مطالعات متفرقه (خارج از سیر مطالعاتی)

خاستگاه تشیع در بحرین

آدرس مقاله در پایگاه مجلات تخصصی نور: هفت آسمان » تابستان ۱۳۷۸ – شماره ۲ (از صفحه ۲۷ تا ۴۳)
URL : http://www.noormags.ir/view/fa/articlepage/209237
خاستگاه تشیع در بحرین (۱۷ صفحه)
نویسنده : اسلامی،رضا
هفت آسمان » تابستان ۱۳۷۸ – شماره ۲ (صفحه ۲۷)


‌ ‌‌‌مـقاله‌ : خاستگاه تشیع در بحرین / رضا اسلامی

مقدمه

امروزه بحرین یکی از مراکز مهم‌ تشیع‌ در‌ دنـیا بـه شـمار می آید و بعد از ایران و عراق می توان آن را به لحاظ‌ سابقه تاریخی سومین مرکز تشیع مـعرفی کرد. ارتباط و علاقه ساکنان این جزیره با‌ مذهب تشیع به حدی‌ محکم‌ و وثـیق است که در نزد اهـالی شـبه جزیره و ساحل نشینان خلیج فارس، کلمه «بحرانی» مترادف با کلمه شیعی به کار می رود و اقلیت اهل سنت در این جزیره به نام «اهل‌ البحرین» خوانده می شوند، نه بحرانی.

بر طبق آمـار سال ۱۹۹۵، از جمعیت ۵۷۵ هزار و ۹۲۵ نفری بحرین، ۷۰% شیعه و ۳۰% از اهل سنت هستند، ولی خاندان حاکم (آل خلیفه) از‌ اهل‌ سنت است.

بر اساس همین آمار، از جمعیت ۱ میلیون و ۵۷۵ هزار و ۹۸۳ نفری کویت، ۳۰% شیعه و بقیه پیرو مذاهب اهل سنت و غـالباً مـالکی هستند و حاکمیت در دست آل صباح از‌ اهل‌ سنت است.

جمعیت قطر نیز در سال ۱۹۹۳ حدود نیم میلیون نفر بوده که حدود نیمی از آن شیعه هستند و اهل سنت آن عمدتاً وهابی مذهب و خاندان حاکم (آل‌ ثانی‌) از اهـل سـنت است.[۱]

شیعیان این کشورها، به علاوه شیعیان بسیاری که در امارات و قطیف به سر می برند، به لحاظ تاریخی ریشه مشترک دارند، هرچند شیعیان بحرین کنونی‌ در‌ تشیع‌ خود بسیار مـتعصب و مـتصلب هستند‌.

حوزه‌ علمیه‌ بحرین در دوره صفویه فعال بوده است و تعداد علمای شیعه که از بحرین برای ادامه تحصیل، راهیِ بعضی مناطق ایران یا‌ عراق‌ و به‌ خصوص نجف می شدند، از قرن

هفت آسمان » تابستان ۱۳۷۸ – شماره ۲ (صفحه ۲۸)


یـازدهم هـجری‌ بـه‌ بعد مرتباً رو به فزونی بـوده اسـت. جـریان اخباری گری که در همین دوره اوج گرفت، بسیاری از علمای‌ بحرین‌ را‌ تحت تأثیر قرار داد که این خود محتاج مقاله ای‌ مستقل است. در رأس اخباریون بـحرین، شـیخ یـوسف بحرانی در قرن دوازده است، هرچند او در این جهت‌ نسبت‌ بـه‌ سـائر اخباریون میانه رو بود.

رجال شیعه که در قرون اولیه‌ از‌ بحرین برخاسته اند، اعم از اصحاب رسول خدا(ص) و اصحاب امیرالمؤمنین(ع)، کم نـیستند، ولی مـتأسفانه کـمتر شناخته‌ شده‌ اند‌.

قبیله ای که در صدر اسلام در بحرین سکونت داشـت و معظم سکان‌ آن‌ را‌ تشکیل می داد، قبیله ربیعه و شاخه آن، عبدالقیس است، که در متون تاریخی مربوط‌ به‌ حوادث‌ قرن اول و دوم سـوابق درخـشان و افـتخارات بسیاری برای آنان به چشم می خورد. پس‌ لازم‌ است کـه سـیر تاریخی حوادث در این منطقه از جهان اسلام مورد مطالعه‌ جدی‌ و دقیق‌ قرار گرفته و درباره اسلام آوردن اهالی بـحرین و تـاریخ تـشیع و رجال این منطقه از صدر‌ اسلام‌ تا کنون و افکار و اندیشه های حاکم بـر عـموم عـلما و مردم و وقایع تاریخی بسیاری‌ که‌ در‌ آنجا گذشته تحقیق بیشتری صورت گیرد، تا نقش بـحرین و بـحرینیان در پیـشرفت اسلام و گسترش تشیع‌ در‌ جهان روشن گردد; خصوصاً با توجه به این نکته که تـشیع در‌ بـحرین‌ منشأ‌ اصیل عربی دارد و کسی نمی تواند ادعا کند که مثلا زاده تفکرات ایرانیان بـوده اسـت‌.

بـه‌ طور‌ مسلّم، قبایل اصیل عرب که عمدتاً بادیه نشین بوده اند، مبدأ تشیع‌ در‌ ایـن مـنطقه هستند و بعدها که این قبایل گسترش پیدا کردند و به تدریج شهرنشین شدند، تـشیع را‌ بـه‌ مـناطق مجاور انتقال داده و شیعیان امروز منطقه شرقی عربستان وارث آنان به‌ شمار‌ می آیند.

این مقاله در صـدد اثـبات‌ اصالت‌ تشیع‌ در بحرین و قدمت آن با اتّکا به‌ منابع‌ و شواهد تاریخی است و ایـن مـهم بـدون تأمل در نحوه ورود اسلام به بحرین‌ و روند‌ تاریخی آن در قرون بعد‌ و آشنایی‌ با رجال‌ بحرین‌ میسور‌ نـیست.

ورود اسـلام بـه بحرین

بحرین‌، امروزه‌ مجمع الجزایری است در جنوب خلیج فارس، میان شبه جـزیره قـطر و کشور‌ عربستان‌ سعودی، مشتمل بر ۲۶ جزیره که‌ مجموع آنها حدود ۶۲۲‌ کیلومتر‌ مربع است. مشهورترین این جـزایر‌ عـبارتند‌ از محرَّق و ستره و منامه که پایتخت فعلی بحرین است. حدود آن از شمال‌ به‌ داریـن و از غـرب به عجیر‌ و از‌ جنوب‌ به قطر و از‌ شرق‌ بـه

هفت آسمان » تابستان ۱۳۷۸ – شماره ۲ (صفحه ۲۹)


خـلیج فـارس می‌ رسد‌،[۳]

جای شک نیست که اهـالی بـحرین پس از آمدن فرستاده رسول خدا و دعوت آنها‌ به‌ اسلام، با میل و رغبت مسلمان شـدند‌. بـلاذری‌ می نویسد‌:

گفته‌ اند‌ ارض بـحرین جـزء مملکت‌ ایـران بـوده اسـت و در بادیه های آن، مردم بسیاری از اعراب عـبدالقیس و بـکربن وائل و تمیم‌ مقیم‌ بوده اند. در عهد رسول خدا‌(ص) منذربن‌ ساوی‌ از‌ طایفه‌ بنی عـبدالله بـن‌ زید‌ بن عبدالله بن دارم بن مـالک بن حنظله از سوی ایـرانیان بـر اعراب آن دیار فرمانروایی‌ داشت‌.[۴]

در‌ سـال شـشم یا هشتم هجری، رسول خدا‌(ص) علاء‌ بن‌ عبدالله‌ بن‌ عماد‌ حضرمی هم پیـمان بـنی عبدالشمس را به بحرین فرستاد تـا اهـل آن را بـه اسلام یا پرداخـت جـزیه دعوت کند.[۶]

والی رسول خـدا در بـحرین که اولین‌ حکمران اسلامی زمان رسول خدا به شمار می آید، علاء بن حـضرمی بـوده است. گویند بعدها رسول خدا عـلاء را مـعزول و ابان بـن سـعید بـن عاص بن امیه را بـر‌ بحرین‌ ولایت داد.[۹]

هفت آسمان » تابستان ۱۳۷۸ – شماره ۲ (صفحه ۳۰)


آنچه مسلّم است این است که در بحرین جنگی صورت نگرفت و مردم آن به مـیل و اخـتیار اسلام آوردند، با اینکه در نعمت و رفـاه کـامل بـودند و بـه گـفته‌ ابن‌ سعد، عـلاء پس از اسـتقرار در بحرین، از آنجا برای رسول خدا مال بسیاری فرستاد که به ۸۰ هزار درهم بالغ می شد‌. پیـامبر‌ نـیز بـخشی از آن را‌ به‌ عباس عموی خود داد.[۱۰]

مؤید این نـکته کـه مـردم بـحرین بـه اخـتیار اسلام آوردند، آن است که فقهای ما در کتب فقهی خود‌ آورده‌ اند که اراضی بحرین‌ حکم‌ اراضی مدینه را دارد; مثلا شیخ طوسی در تهذیب در باب انفال در ذیل حدیثی از امام صـادق(ع) آورده است که «و منها البحرین لم یوجف علیها بخیل و لا رکاب»[۱۲‌]

بحرین‌ در دوران خلفا

پس از وفات رسول خدا(ص) و در دوره زمامداری ابوبکر، بعضی مناطق اسلامی با فتنه اهل ردّه مواجه شدند. ابان بن سعید که از محبان علی(ع) بـود، از‌ آنـجا‌ که مخالف‌ زمامداری ابوبکر بود و آن را مشروع نمی دانست، بحرین را ترک کرد و علی رغم فشار ابوبکر و عمر‌، به عنوان اعتراض به انحراف جریان خلافت، به کار خویش بازنگشت‌ و مکرر‌ مـی‌ گـفت: «لا اعمل لأحد بعد رسول الله(ص)».[۱۳]

منذر بن ساوی اندکی پس از وفات رسول خدا ‌‌از‌ دنیا رفت و به ابوبکر خبر رسید که اهل بحرین مرتد شده انـد. ابـوبکر‌، علاء‌ حضرمی‌ را به عنوان حـاکم بـحرین و برای مقابله با این جریان، بدان جا فرستاد و نامه مفصلی‌ از سوی ابوبکر خطاب به اهل ردّه به طور عموم نوشته شد.[۱۶‌]

هفت آسمان » تابستان ۱۳۷۸ – شماره ۲ (صفحه ۳۱)


طبری والی بحرین را‌ از‌ طرف عـمر، در سـال ۱۳ و ۱۶ هـ. علاء حضرمی مـعرفی کـرده است و به نقل او، پس از عزل علاء، جای او را قدامه بن مظعون گرفت و سپس عمر قدامه را عزل‌ کرد و علاء را بازگرداند[۱۸]

بلاذری می گوید:

«در دوران خلیفه دوم مدتی علاء عهده دار زمامداری بحرین بود; سپس عمر او را بـه مـدینه طلبید و به نقل ترمذی از ابو‌ مخنف‌، به جای او عثمان بن ابی العاص ثقفی را بر بحرین و عمان گمارد. سپس عمر قدامه بن مظعون جمحی را به گردآوری خراج بحرین و ابوهریره را بر نـماز و احـداث (اجرای‌ حـدود‌ و نهی از منکر) ولایت داد; آنگاه قدامه را به سبب شرابخواری عزل کرد و حد را بر او جاری ساخت و ابوهریره را بر نـماز و احداث گمارد، آنگاه او را نیز‌ عزل‌ کرد و بخشی از مال او را گرفت و عثمان بـن عـاص را بـر بحرین و عمان والی ساخت».[۱۹]

خلیفه بن خیاط در تاریخ خود گوید:

«والیان عمر بر بحرین به‌ ترتیب‌: علاء‌، قـدامه، ‌ ‌عـثمان بن ابی العاص‌، ابوهریره‌ و عیاش‌ بن ابی ثور بودند.[۲۰] در این دوره، بخشهای دیگری از بـحرین بـه دسـت مسلمانان فتح شد. اموالی که در این‌ زمان‌ از‌ بحرین به مرکز حکومت فرستاده می شد، بـسیار‌ زیاد‌ بود و حاکی از توانگری مردم بحرین و عمران و آبادانی آن بود».

در زمان خلافت عثمان، والی او بـر بحرین برادرش‌ مغیره‌ بـن‌ ابـی العاص بود[۲۲]

در زمان خلافت علی(ع)، عمر بن‌ ابی سلمه ربیبِ (پرورش یافته) رسول الله(ص) از طرف او والی بحرین و فارس گردید.[۲۳] پس از مدتی‌ حضرت‌ نامه‌ ای به او نوشت و او را

هفت آسمان » تابستان ۱۳۷۸ – شماره ۲ (صفحه ۳۲)


برای نبرد با شامیان به‌ یاری‌ طلبید و نعمان بن عـجلان را به جای او به امارت بحرین منصوب ساخت.

صدر نامه چنین‌ بود‌:

«اما‌ بعد فانی قد ولّیت النعمان بن عجلان البحرین بلا ذمٍّ لک فاقبل‌ غیر‌ ظنین‌».[۲۵]

خلیفه بن خیاط گوید:

«عمّال عـلی(ع) بـر بحرین، به ترتیب عمر بن ابی‌ سلمه‌ و قدامه‌ بن عجلان و نعمان بن عجلان انصاری بودند».[۲۶]

طبری گوید در سال ۴۰ هـ‌. هنگام‌ شهادت امیرالمومنین، والی او بر بحرین عبیدالله بن عباس بود;[۲۸] و قاضی نـورالله‌ شـوشتری‌ نیز‌ همین نظر را ابراز داشته و آورده است:

«ریاست آنجا بر وجهی که در تحفه‌ الاحبّاء‌ مذکور است، به معبدبن عباس مخصوص بود و بعضی اوقات به عمر بن ابی‌ سلمه‌ که‌ مـادر او ام سـلمه بود و در علم و فضل و عبادت و عقل و سعادت و طیب طینت و صفای سیرت‌ و تقای‌ سریرت از اقران ممتاز بود».[۲۹]

تشیّع در بحرین

ظاهراً سابقه تشیع‌ در‌ بحرین‌ به دوران زمامداری امیرالمؤمنین(ع) باز می گردد. هرچند سـهم ابـان بـن سعید را که از‌ طرف‌ رسول‌ خـدا حـکمران بـحرین بود و به دوستی و ولایت امیرالمؤمنین شناخته شده بود، نباید‌ نادیده‌ گرفت. در واقع بذر تشیع را او در بحرین

هفت آسمان » تابستان ۱۳۷۸ – شماره ۲ (صفحه ۳۳)


کاشت و اسلامی که او به اهالی بـحرین‌ عـرضه‌ داشـت، به بار نشست و ثمره ولایت از آن چیده شد; ولی تـشیع‌ بـه‌ صورت رسمی و شناخته شده، از دوره زمامداری‌ علی‌(ع) در‌ بحرین شکل گرفت و عامل اصلی آن والیان‌ منصوب‌ از ناحیه آن حضرت بودند که توانستند تـشیع را در آنـجا حـاکم کنند‌; به‌ علاوه فرماندهانی از لشکر امیرالمؤمنین‌ و یاران‌ فداکاری که‌ از‌ عـبدالقیس‌ و ربیعه بودند، اهالی بحرین را به‌ سوی‌ ولایت آن حضرت سوق دادند.

قاضی نورالله شوشتری در مجالس المؤمنین و شیخ‌ یوسف‌ بـحرانی در کـشکول خـود و بعد از‌ آن دو، سید محسن‌ امین‌ در مقدمه اعیان الشیعه و محمد‌ حسین‌ مظفر در تـاریخ شـیعه به تبع آن دو، و محمد جواد مغنیه در شیعه‌ و تشیع‌ به نقل از آنها، جملگی‌ بر‌ این‌ عقیده اند کـه‌ مـنشأ‌ تـشیع در بحرین به‌ زمان‌ خلافت حضرت امیر بازمی گردد و ناشی از والیانی است کـه آن حـضرت در آنـجا‌ نصب‌ فرمودند; یعنی عمر بن ابی سلمه‌ و معبد‌ بن عباس‌ یا‌ عبیدالله‌ بن عـباس. در اثـبات‌ ایـن مطلب استناد به کتب مذکور کافی نیست، ولی اصل این ادعا را شواهد تاریخی‌ و منابع‌ اولیـه، اجـمالا تأیید می کنند.

افزون‌ بر‌ این‌ عامل‌، (یعنی‌ حکمرانان منصوب از‌ جانب‌ رسول خـدا و امـیرالمؤمنین) عـامل دیگر در تشیع بحرین، عبارت است از: اصحاب و فرماندهان لشکر امیرالمؤمنین که‌ عموماً‌ از‌ عبدالقیس و ربیعه و از اهـالی اصـیل بحرین بودند‌، و از‌ جمله‌ آنها‌ می‌ توان‌ زید بن صوحان و صعصعه بن صوحان عـبدی و حـکیم بـن جبله عبدی و حارث بن مره عبدی و رشید هجری را نام برد. آنچه در پی به عنوان مختصری از‌ شـرح حـال هر یک از رجال مذکور می آید، شاهدی بر مدعای ماست که تـشیع در بـحرین مـنشأ کاملا عربی دارد و به دوران زمامداری علی(ع) بازمی گردد.

رجال شیعه بحرین‌

ابان‌ بن سعید بن العـاص

در اسـتیعاب آمـده است:

«رسول خدا(ص) ابان را بر بحرین ـ اعم از خشکیها و دریای آن ـ حاکم قرار داد و ایـن بـعد از عزل علاءبن حضرمی از‌ ولایت‌ بحرین بود، و ابان در آنجا ولایت داشت تا رسول خدا(ص) از دنیا رفت».

ابـن عـساکر در تاریخ دمشق آورده است:

«رسول خدا ابان‌ را‌ در بعضی سرایا به کار‌ گرفت‌، سـپس او را بـه ولایت بحرین

هفت آسمان » تابستان ۱۳۷۸ – شماره ۲ (صفحه ۳۴)


منصوب ساخت. او برای جهاد عـازم شـد و سـپس به قتل رسید… ابان راضی نشد بـرای هـیچ کس بعد‌ از‌ رسول خدا کار کند‌ و وقتی‌ به مدینه رسید، همین را می گـفت. ابـوبکر او را سرزنش کرد و او گفت:: «لا اعمل لأحـد بـعد رسول الله». عـمر بـه او گـفت: تو حق نداری بدون اجازه امـام‌ خـود‌ کارت را ترک کنی و او می گفت: «والله ما کنت لِأعمل لأحد بعد رسول الله». عـمر بـه ابوبکر گفت: او را به جبر وادار کن، ولی ابـوبکر گفت من اجبار‌ نـمی‌ کـنم مردی‌ را که می گوید «لا اعـمل لاحـد بعد رسول الله».

این نقل، بر خشم شدید ابان نسبت‌ به خلافت ابوبکر و عـدم رضـایت او دلالت دارد وگرنه چه مانعی‌ بود‌ کـه‌ بـعد از رسـول خدا(ص) مشغول بـه کـار باشد.[۳۰] مخالفت ابان بـا رونـد خلافت بعد از رسول ‌‌خدا‌ را ـ چنان که از شرح حال او پیداست ـ می توان اولین جرقه تـشیع‌ در‌ بـحرین‌ به شمار آورد; خصوصاً با توجه بـه آنـکه شخصیت و مـوقعیت او و حـرکت اعـتراض آمیز او‌ در آن مقطع خاص، مـی توانست موجب یک گرایش عمومی در مردم به‌ سوی فرد دیگری باشد‌ که‌ جانشین شایسته رسـول خـدا به شمار می آمد و او کسی جـز عـلی(ع) نـبود.

عـمر بـن ابی سلمه

وی ربـیب رسـول خدا(ص) و نیز از اصحاب علی(ع) بود. چون جنگ جمل پیش آمد‌، ام سلمه نزد امیرالمؤمنین آمد و گفت:

«اگـر نـبود کـه نافرمانی از خداوند عزوجل محسوب می شود و ایـنکه مـی دانـم از مـن نـمی پذیـری، با تو رهسپار می شدم، ولی این (عمر‌ بن‌ ابی سلمه) فرزند من است، که از جانم عزیزتر است و با تو همراه می گردد، تا هر جا که بـروی. سپس عمر به جمل آمد و بر میسره سپاه حضرت امیر‌ فرمانده‌ شد. امیرالمؤمنین(ع) مدتی او را والی بحرین قرار داد و سرانجام وی در کنار امام، در سال ۳۷ هـ. در صفین به شهادت رسید».[۳۱]

عبیدالله بن عباس

در شرح‌ حـال‌ عـبیدالله و برادرش معبد منبع تاریخی معتبری نیافتیم که از ولایت یکی از این دو بر بحرین گزارش دهد، جز آنچه طبری در مورد عبیدالله می گوید. لذا بر این‌ امر‌ نمی‌ توان تأکید زیادی داشـت.

هفت آسمان » تابستان ۱۳۷۸ – شماره ۲ (صفحه ۳۵)


حـکیم‌ بن‌ جبله‌ عبدی

عبدی منسوب به عبدالقیس است و عبدالقیس شاخه ای از ربیعه بودند که تشیع اختیار کردند. شیخ طوسی در رجال خود‌ او‌ را‌ در زمره اصحاب عـلی(ع) بـرشمرده است و شیخ صدوق‌ در‌ مجالس، او را از اصـحاب رسـول خدا و مردی صالح و مورد اطاعت قومش دانسته است. وی قبل از واقعه جمل‌ و رسیدن‌ امیرالمؤمنین‌، با طلحه و زبیر جنگید تا به شهادت رسید. مسعودی در‌ مروج الذهـب در بـیان واقعه جمل آورده است کـه اصـحاب جمل وی را به شهادت رساندند و او از‌ عبدالقیس‌ و زهّاد‌ قوم ربیعه بود.

در استیعاب آمده که:

«حکیم بن جبله بر‌ عثمان‌ به خاطر بعضی عمالش از جمله عبدالله بن عامر خرده می گرفت، و چون طـلحه و زبـیر به‌ همراه‌ عایشه‌ به سوی بصره روان شدند، عثمان بن حنیف او را به همراه‌ هفتصد‌ تن‌ از عبدالقیس و بکر بن وائل، به مقابله با آنها فرستاد و وی در زابوقه در‌ نزدیکی‌ بصره‌ با آنان درگیر شد، و بـه شـهادت رسید. ابـن اثیر می نویسد که: علی(ع) چون‌ به‌ ذی قار رسید و خبر خروج عبدالقیس و ربیعه را شنید، گفت:

یا لهـف ما‌ نفسی‌ علی‌ ربیعه ***ربیعه السامعه المطیعه

قد سبقتنی فیهم الوقـیعه ***دعـا حـکیم دعوه سمیعه

خلّوا بها‌ المنزله‌ الرفیعه»[۳۲]

شیخ مفید در کتاب الجمل می نویسد:

«سار علی(ع) من ذی‌ قـار‌ ‌ ‌الیـ‌ البصره خرجت الیه ربیعه کلها الا مالک بن مسمع منها و جاءته عبدالقیس باجمعها سـوی رجـل‌ واحـد‌ تخلف عنها و جاءته بنوبکر ]و [رأسهم شقیق بن ثور السدوسی و رأس عبدالقیس‌ عمرو‌ بن‌ جرموز العبدی».[۳۳]

در جـای دیگر اضافه می کند که:

«حضرت از یاران خود مردی‌ طلبید‌ که‌ قرآن بـه دست گیرد و اهل جـمل را بـه حق دعوت کند تا‌ آن‌ گاه که کشته شود وی ضامن بهشت او شد و سه بار آن را تکرار کرد. کسی‌ برنخواست‌ جز نوجوانی از عبدالقیس به نام مسلّم و سرانجام مقابل دیدگان مادرش به‌ شهادت‌ رسـید.[۳۵]

هفت آسمان » تابستان ۱۳۷۸ – شماره ۲ (صفحه ۳۶)


آنچه تا اینجا آوردیم، شواهد‌ برجسته‌ ای‌ است که نشان می دهد قسمت اعظم‌ ساکنان‌ بحرین به دوستی امیرالمؤمنین(ع) و نصرت او شناخته شده بودند، و از همه روشن تر‌ شعر‌ منسوب به امیرالمؤمنین در سـتایش‌ ربـیعه‌ است که‌ وجهه‌ عمومی‌ آنان را اطاعت و فرمانبرداری از امام‌ حق‌ دانسته است.

زید بن صوحان ربعی عبدی

وی در طبقه اول از‌ اصحاب‌ رسول خدا، از ربیعه بن نزار‌ بن مَعَد بن عدنان‌ و کنیه‌ اش ابوعایشه اسـت. زیـد برادر‌ صعصعه‌ و سیحان است. ربعی منسوب به ربیعه و عبدی منسوب به عبدالقیس است. قوم ربیعه‌ و عبدالقیس‌ از مخلص ترین شیعیان علی‌(ع) بودند‌. زید‌ در واقعه جمل‌ در‌ سال ۳۶ هـ به‌ شهادت‌ رسـید.[۳۶] در مـروج الذهب آمده است که:

«علی(ع) بعد از شنیدن خبر شهادت‌ عبدالقیس‌ و غیر آنها از ربیعه، قبل از‌ ورود‌ به بصره‌، بسیار‌ محزون‌ شد و فراوان می گفت‌:

یا لهف ما نفسی علی ربیعه***ربـیعه السـامعه المـطیعه

در میان شهدای این قتال، کـه‌ قـبل‌ از جـمل رخ داد، زنی از‌ عبدالقیس‌ را‌ دیدند‌ که‌ به دنبال دو‌ فرزند‌ خود و شوهر و دو برادرش بود. صوحان بن ابی زید بن صوحان، چهار فرزند داشت: صـعصعه، زیـد‌، سـیحان‌ و عبدالله‌; که زید و سیحان در واقعه جمل به‌ شـهادت‌ رسـیدند‌. مسعودی‌ می‌ نویسد‌ که معاویه به عقیل بن ابی طالب گفت: «مَیِّز لی اصحابَ علیٍّ وَ إبْدأ بآل صوحان فانهم مـخاریق الکـلام».[۳۷]

صـعصعه بن صوحان عبدی

در زمان رسول‌ خدا اسلام آورد، ولی آن حضرت را ندید. خـطیب و شجاع و بسیار حاضر جواب بود. در مواضع متعدد با معاویه به مقابله برخاست و نقل شده که وقتی عثمان بـر مـنبر بـود‌، مقابل‌ او ایستاد و گفت: «یا امیرالمؤمنین مِلْتَ فَمالَتْ اُمّتک، اِعتَدِلْ یا امـیرالمؤمنین تـَعْتَدِلْ اُمَّتک». در صفین در لشکر امیرالمؤمنین بود و بعد از ضربت خوردن امام، در منزل خدمت آن حضرت‌ رسید‌ که تفصیل آن در مـنابع تـاریخی آمـده است. او از جمله کسانی بود که عثمان آنها را از کوفه به شام تبعید کـرد‌.[۳۸‌]

نـکته قـابل توجه در ترجمه‌ آل‌ صوحان عبارت اعیان الشیعه است که ظاهراً برگرفته از

هفت آسمان » تابستان ۱۳۷۸ – شماره ۲ (صفحه ۳۷)


کلام مورخان معروف اسـت. او در حـق آل صـوحان و قوم ربیعه به طور عموم گوید‌: «فقد‌ کانت متهالکه فی ولائه‌»، یعنی‌ در راه امیرالمؤمنین دسـت از جـان شسته و فدایی بودند. و این شاهد دیگری است بر آنکه تاریخ تشیع در بحرین بـه زمـان حـضرت علی(ع) برمی گردد.

حارث بن مُرَّه عبدی

منسوب‌ به‌ عبدالقیس است. در سال ۳۷ هـ. بـه گـفته مسعودی به دست خوارج به شهادت رسید (و به گفته ابن اثیر و یاقوت در سـال ۴۲ هــ.). نـصر بن مزاحم در کتاب صفین‌ آورده‌ است که‌ علی(ع) در روز صفین حارث را بر میسره سپاه گماشت و ابـن اثـیر در حوادث سال ۳۹ هـ‌. می گوید که به امر علی(ع) حارث به مـرز سـِند رفـت‌ و غنایم‌ بسیاری‌ آورد و در سال ۴۲ هـ. در ارض قیقان به شهادت رسید. ولی به نقل مسعودی در سال ‌‌۳۷‌ هـ در جریان واقـعه نـهروان عـلی(ع) او را به عنوان نماینده خود، برای‌ مذاکره‌ با‌ خوارج و بازگرداندن آنها فرستاد، ولی او را بـه شـهادت رساندند.[۳۹]

رُشَید هجری

شیخ در‌ رجالش او را از اصحاب علی(ع) و حسن(ع) و حسین(ع) و علی بن الحسین(ع) شمرده است‌.[۴۰]

صاحب روضـات الجـنات‌ تصریح‌ دارد که رشید هجری منسوب به «هجر» مرکز بحرین است.[۴۲]

ما بـه هـمین اندازه از شرح حال رجال بحرین در صدر اسـلام اکـتفا مـی کنیم و نقل آن را برای اثبات‌ ریشه های تـشیع در ایـن منطقه گریزناپذیر می دانیم.

هفت آسمان » تابستان ۱۳۷۸ – شماره ۲ (صفحه ۳۸)


دوران بنی امیه

شیخ یوسف بحرانی در کشکول خود می نـویسد:

زیـدبن صوحان عبدی و صعصعه بن صـوحان از طـرف امام حـسن(ع) والیـ‌ بـحرین‌ بودند و بنی امیه از ترس اهالی آنـجا نـتوانستند آنان را عزل کنند و زید بن صوحان تا زمان عبدالملک بن مروان، حـاکم بـحرین بود. هنگامی که عبدالملک با لشـکر خود به‌ سوی‌ کـوفه روان شـد و شیعیان را تحت تعقیب قرار داده و بـه شـهادت می رساند، ابراهیم بن مالک اشتر و صعصعه بن صوحان و عمرو بن عامر هـمدانی و جـماعتی از شیعیان به جزیره‌ بحرین‌ گـریختند. عـبدالملک لشـکر گرانی از اهل بـادیه فـراهم آورد و به بحرین حمله آورد. زیـد بـن صوحان در مقابل او لشکری آراست و خود در کرزکان مستقر شد و فرماندهانش ابراهیم بن‌ مالک‌ اشتر‌ و سـهلان بـن علی و صعصعه بن‌ صوحان‌ در‌ مناطق دیـگر. جـنگ شدیدی در گـرفت و اهـالی بـحرین با شجاعت و شهامت و تـوان بسیاری که داشتند، لشکر عبدالملک را از پای در‌ می‌ آوردند‌، که سرانجام وی از راه تزویر وارد شده‌، بعضی‌ از اهالی آنجا را بـا مـال فریفتند و از طریق آنان، نیکان لشکر بـحرین را بـه قـتل رسـاندند. پس ابـراهیم‌ بن‌ مالک‌ و سـهلان و صـعصعه بن صوحان عبدی و برادرش زید و یاوران نزدیک آنها‌ از اهالی بحرین، همه به شهادت رسیدند و عبدالملک بـر اهـالی بـحرین چیره شد و خواست آنان را از تشیع‌ بیرون‌ آورد‌، ولی مـردم از ایـنکه چـرا یـاری صـعصعه و اصـحابش نکردند، پشیمان بودند‌. عبدالملک‌ که پشیمانی و توبه آنان را دید، هراسان گشت و از خواسته خود دست کشید و گفت: از شما‌ خراج‌ نمی‌ گیرم و در مقابل باید سلاح را زمین بگذارید. سپس بـرای تضعیف آنان‌ عین‌ السجور‌ را که از بزرگترین چشمه های آنجا بود، مسدود کرد…

آنچه که اهالی بحرین‌ نسل‌ به‌ نسل از گذشتگان خود نقل کرده اند و نیز اینکه قبور افراد مذکور، بـه ویـژه‌ قبر‌ صعصعه و برادرش در بحرین است، مؤید حکایت فوق است. اما موقعیت کنونی عین‌ السجور‌ در‌ منطقه دَرّاز، جانب غربی بحرین، نزدیک ساحل است و بعداً اهالی بحرین با زحمت فراوان‌ دهانه‌ آن را گـشودند.[۴۳]

چـکیده مطالب فوق را محمد حسین مظفر به نقل‌ از‌ کشکول‌ بحرانی[۴۵] ولی مستند شیخ یوسف بحرانی در نقل این مقطع تاریخی، کتابی ناشناخته است‌. مؤلف‌ انوارالبدرین گـوید:

کـتابی درباره مقتل امیرالمؤمنین از سید عـبدالجبار بـحرانی به دستم‌ رسید‌; اما‌

هفت آسمان » تابستان ۱۳۷۸ – شماره ۲ (صفحه ۳۹)


تاریخ وفات وی معلوم نیست. شرح حال او در امل الآمل نیز آمده است. مؤلف‌ در‌ اوائل‌ آن کتاب، «خطبه البیان» را که منسوب به علی(ع) اسـت، و نـیز حکایتی‌ را‌ که یوسف بـحرانی ذکـر کرده، نقل نموده است و به نظر می رسد که مطالب ایشان در‌ کشکول‌ از کتاب مذکور گرفته شده است.

سپس گوید:

حکایت مذکور از اساس‌ مردود‌ است; زیرا زید بن صوحان به اتـفاق‌ سـیره‌ نویسان‌، در واقعه جمل به شهادت رسید و قاتل‌ او‌ عمرو بن بشری ازدی از شجاعان بصره بود، و امیرالمؤمنین بر بالین زید ]حضور‌ یافته‌ و [فرموده: «رحمک الله یا زید‌ فلقد‌ کنت خفیف‌ المؤنه‌ کثیر‌ المعونه» و بـرادرش صـعصعه به دسـت معاویه‌ به‌ شهادت رسید و تا زمان امام حسین(ع) باقی نماند، چه رسد به زمان‌ عبدالملک‌، و اما ابـراهیم بن مالک اشتر در‌ قتال با عبدالملک بن‌ مروان‌ و مصعب بن زیـد در عـراق‌ بـه‌ شهادت رسید و قبر او در نزدیکی سامرا معروف است.[۴۷]

صاحب انوارالبدرین اضافه‌ می‌ کند که بسیاری از علویان‌ در‌ زمان‌ بـنی ‌ ‌امـیه و بنی‌ عباس‌ به بحرین پناه می‌ بردند‌; چون دور از دسترس بود و مردم آنجا از مـوالیان امـیرالمؤمنین بـودند. از این رو‌، سادات‌ صحیح النسب بسیاری اعم از علما‌ و غیر‌ آنها در‌ بحرین‌ یافت‌ می شوند.[۴۸]

اما‌ بـعد از جریان صلح امام حسن(ع) و استقرار معاویه و بسط قدرت او در بلاد اسلامی در‌ سال‌ ۴۵ هـ. مـعاویه برادرخوانده خود زیادبن‌ امـیه‌ را‌ بـه‌ امیری‌ بصره و عمان و سجستان‌ و بحرین‌ برگزید.[۵۰]

در این دوره، شورشهایی بر ضد دستگاه اموی صورت می گرفت که عمدتاً از‌ سوی‌ خوارج‌ بود. از جمله شورش نجده بن عامر‌ حروری‌ که‌ در‌ زمان‌ ابن‌ زبیر در یـمامه خروج

هفت آسمان » تابستان ۱۳۷۸ – شماره ۲ (صفحه ۴۰)


کرد. تاریخ بحرین در مقطع زمانی استیلای خوارج نیازمند بحث و تحقیقی مستقل است;[۵۳]

حرکت خوارج در بحرین در مقطعی که رهبری آن‌ در دست ابوفدیک بود، با مشارکت و همیاری اهالی بحرین رو به رو می گـردد; زیـرا ابوفدیک یکی از بنی عبدالقیس بود و این زمینه مناسبی برای تمایل به خارجی گری در‌ اهالی‌ بحرین فراهم آورد، ولی این گرایش بیشتر از جنبه مخالفت و معارضه با بنی امیه قابل ملاحظه است. بعد از کـشته شـدن ابوفدیک در سال ۷۳ هـ. بحرین به طور‌ رسمی‌ از سلطه خوارج خارج شد; ولی گاه و بیگاه شورشهایی صورت می پذیرفت و دستگاه اموی را در معرض مخاطره قرار می داد.[۵۴]

استمرار‌ حیات‌ شیعه در بحرین

پس از‌ دوره‌ حـاکمیت خـوارج، دو مقطع زمانی دیگر در تاریخ بحرین قابل ملاحظه است: یکی مقطع استیلای صاحب زنج (۲۵۵ ـ ۲۷۰ هـ.) که علوی بودن او‌ لااقل‌ به ادعای خود وی‌ و معارضه‌ او با بنی عباس و جایگاه قبیله ای او، کـه یـکی از عـبدالقیس بود، به عنوان سه عـامل مـهم در گـرد آمدن مردم بحرین به دور او قابل ملاحظه است.[۵۵‌] مقطع‌ زمانی دیگر، دوره استیلای قرامطه (۲۸۶ ـ ۴۷۰ هـ.) است. توصیفی که ناصر خسرو از وضعیت حاکم بـر بـحرین دارد، بـه سال ۴۴۲ هـ. و به اواخر دولت قرمطیان باز می گـردد‌. او‌ کـه خود‌ از داعیان

هفت آسمان » تابستان ۱۳۷۸ – شماره ۲ (صفحه ۴۱)


اسماعیلی بود، پس از انجام مناسک حج در همان سال راهی بحرین می شود و در‌ سفرنامه خود در این باب می نـویسد:

«بـه یـمامه آمدیم… و امیران‌ آنجا‌ از‌ قدیم باز (دیرباز) علویان بوده اند و کـسی آن ناحیت از دست آنها نگرفته بود. از آنکه آنجا ‌‌خود‌ سلطان و ملکی قاهر نزدیک نبود و آن علویان نیز شوکتی داشتند کـه از آنـجا‌ سـیصد‌ چهارصد‌ سوار بر نشستی و زیدی مذهب بودند و در اقامت گویند: «محمد و عـلی خـیرالبشر و حیّ علی خیرالعمل‌» و گفتند مردم آن شهر شریفیه باشند… و از یمامه به لحسا[۵۶] چهل فرسنگ‌ می داشتند و نـزدیکتر شـهری‌ از‌ مـسلمانی که آن را سلطانی است به لحسا (أحساء) بصره است و از لحسا تا بصره ۱۵۰ فـرسنگ اسـت و هـرگز به بصره سلطانی نبوده که قصد لحسا کند ]و آنگاه پس از‌ توقف لحسا می نویسد: [و گـفتند: سـلطانِ آن مـردی شریف بود و او مردم را از مسلمانی باز داشته بود و گفته نماز و روزه از شما برگرفتم و دعوت کرده بـود مـردم را که‌ مرجع‌ شما جز با من نیست و نام او ابوسعید بوده است و چون از اهـل آن شـهر پرسـند که چه مذهب داری؟ گوید که ما بوسعیدی ایم نماز نکنند و روزه ندارند و لیکن بر‌ مـحمد‌ مـصطفی(ص) و پیغامبری او مقرند. ابوسعید ایشان را گفته است که من باز پیش شما آیم، یـعنی بـعد از وفـات; و گور او به شهر لحسا اندر است و مشهری نیکو جهت‌ او‌ ساخته اند و وصیت کرده است فـرزندان خـود را که مدام شش تن از فرزندان من این پادشاهی نگاهدارند و محافظت کنند رعـیت را بـه عـدل و داد، و مخالفت یکدیگر نکنند تا‌ من‌ باز‌ آیم… ».

پس وضعیت اقتصادی و اجتماعی‌ آنجا‌ را‌ به گونه ای ترسیم مـی کـند کـه نشان دهنده قوت دولت قرامطه و رفاه و تنعم مردم و عدالت و مساوات و دستگیری از مستمندان بـین‌ آنـها‌ بوده‌ است، سپس می گوید:

«و در شهر لحسا مسجد‌ آدینه‌ نبود و خطبه و نماز نمی کردند… و اگر کـسی نـماز کند، او را باز ندارند و لیکن خود نکنند… و هرگز شراب نخورند‌… و یکی‌ از‌ آن سلطانان در ایـام خـلفای بغداد با لشکر به مکه‌ شده اسـت و شـهر مـکه ستده و خلقی مردم را در طواف در گرد خانه کـعبه بـکشته و حجرالاسود را از‌ رکن‌ بیرون‌ کرده و به لحسا برده… و در شهر لحسا گوشت همه حیوانات فـروشند‌، چـون‌ گربه و سگ و خر و گاو و گـوسپند و غـیره. و هر چـه فـروشند، سـر و پوست آن حیوان نزدیک گوشتش نهاده‌ بـاشد‌ تـا‌ خریدار داند که چه می خرد و آنجا سگ را فربه کنند، همچون‌ گـوسپند‌ مـعلوف‌ تا از فربهی چنان شود که رفـتن نتواند. بعد از آن بکشند و مـی خـورند‌. و چون‌ از‌ لحسا به جانب مـشرق رونـد، هفت فرسنگی دریاست; و اگر در دریا بروند، بحرین باشد‌ و آن‌ جزیره ای است پانزده فـرسنگ طـول آن و شهری بزرگ است و

هفت آسمان » تابستان ۱۳۷۸ – شماره ۲ (صفحه ۴۲)


نخلستان بـسیار دارد‌ و مـروارید‌ از‌ آن دریـا برآورند و هر چـه غـواصان برآوردندی، یک نیمه سـلاطین لحـسا را بودی و اگر‌ از‌ لحسا سوی جنوب بروند، به عمان رسند… و چون از لحسا سوی شمال بـروند‌، بـه‌ هفت‌ فرسنگی ناحیتی است که آن را قـطیف مـی گویند».[۵۷]

بـحرین پس از قـرامطه

اطـلاعات‌ بسیاری‌ از وضعیت بحرین پس از سـقوط قرامطه در دست نیست و می توان‌ منشأ‌ آن‌ را این مطلب دانست که حوادث خاصی در این ایـام تـوجه مورخین را به خود‌ جلب‌ نکرده‌ اسـت. ولی مـی تـوان شـواهدی بـر استمرار حیات تـشیع در ایـن منطقه‌ به‌ دست آورد، از جمله مطالبی که عبدالجلیل قزوینی رازی در کتاب النقض از زبان خود و بار‌ دیگر‌ از زبان خـصم مـی آورد. تـألیف این کتاب به سال ۵۶۰ هـ‌. باز‌ مـی گـردد. او در بـیان حـکومتهای شـیعه‌ و مـناطق‌ استقرار‌ آنها آورده است:

«در آن دیار و بلاد‌ که‌ قلم و تیغ در دست شیعه است، چون: مکه، مدینه، حلب، حران، بحرین و بلاد‌ مازندران‌، پندارم که عدل و انصاف ظاهر‌ است‌ و به خـون‌ و مال‌ مسلمانان‌ نه فتوی کرده اند و نه به‌ غارت‌ برده اند».[۵۸]

و در موضعی دیگر، سخن خصم خویش را عیناً بازگو‌ می‌ کند:

«در بطحا، هجر، لحسا، بحرین‌، دارین، حلب و حران، همه‌ امیران‌ شـیعی اسـت، دبیران همه باطنی‌ و رافضی‌».[۵۹]

این نص تاریخی، در ضمن بیان کننده آن است که حدود قدیمی‌ بحرین‌ در این تاریخ تجزیه شده‌ بود‌ و هجر‌ و احسا از آن‌ جدا‌ شده و استقلال یافته اند‌ و ظـاهراً‌ بـحرین، تنها، جزیره ای را که گاه «أوال» خوانده می شد، شامل بود.

در‌ اوایل‌ قرن هشتم، گزارش کوتاهی از ابن‌ بطوطه‌ در سفرنامه‌ اش‌ موجود‌ است که تا حـدی‌ وضـعیت اجتماعی و اقتصادی شیعیان بحرین و اطـراف آن و عـقاید آنها را بازگو می کند. او در‌ قسمتی‌ از سفرنامه خود آورده است:

«از‌ جزیره‌ کیش‌ به‌ بحرین‌ رفتم. بحرین شهری‌ است‌ بزرگ که باغها و درختان و نهرهای زیاد دارد… از بحرین بـه قـطیف رفتیم. قطیف شهری اسـت بـزرگ‌ و نیکو‌ و دارای‌ نخلهای فراوان. طوایفی از اعراب در آن‌ سکونت‌ دارند‌ که‌ جزء‌ شیعیان‌ و

هفت آسمان » تابستان ۱۳۷۸ – شماره ۲ (صفحه ۴۳)


غلات هستند. و در این باره تقیه ندارند، بلکه تظاهر هم می کنند، چنانکه مؤذن در اذان خود بعد از شهادتین «اشهد ان عـلیاً ولی الله» و بـعد از‌ «حیّ علی الصلوه و حیّ علی الفلاح، گوید: «حیّ علی خیر العمل» و بعد از تکبیر آخر اضافه می کند: «محمد و علی خیر البشر من خالفهما فقد کفر». از بحرین به شهر‌ هجر‌ کـه اکـنون حساء نـامیده می شود، حرکت کردیم; ضرب المثل معروف که می گویند: «کجالب التمر الی هجر» درباره این شهر اسـت، چه خرمای آن در هیچ جای دیگر‌ نیست‌، چنان که علوفه دواب هم از خـرما اسـت. مـردم هجر، عرب و بیشتر از قبیله عبدالقیس بن افصی اند».[۶۰]

این گزارش مربوط به‌ دیدار‌ ابن بطوطه از بحرین حـدود‌ ‌ ‌سـال‌ ۷۳۲ هـ. است، ولی پیش از این، وی از بصره نیز دیداری داشته که در بیان آن نیز شاهدی بـر بـحث مـوجود است و ما‌ در‌ اینجا کلام او را‌ با‌ رعایت اختصار در قسمت آغازین آن، می آوریم:

«در بصره مسجدی برای عـلی(ع) بود، دارای مناره ای، و مردم معتقد بودند مناره مزبور فقط هنگام ذکر نام علی بـه حرکت در‌ می‌ آید. مـن بـه بام رفتم و دستگیره ای را که در یکی از رکنهای او بود گرفتم و گفتم تو را به سرّ ابوبکر خلیفه رسول الله حرکت کن و چون آن را‌ حرکت‌ دادم، همه‌ مناره حرکت کرد».

سپس اضافه می کند:

«چون مردم بصره، مـذهب سنی و جماعت دارند، این عمل من‌ در آن شهر خطری نمی توانست داشت، لیکن اگر کسی چنین‌ کاری‌ در‌ نجف یا کربلا یا حلّه یا بحرین و قم و کاشان و ساوه و آوه و طوس انجام دهد، جان خـود را ‌‌در‌ مـعرض هلاک انداخته است زیرا اهالی شهرهای مزبور شیعه مذهب و از غلات می‌ باشند‌».[۶۱‌] [۱]. بحرین و کویت و قطر (از انتشارات دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت امور خارجه، تهران: ۱۳۷۶‌).

[۲]. امین، حسن، دائره المعارف الشیعه، ج ۲، ص ۲۰۰ (ذیل کـلمه بـحرین) (چاپ جدید، بیروت: ۱۹۹۵‌، دارالتعارف).

[۳]. یاقوت حموی، معجم‌ البلدان‌، ج ۱، ص ۴۱۱; قزوینی، آثار البلاد و اخبار العباد، ج ۱، ص ۹۶، (چاپ دانشگاه تهران: ۱۳۷۱); ابوالفداء، تقویم البلدان، ترجمه عبدالمحمد آیتی، ص ۱۳۶ (انتشارات بنیاد فرهنگ ایران: ۱۳۴۹); ابو اسحاق اصـطخری، مـسالک و ممالک، ص ۱۵، ۱۶، ۲۸‌، ۳۰، ۳۵ و ۱۲۳٫

[۴]. بلاذری، احمد بن یحیی بن جابر، فتوح البلدان، ترجمه محمد توکل، ص ۱۱۵، و نیز ابن سعد، طبقات، ج ۴، ص ۱۸۹ (دوره ۹ جلدی، دارالبیروت: ۱۹۸۵) و نیز معجم البلدان، ج ۱، ص ۴۱۱٫

[۵]. ترجمه فتوح البلدان‌، ص ۱۱۵‌، و نیز تاریخ طبری، ج ۲، ص ۶۴۵ (دوره ۱۱ جلدی، تـحقیق مـحمد ابـوالفضل ابراهیم).

[۶]. فقیل یا رسول الله هـولاء وفـد عـبدالقیس قال: «مرحباً بهم نعم القوم عبدالقیس … اللهم اغفر لعبد القیس اَتونی و لا‌ یسألونی‌ مالا هم خیر اهل المشرق». طبقات، ج ۱، ص ۳۱۴، و ج ۵، ص ۵۵۷٫

[۷]. ترجمه فتوح البـلدان، ص ۱۱۸، و تـاریخ خـلیفه بن الخیاط، ص ۶۱ (تحقیق سهیل زکار، دارالفکر، بیروت: ۱۹۹۳).

[۸]. طـبقات، ج ۴، ص ۳۶۰٫

[۹]. تـرجمه فتوح البلدان، ص ۱۱۸‌. در‌ مقدمه اعیان الشیعه (ج ۱، ص ۱۹۷) آمده است که: رسول خدا علاء را عزل کرد و ابان بن عاص و سعید بن امـیه جـانشین او شـدند، که ظاهراً در ذکر نام این دو‌ تن‌ اشتباهی‌ رخ داده است.

[۱۰]. طبقات‌، ج ۴، ص ۱۵‌.

[۱۱‌]. شـیخ طوسی، تهذیب الأحکام، ج ۴، ص ۱۷۶ (به تصحیح علی اکبر غفاری).

[۱۲]. لمعه دمشقیه، ج ۲، ص ۸۴ (اواخر کتاب خمس).

[۱۳]. طبقات، ج ۴، ص ۳۶۱٫

[۱۴‌]. تاریخ‌ طبری‌، ج ۳، ص ۲۴۹٫

[۱۵]. تاریخ یـعقوبی، تـرجمه مـحمد ابراهیم آیتی‌، ج ۲، ص ۱۹‌ (شرکت انتشارات علمی و فرهنگی) و تاریخ خلیفه بن الخیاط، ص ۸۲٫

[۱۶]. طـبقات، ج ۴، ص ۳۶۲٫

[۱۷]. تـاریخ طبری، ج ۳، ص ۴۷۹ و ج ۴، ص ۳۹، ۷۹٫

[۱۸‌]. همان‌، ج ۴، ص ۱۱۲‌ و ۲۴۱; ولی در تاریخ خلیفه بن الخیاط آمده است که‌ دو سال مانده به پایان خلافت عمر، والی او بـر بـحرین، عـثمان بن ابی العاص بود و او برادرش‌ حکم‌ بن‌ ابی العاص را به بحرین فـرستاد.

[۱۹]. تـرجمه فـتوح البلدان، ص ۱۱۹‌.

[۲۰‌]. تاریخ خلیفه بن الخیاط، ص ۱۱۹٫

[۲۱]. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج ۱، ص ۴۱۱٫

[۲۲]. ترجمه تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۶۴‌.

[۲۳‌]. همان‌، ص ۱۱۲ و نـیز تـاریخ خـلیفه بن الخیاط، ص ۱۵۱٫

[۲۴]. ترجمه تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۱۱۲‌; ولی‌ متن‌ نامه ای که یعقوبی نقل می کند بـا آنـچه در نامه شماره ۴۲ نهج‌ البلاغه‌ آمده‌ است، تفاوتهایی دارد.

[۲۵]. ترجمه تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۱۱۳٫

[۲۶]. تاریخ خلیفه بـن الخـیاط، ص ۱۵۱‌.

[۲۷‌]. تـاریخ طبری، ج ۵، ص ۱۵۵٫

[۲۸]. اعیان الشیعه، ج ۱، ص ۸۸٫

[۲۹]. مجالس المؤمنین، ص ۷۵ (چاپ اسماعیلیه‌: ۱۳۷۵‌) ولی‌ در انوار البدرین، ص ۲۷، به نقل از کتاب مـذکور، عـبدالله بن عباس نقل شده‌ است‌.

[۳۰]. اعیان الشیعه، ج ۲، ص ۹۹٫

[۳۱]. همان، ج ۸، ص ۳۸۰; عیناً منقول از تاریخ طبری، ج ۴، ص ۴۵۲‌.

[۳۲‌]. هـمان‌، ج ۶ ، ص ۲۱۳ و نـیز شـیخ مفید، الجمل، ص ۲۸۳ (تحقیق سید علی میر شریفی).

[۳۳]. الجمل، ص ۲۹۴٫

[۳۴‌]. همان‌، ص ۳۳۹٫

[۳۵]. مسعودی، مروج الذهب، ج ۳، ص ۱۱۶ (دوره ۷ جلدی، بیروت: ۱۹۷۰).

[۳۶]. طـبقات‌ خـلیفه‌ بن‌ الخیاط، ص ۲۴۲٫

[۳۷]. اعیان الشیعه، ج ۷، ص ۱۰۱ و نیز مروج الذهب، ج ۳، ص ۱۱۵٫

[۳۸]. همان، ج ۷، ص ۳۸۷ و نیز تاریخ‌ طبری‌، ج ۴، ص ۳۲۰‌.

[۳۹]. اعـیان الشـیعه، ج ۴، ص ۳۷۴٫

[۴۰]. هـمان، ج ۷، ص ۷٫

[۴۱]. سید محمد باقر اصفهانی، روضات‌ الجنات‌، در ترجمه احمد بن الشیخ محمد مقشاعی مقابی بحرانی، کـه در انـوارالبدرین (ص ۱۹) عـیناً نقل شده‌ و تلقی‌ به قبول شده است.

[۴۲]. هاشم محمد الشخص، اعلام هـجر مـن الماضین‌ و المعاصرین‌، ص ۳۳۸ (مؤسسه ابلاغ بیروت: ۱۹۹۰).

[۴۳]. شیخ‌ یوسف‌ بحرانی‌، کشکول، ج ۱، ص ۹۹ (مؤسسه الوفاء، قم: ۱۴۰۶).

[۴۴‌]. مظفر‌، محمد حسین، تـاریخ الشـیعه، ص ۲۵۶ (بیروت: ۱۹۸۷).

[۴۵]. مغنیه، محمد جواد، الشیعه و التشیع‌، ص ۲۱۶‌ (چاپ بیروت).

[۴۶]. بلادی بحرانی‌، شیخ‌ عـلی، (م ۱۳۴۰‌ هــ‌) انوارالبدرین‌ فی تراجم علماء القطیف و الاحساء و البـحرین‌، ص ۱۱۱‌ (مـنشورات کـتابخانه آیت الله مرعشی، قم: ۱۴۰۷).

[۴۷]. همان جا.

[۴۸]. همان‌ جـا‌.

[۴۹]. تـاریخ طبری، ج ۵، ص ۲۱۷٫

[۵۰]. ترجمه‌ تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۱۶۶٫

[۵۱‌]. در‌ مورد حرکت خوارج در بحرین‌ ر.ک: بلاذری‌، انساب الاشراف، ج ۳، ص ۱۱۷ به بـعد و نـیز ج ۷، ص ۱۴۳ به بعد، ج ۸، ص ۴۷ به بعد و ج ۹، ص ۷ بـه‌ بـعد‌ و ص ۲۵۱ و بعد از آن (دورهـ‌ ۱۳‌ جـلدی‌، دارالفـکر، بیروت: ۱۹۹۶‌) و نیز‌ تاریخ طبری، ج ۵، ص ۶۱۳; ترجمه‌ تـاریخ‌ یـعقوبی، ج ۲، ص ۲۲۲، و نیز ابن اثیر، الکامل، ج ۳، ص ۶۵ به بعد (دوره ۹ جلدی، دار احیاء التراث‌، بیروت‌: ۱۹۹۲) و ما بـیشتر بـر تحقیق خوب‌ عبدالرحمن‌ عبدالکریم النجم‌ در‌ کـتاب‌ البحرین فی صدر الاسـلام‌ اعـتماد کرده ایم، با این حـال مـنابع اولیه را از نظر دور نداشته ایم.

[۵۲‌]. عبدالرحمن‌ عبدالکریم النجم، البحرین فی صدر الاسلام‌، ص ۱۲۷‌ (بغداد‌: ۱۹۷۳‌).

[۵۳‌]. هـمان جـا.

[۵۴‌]. همان‌ جا.

[۵۵]. در این مورد ر.ک: الکـامل، ج ۳، ص ۶۱۲; تـرجمه تـاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۳۸۱; تاریخ طـبری، ج ۸، ص ۵۹; تـرجمه تاریخ‌ ابن‌ خلدون‌، ج ۳، ص ۴۶۲; روضـه الصـفا، ج ۱، ص ۴۸۹٫

[۵۶]. «لحسا»، «اَحساء‌» و «حَساء‌» نامهای‌ مختلفی‌ است‌ برای‌ منطقه ای از بحرین قدیم.

[۵۷]. سفرنامه ناصرخسرو، به تـصحیح م. غـنی زاده، ص ۱۲۲ (کتابخانه منوچهری: ۱۳۷۲).

[۵۸]. قزوینی رازی، عبدالجلیل، النقض، ص ۴۳۵ (انـتشارات انـجمن آثار مـلی).

[۵۹‌]. هـمان، ص ۴۷۱٫

[۶۰]. سـفرنامه ابن بطوطه، ج ۱، ص ۱۹۵، ترجمه مـحمد علی موحد (بنگاه ترجمه و نشر کتاب: تهران).

[۶۱]. همان، ص ۱۹۷٫

برچسب ها
نمایش بیشتر

شبکه بین المللی مطالعات ادیان

اینفورس (شبکه بین المللی مطالعات ادیان)،‌ بخشی از یک مجموعه فعالیت های فرهنگی است که توسط یک گروه جهادی مجازی انجام می شود. این گروه  بدون مرز، متشکل از اساتید، طلاب، دانشجویان و کلیه داوطلبان باایمان و دغدغه مندی است که علاقمند به فعالیت علمی جهادی در عرصه جنگ نرم هستند. شما هم می توانید یکی از اعضای این گروه باشید(اینجا کلیک کنید). فعالیت های سایت زیر نظر سید محمد رضا طباطبایی، مدرس ادیان و کارشناس صدا و سیماست. موضوعات سایت نیز در زمینه سیر مطالعاتی با رویکرد تقویت بنیه های اعتقادی و پاسخ به شبهات است.

0 0 رای ها
شما هم امتیاز بدهید..
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست دارم، لطفا نظر دهیدx
()
x
بستن