سیر تفکر نوین

نقد آثار و اندیشه های دبی فورد

نقد آثار و اندیشه های دبی فورد

نویسنده: مهدی شفوی

این مقاله نیاز به ویرایش و پالایش دارد. اما تنها مقاله ای است که در نقد دبی فورد نوشته شده است و از حیث محتوایی قابل استفاده است. 

پیشگفتار

  در عصر تکنولوژی و دنیای مدرنیته امروز که بشر هر چه بیشتر غرق در دریای مواج لذات نفسانی و امیال درونی است و با تکیه بر ایدوئولوژی اومانیستی هر موفقیتی را در گرو برآورده کردن خواسته های بی حد و حصار خود می داند و رسیدن به قله های عرفان و معنویت و آرامش را در بی قیدی از تمامی قیود عقل و فطرت می بیند و جامعه را همچون خاشاکی در گردباد شهوات و مادیات رها می کند ، خلأیی عظیم خودنمایی می کند . خلأ معنویت . خلأیی که خود بشر نیز به آن پی برده است اما با دست و پا زدن در باتلاق آزادی مطلق و بی بند و باری هرلحظه بیشتر در این گرداب خود ساخته فرو می رود و فریادهای مددخواهی اش در میان قهقهه های مستانه و تن های موسیقی و نیزارهای تن فروشی گم می شود. بی شک انسان ،  موجودی متشکل از دو بعد روح و جسم است و امتیازات و قابلیت های او برای پیشرفت و تکامل باعث شده از میان مخلوقات دیگر بیشتر روی آن تمرکز شده و برای کشف اسرار این موجود ناشناخته و نیازها و خلأهای روحی اش، تلاش های بسیاری شود . برخی با محور قرار دادن انسان و نگاه اومانیستی ، هر چیزی را در راستای فراهم آوردن رضایت خاطر بشر قابل قبول می دانند و پای عقلشان فراتر از امور مادی نمی تواند گام بردارد و بر پایه این نگاه کور هر آنچه را که در زندگی خود تجربه کرده یا به ذهن پر از مغالطه شان خطور می کند به عنوان قانونی برای همه بشریت تجویز می کنند ؛ غافل از اینکه اگر چه برخی اوقات شاید فرضیه تجربیشان جواب بدهد لکن پیامدهای منفی آن ، آینده همین انسان را به مخاطره می اندازد . در مقابل این دیدگاه تفکر خدامحوری قرار دارد که هرچیزی را با ترازوی خالق جهان هستی می سنجد و انسان را مقهور قدرت لایزالش می داند . در دیدگاه خدا محوری دیگر انسان به خود نگاه مستقل ندارد و سعی می کند خود را در راستای سیر هدایتی خالق خود قرار دهد . و البته افرادی پیدا می شوند که خود را خدامحور معرفی می کنند، لکن کاملا خانه تفکرات و نظریاتشان بر مبنای ماده گرایی بنا شده است که البته خطر اینها برای بشریت کمتر از دیدگاه صریح اومانیستی نیست . لاجرم جامعه ای که فرسنگ ها از اصل و ریشه خود یعنی خالق هستی فاصله گرفته و سوار بر اسب چموش شهوت است و دیوانه وار به هر سو می تازد و مست از شراب بیخودی است و این دنیا را پایانی برای خود می داند ، به سوی رکود و خموشی و کسالت و سستی حرکت خواهد کرد چون لازمه یک جامعه هشیار و پا بر رکاب ، داشتن امیدی به آینده روشن است و طرح نقشه ای برای موفقیت در عرصه زندگی ابدی و حال آنکه نگاه کور بشر امروزی به زندگی محدود این دنیایی بر اساس ایدوئولوژی مادی ،پایانی خمود و کسالت بار را به همراه خواهد داشت . « باید کاری کرد . باید چاره ای اندیشید . باید نقشه راهی ترسیم کرد . باید آینده ای روشن درست کرد . جامعه در حال سقوط به دره نا امیدی و اضطراب و استرس است . فشار روانی همه را تهدید می کند . » اینها همان نگرانی ها و فریادهایی هستند که روانشناسان غربی برمی آورند و خود را نیز در درون این باتلاق بی خدایی می بینند . موفقیت ، آرامش ، ثروتمندی ، عشق ، وجود حقیقی ، مهرورزی ، امید ، آرزو ، دعا ، مراقبه ، تخلیه روحی و … کلیدواژه هایی هستند که باید آنها را در راستای خشکاندن ریشه اضطرابات و فشارهای روانی استخدام کرد و برای ایجاد نشاط کاری به کار گرفت . بر این اساس باید کتاب هایی در هر مورد نوشته شود کتاب هایی با ادبیات معنوی و عرفانی برای ترسیم آینده ای روشن و نورانی و موفقیت آمیز . با ادیان الهی که نمی شود کاری کرد چون قید و بندهای آن پای خود روانشناسان و سیاستمداران غربی را محکم تر می بندد . پس باید دین تازه ای ترسیم شود . با ایدوئولوژی متفاوت ، بر اساس تفکر اومانیستی اما پرکننده خلأ معنوی در جامعه ی در ورطه سقوط . بر این اساس که دین واحدی به صحنه اجتماع بیاید ، « وین دبلیو دایر » مأمور می شود ۱۰ اصل معنوی برای رسیدن به موفقیت بنویسد . « دبی فورد » مؤسسه یکپارچه را پایه گذاری می کند و با تکیه بر آموخته های خود از « یونگ » نیمه تاریک وجود را مطرح می کند و کتاب های « راز سایه » و « جدایی معنوی » را به نگارش در می آورد . و این « نیل دولاند والش » است که در این آب گل آلود « دوستی با خدا » را مطرح می کند و در آن با خدا حرف می زند و او را بارها محکوم می کند . « اوشو » مسئولیت تغییر مفهوم عشق را بر عهده می گیرد و « عشق پرنده ای آزاد و رها » را به رشته تحریر در می آورد و نهایت عشق را در منجلاب فحشا معنا می کند و « پائولو کوئیلو  » به یاری او آمده و یازده دقیقه خود را با افتخار به عنوان ارگاسم عرفان به صحنه اوراق کتاب خود می کشاند . « کاترین پاندر » ،  « قدرت دعا » را در کتاب خود به نمایش می گذارد . « ساتیا سای بابا » ادعای اعجاز می کند و معجزه اصلی خود را ایجاد تغییر و تحول در درون انسانها بیان می دارد و « ویلیام جیمز » اصول ثروتمند شدن را می آموزد . همه اینها دست و پا زدن هایی است تا کشتی جامعه در ورطه غرق را به ساحل آرامش برسانند البته با تفکر فراماسونری و ایجاد بنای تازه ای از دین با تعریفی نو و شکلی جدید .

تغییر مفاهیم بنیادین

 خطر بزرگی که از ناحیه این از خدا بی خبران خداجوی متوجه جوانان ماست تغییر مفاهیم بنیادی است . آن ها زیرکانه و البته متعمدانه معانی بلند و اصیل برخی الفاظ را در لابلای توصیه ها و مراقبات و داستان ها و مدیتیشین های خود تغییر می دهند بدون اینکه شست کسی خبردار شود البته نظام فکری مخاطب را بر هم می زنند و شاکله شخصیتی او را در پس پرده بی خبری عوض می کنند بی آنکه خود متوجه این تغییر بی صدا شود . مفاهیم الفاظی مانند خدا ، عشق ، عرفان ، معنویت . وقتی خدا که بارها در لابلای سطور کتاب به اطاعت از  او سفارش شده است به شعله درونی و خود حقیقی تعریف می شود ؛ وقتی عشق حاصل جمیع احساسات درونی از قبیل خشم و شهوت و تنفر و حسادت معنا می شود ؛ وقتی رسیدن به معنویت در گرو اشباع غریزه جنسی تحدید می شود ، صدای زنگ خطر را باید شنید که …   بنیان فکری جوانان مسلمان ما را به مخاطره انداخته است . برای کسی که با دست نوشته های این پرچم داران گمراهی آشناست روشن است که یکی از اصلی ترین عوامل موفقیت این افراد استفاده از داستان ها و همسان سازی مخاطب با نقش اول داستان است . وقتی دبی فورد از هر چند سطر کتاب خود جریانی را از مراجعین خود تعریف می کند و داستان زندگی آنها را به نمایش می گذارد مخاطب را با خود همگام می سازد و هنگامی که تنور مسئله سازی داغ شد ، او را از راهنمایی های خود بهره مند می کند تا مخاطب بدون در نظر گرفتن تفاوت های اعتقادی و مرزهای ایدوئولوژی با او پیوند برقرار کند و مشکل خود را از آن طریق حل کند که البته اگر بگوییم مشکل این شخص عمیق تر می شود، سخنی به گزاف نرانده ایم . کافیست مراجعه ای به دکه های کتاب فروشی بکنیم تا کتابهای ترجمه شده این افراد را بیش از کتابهای مورد نیاز جامعه اسلامی مان بیابیم . در رصدی که سال ۸۹ از نمایشگاه کتاب تهران به عمل آمد آمار افرادی که از انتشارات این گونه کتاب ها خرید می کردند قابل توجه بود . تیراژ این گونه کتاب ها و نوبت های متعدد چاپ ترجمه اینها نشان از بازار داغ مطالعه این کتب از سوی جوانان ماست . بی شک خلأ ادبیات عرفانی جذاب در کتابهای دینی ما جوانان را به سوی ادبیات عرفانی عارفان از خدا بی خبر خواهد کشاند . و همه این گفتار مقدمه و تمهیدی بود برای روشن ساختن نیاز بازار اسلامی ما به کتابهایی که از نظر محتوا و قالب نوشتاری بتوانند جایگزین مناسبی برای آنگونه کتب ضاله شوند . کتابهایی در باب آرامش ، عرفان ، دعا ، معنویت و … در قالب های داستانی تمثیلی که بتوانند مخاطب را با مفاهیم اصیل اسلامی عرفانی آشنا کنند و با ارائه راهکارهای عملی برای سبک زندگی اسلامی ، او را از جهت معلومات روانشناختی غنی کنند . قرآن که کتاب هدایت بشر به سوی کمال است ، پر است از داستان های راهگشا و عملیاتی . لذا ضرورت وجود کتاب هایی با عناوین عرفانی که در قالب داستان به ارائه راهکارهای عملیاتی برای رسیدن به آرامش بپردازد ، واضح می شود .  مقدمه   فطرت ؛ همان که قرار بود به عنوان وسیله و ابزاری برای شناخت خدا به کار رود ؛ همان که قرار بود چراغ راهنمایی در ظلمت بی خدایی برای هدایت به حقیقت باشد و همان که قرار بود به عنوان آئینه ای تمام نما ، خدا را در زلال اندیشه های بشر نشان دهد ، دستخوش کج فهمی و عناد انسان شد و با تفسیر غلط از ناخودآگاه و ترجمه آن به فطرت ، سرانجام به نفی خدای متعالی و اثبات خدای نازل و خدای درون ختم گردید[۱] . چه شده است ؟ چه بر سر این انسان آمده است؟چه چیز او را چنین فریفته خود کرده است ؟ « یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَریمِ الَّذی خَلَقَکَ فَسَوَّاکَ فَعَدَلَکَ فی‏ أَیِّ صُورَهٍ ما شاءَ رَکَّبَکَ [۲]» و عقل ؛ همان که یاوری برای فطرت الهی و عَلَمی روشن برای عبادت خدای رحمان بود تعطیل شد و نکراء جای آن را گرفت[۳] . و همو که قرار بود تشخیص خوب و بد را بر عهده بگیرد و ممیز انسان از حیوان شود، به ابزاری بی خاصیت که قادر نیست انسان را به انجام کارهای خوب وا دارد و از کارهای بد باز دارد ، تبدیل شد . انسانی که فطرت و عقل را که دو بال پرواز و عروج به سوی معبود و وصال با حضرت احدیت بودند ، شکست و پای عنقایش را به ریشه های این دنیای دون بست،در پی پاسخگویی به نیاز فطری خویش که همانا بندگی خدا می باشد ناگزیر به خداهای دروغین و خیالی روی خواهد آورد تا رضایت درونی خود را جلب کند و شاید بتواند به آرامشی که قرار بود در آغوش پروردگار به آن برسد با خداهای توهمی جبران کند . او در این قفسِ دنیا خود را دست بسته به میله های آهنین شهوات خواهد زد تا بلکه بتواند راهی برای بیرون پیدا کند . دبی فورد و همفکرانش از این دسته انسان هایی هستند که بال پرواز خود را شکسته اند و ناچار تسلیم شرایط موجود شده و به مخاطبان خود نیز قانون پذیرش و تسلیم را تجویز می کنند[۴] .  « در یکی از دوره های آموزشی ام همه روش هایی را که برای درست کردن خود و داستانمان امتحان کرده بودیم ، نوشتیم . فهرست بسیار درازی بود . ما به طب سوزنی ، یادآوری زندگی های گذشته و روان درمانی رو آورده بودیم . بر خشم، کودک درون و منتقد درون کار کرده و هنگامی که به نتیجه نرسیده بودیم ، سماع را آزموده بودیم . تجسم خلاق ، پیام های مثبت ، ذکر و مراقبه را امتحان کرده بودیم تا بلکه از درد خود رها شویم . راهنمایی های متخصصین تغذیه و تربیت بدنی ، استادان یوگا و پیران روحانی را به کار بسته بودیم و وقتی هیچ کدام به نتیجه نرسیده بود نزد پزشک رفته بودیم تا به ما یک بسته پروزاک بدهد . چاکراهایمان را پاک کرده روغن های مخصوص را استنشاق و شمع های معطر روشن کرده بودیم تا ذهن خود را آرام کنیم . برخی از ما به درون انرژی های متعادل کننده فرو رفته و به آهنگ های آرامش بخش گوش داده بودیم . عود مخصوص هندوستان را روشن کرده و زیر بالش های خود آهن ربا گذاشته بودیم . دعا به دور گردن انداخته و انگشترهای مخصوص به دست کرده بودیم . مقداری از وقت خود را به کار داوطلبانه و خدمت به کسانی که احساس می کردیم بیچاره تر از ما هستند اختصاص داده بودیم . فهرست حاصل از این هم طولانی تر بود و اگر چه با خواندن آن خیلی خندیدیم اما بیشتر ما هنوز با درد داستانی که غیر قابل اصلاح بود رویارو بودیم پرسش ساده ای مطرح بود آیا امیدی هست ؟[۵] » انسانی که خدا را از دست داده و ایمان ندارد برای رسیدن به آرامش به هر دری می زند اما کلید اصلی معما ارتباط با خدا و انس با اوست . تا زمانی که انسان به اصل و ریشه اش نرسد سرگردان است و در تاریکی و جهل دست و پا می زند . راهکار دبی فورد برای رسیدن به آرامش که همان اعتقاد به سایه و یکپارچگی انسان است در حقیقت سرپوش گذاشتن به فطرت و عقل بشر است و شکستن بال پرواز . و چقدر فاصله است بین پزشکی که برای بیمار ویروسی اش فقط مسکّن تجویز می کند و بین پزشکی که داروی کشنده ویروس را توصیه می کند . این مقال اختصاص دارد به شخصیتی که در پشت چهره خدامحوری نظریاتی را در باب روانشناسی ، معنویت و زندگی بشر امروزی ارائه می دهد . دبی فورد در کتاب های « سایه » ، « نیمه تاریک دنبال کنندگان نور » ، « جدایی معنوی » و « چرا آدم های خوب کارهای بد می کنند ؟ » بر مبنایی که خود را پرچم دار آن می داند ادعا می کند راهکاری را ارائه می دهد تا انسان به‌ خرد درونی‌ دست‌ یابد و با رفتن‌ به‌ درون‌، دریافت‌ها و شناخت‌هایی‌ درباره‌ زندگی‌ اش پیدا کند . او با محور قرار دادن موضوعاتی همچون چگونگی ارتباط با اطرافیان ، طلاق ، تحول در زندگی و بیماری های روانی که امروزه جوامع بزرگ و خانواده ها با این گونه بحث های جدی درگیر هستند و همین باعث تنش های روحی و روانی در جامعه شده ، توانسته افراد زیادی را از سراسر دنیا به خود جلب کند . از دیگر عواملی که باعث جذابیت و جلب توجه افراد به خواندن کتابهای دبی می شود ، ارائه تصویری محسوس از زندگی خودش و اینکه چگونه توانسته با وجود مشکلات بسیار به موفقیتهایی دست یابد، می باشد . او دقیقا با دست گذاشتن روی مشکلات جامعه و تطبیق آن با زندگی سابق خود ، سعی می کند راهکاری را که خود با آن توانسته آن مشکل را حل کند به مخاطب تجویز کند ؛ نیز با ارائه چهره افرادی که همین مشکلات را داشته اند و با شرکت در سمینارهای او مشکلاتشان برطرف شده است مخاطب را بر این می دارد تا دنبال گمشده خود در این کتاب باشد . از دیگر عوامل موفقیت دبی در جذب افراد ارائه راهکارهای عملی و مراقبات است که در پایان هر فصل کتاب به آن متعرض می شود . البته ما نمی خواهیم غیر منصفانه تمامی هر آنچه را که وی در کتاب های خود آورده را به باد انتقاد گرفته و حرفهای خوب او را نیز سرپوش بگذاریم لکن جهان بینی و ایدوئولوژی ناصحیح او که زیر بنای تفکرات و دستورالعمل های وی است باعث آن شده که سخنان خوبش نیز ارزش خود را از دست بدهد .

[۱] وَ قَالَ النَّبِیُّ ص کُلُّ مَوْلُودٍ یُولَدُ عَلَى الْمَعْرِفَهِ بِأَنَّ اللَّهَ تَعَالَى خَالِقُهُ وَ ذَلِکَ قَوْلُهُ تَعَالَى وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ‏   بحارالأنوار ج : ۲۶ص : ۲۹۴ ح ۵۵  

[۲] سوره انفطار آیه ۶

[۳]  أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِیسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا رَفَعَهُ إِلَى أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قُلْتُ لَهُ مَا الْعَقْلُ قَالَ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ قَالَ قُلْتُ فَالَّذِی کَانَ فِی مُعَاوِیَهَ فَقَالَ تِلْکَ النَّکْرَاءُ تِلْکَ الشَّیْطَنَهُ وَ هِیَ شَبِیهَهٌ بِالْعَقْلِ وَ لَیْسَتْ بِالْعَقْلِ   الکافی ج : ۱ ص : ۱۱ح ۳

[۴] جدایی معنوی ص ۲۷

[۵] راز سایه ص ۷۲

  « زندگی نامه دبی فورد[۱]، از زبان خودش »

تجربه طلاق والدین

 سیزده ساله بودم که مادرم به من وخواهر و برادرم خبر داد که پدرم ما را ترک کرده و ازدواج آنها پایان یافته است . رفتن پدر از خانه آغاز دوران دردآوری از تجربه زیستن بدون یک خانواده واقعی بود بیشتر از ده سال طول کشید تا توانستم رنج حاصل از طلاق والدینم را فراموش کنم . به خودم قول داده بودم که فرزندانم را در خانواده ای شاد در کنار پدر و مادری که عاشق آنها هستند پرورش دهم . من سی و هشت سال در انتظار شخص مناسبی بودم تا شریک زندگی او باشم[۲] . سیزده سال مواد مخدر من فرزند سوم و آخر خانواده بودم و خواهر و برادری داشتم که از آمدن من خیلی خوشحال نبودند . یکی از اجزای ترکیبم نیاز شدید به دوست داشته شدن و مورد قبول قرار گرفتن و جزء دیگر یک دستگاه عاطفی به شدت حساس بود . همهمه ذهنی مداومی که مرا سرزنش و مرتب گوشزد می کرد که چقدر نخواستنی و غیر قابل دوست داشتن هستم ، به این ترکیب اضافه کنید، سپس سیزده سال مصرف دارو و مواد مخدر را به هم به این ترکیبم افزودم تا بتوانم با اعماق تاریکم آشنا شوم و ارتباط صمیمانه ای با ناتوانی برقرار کنم[۳] .   استفاده ام از مواد به اندازه ای زیاد شد که می دانستم اگر به همین ترتیب ادامه دهم، به زودی خواهم مرد سال ها به مراکز گوناگون ترک مواد مخدر رفتم و سعی کردم به زندگی خود سر و سامان بخشم[۴] .

جوانی دبی

در اوایل دهه بیست زندگی ام، مردان را نیز به نسخه درمان دردم اضافه کردم . اما متأسفانه روابط من با مردان … همیشه با یک سرمستی و امید به خوشبختی شروع می شد و با اندوهی به پایان می رسید که مرا عمیق تر در درد و رنج فرو می برد [۵]. در جوانی جزو کسانی بودم که شعار روزانه آنها « سکس، مواد و رقص » بود . می خواستم دیگران مرا به عنوان یک انسان منطقی و بی احساس ببینند . در ظاهر فقط در پی پول و مقام بودم . سال ها حساس بودن و آرزوی یافتن مفهوم زندگی را پنهان کردم[۶] .

آشنایی با « ریک » اولین مرد زندگی دبی

 … هنوز در « فلوریدا » زندگی می کردم و مجرد بودم و مالک نیمی از یک فروشگاه کوچک . برای بهبود بخشی از زندگی ام در دوره های آموزشی عملی مدیریت ارتباطات شرکت کردم … در این دوران دریافتم که اشتیاق زیادی به زندگی در « کالیفرنیا » دارم . .. روزی در یک دوره سه روزه رشد معنوی درباره سازمانی به نام « امکانات زندان » مطلبی شنیدم و علاقمند کمک شدم . تصمیم گرفتم فروشگاه را بفروشم و به « کلرادو » بروم . در صبح دومین روز گردهمایی ، یک مرد خوش قیافه روی صندلی کنار من – جایی که همه مسئولان سازمان امکانات زندان جمع بودند – نشست . او خودش را « ریک » و رئیس انجمن معرفی کرد . لحظه ای که نگاهمان به هم گره خورد ، فهمیدم که زندگی ام تغییر خواهد کرد . ما در همان زندان عاشق یکدیگر شدیم و به طور خلاصه چهار ماه بعد من فروشگاه را فروختم وسایلم را جمع کردم و برای زندگی با ریک از « فلوریدا » راهی « سانفرانسیسکو »  شدم . ….

جدایی از ریک

فقدان تشویق و حمایت از ایده هایم در سازمان تعلیم و تربیت « لندمارک » ، مرا به فکر موقعیت های شغلی دیگر انداخت . اما به محض ترک سازمان ، دریافتم که زندگی حرفه ای من به گونه ای دیگر خواهد بود . در همان زمان رابطه من و ریک رو به زوال بود . من خیلی غمگین بودم ، زیرا از صمیم قلب می خواستم ازدواج کنم و بچه دار شوم . ما دو نفر به بن بست رسیده بودیم و تصمیم گرفتیم که هر کدام به راه خود برویم . بنا براین من بار دیگر چمدانم را بستم و رؤیاهایم را برداشتم و آنجا را ترک کردم .

آشنایی با « دان » مرد دوم زندگی دبی ، مرد رؤیاها

هنوز چمدان هایم کاملا باز نشده بود که یک کنفرانس پنج روزه در « سانتاکلارا » جایی که دان را دیدم ، برگزار کردم . ما هر دو به دگرگونی و بهسازی زندگی خود متعهد شده بودیم . آن زمان که من و دان تصمیم به ازدواج گرفتیم ، قلبم سرشار از شادی و هیجان شد چرا که سرانجام مرد رؤیاهایم را پیدا کرده بودم . برای زندگی با دان به « سن دیه گو » رفتیم و خیلی زود باردار شدم . دو ماه نخست بارداری من خیلی سخت گذشت . هر روز صبح حالت تهوع داشتم و هر کس و هر چیزی آزارم می داد . در آن شهر خوشحال و راضی نبودم . و دلم برای خانواده و دوستانم تنگ شده بود . هیچ وقت تا این اندازه احساس تنهایی نکرده بودم .

طلاق ، دومین شکست زندگی مشترک دبی

تنش و نگرانی ناشی از نقل مکان ، ترک شغل و دانشگاهم و در نهایت بارداری من ، رابطه ما را خدشه دار کرد و متأسفانه پیش از یک سالگی پسرمان بو ، تصمیم به جدایی گرفتیم[۷] .

علت طلاق

… وقتی منصفانه نگاه کردم دریافتم تاکنون من زندگی مشترکمان را کنترل کرده ام ، زیرا همیشه باور داشتم که من بهتر و بیشتر می دانم . من پیوسته و به هر طریق در برابر راهنمایی های دان مقاومت می کردم . خیلی سخت بود که باور کنم چه دروغ هایی گفته ام زیرا خود را متقاعد کرده بودم راست نگفتن به معنی دروغ گفتن نیست . البته ساده تر این بود که همیشه با انگشتم به سوی دان اشاره کنم و او را برای هر چه که در زندگی ما مطلوب نبود ، مورد سرزنش قرار دهم[۸] .

شرکت در جلسات روان درمانی

 … باور کردنی نیست که کسی یازده سال در جلسات روان درمانی گروهی ، درمان وابستگی و « دوازده گام برای بهبود » ، شرکت کند ، به متخصصین هیپتونیسم و طب سوزنی مراجعه نماید ، تولد دوباره را تجربه کند ، از کوه پایین بپرد ، در جلسات تحول شرکت نماید ، به خلوتگاه های بودایی ها و صوفیان برود ، صدها کتاب بخواند ، به نوارهای تجسم و مراقبه گوش دهد و هنوز از خودش بیزار باشد[۹] .

آشنایی با مرکز « چوپرا برای خوب زیستن »

سپس یک روز پیشنهادی برای کار  با دکتر « دیپاک چوپرا » در مرکز « چوپرا برای خوب زیستن » که در سه مایلی منزلم قرار داشت ، پذیرفتم . همکاری با دکتر چوپرا از زمانی که برای نخستین بار سخنرانی او را در « سان فرانسیسکو » شنیدم ، آرزوی من بود .همان زمانی که همکاری خود را با « دکتر دیوید سیمون » مسئول بخش پزشکی مرکز چوپرا آغاز کردم ، همایش های سه روزه « روند سایه » را که پایه و اساس شغل امروزی من شد گسترش دادم .

نگارش کتاب نیمه تاریک وجود

 پس از طلاق ، زمانی که نیاز داشتم بفهمم چگونه می توانم از خود مراقبت کنم ، خواهرم « آریل » از من پرسید که چگونه می توانم همزمان به بشریت خدمت کنم و از خودم مراقبت کنم ؟ چشم هایم را بستم و نخستین فکری که به ذهنم رسید این بود که کتابی درباره رهاسازی احساسات – کاری که من در همایش های خود در مرکز چوپرا انجام می دادم – بنویسم . در میان شگفتی توأم با آرامش من کتاب « نیمه تاریک وجود » را در همان ماه که موجودی بانکی ام رو به پایان بود نوشتم [۱۰].

کتاب های دبی فورد

 ‌ نیمۀ‌ تاریک‌ دنبال‌کنندگان‌ نور (The Dark Side of the Light Chasers) جدایی‌ معنوی ‌(Spiritual Divorce) راز سایه(The Secret of the Shadow) بهترین‌ سال‌ زندگی (The Best Year of Your Life)‌ سؤال های درست ((The Right Questions چرا آدم های خوب کارهای  بد می کنند ؟  (Why Good People Do Bad Things ?) کتاب های دبی فورد به بیست و شش زبان ترجمه شده اند[۱۱] .

رشته تحصیلی و گرایشات و مدارک

دبی‌، مدرک‌ خود را در رشتۀ‌ روان‌شناسی‌ با گرایش‌ مطالعات‌ آگاهی‌ از دانشگاه‌ جی‌. اف‌. کی‌. گرفت‌. او در سال‌ ۲۰۰۱ جایزۀ‌ فارغ‌التحصیل‌ برگزیدۀ‌ سال‌ را به‌ مناسبت‌ خدمات‌ ارزندۀ‌ خود در زمینۀ‌ روان‌شناسی‌ و معنویت‌ دریافت‌ کرد. در سال‌ ۲۰۰۳ به‌ دریافت‌ دکترای‌ افتخاری‌ از دانشگاه‌ امرسن‌ نایل‌ شد و در سال‌ ۲۰۰۴ دکترای‌ افتخاری‌ آثار ادبی‌ انسانی‌ را از هیأت‌ علمی‌ دانشگاه‌ جان‌ اف‌. کندی دریافت‌ داشت‌.

تأسیس مؤسسه یکپارچگی فورد

دبی ، «مؤسسۀ فورد برای آموزش مربیگری یکپارچگی» (Ford Institue for Integrative Coaching)را به منظور تربیت کارآموز  با الگوهای مربیگری، ابزارها، شیوه‌ها و روندهای یکپارچه سازی تأسیس کرده است . دبی و پسرش «بو» (Beau)   در  پاییز سال ۲۰۰۸  مدرسه‌ای در یک ناحیۀ روستایی اوگاندا (Uganda) بر مبنای یکپارچگی ساخته اند وهم اکنون دبی ریاست هیأت ‌مدیرۀ سازمان غیر انتفاعی به نام «قلب جهانی مربیگری یکپارچگی»  را بر عهده دارد.

ارتباط دبی با رسانه‌ها

دبی در برنامه‌های تلویزیونی اپرا وینفری (Oprah Winfrey)، برنامۀ زندۀ لری کینگ (Larry King Live)، صبح به خیر آمریکا (Good Morning America)، ایدۀ بزرگ با دنی داچ (The Big Idea with Donny Deutsch) و فاکس نیوز (Fox News) شرکت کرده است. او همچنین میزبان برنامۀ هفتگی در رادیو هی‌هاوس (HayHouse) است.

افرادی که در زندگی و تفکرات دبی نقش بسزایی داشته اند ؛

« آماچی » ؛ زنی هندی که دبی او را راهنمای معنوی خود و یک قدیس زنده[۱۲]  می داند و پس از طلاق از دان برای انجام برخی تمرین های عمیق درونی پیش او می رود . در مراقبه ای که انجام می گیرد آما به او می فهماند که هر کدام از انسان ها شعله ای را درون خود حمل می کند و شعله درونی او کوچک و فقط یک کورسوست و برای رسیدن به آرامش باید از شعله درونی اش مراقبت و آن را تقویت کند[۱۳] .

« بودا » ؛  در جای جای کتاب های دبی فورد نقل قول هایی از بودا وجود دارد و این نشانگر تأثیرپذیری وی از آموزه های بودا می باشد .به عنوان مثال در کتاب جدایی معنوی درباره ذهن مبتدی بحث می کند و تأییدی از بودا بر حرف خود می آورد[۱۴] . و در نیمه تاریک وجود ، داستانی از بودای طلایی نقل می کند[۱۵] .

« امت فوکس » ؛ دبی می گوید : من عاشق نوشته های امت فوکس بودم[۱۶] . در کتاب جدایی معنوی در بحث شناخت خدا از کتاب قدرت تفکر سازنده فوکس مطالبی را نقل می کند .

« گاندی » ؛ دبی چند بار در کتاب های خود سخنانی از گاندی می آورد .

« گورو مای » ؛  رهبر بنیاد سیدها یوگا

« دیپاک چوپرا » ؛ رئیس مرکز چوپرا برای خوب زیستن « کارل یونگ » ؛ که منشأ تفکر دبی فورد برای یکپارچگی می باشد . دبی چند جمله را از یونگ نقل می کند و از آنها برای اثبات یکپارچگی کمک می گیرد . یونگ می گوید : من ترجیح می دهم کامل باشم تا خوب[۱۷] ! در جای دیگر می گوید : « شخص با تجسم اشکال نورانی به روشنایی دست نمی یابد ، بلکه با آگاه شدن به تاریکی به روشنایی می رسد[۱۸] .

« فردریک نیچه »

« نیل دونالد والش » ؛ نویسنده کتاب های گفتگو با خدا و دوستی با خدا او برای کتاب های نیمه تاریک وجود و جدایی معنوی دبی مقدمه مفصلی نوشته است و از دبی تعریف و تمجید می کند و او را پیشگوی جدید و استاد معاصرمی نامد .

 « فلسفه ذن » ؛ استفاده دبی از داستان های ذن و به کارگیری آن در مسئله یکپارچگی در کتاب های او مشهود است .

« جن اسمیت » ؛ شخصیتی که با همین روش یکپارچه مشکل دبی را حل کرده است و جرقه این تفکر را در ذهن او شعله ور کرده است [۱۹].

استانیسلاو گراف ، بیل اسپینوزا ، رابرت بلای  ، دیوید سایمون ، واسانت لاد ، جان ولوود ،گانتر برنارد ، کن ویلبر، گوته ، جیمز بالدوین تحلیلگر فلسفه یونگ ،  آساگیولی بنیان گذار شیوه تلفیق روان، رولو می  ، ماریان ویلیامسن ، چارلز دوبوا ، کن ویلبر ، ریندماریا ،جرمیاآبرامز ، آندره هاروی

     [۱] Debbie Ford [2]  جدایی معنوی ص ۲۲ [۳] راز سایه ص ۳۲ [۴] همان ص ۱۴ [۵] همان ص ۱۳ [۶] همان ص ۱۵۳ [۷] جدایی معنوی ص ۵۶ [۸] جدایی معنوی ص ۱۱۷ [۹] نیمه تاریک وجود ص ۲۰ [۱۰] جدایی معنوی ص ۶۰ [۱۱] بهترین سال زندگی ص ۹ [۱۲] جدایی معنوی ص ۲۶۹ [۱۳] سؤال های درست ص ۱۷ [۱۴] جدایی معنوی ص ۹۹ [۱۵] نیمه تاریک وجود ص ۷۲ [۱۶] جدایی معنوی ص ۲۶۹ [۱۷] نیمه تاریک وجود ص ۱۶ [۱۸] همان ص ۲۳ [۱۹] همان ص ۲۰

  نیمه تاریک وجود ، « سایه » از منظر روانشناسان غربی

 به دلیل اینکه دبی فورد بحث  سایه را از آموزه های یونگ برداشت کرده است بر آن شدیم تا مسئله را از منظر یونگ بر اساس نوشته هایش بررسی کنیم .

کارل یونگ ضمیر ناهشیار شخصی

 « در زیر لایه آسیب پذیر هشیاری بی واسطه ، ضمیر ناهشیار قرار دارد ، زمینه ای پایدار که در هر نسل تازه هشیاری دوباره ای از آن سر بر می آورد . بلافاصله پس از آگاهی هشیار ، ضمیر ناهشیار شخصی قرار دارد که خصلت آن را گذشته شخصی تعیین می کند . محتوای این لایه از روان که اساسا از نظر فروید درباره ضمیر ناهشیار اقتباس شده است ، شامل فراگیری های فرد در طول زندگی است ، که برخی از آنها سرکوب شده اند و برخی دیگر … همچون خاطرات معمولی و تأثیرات حسی گذرا به زیر سطح هشیاری رانده شده اند .عقده ها در همین ضمیر ناهشیار شخصی جای دارند ؛ عقده ها تصوراتی هستند که رنگ عاطفی دارند و بر اثر تأثیرات آسیب زا یا تمایلات ناهمساز بروز می کنند و ممکن است به فعالیت ضمیر هشیار کمک کنند یا مانع آن شوند . عقده –  مثلا عقده ای که حول مفهوم مادر پدید می آید –  ممکن است به شخصیتی خودمختار و چند پاره تبدیل شود که ظاهرا به میل خود زندگی می کند و بر احساسات افکار و اعمال فرد تسلط دارد . عقده ها گر چه معمولا آزاردهنده و زیان آورند ممکن است برای فرد مثبت باشند و او را وادارند که امکانات تازه ای را بجوید ؛ مسائل حل نشده ای چون نقاط مهم زندگی روانی در واقع برای فعالیت روانی ضروری اند . یونگ با استفاده از آزمون تداعی واژه ها به کاوش در باب این عقده ها پرداخت و همین کندوکاوها بود که نخستین بار موجب شهرت گسترده او شد .

ضمیر ناهشیار جمعی

 در اعماق تیره روان ، لایه هایی وجود دارد که نه در طول زندگی شخصی فرد بلکه در طی هزاران سالی که از حیات بشر گذشته است شکل گرفته است . در زیر این لایه ها رسوباتی از تجربه اَشکال تکاملی پیش از انسان قرار دارد . همه این لایه ها ضمیر ناهشیار جمعی را تشکیل می دهند که از مهم ترین و بحث انگیزترین مفاهیم یونگ است . یونگ در رؤیاها و پندارهای بیماران خود و دیگر درمان گران با مفاهیم و تصوراتی مواجه می شد که ریشه های آنها را نمی توانست در تجربه های گذشته خود افراد بیابد . شباهت این تصورات با موضوعات اساطیری  و دینی ای که در طول قرن ها در نواحی جغرافیایی بسیار مختلف ظهور کرده اند باعث شد که یونگ آنها را تصاویر ازلی بداند و وجود کهن الگوهای اساسی را مسلم بشمارد . یونگ از همان سال هایی که رؤیاها ، خیالات، پندارها و هذیانات روان پریشانه را مشاهده و کندوکاو می کرد ، با بررسی تصاویر همانند در مواد دینی و اسطوره ای ، به وضعیت و حالاتی پی برد که پیوسته تکرار می شوند و ظاهرا نمودار الگوهای معنایی مشخصی هستند . از میان بن مایه های تکرار شونده در تجربه انسان ، چند بن مایه در نظر یونگ اهمیت ویژه ای دارند ، از جمله نقاب ، سایه  و خود . نخستین گام به سوی خود شکوفایی، یا فردیت ، عبارت است از شناخت سایه و اِشراف بر آن ؛ سایه جنبه منفی یا پستِ ( یعنی رشد نیافته یا نامتمایز ) شخصیت است . سایه تا حدی از صفات نکوهیده ای پدید می آید که فرد می خواهد آنها را انکار کند ، مانند تمایلات حیوانی که آنها را از اجداد مادون انسان خود به ارث برده ایم . نیز شامل حالات و صفاتی است که برخی از آنها ممکن است بسیار خواستنی باشند اما فرد نمی تواند آنها را در خود بپرورد . سایه منطبق بر ضمیر ناهشیار شخصی است . این پدیده نیز ، چون همه اشخاص به ناچار در آن سهیم اند ، نوعی جلوه جمعی است . به گفته یونگ شخص هر قدر از سایه بی خبر باشد ، سایه نیز به همان اندازه تیره تر و متراکم تر است . سایه هر چه از زندگی هشیار دورتر باشد دینامیسم جبرانی و اهریمنی بیشتری از خود بروز می دهد . سایه ای که ناشناخته باشد بر اشخاص یا گروه هایی فرافکنده می شود که به گمان فرد ِحامل همه رذایل ، شرارت ها و دیگر تمایلات ، سرکوفته اند ، اما در واقع روان خود فرد است که گرفتار چنین تمایلاتی است . تصویر شیطان و مار و نیز عقده به گناه آغازین نماینده گونه هایی از کهن الگوی سایه است . گاه اتفاق می افتد که «من» با سایه یکی می شود و «لحظه جنون دیونیزی[۱]» را پدید می آورد که در آن قربانی کهن الگو خود را وجودی خداگونه می پندارد که فراتر از خیر و شر است[۲] . »  من ترجیح می دهم کامل باشم تا خوب[۳] !  در جای دیگر می گوید : « شخص با تجسم اشکال نورانی به روشنایی دست نمی یابد، بلکه با آگاه شدن به تاریکی به روشنایی می رسد[۴]. »

 دبی می گوید : « یونگ نخستین بار واژه سایه را برای اشاره به آن بخش هایی از شخصیت به کار برد که به دلیل ترس ، جهل ، خجالت یا نبود عشق طرد شده اند . درک اصلی او از سایه ساده بود :  « سایه کسی است که شما نمی خواهید باشید . » او معتقد بود که یکپارچه شدن با « سایه » تأثیری والا و بنیادی دارد که ما را در بازشناسی منشأ عمیق تر زندگی معنوی خود توانا می کند . یونگ می گوید : « برای این یکپارچگی ما مجبور هسیتم با بدی ها دست و پنجه نرم کنیم ، با سایه روبرو شویم و با اهریمن در هم آمیزیم ؛ هیچ راه دیگری وجود ندارد [۵]. «لازاریس  »  راه حل در سایه نهفته است ؛ سایه راز تغییر و دگرگونی را در بر دارد ؛ تحولی که می تواند در سطح سلولی اثر گذارد و دی.ان.ای را تغییر دهد [۶]. « استانیسلاو گراف » در صورتی که این دیدگاه درست باشد ، یکایک ما این توانایی را خواهیم داشت که بی درنگ به تک تک وجوه هستی دست یابیم ؛آنها را تجربه کنیم و از مرز توانایی های حواس بسیار فراتر رویم[۷] . » دیپاک چوپرا « ما در جهان نیستیم ؛ جهان در درون ماست [۸]. « رابرت بلای » سایه مانند یک کوله پشتی نامرئی است که هر یک از ما بر دوش خود حمل می کنیم و در سال های رشد آن ویژگی هایی را که مورد پذیرش دوستان و خویشانمان نیست در این کوله بار می ریزیم . ما در چند دهه نخست زندگی به انباشتن این کوله پشتی مشغولیم و مانده عمر را به بیرون کشیدن آنچه انباشته ایم می گذرانیم تا شاید باری را که برشانه هایمان سنگینی می کند ، سبک کنیم [۹]. »

 [۱] Dionysian: منسوب به دیونیزوس ، خدای شراب و مستی در اساطیر یونان [۲] روانشناسی دین ص ۵۸۶- ۵۸۸ [۳] نیمه تاریک وجود ص ۱۶ [۴] همان ص ۲۳ [۵] همان ص ۱۸ [۶] همان ص ۱۴ [۷] همان ص ۱۷ [۸] همان ص ۱۷ [۹] نیمه تاریک وجود ص ۲۶

شهید مطهری و بررسی  نظریه فروید و یونگ

انسان را از دو جنبه مى‏توان مطالعه کرد: جنبه جسمى و بدنى، و جنبه روحى و روانى. آنچه به جنبه‏هاى جسمى انسان مربوط مى‏شود، در علم پزشکى، و آنچه به جنبه‏هاى روحى و روانى انسان مربوط مى‏شود در «علم النفس» بررسى مى‏شود که امروز به آن «روان‏شناسى» مى‏گویند. البته امروز علوم توسعه پیدا کرده است. مثلًا خود پزشکى شعبه‏هاى متعدد یافته است. علاوه بر پزشکى علوم دیگرى نظیر نژادشناسى نیز به بدن انسان مربوط مى‏شود که [امروزه‏] مطرح است، ولى ما عجالتا به اینها کارى نداریم .

در صد ساله اخیر، در حوزه روح و روان انسان، علمى به وجود آمده است که آن هم نوع خاص روان‏شناسى است ولى با روان‏شناسى‏ها و علم النفس‏هاى گذشته تفاوت عظیمى دارد و لذا اسم آن را «روانکاوى» گذاشته‏اند. روانکاوى خود نوعى علم النفس و روان‏شناسى است که به روان ناخودآگاه انسان مربوط مى‏شود نه به روان خودآگاه او؛ یعنى کشف شده است که روان انسان دو حوزه و دو بخش دارد:

بخش خودآگاه که همان بخشى است که بشر از قدیم الایّام مى‏شناخته است، و بخش ناخودآگاه که امروز سرپنجه علم توانسته است به آن دست بیندازد

فرق روان خودآگاه با روان ناخودآگاه

روان خودآگاه یعنى قسمتهایى از روح و روان ما که وجود آنها را در خودمان درک مى‏کنیم و به وجود آنها آگاهیم. مثلًا در ما «احساس» به معناى حس کردن (کار حواس ظاهرى) وجود دارد. چشم ما مى‏بیند و خود ما هم آگاهیم که چشممان مى‏بیند. قوه حافظه ما آنچه را که احساس کرده‏ایم در خود نگاه مى‏دارد. خود ما آگاهیم که یک قوه حافظه داریم؛ گاهى مى‏گوییم قوه حافظه‏ام ضعیف شده یا قوى‏تر شده است، قوه حافظه من از قوه حافظه فلان شخص کمتر یا بیشتر است. همچنین آگاهیم که تعقل و تفکر داریم، [یعنى‏] تفکرها داخل حوزه خودآگاه وجود ماست. در ما یک سلسله تمایلات، رغبتها، شهوتها، نفرتها، ترسها و امثال اینها وجود دارد. ما خودمان وجود اینها را احساس مى‏کنیم. اگر در ما رغبت به مقام هست، خودمان هم وجود این رغبت را احساس مى‏کنیم، مى‏فهمیم که دلمان مى‏خواهد مقام عالى داشته باشیم. در ما غضب و خشم هست، آن را هم درک مى‏کنیم، و غرایز خود را ادراک مى‏کنیم اما روان ناخودآگاه یعنى چیزهایى که از جنس و سنخ روان هست ولى با وجود این ما به آنها آگاه نیستیم و آنها را در خودمان درک نمى‏کنیم .

دو خصوصیت حوزه روان ناخودآگاه‏

حوزه روان ناخودآگاه دو خصوصیت دارد. یک خصوصیت آن این است که حاکم بر روان خودآگاه است. روان ناخودآگاه فرمان مى‏دهد، روان خودآگاه مى‏پذیرد. از این جهت گفته‏اند [مثل ایندو] مثل یک کارخانه عظیمى است که دستگاه موتور و دستگاه انتقال نیروى این کارخانه در زیر زمین نهاده شده است و قسمتهاى رویین آن که عملیات نهایى را انجام مى‏دهد در قسمت بالا قرار دارد. آن کس که نگاه مى‏کند، قسمت بالا را مى‏بیند و خیال مى‏کند که کارخانه همین قسمت بالا است؛ نمى‏داند که قسمت بالا تابع و مسخّر قسمت پایین است و اساس، آن قسمت پایینى است؛ اگر بالا حرکتى هست به دلیل حرکتهاى طبقه زیرین و به دلیل نیروهایى است که در طبقه زیرین وجود دارد . ‏

خصوصیت دوم این است که علاوه بر اینکه طبقه زیرین روح ما [یعنى‏] روان ناخودآگاه فرمانده است و روان خودآگاه فرمانبر، بخش روان ناخودآگاه بسى عظیم‏تر و وسیع‏تر و گسترده‏تر است. قسمت خودآگاه ما نسبت به بخش ناخودآگاه، قسمت کم و کوچکى را تشکیل مى‏دهد. قسمت مهم روان ما را روان ناخودآگاه ما تشکیل مى‏دهد. مثل مى‏زنند که اگر هندوانه یا قطعه یخى را در آب بیندازند، مقدار کمى از آن از آب بیرون مى‏آید و آب قسمت اعظم آن را در برمى‏گیرد. مى‏گویند عینا به همان نسبت که قسمتهاى بیشترى از یک هندوانه یا یخ زیر آب قرار مى‏گیرد و قسمت کمى روى آب، قسمتهایى از روان انسان هم به همین نسبت از آگاهى ما مخفى و از شعور ما پنهان است؛ قسمت بسیار کم آن همان است که خودمان آن را درک مى‏کنیم و به وجود آن آگاه هستیم

در قدیم یک مثل عامیانه‏اى بود، مردم فکر مى‏کردند- من نمى‏دانم تا چه اندازه درست است- که آدمهاى کوتوله خیلى زرنگ و باهوش هستند؛ مى‏گفتند این آدم کوتوله که مى‏بینى قدش اینقدر است، ده برابر این مقدار زیر زمین است این یک حرف عامیانه‏اى بود [اما] بعد معلوم شد که همه مردم اینطورند، همه مردم کوتوله‏اند ولى از نظر روانى؛ یک مقدار از روانش همان است که خودش حس مى‏کند و به وجود آن آگاه است- که قسمت کمى از روان اوست- و قسمتهاى بیشترش همان است که خودش هم از وجود آنها آگاه نیست…

« پنهانهاى روان انسان» در قرآن و دعاى کمیل‏

در این زمینه نکاتى در قرآن مجید و کلمات على (علیه السلام) و کلمات حکماى الهى و عرفایى مثل مولوى وجود دارد؛ یعنى تا حدود زیادى حکما و عرفا هم به این نکته توجه کرده‏اند. حال مطلبى را که آنها گفته‏اند عجالتا مطرح نمى‏کنم، فقط یک مورد از قرآن کریم و یک فراز از کلمات امیر المؤمنین (نه از نهج البلاغه بلکه از دعاى کمیل) نقل مى‏کنم و فعلا از این قسمت مطلب رد مى‏شوم .

در قرآن مجید در سوره مبارکه طه مى‏فرماید: «فانّه یعلم السّرّ و اخفى[۱]» خدا آگاه به راز است، آگاه به پنهان است، و آگاه به پنهان‏تر از پنهان است. این «پنهان‏تر از پنهان» چیست؟

براى انسان چیزى پنهان‏تر از این نیست که امرى را در دل خود پنهان کند. اگر انسان چیزى را در دل خاک یا هر جاى دیگر پنهان کند ممکن است کسى پیدا کند، ولى اگر چیزى به صورت سرّ باشد، یعنى اصلا از درون دل بیرون نیاید، چیزى مخفى‏تر از آن براى انسان نیست. از امام سؤال شد:

چرا قرآن مى‏گوید خدا راز را مى‏داند و «از راز پنهان‏تر» را هم مى‏داند؟ «از راز مخفى‏تر» چیست؟

امام فرمود: «از راز پنهان‏تر» آن چیزى است که در روان تو وجود دارد و خودت نمى‏دانى و فراموش کرده‏اى .

على (علیه السلام) در دعاى کمیل مى‏فرماید: «الّذین وکّلتهم بحفظ ما یکون منّى[۲]» تو ملائکه‏اى را بر من موکّل کردى، آنها را مأمور من کردى و تمام اعمال مرا ضبط و ثبت مى‏کنند .

بعد براى این که مردم چنین خیال و توهمى نکنند که خدا که ملائکه را فرستاده العیاذباللّه مثل کسى است که به مأمور احتیاج دارد و خودش به تنهایى نمى‏تواند، یا شریک در ملک و به تعبیر قرآن «ولىّ از ذلّ» دارد، مى‏فرماید: «و کنت انت الرقیب علىّ من ورائهم» تو خودت باز بر فرشتگان، ناظر و شاهد هستى؛ نه فقط شاهد بر آنها «و الشّاهد لما خفى عنهم» چیزهایى در حوزه وجود من است که حتى بر ملائکه که جنود غیبى هستند مخفى مى‏ماند- یعنى وجود من غیب و پنهانهایى دارد که ملائکه هم از آنها آگاه نیستند و نمى‏توانند آگاه باشند- ولى تو خودت آن گواهى هستى که آنچه را که بر آنها هم پنهان است شاهدى.

از اینجا انسان مى‏فهمد که قضیه روح و روان انسان چقدر عجیب است که قرآن مى‏گوید «سرّ و پنهان‏تر از سرّ» و على (علیه السلام) مى‏فرماید چیزهایى [در روح و روان انسان‏] هست که از ملائکه هم پنهان مى‏ماند و تنها خداست که بر آنها آگاه است این روان ناخودآگاه از کجا و چگونه ایجاد مى‏شود؟ نظریه علماى روانکاو در این جهت مختلف است .                       

نظریه فروید[۳]

فروید- که قهرمان روانکاوى است- معتقد بود که تمام عناصر روان ناخودآگاه انسان از روان خودآگاه گریخته‏اند و در آنجا جایى را براى خودشان تشکیل داده‏اند؛ یعنى عناصر روان ناخودآگاه ابتدا در روان خودآگاه بوده‏اند، ولى این عناصر از مرزى که میان روان خودآگاه و روان ناخودآگاه وجود دارد به طور پنهان گریخته‏اند و به قسمت روان ناخودآگاه رفته‏اند. آنها تدریجا در آنجا دنیایى تشکیل داده‏اند که از روان خودآگاه بسیار مفصل‏تر و وسیع‏تر و گسترده‏تر است. از نظر فروید، مخصوصا پس‏راندگى‏هاى روان [باعث این گریز مى‏شود]. «پس‏راندگى‏ها» یعنى آنجا که غرایز و تمایلات انسان میل به بروز و ظهور دارند ولى انسان مانع بروز و ظهور آنها مى‏شود (به قول او سانسور مى‏کند)، عادات و عرف اجتماعى اجازه نمى‏دهد که قسمتى از روان خودآگاه انسان [بروز کند]. مثلًا انسان بر یک امرى خشم گیرد [ولى نتواند خشم خود را ارضا کند]. البته بیشتر تکیه فروید روى تمایلات جنسى است: انسان از نظر جنسى تمایلى پیدا مى‏کند ولى شرایط و محیط اجتماعى اجازه بروز نمى‏دهد؛ چاره‏اى نمى‏بیند الّا اینکه این میل و به اصطلاح این عشق را فراموش کند. مثلًا به خیابان مى‏رود، چشمش به یک صورت مى‏افتد، دلش به دنبال چشم مى‏رود ، ولى انسان حس مى‏کند که نمى‏شود دنبالش را گرفت، راه بسته است، چاره‏اى نمى‏بیند جز اینکه فراموش کند، فراموش هم مى‏کند ولى در واقع فراموش نکرده است؛ قضیه فراموش شدنى نیست. وقتى آن میل دید که به او اجازه بیرون آمدن از این طرف نمى‏دهند، از آن دروازه دیگر که در روان انسان وجود دارد مى‏گریزد و به روان ناخودآگاه مى‏رود. این احساس و تمایل همیشه مى‏داند که اگر بخواهد بیرون بیاید فورا مى‏گویند: برو گم شو! و اجازه بیرون آمدن به او نمى‏دهند اما او که نمى‏تواند براى همیشه [در روان ناخودآگاه‏] بماند. چه مى‏کند؟ تغییر چهره و قیافه مى‏دهد، ماسک به چهره خودش مى‏زند. مثل کسى که در کشورى تحت تعقیب است، از مرزها فرار مى‏کند و به خارج از کشور مى‏رود؛ مى‏داند که اگر با آن چهره و قیافه و با آن شناسنامه و گذرنامه از مرز داخل شود فورا توقیف مى‏شود، و از طرفى مى‏خواهد به کشور بیاید؛ چه مى‏کند؟ شناسنامه و گذرنامه‏اش را عوض مى‏کند، ماسک مى‏زند و با نام دیگر از مرز وارد مى‏شود .

فروید معتقد است که بسیارى از تجلّیات روان ناخودآگاه انسان، عناصر رانده شده از روان خودآگاه است که ابتدا جنبه سفلى و جنبه پست و حیوانى داشته‏اند، بعد گریخته‏اند و به روان ناخودآگاه رفته‏اند؛ چاره‏اى ندیده‏اند جز اینکه در یک لباس و با ماسک و چهره دیگرى بیرون بیایند. مثلًا به صورت یک خیرخواهى اخلاقى بروز مى‏کنند. وقتى انسان مى‏بیند عاطفه‏اى در دلش بروز کرده و مثلًا مدتى است این میل در او پیدا شده که در مؤسسات نیکوکارى خدمت کند، آن وقت به آن اجازه بیرون آمدن مى‏دهد، چرا؟ چون شناسنامه و گذرنامه‏اش عوض شده، چهره و لباس و قیافه‏اش تغییر کرده است .

فروید اصلًا به انسانیّت اصیل اعتقاد ندارد؛ مى‏گوید آنچه که شما آن را «انسانیت» و «تعالى انسانیت» مى‏نامید ذاتش حیوانیت است، حیوانیت رانده شده از روان ناخودآگاه و «رفته در درون» بدون اینکه ماهیت و ذاتش تغییر کرده باشد، [فقط] چهره و شناسنامه و گذرنامه و لباس عوض کرده و [بیرون‏] آمده است

نظریه فروید یکى از آن نظریه‏هاى غربى است که در آن، زیر پاى توجیه و تفسیر «انسانیت» به کلى روبیده مى‏گردد و فاتحه انسانیّت خوانده مى‏شود .

این نظریه جناب فروید است. شما هر کارى کنید و بگویید آقاى فروید! ما ابوذر داریم، معاویه هم داریم؛ لومومبا داریم، موسى چومبه هم داریم؛ مى‏گوید از نظر ماهیّتى هیچ فرقى میان ابوذر و معاویه، میان لومومبا و چومبه، و میان موسى و فرعون- العیاذباللّه- نیست؛ چرا؟ همه یک چیز است؛ چیزى را که معاویه مى‏خواهد ابوذر هم مى‏خواهد، آن را که چومبه مى‏خواهد لومومبا هم مى‏خواهد؛ لومومبا همان چومبه‏اى است که تمایلات حیوانى او اجازه ظهور و بروز پیدا نکرده و بعد به روان ناخودآگاه رانده شده و از آنجا در لباس آزادیخواهى، عدالتخواهى، انسان دوستى، آزادگى و انصاف بیرون آمده است؛ ابوذر هم نسبت به معاویه یک چنین آدمى است .

ولى این نوع تفسیر و توجیه براى روان ناخودآگاه را سایر روانکاوان نپذیرفته‏اند .

نظریه یونگ[۴]‏

فروید شاگردى دارد به نام یونگ. او به روان ناخودآگاه معتقد است  ولى آن توجیهى را که جناب فروید کرده است- که تمام عناصر روان ناخودآگاه را عناصر رانده شده از روان خودآگاه بالاخص عناصر جنسى تشکیل مى‏دهد- قبول ندارد. یونگ مى‏گوید قسمتهایى از روان ناخودآگاه ما فطرى است و پایه انسانیت انسان را تشکیل مى‏دهد؛ یعنى احساس اخلاقى، احساس عبادت و پرستش، احساس علم دوستى و حقیقت‏خواهى، احساس زیبایى دوستى و [به طور کلى‏] همه احساسهاى انسانى انسان، ارکانى در فطرت و سرشت او هستند و در روان ناخودآگاه انسان وجود دارند؛ ولى این عناصر روان ناخودآگاه قبل از آن که از روان خودآگاه ما چیزى رانده شود وجود داشته‏اند. پس روان ناخودآگاه ما از دو قسمت تشکیل مى‏شود: قسمت عناصر اساسى فطرى خدادادى متعالى انسانى- که اینها باید باشد و پرورش داده شود- و قسمت عناصر رانده شده از روان خودآگاه انسان ولى امروز در اصل این مطلب که انسان داراى دو روان است: روان خودآگاه و روان ناخودآگاه، و اینکه روان ناخودآگاه حاکم و مسخّر روان خودآگاه است و نیز حوزه بسیار عظیم‏ترى است[۵] ، شک و تردیدى نیست[۶] . »

[۱] سوره طه / ۷ [۲] این مطلب در قرآن هست « ما یلفظ من قول الا لدیه رقیب عتید » ق/۱۸ [۳] freud [4] yung [5] اگر بگوییم روان ناخودآگاه به اندازه یک دریاچه است، روان ناخودآگاه به اندازه یک اقیانوس بزرگ است . [۶] مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۱۳، ص: ۴۳۱

نیمه تاریک وجود ، « سایه » از منظر دبی فورد

« کتاب نیمه تاریک وجود  از آن بخشی از شخصیت ما پرده برمی دارد که روابط ما را به بن بست می کشاند ، روح ما را می کشد و مانع از تحقق رؤیاهایمان می شود . سایه شامل همه آن ویژگی های شخصیتی ماست که سعی می کنیم پنهان یا نفی کنیم . سایه آن جنبه های تاریکی را در بر دارد که باور داریم از نظر خویشان ، دوستان و از همه مهمتر ، خود ما پذیرفتنی نیست . نیمه تاریک وجود در اعماق آگاهی مان دفن شده و از دید ما و سایرین پنهان است . پیامی  از این مخفیگاه دریافت می کنیم ؛ من عیب و ایرادی دارم من خوب نیستم من دوست داشتنی نیستم من شایسته نیستم من بی ارزش هستم[۱] . » و همین پیام هاست که همیشه باعث می شود انسان در وجود خود احساس نقص و کمبود کند و در نتیجه روان او تحت تأثیر این احساس هر لحظه در حال درگیری با خود و اطرافیان خود و ناراحتی از صفات بد خود و دیگران  خواهد بود و در پی ایجاد تغییر و تحول در خود و جامعه ،آرامش روانی خود را از دست خواهد داد .

در حقیقت دبی به دنبال درمان فشارهای روحی و روانیِ مخاطب و رساندن او به آرامش در زندگی متوسل به قانون یکپارچگی می شود . 

قانون یکپارچگی

دبی می گوید : یکی از عللی که باعث می شود یک انسان نتواند با خود و با اطرافیان خود به راحتی ارتباط برقرار کند ، عدم درک صحیح از وجود خود است .  او بر این عقیده است که وجود انسان متشکل از صفات خوب و بد است و هر یک از صفات حماقت و تنبلی و فریبکاری و پرخوری و کمک به هم نوع و احترام و عشق و محبت و نفرت و حسادت و … اجزاء وجودی  او را تشکیل می دهند و نباید هیچ کدام از اینها تحت الشعاع قرار گرفته و سرکوب شود ؛ پس باید « به جای سرکوب کردن سایه هایمان باید آن جنبه هایی که از آن وحشت داریم ببینیم آشکار کنیم بپذیریم و در آغوش گیریم[۲] . » لذا او در بخشی از کتاب خود می نویسد : « مطالب این کتاب درباره آشتی کردن با همه جنبه های شخصیتی ست؛ هر چند که گاه این جنبه ها متضاد به نظر برسند [۳]. » وی منشأ بسیاری از مشکلات مردم را در مدفون ساختن برخی از جنبه های وجودی منفی خود می داند در همین راستا به نقل از « جان ولوود » صاحب کتاب « عشق » و بیداری می نویسد :  « جهان درون ما  به مثابه کاخی است که اتاق های زیادی دارد که یکایک آنها در حد کمال هستند و هر اتاقی هدیه خاصی را در بر دارد تا آنکه روزی کسی به کاخ شما آمد . گفت که آن اتاق نقصی دارد و شایسته این کاخ نیست اگر می خواهی کاخی بی نقص داشته باشی باید در ِآن اتاق را قفل کنی به مرور زمان افراد زیادی به کاخ شما آمدند و شما به تدریج درِ اتاق ها را قفل کردید ؛ درهایی را بستید که به گفته رهبران دینی باید خود را از آنها دور نگه می داشتید . خلاصه همه اتاق هایی را که مطابق معیارهای جامعه و یا آرمان های شما نبودند ، بستید[۴] . »

 او به نقل از نیل دونالد والش می نویسد :

« عشق فقدان احساساتی از قبیل تنفر و خشم و شهوت و حسادت و پنهانکاری نیست بلکه حاصل جمع تمامی احساس هاست حاصل هر آنچه که هست [۵]. »  و  فقط در حضور کل وجود هست که می توان شکوه و جلال انسان را درک کرد . و آنجاست که دیگر انسان نه از خودش بدش می آید و نه از دیدن کارهای بد دیگران احساس نفرت می کند . چون بروز صفات بد نشان از کمال شخص دارد او از کارل یونگ نقل می کند :  « من ترجیح می دهم کامل باشم تا خوب[۶] ! » لذا در نگاه دبی فورد ملاک و هدف زندگی ، خوب بودن نیست بکه کامل بودن است و البته کامل بودن به معنای پذیرفتن تمامی صفات اعم از خوب و بد به عنوان جزء وجودی انسان است و اضطراب و استرس زائیده عدم درآغوش کشیدن و نپذیرفتن صفات منفی است . لازمه قبول این نظریه این است که اگر دیدم کسی احمق است اشکالی ندارد چون اقتضای کمال او در این است . اگر فردی را دیدم که زیاد می خورد، زیاد می خوابد، مردم را اذیت می کند، باز از دست او ناراحت نیستم چون او اینطور کامل است . با پذیرفتن این نظریه حسن و قبح عقلی که عقلای عالم بر صحت آن معتقدند و فاعل کار قبیح را مذمت می کنند و فاعل کار خوب را تشویق، زیر سؤال می رود .

دبی فورد وقتی بحث را تا اینجا می کشاند با یک سؤال اساسی برخورد می کند و برای اینکه مخاطب او را محکوم نکند با یک جواب اقناعی از آن می گذرد . آن هم این است که آیا من می توانم خود را به جای یک قاتل بگذارم که به خونسردی آدم می کشد ؟! او می گوید برایم سخت بود که این مطلب را بپذیرم که خود را  بتوانم به جای یک قاتل فرض کنم اما بعد از کمی تأمل فهمیدم که آری اگر چهارده سال در یک کمد حبس می شدم و هر روز کتک می خوردم آنوقت به راحتی می توانستم آدم بکشم » و با این جواب اقناعی خیلی راحت به یک قاتل حق می دهد به خاطر چهارده سال تحمل اذیت و آزار هر کسی را به راحتی بکشد و او را مستحق سرزنش نمی داند ولی متعرض این نمی شود که آیا تمامی قاتلان دنیا حتما این شرایط را داشته اند تا یک قاتل حرفه ای شده اند ؟!

به نظر می رسد شالوده ای که بر روی آن ساختمان « نظریه یکپارچگی »  بنا نهاده شده است ، رساندن مخاطب به آرامش روانی است لکن برای رسیدن به این مهم به راحتی تمام اصول عقلایی و اخلاقی زیر پا گذاشته می شود ؛ از طرف دیگر فرضیه هایی بعید از ذهن به خورد مخاطب داده شود .

لذا او بر این نکته تأکید می کند که در حقیقت انسان صفاتی را در اطرافیان خود درک می کند که آن صفات در خود او وجود داشته باشند . اگر من در وجود شما حماقت را درک می کنم ، خودم هم در زندگی کارهای احمقانه ای انجام داده ام و اگر از تنبلی شما رنج می برم و همین باعث دوری ما از هم شده، خود نیز در برهه هایی از زندگی خودم تنبلی کرده ام و چه بسا اگر تا حال توانسته ام حماقت و تنبلی خود را پنهان نگه دارم و در جعبه سیاه سایه خود، مستورش کنم به خاطر در امان ماندن از تحقیرهای جامعه بوده است . این احساس خشم سر کوب شده من است که موجب می شود تند خویی اطرافیانم را ببینم ؛ لذا هنگامی که دیگران را پیش داوری می کنم در حقیقت  خود را پیش داوری کرده ام .

وقتی این مطلب را دانستم که من هم دارای صفاتی همچون تکبر و خودخواهی و دیوانگی و تنبلی و حماقت هستم دیگر از تکبر و دیوانگی و حماقت افراد دیگر ناراحت نخواهم شد ؛ پس اگر پیوسته از گروه خاصی رنج می برم باید ببینم چه شباهت هایی به آنها دارم تا با  دریافت سنخیت لازم دیگر برخورد و تصادفی نداشته باشم و به تعاملات خود ادامه دهم .

[۱] نیمه تاریک وجود ص ۱۳  [۲] همان ص ۱۴ [۳] همان ص ۱۹ [۴] همان ص ۴۲ [۵] همان ص ۱۶ [۶] همان ص ۱۶

فرصت بازپس گیری نیمه تاریک وجود

وی یادآور می شود :

« این نکته مهم را به یاد داشته باشیم هر چیزی که  ناراحتمان می کند عاملی برای رشد و فرصتی برای ماست تا جنبه پنهان خود را بازپس گیریم .[۱] » 

البته در این که توجه به ناکامی ها و شکست ها و بعضی اوصاف نامناسب که باعث ناراحتی و رنجش خاطر می شود موجب رشد می شود، حرفی نیست و صد البته که توصیه رهبران دینی بر همین پایه بوده که بشر با توجه به نقص ها و ناکامی ها وشکست های زندگی درس عبرتی گرفته و درون خود و جامعه را تغییر دهد تا دیگر به ورطه سقوط در ناکامی ها نیفتد لکن سخن در این است که دبی و همفکرانش این حرکت و رشد و پویایی را به حساب نیمه تاریک وجود می گذارند و این عوامل ناراحتی را فرصتی برای بازپس گیری آنچه وجود حقیقی درونی نام داده اند می دانند .لکن در حقیقت اینطور نیست که برای به دست آوردن آرامش و دور شدن از مشکلات روحی ناچار از قبول جنبه پنهانی در درون باشیم و راه تکامل را در پذیرفتن و در آغوش گرفتن صفات بد و خوب خلاصه کنیم و مخاطب را در چهارچوب شخصیتیش خلاصه کنیم و اجازه حرکت را فقط در نظام شخصیتی به وجود آمده از وراثت و محیط و جامعه به او بدهیم که چه بسا خیلی از قطعه های شخصیتی فرد که شالوده شخصیتی او را تشکیل می دهند، نادرست و نامطابق با سعادت و خوشبختی آینده اوست . در حقیقت دبی مخاطب خود را محدود می کند اجازه حرکت و پویایی را در آنچه او ندارد به او نمی دهد ؛ می گوید : « تو همانی هستی که هستی خود را آنگونه که هستی بپذیر سعی نکن خود و صفات خود را تغییر دهی چون جهان در درون توست[۲]. » بلکه فقط آن را قبول کن تا هیجان و شور تغییر رفتارهای  بد که باعث رنجش خاطر و سلب آرامش از زندگی تو می شود برطرف شود تو نیاز به آرامش داری و دغدغه انسانِ خوب شدن این آرامش را از تو خواهد گرفت  و باعث خواهد شد همیشه نوعی عقب افتادگی در زندگی را احساس کنی و این همان چیزی است که آرامش زندگی تو را از تو خواهد گرفت سعی کن در چند سالی که زنده هستی و نفس می کشی از هر رفتاری که آرامش ات را سلب کند دوری کنی حتی اگر به قیمت رکود شخصیتی تو تمام شود و در حصار شخصیت از پیش تعیین شده ات تا آخر عمر بمانی . اصلا باید آن وجود تاریک که همان صفات بد مدفون شده است را آزاد کنی لذا درباره خانمی که یکی از مراجعینش می باشد می نویسد :

«‌ در یکی از دوره هایم خانمی زیبا که نزدیک به هفتاد سال داشت ، شرکت کرد او هیچ گاه در زندگی صدایش را بلند نکرده بود . ژانت هرگز فریاد نکشیده و دشنام نداده بود . پدرش این عقیده را به او تحمیل کرده بود که افراد خوب این کارها را نمی کنند و اگر او عشق و احترام پدرش را می خواهد باید این قوانین را رعایت کند .ژانت به مدت شصت سال درست همان کاری را کرده بود که به او گفته بودند، باید بکند و اکنون دچار پولیپ مزمن حنجره شده بود . اما هنگامی که به دیدار من آمد آماده بود تا تمامی احساسات انباشته شده درونش را رها و از فرمان پدرش سرپیچی نماید . او به این نتیجه رسیده بود که مشکلات جسمانی وی ناشی از احساسات سرکوب شده است ولی باز هم برایش دشوار بود که صدایش را بلند کند .

به مدت پنج روز ما داد و فریاد کردیم و ناسزا کردیم تا نوبت آن رسید که فحش دهیم ، آنگاه ژانت چه راحت شد همه بدنش می لرزید . روز بعد لبخندی بر لبانش نقش بسته بود هر چند که پدرش سال ها پیش فوت کرده بود اما او مجبور شد همه شجاعت وجودش را جمع کند تا بتواند فحش دهد .شش ماه پس از آن ناراحتی حنجره ژانت کاملا رفع شد و او بسیار خوشحال بود از آن پس این زن خود را شادمانه ابراز می نمود و احساس می کرد سرانجام با خود و با پدرش آشتی کرده است[۳] . »

اولا اینکه فریاد نزدن چه ربطی به پولیپ مزمن حنجره دارد که درمان آن نیز با فریاد زدن و ناسزا گفتن باشد !! در ثانی ناسزا گفتن و فحش دادن را اگر چه رهبران دینی هم از آن منع نکنند باز عقل سلیم مانع از آن می شود سوم اینکه چه راحت به مخاطب سرپیچی از حرف پدر تجویز می شود !

با این حساب در دید دبی فورد رفتارهای غلط به راحتی توجیه می شوند و اصلا لازم نیست کسی بین خود و دیگران حریمی قائل شود تا مبادا حقوقی را تضییع کند ، راحت می تواند مشکلات زندگی خود را بهانه ای برای داد زدن سر اطرافیان قرار دهد بدون هیچ واهمه و ترسی به خاطر مشکلات مالی دست به دزدی بزند ، فرزند چندماهه خود را با دست خود بکشد ، در مدرسه همکلاسی های خود را با اسلحه از بین ببرد  و روزانه به جای زباله از سطل آشغالها نوزاد نامشروع بیرون بیاید و منشأ خیلی از این مشکلاتی بشود که امروزه جوامع غربی با آن دست و پنجه نرم می کنند و وحشی گری و بی مبالاتی در آنها موج می زند . همین نگاه نسبی به اخلاق است که باعث بروز قتل ها و غارت ها و جنگ ها می شود .

از منظر دبی فورد و فرآیند گفته های او چیزی که حاصل می شود این است که هر آنچه وجود حقیقی درونی آن را دستور می دهد باید انجام داد تا مبادا در اعماق وجود دفن شود و مشکلاتی همچون بیماری حنجره را در پی داشته باشد  و بالا تر از این اصلا صفات فاضله ای وجود ندارد تا یک انسان آنها را در زندگی پی بگیرد و خود را به سوی بی نقص بودن سوق دهد و البته انسان بی نقصی هم در دنیا وجود ندارد تا با الگو قرار دادن رفتارهای مناسب او به سوی پیشرفت و تعالی بتوان حرکت  کرد .

او می نویسد : « جامعه ما این توهم را  گسترش می دهد که همه خوبی های زندگی فقط از آن افرادی است که هیچ گونه کاستی نداشته باشند اما کم کم بسیاری از ما متوجه می شویم که کوشش برای بی نقص بودن بهای گزافی را در بر دارد . سرمشق قرار دادن « انسان بی نقص » می تواند به تحلیل نیروی جسمانی ذهنی احساسی و معنوی ما منجر شود [۴]. »

[۱] نیمه تاریک وجود فصل ۴ [۲] نیمه تاریک وجود ص ۱۷ [۳] همان ص ۱۰۶ [۴] نیمه تاریک وجود ص ۳۰

کتاب جدایی معنوی

یکی از علل موفقیت افرادی همچون دبی فورد در جذب افراد و ایجاد مؤسسات بزرگ و برگزاری سمینارها ، پرداختن به خلأهای عاطفی جامعه است . آنها با جستجو در متن جامعه و پیدا کردن خلأهای عاطفی و پر کردن آن ، خیل انسان های دردمند را با اعتقادات خود همراه می کنند ، و ریسمان به گردن به اهداف خود سوق می دهند .

یکی از خلأهای عاطفی در جوامع انسانی، خصوصا جوامع غربی ، خلأِ ناشی از جدایی و طلاق و از هم پاشیده شدن بنیان خانواده است . این مسئله یکی از اساسی ترین ریشه های اضطراب و فشار روانی در جامعه است .

زن و مردی که روزی چنان عاشقانه و با شور ، زندگی خود  را آغاز و در ذهن خود یک زندگی آرمانی تصور کرده بودند ، حال پس از گذشت زمانی کوتاه با نفرت از هم جدا می شوند . تحمل رنج این فشار روحی خصوصا برای یک زن دردیست وصف ناپذیر که التیام آن گاها سال ها طول می کشد و گاهی منجر به خودکشی می شود و در هر حال آرامش طبیعی یک انسان را مختل می کند .

بر همین اساس دبی فورد با نگاه به مسئله طلاق ، کتاب جدایی معنوی را به رشته تحریر درآورده است .

او با رصد زیرکانه در اجتماع انسانی موضوعی را که تحت عنوان آن بتواند فرضیه یکپارچه خود را به خورد جامعه بدهد ، پیدا کرده است و در ضمن ارائه داستانهایی از افرادی که در زندگی شکست خورده بودند و با مراجعه به او متحول شده اند ، مسئله سایه را مطرح می کند . ابتدا برای همسان سازی روحی بین مخاطب و خود ، داستان زندگی و طلاق خود را طرح می کند و البته تا آخر کتاب جریاناتی را از طلاق خود بازگو می کند .

او از طلاق به عنوان جدایی معنوی یاد می کند .

« جدایی معنوی ، ما را به پیوند با عالی ترین جنبه وجودمان فرا می خواند تا با حضور والای آن لذت و آزادی نامحدودمان را برای ساختن زندگی رؤیایی خود باز پس بگیریم [۱]. »

وی برای روند بهبود یک شخص که طلاق را تجربه کرده است هفت قانون را پیشنهادمی کند که دو مورد از آنها مورد بررسی قرار می گیرد .

قانون پذیرش

« هر چیزی آنگونه است که باید باشد . هیچ رویدادی اتفاقی نیست و هیچ تصادفی وجود ندارد[۲] . » « قانون پذیرش به ما امکان درک عمیق این نکته را می دهد که چه آگاه باشیم یا نباشیم ، همیشه در حال تکامل هستیم . زندگی هر کدام از ما به گونه ای طراحی شده است که دقیقا آنچه را که برای حفاظت از خود در سیر تکاملی بی همتایمان نیاز داریم ، دریافت کنیم .

خرد هستی که در درون ما حضور دارد می داند که برای در آغوش کشیدن شکوه وجودمان دقیقا به چه نیاز داریم . هر یک از ما برای رشد و تکامل خود نیاز داریم به شکوه بی همتایمان که از پیش در درون ما رمز گذاری شده است ، برسیم ؛ این رمز با اطلاعات حیاتی و مهمی که در بر دارد ما را به شگفت انگیزترین تجلی وجودمان رهنمون می شود .

خرد هستی ما را هدایت می کند که به درستی ، مناسب ترین افراد را به سوی خود بخوانیم تا رویدادها و احساساتی را که برای آگاهی از والاترین تجلی وجود خود نیاز داریم ، با آنها تجربه کنیم[۳] .

بعددبی داستان زندگی خود را تعریف می کند می گوید : « من باید با «دان» ازدواج می کردم که ناخودآگاه مرا به زخم های درون کودکی ام بازگرداند و آنچه را نیاز داشتم به من ندهد و نومیدم کند . هر آنچه را که «دان» نگفت و انجام داد و نداد موجب شکافتن پوسته دفاعی زخم های عمیق و پنهانی درونم شد و طلاق و تمامی رنج های حاصل از آن مرا وادار کرد از خود بپرسم چه کسی هستم و اینجا چه می کنم ؛ امروز می بینم که تجارب نهانی در پس پرده حوادث ناگوار ، تنها راه رقم خوردن سرنوشتم بود[۴] . »

بی شک انسان در زندگی به دنبال این است که همه چیز در جای خودش باشد تا هیچ وقت شالوده آرامش او به هم نریزد . اما کسی که طلاق را تجربه کرده است ، احساس درونی و قلبی اش این است که همه چیز به هم خورده و این شکست عاطفی باعث ناراحتی هایی در جسم و روحش شده است .

دبی فورد برای اینکه بیمار روحی خود را از این حالت دربیاورد ، به او می گوید : اصلا نگران نباش هیچ اتفاقی نیفتاده ، فکر نکن در زندگی شکست خورده ای و همه چیز از دستت رفته است ، اصلا این طلاق و جدایی بر اساس برنامه ریزی خرد هستی بوده است . ما همه مانند روباتِ برنامه ریزی شده ایم و هدفی از قبل در ما تعیین شده است . و خواه ناخواه این اتفاقات روی خواهد داد تا به آن هدف برسیم . او اضافه می کند بعضا خودمان هدف را اصلا نمی دانیم مهم این است که به خرد هستی اعتماد کنیم .

بعد تجربه زندگی خود را به عنوان نمونه مثالی به مخاطب می دهد و در ادامه می نویسد : « اکنون با نگاهی دوباره به اتفاقاتی که موجب طلاقم شدند می توانم ببینم که تمامی آنها بخشی از طرح و نقشه الهی بودند[۵]. »

مضمون خلاصه داستان زندگی دبی از این قرار است .

ابتدا در فلوریدا زندگی می کردم . با همه نگرانی هایی که برای آینده شغلی ام داشتم فروشگاهم را فروختم و برای پی گرفتن رؤیاهایم به کلرادو رفته و با «ریک» آشنا شدم . زندگی با او را آغاز کردم . اما با گذشت مدت زمانی کوتاه تحت شرایطی از او جدا شدم و با «دان» آشنا شدم با او ازدواج کردم و بچه دار شدم قبل از یک سالگی نوزادم از او جدا شدم . بعد با خود فکر کردم که آیا همین طور زانوی غم بغل کنم یا با مشکلات دست و پنجه نرم کنم ؟ تصمیم گرفتم دومین راه را انتخاب کنم و پس از مدتی دبی فوردِ شکست خورده تبدیل شد به شخصیتی که الان یک خانواده دو نفره موفق دارد و چند کتاب نوشته است بعد تازه فهمیدم که تمام این فراز و نشیب های زندگی و جدایی به خاطر برنامه ریزی خرد هستی بود تا من به این هدف عالی برسم .

با دقت در نوشته های دبی چند نکته روشن می شود ؛

۱٫دبی برای انسان ، نقشه راهی را ترسیم می کند که خود هیچ گونه دخالتی در آن ندارد و باید برای رسیدن به هدف از پیش تعیین شده ، خود را به رودخانه رؤیاهایش بسپرد تا در آخر او را به هدف معین شده اش برساند و این نقشه را خرد هستی یا حکمت الهی می نامد و حال آنکه انسانیت انسان به اختیار اوست و این که بتواند آینده خود را با دستان خود بسازد حال این سؤال را از دبی می کنیم ؛ که اشخاص زیادی هستند که عمری در دنیا زندگی می کنند ولی در هیچ عرصه ای از زندگی موفق نیستند دست به کارهای وقیحی همچون قتل و کشتار می زنند ظلم می کنند و در آخر خودشان هم از دنیا می روند ؛ چرا خرد هستی این چنین نقشه بدی را برای آنها ترسیم کرده بود ؟ فرق یک قاتل فراری که هزاران نفر را با سلاح های کشتار جمعی از بین برده است و خود نیز به درک واصل شده است با خانم دبی فورد در چیست ؟ این چه خرد و حکمتی است که فردی را به موفقیت می رساند و فردی را به ضلالت و گمراهی ؟ یا شخصی که در دوران کودکی از دنیا می رود چرا خرد هستی ،نقشه راه او را ناقص ترسیم کرده است ؟

با این بیان روشن می شود که نباید به مسئله خوشبینانه نگاه کنیم که دبی فورد می خواهد بگوید : خوب الان که دیگر طلاق گرفتی بپذیر و به فکر آینده باش ؛ چون ادعای او این است که خرد هستی و حکمت الهی است که باعث می شود رویدادهایی پیش بیاید پس طلاق شما هم اتفاقی نیست و از پیش تعیین شده است .

« هستی با همه کمالش تدبیر می کند تا دقیقا به ما همان چیزی را بدهد که برای تکمیل ترکیبمان به آن نیاز داریم لذا به ما شادی ها غم ها طلاق ها را می دهد[۶] .»

  1. دبی در بخشی از نوشتارش می گوید : طلاق وتمامی رنج های حاصل از آن مرا وادار کرد از خود بپرسم چه کسی هستم و اینجا چه می کنم امروز می بینم که تجارب نهانی در پس پرده حوادث ناگوار تنها راه رقم خوردن سرنوشتم بود [۷].

نکته اینجاست که حتما لازم نیست اتفاقات افتاده در خارج را با نام خرد هستی رنگ و بوی الهی داد و نتیجه گرفت اینها برای رشد دادن انسان لازم است و این همان اول ادعا ست که از کجا اینقدر مطمئن هستی که تنها راه همان بود که باید در زندگی شکستی پیش می آمد بعد این سؤالات را از خود می پرسیدی که من چه کسی هستم و اینجا چه می کنم؟  و حال آنکه همان رهبران دینی و انبیایی که از آنها انتقاد می کنی همه توصیه و سفارش کرده اند که انسان قبل از باختن عمرش و قبل از چشیدن اتفاقات ناگوار از خود این سؤالات را بکند و  برای آنها جوابی پیدا کند  .امیر مؤمنان علی علیه السلام می فرمایند : « رَحِمَ اللهُ امرء عَلِمَ مِن أین و فی أین و إلی أین » خدا رحمت کند کسی را که بداند از کجا آمده و در کجا زندگی می کند و در نهایت به کجا می رود .

  1. نکته سوم این است که ، خرد هستی به عنوان حکمت و نقشه الهی طرح می شود و این «اله»ی که اینجا مطرح می شود لزوما به معنای خدای خالق نیست که بحث آن به تفصیل بررسی خواهد شد .
  2. قانون پذیرش بر این اساس مطرح می شود که بیمار احساس گناهی را که نسبت به کارهای غلطش دارد فراموش کند و خود را به خاطر کمبودها و عقب افتادگی ها سرزنش نکند . در حقیقت این قانون تمامی کارهای غلط گذشته را توجیه می کند و فرصت جبران را از بیمار می گیرد .
  3. دبی ناخودآگاه در ذهن مخاطب خود جای می دهد که خانواده دو نفره هم می تواند در زندگی موفق باشد و حتی وجود یکی از والدین برای رشد کودک کافیست و اینجاست که با این خذعبلات بنیان خانواده را سست می کند . وی عدم موفقیت های خود در ازدواج و زندگی را به پای خرد هستی می نویسد در حالی که برگشت این مشکلات به عدم تفکر در ابتدای کار می باشد اگر دبی با چشم باز ازدواج می کرد این وصل به جدایی ختم نمی شد . او آنقدر بر مفید بودن طلاق برای رسیدن به یکپارچه می گوید که به ذهن مخاطب می رسد تنها راهِ دست یافتن به کمال، طلاق است . به داستانی که دبی تعریف می کند دقت کنید ؛

«  نه سال می شد که «لیندا» با «وارن» ازدواج کرده بود و پسری زیبا و سالم به نام «زاخاری» داشت . اما یک روز زمانی که زاخاری سه ماهه بود ، وارن به همسر خود گفت که زندگی با لیندا پرتنش است . اندکی پس از آن ، وارن خانواده خود را ترک کرد . لیندا از نظر احساسی متزلزل شده بود و بی رویه دارو مصرف می کرد … رفتن وارن تاریک ترین لحظه در تمامی زندگی لیندا بود که او را به قعر ورطه سردرگمی کشاند . لیندا خُرد و در هم شکسته ، مصرف داروها را کنار گذاشت و برای نخستین بار در زندگیِ خود دریافتِ کمک را پذیرفت و به این ترتیب تاریک ترین لحظه زندگی اش به موهبتی بزرگ تبدیل شد . نبودن وارن موجب شد که او شروع به درمان کند ، کتاب بخواند ، به جلسات خودشناسی برود دوستان واقعی پیدا کند و همان گونه که آرزو داشت مادر خوبی برای فرزندش باشد آنچه لیندا کشف کرد این بود که احساساتش بسیار مهم هستند و برای بهبودی باید تمامی آنها را بپذیرد . او دریافت که چگونه میان توهم و حقیقت تمایز قائل شود . توهم این که بدون وارن نمی تواند خانواده واقعی داشته باشد به حقیقت آن که او و زاخاری یک خانواده زیبا را تشکیل می دهند ، مبدل شد . توهم اینکه بدون وارن هیچ ارزشی ندارد به حقیقت آن که او مادری ارزشمند برای زاخاری و عضوی مهم برای جامعه است ، مبدل شد[۸] . »

[۱] جدایی معنوی ص ۲۶ [۲] همان ص ۲۷ [۳] همان ص ۵۲ [۴] همان ص ۵۲ [۵] همان ص ۵۶ [۶] راز سایه ص ۳۱ [۷] جدایی معنوی ص ۵۲ [۸] همان ص ۴۰

قانون تسلیم

دبی فورد می نویسد : « تسلیم ، نقطه مقابل واکنش طبیعی یعنی جنگیدن برای احقاق حقوق و حفظ آنچه باور داریم به ما تعلق دارد ، است . اما تا هنگامی که تسلیم نشده ایم ، به درد حاصل از شکست های خود می چسبیم[۱] .»

تسلیم شدن به ویژه آن زمان که به ما خیانت کرده اند یا فریبمان داده اند مشکل است اما اگر بپذیریم که هر آنچه اتفاق می افتد درست همان است که باید باشد می توانیم تسلیم شویم و به جریان طبیعی هستی اعتماد کنیم . ما برای فرا رفتن از درد و رنجمان خلاف غریزه خود که در حفظ آنها تلاش می ورزد عمل کنیم و در عوض در مسیر تسلیم و رها کردن دردها گام برداریم[۲] .

تسلیم هدیه ای ست که شما به خودتان تقدیم می کنید . تسلیم عمل کردن به ایمان است که می گوید : « اگرچه من نمی دانم این رودخانه به کجا می رود اما اطمینان دارم  که مرا به جهتی درست خواهد برد[۳] . »

در این گفتار دیدیم که توصیه دبی فورد برای بازیافت آرامش، تسلیم شدن و عدم مقاومت در مقابل تضییع حقوق است . به دیگر کلام او برای رسیدن به هدف غایی که همان آرامش است وسیله را توجیه می کند یعنی به دست آوردن آرامش را به قیمت ظلم پذیری تجویز می کند و شخصیتی که با این تفکرات رشد کند ، شخصیتی است اخته که هیچ دغدغه ای برای احقاق حق نمی بیند . و این همان چیزی است که روح تعالیم اسلامی با آن مخالف است و ظلم را بر نمی تابد . اسلام، مظلوم واقع شدن را قبول ندارد و مرگ در سایه عزت را بهتر از زندگی در حال خواری و ذلت می داند .

ناگفته نماندکه اگر چه این قوانین در فضای بحث طلاق مطرح می شود لکن شیوه نگارش طوری است که مخاطب برداشتی کلی از این کلام می کند نه فقط طلاق . یعنی قانون تسلیم شدن را در هر موضعی از زندگی جاری می کند .

او در ادامه می گوید : « رها کردن به این مفهوم نیست که توجه خود را بر تفاوت های موجود میان پدیده ها متمرکز نمایید بلکه به این معناست که از نتیجه کارها چشم پوشی و آنها را به خدا واگذار کنید . نتیجه کارها باید به خرد هستی یعنی به نیرویی برتر از شما سپرده شود . چنان نیرویی که می تواند طرح وجود هر کس را در والاترین شکلش تجلی بخشد[۴] . »

نباید اشتباه کرد که خدا در این نوشتار خدای خالق نیست تا واگذاری کارها به او هم، همان توکل باشد بلکه منظور همان طبیعت است که دبی فورد در لابلای سطور کتابش آن را به جای خدای متعالی می نشاند .

[۱] همان ص ۷۵ [۲] همان ص ۷۵ [۳] همان ص ۸۸ [۴] همان ص ۳۸

تغییر مفهوم خدا ابزاری برای نفی خدا

برای رسیدن به مقصود یعنی تغییر مفاهیم بنیادین جامعه نمی توان بی گدار به آب زد باید طوری رفتار کرد که مخاطب استیحاش نکند و در مقابل این جریان ، حالت تدافعی به خود نگیرد . لذا دبی فورد با به کارگیری پنج گام اساسی یک به یک خاکریزهای تفکری مخاطب را درنوردیده و پیش می رود .

گام اول : جلب اعتماد و همسان سازی فکری با مخاطب       

ابتدا برای جلب اعتماد و همسان سازی خود با مخاطب از نظر فکری ادعا می کند او نیز خداپرست و معتقد به معبودیست که باید او  را اطاعت و از نعمت هایش تشکر کرد و کارها را به او واگذار نمود .

« من خداپرست هستم و خدا پرست بودن را دوست دارم .[۱] »

« ما هیچگاه واقعا از خدا جدا نیستیم .[۲] »      

« پیش از حمام کردن بدن خود را با روغن ماساژ دهید و خدا را برای تمامی اجزای آن شکرگزار باشید . از سر شروع کنید و همچنان که روغن را به روی پوستتان می مالید از خدا برای چهره ، حواس ، صدا ، گوش و فکرتان تشکر کنید .[۳] »

گام دوم : ایجاد تردید در باورهای مخاطب

بعد از اعتمادسازی مخاطب نوبت آن رسیده است که

باورهای درونی  مخاطب زیر سؤال برود لذا می نویسد  :

« از چنین پرسش هایی بیش از همه می ترسیم ؛ زیرا مجبور می شویم آموخته های خود را زیر سؤال ببریم . آیا هرگز اعتقادتان به خدا را زیر سؤال برده اید؟ برای برخی ها پرسش درباره کتب مقدس گناهی نابخشودنی است ، اما اگر ما پایه ای ترین باورهای خود را زیر سؤال نبریم به عنوان موجوداتی معنوی رشد نخواهیم کرد و زندگی ما در همان مسیری طی می شود که پدر و مادرهایمان بنا نهاده اند و هیچ گاه از محدوده ای که در کودکی برایمان معین کرده اند فراتر نخواهیم رفت [۴]. »

گام سوم : ارائه تعریفی جدید از خدا

حال نوبت آن رسیده که در پی ایجاد تردید در باورهای مخاطب ، خدا در قالب تعریفی جدید معرفی شود و مفهوم اصیل و بنیادی خدا که وجود همه از اوست و کمال مطلق است و وجودی جدای از وجود مخلوقات خود دارد ، تعویض یافته و طبیعت به عنوان خدا جایگزین خدای اصلی شود .

می نویسد : « خدایی که من از او صحبت می کنم ، آن قدرت برتری که بیرون از وجودمان حضور دارد نیست ، بلکه نیرویی کیهانی است که در کانون وجود ما جای دارد و ما را به هر آنچه هست و هر آنچه خواهد بود متصل  می کند . این نیرو یک  انرژی همه شمول است که هم از قدرت و هم از خرد  برخوردار می باشد . نیرویی که بیشتر اوقات عشق ، معنویت ، خرد هستی ، حکمت الهی ، طبیعت یا به اسامی گوناگون دیگر نامیده می شود . راه های بسیاری وجود دارند که می توانند شما را به سوی حضور الهی درونتان هدایت کنند . برای شروع فقط نیاز به اشتیاقی راستین برای شناخت خدا و وجودی گشوده برای پذیرش این قدرت الهی دارید تا شما را به انجام کارهای درست رهنمون شود .[۵] »   

در همین راستا انسان هم که جزئی از طبیعت به شمار می رود پس جزئی از خدا خواهد بود و وقتی انسان جزئی از خدای یکپارچه شد پس او خودِ خداست . دبی به نقل از دیپاک چوپرا می نویسد :

هستی یک تصویر تمام نگار  است ، به این معنی که کل هستی در درون هر بخش آن وجود دارد . الگوی تصویر تمام نگار ، آشکار می کند که هر یک از ما جهانی کوچک هستیم که جهان بزرگ را در وجود خود داریم و این موضوع به مثابه این است که شخصی در حال خواندن یک ورق کتاب که جزئی از آن است می باشد اما ما می گوییم او دارد کتاب می خواند.

 او در کتاب راز سایه این طور بیان می کند : « برای آن که وجود حقیقی خود را باز پس گیریم و شکوه آن را پذیرا شویم ، باید رهسپار سفری گردیم که ما را به ورای داستان محدودمان می برد . اما پیش از آن باید این حقیقت غایی و شاید دردناکترین واقعیت روبرو شویم : ما هیچگاه واقعا از خدا جدا نیستیم! ما قطعه ای از پازل الهی هستیم . ممکن است جدا به نظر برسیم . ممکن است جدا عمل کنیم و بیشتر ما با این باور که جدا هستیم به گور برویم ، اما جدایی ما فقط یک توهم است . این توهم ، حواس پرتی و سرگرمی دردناکی است که ما را در جستجوی بی انتها برای چیزی بیشتر ، بهتر یا متفاوت با آنچه خود داریم ، گرفتار کرده است . این تلاش جستجویی بی ثمر می باشد چرا که بر مبنای این نتیجه گیری نادرست شکل گرفته است که ما به نوعی ناقص هستیم[۶] . »

گام چهارم : معرفی دعا به عنوان ابزاری برای ارتباط با خدای جدید

حال که تعریفی جدید از خدا ارائه شد باید از پتانسیل دعا برای ارتباط مخاطب با خدای جدید یعنی طبیعت استفاده کرد . انسان فطرتا برای رسیدن به آرامش حقیقی درونی نیاز به ارتباط با یک ذات لایتناهی دارد که دارای  صفاتی همچون قدرت و خرد باشد تا بتواند مشکلات روحی و جسمی او را حل کند لذا در چند سطر پیش در معرفی خدای جدید به این مهم اشاره شد که طبیعت دارای شعور و قدرت می باشد تا خواننده کتاب با ذهنیت قبلی خود که طبیت بی شعور است خدای جدید را محکوم به بی خردی نکند . لذا چند صفحه بعد درباره قدرت دعا می نویسد :

« دعا آگاهی ما را بالا می برد و قلب هایمان را  شفا می دهد . هنگامی که دل های ما سرشار از امید ، ایمان و اعتماد باشد ، اطمینانی از وجودمان ساطع می شود که در تمامی جوانب زندگی مان تأثیر می گذارد . دعا ابزاریست که با ارتقای آگاهی مان به سطح معنوی – آنجا که مشکلاتمان ناپدید می شود – ما را حمایت می کند [۷]. »  

گام پنجم : استفاده از اعتقادات مخاطب بر علیه همان اعتقادات

بعد از تمامی این مراحل یعنی اعتماد سازی و ایجاد تردید در باورهای مخاطب و  ارائه تعریفی جدید از خدا و معرفی دعا به عنوان ابزاری برای ارتباط با خدای جدید ، حال وقت آن رسیده است که یک مراقبه و تمرین عملی را نیز به آموزه های خود بیفزاید تا با استفاده از اعتقادات مخاطب زیر بنای باور به خدای اصیل را از ریشه برکَند .

می نویسد :  

« جایی را به عنوان محراب در خانه خود فراهم کنید . محراب ، یادآور این نکته است که شما تنها نیستید . آنجا مکان مقدسی برای شما می شود مکانی که می توانید در آن دعا مراقبه و گریه کنید درباره زندگی خود بیندیشید و یادداشتهایتان را بنویسید . آنجا را همچون مکانی مقدس بدانید و با همین نگرش از آن مراقبت کنید . من در محراب خود تصاویری از قدّیسین ، عکسی از پسرم و اعضای دیگر خانواده که به آنها عشق می ورزم ، دارم . یک رومیزی زیبا روی محراب خود بیندازید وآن را با عکس ، شمع و هر چیزی که به شما آرامش می دهد ، تزئین کنید . افزون بر این نمادی از اعتقادات خود مانند یک انجیل ، کتاب دعا یا هر کتاب مقدس دیگر در آن بگذارید . اگر کتاب دعای خاصی ندارید ، می توانید خودتان آن را درست کنید[۸] . »

در این فقره از تمرین عملی او مخاطبش را از هر طیف فکری ( دیندار و بی دین ) مورد خطاب قرار می دهد و توصیه می کند محرابی را در  خانه خود ایجاد کرده و با خدا ارتباط داشته باشند . اما سؤال اینجاست که چرا او مخاطب را تشویق به برگشت به کتاب مقدس خود می نماید آیا این مغایر با آنچه تاکنون گفته نیست ؟ جواب این است که چون قبلا مفهوم خدا را در ذهن مخاطبِ خود تغییر داده و طبیعت را به عنوان خالق و معبود معرفی کرده است حال مخاطب در محراب خود کتاب مقدس خود را مطالعه خواهد کرد ولی با خدای جدید ارتباط برقرار خواهد کرد و خطر این پنهان کاریِ موضع به مراتب  بیشتر از تصریح به آن خواهد بود .

 منابع

قرآن کریم

علامه مجلسى، بحار الأنوار، ۱۱۰ جلد، مؤسسه الوفاء بیروت – لبنان، ۱۴۰۴ هجرى قمری

ثقه الاسلام کلینى، الکافی،۸ جلد، دار الکتب الإسلامیه تهران، ۱۳۶۵

 شیخ عباس قمی ، مفاتیح الجنان

 استاد شهید مطهرى‏،مجموعه آثار استاد شهید مطهرى‏

دیوید ام . وولف،روانشناسی دین،ترجمه دکتر محمد دهقانی ، نشر رشد تهران ۱۳۸۶

دبی فورد ، نیمه تاریک وجود ، ترجمه فرناز فرود ،چاپ دهم ،نشر حمیدا،  تهران ۱۳۸۷

دبی فورد ، جدایی معنوی ، ترجمه سوسن اورعی ، چاپ سوم ، نشر کلک آزادگان ، تهران ۱۳۸۷

دبی فورد ، راز سایه ، ترجمه فرناز فرود ، چاپ چهارم ، نشر حمیدا ، تهران ۱۳۸۸

دبی فورد ، چرا آدمهای خوب کارهای بد می کنند، ترجمه فرناز فرود ، چاپ اول،نشر کلک آزادگان ، تهران ۱۳۸۸

دبی فورد ، سؤالهای درست ، ترجمه ریحانه فرهنگی ، چاپ اول ،نشر کلک آزادگان ، تهران ۱۳۸۷

دبی فورد ، بهترین سال زندگی ، ترجمه فرناز فرود ،چاپ سوم ، نشرحمیدا، تهران ۱۳۸۸

حمیدرضا مظاهری سیف، جریان شناسی انتقادی عرفان های نو ظهور،نشر پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی ،قم ۱۳۸۷

[۱] راز سایه ص ۱۵۳ [۲] همان ۲۱ [۳] نیمه تاریک وجود ص ۱۸۱ [۴] همان ص ۱۸۷ [۵] جدایی معنوی ص ۹۸ [۶] راز سایه ص ۲۱ [۷] جدایی معنوی ص ۱۰۹ [۸] جدایی معنوی ص ۱۱۱

 

 

توضیح تصویر: دبی فورد در کنار دیپاک چوپرا. وی تحت تاثیر آموزه های چوپرا بوده است. 

برچسب ها
نمایش بیشتر

مدیریت سایت

اینفورس (شبکه بین المللی مطالعات ادیان)،‌ بخشی از یک مجموعه فعالیت های فرهنگی است که توسط یک گروه جهادی مجازی انجام می شود. این گروه  بدون مرز، متشکل از اساتید، طلاب، دانشجویان و کلیه داوطلبان باایمان و دغدغه مندی است که علاقمند به فعالیت علمی جهادی در عرصه جنگ نرم هستند. شما هم می توانید یکی از اعضای این گروه باشید(اینجا کلیک کنید). فعالیت های سایت زیر نظر سید محمد رضا طباطبایی، مدرس ادیان و کارشناس صدا و سیماست. موضوعات سایت نیز در زمینه سیر مطالعاتی با رویکرد تقویت بنیه های اعتقادی و پاسخ به شبهات است. 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن