مطالعات متفرقه (خارج از سیر مطالعاتی)

پاسخی به تهاجم در پوشش دفاع از اهل بیت علیهم السلام

فهرست

مقدمه
پیش گفتار

 
همدستی منافقان پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم
معجزه اسلام
تداوم فعالیّت منافقان
۱ . خلط میان اصطلاح و لغت
واژه « شیعه » در قرآن و سنّت
معنی اصطلاحی شیعه و سنّی
۲ . تقلید در عقاید راه ندارد
سیره عقلا و تقلید
تقلید ، ضرورتی در فقه
یک مغلطه
شعار قرآن محوری و تحریف آن
۳ . تطبیق قرآن بر آراء وهابیّت
علم غیب بالإستقلال و بالإفاضه
علم غیب به افاضه در احادیث شیعه
اولیی خدا بر عمل به علم غیب فرمان نیافته اند
منافقان و انکار علم غیب
منافقان معاصر و انکار علم غیب
شاهدی بی ربط
بخاری و افسانه افک
بی خبری مترجم و نویسنده از عقاید و منابع شیعه
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم منافقان را با علم غیب می شناخت
کمی منافقان در میان اصحاب ائمه علیهم السلام
شناختن محدوده شرک با شناخت توحید است
مرز توحید و شرک
وهابیان نا خود آگاه مشرک اند
۴ . اوّلین کتاب یا آخرین کپی ؟
وی خود را چنین معرفی می کند
مؤلف را بهتر بشناسید
مراحل تألیف کتاب
شرح حال نویسنده
فصل اول
حربه زنگ زده
عبداللَّه بن سبا در میان شیعه
الف : احادیث شیعه و عبداللَّه بن سبا
ب : علمی شیعه و عبداللَّه بن سبا
شخصیت افسانه ی عبداللَّه بن سبا
تفکیک میان شخص واقعی و شخصیت افسانه ای
نقل هر مطلبی ، دلیل بر قبول آن نیست
منشأ اشتباه
ابن سبا را علمایی از اهل سنت نیز افسانه می دانند
الف : افسانه پرداز : سیف بن عمر

ب : هدف اختراع افسانه ، از زبان عالمی سنّی
هدف اصلی اختراع
افسانه ابن سبا حربه ی بر ضد صحابه
رفع تشنگی از سراب
ج : تفاوت هی شخص واقعی و شخصیت افسانه ای
« بدعت » چیست ؟
نتایج مضحک دیگر که نویسنده بدان ها رسیده است

 
فصل دوم
تشیع ، مذهب اهل بیت علیهم السلام
تشیع در احادیث اهل بیت علیهم السلام
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم و شیعه علیهم السلام
امیرالمؤمنین علیه السلام و شیعه
مدعیان تشیّع
مخاطبان امام حسن علیه السلام
مخاطبان امام حسین علیه السلام
امام باقر علیه السلام و شیعیان
امام صادق علیه السلام و شیعیان
امام موسی کاظم علیه السلام و شیعیان
برداشت و نتیجه گیری
ناخود آگاه شیعه را می ستاید
بیان چند واژه
بیان مضمون حدیث
رافضیان فرعون و هامان
اشک تمساح
فضایل شیعه در حدیث
اشتباه یا خیانت
معجزه یا توهین ؟
حیوانات سخن می گویند
همه چیز سخن می گوید
کدام ، توهین به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است ؟
منابع حدیثی شیعه و حرمت خاندان پیغمبر
موقعیّت علی علیه السلام در نزد پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم
توهین یا احترام
در باتلاق دروغ
تحریف ابزار توهین
مغلطه ی دیگر
کدامیک توهین است ؟
چرا این احادیث ساخته شد ؟
معجزه شجاعت و صبر فاطمه زهرا علیها السلام زمینه ساز جلوه عظمت علی علیه السلام
فاطمه زهرا علیها السلام زمینه ساز بیان فضایل علی علیه السلام
فرق میان کتاب رجالی و کتاب حدیثی
فصل سوم
ازدواج موقت
قرآن و ازدواج موقت
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و ازدواج موقت
صحابه رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و ازدواج موقت
تابعین و ازدواج موقت
بزرگان علمی اهل سنت و ازدواج موقت
در حکم متعه ، اقتضی نسخ نیست
احادیث اهل سنت چهار دسته اند
ساختگی بودن روایات نسخ متعه
خطبه ی که تنها یک نفر آن را شنید !
شرایط مشترک ازدواج
اعتقاد « بما أنزل اللَّه » شرط ایمان است
ثواب مقابله با بدعت
شاهدی دیگر بر بی خبری
بعضی از مفاسد تحریم متعه
گواه در ازدواج یا طلاق ؟
اقامه برهان بر صادر نشدن تحریم متعه در خیبر
دزد حرفه ی ، یا گرگ در لباس میش
شیادی دیگر
اهل سنّت و آمیزش با همسر از پشت سر
فصل چهارم
خمس پشتوانه ترویج مبانی دین
خمس از دیدگاه ائمه علیهم السلام
اهمّیت خمس در اسلام
تسهیلات در پرداخت اموال امام علیه السلام و خمس
۱ – انفال :
۲ – خمسی که در اموال دیگران است
۳ – خمس روز به روز
۴ – اجازه تصرف در سهم امام بری فقری شیعه
۵ – تحلیل سهم امام علیه السلام در ظرف خفقان شدید
اتفاق فقهی شیعه بر وجوب خمس
نظریه محقّق حلّی در وجوب خمس
نظریه یحیی بن سعید حِلّی ، در وجوب خمس
نظریه علاّمه حلّی در وجوب خمس
دیگر فقهی شیعه
نظر شیخ مفید رحمه الله در باره وجوب خمس
کلام شیخ طوسی رحمه الله در خمس
روش و سیره مستمر فقهاء در مصرف سهم امام علیه السلام
خمس در طول تاریخ اسلامی
مرحله نخست : دوران پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و تشریع خمس
مرحله دوم : پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم
مرحله سوم : مرحله تأکید بر پرداخت خمس
مرحله چهارم : دوران غیبت صغری
مرحله پنجم : پس از غیبت کبری
نتیج – ه بحث
امانت داری در حوزه مرجعیّت
مراجع شیعه در قلّه رفیع زهد
توطئه دیرینه
فصل پنجم
منابع علوم اهل بیت علیهم السلام
انواع وحی در کلام پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم
۱ – قرآن
۲ – حدیث قدسی
۳ – احادیثی که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بری مردم بیان کرد ۱۸۵
۴ – احادیثی که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم تنها به افرادی خاص فرموده است علی علیه السلام محرم اسرار پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم
صحیفه علی علیه السلام در منابع اهل سنّت
حضرت ولی عصر وارث علم نبوی
اسرار به همه گفته نمی شود
حجم کم و مطالب زیاد
انتقام از دشمنان اهل بیت علیهم السلام
امام زمان مظهر لطف الهی
شیعه و مصونیت قرآن
شواهد وضع در حدیث رضاع کبیر
الف : مستهجن بودن متن حدیث
ب : هتک به عایشه ام المؤمنین
راه را گم کرده است
فصل ششم
شیعه منادیان همبستگی و اتحاد
زمینه نخست : احادیث شیعه و همبستگی
زمینه دوم : علمی شیعه و همبستگی
زمینه سوم : جامعه شیعه و همبستگی
یک قاعده عقلایی اصولی
اهل بیت در احادیث فضائل
جمع بندی
فصل هفتم
تلاش بیگانگان در اطفی نور تشیّع
چهره هی تابناک
۱ – هشام بن حکم
بزرگواری هشام
ریشه اتهام به تجسیم
الف : موقعیت اهل سنّت در تشبیه و تجسیم
ب : موقعیّت اجتماعی وسیاسی امام صادق وامام کاظم علیهما السلام
ج : موقعیت هشام
۲ – زراره بن اعین
استقلال در شخصیت
اجداد بخاری و ابو حنیفه
ابراز کینه نسبت به اهل بیت علیهم السلام
۳ – ابو بصیر مرادی
هدف اصلی از ترور شخصیت
ناصبیان و احادیث ساختگی
عمران ، مدّاح وثناگوی ابن ملجم
عمر بن سعد قاتل امام حسین علیه السلام
حریز ، کسی که بر فراز منبر علی علیه السلام را سب می کرد
دزد ناشی به کاه دان می زند
اختلاف در شمارش ابواب و یا احادیث ، زیانی ندارد
انکار خورشید تابان امام زمان علیه السلام
احادیث شیعه در باره امام زمان علیه السلام
احادیث اهل سنّت در باره امام زمان علیه السلام
استبعادی واهی !
الف : امام زمان علیه السلام مظهر رحمت و انتقام و تمام صفات پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم
ب : آرزوی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در تجدید بنی کعبه ۲۷۶
دگرگونی هی مکه
وهابیان و محو آثار
بزرگداشت کعبه و کربلا
شیعه و احترام به کعبه
ج : عدالت ، بدون پیرایه خواهد درخشید
قضاء جدید و کتاب جدید
پیشگویی امیرالمؤمنین از فتنه قرامطه

 
مقدمه

هر چند گاهی دست جنایتکار دشمنان اهل بیت علیهم السلام از آستینی بیرون می آید ، اکنون این دست از آستین باند یا شخص مجهول الهویه ی با نام مستعار به عنوان یک عالم شیعی بیرون آمده است و جزوه ی تهیه کرده با حمایت بی دریغ وهابیّت در مکّه و مدینه بین زائران خانه خدا و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نشر داده می شود .
این جزوه در بردارنده مطالبی تحریف شده و دروغ همراه با هتک به اهل بیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و شیعیان آنان می باشد .
دروغ بودن محتوی آن بر آنانکه با معارف شیعه آشنایند آشکار و روشن است . اما ما در این کتاب بر آن شدیم تا پرده از چهره ی پنهان شده نویسندگان این جزوه در زیر عنوان عالمی شیعی برداریم تا به این وسیله دامی که بری برخی از ساده اندیشان گسترده اند را بر چیده و ضمناً خوانندگان را با خلاصه ی از ادلّه و منابع برخی از معارف شیعه آشنا کنیم .

* * *

پیش گفتار

اَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِین
 
الطَّاهِرِینَ وَ لَعْنَهُ اللَّهِ عَلی أَعْدائِهِمْ أَجْمَعِینَ

هزار و چهارصد سال پیش ، در شبی بسیار تاریک و ظلمانی ، در شبه جزیره عربستان ، خورشید تابناک پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم طلوع کرد .
و بدینسان بعثت رخ داد :
آنان که با ظلمت خو گرفته بودند و می کوشیدند در تاریکی به چپاول و سلطه طلبی خود ادامه دهند ، می خواستند این نور را خاموش کنند؛ ( یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ . . . ) امّا کور خوانده بودند ، اراده الهی تعلّق گرفته بود که این نور بماند و روز به روز پر فروغ تر گردد؛ ( وَ یَأْبَی اللَّهُ إِلَّا أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ . . . ) . توبه : ۳۲
گروه اندکی به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ایمان آوردند و قلب هایشان به نور اسلام روشن شد ، گروهی نیز به امید و طمع ، اظهارِ اسلام کردند .
امّا بیشتر مشرکان بر عناد و لجاج خود باقی ماندند ، تا پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم را با ظلم و ستم از مکه بیرون راندند .
( وَ إِذْ یَمْکُرُ بِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِیُثْبِتُوکَ أَوْ یَقْتُلُوکَ أَوْ یُخْرِجُوکَ ) . انفال : ۳۰
« هنگامی که کافران نقشه می کشیدند تا تو را به زندان بیفکنند ، یا به قتل برسانند و یا ( از مکّه ) بیرون کنند . »
و اینجا بود که هجرت آغاز گردید :
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به مدینه هجرت کرد و مسلمانان به آن حضرت پیوستند . در این میان کسانی از منافقان نیز بری جاسوسی و کارشکنی از مکه به مدینه آمدندپچ علاوه بر احادیث فراوانی که در منابع شیعه است ، در صحاح ، سنن و مسانید اهل سنّت احادیث طرد از حوض و علّت عدم تجدید بنی کعبه به وسیله پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بر وجود منافقانی در میان مهاجرین دلالت دارد . به صفحه ۲۱۸ و ۲۷۷ همین کتاب رجوع کنید . و به همراه آن دسته از یثربیان که منافقانه و به ظاهر اسلام آورده بودند ، به دشمنی با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم همّت گماشتند .
آیات فراوانی از قرآن ، بیانگر رنج و آزار بسیاری است که پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم از دشمنان دوست نما؛ یعنی منافقان دید؛ آزاری که آنان در حق رسول اللَّه روا داشتند ، به مراتب بدتر از ظلم مشرکان در مکه معظمه – قبل از هجرت – بود .
به ناموسش امّ المؤمنین بهتان ناروا زدند؛ ( إِنَّ الَّذِینَ جاؤُ بِالْإِفْکِ عُصْبَهٌ مِنْکُمْ . . . ) ؛پچ نور : ۱۱ « آنان که بهتان زدند گروهی از شما بودند . »
چشم به همسران او دوختند تا پس از رحلتش با آنان ازدواج کنند؛ ( وَ ما کانَ لَکُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَ لا أَنْ تَنْکِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً . . . ) ؛پچ احزاب : ۵۳ « حق ندارید پیامبر را بیازارید و پس از وی با همسرانش ازدواج کنید . »
اگر بخواهیم آیاتی را که از ظلم منافقان در مدینه نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم سخن گفته اند ، بشماریم و شرح دهیم ، خود کتاب مفصلی خواهد شد . آیات مربوط به منافقان شاید از صد فزون تر است !
از سوی دیگر ، جمع بسیاری از مشرکان مکه نیز که متجاوز از ۲۰ سال با سرکردگی ابو سفیان و همدستی یهود با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم می جنگیدند ، با شکستی که در فتح مکّه خوردند ، منافقانه اسلام آوردند ، چه اینکه معجزات بیست و سه ساله پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در آنها کارگر نیافتاده بود .
همدستی منافقان پس از رحلت پیامبرصلی الله علیه و آله وسلم
روزهی آخر عمر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ، منافقان مدینه و مشرکان مکه که به ظاهر اسلام آورده بودند ، به هم پیوستند و به منظور انتقام از پیامبرخدا صلی الله علیه و آله وسلم و اسلام و خاندان پیامبر همدست و هم داستان شدند . چون پیامبرخدا صلی الله علیه و آله وسلم رحلت کرد و عالم را به مصیبت فقدان خود مبتلا نمود ، فرصت را بری انتقام ، مناسب تر یافتند ، با اینکه به برکت اسلام به موقعیت بالایی دست یافته بودند؛ به گونه ی که رفتار آنها این آیه شریفه را تداعی می کند :
( وَ ما نَقَمُوا إِلاَّ أَنْ أَغْناهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ . . . ) . توبه : ۷۴
« آنان انتقام نگرفتند مگر پس از آنکه خدا و رسول ، آنان را به فضلشان بی نیاز کردند . »
انتقامی که از پیامبر و اهل بیت او گرفتند ، روی تاریخ را سیاه کرد . آنان سب و لعن خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را سنّت کردند . تمام اهل بیت آن حضرت – علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام – را به شهادت رساندند . تا آنجا که سر فرزندش حسین علیه السلام و یاران و خویشانش را بالی نی زدند و همراه دخترانش در شهرها گرداندند و به عنوان هدیه ، نزد آن که خود را به ناحق ، خلیفه رسول اللَّه می خواند ، فرستادند .
معجزه اسلام
از اعجازاسلام وپیامبر صلی الله علیه و آله وسلم همین بس که با این همه توطئه و ظلم ، که از منافقان دیده و می بیند ، همچنان به راه خود ادامه می دهد و عزّت اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و حقانیّت آنان ، روز به روز آشکارتر می گردد؛ ( یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ ) . صف : ۸
تداوم فعالیّت منافقان
منافقان در دشمنی با اسلام ، هیچگاه از تلاش نایستادند ، و اکنون نیز راه نیاکانشان را دنبال می کنند . سخن در این نوشتار ، با منافق یا منافقان بی نشان است؛ مجهول الهویه هایی که نه شیعه اند و نه سنی ، بلکه ناصبی هایی هستند که مأموریت یافته اند در قالب « عالم شیعه ! » ، شیعه را متهم به افکار خرافی کنند و حقانیت آن را زیر سؤال ببرند ، امّا سپاس خدی را که سخنانشان موجب رسوایی شان شده است .
این نویسنده یا نویسندگان ، به عنوان « دفاع از اهل بیت ! » با دروغ پردازی و تحریف و تزویر ، تا جایی که در توانشان بوده به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و پیروان آنان توهین کرده اند .
در روی جلد آورده اند : « تلاشی مخلصانه در راستی تصحیح بعضی مفاهیم و تحکیم وحدت بین امّت اسلامی ! » عبارت زیبایی که آرزوی هر مسلمانی است ، امّا از آنجا که « دروغگو کم فراست است » ، و به مقتضی آیه شریفه ( إِذا جاءَکَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِینَ لَکاذِبُونَ ) منافقون : ۱ . که منافقان دروغگویند ، فصل اول کتاب را به حربه ی که بری ایجاد تفرقه میان مسلمانان ساخته و پرداخته شده؛ یعنی افسانه عبداللَّه بن سبا اختصاص داده اند .
این نوشتار توسط فردی همانند وی در هدف ترجمه شده است . مترجم مقدمه ی برآن افزوده ، که در آن به چهار مطلب اشاره کرده است . اکنون ما به نقد آن مطالب می پردازیم :
۱ . خلط میان اصطلاح و لغت
مترجم ، ذیل عنوان « مطلب اوّل : تعریف وتوضیح چنداصطلاح » می نویسد :
« شیعه؛ به معنی پیرو ، شیعه ابراهیم ، پیروان ابراهیم . شیعه علی ، پیروان علی » .
و در تعریف اهل سنّت می گوید :
« اهل سنت؛ یعنی پیروان سنت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم »
همانگونه که ملاحظه می کنید ، اینان تفاوت میان اصطلاح و معنی لغوی را ندانسته و بدون هیچ گونه مراجعه به کتاب هی واژه شناسی ، به تعریف واژه ها پرداخته اند و در تعریف این دو واژه ، معنی لغوی آن ها را آورده اند ، درحالی که درعنوان نوشته اند :
« تعریف و توضح چنداصطلاح » .
شایسته است پیش از بیان معنی اصطلاحی شیعه و سنّی ، به کاربرد آن در قرآن و سنّت اشاره شود :
واژه « شیعه » در قرآن و سنّت
کلمه شیعه در قرآن ، در مورد پیروان راستین انبیی الهی به کار رفته است؛ ( وَإِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْراهِیم ) ؛پچ صافات : ۸۳ « ابراهیم از شیعیان اوست » . ضمیر « شیعته » در ظاهر قرآن ، به حضرت نوح برمی گردد ، ولی در بسیاری از تفاسیر شیعه و سنّی نوشته اند که به حضرت محمد۶ نیز برمی گردد ، لیکن مقام را گنجایش بیان آن نیست ، آنان که طالبند ، به کتب تفسیر و حدیث مراجعه کنند . ( وَإِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْراهِیم ) قرطبی ، الجامع لأحکام القرآن ، ج ۱۵ ، ص ۹۱ ؛ شوکانی فتح القدیر ، ج ۴ ، ص ۳۹۹ ؛ قاضی عیاض ، الشفا بتعریف حقوق المصطفی ، ص ۴۶ ؛ قندوزی حنفی ینابیع الموده ، ص ۱۷ ؛ ابن جوزی ، زاد المسیر ۶ ، ص ۳۰۰ ؛ طبری ، جامع البیان ، ج ۲۳ ، ص ۴۴ و…
همچنین در قرآن کریم آمده است : ( . . . هذا مِنْ شِیعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ . . . ) ؛پچ – قصص : ۱۵ « این از شیعیان موسی علیه السلام ، و دیگری از دشمنان وی بود . »
کلمه شیعه از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در احادیث اهل سنّت و شیعه بر پیروان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و پیروان امیرمؤمنان علیه السلام و اهل بیت علیهم السلام اطلاق شده است . در تفسیر آیه ( …أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّهِ ) ( بیّنه : ۷ ) آمده قال رسول اللَّه صلی الله علیه و آله وسلم : هم أنت و شیعتک یا علی. سیوطی در الدُّرالمنثور ، ج ۸ ، ص ۵۸۹ ؛ آلوسی در روح المعانی ، ج ۳۰ ، ص ۲۰۷ ؛ حاکم حسکانی در شواهد التنزیل ، ج ۲ ، ص ۴۵۹ ؛ گنجی شافعی در کفایه الطالب ۲۴۶ و احادیث بسیار فراوانی در منابع حدیثی شیعه و سنی آمده است.
گفتنی است واژه اهل سنّت و سنّی در قرآن و احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، حتّی در کلمات اصحاب نیز یافت نمی شود .
معنی اصطلاحی شیعه و سنّی
به نوشته ارباب ملل و نحل :
شیعه ؛ کسی است که معتقد است امامت و خلافت ، همچون دیگر احکام اسلام ، به امر الهی و تبلیغ پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم مشخّص گردیده است . خدا و پیامبر مردم و امّت را سرگردان رها نکرده اند و امیر مؤمنان ، علی علیه السلام و یازده فرزندش علیهم السلام را به عنوان جانشینان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم تعیین نموده اند . شهرستانی با اینکه شخصی است متعصّب ، می گوید : … الباب السادس : الشیعه هم الذین شایعوا علیّاً – رضی اللَّه عنه – علی الخصوص ، و قالوا و اعتقدوا أنّ الإمامه لا تخرج من أولاده. و إن خرجت فبظلم یکون من غیره ، أو بتقیّه من عنده. و قالوا : لیست الإمامه قضیه مصلحیه تناط باختیار العامه و ینتصب الإمام بنصبهم؛ بل هی قضیّه اُصولیّه ، و هی رکن الدین؛ لایجوز للرسل علیهم السلام إغفاله ، و لا تفویضه إلی العامّه و إرساله. الملل و النحل ، ج ۱ ، ص ۱۴۶ ، دارالمعرفه ، بیروت ، لبنان.
سنّی؛ بر این باور است که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم جانشین خود را تعیین نکرده ، و نشناسانده است و پس از آن حضرت ، مردم ابوبکر را به عنوان خلیفه رسول خدا تعیین کرده اند .
ناصبی؛ وی گفته است :
« ناصِبِی ، مَنْ نَصَبَ الْعَداوَهَ لِآلِ الْبَیْتِ علیهم السلام » ؛ « ناصبی کسی است که با آل محمّد علیهم السلام ابراز دشمنی کند . »
پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم منافقان دشمنی خود را نسبت به خاندان رسول خدا ابراز کردند و سپس به وسیله بنی امیّه دشمنی با اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به طور گسترده ی تبلیغ و ترویج شد ، این امر تا زمان عمر بن عبدالعزیز مورد حمایت حکومتهی وقت قرار داشت.
آن قدر نصب و دشمنی أهل بیت علیهم السلام رواج یافت ، که اگر کسی از این امر شنیع سر باز می زد ، موجب استنکار بود .
در صحیح مسلم آمده است ، معاویه به سعد بن ابی وقاص گفت : « ما منعک ان تسب ابا التراب ؟ » . صحیح مسلم ، ج ۵ ص ۲۳ ، فضائل الصحابه باب ۴ فضائل علی بن ابی طالب ح ۳۲
رافضی؛ مترجم در اینجا نیز ناآگاهانه یا مغرضانه گفته است :
« رافِضِیّ مَنْ رَفَضَ آلَ الْبَیْتِ » ؛ « کسی است که اهل بیت را ترک کند » .
وی ، معنی رافضی و ناصبی را با هم خلط کرده اند .
رافضی نامی بری گروه و فرقه ی نیست ، بلکه تنابز به القابی است که نسبت به شیعه و پیروان اهل بیت شده است؛ در حالی که خداوند در قرآن فرموده است : ( وَ لاتَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ اْلإِیمانِ . . . ) . حجرات : ۱۱
ذهبی در « سیر اعلام النّبلاء » به نقل از شافعی می نویسد :
« وَ مَنْ قالَ: إِنَّ أَبابَکْرَ وَ عُمَرَ لَیْسا بِإِمامَیْنِ فَهُوَ رافِضِیٌّ » . سیر اعلام النبلاء ، ج ۱۰ ، ص ۳۱
« هرکس امامت وخلافت ابوبکر و عمر را منکرشود رافضی است . »
سبایی؛ لقبی است بری پیروان عبداللَّه بن سبا؛ البته در فصل نخست همین کتاب خواهیم نوشت که فرقه ی به این نام وجود نداشته است .
۲ . تقلید در عقاید راه ندارد :
مترجم تحت عنوان « مطلب دوم : تحقیق جانشین تقلید ! » با خلط میان مباحث اعتقادی و فروع عملی به مغلطه پرداخته است . از این رو ، نظریه شیعه در این موضوع بیان می گردد :
همه فقیهان شیعه می فرمایند : در عقاید ، تقلید جایز نیست و نیز شیعه بر این باور است : آنچه در کتب حدیثی آمده ، که با قرآن و عقل و دین مخالف است ، مطرود و ساخته و پرداخته وضّاعین دروغ پرداز است؛ مانند آنچه نقل شده : « روز قیامت خدا پایش را در جهنّم می گذارد ، جهنم می گوید : قطّ قطّ صحیح بخاری ، ج ۳ کتاب التفسیر سوره ق باب ۴۸۷ ، ح ۱۲۷۳ ، ۱۲۷۴ ، و۱۲۷۵ ؛ بس است ، بس است ! » و یا این که : « خدا را همچون ماه و خورشید در روز قیامت خواهید دید ! » همان ، ج ۴ ، کتاب التوحید ، باب ۱۲۱۸ ، قوله تعالی وجوه یومئذ ناضره ح ۲۲۳۵ ، تا۲۲۳۹ و ده ها ، بلکه صدها حدیث دیگر که در صحاح؛ همچون صحیح بخاری و صحیح مسلم و سنن ترمذی و سنن نسائی آمده است .
سیره عقلا و تقلید
تقلید در فروع احکام ، مورد قبول علمی اسلام و موافق ارتکاز عقلا و خردمندان است . اکثر اهل سنت از فقهایی همچون ابو حنیفه ، احمدبن حنبل ، شافعی و مالک تقلید می کنند .
شیعه از فقهی بزرگ جامع الشّرایط زمان خود تقلید می کند؛ فقهایی که با اجتهاد و استنباط پویا و زنده ، با توجه به آراء و فتاوی فقهی گذشته ، با استناد به قرآن و سنّتِ صحیح و معتبر ، با پرهیز از قیاس و ری ، به احکام شرعی دست یافته و فتوا می دهند .
تقلید ، ضرورتی در فقه
از آنجا که فقه علمِ تخصّصی بسیار پیچیده ی است که نیاز به تسلّط بر رجال ، درایه ، حدیث ، اصول ، تفسیر ، ادبیات عرب و . . . دارد ، کسانی که فاقد آن تخصّص باشند ، ناگزیر باید از متخصّصِ آن علم تقلید کنند .
اگر کسی بگوید : همگان می توانند در علومی که نیاز به تخصّص دارد اظهار نظر کنند؛ مثلاً از پزشک تقلید نکنند و هر مرضی را خود سرانه مداوا نمایند . به مهندس مراجعه نکنند و خود بدون تقلید و راهنمایی مهندسان ، ساختمان ، کارخانه و هتل بسازند و حرف هایی از این دست ، گفته وی غیر محقّقانه ، بلکه غیر عقلایی است .
علم فقه ، که تمام شؤون فردی و اجتماعی و مادّی و معنوی امّت اسلامی را شامل می شود ، از هر علم دیگری بیشتر نیاز به تخصّص و مراجعه به متخصّص دارد و اظهار نظر غیر متخصّص در باره آن ، بیش از سایر علوم زیانبار است .
یک مغلطه
در مورد کلام نویسنده که می گوید :
« در کار تحقیق باید صرفاً قرآن را محور قرار دهیم » .
باید گفت این ، سخنِ حقّی است امّا از آن اراده باطل گردیده است؛ « کلمَهُ حقٍّ یُرادُ بِها الباطل » . درست است که باید قرآن کریم محورِ تحقیق باشد ، امّا باید قرآن را فهمید . خداوند قرآن را نازل کرد تا پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آن را بیان کند :
( . . . وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ . . . ) . نحل : ۴۴
آری ، باید بری فهم قرآن از سنت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم مدد گرفت .
برخی بری اینکه بتوانند بری اهداف شوم خود ، از قرآن بهره بگیرند ، شعار قرآن محوری را به دروغ سر می دهند :
( . . . فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَهِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِیلِهِ . . . ) . آل عمران : ۷
« امّا آنان که در قلوبشان انحراف است ، آیات متشابه را دنبال می کنند تا با تأویل آن فتنه جویی کنند . »
باید با راهنمایی سنّت ، آیات مبهم و مبیّن ، مجمل و مفسّر ، ناسخ و منسوخ ، عام و خاص ، مطلق و مقید و نصّ و ظاهر قرآن را شناخت . و از آیات محکم قرآن کریم و بیانات رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بهره گرفت .
شعار قرآن محوری و تحریف آن
از صدر اسلام تا کنون ، آنان که می خواستند در مقابل اسلام بایستند ، با شعار قرآن محوری پیش می آمدند؛ چنانکه خوارج نیز « حَسْبُنا کِتابَ اللَّهِ » را شعار خویش ساخته بودند .
ذهبی می گوید : « وَ لَمْ یَقُل حَسْبُنا کِتابَ اللَّهِ کَما تَقُولُهُ الْخَوارِج » . تذکره الحفاظ ، ج ۱ ، ص ۳
آنان که در قلوبشان انحراف و مرض است ، نخست رأیی را انتخاب می کنند و سپس بری آن ری ، در قرآن به دنبال دلیل می گردند و چون به آیه ی می رسند ، بدون توجه به سنّت و آیات دیگر ، به آن آیه بری اهداف شوم خود استدلال و استشهاد می کنند . شواهد این واقعیّت در مطلب سوم خواهد آمد .
۳ . تطبیق قرآن بر آراء وهابیّت
نویسنده این مقدمه ، که نه شیعه است؛ چون در مقام ردّ عقاید شیعه برآمده و نه سنی است؛ چرا که خود را شیعه معرفی می کند بلکه از کسانی است که ( فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ . . . ) و بدون آشنایی با قرآن ، در ذیل [ مطلب سوّم : کدام یک ، شیعه یا سنّی ؟ ] می کوشد تا آراء و عقاید وهابیت را بر قرآن تطبیق دهد؛ مثلاً با استشهاد به آیاتی که علم غیب را از غیر خدا نفی می کند ، منکر علم غیب بری پیامبران و اولیی خدا می شود .
علم غیب بالإستقلال و بالإفاضه
غافل از اینکه اختصاص علم غیب به خدا ، منافات ندارد با اینکه خداوند آنان را که لایق بداند از غیبش آگاه سازد :
( عالِمُ الْغَیْبِ فَلایُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ أَحَداً * إِلاَّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ . . . ) . جن : ۲۶ و ۲۷
« او دانی به غیب است و هیچ کس را بر غیبش آگاه نمی سازد ، مگر از پیامبران ، آن کس راکه بپسندد . »
خطاب به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم می فرماید :
( ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ . . . ) . یوسف : ۱۰۲
« این از خبرهی غیب بود که به تو وحی کردیم . »
( . . . وَ ماکانَ اللَّهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْبِ وَلکِنَّ اللَّهَ یَجْتَبِی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشاءُ . . . ) . آل عمران : ۱۷۹
« خدا شما را بر غیب آگاه نمی کند ولکن هر یک از پیامبرانش را که بخواهد بر می گزیند . »
او توجه ندارد که یکی از معجزات حضرت عیسی علیه السلام علم غیب بود . در قرآن آمده است :
( . . . وَ أُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِکُمْ . . . ) . آل عمران : ۴۹
« و خبر می دهم شما را به آنچه می خورید و آنچه در خانه هایتان اندوخته اید . »
علم غیب به افاضه در احادیث شیعه
از نویسنده و مترجم این کتاب توقّعی نیست؛ چرا که تحقیق و مراجعه به منابع در توان آنان نبوده است . اگر بزرگان وهابیت به احادیث اهل بیت علیهم السلام در اصول کافی ، توحید صدوق ، نهج البلاغه و . . . مراجعه می کردند ، شاید مرتکب اشتباه بزرگی همچون فرق نگذاشتن بین « علم غیب بالإستقلال » که مخصوص خداست و « علم غیب بالإفاضه » که مخصوص اولیی خداست ، نمی شدند .
اولیی خدا بر عمل به علم غیب فرمان نیافته اند
اگر آنان از احادیث اهل بیت علیهم السلام آگاهی داشتند ، می دانستند که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و اولیی خدا علیهم السلام مأمور نشده اند که بر علم غیب – که به افاضه الهی به آنان عنایت شده – عمل کنند . آنان تسلیم مقدّرات الهی اند و همچون دیگران به علمی که با اسباب عادی به دست می آورند ، عمل می کنند .
مترجم به گمان خود ، شواهدی اقامه کرده است که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و ائمه علیهم السلام علم غیب نداشته اند و می گوید :
« اگر پیامبر غیب می دانست ، از شهادت عمویش حضرت حمزه ، سیدالشهدا و هفتاد نفر دیگر در احد ، پیش گیری می کرد ! »
روشن است که اگر تهیه کنندگان این جزوه با معارف قرآن آشنا بودند و قرآن را به ری خود تفسیر نمی کردند ، سخنی مانند سخن منافقان که در جنگ خندق گفتند ، بر زبان نمی راندند .
منافقان و انکار علم غیب
بسیاری از مفسّران سنّی و شیعه ، از آن جمله ، سیوطی در تفسیر «ج لالین » و « لباب النّزول » ، واحدی در « اسباب النّزول » و طبری در « جامع البیان » ، شأن نزول آیه ۱۲ سوره احزاب را انکار و تکذیب منافقان خبر غیبی و پیش گویی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را دانسته اند .
چکیده ی از ماجرا :
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در جنگ خندق ( احزاب ) ، با دشواری تمام ، بری در امان ماندن از خطرِ دشمن ، کانال حفر می کردند که سه مرتبه ، هنگام برخورد کلنگ با صخره ی ، برق جهید و آن حضرت در هر مرتبه ، تکبیری گفت و آنگاه از فتح حیره ، مدائن ، روم و صنعا خبر داد .
منافقان – که تصور می کردند علم غیب با تحمّل این مشکلات منافات دارد – گفتند : « آیا تعجب نمی کنید ! شما را امیدوار می کند و به دروغ وعده می دهد وخبر می دهدکه از مدینه قصرهی حیره ومدائن کسری را می بیند و آن ها بری شما فتح خواهد شد ! و حال آن که از ترس مشغول کندن کانال است و توان روبرویی با دشمن را ندارد . « … فقال المنافقون : أ لا تعجبون یمنّیکم ویعدکم الباطل ویعلمکم أنّه یبصر من یثرب قصور الحیره و مدائن کسری ، و أنّها تفتح لکم وأنتم إنّما تحفرون الخندق من الفرق و لا تستطیعون أن تبرزوا… » بحارالأنوار ، ج ۱۷ ص ۱۷۰ ؛ بحارالأنوار ، ج ۲۰ ، ص ۱۹۰ در این هنگام ، این آیه نازل شد :
( وَ إِذْ یَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلاَّ غُرُوراً ) . احزاب : ۱۲
« آنگاه که منافقان و آنان که در دل مرض داشتند ، گفتند : خدا و رسول جز وعده دروغ به ما نداده اند . »
منافقان معاصر و انکار علم غیب
اگر منافقان زمان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در جنگ احزاب ، پیش از مشاهده صحّت خبرهی غیبی پیامبر ، آنها را انکار می کردند ! منافقان قرن بیستم و معاصر ، پس از مشاهده صحّت خبرهی غیبی فراوان ، باز هم علم غیب پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم را منکر می شوند !
منافقان نمی دانستند و نمی دانند که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم تسلیم مقدّرات الهی است و رفتار معمولی آن حضرت ، مبتنی بر علم غیب و اعجاز نیست . او و اوصیایش – ائمه اطهار علیهم السلام – تابع اراده و خواست الهی هستند و هر بلا ، گرفتاری و مصیبتی را که حکمت الهی اقتضا کند ، از دل و جان پذیرایند ؟
و حکمت الهی چنین اقتضا می کند که امور غالباً بر اساس اسباب طبیعی و ظاهری پیش رود ، اعجاز و عمل به مقتضی علم غیب امری است استثنایی !
شاهدی بی ربط
وی داستان افک را نیز شاهدی می داند بر عدم آگاهی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از غیب . لیکن داستان افک – اتهام به امّ المؤمنین ماریه قبطیه ، مادر ابراهیم – ربطی به علم غیب ندارد . پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم و اهل بیت آن حضرت این اتهام را باور نکردند .
آنچه که در صحیح بخاری آمده ، ظاهر در این است که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم اتهام را پذیرفته و یا تحت تأثیر قرار گرفته است ، افسانه و بهتان به رسول اللَّه و اهل بیت اوست . در این افسانه ، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم جزء اصحاب افک قرار داده شده است ! ساحت مقدس رسول اللَّه منزّه است از این امور .
آیا آن حضرت نیز چون سایر گنه کاران ، مورد نکوهش الهی قرار گرفت و جزء کسانی بود که قرآن کریم به آنها فرمود : چرا باورکردید و نگفتید : ( هذا إِفْکٌ مُبِینٌ ) و چرا نگفتید : ( سُبْحانَکَ هذا بُهْتانٌ عَظِیمٌ ) !
در حالی که به یقین پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از آغاز می دانست که این گمانی است بد؛ ( وَ هُوَ عِنْدَاللَّهِ عَظِیمٌ ) و از نخست با خود می گفت : ( هذا إِفْکٌ مُبِینٌ ) و باور داشت که : ( سُبْحانَکَ هذا بُهْتانٌ عَظِیمٌ ) . نور : ۲۰ – ۱۱
بخاری و افسانه افک
امّا طبق افسانه ی که در بخاری آمده ، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم به خاطر این اتهام ، یک ماه از عایشه کناره گرفت . هر زمان که می آمد ، با کنایه « کیف تیکم » ؛ « داستان چیست ؟ » عایشه را سرزنش می کرد و او رنج می برد . پیامبر بری طلاق عایشه با علی مشورت کرد . عایشه خطاب به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم گفت :
« انّی و اللَّه لقد علمت لقد سمعتم هذا الحدیث حتّی استقرّ فی أنفسکم و صدَّقتم به . . . » .
« به خدا قسم می دانم شما این اتهام را شنیده اید ، به طوری که در نفس شما خانه کرده و آن را تصدیق نموده اید ، اگر انکار کنم ، سخنم را باور نمی کنید ! » صحیح بخاری ، ج ۵ ، کتاب المغازی ، ص ۲۲۳ – ۲۲۷ ، باب ۱۵۱ حدیث الإفک ، و ج ۶ کتاب التفسیر ، تفسیر سوره نور ، ص ۴۶۲ – ۴۶۶ ، باب ۴۲۴
معاذ اللَّه ! آیا پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم اتهام را کاملاً پذیرفته و در نفسش مستقر شده است و آنچنان تصدیق کرده که دیگر انکار عایشه سودی ندارد ؟ !
این افسانه مفصّل ، در بردارنده اهانت هی فراوان نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است که در اینجا به گوشه ی از آنها اشاره کردیم . بری آگاهی بیشتر ، به کتاب بخاری رجوع شود .
بی خبری مترجم و نویسنده از عقاید و منابع شیعه
نویسندگان و مترجم اگر شیعه بودند یا به منابع معتبر شیعه مراجعه می کردند ، به این اشتباه بزرگ گرفتار نمی شدند که منافقانه خود را شیعه جا بزنند . آنگاه چون از عقاید و منابع شیعه آگاهی ندارند ، سخنانی بگویند که موجب رسوایی شان شود .
در مقدمه کتاب آمده است :
[ اگر امام صادق علیه السلام غیب می دانستند؛ چرا اسماعیل را به امامت انتصاب کردند . . . ! ]
غافل از اینکه شیعه معتقد است امامان دوازده گانه ، همگی از جانب خدا منصوب شده اند و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آنان را شناسانده و از آمدنشان خبر داده است . بنابراین ، معنا ندارد که گفته شود : امام صادق علیه السلام اسماعیل را به امامت نصب کرده است .
پیامبرصلی الله علیه و آله وسلم منافقان را با علم غیب می شناخت
نویسنده ناشناخته ، شناسایی نشدن منافقان توسط امام صادق علیه السلام و . . را نیز دلیلی شمرده است بر اینکه آن حضرت دسترسی بر علم غیب نداشته است !
اولاً : نمی توان انکار کرد که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نه تنها منافقان را با علم غیب می شناخت بلکه نام هی آنان را هم به حذیفهبن یمان فرموده بود .

ذهبی گوید : « وَکانَ النّبیّ صلی الله علیه و آله وسلم قد أسرّ إلی حذیفه أسماء المنافقین » . سیر اعلام النبلاء ، ج ۲ ، ص ۳۶۴ و…
اگر آن حضرت به حذیفه نیز اجازه نداد تا آنان را بشناساند ، از آن جهت بود علم غیب پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم سرّ است و با آن ، به گونه ی عمل نمی شود که با علوم حاصل از راههی عادی عمل می گردد .
کمی منافقان در میان اصحاب ائمه علیهم السلام
ثانیا : در پیرامون و اطراف ائمه معصومین علیهم السلام منافقان کمتر وجود و نفوذ داشته اند و از این رو است که در منابع حدیثی شیعه – که در بررسی احوال راویان هیچ تسامحی را روا نمی دارند – روایات ساختگی؛ مانند آنچه که در صحاح اهل سنّت وجود دارد ، کمتر به چشم می خورد .
از آنجا که نویسنده با قرآن آشنایی درستی نداشته ، برخی از عقاید وهابیان را ( که مخالف قرآن و توحید واقعی است ) ، به طور نامنظم در مقابل توحید واقعی ( که از قرآن و سنّت پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم و اهل بیت علیهم السلام گرفته شده ) ، آورده است .
شناختن محدوده شرک با شناخت توحید است
عقیده داشتن به اینکه جز خداوند یکتا معبود و خالق و مدبّر مستقلّی وجود ندارد و هیچ موجودی در عالم مستقل نیست و همه چیز و همه کس وابسته به خداوند هستند ، حاصلِ اعتقاد به « لا حَوْلَ وَ لا قُوَّهَ إِلاَّ بِاللَّه » ، باور داشتنِ توحید در خلقت است .
بااین عقیده و باور ، اگر خلق کردن ، به عیسی علیه السلام نسبت داده شود؛ همانگونه که خداوند نسبت داده است :
( أَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَهِ الطَّیْرِ . . . ) . آل عمران : ۴۹ « من ازگل ، چیزی به شکل پرنده خلق می کنم . . . »
و یا شفا و بهبود مریض را به یکی از اولیی پروردگار منسوب کنیم؛ چنانکه در قرآن آمده که حضرت عیسی علیه السلام فرمود : ( وَ أُبْرِئُ اْلأَکْمَهَ وَ اْلأَبْرَصَ وَ أُحْیِ الْمَوْتی بِإِذْنِ اللَّهِ ) همان مدرک . « وبه اذن خدا کور مادر زاد ومبتلایان به برص ( پیسی ) رابهبودی می بخشم » و یا با وجود اینکه قرآن فرموده است : ( اللَّهُ یَتَوَفَّی اْلأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها ) زمر : ۴۲ میراندن را به غیرخدا نسبت دهیم؛ چنانکه خدا فرموده : ( قُلْ یَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ . . . ) سجده : ۱۱ « بگو : فرشته مرگ که بر شما گماشته شده شما را می میراند .. » منافاتی باتوحید ندارد؛ زیرا همه اینها را اسبابی می دانیم که خداوند قرار داده است و هیچ یک رامستقل نمی دانیم .
مرز توحید و شرک
روشن است که اگر کاری معمولی و عادی را به کارگری نسبت دهیم و او را در آن کار مستقل بدانیم ، شرک ورزیده ایم . تفاوتی نیست که آن ، از افعال ساده یا خارق العاده باشد .
اگر معتقد باشیم که خداوند متعال به کسی قدرت عنایت کرده تا مرده زنده کند . بیمار شفا دهد . از غیب خبر دهد . افراد را بمیراند و . . . چنین باوری با توحید منافات ندارد؛ چه اینکه خداوند متعال سنتش بر این تعلّق گرفته است که امور با وسائط و اسباب انجام گیرد .
اما اگر معتقد باشیم آنچه را که در طول روز انجام می دهیم ، به قوّت و یاری خویش است و در انجام آنها مستقل و بی نیاز از خداییم ، شرک است .
وهابیان نا خود آگاه مشرک اند
وهابیان که معیار توحید و شرک را نمی دانند ، بسیاری از امور را که عین توحید است ، شرک شمرده اند و توجه ندارند که انتساب کارها به طور مستقل به غیر خدا شرک است ، ناخود آگاه به شرک مبتلا می گردند .
با این بیان کلّی ، از پاسخ به شبهاتی که نویسنده مطرح کرده بی نیازیم؛ چه اینکه اگر بخواهیم به تفصیل جواب دهیم ، بحث به درازا می انجامد .
۴ . اوّلین کتاب یا آخرین کپی ؟
« مطلب چهارم : در باره کتاب » .
« کتاب روی دست ، در واقع اوّلین کتابی است . . . » .
بدیهی است که این نه آغاز کار است و نه پایان آن ، بلکه این نوشتار نمونه هی فراوانی داشته که از روی یکدیگر کپی می شده و این نیز کپی دیگری است .
بری مقابله با دین مقدس اسلام نشخوار شبهات – به تعبیر خود مؤلف «و سوسه ها » – عادت دیرینه مزدوران اجانب بوده است .
این کتاب نیز به همین منظور توسط شخصی ناشناخته چنانکه مترجم کتاب می گوید « اسم روی جلد و همچنین در داخل کتاب اسم مستعار ایشان است – تهیه شده است .
وی که شخصی مجهول المذهب نیز هست ، از اجتماعات شیعی به دور می زیسته ، به همین جهت حتی با فرهنگ عامیانه شیعه آشنایی ندارد ،
ونگی سخنانش معرف خوبی بری او است .
وی خود را چنین معرفی می کند
« شناسنامه : بنده در کربلا در محیطی کاملاً شیعی متولّد شده ام . . . سپس پدرم مرا به حوزه علمیه نجف اشرف . . . فرستاد تا از محضر علما و مراجع عالیقدر همچون امام سید محمد حسین آل کاشف الغطا و دیگران کسب فیض نمایم . » .
همانطور که مشاهده می کنید او آنچه هر کودک شیعه می داند و محال است بر کسی که مدتی در بین شیعه بوده از آن بی خبر باشد ، مانند فرق بین سید و شیخ را نمی داند ، و به شیخ محمد حسین ، می گوید سید محمد حسین آل کاشف الغطا و در کتاب به جی سید محسن حکیم ، شیخ محسن حکیم و به جی شیخ علی غروی می گوید سید علی غروی و . . . .
مؤلف را بهتر بشناسید
از مطالب کتاب دانسته می شود که نویسنده و مترجم ، هیچگاه در بلاد شیعی توقف نداشته اند و آشنایی آنان از علمی شیعه ، تنها در این حد است که تنها نام چند نفر از عالمان مشهور شیعه را از دور شنیده اند و حتی فرصت نداشته اند تا نام آنان را درست به ذهن بسپارند .
اینان نام عالم معروف و مشهور حوزه هی علمیه شیعی ، مرحوم علاّمه «ش یخ محمد حسین کاشف الغطا » را که حتی هر شخص غیر شیعی نیز اگر از مجامع و منابع علمی با خبر باشد ، او را می شناسد و نامش را می داند ، به اشتباه نوشته اند . مترجم آورده است : « علاّمه حسین کاشف الغطا » و مؤلف از وی با نام « سید محمد حسین آل کاشف الغطا » یاد کرده است .
مراحل تألیف کتاب
مترجم ، نویسنده کتاب را با القاب « آیت اللَّه العظمی ۹۰ ساله » و « دکتر . . . » شناسانده است . وی می گوید :
« داستانی که اینک می خوانید ثمره تلاش سالها بحث و تفکر و مطالعه و تحقیق است . » .
امّا مناسب بود اینگونه می نگاشت :
« این افسانه ، نتیجه کار عجولانه ی است که به پاس امتثال مأموریتم ، با قید دو فوریت انجام گرفت ! به همین جهت فرصت نیافتم دست کم تناقضات آشکار و رسوا کننده آن را اصلاح کنم ، یا بری کنترل و تصحیح ، به مزدور با هوش تری که با فرهنگ شیعه اندکی آشنا باشد ، بدهم . »
شرح حال نویسنده
افزون بر اینکه نام نویسنده نا شناخته است ، شرح حال واقعی اش نیز مجهول و در بوته ابهام است .
جمله سازی ها و عبارت پردازی هایش و نیز اصطلاحاتی که در شرح زندگی خود به کار می گیرد ، با تعابیر شیعه و روحانیت آن ، شباهتی ندارد . اجنبی و بیگانه بودن اصطلاحات و تعبیرهی کتاب بری افراد آشنا به فرهنگ حوزه هی شیعه ، به خوبی روشن است؛ مثلاً وی به جی «شبهات » ، واژه « نصوص » را به کار می برد و می گوید :
« نصوص زیادی مرا به خود مشغول می کند . »
او از رتبه هی تحصیلی در حوزه؛ مثل « مقدمات » ، « سطح » و « خارج » آگاهی ندارد و متون درسی حوزه را نمی شناسد . مطالبش بر این گفته ما گواهی است آشکار . او در بخشی از کتاب می نویسد :
« تصمیم گرفتم بعضی مسائل را با یکی از اساتید بزرگ حوزه در جریان بگذارم . . . او فرمود : در حوزه چه می خوانی ؟ گفتم : طبعاً مذهب اهل بیت علیهم السلام ، فرمود : آیا در مذهب اهل بیت شک داری ؟ ! »
هر کسی ، حتی اگر شیعه نباشد و فقط چند روزی با شیعه معاشرت داشته باشد ، می فهمد که این گونه پرسش و پاسخی ، ربط به حوزه هی شیعه ندارد و این ها تنها خیال پردازی است و بس !
جی بسی شگفت است که وی نه تنها نجف را ندیده ، بلکه هیچ گاه در جامعه شیعی زندگی نکرده و نمی داند عمامه علاّمه کاشف الغطا سفید بوده یا سیاه ، امّا از آن بزرگوار اجازه اجتهاد گرفته است !
دکترایش را از کدام دانشگاه و در چه رشته ی اخذ کرده ، خداوند عالِم است !
گویا او می تواند با هواپیمی وهم و خیال ، به هر دانشگاه جهان که بخواهد سفر کند و دکترا بگیرد !

* * *
فصل اول
حربه زنگ زده

نویسنده بری اینکه ذهن خوانندگان را متزلزل کرده ، مطالب غیر واقعی خود را بر آنان القا کند ، خود را شیعه جا می زند و تحت عنوان : « عبداللَّه بن سبا افسانه یا حقیقت » می نویسد :
« آنچه در نزد ما شیعیان رایج است ، این است که عبداللَّه بن سبا یک شخصیت خیالی است که هیچ حقیقتی ندارد و اهل سنّت بری واردکردن طعن بر شیعه و معتقدات آنان این افسانه را اختراع کرده اند . . . »
وی از آنجا که شیعه نیست ، از آنچه در میان شیعیان رایج است ، کمترین آگاهی را ندارد .
علمی شیعه در وجود شخصی به نام عبداللَّه بن سبا در زمان خلافت امیرمؤمنان علیه السلام نظریات گونه گون دارند؛ چنانکه درادامه بحث خواهدآمد .
اما آنچه که از دیدگاه تاریخی مسلّم است ، عبداللَّه بن سبا شخصیتی افسانه ی است که دشمنان اسلام بری تحریف حقایق ، ساخته و پرداخته اند .
نظریه « افسانه ی بودن عبداللَّه بن سبا » منافاتی با « وجود شخصی به نام عبداللَّه بن سبا » ندارد؛ مانند نویسنده یا نویسندگان ناشناخته کتاب حاضر ، که خود را عالِم نود ساله حوزه علمیه نجف می شناساند امّا از الفبی مذهب شیعه و حتّی فرهنگ عامیانه آن هیچ نمی داند ! از عالمان نجف ، هیچ کس او را ندیده و نمی شناسد و از آرا و عقایدش خبر ندارد !
پس اصلاً جی شگفت نیست که این شخصیت افسانه ی ، نظریه شیعه را درباره شخصیت افسانه ی عبداللَّه بن سبا نداند .
باید بگوییم که شیعه این افسانه را ساخته و پرداخته اهل سنّت نمی داند ، بلکه آن را از مخترعات و ساخته هی ناصبیان ، منافقان و دشمنان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و اهل بیت علیهم السلام می داند ، که برخی از نویسندگان اهل سنّت نیز آگاهانه یا ناآگاهانه این افسانه را نقل کرده و به آن پر و بال داده اند .
عبداللَّه بن سبا در میان شیعه
الف : احادیث شیعه و عبداللَّه بن سبا
* ابان بن عثمان گوید : « از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود : خداوند لعنت کند عبداللَّه بن سبا را . او ادعی ربوبیّت در باره امیر مؤمنان ، علی علیه السلام کرد ! معجم رجال الحدیث ج ۱ ص ۱۹۳ رقم ۶۸۷۸
* ابو حمزه ثمالی از امام زین العابدین علیه السلام نقل می کند که فرمود : «خ داوند لعنت کند کسی را که بر ما دروغ می بندد ، هرگاه که از عبداللَّه بن سبا یاد می کنم ، موهی بدنم راست می شود ، امر بزرگی را ادعا کرد . خداوند لعنتش کند ! همان مدرک .
* عبداللَّه بن سنان از امام باقر علیه السلام نقل کرده که آن حضرت فرمود :
عبداللَّه بن سبا ادعی نبوّت کرد و گمان می کرد امیر مؤمنان ، علی علیه السلام خداست ! پس این امر به امیر المؤمنین علیه السلام رسید ، حضرت او را خواست و فرمود : وی بر تو ، شیطان بر تو چیره گردیده ، مادرت به عزایت بنشیند ، برگرد و توبه کن . او توبه نکرد . وی را سه روز زندان نمود و هر روز او را به توبه می خواند ، چون اصرار ورزید ، او را با آتش سوزاند . همان و تحف العقول ص ۱۱۸ و وسایل الشیعه ( آل البیت ) ج ۲۸ ، ص ۳۳۶ ، ح ۳۴۸۹۴
* هشام بن سالم گوید : از امام صادق علیه السلام – در حالی که بری اصحاب خویش در باره عبداللَّه بن سبا و ادعی ربوبیت بری علی علیه السلام سخن می گفت – شنیدم که فرمود : « . . . چون او چنین ادعا کرد ، امیرالمؤمنین ، علی علیه السلام او را توبه داد ، چون از توبه سرباز زد ، او را در آتش سوزاند . وسائل الشیعه ( آل البیت ) ج ۲۸ ، ص ۳۳۶ ، ح ۳۴۸۹۵
برداشت از روایات فوق :
۱ . عبداللَّه بن سبا نزد ائمه اهل بیت علیهم السلام ( و به پیروی از آنان ، نزد شیعیان و عالمان شیعه ) از منفورترین افراد بوده و مورد لعن و نفرین و تبرّی قرارگرفته است .
۲ . چنین افکار کفرآمیزی ، نمی توانست ارتباطی با عقاید حقّه شیعه – که از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و ائمه معصومین علیهم السلام رسیده است – داشته باشد .
۳ . عبداللَّه بن سبا در زمان خلافت علی علیه السلام ، عقیده فاسد خود را ابراز کرد و چون آن حضرت چنین دید ، وی را با سوزاندن مجازات کرد .
۴ . امیرالمؤمنین علیه السلام عبداللَّه بن سبا را با آتش سوزاند و او باقی نماند تا داری پیروانی باشد که آنان را « سبئی » بنامند .
۵ . به اجماع فقهی شیعه امامی ، هرکس معتقد به نظریه و گفته عبداللَّه بن سبا باشد کافر ، نجس و مهدورالدم است .
۶ . این شخص که در منابع شیعه آمده ، غیر از عبداللَّه بن سبی افسانه ی است که برخی از افسانه سازان منافق؛ مانند سیف بن عمر ساخته و پرداخته اند . لازم به گفتن است که در آینده به این بخش از بحث خواهیم پرداخت .
ب : علمی شیعه و عبداللَّه بن سبا
با الهام از احادیث فوق ، علمی شیعه ، همواره از عبداللَّه بن سبا ابراز انزجار کرده و می کنند .
علاّمه کاشف الغطا رحمه الله می نویسد : به کتب شیعه بنگرید : تمام کتب شیعه بدون استثنا او را لعن کرده و از وی بیزاری جسته اند و کمترین سخنی که درباره او در کتب « رجال » در ماده « عین » گفته و از شرح و بسط بیشتر قناعت نموده اند ، این است : « عبداللَّه بن سبا ألعن من أن یذکر » ؛ « عبداللَّه بن سبا ملعون تر از آن است که درباره اش بحث شود . » اصل الشیعه و اصولها ، ص ۱۰۶ الناشر مرتضی السید محمد الرضوی عضو رابطه الأدب الحدیث بالقاهره المطبعه العربیه القاهره و این است آیین ما ترجمه ناصر مکارم شیرازی ، کانون انتشار تهران چاپ اول ۱۳۴۶
بری نمونه ، گفته چند تن از علمی شیعه را می آوریم :
* شیخ طوسی رجال طوسی ، ص ۷۵ ، رقم [ ۷۱۸ ] ۸۰ و ابن داود حلّی رجال ابن داود ، ص ۲۵۴ ، رقم ۲۷۸ در رجالشان ، ابن شعبه حرّانی در تحف العقول ، تحف العقول ص ۱۱۸ تفریشی در نقدالرجال ، نقد الرجال ص ۱۹۹، رقم ۱۳۱ اردبیلی در جامع الرواه ، جامع الرواه، ج ۱، ص ۴۸۵ سید علی بروجردی در طرائف المقال طرائف المقال ج ۲ ص ۹۶ ، رقم ۷۵۶۱ و آیت اللَّه خویی در معجم رجال الحدیث معجم رجال الحدیث ج ۱۰ ص ۱۹۲ می گویند : عبداللَّه بن سبا کسی است که به کفر گرایید و اظهار غلوّ کرد .
* شیخ حسن صاحب المعالم در تحریر الطاووسی تحریر الطاووسی ، ص ۱۷۳ ، رقم ۳۳۴ ، اردبیلی در جامع الرواه جامع الرواه ج ۱ ، ص ۴۸۵ و بروجردی در طرائف المقال طرائف المقال ج ۲ ، ص ۹۶ ، رقم ۷۵۶۱ می نویسند :
عبداللَّه بن سبا غالی و ملعونی است که امیرالمؤمنین علیه السلام وی را در آتش سوزاند ، او علی علیه السلام را خدا و خود را پیامبر می پنداشت ، خداوند او را لعنت کند !
* در تهذیب المقال آمده است :
عبد اللَّه بن سبا به ربوبیت غیر خدا و نبوّت خود قائل بود ، لعنت خدا و فرشتگان و تمامی مردمان بر او باد ! تهذیب المقال ، ج ۵ ، ص ۹۹
* ابوعلی در منتهی المقال می گوید : « عبداللَّه بن سبا ألعن من أن یذکر و . . . » . منتهی المقال ، ص ۱۸۸
همانگونه که دیدیم ، عبداللَّه بن سبا – با فرض وجود – از دیدگاه علمی شیعه ، لعن شده و مطرود و تکفیر گردیده است .
شخصیت افسانه ی عبداللَّه بن سبا
نویسنده کتاب آورده است :
« بنده از علاّمه محمد حسین آل کاشف الغطاء درباره ابن سبا پرسیدم ، ایشان فرمود : ابن سبا افسانه ی است که . . .
اما در کتاب معروف ایشان مطلبی دیدم که بر وجود این شخصیت دلالت می کند . »
همانطور که پیشتر اشاره شد ، نویسنده ناشناخته این سطور ، خدمت علاّمه کاشف الغطا نرسیده و به همین جهت نمی داند عمامه وی سیاه بوده یا سفید و از او با عبارت : « سید محمد حسین آل کاشف الغطا » یاد می کند و معلوم می شود که هیچ مذاکره ی میان وی و علاّمه صورت نگرفته است .
تفکیک میان شخص واقعی و شخصیت افسانه ی
از عالمانی که میان شخص واقعی عبداللَّه بن سبا و شخصیت افسانه ی او تفکیک کرده اند ، علاّمه کاشف الغطا است . وی در کتاب « اصل الشیعه و اصولها » پس از آنکه می گوید :
« همه کتب شیعه بدون استثنا و آشکارا عبداللَّه بن سبا را لعن می کنند و از وی برائت می جویند . . . »
می افزاید :
« . . . با وجود این حقیقت ، گفته آن کس که می گوید : عبداللَّه بن سبا و مجنون بنی عامر و ابی هلال و مانند آنها که هر یک قهرمان داستانی محسوب می شوند ، همگی جزو خرافات و موهوماتی می باشند که افسانه نویسان آنها را در عالم خیال خلق کرده اند و . . . دور از واقعیت نیست . . . »پ چ اصل الشیعه و اصولها ص ۱۰۶ ، این است آیین ما ص ۱۲۳
آیت اللَّه خویی نیز پس از لعن و تکفیر او و نقل احادیثی که وی در آنها لعن شده است ، می گوید :
« أقول : أنّ اسطوره عبداللَّه بن سبا و قصص مشاغباته الهائله موضوعه مختلقه ، اختلقها سیف بن عمر الوضّاع الکذّاب . . . » . معجم رجال الحدیث ، ج ۱۰ ، ص ۱۹۴
« افسانه عبداللَّه بن سبا و داستان هی هولناک و فتنه انگیز آن ، ساخته و پرداخته سیف بن عمر دروغ پرداز است . »

* * *

نقل هر مطلبی ، دلیل بر قبول آن نیست
برخی از رجالی هی شیعه وقتی به ترجمه شخصی می رسیدند ، می کوشیدند مطالبی را که درباره وی گفته شده ، جمع آوری کنند . چون به ترجمه عبداللَّه بن سبا رسیده اند ، به این افسانه نیز اشاره کرده اند ، اما آن را به نقل از بعضی ( یعنی افسانه پردازان ) نقل می کنند؛ مانند کشّی که پس از نقل احادیثی در مورد عبداللَّه بن سبا می گوید : « ذَکَر بَعضٌ أنّ عبداللَّه بن سبا کان یهودیّاً . . . » و اجمالی از این افسانه را از قول برخی بازگو می کند . اختیار معرفه الرجال ، ج ۱ ، ص ۳۲۴ ، شماره ۱۷۴
منشأ اشتباه
با توجه به آنچه تا کنون گفتیم ، روشن شد آنان که در کلمات علمی شیعه تنافی و تناقض تصوّر کرده اند ، به جهت ساده انگاری و عدم توجه به اختلاف موضوع بوده است . موضوعِ آنچه اثبات کرده اند ، وجود عبداللَّه بن سبا است ، که در احادیث آمده و موضوعِ آنچه نفی کرده اند ، عبداللَّه بن سبائی است که سیف بن عمر ترسیمش می کند ، که وی را نه تنها جمیع علمی شیعه ، بلکه محققانی از علمی اهل سنّت نیز نمی پذیرند .
ابن سبا را علمایی از اهل سنت نیز افسانه می دانند
وی می گوید :
« آقی مرتضی عسکری کتابی تألیف کرده بنام « عبداللَّه بن سبا و افسانه هی دیگر » که در آن ، وجود چنین شخصیتی را انکار کرده است . »
در پاسخ او باید گفت : این تنها علاّمه عسکری نیست که عبداللَّه بن سبا را افسانه می داند ، بلکه دیگر محققان شیعه نیز چون علاّمه عسکری عبداللَّه بن سبی ساخته و پرداخته سیف را افسانه می دانند ، حتی این نظریه منحصر به شیعه نیست بلکه هر محقّق با انصافی که منابع تاریخی را دیده باشد ، به همین نتیجه می رسد؛ چنانکه برخی از محقّقان اهل سنت نیز عبداللَّه بن سبائی را که سیف بن عمر ساخته ، افسانه دانسته اند؛ مثلاً حسن بن فرحان مالکی ، کتابی به نام « نحو انقاذ التاریخ الاسلامی » تألیف کرده – که در ریاض به چاپ رسیده است – در آن به افسانه هی سیف بن عمر پرداخته و از آن جمله آنچه در مورد عبداللَّه بن سبا آورده است را افسانه و دروغ می شمارد و همچنین محمود ابو ریه این افسانه را از مخترعات سیف دانسته است .
این افسانه را از سه جهت مورد بررسی قرار می دهیم :
الف : افسانه پرداز : سیف بن عمر
ائمه تراجم و رجال اهل سنت ، به اتفاق وی را تضعیف کرده اند . یحیی بن معین او را « ضعیف » دانسته تاریخ ابن معین ج ۱ ص ۳۳۶ رقم ۲۲۶۲ و نسائی در کتاب الضعفاء والمتروکین از وی نام برده و تصریح به ضعفش کرده است الضعفاء والمتروکین ص ۱۸۷ رقم ۲۵۶ و عقیلی نیز او را در ردیف ضعفا ذکر کرده و از ابن معین تضعیفش را بازگو می کند . ضعفاء العقیلی ج ۲ ص ۱۷۵ رقم ۶۹۴
و رازی هرگاه نام وی به میان می آید ، او را مذّمت می کند و می گوید : «ه و متروک الحدیث » ، الجرح والتعدیل ج ۳ ص ۵۷۹ « حدیث او مانند حدیث واقدی است » ، همان ج ۴ ص ۲۷۸٫ « سیف بن عمر منکر الحدیث » . همان ج ۸ ص ۴۷۹
و ابن حبان می گوید : او را به زندقه متهم کرده اند . و می افزاید : سیف بن عمر روایات ساختگی را به افراد مورد اعتماد نسبت می دهد . المجروحین ، ج ۱ ، ص ۳۴۵ او حدیث می ساخت و به زندیق بودن متهم بود . همان ص ۳۴۶ ابن عدی نیز پس از آنکه می گوید : سیف از هر کس حدیث نقل کند ، کسی از او نمی پذیرد ، می افزاید : ضعف او جداً آشکار است . ابن معین هم گفته است : یک فلس از او ارزنده تر است . و حدیثی را نقل می کند و می گوید : این حدیث ساخته شده زشتی است . سه نفر از ضعفا در آن همدستند که سیف را به عنوان یکی از این سه یاد می کند . الکامل فی الضعفاء ج ۳ ص ۴۳۵ – ۴۳۶
حسن بن فرحان مالکی نیز بری اثبات اتفاق رجالیون بر ضعف سیف ، پس از نقل اقوال جمع زیادی از علمی حدیث و رجال ، که ما به جهت اختصار از نقل آنها منصرف شدیم ، می گوید : حتی طبری که خود از وی بسیار نقل می کند و بنا ندارد راویان ضعیفی که از آنها نقل می کند را جرح کند ، تصریح به ضعف سیف بن عمر کرده و مخالفت سیف با اجماع در اکثر مواضع را ذکر نموده و حال آنکه این مطلب را درباره ضعفی دیگری چون ابو مخنف و واقدی نگفته است . نحو انقاذ التاریخ الاسلامی ص ۵۳ و نیز کلام محمد العربی را نقل می کند که گفته است : « سیف بن عمر حدیث ساز متهم به زندقه است ، که علما اتفاق دارند وی جز از افراد مجهول ، حدیث نقل نمی کند . »
حسن بن فرحان مالکی با توجه به آنچه گفته شد ، به طور مفصل در مورد سیف بن عمر بحث می کند :
۱ . سیف ، به اتفاق و اجماع علمی حدیث و رجال ضعیف است .
۲ . آنان که از سیف روایت کرده اند ضعیف می باشند .
۳ . سندهایی که سیف آورده ، ضعیف و بیشتر ، بلکه ۹۵% روایاتی که نقل کرده ، از مجاهیل و ضعفا است .
۴ . روایات سیف مقطوعه است .
۵ . تفرّد در روایت از مجهولان دارد . آنچه را غیر او نقل نکرده اند .
۶ . از کسانی که آنها را ندیده روایت می کند .
۷ . سیف با احادیث و روایات صحیح مخالفت کرده است .
۸ . سیف عوام زده است؛ یعنی چیزی را می گوید که عوام می پسندد .
۹ . در نقل هی سیف تناقض وجود دارد . همان مدرک ص ۴۹ و ۵۰
وی در بیان سبب گستردگی بحثش در مورد سیف بن عمر می گوید :
« لکونه المصدرالوحیدالّذی روی أخبار عبداللَّه بن سبافی الفتنه » . همان ص ۵۸
« زیرا تنها خبرهی فتنه انگیز [ افسانه ] عبداللَّه بن سبا از وی ریشه گرفته است . »
ب : هدف اختراع افسانه ، از زبان عالمی سنّی
ابو ریّه مصری نیز بر افسانه بودن شخصیت عبداللَّه بن سبا ، که سیف بن عمر ساخته است ، تأکید دارد و ضمن بیان این مطلب که « در کلمات مورّخان ، در جنگ هی دوران خلافت امیر المؤمنین علیه السلام هیچ اثر و خبری از این فرقه و رهبرشان نیست » ، می گوید : فرقه سبئیّه و رهبرشان ، جریان ساخته و پرداخته ی است که اخیراً اختراع شد؛ از آن زمان که میان شیعه و دیگر گروه هی اسلامی بحث و جدال بالا گرفت .
دشمنان شیعه بر آن بودند که در اصل این مذهب ، عنصری یهودی بگنجانند تا بهتر بتوانند آنان را منکوب نموده و بر ایشان چیره شوند . . .
و در دنباله کلامش ، تأکید می کند : دشمنان شیعه وی ( عبداللَّه بن سبا ) را بری « متهم کردن » آنان ذخیره کرده اند ، نه بری گروههی منحرفی چون خوارج . أضواء علی السنه المحمدیه ، محمود ابوریّه الطبقه الخامسه نشر البطحاء ص ۱۷۹
هدف اصلی اختراع
می توان گفت که دشمنان اهل بیت علیهم السلام عبداللَّه بن سبا را بری مقابله با آنان ساخته اند ، لذا دیده می شود آن دسته از اصحاب پیامبر و تابعین ، که علاقه به اهل بیت و مذهب آنان داشته اند ، به عنوان « سبئی » مورد تهاجم قرار می گیرند؛ مانند ابوذر ، عمّار ، عدیّ بن حاتم ، حجربن عدی ، مالک اشتر و . . .
بلکه گاه ، به نحو کلّی ، مخالفان بنی امیّه و دوستداران امیرالمؤمنین ، علی علیه السلام را از روی عناد و خصومت ، با عنوان « سبئیه » یاد می کردند؛ مثلاً حجربن عدی و یارانش را – که عایشه می گوید : پیغمبر خدا فرمود : خدا و فرشتگان بری شهادت آنان خشمگین می شوند ابن کثیر در البدایه والنهایه ج ۸ ص ۵۶ دار الکتب العلمیه می گوید معاویه بر عایشه وارد شد عایشه گفت : چرا أهل عذراء ، حجر و أصحابش را کشتی ؟ معاویه گفت : کشتن آنها را به صلاح امت و بودن آنان را فساد بر امت می دیدم ، عایشه گفت : از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم شنیدم که می فرمود : « سیقتل بعذراء أناس یغضب اللَّه و أهل السماء » زود است کسانی در عذراء کشته شوند که خداوند و أهل آسمان ( به واسطه آن جنایت ) غضب کنند . – به عنوان « سبئیه » نام برده اند؛ چنانکه ابن زیاد در نامه اش به معاویه می نویسد :
« سرکشان از پیروان علی و سبئیان را که سر کرده آنان حجربن عدی است . . . » تاریخ طبری ج ۴ ص ۲۰۲ ابن زیاد به معاویه نوشت « طواغیت من هذه الترابیه السبائیه رأسهم حجر بن عدی . . . »
حسن بن فرحان مالکی در مقام بیان دروغ پردازی هی سیف بن عمر می گوید :
« او ( سیف بن عمر ) تنها کسی است که از اصحاب با عنوان پیروان عبداللَّه بن سبا یاد می کند . وی ابوذر و عمار بن یاسر و عدیّ بن حاتم – رضوان اللَّه علیهم – را در شمار یاران عبداللَّه بن سبا آورده است ؟ ! همین مطلب ( که بزرگان صحابه را تابعِ فردی یهودی که به هر نحو می خواهد در امورشان تصرف کند معرفی کرده ؟ ) موجب گردیده است که وی را به زندقه متهم کنند . » نحو إنقاذ التاریخ الاسلامی ص ۱۴۹
افسانه ابن سبا حربه ی بر ضد صحابه
هر جریان تاریخی را که بتوانند با تحریف ، وسیله طعن به صحابه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم و حامیان خاندان آن حضرت قرار دهند ، آن جریان را به عبداللَّه بن سبی افسانه ی و یارانش ( صحابه پیامبر ) نسبت می دهند .
حسن بن فرحان مالکی می گوید :
« سیف بن عمر تنها کسی است که از شورش کنندگان بر عثمان ، با عنوان «ا تباع عبداللَّه بن سبا » یاد می کند ! با وجود اینکه در میان آنان از صحابه و تابعین جلیل القدر بوده اند . . . مثلاً عبدالرّحمن بن عدیس بلوی از اصحابی بود که در بیعت شجره حضور داشت .
مالک اشتر نخعی را به تدیّن و حقانیّت می شناسیم ، اینها از کسانی بوده اند که بر عثمان خروج کرده اند ، اینها همه اش با سندهی صحیح ثابت است که مقام را گنجایش بحث آن نیست .
همچنین فرزندان بُدَیل بن وَرْقاء خُزاعی از صحابه بوده اند ، عمرو بن حمق خزاعی از صحابه و مهاجرین و از کسانی هستند که بر عثمان شوریدند .
تعجب است از کسی که معاویه را در خروج بر علی علیه السلام معذور می داند ! امّا عذر عبدالرّحمن بن عدیس را در خروج بر عثمان نمی پذیرد ! در حالی که عبدالرّحمان بن عدیس از معاویه برتر و با فضیلت تر است . او از اصحاب بیعت رضوان است ، امّا معاویه و عمرو بن عاص و اهل شام که در صفین با علی علیه السلام جنگیدند ، آن روز اسلام نیاورده بودند . پس ابن عدیس از همه آنان بهتر و برتر است . با این حال این مورّخان – به متابعت از سیف بن عمر – ابن عدیس را از سبئیه می دانند ، سبحان اللَّه ، اصحاب رسول اللَّه صلی الله علیه و آله وسلم و أصحاب بیعت رضوان سبئی ؟ ! نحو إنقاذ التاریخ الاسلامی – حسن بن فرحان المالکی ص ۱۴۸
رفع تشنگی از سراب
نویسنده پس از نقل چند حدیث ، در مورد عبداللَّه بن سبا اینگونه اظهار می کند :
« این بود چند روایت از کتب معتبر و متنوّع که در علوم رجال و فقه و فرق بود . »
از آنجا که نویسنده یا نویسندگان با علوم اسلامی آشنایی نداشته اند و آنچه نوشته اند ، مطالبی دیکته شده بوده است ، اولاً : ندانسته اند که آنچه نقل کرده اند از یک کتاب بیش نیست و آن « رجال کشی » است که دیگران از آن نقل کرده اند . پس استناد ، به کتابهی متنوّع صورت نگرفته است .
ثانیاً : این عالم مجهول و ناشناخته ، فرق میان کتب فقه و رجال رإ؛ نمی داند؛ زیرا با اینکه تنها از کتب رجال و فرق ، مطلب کشی را بازگو کرده ، تصوّر می کند که این کتابها در موضوعات مختلفی است . تنها کتابی که غیر رجالی است ، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید معتزلی است !
طبق نقل کشی – همانگونه که پیشتر دانستیم – عبداللَّه بن سبا شخص مطرود و ملعون در نزد شیعه است ، نه شخصیت افسانه ی که سیف بن عمر ساخته و در برخی از کتب غیر معتبر اهل سنت آمده است .
اکنون به جا است که تفاوت میان شخص واقعی و افسانه ی روشن شود :
ج : تفاوت هی شخص واقعی و شخصیت افسانه ی
شخص واقعی ویژگی هی خاص خود را دارد و نمی توان در آن دخل و تصرفی کرد .
اما شخص افسانه ی همچو مومی در اختیار سراینده افسانه است و هرگونه که بخواهد می تواند آن را بسازد و شخصیّت و خصوصیات او را طبق اهداف افسانه پرداز شکل دهد ، به همین جهت هر چه را که بخواهند می توانند به او نسبت دهند .
هر چند این وجود افسانه ی را به راحتی می توان با اهداف سازندگانش تطبیق داد ، امّا آنگاه که با واقعیّات خارجی تطبیق داده می شود ، کوس رسوایی اش گوش فلک را کر می کند؛ به خصوص اگر کسی که می خواهد از این افسانه بهره گیری کند ، با فرهنگ مردمی که می خواهد این افسانه را بری آنان نمایش دهد آشنایی نداشته باشد .
مانند آیت اللَّه افسانه ی این داستان ، که با جامعه شیعه هیچ تماسی نداشته و از منابع اهل سنت نیز بی خبر بوده است ، از این رو است که به نتایج مضحکی ، مانند موارد زیر می رسد :
* ۱ . اثبات شخصیت ابن سبا و وجود فرقه ی که او را یاری می کردند و حرف او را می زدند که این فرقه سبائیت نام دارد .
آنچه نقل شده ، احتمال شخصی مرتد و منفور در نزد شیعه را ایجاب می کند – که به مجازات خود رسید و هیچ پیرو و فرقه ی نداشت .
چنانکه ( از قول ابو ریّه عالم مصری ) گذشت ، که هیچ اثری از این فرقه در تاریخ به چشم نمی خورد .
* ۲ . ابن سبا مردی یهودی بود که مدّعی اسلام شد ، گرچه او تظاهر به اسلام نمود .
عبداللَّه بن سبا ، با فرض وجود ، شخصی مجهول الهویه بوده و دین قبلی او روشن نیست . در هر صورت فرقی نمی کند که پیشتر مشرک بوده و منافقانه اسلام آورده یا پیرو دین یهود بوده است .
قرآن کریم ، شاید در متجاوز از صد آیه از مشرکان و یهود ، که منافقانه اسلام آورده اند ، خبر داده ، که ممکن است از میان آنان یکی هم شخصی به نام عبداللَّه بن سبا بوده که چون رسوا شد به کیفر خود رسید ، اما سایر منافقان ، که ناشناخته ماندند ، به سمپاشی بر ضدّ شیعه پرداختند و یکی از حربه هایشان این بوده که عبداللَّه بن سبا را بری اهداف شوم خود علم کنند و به دشمنی خود با علی ، امیرالمؤمنین علیه السلام و شیعیانش ، جامه عمل بپوشانند .
* ۳ . او اولین کسی بود که بدعت طعن بر ابوبکر و عمر و دیگر صحابه – رضوان اللَّه علیهم – را اختراع نمود .
از مطلب بالا ، دو مطلب زیر برداشت می شود :

۱ – طعن بر صحابه
همانگونه که روشن شد ، به وجود آورندگان عبداللَّه بن سبی افسانه ی ، سنّت طعن بر صحابه را پایه گذاری کرده بدعت نهادند و اصحابی را که پیامبرخدا صلی الله علیه و آله وسلم به نام ستوده بودند؛ مانند ابوذر ، حُجر بن عدی و . . . مورد طعن قرار داده و لقب « سبئیه » را بری آنان اختیار کردند . آنان این افسانه را ساختند تا بدین وسیله عمل طعن زنندگان بر صحابه گرامی و بلکه عمل قاتلان و ظالمان صحابه را توجیه کنند؛ قاتلانی که در سرتاسر سرزمین هی اسلامی آن زمان ، سبّ امیر المؤمنین علیه السلام خلیفه و وصی پیغمبر ، پسر عمو و داماد رسول خدا ، جان نبی گرامی ، همو که سبّ و دشمنی با او سبّ و دشمنی با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و نشانه نفاق است ، را رواج دادند .
۲ – عدم اعتقاد به ابوبکر و عمر
نخستین گروه از صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به ابوبکر و عمر اعتقاد نداشتند ، از آن جمله به اتفاق منابع معتبر سنی و شیعه میان علی علیه السلام و ابوبکر و عمر منافرت وجود داشته است . اکنون ما تنها به نقل دو مدرک ، که اهل سنت آنها را پس از قرآن معتبرترین کتب می دانند؛ یعنی بخاری و مسلم ، اکتفا می کنیم :
در صحیح مسلم آمده است : که عمر به عباس و علی علیه السلام گفت : شما دو تن معتقدید که ابوبکر کاذب ، آثم ، غادر و خائن بود و نیز عقیده دارید من هم کاذب ، آثم ، غادر و خائن هستم . صحیح مسلم ، کتاب الجهاد والسیر ، باب ۱۵ حکم الفی ء ، ج ۴ ، ص ۲۸ ، ح ۴۹ مؤسسه عزّالدین. صحیح بخاری نیز همین حدیث را مکرر آورده و به جی جمله « کاذباً ، آثماً ، غادراً ، خائناً » گفته است : شما دو تن ( عباس و علی علیه السلام ) ابوبکر را چنان و چنین می دانید . . . صحیح بخاری ، کتاب النفقات ، باب ۱۸۰ حبس نفقهالرجل ، ح ۲۷۲ ، ج ۴ ، ص ۱۲۱ و ۱۲۲
و همان ، کتاب المغازی ، باب ۱۲۹ ، ح ۵۲۶ ، ج ۳ ، ص ۱۸۸
و همان ، کتاب الاعتصام ، باب ۱۱۷ ما یکره من التعمیق و التنازع فی العلم ، ج ۴ ، ص ۷۵۴ ، ح ۲۱۱۲

و شیعه در آنچه همه منابع معتبر اسلامی به حضرت علی علیه السلام نسبت می دهند ، از امیرالمؤمنین علیه السلام پیروی می کنند و ربطی به این شخصیت افسانه ی ندارد .
« بدعت » چیست ؟
چیزی را که جزو دین نیست ، از دین شمردن بدعت است . به عبارت دیگر بدعت چیزی است که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آن را تشریع نفرموده باشند و پس از آن حضرت ، آن چیز را به دین بیافزایند . در حالی که :
اوّلا : همه مسلمانان اتفاق نظر دارند که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ابوبکر و عمر را به عنوان خلیفه نصب نکرد .
ثانیاً : اعتقاد به خلافت ابوبکر و عمر جزو دین نبوده که انکار آن بدعت باشد ، بلکه می توان گفت اعتقاد به خلافت ابوبکر و عمر را – چون پیامبر آنان را به خلافت نصب نفرمود – جرو دین قرار دادن بدعت است .
به خصوص که هیچ دلیل معتبری مانند اجماع و . . . که بتوان از خلافت ابوبکر و عمر دفاع کرد ، وجود ندارد ، به همین جهت امیر المؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه این چنین محاجه می فرماید :
« وَا عَجَبَاهْ أَ تَکُونُ الْخِلاَفَهُ بِالصَّحَابَه وَلاتَ – کُونُ بِالصَّحَابَهِ وَ الْقَرَابَهِ » نهج البلاغه ، صبحی صالح ، حکمت ۱۹۲ ، ص ۵۰۲
فإن کنت بالشّوری ملکت أمورهم*فکیف بهذا و المشیرون غیّب
و إن کنت بالقربی حججت خصیمهم* فغیرک أولی بالنّبیّ و أقرب همان مدرک .
نتایج مضحک دیگر که نویسنده بدان ها رسیده است
* ۴ . او ( عبداللَّه بن سبا ) اوّلین کسی بود که از امامت امیرالمؤمنین علیه السلام سخن گفت .
* ۵ . و او اوّلین کسی بود که مدعی شد أمیرالمؤمنین وصی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است . »
دو مطلب پیشگفته ، آن قدر واهی است که نیاز به پاسخ ندارد و خود شاهدی است بر سستی مطالب دیگر کتاب .
بسی جی شگفت است که وی مدعی است مذهب شیعه را دارد امّا آیات فراوانی؛ چون آیه اولی الأمر ، ولایت ، تطهیر و . . . را که شیعه در مسأله امامت و خلافت ، به آن ها استشهاد می کنند ، ندیده است و نیز از احادیث متواتر در مسأله امامت که ده ها کتاب در آن نوشته شده بی خبر است؛ مانند کتاب هی : کفایه الأثرِ علی بن محمد الخراز القمی ، شاگرد شیخ صدوق ، که احادیثی در امامت و معرفی امامان معصوم به نامشان و عدد و صفاتشان ، از بیش از ۲۰ تن صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نقل کرده است و نیز کمال الدّین و امالی صدوق و کافی کلینی و امالی مفید و غایه المرام بحرانی و بحارالأنوار علاّمه مجلسی و اثبات الهداه شیخ حرّ عاملی و غیبت شیخ طوسی و . . . که محدّثان بزرگ و فرهیخته شیعه نوشته اند .

ونه است که او از میان همه ، در به اصطلاح تحقیقش ، تنها به افسانه عبداللَّه بن سبا دست یافت ، که ساخته و پرداخته سیف بن عمر کذابِ زندیق است .
اگر این عالِمِ افسانه ی ، لا اقل چند صباحی در یکی از روستاهی شیعه نشین عراق یا ایران و لبنان سکونت داشت و پی منبر روحانی روستا می نشست ، چنین سخنان مسخره ی را نمی گفت؛ زیرا حتماً می شنید که در « یوم الإنذار » در ابتدی دعوت ، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم علی علیه السلام را به وصایت و خلافت برگزید و احادیث فراوانی بر این حقیقت دلالت دارد که از آن جمله است : روایت ابن بابویه ( شیخ صدوق رضوان اللَّه علیه ) با سند متصل از علی بن ابی طالب علیه السلام که فرمود :
چون آیه ( وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ ) شعراء : ۲۱۴ نازل شد ، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرزندان عبدالمطّلب را ، که در آن هنگام چهل تن – یکی بیشتر یا کمتر – بودند دعوت نمود و فرمود : کدام یک از شما بعد از من ، برادر ، وارث ، کمک کار ، وصی و خلیفه ام در میان مسلمانان خواهید بود ؟ این مطلب را بر آنان یک به یک عرضه کرد و همه سر باز زدند تا اینکه نزد من آمد ، در پاسخ آن حضرت گفتم : من ، ی رسول خدا . فرمود : ی فرزندان عبدالمطّلب ، بعد از من ، این ( علی ) وارث ، وزیر و خلیفه من در میان شما است . پس مردم برخاسته ، به همدیگر نگریستند و خندیدند و به ابوطالب گفتند : به تو فرمان داد تا از این بچه بشنوی و اطاعت کنی ! علل الشرایع ، ص ۱۷۰ ، ح ۲ و سعدالسعود ، ص ۱۰۵ ؛ تفسیر برهان ، ج ۳ ص ۱۹۰ ح ۲
خوب بود این نویسنده بی هویّت ، بری اجری مأموریت خود ، تنها به آنچه به او دیکته شده اکتفا نمی کرد و به منابع تاریخی ، تفسیری و حدیثی اهل سنت مراجعه می کرد ، در این صورت شرمنده می شد از اینکه چنین دروغ هی رسوایی را بنویسد . گویا وی توان مراجعه به منابع اهل سنت را نیز نداشته است ! زیرا نه تنها منابع معتبر شیعه بر اعلان وصایت و خلافت علی بن ابی طالب علیه السلام به وسیله پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، از آغاز دعوت به اسلام ، گواه است ، بلکه در منابع اهل سنّت نیز ، این مطلب متواتر نقل شده است که به گوشه ی از آن اشاره می کنیم :
۱ – حدیث « یوم الإنذار » را بسیاری از محدثان ، مورّخان و مفسّران اهل سنت نیز نقل کرده اند که از آن جمله طبری در تاریخ خود ، با اختلاف اندکی در عبارات آورده است . تاریخ طبری ، ج ۲ ، ص ۶۳
۲ – پس از واقعه « یوم الإنذار » هر کس از رسول خدا می پرسید وصی شما کیست ؟ آن حضرت با همان جملات ، علی علیه السلام را معرفی می کرد .
و برخی دیگر؛ مانند حاکم حسکانی در شواهدالتنزیل و متقی هندی در کنزالعمال آورده اند که سلمان از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم پرسید : «م َنْ وَصیّکَ ؟ » ؛ « وصی شما کیست ؟ » فرمود : « وصی من همان است که اسرارم را به وی سپرده ام ، بهترین کسی که بعد از خود به جی می گذارم ، کسی که وعده هی مرا جامه عمل می پوشد و دَینم را ادا می کند و او علی بن ابی طالب است . » شواهد التنزیل ج ۱ ص ۹۸ و ۹۹ و کنز العمال ج ۱۱ ص ۶۱۰
۳ – ابن عساکر از بریده نقل می کند که گفت : حضرت نبی گرامی صلی الله علیه و آله وسلم فرمود : هر پیامبری را وصی و وارثی است ، همانا علی علیه السلام وصی و وارث من است . تاریخ ابن عساکر ، ج ۴۲ ، ص ۳۹۲
۴ – ابویعلی در مسند خود آورده است که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود : و امّا تو ی علی ، من از تو هستم و تو وصی منی . مسند ابی یعلی الموصلی ، ج ۴ ، ص ۳۴۵ ، رقم ۱۳۲ ( ۲۴۵۹ ) .
۵ – گروه بسیاری از محدثان اهل سنت ، پس از ذکر حدیث متواتر منزلت «ا َنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی إِلاَّ أَنَّهُ لاَ نَبِیَّ بَعْدِی » سبل الهدی والرشاد ، ج ۱۱ ، ص ۲۹۲ این عبارت را آورده اند ، که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود : سزاوار نیست من بروم ، مگر اینکه تو خلیفه و جانشین من باشی . کتاب السنه ، ص ۵۵۱ ؛ مسند احمد ، ج ۱ ، ص ۳۳۰ و المستدرک ، ج ۳ ، ص ۱۳۲
و به علی علیه السلام فرمود : « أَنْتَ وَلِیّ کُلّ مُؤمن بَعْدی » همان
و نیز فرمود : غیر از در خانه علی علیه السلام ، تمام درهایی را که به مسجد باز می شود ، ببندید .
و فرمود : « مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَإِنَّ مَوْلاهُ عَلِیّ » ؛ کشف الغمه ، ج ۱ ، ص ۲۹۲ «ه ر کس من مولا و صاحب اختیار اویم ، صاحب اختیار او علی است . »
از جمله کسانی که این مضمون را نقل کرده اند : احمد بن حنبل در مسند ، مسند احمد بن حنبل ج ۱ ص ۳۳۱ حاکم نیشابوری در المستدرک ، المستدرک ج ۳ ص ۱۳۳ و ۱۳۴ نسائی در سنن کبری . السنن الکبری ج ۵ ص ۱۱۳ و خصائص امیر المؤمنین علیه السلام خصائص امیرالمؤمنین علیه السلام ص ۶۴ و ابن ابی عاصم در کتاب السنه کتاب السنه ص ۵۵۱ و۵۵۲ و۵۸۹ و هیثمی در مجمع الزّوائد مجمع الزوائد ج ۹ ص ۱۲۰ و طبرانی در المعجم الکبیر المعجم الکبیر ج ۱۲ ص ۷۸ و ابن حجر در الإصابه الاصابه فی تمییز الصحابه ج ۴ ص ۴۶۸ و ابن عساکر در تاریخ مدینه دمشق تاریخ مدینه دمشق ج ۴۲ ص ۱۰۲ و ۹۹ و متقی هندی در کنزالعمال می باشند . کنز العمال ج ۱۱ ص ۶۰۸ ، رقم ۳۲۹۴۵
۶ – در برخی از منابع اهل سنت همراه با حدیث منزلت این تعبیر آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود : « خَلَّفتُکَ أنْ تَکُونَ خَلِیفَتِی » ؛ « تو را جانشین خود قرار دادم تا جانشین من باشی » هیثمی در مجمع الزّوائد می گوید : این حدیث را طبرانی در معجم الأوسط نقل کرده و راویان آن رجال صحیح اند . مجمع الزوائد ، ج ۹ ، ص ۱۱۰
متّقی هندی نیز در کنزالعمال جمله : « لا یَنْبَغِی اِلاّ وَ أَنْتَ خَلِیفَتِی » ؛ «س زاوار نیست مگر اینکه تو خلیفه و جانشین من باشی » کنز العمال ، ج ۱۱ ، ص ۶۰۶ ، رقم ۳۲۹۳۱ را آورده است .
۷ – ابن عساکر در تاریخ مدینه دمشق ، از ابن عباس نقل می کند که می گفت : فتنه ی در پیش است ، هرکس از شما با آن روبرو شد ، به دو چیز تمسّک جوید : کتاب خدا و علی بن ابی طالب علیه السلام ؛ زیرا شنیدم که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در حالی که دست علی علیه السلام را گرفته بود ، می فرمود :
« این ( علی ) نخستین کسی است که به من ایمان آورد و اوّل کسی است که در روز قیامت با من مصافحه می کند و او فاروق این امّت است که میان حق و باطل جدایی می افکند . او ( علی ) آقا و رییس و ملجأ مؤمنان است و مال پناه و ملجأ ستمگران . او صدیق اکبر بزرگ ترین راستگو و او درِ « مدینه علم » من است که از آن می توان به سوی من آمد و او خلیفه و جانشین من بعد از من است . » تاریخ مدینه دمشق ج ۴۲ ص ۴۲ و ۴۳
۸ – حدیث شریف غدیر « مَنْ کُنْتُ مَوْلاَهُ فَهَذَا عَلِیٌّ مَوْلاَهُ . . . » که بسیاری از علمی اهل سنت آن را متواتر دانسته اند ، از جمله ذهبی در سیر اعلام النبلاء ، پس از نقل حدیث غدیر از جابر ، که گفت :
« ما در جُحفه ، در غدیر خم ، بودیم که جمعیت زیادی از قبایل مختلف حضور داشتند . پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از خیمه ی بیرون آمد و سه مرتبه با دست مبارکش اشاره کرد ، پس دست علی علیه السلام را گرفت و فرمود : « مَنْ کُنْتُ مَوْلاَهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاَهُ . . . » .
می افزاید : « این حدیث جدّاً در سطح بالا از خوبی و نیکویی است و متن آن متواتر است . » ؛ « حَسَن عال جدّاً و مَتنُهُ فَمُتواتِرٌ » . سیر أعلام النبلاء ج ۸ ص ۳۳۴ و ۳۳۵
روایاتی که دلالت می کند پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم علی علیه السلام را وصی خود قرار داد ، نه تنها در منابع حدیثی شیعه بیش از تواتر است ، که در منابع حدیثی اهل سنت نیز متواتر می باشد . اکنون ما به گوشه ی از آن اشاره کردیم .
روشن است کسی که این همه روایت از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم را در منابع حدیثی شیعه و سنی نادیده انگارد و آنچه آن حضرت فرموده است را ، به یک شخصیت افسانه ی نسبت دهد و بگوید : « طبعاً این مقوله را از یهودیت نقل کرده بود ! » نه تنها شیعه نیست ، که سنی هم نمی تواند باشد و باید هویّت او را از کلماتش به دست آورد .

* * *

فصل دوم
تشیع ، مذهب اهل بیت علیهم السلام

نویسنده گرچه اصرار دارد خود را شیعه بنمایاند امّا هرچه بیشتر تلاش می کند ، رسواتر می شود . او در فصل دوم کتابش تحت عنوان « تشیع و مذهب اهل بیت علیهم السلام » می گوید :
« در نزد ما شیعیان معروف است که فقط ما پیرو و دوستدار اهل بیت علیهم السلام هستیم و مذهب شیعه به ادعی ما به طور کلّی بر محبّت اهل بیت علیهم السلام استوار است . . . »
مذهب شیعه ، چنانکه پیشتر نیز اشاره شد ، بر اعتقاد به خلافت بلا فصل امیر مؤمنان علیه السلام استوار است که به نصب الهی و تبلیغ پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و امامت ائمه اثنی عشر علیهم السلام صورت گرفت . اّما محبّت خدا و اولیایش و دشمنی با دشمنان خدا و اولیی خدا لازمه اسلام است .
نمی شود کسی مسلمان واقعی باشد امّا دشمنان خدا و رسول و اولیاءاللَّه را دوست بدارد؛ چنانکه خداوند متعال می فرماید :
( لَا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ یُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَلَوْ کَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْعَشِیرَتَهُمْ . . . ) مجادله : ۲۲
« نخواهی یافت قومی را که به خدا و روز قیامت ایمان داشته باشند و دشمنان خدا و رسول را دوست بدارند ، هر چند آنان پدران و فرزندان و برادران و خویشاوندانشان باشند . »
شیاطین تفرقه افکن ، علاوه بر اینکه همواره می کوشند بذر عداوت و دشمنی در دل هی مسلمانان بیافشانند – مانند نویسنده این کتاب – تلاششان پیوسته بر این است شیعه را دشمن پیروان سایر مذاهب جلوه دهند ! شیعه ی که در طول تاریخ ، مظهر رأفت و محبّت و منادی وحدت میان مسلمانان بوده است . همین دعوت به اتّحاد و همبستگی موجب گردیده است که ایادی استعمار و جبهه مشترکِ یهود و نصاری ، بری خنثی نمودن این تلاش و کوشش به تکاپو و جنب وجوش در آیند و در تألیف چنین نوشتارهایی پی بفشارند .
شایسته توجه است ، لازمه دعوت به وحدت و اتّحاد و محبّت و اُلفت میان توده هی مسلمان ، پشت سر نهادن دو اصل مسلّم اسلامی « محبّت خدا و رسول و اهل بیت علیهم السلام » و « دشمنی دشمنان خدا و رسول و اهل بیت » نیست؛ دو اصلی که آیات قرآن بر آن تأکید بسیار دارد .
چه اینکه : محبّت به آنان که با خدا و رسول و اهل بیت جنگیده اند و خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را به خاک و خون کشیده اند و به قاتلان و ظالمان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و خاندانش ارادت می ورزند و . . . با ایمان سازگار نیست .
این « آیهاللهی » که هویّتش روشن نیست ، نگران است که اگر بری امام حسین علیه السلام روضه خوانده شود و از فاجعه جانگداز کربلا سخن به میان آید ، عواطف مردم بر ضدّ نیاکانش؛ یعنی قاتلان امام حسین علیه السلام مانند شمر ، یزید و . . . تحریک شود .
امّا خود ، با دروغ پردازی و تزویر و تحریف ، به اهل بیت هتک حرمت می کند ، تا شاید بتواند احساسات و عواطف مسلمانان را نسبت به شیعه تحریک کند و به هدفش ، که تفرقه افکنی است ، برسد .
اگر اهل سنت با شیعیان ، در محبّتِ اهل بیت علیهم السلام ، هم عقیده هستند ، این شیعه ناصبی ارادتمند یزید و شمر ، به یقین بهره ی از محبّت اهل بیت علیهم السلام ندارد .
تشیع در احادیث اهل بیت علیهم السلام
احادیث فراوانی در منابع حدیثی شیعه و اهل سنت ، در مورد « شیعه واهمیت و موقعیت آنان » از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و ائمه اهل بیت علیهم السلام آمده است .
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم و شیعه :
احادیث فراوانی از طریق شیعه و سنی ، از پیامبرخدا صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده که آن حضرت شیعه را برگِ شجره طیّبه در آیه شریفه زیر دانسته است :
( أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً کَلِمَهً طَیِّبَهً کَشَجَرَهٍ طَیِّبَهٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ ) . ابراهیم : ۲۴
« آیا ندیده ی که چگونه خدا مثل زده است : کلمه پاکیزه همچون درخت پاکیزه است ، که ریشه آن ثابت و استوار و شاخه آن در آسمان است . »
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم همچنین فرموده اند : « شیعتنا ورقها » ؛ «ش یعیان ما برگهی آن درختند » .
اکنون تنها به چند منبع حدیثی از اهل سنّت در پا نویس ارجاع می گردد . شواهد التّنزیل حاکم حسکانی ، ج ۱ ، ص ۴۰۷ ، ح ۴۳۰ و ج ۱ ، ص ۴۰۸ ، ح ۴۳۱ و ج ۲ ، ص ۲۰۳ ، ح ۸۳۷ ؛ المستدرک علی الصحیحین ، حاکم نیسابوری ، ج ۳ ، ص ۱۶۰ ؛ تاریخ مدینه دمشق ، ج ۴۲ ، ص ۶۵ و ۶۶ ؛ ینابیع المودّه قندوزی حنفی ، ص ۲۵۶
احادیث بسیاری نیز گواه است که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم شیعیان علی علیه السلام را مصداق ( . . . أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّهِ ) ؛ بیّنه : ۷ «آ نان هستند که بهترین مردم اند » دانسته و فرموده است : « هُمْ أَنْتَ وَ شِیعَتُکَ یا عَلِیّ » ؛ شواهدالتنزیل ، ج ۲ ، ص ۴۶۶ « ی علی ، آنان ، تو وشیعیان تو هستند . »
در این مورد نیز به ارائه نشانی چند حدیث از کتب اهل سنّت بسنده می کنیم . شواهد التّنزیل ، ج ۲ ، ص ۴۶۰ و ۴۶۱ ، ح ۱۱۲۶ و ج ۲ ، ص ۴۶۴ ، ح ۱۱۳۱ ، ج ۲ ، ص ۴۶۷ ، ح ۱۱۳۹ ؛ تفسیر روح المعانی ، ج ۳۰ ، ص ۲۰۷ ؛ جامع البیان طبری ، ج ۳۰ ، ص ۱۷۱ ؛ الفصول المهمّه ابن صبّاغ ، ص ۱۲۳ ؛ نورالأبصار ، ص ۸۷ ؛ فرائد السّمطین جوینی ، ج ۱ ، ص ۱۵۵ ، ح ۱۱۸ ؛ کفایهالطالب ، گنجی شافعی ، ص ۲۴۴ و ۲۴۵ ؛ تاریخ مدینه دمشق ، ابن عساکر ، ج ۴۲ ، ص ۳۷۱ و المناقب خوارزمی ، ص ۱۱۱ ح ۱۲۰ ؛ تفسیر الدُّرالمنثور السیوطی ، ج ۸ ، ص ۵۸۹
از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم همچنین نقل شده که فرمود :
( وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ * أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ ) ، واقعه : ۱۰ – ۱۱ «ذ لک علیّ و شیعته هم السابقون إلی الجنّه » ؛ « ایشان علی و شیعیان او هستند ( که در رفتن ) به بهشت ، بر دیگران پیشی می گیرند . » شواهد التّنزیل ، الحاکم الحسکانی ، ج ۲ ، ص ۲۹۵ ، ح ۹۲۷
و پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم بشارت داد که خداوند ما و شیعیان ما را از یک طینت آفرید : « فیها طینه خلقنا اللَّه عزّ و جلّ منها و خلق منها شیعتنا » . تاریخ مدینه دمشق ، ابن عساکر ، ج ۴۲ ، ص ۶۵ ؛ بشارهالمصطفی ، ص ۲۰۷
امیرالمؤمنین علیه السلام و شیعه :
روایاتی که در مدح و ستایش شیعه از امیر المؤمنین علیه السلام نقل شده ، فراوان است ، و ما اکنون بری نمونه ، یک حدیث از منابع اهل سنت وحدیثی دیگر از منابع شیعه می آوریم :
* حاکم حسکانی از اصبغ بن نباته روایت کرده است که گفت : از علی علیه السلام شنیدم که می فرمود : پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم دست مرا گرفت و فرمود : « برادرم ! در ( ثَواباً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوابِ . . . وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ لِلْأَبْرارِ ) آل عمران : ۱۹۵ و ۱۹۸ تو ثواب و پاداشی و شیعیانت نیکانند . شواهد التنزیل ، حاکم حسکانی ، ج ۱ ، ص ۱۷۸ ، ح ۱۸۹
* * سیدبن طاووس و علاّمه مجلسی نامه ی را از امیر المؤمنین علیه السلام خطاب به شیعیان نقل کرده اند که متن نامه چنین است :
« بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ ، مِن عبد اللَّه علیّ أمیر المؤمنین إلی شیعته من المؤمنین و المسلمین ، فإنَّ اللّهَ یقول : ( وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْراهِیمَ ) صافّات : ۸۳ و هو اسم شرّفه اللَّه تعالی فی الکتاب و أنتم شیعه النبیّ محمّد – صلّی اللّه علیه و آله – کما أنّ من شیعته إبراهیم اسم غیر مختصّ ، و أمر غیر مبتدع و سلام علیکم » . کشف المحجّه لثمره المهجّه للسید بن طاووس ۱۷۳ ، و بحار الأنوار ، ج ۳۰ ، ص ۸
« بسم اللَّه الرحمن الرحیم ، از بنده خدا علی ، امیر مؤمنان علیه السلام به پیروانش از مؤمنان و مسلمانان . خداوند می فرماید : « و از شیعیان او ابراهیم بود » و شیعه نامی است که خداوند متعال در قرآن گرامی اش داشته و شما شیعه محمد صلی الله علیه و آله وسلم می باشید؛ همانگونه که ابراهیم علیه السلام از شیعیان وی بود . این نام نه مخصوص ابراهیم است و نه نام جدیدی است و درود بر شما . »
مدعیان تشیّع
نا گفته پیداست که وجود افرادی چون نویسنده یا نویسندگان کتابِ اشاره شده ، که خود را شیعه می نامند و به دشمنان اهل بیت وفادارند و از تحریک احساسات بر ضدّ یزید و شمر رنج می برند ، مختص به این زمان نیست . در زمان امیر مؤمنان و دیگر معصومان علیهم السلام کسانی یافت می شدند که در خدمت علی علیه السلام بودند اما آن حضرت را امام معصومِ منصوب از جانب خدا نمی دانستند ! آنان – همانگونه که تهیّه کنندگان کتاب می پسندند – با دشمنان علی علیه السلام نه تنها دشمن نبودند که سر دوستی نیز داشتند و دل آن حضرت را خون کرده بودند .
اینان سخنان و دیدگاه اهل بیت علیهم السلام در مورد شیعه را ، آنگونه که خود می خواهند تفسیر می کنند و عنوان « تشیع از دیدگاه اهل بیت علیهم السلام » را آورده و گلایه ها و شکوائیه هی علی علیه السلام نسبت به چنین افرادی را به عنوان « ری امیر المؤمنین علیه السلام » نسبت به شیعیان مخلصی همچون مالک اشتر ، حجربن عدی ، عمار یاسر و . . . قلمداد می کنند . این شیعیان راستین ، مورد ستایش و مدح رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و امیر مؤمنان علیه السلام هستند ، در حالی که سیف بن عمر دروغ پرداز و . . . آنان را سبئی می نامند و برخی از رجالی هی متعصّب اهل سنت ، به هتک ایشان می پردازند .
امیر مؤمنان علیه السلام آن دسته از – به اصطلاح – شیعیان را نامرد می خواند که در جنگ با معاویه سستی می کردند و از کسانی گلایه مند بود که نسبت به انحرافات به وجود آمده در قبل از امیر مؤمنان علیه السلام وفادار بودند و بدان تعصب می ورزیدند ، تا حدی که در برابر آن حضرت می ایستادند و مانع از اصلاح آن انحرافات می شدند .
کسانی مخاطبان علی علیه السلام در این شکوائیه ها و گلایه ها بودند که امیرمؤمنان علیه السلام را در سطح معاویه و خلیفه چهارم می دانستند و اگر به آنها شیعه علی گفته می شد ، مانند اطلاق شیعه معاویه به پیروان معاویه بود؛ با این تفاوت که اینان در حمایت از علی علیه السلام سست بودند؛ چون علی علیه السلام با عقاید و هواهایشان هماهنگی نداشت ، امّا آنان که پیرامون معاویه حضور داشتند ، با وی هم عقیده و هم داستان بودند .
مخاطبان امام حسن علیه السلام
نویسنده ، سخنان اعتراض آمیز امام حسن علیه السلام نسبت به مخالفانش را به عنوان « ری امام حسن علیه السلام در باره شیعه » مطرح می کند در حالی که پس از شهادت امیر مؤمنان علیه السلام همان کسانی که دل آن حضرت را خون کرده بودند . آنان که معتقد به خلافت خلفی سه گانه بوده و علی علیه السلام را خلیفه چهارم می دانستند . آنان که معاویه را به عنوان یکی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم محترم می شمردند و در جنگ با وی سستی می کردند . آنان که شخصیتی چون امام حسن علیه السلام را مانند شیعیان راستین ، معصوم و مفترض الطاعه نمی دانستند و حاضر بودند وی را دست بسته تحویل دشمنش معاویه دهند ، مخاطبان آن حضرت در خطبه هایش بودند .
به همین جهت است که به مجرد سلطه بنی امیّه بر کوفه ، آنان بدون اینکه تغییر عقیده دهند ، شیعه آل ابی سفیان بر آنان اطلاق می شد . چنانکه امام حسین علیه السلام به آنان چنین خطاب فرمود :
« وَیْلَکُمْ یا شیعَهَ آلِ أَبی سُفْیانَ ! إِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ دینٌ وَ کُنْتُمْ لا تَخافُونَ الْمَعادَ ، فَکُونُوا أَحْراراً فی دُنْیاکُمْ » . « وی بر شما ، ی شیعیان آل ابو سفیان ، اگر دین ندارید و از روز جزا نمی ترسید ، در دنیایتان آزاده باشید . » ابصار العین ، الشیخ محمد بن طاهر السماوی : ۳۷ مخاطبان امام حسین علیه السلام کتاب پیشگفته ، دشمنان امام حسین علیه السلام را که همان شیعیان آل ابی سفیان اند ، شیعه امام حسین می خواند و سخنان آن حضرت در نکوهش آنان رابه عنوان : « ری امام حسین علیه السلام » در باره شیعه ذکر می کند ، در حالی که گفتیم امام حسین علیه السلام آنان را « شیعه آل ابی سفیان » می خواند . اهل کوفه همان هایی بودند که وقتی امیرمؤمنان علیه السلام خواست شریح قاضی را – که منصوب از جانب عمر بود – از قضاوت عزل کند ، فریادشان به وا عمرا بلند شد ! کوفیان آن هایی بودند که چون امیر مؤمنان علیه السلام از نماز جماعت در نوافل ماه مبارک رمضان (ت راویح ) منع کرد ، تظاهرات به راه انداختند که چرا از سنت عمر نهی می شود ؟ ! این سنّیان متعصّب و شیعیان آل ابی سفیان پیوسته مورد طعن و لعن امیر مؤمنان ، امام حسن ، امام حسین و امام زین العابدین علیهم السلام بودند . مگر اینکه کسی بگوید آنان که به امام حسین علیه السلام نامه نوشتند ، چون آن حضرت را بر یزید ترجیح می دادند شیعه بودند ! ولی هر چند برخی همچون ذهبی گفته اند ، هرکس علی علیه السلام را بر عثمان ترجیح دهد شیعه است ، امّا کسی را سراغ نداریم که گفته باشد هر کس حسین علیه السلام را بر یزید ترجیح دهد شیعه است . نویسنده ، لشکر عمر سعد و شمر و اهل کوفه را شیعه پنداشته و خطبه هی حضرت امام زین العابدین علیه السلام و فاطمه صغری و زینب کبری پس از فاجعه کربلا در مذمت لشکریان عمر سعد و اهل کوفه را به عنوان « ری امام زین العابدین علیه السلام و ری فاطمه صغری – سلام اللَّه علیها – و ری زینب کبری – سلام اللَّه علیها – در باره شیعه » مطرح می کند . مناسب تر این بود که این آیت اللَّه العظمی افسانه ی ، خطبه هی امام زین العابدین علیه السلام و فاطمه صغری و زینب کبری را چون مستلزم تحریک احساسات وعواطف مردم بر ضدّ یزید و شمر بود ، محکوم می کرد تا وفاداری خود به یزید و شمر را بهتر به اثبات برساند؛ زیرا پس از امام حسین علیه السلام دیگر در کوفه حکومت اهل بیت علیهم السلام طرف دار نداشت ، تا این حامی بنی امیّه لااقل آنان را شیعه بخواند و مذمّت هی امام و اهل بیت را متوجّه آنان کند . امام باقر علیه السلام و شیعیان ابو بصیر نقل می کند که امام باقر علیه السلام فرمود : گوارا باد بر شما نامی که خداوند عطایتان کرد . گفتیم : ی فرزند رسول خدا ! آن کدام نام است ؟ فرمود : « شیعه » ، خدا در قرآن فرموده است : ( وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْراهِیمَ * إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ ) ؛ صافات : ۸۳ و ۸۴ « ابراهیم حتماً از شیعیان او بود ، در آن هنگام که دلی تسلیم به نزد پروردگارش آورد . » و فرموده : ( هذا مِنْ شِیعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ ) ؛ . قصص : ۱۵ « این شیعه و آن دشمنش بود . » و بری همین رسول خدا فرمود : « شِیْعَهُ عَلِیٍّ هُمُ الْفائِزُونَ یَومَ الْقِیامَهِ » ؛ بشارهالمصطفی ، ص ۱۶۱ «ش یعیان علی رستگاران در روز قیامت اند . » . شرح الأخبار ، القاضی النعمان بن محمد ، ج ۳ ، ص ۳۶۷ ، این مضمون در تفسیر قمی ج ۲ ، ص ۲۲۳ ؛ تفسیر مجمع البیان ، ج ۸ ، ص ۴۴۸ ؛ بحار الانوار ، ج ۱۲ ، ص ۲۹ ، ح ۵ نیز آمده است امام باقر علیه السلام شیعیان را همچون جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم برگ شجره طیبه در آیه شریفه ( أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً کَلِمَهً طَیِّبَهً کَشَجَرَهٍ طَیِّبَهٍ . . . ) ابراهیم : ۲۴ معرفی نموده ، می فرماید : «ا لورق شیعتنا و محبّونا أهل البیت » ؛ « برگ ( شجره طیّبه ) شیعیان ما و دوستان ما اهل بیت هستند . » شواهد التنزیل ، ج ۱ ، ص ۴۰۶ ، ح ۴۲۸ امام صادق علیه السلام و شیعیان حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل شده که مضمونش چنین است : چون خدا ابراهیم علیه السلام را آفرید ، انوار مقدس پیامبر و علی و فاطمه و حسن و حسین و سایر ائمه علیهم السلام را به وی نمایاند ، او در اطراف آن انوار نورهی فراوانی دید و پرسید : این ها نور کیست ؟ گفتند : « یَا إِبْرَاهِیمُ هَؤُلاءِ شِیعَتُهُمْ شِیعَهُ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام »؛ «ا ی ابراهیم آنان شیعیان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و اهل بیت او و شیعیان علی بن ابی طالب علیه السلام هستند . » چون ابراهیم اوصاف آنان را شنید گفت « اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی مِنْ شِیعَهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام » ؛ « بار الها ! مرا از شیعیان امیرالمؤمنین علیه السلام قرار بده » و خداوند در قرآن خبر داده است : ( إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْراهِیم ) . تفسیر برهان : ۴ ، ص ۲۰ ؛ الحدائق الناضره ، ج ۸ ، ص ۱۷۱ ؛ الفضائل شاذان ، ج ۱۵۸ ؛ العروه الوثقی ، ج ۲ ، ص ۶۲ ؛ مستدرک الوسائل ، ج ۴ ، ص ۱۸۷ و ص ۳۹۸ ؛ بحارالانوار ، ج ۳۶ ، ص ۱۵۱ ، ح ۱۳۱ و ص ۲۱۳ ح ۱۵ ، تأویل الآیات الظاهره ، ص ۴۸۵ و ۴۸۶ امام موسی کاظم علیه السلام و شیعیان حاکم حسکانی حنفی در شأن نزول سوره « التین » ، از امام موسی کاظم علیه السلام حدیثی نقل کرده که ( إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ ) ؛ تین : ۸ « مگر آنان که ایمان آورده ، عمل صالح انجام دادند ، که بری آنان پاداشی است جاودان . » مقصود از این آیه ، امیر مؤمنان علیه السلام و شیعیان آن حضرت اند . شواهد التنزیل ، ج ۲ ، ص ۴۵۶ ، ح ۱۱۲۳
برداشت و نتیجه گیری :
نویسنده کتاب ، پس از بیان بخشی از سخنان امیر مؤمنان و امام حسن و امام حسین و امام زین العابدین علیهم السلام و فاطمه صغری و زینب کبری ، در مذمّت اهل کوفه که چرا در جنگ و مبارزه با بنی امیّه سستی می کردند و یا چرا با بنی امیّه همدست گردیده ، آن جنایات بزرگ را مرتکب شدند ، نتیجه هایی می گیرد که با آنچه گفته شد ، نتیجه بحث کاملاً دگرگون می گردد .
روشن است که گلایه امیر مؤمنان علیه السلام و ائمه اهل بیت علیهم السلام از کسانی مانند نویسنده این کتاب و همفکران او است .
امّا در پایان ، وی قسمتی از حدیث مفصلی که در مدح شیعه آمده است را تقطیع کرده؛ به گونه ی که بتواند از آن مذمت شیعه را استفاده کند .
ناخود آگاه شیعه را می ستاید
این حدیث مفصل را ، که مشتمل بر فضائل فراوانی بری شیعه آل محمد صلی الله علیه و آله وسلم است ، شیخ کلینی در روضه کافی و شیخ صدوق در فضائل الشّیعه و شیخ مفید در کتاب اختصاص و علی بن یونس العاملی در الصراط المستقیم و علاّمه مجلسی در بحار الانوار و . . . آورده اند . مضمون حدیث این است ، که آنچه دشمنان شیعه به عنوان تنابز بالألقاب و مذمّت بر شیعه اطلاق می کنند تا آنان را بیازارند ، خداوند آن لقب را بگونه بسیار نیکویی بری آنان ذخیره کرده بود ، امام صادق علیه السلام با بیان این حقیقت به اصحاب خود و شیعیان تسلّی می دهد و آن واژه « رافضه » است ، که دشمنان اهل بیت ، شیعیانِ آن ها را با این لقب می آزردند و آن را – همچون نویسنده کتاب – به عنوان سرزنش و مذمّت بر شیعه اطلاق می کردند و آنان را رافضه می خواندند .
بیان چند واژه
پیش از یادآوری خیانت نویسنده و بیان حدیث شریف مناسب است بگونه مقدمه ، به حقیقتی اشاره کنیم :
برخی از مفاهیم با متعلقشان معنی می دهند؛ مانند مؤمن ، کافر ، شیعه ، رافضی و . . .
واژه « مؤمن » ، اگر بدون متعلّق به کار گرفته شود ، به معنی مؤمن به خدإ؛– و رسول و قیامت است؛ مانند ( مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاهً طَیِّبَهً . . . ) ؛ نحل : ۹۷ « هر کس عمل نیکو به جا آورد؛ خواه مرد باشد ، خواه زن و حال آن که مؤمن است ، پس او رابه زندگی پاکیزه ی زنده می داریم . »
واژه مؤمن گاهی در مورد مؤمن به باطل و طاغوت نیز اطلاق شده است؛ مانند ( وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْباطِلِ وَ کَفَرُوا بِاللَّهِ ) ؛ عنکبوت : ۵۲ «آ نان که ایمان به باطل آورده و به خدا کفر ورزیدند . » و ( یُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ ) ؛ نساء : ۵۱ « به جبت وطاغوت ایمان می آورند . » و ( أَ فَبِالْباطِلِ یُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَتِ اللَّهِ هُمْ یَکْفُرُونَ ) ؛ نحل : ۷۲ « آیا به باطل ایمان می آورند وبه نعمت خدا کفر می ورزند ؟ » که اطلاق « آمنوا » و «ی ؤمنون » ، بر ایمان به باطل و طاغوت شده است که لازمه کفر به خداست .
واژه « کافر » ، معمولاً در مورد کافر به خدا و رسول خدا به کار می رود ، ولی گاه بر کافر به طاغوت و اهل باطل و . . . اطلاق شده است .
مانند ( فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ ) ؛ بقره : ۲۵۶ « پس هرکسی به طاغوت کفر ورزد وبه خدا ایمان آورد . » و ( یُرِیدُونَ أَنْ یَتَحاکَمُوا إِلَی الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ ) ؛ نساء : ۶۰ «م ی خواهند بری قضاوت به نزد طاغوت روند ، وحال آن که امر شده اند به آن کفر ورزند . » و . . .
« یکفر » و « یکفرون » و « ان یکفروا » به کفر به طاغوت و . . . اطلاق شده است ، که لازمه آن ، ایمان است ، امّا هرگاه بدون قرینه مؤمن گفته شود به معنی مؤمن به خدا و رسول خدا و قیامت است . هر چند با قرینه می توان به مؤمن ، کافر یعنی کافر به طاغوت و باطل اطلاق کرد و می توان به کافر ، مؤمن به طاغوت اطلاق نمود .
واژه « شیعه » ، نیز از همین دسته است . شیعه به معنی پیرو است ، شیعه علی علیه السلام و شیعه معاویه و ابو سفیان ، امّا هرگاه شیعه ، بدون اضافه و قرینه ، آورده شود ، بر شیعیان علی علیه السلام اطلاق می گردد .
واژه « رافضه » ، نیز از همین گروه است . رافضی آن کسی است که به دور می افکند حق یا باطل را ، آنان که کلمه « رفض » را در شیعه به عنوان « تنابز بالألقاب » یعنی مذمّت به کار گرفته اند ، مرادشان رفض حق است ، امّا آنچه قابل انطباق بر شیعه است و در حدیث امام صادق علیه السلام آمده ، این است ، که شیعیان رفض کفر و باطل نموده و به حق پای بندند .
نویسنده ، مزوّرانه و خائنانه ، از حدیث مفصلی که در مدح شیعه آمده ، جمله ی را برگزیده و با حذف همه قرائن ، کلمه رافضی که به معنی رویگردانی از باطل در آن به کار رفته را بر معنی نامناسبش حمل کرده است و جمله : « لا وَ اللَّهِ مَا هُمْ سَمَّوْکُمْ وَ لَکِنَّ اللَّهَ سَمَّاکُمْ بِهِ ( الرَّافِضَهُ ) » که در واقع مدح بسیار بلیغی است ، را به عنوان مذمّت نقل کرده است .
بیان مضمون حدیث
چون حدیث مفصل است ، ما تنها به چند جمله آن ، که روشن کننده مقصود امام صادق علیه السلام است اکتفا می کنیم :
ابوبصیر از اذیّت و آزار گروهی از اراذل و اوباش به امام صادق علیه السلام شکایت کرد و گفت : آنان با لقب رافضه ما را سرزنش می کنند و آزار می دهند و حتی با این بهانه ، خون ما را حلال دانسته و امنیّت را از ما سلب کرده اند . امام صادق علیه السلام او را چنین دلداری و تسلّی داد که : ی ابا بصیر ، خدا این نام را بری شما انتخاب کرده است ، سپس امام علیه السلام پیشینه این نامگذاری را چنین بیان فرمود :
رافضیان فرعون و هامان :
هفتاد نفر از بنی اسرائیل با فرعون بودند ، چون گمراهی فرعون و هدایت و حقانیّت موسی علیه السلام بری آنان آشکار شد ، فرعون را رفض و رها کردند و به موسی ملحق شدند . آنان در میان سپاهیان موسی علیه السلام ، از همه در عبادت و تلاش و کوشش در راه حق سخت کوش تر بودند و موسی علیه السلام و هارون و ذرّیه این دو را از همه بیشتر دوست می داشتند . لشکریان موسی به این افراد مخلص که فرعون و راه باطل او را رها کرده بودند ، « رافضه » می گفتند . پس خدا به موسی امر کرد : این نام را در تورات بری آنان ثبت کند و فرمود : من این نام را به آنها عطا کردم . سپس خداوند این نام را ذخیره کرد تا آنگاه که شما فرعون و هامان و لشکریانش را رها و رفض کردید و از محمد و آل محمد علیهم السلام پیروی نمودید ، به این نام نامیده شدید . الاختصاص شیخ مفید ، ص ۱۰۴ ، روضه کافی ، ص ۳۴ ، فضائل الشیعه شیخ صدوق ، ص ۲۱ ، الصراط المستقیم علی بن یونس العاملی ، ج ۳ ، ص ۷۶ ؛ بحارالانوار ۴۷ ، ص ۳۹۱
پس نام « رافضه » که خداوند به شیعه عنایت کرده ، به معنی رفض و طرد کنندگان باطل و گروندگان به حق است؛ مانند : ( فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقی . . . ) .
اشک تمساح
کسی که با نام مستعار و همچنین مذهب مستعارِ « شیعه » و نسب مستعار «س یّد » کمر همّت بر هتک اهل بیت علیهم السلام بسته است ، اشک تمساح می ریزد و در ذیل عنوان « صبر اهل بیت علیهم السلام » می گوید :
« این روایات را چندین بار خواندم و در آنها فکر کردم و در عین حال اینگونه روایات را در دفترهی جداگانه ی یادداشت می نمودم . . . »
این عالم افسانه ی ، با کتب شیعه هیچ آشنایی نداشته است ، غافل از آن است که خود منبع اباطیلش را قبلاً معرفی کرده و به عنوان همفکران در مقدمه نام چند مزدور معاند را که بواسطه عقده حقارت و جلب نظر بیگانگان و گردآوردن افراد ساده لوح و افسارگسیخته و سست عنصر به دور خود با تزویر این دروغ ها را جمع آوری کرده اند بر شمرده ، وی بدون مراجعه به منابع اصلی ، نوشتار آنان را عکس برداری کرده است .
او اگر فضایلی را – که امام علیه السلام در این حدیث بری شیعه ذکر نموده – ملاحظه می کرد ، شاید از جمله « اللَّهُ سَمَّاکُمْ بِهِ ( الرَّافِضَهُ ) » برداشتی ۱۸۰ درجه خلاف مرادِ امام علیه السلام از آن نمی نمود و کمتر به عناد و لجاج در مقابل حق پافشاری می کرد .
فضایل شیعه در حدیث :
در این حدیث بیست فضیلت ذکر شده است که آن ها عبارتند از :
۱ – خدا جوانان شما را گرامی می دارد و از پیرانتان حیا می کند .
۲ – شما فرعون و هامان و لشکریان آن ها را رها کردید و به محمد و آل محمد – صلوات اللَّه علیهم اجمعین – گرویدید .
۳ – هر گروهی از مردم به راهی رفتند : شما از اهل بیت پیامبرتان پیروی کردید .
۴ – راه خدا را رفتید .
۵ – آنچه خدا برگزید ، شما همان را برگزیدید .
۶ – به خدا قسم شما مورد رحمت الهی هستید .
۷ – خدا از نیکوکار شما می پذیرد و از بدکار شما می گذرد .
۸ – هرکس به غیر آنچه شما بر آنید ، خدا را ملاقات کند ، خدا کار خوبی از او نمی پذیرد و از بدی هایش نمی گذرد .
۹ – خدا وفرشتگانش ، گناهان را ازپشت شیعیان می ریزند ، آن چنانکه باد خزان برگ درختان را می ریزد . این مطلب را امام علیه السلام از تفسیر آیه شریفه : ( وَ الْمَلائِکَهُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِی اْلأَرْضِ . . . )؛ شوری : ۵ « و فرشتگان با ستایش پروردگارشان او را تسبیح می گویند و بری کسانی که در زمینند استغفار می کنند » ، استفاده کرده ، می گوید : به خدا قسم استغفار ملائکه بری شما است نه دیگران .
۱۰ – به خدا سوگند از آیه : ( مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ . . . ) ؛ احزاب : ۲۳ « از مؤمنان مردانی هستند که در پیمان با خدا صادق بوده اند . » شما اراده شده اید .
۱۱ – مقصود از متقین در آیه : ( اْلأَخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ الْمُتَّقِینَ ) ؛ زخرف : ۶۷ « دوستان معاشر در آن روز ( قیامت ) دشمن یکدیگرند مگر (پ رهیزگاران ) ما و شیعیان ما هستند » .
۱۲ – صالحین در آیه ، شما ( شیعیان ) هستید : ( وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً ) ؛ نساء : ۶۹ « آن کس که از خدا و رسولش پیروی می کند ، با آنان که خدا به آنان نعمت داده است و انبیا و راستگویان وشهیدان وصالحان خواهدبود وایشان خوب رفیقانی هستند . »
۱۳ – « الَّذِینَ یَعْلَمُونَ » ؛ « آنان که می دانند » در آیه : ( قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا اْلأَلْبابِ ) ؛ زمر : ۹ «ب گو : آیا آنان که می دانند و آنان که نمی دانند یکسانند » اولیی ما هستند .
۱۴ – اهل جهنم شما را اشرار می خوانند : ( ما لَنا لا نَری رِجالاً کُنَّا نَعُدُّهُمْ مِنَ اْلأَشْرارِ ) ؛ « ص » : ۶۲ « ( آنگاه که در جهنم می گویند ) چه شده است ما را که نمی بینیم آنانی را که در شمار اشرار می آوردیم . »
۱۵ – شما را در آتش جستجو می کنند ( امّا در آنجا نمی یابند ) .
۱۶ – شما در بهشت خشنودید و مورد اکرام قرار می گیرید .
۱۷ – خدا شما را از شرّ شیطان در پناه قرار داده است ، در آیه ( إِنَّ عِبادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ . . . ) ؛ حجر : ۴۲ و اسراء : ۶۵ « بری تو ( ی شیطان ) چیرگی بر بندگان من نیست » به خدا قسم مقصود ( از بندگان من ) غیر ما و شیعیان ما نیست .
۱۸ – خدا آمرزش را بری شما لازم گردانید و فرمود : ( قُلْ یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَهِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً ) زمر : ۵۳ « ی بندگان من ، که نسبت به خود زیاده روی کردید ! از رحمت خدا نا امید نشوید . خداوند همه گناهان را می آمرزد » ، خطابِ «ا ی بندگان من » ما و شیعیانمان هستیم .
۱۹ – مقصود از « مَنْ رَحِمَ اللَّهُ » ؛ « کسانی که مشمول رحمت خدا هستند » ، امیر المؤمنین علیه السلام و شیعیان اویند؛ ( یَوْمَ لا یُغْنِی مَوْلًی عَنْ مَوْلًی شَیْئاً وَ لا هُمْ یُنْصَرُونَ * إِلاَّ مَنْ رَحِمَ اللَّهُ إِنَّهُ هُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ ) ؛ دخان : ۴۱ « آن روز (ق یامت ) هیچ نیازی را دوستی از دوستی برآورده نمی کند و آنان یاری نمی شوند . جزکسانی که مشمول رحمت خدا باشند و او عزیز و رحیم است »
۲۰ – امام زین العابدین علیه السلام فرمودند : هیچ کس غیر از ما و شیعیان ما بر فطرت اسلام نیست .
اشتباه یا خیانت
نویسنده بی هویّت می افزاید :
« شب هی طولانی می نشستم و در آنها نگاه می کردم و می اندیشیدم و گیج می شدم ، ناگاه می دیدم که بی اختیار اززبانم جملاتی ردیف می شود وبا صدی بلند دارم باخود ورد می کنم ، ای اهل بیت پیامبر ، ی چهره هی پاک ومقدس در قبال این مصائبی که از شیعیانتان تحمّل کردید ، خدایتان پاداش دهاد ! » .
گفتنی است که او اگر وجدان داشت ، می گفت : ی اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آیا آن همه مصیبت که از گذشتگان ما بنی امیّه و بنی عباس بر شما آمد ، کم بود که ما راه آنان را دنبال کرده و با کمال بی شرمی به ظلمشان ادامه داده و می دهیم ! آیا رسوایی آنها کافی نبود ؟ ! ما کی باید بفهمیم که نور خورشید ، بلکه بالاتر از آن ، نورِ خدا را نمی توان با پف خاموش کرد ، چه اینکه خدا فرمود : ( یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَاللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ ) ؛ صف : ۸ « می خواهند با دهان هایشان نور خدا را خاموش کنند ! و حال آن که خدا نورش را تمام می کند ، هر چند کافران را ناخوش آید . »
کیست که نفهمد نویسنده کتاب پیشگفته ، به واسطه شبهه و جهل ، دست به این جنایت نزده و نوشتن این کتاب از روی عناد و دشمنی با حق و حقیقت بوده است .
معجزه یا توهین ؟
نویسنده کتاب با عنوان « توهین به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم » یکی از معجزات پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را آورده است ، وی و همفکرانش بری اینکه احساسات مسلمانان را بر ضدّ شیعه تحریک کنند ، در میان منابع حدیثی شیعه ، در جستجوی چیزی بودند که بتوانند از آن به گونه ی هتک حرمت به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را بیابند ، امّا چیزی نیافتند ، ناگزیر به حدیثی که در آن نام « الاغ » آمده و طبق آن حدیث ، آن حیوان با حضرت سخن گفته است را آورده و آن را استبعاد نموده ، دستاویز قرار داده اند .
نویسنده غافل از اینکه این مطلب در منابع زیادی از اهل سنت هم آمده است حیاه الحیوان الدمیری ، ج ۱ ، ص ۳۵۵ ، تاریخ ابن عساکر ، ج ۴ ، ص ۲۳۲ ، ومنابع دیگر . از روی استهزا می گوید : « الاغ و حدیث » ، « الاغ حرف می زند ! »
حیوانات سخن می گویند
شاید نویسنده اگر آیه : ( قالَتْ نَمْلَهٌ یا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساکِنَکُمْ . . . ) ؛ نمل : ۱۸ « مورچه ی گفت : ی مورچگان ، به خانه هایتان در آیید . . . » را می شنید و یا اگر سخن هُد هُد را که گفت : ( . . . أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُکَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ یَقِینٍ . . . ) ؛ نمل : ۲۲ « من به آنچه تو آگاه نیستی ، آگاه شده ام واز ( شهر ) سبا بری تو خبری حتمی آورده ام » می شنید با تعجب و استهزا می گفت : مورچه و قرآن ! و یا هدهد و قرآن ! مورچه هم حرف می زند ؟ ! هدهد هم حرف می زند ؟ !
در منابع حدیثی شیعه و سنی ، احادیث فراوانی آمده است که سخن گفتن حیوانات با پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله وسلم مطرح گردیده؛ از آن جمله دلائل النبوه بیهقی سخن گفتن شتر ، آهو ، سوسمار ، گرگ و . . . را نقل کرده است .
نویسنده ناشناخته ، از معارف اسلامی اجنبی بوده و نمی داند که حیوانات در منطق اسلام و قرآن سخن می گویند . در روز قیامت دست و پا و اعضا و جوارح این دروغ پرداز ، این عالمی که هیچ بهره از علم ندارد بر ضدّ او شهادت خواهند داد و او و همفکرانش خواهند گفت : چرا شما بر ضدّ ما شهادت دادید . به آنان پاسخ داده می شود : خدایی که همه چیز را به سخن وا می دارد ، ما را نیز به سخن واداشت؛ ( وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنا قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْ ءٍ . . . ) . فصلت : ۲۰
همه چیز سخن می گوید
آری ، همه چیز سخن می گوید ، امّا ما نمی شنویم و افرادی بی ایمان ، همچون مؤلف ، که قرآن را هم قبول ندارند ، منکر این واقعیت می شوند ! خداوند می فرماید : ( وَ إِنْ مِنْ شَیْ ءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ . . . ) . اسراء : ۴۴
نطق آب ونطق خاک و نطق گِل * هست محسوس حواس اهل دل
جمله ذرّات عالم در نهان * با تو می گویند روزان و شبان
ما سمیعیم و بصیریم هشیم * با شما نا محرمان ما خامشیم
وی اگر منابع حدیثی و تفسیری شیعه را دیده بود ، می دانست آنگاه که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در جبل النور ( غار حِرا ) مبعوث به نبوّت شد ، چون از کوه فرود می آمد؛ « فأنطق اللَّه الجبال والصخور والمدر ، وکلّما وصل إلی شی ء منها ناداه :
« السَّلامُ عَلَیْکَ یَا مُحَمَّدَ ، السَّلامُ عَلَیْکَ یَا وَلِیَّ اللَّهِ ، السَّلامُ عَلَیْکَ یَا رَسُولَ اللَّهِ ، أَبْشِرْ . . . » بحار الانوار ۱۸ ، ص ۲۰۵ – ۲۰۷ ، ح ۳۶
« خداوند کوه ها ، صخره ها ، کلوخ ها و هر چه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به آن می رسید را به سخن در آورد ، پس آواز می دادند : درود بر تو ی محمد ، درود بر تو ی ولی خدا ، درود بر تو ی رسول خدا ، بشارت باد تو را . . . »
کدام ، توهین به پیامبرصلی الله علیه و آله وسلم است ؟
تعجب است اگر کسی بگوید الاغِ پیامبر از پیشینیانش ، که در زمان نوح علیه السلام می زیسته ، خبر دهد حضرت نوح خطاب به الاغی که در زمان خود بوده گفته است : از نسل تو الاغی به وجود خواهد آمد که پیامبر خاتم بر آن سوار خواهد شد و حمد کند خدی را که من همان الاغم . اگر گفته شود گیاهان و جمادات به پیامبر ، به نبوّت سلام کرده اند و خلاصه بگوید جماد و نبات و حیوان با پیامبر سخن گفته اند ، این توهین و هتک پیامبر است . امّا اگر کسی بگوید نستجیر باللَّه پیامبر در بدو نبوت که جبرئیل بر او نازل شد گمان کرد جن زده شده تا ورقه بن نوفل راهب یهودی یا نصرانی به او دلداری دهد که آن جبرئیل بوده ، جن یا . . . نبوده است ، توهین به پیامبر نیست ؟ ! صحیح بخاری ، ج ۱ ، ص ۶ باب کیف کان بدء الوحی الی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله وسلم
نویسنده کتاب که به قول خودش سالها در نجف اشرف بوده و در میان کتب حدیث شیعه تفحص کرده ، اگر چیز دیگری پیدا می کرد که آن را به عنوان هتک به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم مطرح کند ، مطرح می کرد ، مسلّماً او و همفکرانش چیزی جز همین معجزه را مناسب ندیده اند ، امّا تعجب است که وی بری هتک به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم چرا به بخاری و مسلم و سایر صحاح اهل سنّت مراجعه نکرده تا به احادیثی مانند احادیث زیر دست یابد :
۱ – پیامبر را سِحر کردند تا هواس پرتی پیدا کرد و نمی فهمید چه می کند یا چه می گوید ! صحیح البخاری ، ج ۴ ، ص ۵۳۴ کتاب الجزیه ، باب ۸۶۹ هل یعفی عن الذمّی إذا سحر ، ح ۱۳۴۲ و همان ، ج ۷ ، ص ۲۵۷ ، کتاب الطب ، باب ۴۱۲ السحره ، ح ۶۶۲ ؛ سنن النسائی ، ج ۷ ، ص ۱۱۲ کتاب تحریم الدم باب سحره اهل الکتاب .
۲ – پیامبر بنا حق افرادی را دشنام می داد ! صحیح مسلم ، ج ۵ ، ص ۱۶۸ کتاب البر والصله والآداب ۲۵ ، باب من لعنه النبی صلی الله علیه و آله وسلم أو سبّه و لیس هو أهلاً لذلک ح ۸۸ ( ۲۶۰۰ ) و ح ۸۹ ( ۲۶۰۱ ) تا ص ۱۷۲ ، حدیث ۹۷ ؛ و صحیح بخاری ، ج ۸ ، ص ۵۳۴ کتاب الایمان والنذور ، باب ۸۵۷ الیمین فیما لایملک و فی المعصیه وفی الغصب ، ح ۱۵۲۹ .
۳ – پیامبر در نماز با شیطان گلاویز شد ! مسند احمد بن حنبل ، ج ۴ ، ص ۱۶۴ ، ح ۱۱۷۸۰ ، و ج ۷ ، ص ۴۴۲ ، ح ۲۱۰۶۲ ؛ صحیح مسلم ، ج ۲ ، ص ۲۳ و ۲۴ ، ح ۳۹ و ۴۰ کتاب المساجد و مواضع الصلاه باب ۸ جواز لعن الشیطان فی أثناء الصلاه .
۴ – پیامبر با حالت جنابت نماز خواند ! صحیح البخاری ، ج ۱ ، ص ۴۱۷ و ۴۱۸ ، کتاب الاذان باب هل یخرج من المسجد لعله ، ح ۶۰۴ و ۶۰۵ ، و سنن النسائی ، ج ۲ ، ص ۸۱ کتاب الامامه باب الامام یذکر بعد قیامه فی مصلاه أنّه علی غیر طهاره
۵ – حضور پیامبر در مجلس رقص ، غنا و نوازندگی و تأیید لهو و لعب ! صحیح البخاری ، ج ۲ ، ص ۴۳۵ ، باب ۶۰۶ الحراب و الدرق یوم العید ح ۸۹۶ و باب ۶۰۷ سنه العید لاهل الإسلام ، ح ۸۹۸ و ج ۵ ، کتاب المناقب ، ص ۲۶۹ باب ۱۶ قصه الحبش و قول النّبیّ یا بنی ارفده ، ح ۶۰ و کتاب المغازی ، باب ۱۲۷ ، ص ۱۷۶ ح ۴۹۷ و ج ۷ ، کتاب النکاح ، ص ۳۷ باب ۴۹ ضرب الدفّ فی النکاح والولیمه ، ح ۷۹ ، و ج ۱ ، کتاب الصلاه ، ص ۲۵۶ باب ۳۱۰ أصحاب الحراب فی المسجد ، و سنن الترمذی ، ج ۵ ، ص ۵۸۰ باب ۱۸ فی مناقب عمر بن الخطاب ، ح ۳۶۹۰ و ح ۳۶۹۱ ، ومسند احمد ، ج ۵ ، ص ۳۳۳ ، ح ۱۵۷۲۰
۶ – نسبت بی مبالاتی به حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم در مورد همسرانش . صحیح البخاری ، ج ۱ ، ص ۱۳۶ باب ۱۰۹ خروج النساء الی البراز ، و ج ۷ ، ص ۷۵ کتاب النکاح باب ۱۱۶ خروج النساء لحوائجهنّ ، ح ۱۶۶
۷ – نسبت تخلّی به پیامبر دادن درمکان نا مناسب و درمنظر دیگران . صحیح البخاری ، ج ۳ ، ص ۲۷۸ کتاب المظالم باب ۴۵۳ الوقوف والبول عند سباطه قوم ، ح ۶۹۰ ، وسنن النسائی ، ج ۱ ، ص ۱۹ کتاب الطهاره باب الرخصه فی ترک ذلک ، و سنن النسائی ، ج ۱ ، ص ۳۱ باب البول فی الإناء.
چند حدیث پیشگفته ، نمونه ی بود از ده ها روایتی که در صحاح اهل سنّت آمده است؛ در کتبی که آنها را صحیح ، بلکه معتبرترین کتاب بعد از قرآن می شمارند !
شاید نویسنده این کتاب که دشمن اهل بیت بوده ولی خود را می خواهد شیعه معرفی کند ، به خاطر اثبات فضیلتی بری ابو بکر و یا عمر هتک به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را جایز دانسته است؛ چون در بسیاری از این احادیث ، ضمن هتک پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، اثبات فضیلتی بری یکی از خلفی سه گانه شده است .
منابع حدیثی شیعه و حرمت خاندان پیغمبر علیهم السلام
در کتب حدیثی شیعه ، مشابه و مانند این احادیث کمتر یافت می شود و اگر هم باشد ، از منابع حدیثی اهل سنّت گرفته شده است . در عین حال نویسنده سه حدیث نقل کرده است که هیچ گونه هتکی نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در آن وجود ندارد ، ولی او خواسته با تغییر بعضی از کلمات و با بیانی جهت دار ، هتک به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را برداشت کند ، امّا موفق نشده است .
موقعیّت علی علیه السلام در نزد پیامبرصلی الله علیه و آله وسلم
حدیث اول : علی علیه السلام بر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم وارد شد ، عایشه پشت سر آن حضرت نشسته بود ، اتاق پر از جمعیت بود ، (ر وشن است که وقتی جمع زیادی مرد در جایی وجود دارد ، اگر همسر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در آنجا باشد ، از او فاصله می گیرد ) . . . علی علیه السلام جایی را نیافت تا بنشیند ، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم (ک ه می دانست در پشت سرش جایی وجود دارد ) به علی علیه السلام اشاره کرد و او را به پشت سر خود راهنمایی کرد ، عایشه پشت سر حضرت بود و پوششی داشت ، علی علیه السلام ( به دستور پیامبر ) بین پیغمبر و عائشه ( که خالی بود ) نشست .
عایشه عصبانی شد ( و با لحن غیر مؤدبانه ) گفت : جی دیگری غیر از دامن من نیافتی ! ؟ ( این سخن جسورانه و بی مورد عایشه ) پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را خشمگین کرد و فرمود : عایشه ! در مورد برادرم علی مرا نیازار ، او امیرمؤمنان ، آقی مسلمانان و داری چهره ی بر افروخته و درخشان است . روز قیامت بر سر پل صراط افراد را با جهنم تقسیم می کند ، پس دوستانش را وارد بهشت می کند و دشمنانش را وارد جهنم .
حدیث دوم : از امیر مؤمنان علیه السلام نقل شده که فرمود : خدمت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم رسیدم ، ابوبکر و عمر نیز در مجلس بودند ، میان پیامبر و عایشه ( که فاصله ی بود ) نشستم ، عایشه ( با لحنی نامناسب و جسورانه ) گفت : جایی غیر از ران من یا ران پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم نیافتی ؟ ! (ر وشن است که این تعبیر مبالغه آمیز برخاسته از حسد می باشد ) به همین جهت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ( ناراحت شدند ) و فرمودند : عایشه ! ساکت باش ، مرا در مورد علی نیازار ، او برادر من در دنیا و آخرت است . او امیر مؤمنان است . روز قیامت خدا او را بر صراط می نشاند ، دوستانش را وارد بهشت و دشمنانش را وارد دوزخ می کند .
حدیث سوم : حدیثی طولانی است در فضیلت امیر مؤمنان علیه السلام که نویسنده به قسمتی از آن استشهاد کرده است . ما نیز همان قسمت را نقل می کنیم : امیر مؤمنان علیه السلام فرمود : با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم به سفر رفته بودیم ، تنها من افتخار خدمت آن حضرت را داشتم . پیغمبر لحافی داشتند که غیر از آن لحافی نبود . عایشه نیز همراه آن حضرت بود ، ( ناگزیر بری جلوگیری از سرما از همان یک لحاف استفاده می کردیم ) پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم میان من و عایشه می خوابید (و حایل می شد ) و چون بری نماز شب برمی خاست ، با دست مبارکش لحاف را حایل قرار می داد به گونه ی که لحاف به تشک می چسبید ( ومیان من و عایشه کاملا حایل می شد ) .
توهین یا احترام
در سه حدیث فوق چه توهینی وجود دارد ؟ ! آیا علی علیه السلام که از آغاز تولّد در دامان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم پرورش یافته بود ، به دستور پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در کنار آن حضرت بنشیند ، توهین به پیامبر است ؟ ! آیا علی علیه السلام که مورد اعتماد پیامبر است ، اگر در یک طرف پیامبر و همسر پیغمبر در طرف دیگر – آنهم در صورت ضرورت و قبل از نزول آیه حجاب ، در عرف مردمی که از جهت مسکن در تنگنا بودند و همچون امروز اتاق پذیرایی و محل زندگی مردم جدا نبود و . . . – بخوابد و بکوشند که هیچ احتمال برخوردی به وجود نیاید ، توهین به پیامبر است ؟ !
اتصال رو انداز بزرگ هر چند میان دو نفر فاصله باشد ، هر چند میان آن دو ، حایل باشد ، هر چند آن دو نفر امین و متّقی باشند و . . . با حیا و عفت سازگار نیست ؟ !
اتصال سقف چطور ؟ اتصال زمین چه گونه ؟
آری ، تعبیرات نامناسبِ عایشه ، توهین به علی علیه السلام است که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آن را دفع کرد . آیا ممکن است مسلمانی نسبت به پیامبر عناد نداشته باشد و بری تحریک احساسات مسلمانان به یکدیگر به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم توهین کند ، و به گروهی از مسلمانان نسبت دهد ؟ !
ننگ و اف بر این مزدوری
« حق خادم ! »
با این کلمه می خواهد ذهنیت زشت و قبیحی را بری خواننده تداعی کند ، اف بر او . . .
او می افزاید :
« آیا پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم . . . راضی می شوند پسر عمویشان که نامحرم است ، در بغل همسرشان بنشیند ؟ ! »
میان عایشه و پیغمبر نشستن ، در بغل نشستن است ؟ ! اگر او معاند نیست ، سخن امیر المؤمنین علیه السلام را که فرمود : « فجلستُ بینه و بین عائشه » رها نمی کرد و کلام مبالغه آمیز عایشه را با مبالغه دو چندان به علی علیه السلام نسبت نمی داد . هیچ فقیهی از هیچ مذهبی فتوا نداده است که مرد و زن نامحرم با پوشش کامل نزدیک هم بنشینند و یا در جایی که زمینش متصل به هم است ، با حایل بخوابند ، حرام است .
همه مسلمانان اتفاق دارند که تماس بدن زن و مرد نامحرم با یکدیگر حرام است .
نویسنده ، حدیث ساختگی دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از عمر بری خوردن حلوا با عایشه ، از ظرف کوچکی که موجب تماس دست این دو است را توهین نمی داند ! کلام عمر که اگر پیغمبر به حرف من گوش می کرد . . . را توهین نمی داند ! ابن حجر از نسایی از عایشه نقل می کند : که با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در ظرف کوچکی حلوا می خوردیم ، عمر از آنجا گذشت ، پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم او را دعوت کرد تا با ما حلوا بخورد انگشت او با انگشتم بر خورد کرد .
عمر گفت : « حس » یا « اوه » اگر پیامبر از من اطاعت می کرد هیچ چشمی شما را نمی دید . فتح الباری العسقلانی ، ج ۸ ، ص ۳۹۱
امّا نشستن علی علیه السلام در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را توهین می شمرد !
او از صدها توهین در احادیث ساختگی اهل سنّت بی تفاوت می گذرد امّا با برداشت هی غلط و احیاناً تحریف حدیث ، خود اقدام به توهین به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم می کند .
مترجم تنها چهار حدیث نقل کرده ، امّا می گوید : « به همین شش روایت اکتفا می کنیم » ، ظاهراً رسوایی سخنان مؤلف در دو روایت دیگر ، آشکارتر بوده که مترجم متعرض آن ها نشده است .
در باتلاق دروغ
این عالِم افسانه ی ، هرگاه می خواهد تظاهر به شیعه بودن کند و شاهدی بر ادعایش بیاورد ، بیشتر رسوا می شود؛ چراکه دروغی آشکارتر می گوید : «م عجزه نوح !
باری ، با چند نفر از دوستان طلبه ، خدمت امام خویی ، اصول کافی می خواندیم ، ایشان در شرح این حدیث فرمودند : . . . »
او که مدعی است از مرحوم کاشف الغطا اجازه اجتهاد گرفته است ، دروس حوزه را نمی شناسد و می پندارد که در حوزه هی شیعه نیز همچون حوزه هی اهل سنّت ، اجتهاد مسدود است ! همانطور که در حوزه هی اهل سنت صحیح بخاری می خوانند ، در حوزه هی علمیه شیعه نیز به درس اصول کافی می روند !
او نمی داند که در حوزه هی علمیّه ، کتب حدیث به عنوان مرجع و دلیل بری مسائل اعتقادی و فقهی به کار گرفته می شود ، چون غیر قرآن هیچ کتابی درنظر شیعه معصوم و خالی از خطا نیست . احادیث یک به یک ، از جهت سند و دلالت ، بررسی می شود و مانند مرحوم آیت اللَّه خویی رحمه الله نه درسی به عنوان درس اصول کافی داشته اند و نه به احادیث مرسلی مانند حدیث مورد استشهاد این شخص مجهول الهویه ، توجّهی داشته اند تحریف ابزار توهین
.
نویسنده نامعلوم ، تحت عنوان « توهین به امیر المؤمنین علیه السلام » حدیثی را با تحریف و کم و زیاد کردن در عباراتش مستهجن جلوه می دهد و از روی استهزا ، آن را « کارشناسی قضایی » می نامد .
ابتدا مضمون حدیث را می آوریم و آنگاه به تأویل غرض آمیز نویسنده اشاره می کنیم :
در حدیث آمده است : زنی که عاشق مرد انصاری شده بود ، بری به دام افکندنش ، سفیده تخم مرغ را بر دامن لباس میان دو رانش ریخت و نزد عمر آمد و انصاری را متّهم کرد . . . ! عمر تصمیم گرفت مرد انصاری را مجازات کند . انصاری بری بی گناهی خود قسم می خورد و علی علیه السلام نشسته بود .
مرد انصاری از امیر مؤمنان علیه السلام در نجات خود کمک می خواست ، چون زیاد اصرار ورزید ، عمر نظر علی علیه السلام را در این مورد خواست ، علی علیه السلام نظر و رأیش را متوجه سفیده تخم مرغ کرد و فرمود : آب جوش آوردند و بر سفیده تخم مرغ ریختند ، چون سفیده بست ، آن زن رسوا شد و این چنین مجازات از مرد انصاری دفع گردید . کافی ، ج ۷ ، ص ۴۲۲ ، ح ۴
همانگونه که ملاحظه شد ، در این حدیث ، هیچ نکته مستهجنی وجود ندارد ، امّا نویسنده با روح مستهجنی که دارد ، با تعبیرات مسخره گونه ی می گوید :
« حضرت علی – مستشار قضایی عمر بود – بلند شد و بین رانهایش را نگاه کرد . »
دنائت و پستی تا کجا ؟ ! که عبارت : « به سفیده تخم مرغی که بین رانهایش بر دامن لباسش ریخته بود نظر کرد » را چنین تحریف می کند !
هر چند در حدیث هیچ گونه توهینی به امیر مؤمنان علیه السلام وجود ندارد . امّا کارشناس در شیطنت و تزویر اقدام به توهین نموده است . این حدیث را علاّمه مجلسی ازکافی نقل کرده است ودر چاپ و یا استنساخی ، اشتباهی رخ داده وآن اینکه در جمله : « وَصَبَّتِ الْبَیَاضَ عَلَی ثِیَابِهَا بَیْنَ فَخِذَیْهَا » ؛ « و سفیده تخم مرغ را میان دو ران بر لباسش ریخت » ، یک واو افزوده شده « و علی ثوبها و بین فخذیها » آمده ، امّا در پاورقی به این اشتباه تذکّر داده شده ، چون این نویسنده نامعلوم دیده است که اگر به آن توجه کند ، دیگر هیچ زمینه بری شیطنتش باقی نمی ماند ، ازاین رو ، به آن توجهی نکرده است .
مغلطه ی دیگر :
نویسنده ، از زشتی دشنام و سب نسبت به بندگان خدا سوء استفاده کرده ، تحت عنوان : « آموزش دشنام از منبر ؟ ! » ، بدون توجه به آیات قرآن که فرموده است : ( لا یُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلاَّ مَنْ ظُلِمَ . . . ) ؛ نساء : ۱۴۸ « تظاهر به گفتار بد را خدا دوست ندارد ، مگر بری کسی که به او ظلم شده باشد » بدگویی امیر مؤمنان علیه السلام نسبت به یک زن از خوارج را توهین به آن حضرت دانسته با توجه به اینکه خوارج خود را منافقانه – همچون شخصیّت افسانه ی ما – مقدس و متدین معرفی می کردند ، گاه معرفی خباثت و دنائت و آلودگی افراد منافقی همچون آن زن لازم بود .
شاید نویسنده ، آیاتی همچون :
* ( فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ . . . ) ؛ اعراف : ۱۷۶ « مثل او همچون سگ است . »
* یا ( مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْراهَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوها کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ أَسْفاراً . . . ) ؛ – جمعه : ۵ « مثل آنان که تبلیغ تورات را عهده دار شدند ، سپس پایدار نماندند همچون مثل خر است » .
* و یا ( تَبَّتْ یَدا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ ) ؛ مسد : ۱ « بریده باد دو دست أبی لهب بریده باد . »
و . . . را آموزش دشنام می داند ! او نقل دشنام نسبت به خوارج و همکیشانش را قبیح می شمارد ، امّا کار کسانی را که بر فراز منبر رفته ، حضرت علی علیه السلام را دشنام می دادند ، کاری قبیح نمی داند !
کدامیک توهین است ؟
اگر کسی بگوید علی علیه السلام در پاسخ جسارت یک زن از خوارج و نواصب ، او را – به حق – مفتضح کرد ، به مقتضی آیه شریفه : ( لا یُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلاَّ مَنْ ظُلِمَ . . . ) توهین به امیر المؤمنین است ؟ ! امّا آنچه در صحاح اهل سنّت آمده و به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نسبت داده است که آن حضرت به ناحق افرادی را دشنام می دادند ! توهین به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نیست ؟ !
در صحیح مسلم از ابو هریره نقل شده است که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود :
« خدایا ! من از تو عهدی گرفتم که هیچ گاه تخلّف نکنی و آن پیمان این است که من تنها یک بشر هستم ، هر مؤمنی را ( به ناحق ) آزردم ، فحش و دشنام دادم ، لعن کردم ، شَلاّق زدم ، آن را بری وی پاکیزگی و قربت قرار ده ، تا به آن وسیله ، روز قیامت به تو تقرّب جوید ! » صحیح مسلم ، ج ۵ ، ص ۱۶۸ کتاب البر والصله والآداب ۲۵ باب من لعنه النبیّ صلی الله علیه و آله وسلم أو سبه و لیس هو أهلاً لذلک ح ۸۸ ( ۲۶۰۰ ) وح ۸۹ ( ۲۶۰۱ ) تا ح ۹۵
نستجیر باللَّه ، که پیغمبر خدا را ملزم می کند و خدا نباید تخلّف کند !
مگر بشر حق دارد به ناحق فحش دهد یا لعن کند که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم چون بشر است ، حق فحش دادن بی جا را داشته باشد ؟ !
چرا این احادیث ساخته شد ؟
روشن است که این احادیث به وسیله افرادی چون مؤلف وضع گردیده و ایشان خواسته اند با این توهین به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، اثر لعن وسبّ پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را که به امر الهی انجام گرفت ، نسبت به رسوایی دشمنانش بی اثر کنند .
تعجب است ، احادیثِ اختراعی بسیاری را که به ناحق ، نسبت سبّ و شتم و لعن و . . . به پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم داده است – در حالی که او « رَحْمَهٌ لِلْعالَمِینَ » ، « . . . لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ » ، « . . . بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ » و . . . بود – توهین نمی دانند ! تا آن جا که بخاری در صحیح و ادب المفرد و مُسلِم نُه حدیث در صحیح ، احمد هشت حدیث در مسند ، دارمی در سنن ، ابی داود در سنن و بیهقی سه حدیث در سنن خود ، ابن ابی شیبه در المصنف ، صحیح ابن حبّان ، مسند ابن راهویه ، مسند ابی یعلی و بسیاری دیگر از علمی اهل سنّت در کتب حدیث و تفسیر خود ، این احادیث مشتمل بر توهین شنیع را آورده اند .
چگونه است که اینها هتک به ساحت مقدس نبی صلی الله علیه و آله وسلم نیست ؟ ! امّا نسبت رسوا کردن یک زن ناصبی خارجی به امیر المؤمنین علیه السلام توهین به آن حضرت و آموزش دشنام از منبر است ؟ !
بنا بر این ، همانگونه که خداوند متعال به کسانی که مستحق دشنام ولعن هستند ، دشنام و لعن می فرستد ، پیامبر و امیر مؤمنان و مؤمنان نیز از اظهار بی زاری و ابراز تنفّر و انزجار از دشمنان خدا روی گردان نیستند ، امّا نسبت سبّ و لعن و شتم و دشنام به ناحق به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از بزرگترین توهین ها به مقام شامخ آن حضرت است .
معجزه شجاعت و صبر
نویسنده با تعابیری همچون « طناب انداختند ! » و « آیا امیرالمؤمنین علیه السلام تا این حد بز دل و ترسو بودند ؟ » جریان هایی را که پس از پیامبر تحقّق یافت . می خواهد انکار کند .
امّا ماجری پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و معجزه شجاعت و صبر علی علیه السلام را ، با توجه به دو جمله ی که به اتفاق همه مسلمانان؛ اعم از شیعه و سنی ، از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده ، پی می گیریم .
این دو حدیث ، به روشنی بیانگر موقعیّت حضرت علی علیه السلام پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم است :
۱ – « ألا ترضی ان تکون مِنِّی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی إِلاَّ أَنَّهُ لیس نَبِ – یُّ بَعْ – دِی » . صحیح بخاری ، کتاب فضائل أصحاب النّبیّ ، باب ۳۹ مناقب علی بن ابی طالب ح ۲۲۵ و کتاب المغازی ، باب ۱۹۵ غزوه تبوک ، ح ۸۵۷
۲ – « یَکُونُ فِی هَذِهِ الْأُمَّهِ کُلّما کَانَ فِی بَنِی إِسْرَائِیلَ حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ وَ الْقُذَّهِ بِالْقُذَّهِ » . من لا یحضره الفقیه للشیخ الصدوق ، ج ۱ ، ص ۱۳۰ ، ح ۶۰۹ و … و از کتب أهل سنّت سنن الترمذی ، ج ۵ ، باب ۱۸ ، ح ۲۶۴۱ ، ص ۲۶ ؛ تحفه الأحوذی ، ج ۷ ، ص ۳۹۹ ، ح ۲۷۷۹ ، و مستدرک حاکم ، ج ۱ ، ص ۱۲۹ ، و مجمع الزوائد ، ج ۷ ، کتاب الفتن ، باب افتراق الأمم و اتباع سنن من مضی ، حدیث ۱۲۱۰۰ ، ص ۵۱۴ ، و باب فی اتباع سنن من مضی ، حدیث ۱۲۱۰۳ تا ۱۲۱۰۷ ، ص ۵۱۶ و ۵۱۷ و کتاب السّنه ابن ابی عاصم ، رقم ۴۵ ، ص ۲۵ ، و معجم الکبیر الطبرانی ، ج ۶ ، حدیث ۶۰۱۷ ، ص ۲۰۴
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم در این دو حدیث – که با سندهی فراوانی در کتب شیعه و اهل سنت آمده – فرموده است : علی نسبت به من همچون هارون نسبت به موسی است و آنچه از بنی اسرائیل بر هارون در غیاب موسی علیه السلام رخ داده ، همان نسبت به علی علیه السلام از سوی این امّت پیش خواهد آمد . و خداوند آنچه از بنی اسرائیل نسبت به هارون پیش آمده است را در سوره اعراف بیان فرموده است :
« موسی به برادرش هارون گفت : در میان قوم من مرا جانشینی کن و به صلاح عمل کن و راه مفسدان را متابعت نکن . » اعراف : ۱۴۲
پس از چند آیه که انحراف بنی اسرائیل را در نبود حضرت موسی علیه السلام بیان می کند ، جریان بازگشت موسی علیه السلام را چنین آورده است :
« چون موسی به سوی قومش بازگشت ، با خشم و تأسف گفت : پس از من بد عمل کردید ، آیا به سوی عذاب الهی شتافتید ؟ لوح ها را افکند و سر برادرش هارون را گرفت به سوی خود کشید ، ( هارون ) گفت : ی فرزند مادرم ، این قوم مرا ضعیف شمردند و نزدیک بود مرا بکشند ، زبان سرزنش دشمنان را بر من مگشی ، مرا از زمره گروه ستم پیشه به حساب نیاور . » همان ، آیه ۱۵۰
و در سوره « ط – ه » ، سخن موسی با بنی اسرائیل را پس از بازگشت ، چنین نقل می کند :
« پس موسی به سوی قومش بازگشت با خشم و تأسّف فرمود : ی قوم ، آیا پروردگارتان وعده خوبی به شما نداد ؟ آیا زمان بسیار گذشته بود ، یا شما می خواستید غضب خدا بر جمعتان فرود آید ؟ از این جهت ( عهد ) و وعده ی را که بسته بودید تخلف کردید » طه : ۸۶
و پس از آیاتی چند ، سخنان موسی با هارون چنین آمده است :
« فرمود : ی هارون ، هنگامی که دیدی آنان گمراه شدند ، چه چیز مانع و جلودار تو بود که از من تبعیّت کنی ( و با آنان درگیر شوی ) آیا نافرمانی مرا کردی ؟ » همان : ۹۲ و ۹۳
این سخنان را در حالی موسی به هارون می گفت که سر و محاسن هارون را گرفته و می کشید ، از این رو هارون گفت :
« ی فرزند مادرم ، ریش و سرم را ( چنین ) مگیر ، می ترسیدم بگویی میان بنی اسرائیل تفرقه افکندی و سفارش مرا به کار نبستی ! » همان : ۹۴
شاید این نویسنده از خاندان بنی امیّه ، اگر این آیات قرآن را می دید می پرسید : آیا هارون تا این حد ترسو بود ؟ !
او چون می دانست که اگر خواننده به احتجاج طبرسی مراجعه کند ، می فهمد که چگونه جریان موسی و هارون علیهما السلام در مورد پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و علی علیه السلام تکرار شد ! خدعه و تزویر و تحریف او به خوبی فهمیده می شد و او که رسوا است ، رسواتر می گردید ، آنچه را که به طبرسی ( در احتجاج ) نسبت داده ، نشانی نداده است .
مرحوم طبرسی پس از نقل احتجاجات امیرمؤمنان علیه السلام با ابوبکر و عمر و بیان هجوم به خانه و جریان مقدمات شهادت حضرت زهرا علیها السلام چنین می گوید :
« ثمّ انطلقوا بعلیّ علیه السلام ملبباً بحبل حتّی انتهوا به إلی أبی بکر و عمر » .
« سپس علی علیه السلام را در حالی که گریبانش را گرفته بودند ، به شدّت کشان کشان به زور به سوی ابوبکر وعمر بردند . »
و در ادامه – پس از اتمام حجّت علی علیه السلام و ابراز شجاعت و بیان علّت مقابله نکردن با خصم و اثبات حقانیت خود و مورد تهدید قرار گرفتن آن حضرت به قتل – تلاوت علی علیه السلام این آیه شریفه را نقل کرده : ( قالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کادُوا یَقْتُلُونَنِی فَلا تُشْمِتْ بِی اْلأَعْداءَ . . . ) . الاحتجاج للطبرسی ، ج ۱ ، ص ۲۰۹ تا ص ۲۱۶ امّا این نویسنده ناصبی می خواهد با عنوان : « طناب انداختند ! » و پس از نقل ( یا ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کادُوا یَقْتُلُونَنِی .. . ) با آوردن جمله :
« آیا امیر المؤمنین تا این حد بزدل و ترسو بودند ؟ »
این جریان با شکوه و عظمت را ، که شجاعت روحی علی علیه السلام را به نمایش می گذارد ، زشت جلوه دهد؛ شجاعت و عظمتی که بر شجاعت وی در میدان هی جنگ برتری داشت .
نویسنده در ضمن نقل کلمات حضرت فاطمه علیها السلام به امیر المؤمنین علیه السلام – که همچون کلمات حضرت موسی به هارون ، نمایانگر بزرگی فاجعه انحراف از خلافت و اسلام و زمینه ساز بیان حکمت رفتار علی علیه السلام همچون هارون بود – با انتخاب عنوان : « متهم کیست ؟ » و تعبیرهی غلط و مغرضانه در ترجمه کلمات حضرت زهرا علیها السلام مانند :
« خُلق و خوی انسان در تو نیست ! و اینک متهم و غیر قابل اعتماد هستی ! .. . »
کینه خود را نسبت به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ابراز نموده و از دادن نشانی نیز خوداری کرده است .
در جریان حضرت موسی و هارون علیهما السلام با وجود اینکه خود موسی علیه السلام صبر و بردباری را بری عدم تفرقه میان بنی اسرائیل فرمان داده بود ، امّا به دلایلی ، به شدّت با هارون برخورد نمود :
۱ – بری به نمایش گذاشتن اهمیت ، قباحت و شنیع بودن فاجعه؛ «باخشم و تأسف موسی ، سر و ریش هارون را گرفتن و کشیدن » .
۲ – بری به نمایش گذاشتن مخالفت هارون با آن جنایت و انحراف سامری؛ جمله « قوم مرا ضعیف شمردند و نزدیک بود مرا بکشند . » آمده است .
۳ – بری به نمایش گذاشتن پایبندی هارون به سفارش ها و دستورات موسی علیه السلام ؛ جمله « ترسیدم تو بگویی به سخنان من گوش ندادی و بنی اسرائیل را متفرّق و پراکنده کردی آمده تا نشانگر این مطلب باشد که آنچه هارون عمل کرده طبق سفارش موسی بود . »
فاطمه زهرا علیها السلام زمینه ساز جلوه عظمت علی علیه السلام
فاطمه زهرا علیها السلام که پاره تن رسول اللَّه صلی الله علیه و آله وسلم بود ، با کلماتی ، عظمت صبر علی علیه السلام را در عین قدرت به نمایش می گذارد ، تا زمینه ساز بیان عذر علی علیه السلام و مخالفت وی شود .
فاطمه علیها السلام می گوید : همچون متهم درگوشه ی نشسته ی ، توکه شاه بال بازان شکاری را در هم می شکستی ، اکنون ( اجازه می دهی ) تا پرنده بی بال و پرِ ضعیفی ( شب پره ) بر تو جرئت نموده ، خیانت و جسارت کند ! » ۲ . الاحتجاج ، ج ۱ ، ص ۲۸۰ – ۲۸۲
حضرت زهرا علیها السلام با این کلمات ، اوج صبر و بردباری را همراه با شجاعت ، بری حضرت علی علیه السلام ابراز کرد و امیر المؤمنین علیه السلام با خطاب « یا ابنه الصفوه و بقیّه النبوّه » کلام فاطمه را به جی خطاب پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم می پذیرد و چنین پاسخ می دهد : «ف ما ونیت عن دینی و لا أخطأت مقدوری » ؛ « در دینم سستی نکردم و آنچه در توانم بود انجام دادم . » همان
و با سخنان حضرت زهرا علیها السلام کلام پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم « که آنچه در بنی اسرائیل بود؛ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ وَ الْقُذَّهِ بِالْقُذَّهِ ، در این امت رخ خواهد داد » درباره خلیفه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم تفسیر گردید .
فاطمه زهرا علیها السلام زمینه ساز بیان فضایل علی علیه السلام
شگفت است که نویسنده کتاب همواره در صدد است ، فضائلی را که : نقل توهینِ مشرکین و منافقین نسبت به امیر المؤمنین علیه السلام در آن آمده ، از بقیّه حدیث که در فضیلت علی علیه السلام است جدا کند و به عنوان «ت وهینی که در کتب شیعه آمده » ، بازگو نماید .
شاید او اگر می خواست بر ضدّ قرآن چیزی بنویسد ، می گفت : قرآن به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم توهین نموده ، چون در قرآن آمده است : ( إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ ) ؛ « همانا او دیوانه است . » امّا خداوند کلام مشرکان را نقل می کند که ( یَقُولُونَ ) ؛ « می گویند » ( إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ ) تا پس از آن قرآن را توصیف نماید ، ( وَ ما هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ لِلْعالَمِینَ ) ؛ قلم : ۵۱ و ۵۲ «ن یست آن مگر یاد آور بری عالمیان »
در حدیثی هم که تفسیر قمی آورده ، فاطمه زهرا علیها السلام از قول زنان ( مشرک یا منافقِ ) قریش ، مذمّت علی علیه السلام را بازگو می کند ، تا پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فضایل علی علیه السلام را که در معراج دیده و از جبرئیل شنیده بود ، بازگوید .
وقتی حضرت زهرا علیها السلام بدگویی هی زنان قریش را باز گفت . این امر موجب شد تا پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در ردّ سخن آنان بفرماید :
« ی فاطمه ، مگر نمی دانی که خدا به عالم نظر کرد و مرا بر همه مردان عالم به عنوان نبی برگزید و دوباره به عالم نظر افکند و علی را بر همه مردان عالم به عنوان وصی برگزید و سپس به عالم نظر کرد و تو را بر تمام زنان عالم برگزید . ی فاطمه ، چون مرا ( در شب معراج ) به سوی آسمان سیر می دادند . بر سخره بیت المقدس ، بر سدره المنتهی ، بر پایه هی عرش نوشته بود : « أنا اللَّه لا إله إلاّ أنا ، محمّد حبیبی ، أیدته بوزیره ، و نصرته بوزیره » از جبرئیل پرسیدم چه کسی وزیر من است ؟ گفت : علی بن ابی طالب؛ و چون وارد بهشت شدم دیدم ریشه شجره طوبی در خانه علی است . . . »
حدیث طولانی است تا به آنجا می رسد که پیامبر تمام مذمت هی زنان قریش را به عنوان مدح علی علیه السلام بازگو می کند و می فرماید :
« . . . ی فاطمه ، خدا پیامبری نفرستاد ، مگر اینکه ذریّه اش را از صلب خودش قرار داد و خدا ذریّه مرا از صلب علی قرار داد و اگر علی نبود ، بری من ذریّه ی نبود . و حضرت فاطمه عرض کرد : یا رسول اللَّه ، هیچ کس از اهل زمین را بر علی ترجیح نمی دهم . پس پیامبر او را به علی تزویج کرد . ابن عباس گفت : به خدا قسم بری فاطمه همسری ( لایق ) جز علی علیه السلام نبود . » تفسیر قمی ، ج ۲ ، ص ۳۳۷ و ۳۳۸
نویسنده ناصبی تازه کار و بی تجربه ، چون به این حدیث که مملوّ از فضایل علی علیه السلام است می رسد ، تنها سخنان زنان قریش را ذکر کرده و سپس می گوید :
« اگر امیرالمؤمنین علیه السلام داری همین صفات می بود ، حضرت زهرا علیها السلام چگونه به ایشان راضی شد ؟ ! »
گویا مترجم بری اثبات ناصبی بودنش ، کوشیده است تا متن را به گونه ی به فارسی برگرداند که هر چه زشت تر جلوه کند !
وی در این فصل ، به طور پراکنده ، احادیثی را تقطیع نموده و با حیله و نیرنگ و گاهی بسیار احمقانه تفسیر و تأویل کرده تا بتواند هم به اهل بیت علیهم السلام و هم به پیروانشان ( شیعه ) اهانت کند .
فرق میان کتاب رجالی و کتاب حدیثی
نویسنده ، تفاوت میان کتاب رجالی و حدیثی را نمی داند . وی یا به سخنان آنان که مطالب را به او دیکته کرده اند ، توجه نکرده یا عمداً تغافل نموده است .
حدیثی که احیاناً در کتب رجالی آورده می شود ، مضمون و معنی آن ، مراد نیست ، بلکه راهی است بری شناخت راویان ، به همین جهت ائمه رجال شیعه و سنّی ، بری معرفی راویان ، احیاناً احادیث منکره و غیر قابل قبول آنان را نقل می کنند .
چنانکه برخی از علمی رجال اهل سنّت؛ مانند عقیلی و ابن عدی ونسائی و ذهبی و . . . در تراجم ، در ترجمه برخی از راویانی را که ضعیف شمرده اند ، احادیثی از آنان به عنوان احادیث منکر آورده اند .
کتب رجالی بری مطالعه و یا مراجعه به احادیث نیست ، بلکه متخصصین تنها بری بررسی سند احادیث به این کتب مراجعه می کنند .
امّا نویسنده این کتاب ، عمده اشکالاتی را که بر احادیث وارد کرده ، احادیثی است که از رجال کشی نقل می کند .
امّا خوشبختانه وی حتی در این کتاب ها نیز کمتر توانسته است چیزی پیدا کند که اشکال غیر قابل جواب داشته باشد .
او که به یقین ، نه نجف را دیده و نه آیت اللَّه خویی رحمه الله را ، خود را یکی از همکاران آن مرحوم در تألیف کتاب « معجم رجال الحدیث » معرفی می کند .
جالب است که او حتّی نام کتاب را درست نمی داند و از آن ، به جی «م عجم رجال الحدیث » « معجم رجال الشیعه » نام می برد و در بیان همکاری خود با آقی خویی به دروغ می گوید :
« روایات را از میان کتاب ها جمع آوری می کردم . »
او نفهمیده است که ، معجم رجال الحدیث ، مجموعه روایی نیست تا لازم باشد کسی روایات آن را جمع آوری کند ، بلکه در کتب رجالی ، از شرح حال راویان حدیث بحث می شود . نادانی او موجب گردیده است تا بإ؛؟؟ دروغ دیگری سند رسوایی خود را امضا کند .
و چون با آنچه تا اینجا نوشتیم ، مشت نویسنده تازه کار باز شد ، دیگر نیازی به ردّ اراجیف دیگر وی که در این فصل آورده ، نمی بینم .

* * *

فصل سوم
ازدواج موقت

گردآورنده یا نویسنده کتاب ، بحث ازدواج موقت را با لحنی تمسخرآمیز مطرح می کند ، در حالی که به اتفاق همه مسلمانان؛ اعم از شیعه و سنی ، ازدواج موقت یا متعه و صیغه ، یکی از احکام اسلام بوده که آیه قرآن و احادیث رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بر آن دلالت دارد .
برخی از مسلمانان معتقدند که این حکم الهی نسخ گردیده ، لیکن صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و گروهی از تابعین و جمعی از علمی اهل سنت و همه علمی شیعه ، قائل به عدم نسخ این حکم الهی هستند .
او نمی داندکه هتک واستهزی احکام الهی ، هر چند نسخ شده باشد ، موجب کفر است ! و یا چون از ابتدا مسلمان نبوده ، باکی از سخنان کفرآمیز ندارد .
قرآن و ازدواج موقت
( فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ . . . ) ؛ نساء : ۲۴ « پس زنانی را که متعه می کنید ، واجب است مهر آنان را بپردازید . » ، دلالت این آیه به طوری واضح و آشکار است که هرکس آن را دیده و تلاوت کرده باشد ، بی تردید می داند که متعه یکی از احکام قرآن است .
به همین جهت ، طبق آنچه در منابع اهل سنت آمده ، چون کسی از ابن عباس ، از حکم متعه پرسید ، با تعجب گفت : مگر قرآن نخوانده ی ؟ ! مگر سوره نساء را تلاوت نکرده ی ؟ ! مگر آیه : ( فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ . . . ) « اِلی أَجَلٍ مُسَمّی » را نخوانده ی ؟ ! قابل توجه است که ابن عباس ، جمله تفسیری « الی اجل مسمی » ؛ « تا مدت تعیین شده » را – که ظاهراً از پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله وسلم شنیده بود – همراه آیه خواند و به آن کس که مسأله پرسیده بود ، گفت : تو هم چنین بخوان . به تفاسیر اهل سنت از آن جمله تفسیر جامع البیان ، ج ۴ ، ص ۱۲ – ۱۳ ، دارلفکر و تفسیر الکشف و البیان ، ج ۳ ، ص ۲۸۶ و… مراجعه کنید.
پیامبرصلی الله علیه و آله وسلم و ازدواج موقت
احمدبن حنبل روایتی با سند نقل می کند که ابن عباس گفت : پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم متعه فرمود . عروه بن زبیر گفت : ابوبکر و عمر از متعه نهی کرده اند . ابن عباس گفت : من می گویم : پیامبر چنین فرمود ، او می گوید : ابوبکر و عمر نهی کرده اند ! مسند احمد بن حنبل ، ج ۱ ، ص ۳۳۷
ذهبی نیز به سند خود حدیث فوق را از ابن عباس نقل کرده است . سیر اعلام النبلاء ، ج ۱۵ ، ص ۲۴۳
احادیث فراوانی از اهل سنت در جواز متعه آمده که از آن جمله است :
جابر بن عبداللَّه انصاری گوید : منادی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم بیرون آمد و گفت : پیامبر به شما اجازه داده اند که متعه و ازدواج موقّت کنید . صحیح مسلم ، کتاب النکاح ، باب ۳ باب نکاح المتعه ، ح ۱۳ و ۱۴ ، ج ۳ ، ص ۱۹۳
فخر رازی می گوید : علما در این سخن اتفاق دارند ، که متعه در صدر اسلام مباح بوده است . تفسیر فخر رازی ، ج ۱۰ ، ص ۴۹
در ادامه بحث نیز بار دیگر تأکید می کند : امّت اجماع کرده اند ، که نکاح متعه در اسلام جایز بوده و هیچ کس در این مسأله مخالفتی نکرده است . همان ، ص ۵۲
صحابه رسول خداصلی الله علیه و آله وسلم و ازدواج موقت
اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم متعه را با استناد به قرآن و سنّت رسول صلی الله علیه و آله وسلم جایز دانسته ، به آن عمل می کردند .
در صحیح مسلم آمده است : شخصی از ابن عباس حکم متعه نساء را پرسید ، وی فتوا به جواز داد . صحیح مسلم ، ص ۱۹۷ – ۱۹۸
آری ، متعه میان اصحاب رواج داشته است .
جابر بن عبداللَّه می گوید : ما ، در زمان پیامبر و ابوبکر و عمر متعه می کردیم ، تا اینکه روزی عمر از آن نهی کرد . صحیح مسلم ، کتاب النکاح باب ۳ النکاح المتعه ، ح ۱۵ و ۱۶ ، ج ۳ ، ص ۱۹۳ و۱۹۴
نور الدّین هیثمی از ابی سعید خدری نقل کرده که وی گفت : ما ، در زمان رسول اللَّه متعه می کردیم و این حدیث را احمد و بزار نقل کرده اند و سند احمد بن حنبل صحیح است . مجمع الزوائد ، ج ۴ ، ص ۴۸۵ باب النکاح المتعه ، ح ۷۳۸۳
حتی فرزندانِ برخی از صحابه ، از متعه بودند؛ مانند عروهبن زبیر ، چنانکه عبدالرّزاق در کتاب المصنّف گوید : عروه به ابن عباس گفت : آیا از خدا نمی ترسی که متعه را جایز می دانی ؟ ابن عباس گفت : از مادرت بپرس (ک نایه از اینکه تو خود متعه زاده ی ، چرا چنین می گویی ) . عروه گفت : ابو بکر و عمر متعه نمی کردند . ابن عباس گفت : تا عذاب خدا بر شما نازل نشود دست از این حرف ها بر نمی دارید . من از رسول اللَّه صلی الله علیه و آله وسلم بری شما حدیث می گویم و شما از ابوبکر و عمر ؟ ! سیر اعلام النبلاء ، ج ۱۵ ، ص ۲۴۳ پاورقی ۱ و می گوید و رجاله ثقات .
عروه بن زبیر زاده ازدواج موقّت و متعه ی است که در زمان خلافت عثمان واقع شد؛ چون او متولد سال ۲۳ و یا ۲۹ هجری است . سیر اعلام النبلاء ، ج ۴ ، ص ۴۲۲
ابن حزم نام گروهی از اصحاب را که متعه را جایز می دانستند ، آورده است ، از جمله آنها است :
اسماء بنت ابی بکر
جابر بن عبداللَّه
ابن مسعود
ابن عباس
معاویه بن ابی سفیان
عمرو بن حریث
ابو سعید خدری
سلمه بن امیّه
معبد بن امیه المحلی ، ج ۹ ، ص ۵۱۹ ، مساله ۱۸۵۴
و بغدادی در المحبر ، زید بن ثابت انصاری ، سلمه بن اَکوع اَسلمی و عمران بن حصین خزاعی را نیز جزو کسانی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم می شمرد که متعه را جایز می دانستند . المحبر ، ص ۲۸۹
و حتی برخی گفته و نسبت داده اند که : عمر خود اگر دو شاهد عادل را بر آن گواه نگیرند آن را جایز نمی دانست و متعه را با حضور دو عادل جایز می شمرد . المحبر ، ص ۲۸۹
تابعین و ازدواج موقت
ابن حزم گوید : از تابعین طاووس و عطا و سعیدبن جبیر و سایر فقهی مکّه ، متعه را جایز می دانستند . و . المحلی ، ج ۹ ، ص ۵۲۰
و نیز می گوید : سعید بن جبیر هرگاه به مکّه می آمد ، متعه می کرد .
قرطبی نیز می گوید : تمام پیروان ابن عباس ، از اهل مکّه و یمن ، متعه را تجویز می کنند و آن را مذهب ابن عباس می دانند . تفسیر قرطبی ، ج ۵ ، ص ۱۳۳
بزرگان علمی اهل سنت و ازدواج موقت
بسیاری از فقها و محدّثان اهل سنّت نیز قائل به جواز متعه بوده اند که از آن جمله این نظریه را به امامان دو مذهب ، از مذاهب اهل سنّت ، نسبت داده اند :
۱ – مالک بن انس ، امام مالکیان
سرخسی در المبسوط ، المبسوط ، ج ۵ ، ص ۱۵۲ و زرقانی در شرح الزرقان ، شرح الزرقانی، ج ۳، ص ۱۵۵ و مرغینانی در الهدایه فی شرح البدایه ، الهدایه فی شرح بدایه المبتدی، ج ۱، ص ۱۹۰ و ابن الهمام در شرح فتح القدیر شرح فتح القدیر ، ج ۳ ، ص ۱۵۳ و قرطبی در جامع احکام القرآن تفسیر قرطبی ، ج ۵ ، ص ۱۳۳ جواز متعه را به مالک بن انس نسبت داده اند .
۲ – احمد بن حنبل پیشوی حنبلیان
ابن قدامه در المغنی ، از مقدسی نقل می کند که متعه مکروه است نه حرام؛ زیرا در این باره ، ابن منصور از احمد بن حنبل پرسید ، پس او گفت : اگر از آن پرهیز شود بیشتر دوست دارم ، ظاهر این کلام کراهت است نه حرمت . المغنی ، ج ۶ ، ص ۶۴۴
برخی از محدّثان اهل سنّت در این باره راه افراط رفته اند .
۳ – عبدالملک بن جریج اموی
وی شیخ واستاد بخاری است وذهبی او را مهم شمرده ، گوید : او یکی از اعلام ثقات ، بلکه امام و علاّمه و حافظ و شیخ حرم و . . . بود و اوست :
« أوّلُ مَنْ دَوّن العلْمَ بِمَکّهَ » ؛ « نخستین کسی که در مکّه علم را تدوین کرد . » .
« وَ کانَ مِنْ بُحُور الْعِلْم » ؛ « او از دریاهی علم بود . »
او می افزاید : همه علمی رجال بر وثاقت وی اتفاق نظر دارند .
ابن جریج کسی است که احادیث او به طور گسترده ی در صحاح ششگانه اهل سنّت ، مسند احمد بن حنبل و معجم طبرانی نقل شده است . وی نه تنها قائل به جواز متعه بود ، بلکه در این امر افراط می کرد .
شافعی می گوید : وی نود زن متعه داشت ! ذهبی نیز گفته است : هفتاد متعه داشته است !
ابن جریج ، در فهرستی ، نام زنانی را که وی با آنان ازدواج موقت و متعه انجام داده بود ، آورده است سیر اعلام النبلاء ، ج ۶ ، ص ۳۳۱ تا ۳۳۲ و تاریخ بغداد ، ج ۷ ، ص ۲۵۵ تا فرزندانش آنان را بشناسند و در ازدواج های شان اشتباهی صورت نگیرد .
نویسنده کتاب بری این که به شیعه و احادیث اهل بیت هتک کند ، با کمال وقاحت و جسارت با سخنانی زشت و ناخوشایند و متناسب با شخصیت خودش ، به قرآن و احادیث و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و صحابه و گروهی از تابعین و فقهی اهل سنت هتک نموده و با این کار ، خود را بهتر شناسانده است . او با این عمل نشان داده است که شخصی است بی سواد ، بی شخصیت ، بی شرم و حیا . نه تنها با فرهنگ شیعه آشنایی ندارد ، که با فرهنگ سایر مسلمانان نیز بیگانه است .
او به واسطه بی اعتقادی به اسلام و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و خدا ، از هتک به احکام الهی هیچ باکی ندارد .
به هر صورت ، در این مطلب که « متعه یکی از احکام مسلّم اسلام بوده » هیچ تردیدی نیست ، تنها چیزی که برخی از اهل سنّت در اوائل امر گفته اند و اکنون در میان آنان رواج یافته ، نسخ این حکم الهی است .
در حکم متعه ، اقتضی نسخ نیست
پس از اینکه به ضرورت و دلایل قطعی ، جواز متعه و ازدواج موقّت در اسلام ثابت شد ، در صورتی می توان حکم به نسخ این حکم الهی کرد که دلیل قاطع دیگری نسخ را ثابت کند ، امّا هیچ دلیلی که بتواند نسخ را ثابت کند ، و لو در منابع حدیثی اهل سنّت ، بر اساس مبانی اهل سنت نیز یافت نمی شود .
احادیث شیعه امامیّه نه تنها بر نسخ دلالت نمی کند ، که بر تداوم آن ، تا روز قیامت تأکید دارد .
احادیث اهل سنت چهار دسته اند :
دسته نخست : احادیثی است که دلالت بر تشریع حکم متعه می کند . این احادیث از گروهی از صحابه نقل شده است ، از عبداللَّه بن عمر و جابربن عبداللَّه انصاری و سلمه بن اکوع و ابن عباس ، که پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم متعه را اجازه داده اند . احادیث ۱۲ و ۱۳ و ۱۴ و ۱۵ از باب نکاح متعه در صحیح مسلم از این مطلب حکایت می کند . در برخی از این احادیث آمده است که : این حکم را از طرف پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به طور رسمی اعلان کرده اند؛ « خَرَجَ عَلَینا مُنادی رَسولُ اللَّه » .
دسته دوم : احادیثی است که دلالت دارد : این حکم از احکامی است که قابل نسخ نیست؛ مانند حدیث اوّل و دوّمِ همین باب در صحیح مسلم که در این احادیث به آیه شریفه زیر استناد شده است :
( یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَیِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَکُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ ) . مائده : ۸۷
« ی کسانی که ایمان آورده اید ، امور پاکیزه را که خدا بر شما حلال نموده ، بر خود حرام نکنید . . . »
آیه کریمه دلالت دارد که : متعه از طیّبات است و خداوند آن را حلال نموده و همیشه حلال خواهد بود و کسی حق حرام کردن آن را ندارد و تحریم آن تجاوز به حکم الهی است .
دسته سوم : احادیثی که دلالت می کند : متعه در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نسخ نشده و حکم آن پس از پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم همچنان باقی بوده است .
مانند : احادیث ۱۵ ، ۱۶ و ۱۷ از باب نکاح متعه صحیح مسلم که با صراحت دلالت می کند : در زمان ابو بکر و عمر نیز به این حکم عمل می شد تا اینکه عمر از آن نهی کرد .
و همانطور که پیشتر گذشت ، اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به اتفاق این نظریه را داشته اند ، حتی مسند احمد نقل می کند که عمر گفت : متعه سنّت رسول خدا است . مسند احمد بن حنبل ، ج ۱ ، ص ۴۹
ساختگی بودن روایات نسخ متعه
دسته چهارم : احادیثی است که بر نسخ حکم متعه دلالت می کند و این احادیث از دو نفر از صحابه نقل شده است : ۱ – علی علیه السلام ۲ – سبرهبن معبد الجهنی .
* از علی علیه السلام نقل کرده اند که فرمود : پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم ما را از متعه نهی کرد؛ مانند ، حدیث ۲۹ ، ۳۰ ، ۳۱ و ۳۲ باب نکاحِ متعه صحیح مسلم .
با توجه به این که امیر مؤمنان علیه السلام به یقین از کسانی بودند که متعه را جایز می دانستند ، این احادیث بی شک ساختگی است و بر ساختگی و جعلی آن شواهد دیگری وجود دارد که خواهد آمد .
* احادیث ۱۹ ، ۲۰ ، ۲۱ ، ۲۲ ، ۲۳ ، ۲۴ ، ۲۵ ، ۲۶ ، ۲۷ و ۲۸ را سبرهبن معبد الجهنی نقل کرده که در باب نکاح المتعه صحیح مسلم آمده است . جز این ، حدیث دیگری از سبره سراغ نداریم . تنها کسی که از او این حدیث را نقل کرده ، فرزندش ربیع است و می توان گفت : صحابی بودن سبره ، تنها با همین حدیث ثابت شده است؛ یعنی اصلاً روشن نیست که سبره رسول اللَّه صلی الله علیه و آله وسلم را دیده باشد .
با وجود این ، احادیث این دسته ( چهارم ) ، با احادیث دسته دوم و سوم معارض است و با توجه به اینکه راویان آن احادیث ، اشخاصی چون جابربن عبداللَّه انصاری و ابوسعید خدری و عبداللَّه بن عمر و عبداللَّه بن مسعود ( که از بزرگان صحابه و مکثر در حدیث بوده ) و نیز خود عمر و . . . هستند ، به طور مسلم ، بر حدیث سبره مقدم است و نمی توان به خاطر نقل سبره ، از نقل آن همه صحابه گذشت؛ زیرا عادتاً محال است که در میان اصحاب ، حکم تحریم متعه را تنها سبره شنیده باشد .
خطبه ی که تنها یک نفر آن را شنید !
آیا چنین چیزی ممکن است پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم خطبه ی ایراد کنند و غیر از سبره کس دیگری از صحابه آن را نشنیده باشد .
با جرأت می توان گفت که جعل احادیث تحریم متعه ، تنها بری توجیه تحریم عمربن خطاب بوده که در احادیث مختلف با طرق گوناگون ثابت شده است؛ از آن جمله روایتِ ۱۶ و ۱۷ صحیح مسلم است که در آنها آمده است : « حتّی نَهی عَنْه عُمَر » و « ثُمَّ نَهانا عَنْهُما عُمَر » .
البته حدیث دیگری نیز از سلمهبن اکوع در تحریم متعه نقل شده است . با توجه به اینکه سلمه از کسانی است که متعه را جایز می دانست ، طبعاً ، این حدیث هم موضوع می باشد .
نویسنده ، بری اینکه این حکم الهی را زشت نشان دهد ، کوشیده است با دروغ پردازی و افسانه سرایی ، واقعیت این حکم را پنهان کند و آنگاه با بی خبری از احکام نکاح در اسلام؛ اعم از مذهب شیعه و سنی ، بسیاری از احکام نکاح را به استهزا و تمسخر بگیرد و حال آنکه آن احکام ربطی به متعه نداشته است .
از این رو ، ابتدا به طور فشرده به احکام متعه اشاره می کنیم ، آنگاه پرده از خیانت و رذالت و جهل و غرض ورزی نویسنده برمی داریم .
خداوند در قرآن کریم ، دو نوع نکاح و ازدواج تشریع کرده است ، که در بیشتر احکام ، با یکدیگر مشترک اند؛ « ازدواج دائم » و « ازدواج موقت » شرایط مشترک ازدواج :
.
۱ . اجری صیغه عقد ۲ . اذن ولی ۳ . تعیین مهریه ۴ . نگهداشتن عدّه پس ازجدایی ۵ . تساوی عدّه وفات ۶ . الحاق فرزند ۷ . حقّ حضانت مادر ۸ . ولایت پدر ۹ . محرمیت هی حاصل از عقد ۱۰ . حرمتهی حاصل از عقد ۱۱ . جایز نبودن ازدواج با دو خواهر ، به طور هم زمان ۱۲ . وجوب نفقه فرزند از متعه ۱۳ . کفویّت از جهت اسلام و کفر ۱۴ . عدم شرط سن در عقد ۱۵ . سنّ جواز مقاربت ۱۶ . وجوب تمکین زن ۱۷ . عدم جواز ترک مقاربت بیش از چهار ماه .
تنها در سه شرط عقد دائم با متعه تفاوت دارد :
۱ . متعه از شوهرش ارث نمی برد .
۲ . نفقه بر شوهر واجب نیست .
۳ . احتیاج به طلاق ندارد ، بلکه با تمام شدن مدت ، از یکدیگر جدا می شوند .

* * *

این عالم افسانه ی ، که به دروغ مدعی است شاگرد مرحوم علاّمه کاشف الغطا بوده ، ادعا می کند که افتخار شاگردی آیت اللَّه شهید سید محمدباقر صدر را نیز داشته است ! یعنی زمانی که سید محمد باقر صدر طفل بوده ، او به درس مرحوم کاشف الغطا می رفته است و تحصیل را همچنان ادامه داده تا مرحوم آیت اللَّه صدر بزرگ شده و مراحل علمی را طی نموده و این آیه اللَّه افسانه ی در درس وی نیز حضور یافته است ! امّا با اینهمه ، او هیچ گاه از احکام ازدواج و نکاح آگاه نشده و این اراجیف را به هم بافته است !
وی عنوان هایی را به جهت استهزا آورده است؛ مانند : « شرط ایمان ! » با علامت تعجب ، امّا باید گفت :
اعتقاد « بما أنزل اللَّه » شرط ایمان است
آری ، یکی از شرایط ایمان ، اعتقاد « بِما أَنْزَلَ اللَّه » است و انکار حکمی از احکام خداوند ، که در قرآن آمده و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بر آن تأکید نموده و صحابه و اهل بیت پیامبر علیهم السلام به آن معتقد بوده اند – چنانکه گذشت – با ایمان منافات دارد .
ثواب مقابله با بدعت
نویسنده – که از فضل خدا غافل است – برخی از احادیث وارد شده در ثواب متعه را آورده و با استهزا ، به آنها عنوان : « ثواب صیغه » داده است .
او نمی داند که در احادیث و روایات شیعه و سنی ، بری نکاح ، ثواب هی بسیاری نقل شده و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود : « النِّکاحُ سُنَّتِی وَ مَنْ رَغِبَ عَنْ سُنَّتِی فَلَیْسَ مِنِّی » . روشن است که متعه یکی از مصادیق و انواع نکاح است و ممکن است بری آن ثواب هی ویژه ی نیز ذکر شده باشد .
نا گفته نماند که : آیاتی در قرآن کریم و احادیثی در کتب حدیث سنّی و شیعه ، در ثواب اعمال وجود دارد که بری ناآگاهان به فضل الهی ، مایه تعجب است و اگر مانند نویسنده ، ایمانی هم نداشته باشند ، آن را به تمسخر می گیرند؛ مانند : آیه شریفه :
( مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ کَمَثَلِ حَبَّهٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَهٍ مِائَهُ حَبَّهٍ وَ اللَّهُ یُضاعِفُ لِمَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ ) . بقره : ۲۶۱
« آنان که اموالشان را در راه خدا انفاق می کنند ، مانند دانه ی گندم است که هفت خوشه از آن می روید و هر خوشه ی صد دانه ( یعنی هفتصد برابر ) می شود و خداوند بری هرکس که بخواهد دو چندان می کند . »
کسی که قرآن را باور دارد و با آیاتی چون آیه فوق آشنا است ، هیچ گاه از روایتی مانند سخن امام باقر علیه السلام تعجب نمی کند و آن را به باد تمسخر نمی گیرد .
در روایتی آمده است که راوی از امام پنجم علیه السلام پرسید :
« آیا متعه ثواب دارد ؟ فرمود : اگر به قصد رضی الهی و مخالفت با کسانی باشد که این حکم الهی را انکار کرده اند ، چنین کسی با همسرش سخنی نمی گوید ، مگر اینکه خدا بری او حسنه ی می نویسد و دست به سوی او دراز نمی کند جز آنکه بری او حسنه ی می نویسد و چون با او نزدیکی کند خدا گناهی از او بیامرزد و چون غسل کند آب از هر مویی که بگذرد ، خداوند گناهی از او می آمرزد » . من لا یحضره الفقیه ، ج ۳ ، ص ۲۹۵ ، ح ۱۸
نویسنده با این دروغ پردازی ها می خواهد زمینه هتک به حکم الهی را فراهم آورد ، ازاین رو ، با وقاحت تمام ، آنچه را خدا فرموده و حتی در احادیث اهل سنّت نیز آمده ، که پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم به آن عمل کرده اند و نیز اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم – به دلالت روایات متواتر – در زمان آن حضرت بلکه بعد از او ، عمل نموده اند را ، با تعبیراتی چون : « فعل پستی » ، « عمل زشتی » یاد می کند ! و بدینوسیله زشتی و وقاحت خود را آشکار می نماید . او تصوّر می کند که جواز ازدواج بری خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و یا زنان سادات ، هتک به آن ها است !
شاهدی دیگر بر بی خبری
نویسنده تحت عنوان « سنّ صیغه » می گوید :
« این را هم بدانید که بری زن صیغه شونده شرط نیست که به سن بلوغ رسیده باشد ، بلکه دختر ده ساله را نیز می توان صیغه کرد . »
او بری چندمین بار نشان می دهد که از مسائل ابتدایی مذاهب اسلامی بی خبر است :
اولاً : او نمی داند ، که فرقی نیست میان عقد ازدواج دائم و موقّت ، در عدم شرط سن .
ثانیاً : در نظر مشهور فقهی اسلام ، زن در ۹ سالگی بالغ می شود و دختر ده ساله بالغ است .
ثالثاً : در مقاربت ، سن بلوغ؛ یعنی ۹ سالگی شرط است ، چه در دائم و چه در موقت و متعه .
بهترین شاهد و دلیل بری این حکم الهی ، ازدواج پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم با عایشه است که ازدواج در سن شش سالگی و مقاربت در سن نه سالگی انجام گرفت . سیر اعلام النبلاء ، ج ۲ ، ص ۱۳۵
رابعاً : هیچ یک از فرق اسلامی؛ اعم از شیعه و سنی ، استمتاع و لذت جویی قبل از بلوغ را حرام ندانسته اند ، مگر اینکه مستلزم مفسده دیگری باشد ، بلکه استمتاع از دختر رشید ، قبل از بلوغ ، که می خواهند با وی بعد از بلوغش عروسی کنند ، بری آشنایی با مسائل زناشویی ، گاه لازم و ضروری است .
بعضی از مفاسد تحریم متعه :
نویسنده ، آنچه مناسب بود به عنوان « مفاسد بدعت تحریم متعه » ذکر شود ، به عنوان « مفاسد متعه » آورده و می گوید :
« ۱ – مخالف با نصوص شرعی است . . . » .
پیشتر روشن شد که تحریم متعه ، مخالف آیه قرآن و عمل رسول خدا و اصحاب پیامبر و احادیث صحیح در منابع شیعه و سنّی است .
« ۲ – این دیدگاه باعث شده که روایات دروغینی ساخته شود و . . . » .
مشخص شد که بدعتِ تحریم متعه موجب گردید تا احادیثی بری توجیه آن ساخته شود ، که شواهد وضع در آنها آشکار و روشن است .
« ۳ – در این روایات حتی صیغه با زن شوهر دار . . . جایز دانسته شده است » .
این روایات کجاست ؟ این دروغ بزرگ حاکی از عناد و دشمنی او با اسلام و مسلمین و حرص وی در ضربه زدن به جامعه اسلامی است .
« ۴ – پدران و دیگر اولیی خانواده نیز نمی توانند بر دختران باکره شان مطمئن باشند » .
با شرط اذن اولیا در ازدواج؛ اعم از موقت و دائم ، این حکم الهی هیچ زیانی به کانون خانواده وارد نمی کند ، بلکه متعه می تواند جلو بسیاری از گناهان و مفاسد دوران نامزدی را بگیرد ، به این صورت که با اذن ولی دختر ، قبل از ازدواج دائم ، داماد بری مدّتی عروس را متعه می کند ، به شرط عدم همخوابی ، تا در آن دوران با هم بهتر آشنا شوند و با احراز توافق اخلاقی ازدواج صورت گیرد .
اگر جامعه اسلامی به بدعت « تحریم متعه » پایبند باشد ، یا باید دختر و پسر بدون شناخت با یکدیگر ازدواج کنند و یا مدتی با روابط نا مشروع با هم تماس وآمدوشد داشته باشند؛ چنانکه بسیاری ازجوامع به چنین وضعی آلوده است . افزون براین ، دراین امر چه فرقی است میان عقد دائم و متعه ؟
« ۵ – اکثر آقایانی که صیغه می کنند بری خودشان اجازه می دهند . . . » .
این ، دروغی است آشکار ، احکام الهی بری همگان یکسان است .
« ۶ – صیغه نه گواه دارد و نه اعلان ، و نه رضایت سرپرست زن شرط است . . . »
گواه در ازدواج یا طلاق ؟
نویسنده بیچاره ، که هیچ به احکام اسلام و تشیّع آشنایی ندارد ، گمان می کند که تنها ازدواج موقت نیاز به گواه و شاهد ندارد ، او نمی داند که طبق مذهب شیعه و احادیث صحیح و مسلّم ، در عقد ازدواج گواه و شاهد لازم نیست و تنها طلاق باید حتماً در حضور دو شاهد عادل اجرا شود .
این امر مانع بسیاری از مفاسد و موجب استحکام کانون خانواده می شود .
اسلام نسبت به ازدواج ، تسهیل نموده است تا کسی مبتلا به زنا نشود . ازدواج یک ضرورت است . گاه زن و مردی در جایی هستند که دو شاهد عادل وجود ندارد ، طبیعی است که هیچ مانعی بری ازدواج آنان نیست ، هر دو بالغ ، رشیدند و ولی زن هم بر امر او نظارت دارد و اذن می دهد . اگر ازدواج نکنند به حرام می افتند .
شرط دو گواه ، موجب مفسده وبه گناه افتادن آنان می گردد . به عکس ، زن و شوهری که داری چند فرزند هستند؛ اگر شوهر بتواند با یک عصبانیّت همسرش را طلاق دهد ، به راحتی کانون خانواده از هم می پاشد و زن و فرزندان به بدبختی و فساد کشیده می شوند ، ازاین رو ، اسلام بری تحکیم کانون مقدس خانواده ، در طلاق گواهی دو شاهد عادل را شرط دانسته تا اوّلاً : در زمانی که بری یافتن شاهد جستجو می کنند عصبانیّتها فروکش کند و از این اقدام نا مقدس منصرف شوند .
ثانیاً : گواهان عادل آنان را نصیحت و از این کار ناپسند باز دارند .
« ۷ – صیغه راه را بری زنان و مردان اوباش باز کرده » .
ابن عباس و امیر مؤمنان علیه السلام این مفسده را « مفسده تحریم متعه » دانسته اند .
این مطلب در بسیاری از منابع حدیثی اهل سنّت و شیعه آمده است . ما تنها به چند نمونه از منابع اهل سنت بسنده می کنیم :
عبد الرزّاق صنعانی ( متوفّی ۲۱۱ ) ، ابن شبّه ( متوفّی ۲۶۲ ) ، قرطبی در تفسیرش و سیوطی در درّالمنثور از ابن عباس نقل می کنند که گفت :
« متعه نبود مگر رحمتی از خداوند متعال که بر امّت محمد صلی الله علیه و آله وسلم قرار داده شد ، اگر عمر از آن نهی نمی کرد ، هیچ کس مرتکب زنا نمی شد مگر انسان شقی » . المصنّف ، ج ۷ ، ص ۴۹۷ ، ح ۱۴۰۲۱ ؛ تاریخ المدینهالمنوّره ، ج ۲ ، ص ۷۲۰ ، شرح معالم الآثار ، ج ۳ ، ص ۲۶ ، الجامع لأحکام القرآن ، ج ۵ ، ص ۱۳۰ و الدرّالمنثور ، ج ۲ ، ص ۴۸۷
عبدالرزّاق همچنین می گوید : ابن جریج ( استادِ بخاری ) گفت :
« کسی که مورد تصدیق من است ، مرا خبر داد که علی علیه السلام در کوفه فرمود : اگر ری عمر بن خطاب قبل از من نبود ، من به متعه امر می کردم آنگاه هیچ کس زنا نمی کرد مگر شقی » . المصنّف ، ج ۷ ، ص ۵۰۰ ، ح ۱۴۲۹و متقی هندی در کنزالعمال ، ج ۱۶ ، ص ۵۲۲ حدیث ۴۵۷۲۸
و طبری آورده است که علی علیه السلام فرمود :
« اگر عمر از متعه نهی نکرده بود ، هیچ کس زنا نمی کرد مگر شقی » . تفسیر جامع البیان ، ج ۴ ص ۱۳
مضرّات تحریم حکم خدا؛ ازدواج موقت ، بیش از این ها است ، امّا ما به جهت اختصار ، به همین مقدار بسنده می کنیم .
اقامه برهان بر صادر نشدن تحریم متعه در خیبر
نویسنده ذیل عنوان « تأویل بی دلیل » می گوید :
« از امام خویی پرسیدم که درباره فرموده امیرالمؤمنین در تحریم متعه در روز خیبر چه می فرمایید ؟ »
وی با تکرار ذکر نام آیت اللَّه خویی ، می خواهد بر حضور خود در نجف و آگاهی از مبانی شیعه تأکید کند ، غافل از این که او هر چه دست و پا بزند بیشتر در لجن فرو می رود و رسواتر می گردد ، روشن است که سؤال و جوابی وجود نداشته است .
امّا این دروغ پرداز بر تحریم صیغه در روز خیبر تأکید دارد ، غافل از این که بسیاری از علمی اهل سنت بر صادر نشدن این حدیث از پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم برهانی اقامه کرده اند ، که سخن چند نفر از آنان را می آوریم :
۱ – ابن قیّم جوزیّه می گوید : « ولم تحرم المتعه یوم خیبر » زاد المعاد ، ج ۳ ، ص ۲۹۸ در روز خیبر متعه حرام نگردید و بعد دلیل این مطلب را ذکر می کند و می گوید :
اصحاب در خیبر ، زنان یهودی را متعه نمی کردند و نه مجاز بودند که با زن یهودی ازدواج موقّت کنند و هیچ کس در این جنگ این مطلب را نقل نکرده و سخنی از متعه در آن نبوده؛ نه فعلش و نه تحریمش . و قصه خیبر لم یکن فیها الصحابه یتمتّعون بالیهودیات ، و لا استأذنوا فی ذلک رسول اللَّه صلی الله علیه و آله وسلم و لا نقله احد قط فی هذه الغزوه ، ولا کان للمتعه فیها ذکر البته ، لا فعلاً و لا تحریماً. همان ، ص ۲۹۹
و نیز می گوید : در خیبر زنان مسلمان نبودند و تنها زنان یهود بودند و هنوز ازدواج با زنان اهل کتاب جایز نشده بود و پس از آن در سوره مائده جایز شد . همان ، ص ۳۹۷
پس زمینه ی بری تحریم متعه وجود ندارد و احادیثی که به علی علیه السلام نسبت داده شده ، همان طور که قبلاً گفتیم ، مسلّماً ساختگی است .
۲ – سهیلی گوید : توجه شما را به اشکالی که در حدیث نهی از نکاح متعه در روز خیبر وارد است ، جلب می کنم و آن چیزی است که هیچ یک از تاریخ نویسان و سیره نگاران آن را نمی شناسند . همان ، ص ۳۹۷
۳ – ابن عبد البرّ این مطلب – عدم تحریم متعه در خیبر – را به اکثر مردم نسبت می دهد . و . فتح الباری ، ج ۹ ، ص ۷۳
دزد حرفه ی ، یا گرگ در لباس میش
این دزد حرفه ی ، که از مفهوم شرم و حیا و سایر فضایل اخلاقی هیچ بهره ی نداشته و به انواع رذایل اخلاقی مبتلا بوده در باره حکمی که منابع حدیثی همه فِرَق اسلامی گواه است که مورد عمل اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بوده و هیچ فرد مسلمانِ آگاهی ، در آن تردید نکرده است ، می گوید :
« دزد راه »
« باز گذاشتن این دزد راهِ خطرناک ( متعه ) ، وسیله ی قرار گرفته که آدم هی پست و شهوت پرست همواره بری ارضی خواهشات خویش در جستجوی زنان اوباشی مانند خود هستند . . . » .
آیا ممکن است کسی اندک ایمانی داشته باشد و حکم الهی را ، که با آیه قرآن و احادیث صحیح و متواتر ثابت شده ، « دزد راه خطرناک » بخواند و اصحاب پیامبر و گروهی از تابعین و ائمه حدیث و فقه مسلمانان را؛ از مذاهب اهل سنت و شیعه به عنوان « آدم هی پست و شهوت پرست . . . و زنان اوباش » مطرح کند ؟ !
تعجب است از وهابیان که چگونه بدون تأمّل و دقت ، آثار این افراد بی فرهنگ و جسور را ترویج کرده و از برباد رفتن حیثیت خود در میان سایر مسلمین اهل سنت هیچ احساس نگرانی نمی کنند .
نویسنده ، افسانه هایی مضحک بری به تمسخر گرفتن و هو کردن این حکم الهی بافته که اختصاص به ازدواج موقت ندارد بلکه شامل ازدواج دائم نیز می شود .
بدیهی است با ثبت ازدواج هی دائم یا موقت؛ چه ثبت رسمی که امروز وجود دارد و چه ثبت غیر رسمی چنانکه از عالم بزرگ اهل سنّت ابن جریج نقل شد که در قدیم مرسوم بوده ، جایی بری اشتباهات باقی نمی ماند تا این عالم افسانه ی درباره آن افسانه سرایی کند .

شیادی دیگر

نویسنده با طرح عنوان « مشروعیت لواط ! » باب دیگری از شیادی را گشوده است .
هیچ یک از فقهی اسلام؛ اعم از شیعه و سنّی ، لواط را جایز ندانسته اند . «ل واط » به معنی جمع شدن مرد با مرد است؛ چنان که « مساحقه » به معنی جمع شدن زن با زن است . بلکه هرگونه همجنس بازی و بهره گیری از همجنس در اسلام حرام است .
لواط آن عمل قبیحی است که قرآن مکرر فاعلان آن را نکوهش نموده :
( وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَهَ ما سَبَقَکُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمِینَ * إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَهً مِنْ دُونِ النِّساءِ . . . ) . اعراف : ۸۰ و ۸۱
« آنگاه که لوط علیه السلام به قومش گفت : آیا عمل زشتی را مرتکب می شوید که هیچ کس پیش از شما انجام نداده است ؟ آیا بری ارضی شهوت ، به جی زنان ، به مردان روی می آورید . »
نزدیک به همین مضمون در سوره نمل نیز آمده است . نمل : ۵۴ و ۵۵
امّا بهره وری شوهر از همسرش ، به هر نحو که باشد ، ربطی به لواط ندارد و تشبیه جمع شدن با همسر از پشت سر به لواط ، که جواز آن را به گروهی از اصحاب و تابعین نسبت داده اند و بسیاری از علمی اهل سنت و شیعه فتوا به جواز آن داده اند ، یک مغلطه و شیّادی است؛ چنانکه تشبیه هر تماس جنسی زن و شوهر به تماس هی جنسی دو مرد با یکدیگر ، خطا و خیانت و هتک به روابط زناشویی است و مانند آن مثل مشهور است که : شیّادی بری بی آبرو کردنِ فردی متقی و پرهیزکار می گفت : او همیشه آلت زنا همراه دارد !
اهل سنّت و آمیزش با همسر از پشت سر
ما ، اکنون به عنوان نمونه ، تنها از چند نفر از ائمه بزرگ اهل سنت که قائل به جواز آمیزش با همسر از پشت سر هستند و ابن قدامه از آن ها یاد کرده است ، اکتفا می کنیم :
ابن قدامه با وجود اینکه خود این امر را حلال نمی داند ، امّا می گوید :
« مباح بودن آن از عبداللَّه بن عمر و زید بن اسلم و نافع و مالک روایت شده است » . المغنی ، ج ۸ ، ص ۱۳۲
۱ – مالک بن انس ، امام مالکیان ، کسی که ذهبی وی را شیخ الاسلام و حجهالامّه و امام دار الهجره می خواند ، سیر اعلام النبلاء، ج ۸ ، ص ۴۸ ، رقم ۱۰
می گوید : کسی را نیافتم که سزاوار باشد که در دینم از او پیروی کنم و او در حلال بودن این امر شک داشته باش – د . المغنی ، ج ۸ ، ص ۱۳۲
۲ – عبداللَّه بن عمربن خطاب ، کسی که ذهبی می گوید : او در فضیلت مانند پدرش می باشد . وی مانندی ندارد . ۶۰ سال فتوا داد ومردم به فتوایش عمل کردند . سیر اعلام النبلاء ، ج ۳ ، ص ۲۲۱
۳ – زید بن اسلم ، یکی از ائمه حدیث و فقه اهل سنت ، که ذهبی درباره وی می گوید : الامام الحجّه الفقیه . او در مسجد رسول اللَّه صلی الله علیه و آله وسلم درس می گفت و ابو حازم می گوید : چهل فقیه را دیدم که در درس وی حاضر می شدند . سیر اعلام النبلاء ، ج ۵ ، ص ۳۱۶
۴ – نافع ، کسی که ذهبی او را فقیه و امام و حجّت می خواند و او از کبار تابعین است .
۵ – نسائی ، صاحب سنن نسائی که برخی شرط او را از شرط بخاری و مسلم قوی تر می دانند . ذهبی او را امام حافظ و ثبت و شیخ الاسلام می خواند و می گوید : در قرن سوّم کسی که در حفظ مانند نسائی باشد نبوده است . سیر اعلام النبلاء ، ج ۱۴ ، ص ۱۲۵
وی نیز قائل به حلال بودن این امر است و چنانکه ذهبی نقل کرده ، وی با تعجب از کسانی که این امر را تحریم نموده اند ، می گوید : کاش می دانستم آنان که مقاربت با همسر را از پشت سر اشکال می کنند ، چه دلیلی دارند ؟
و از نسائی در باره این مطلب پرسیدند ، در جواب گفت : نبیذ ( که برخی از آن پرهیز نمی کنند ) حرام است ، امّا در حرمت آمیزش از پشت سر دلیل صحیحی وجود ندارد ، ( این عبارت طعن بر کسانی است که از نبیذ حرام اجتناب نمی کنند ، امّا آن عمل را که دلیل بر حرمت آن وجود ندارد تقبیح می نمایند ) . همان ، ص ۱۲۸
در هر صورت ، زن و شوهر هرگونه بهره وری جنسی از یکدیگر داشته باشند هیچ قبح عرفی و یا شرعی ندارد ، مگر دلیل خاصی در آن مورد رسیده باشد ، التذاذ جنسی از غیر زن و شوهر مسلماً جایز نیست و آن انحصار به لواط ندارد و آنچه بر خلاف فطرت و عقل و شرع است ، استفاده جنسی مرد از مرد و زن از زن است .

* * *
فصل چهارم

خمس پشتوانه ترویج مبانی دین

خمس از احکام مسلّم و قطعی اسلام است . حکم خمس ، از احکامی است که هم قرآن بر آن دلالت دارد و هم احادیث شیعه و سنّی و مانند نماز و زکات ، مورد اجماع و اتفاق همه گروه هی اسلامی است . در این میان ، تنها اختلافی که وجود دارد ، در فروع آن است .
با این حال ، نویسنده ، فصل چهارم را ، که در باره خمس است ، با تعبیر و به گونه استهزا آمیز « خمس یا کلید بانک ها ! » آغاز می کند و در ادامه ، تعبیرهایی بی ادبانه ، چون : « علت تولّد خمس » ، « دعی خماس » ، «گ دایی به نام دین » و « خود را به خمس ملوث نکن » آورده ، این فصل را به پایان می برد .
وی که با مبانی فقهی شیعه کاملاً بیگانه است . بلکه می توان گفت که با اسلام آشنایی ندارد ، می گوید :
« از خمس نیز سوء استفاده زیادی به عمل آمده ، و به وسیله آن ، سرمایه هی کلانی اندوخته شده است ، گرچه نصوص شرع گویی این حقیقت است که بر شیعیان چیزی به نام خمس واجب نیست » !
چنین مطلبی ، در حالی اظهار می شود که به فرموده قرآن کریم ، هرکس به خدا و ما أنزل اللَّه معتقد است ، باید به خمس نیز ایمان داشته باشد ، خداوند در قرآن می فرماید :
( وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِن شَیْ ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ إِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَ ما أَنْزَلْنا عَلی عَبْدِنا .. . ) . انفال : ۴۱
بدانید هر آینه بری خدا ورسول خدا وخویشاوندان ویتیمان ومساکین ودر راه ماندگان است یک پنجم آنچه سود می برید از چیزی ، اگر شما به خدا وآنچه نازل کردیم بر بنده مان ایمان دارید . »
پس کسی که به این حکم الهی ایمان ندارد ، بلکه آن را مسخره می کند و به استهزا می گوید : « خمس یا کلید بانکها ! » مسلّماً ایمان به خدا و قرآن ندارد .
اختلافی که میان فقها؛ اعم از شیعه و سنّی ، در مسائل فرعی خمس وجود دارد؛ مانند اختلاف در سایر مسائل فقهی ، مثل نماز و زکات است .
مثلاً در زکات ، بیشتر فقهی شیعه ، به مقتضی ادلّه شرعی و احادیث معتبر ، وجوبِ زکات را فقط در نُه چیز می دانند : گندم ، جو ، خرما ، کشمش ، شتر ، گاو ، گوسفند ، طلا ، و نقره ، باشرایطی که در رساله هی عملیّه آمده است . امّا بسیاری از اهل سنّت زکات را در نُه چیز منحصر نمی دانند ، بلکه در سود تجارت و تمام مشاغل ، دادن زکات را لازم شمرده اند .
با این حال ، هیچ شیعه متدیّنی به خود اجازه نمی دهد به خاطر اختلاف نظری که میان علمی سنّی و شیعه در مسائل فرعی زکات وجود دارد ، فریضه زکات را – نستجیر باللَّه – به تمسخر بگیرد و به این حکم الهی هتک کند ! – و چونان این شخص وهّابی غیر مسلمان ، که خود را عالم شیعه و تحصیل کرده حوزه نجف معرفی کرده – تعبیرهایی چون : « زکات یا کلید بانکها ! » ، « علّت تولّد زکات ! » ، « زکات به نام دین ! » و ده ها لاطائلات و کلمات کفرآمیز دیگر به زبان آورد .
امّا در خمس : بیشتر فقهی اهل سنّت ، خمس را منحصر به غنایم جنگی می دانند ، لیکن فقهی شیعه به مقتضی اطلاق آیه شریفه ( . . . أَنَّما غَنِمْتُمْ مِن شَیْ ءٍ . . . ) « همانا آنچه بهره بردید از چیزی . . . » و احادیث معتبر و صحیح ، خمس را در غنایم جنگی خلاصه نکرده و بری هر سودی ، ( سود تجارت و جمیع مشاغل ) خمس را واجب می دانند و آن را ، به مقتضی دلالت آیه شریفه ( . . . لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ . . . ) ، به مصارف تعیین شده در کتاب و سنّت؛ از جمله حوزه هی علمیّه شیعه می رسانند خمس از دیدگاه ائمه علیهم السلام
.
نویسنده ، احادیثی را ، بدون توجه به موضوع آنها ، که انفال است یا خمس ، اگر خمس است ، سهم امام علیه السلام است یا سهم سادات و نیز بدون توجه به سند و جهت صدور آنها ، همراه با تحریف و توجیه نقل کرده است تا شاید بتواند با این نیرنگ ، به خواننده وانمود کند که خمس یا واجب نبوده و یا ائمه علیهم السلام آن را بخشیده اند و دیگر واجب نیست !
این م طالب نشان می دهد که او اصلاً با فقه اسلامی؛ به ویژه فروع حکم خمس و معیارهی استنباط احکام از احادیث ، بیگانه است !
هر چند بیان ادلّه فروع فقه – که نیاز به استنباط دارد وکاری است کاملاً تخصّصی – بری عموم مردمِ غیر متخصّص ، کاری است دشوار و بلکه غیر ممکن ، امّا بری بیان رسوایی این مدعی آشنایی با فقه و حوزه علمیّه نجف و بیگانگی وی با فقه و مفاهیم فقهی ، همچنین بری نمایاندن شمایی از احکام کلّی خمس در مکتب اهل بیت علیهم السلام ، به بیان اجمالی آن می پردازیم :
اهمّیت خمس در اسلام
از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود : خدایی که جز او خدایی نیست ، وقتی صدقه را بر ما حرام کرد ، حکم خمس را نازل فرمود . پس صدقه بر ما حرام و خمس واجب و حلال است ! وسائل الشیعه ، کتاب الخمس ، ج ۶ ، ص ۳۳۷ باب وجوبه ، ح ۲
کسی که حتی یک درهم خمسش را ندهد و در آن تصّرف کند ، مستحق آتش دوزخ است .
ابوبصیر از امام باقر علیه السلام پرسید : سهل ترین چیزی که بنده را به جهنّم می برد چیست ؟ حضرت فرمود : کسی که یک درهم از مال یتیم را بخورد ، و ماییم یتیم . همان ، ح ۱
و امام زمان – عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف – در نامه ی به نایب خاصّ خود ، جناب محمدبن عثمان عمری مرقوم کردند :
« بسم اللَّه الرحمن الرحیم ، لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم ، بر کسی که یک درهم از مال ما را حلال بشمارد . . . » همان ، ص ۳۷۷ ، ح ۷
در جواب نامه ی از امام زمان – عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف – نقل شده که مرقوم فرموده اند :
« و امّا آنچه سؤال کردی از کسی که اموال ما در دست اوست و آن را حلال می داند و بدون اذن ما همچون اموال شخصی خود در آنها تصرف می کند ، بدان ، هر کس چنین کند ، ملعون است و از ستیزه گران با ما به شمار می آید . »
پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود : « هر کس از عترت من ، حلال بشمارد آنچه را که خداوند حرام کرده است ، نزد من و هر پیامبری که دعایش مستجاب باشد ، ملعون است . و هرکس بما ظلم کند از ظالمان است؛ ظالمانی که در ( آیه کریمه ) از آن ها یاد شده است : ( أَلا لَعْنَهُ اللَّه عَلَی الظَّالِمینِ ) هود : ۱۸ ، وسائل الشیعه، ج ۶، ص ۳۷۶، کتاب الخمس، أبواب انفال ، باب ۳ ، ح ۶
تسهیلات در پرداخت اموال امام علیه السلام و خمس
۱ – انفال :
انفال ، همانگونه که از احادیث فهمیده می شود و در کتب فقهی بیان نموده اند ، عبارت است از پنج چیز :
یک – زمینی که بدون جنگ ، به دست مسلمانان بیفتد؛ چه اهل آن سرزمین کوچ کرده باشند و یا به اختیار خود آن زمین را تسلیم مسلمانان کنند .
دو – زمین هی بایر؛ چه از اوّل بایر بوده و چه بعداً بایر شده باشد؛ مانند بیابان ها و ساحل دریاها .
سه – قلّه کوه ها ، درّه ها وجنگلها .
چهار – اموال خصوصی سلاطینِ شکست خورده .
پنج – غنائم جنگی نبردهایی که مبارزان در آن نبرد بدون اذن امام علیه السلام جنگیده اند . شرایع ، محقق الحلی ، ج ۱ ، کتاب الخمس ، ص ۹۶
و برخی گفته اند اموال کسانی که وارث ندارند ، نیز جزو انفال است . جواهرالکلام ، ج ۱۶ ، ص ۱۲۸
قرآن کریم حکم انفال را بیان کرده است :
( یَسْئَلُونَکَ عَنِ اْلأَنْفالِ قُلِ اْلأَنْفالُ لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ . . . ) انفال : ۱
حکم انفال را از تو می پرسند ، بگو : انفال از آن خداوند ورسول می باشد .
آنچه از مال خدا است مال رسول و آنچه مال رسول است ، پس از او مال امام علیه السلام خواهد بود .
این مطلب ، هم در انفال و هم در خمس ثابت است ، وسائل الشیعه، ج ۶، ص ۳۶۰، ح ۱۱ عن موسی بن جعفر علیه السلام قال : قرأت علیه آیهالخمس فقال : ما کان للَّه فهو لرسوله ، و ما کان لرسوله فهو لنا، الحدیث . و تصرّف آن در نظر عقل و شرع ، بلکه به ضرورت دین ، بدون اذنِ امام جایز نیست و هر کس در آن تصرف کند ، غاصب ، ظالم و گنه کار است .
حاصل این اموال نیز ملک امام است . جواهر الکلام ، ج ۱۶ ، ص ۱۳۴ امّا ائمه علیه السلام آنگاه که به واسطه خفقان و عدم قدرت و نداشتن حکومت ، خود نمی توانستند بر انفال سلطه واختیار داشته باشند ، اجازه داده اند که شیعیان در آن تصرف کنند ، بدون این که حق الاجاره بپردازند .
در حدیث عمربن یزید ، از ابو سیار نقل شده که مسمع بن عبدالملک می گوید : به امام صادق علیه السلام عرض کردم : من در بحرین غواصی کرده ، چهار صد هزار درهم به دست آورده ام ، یک پنجم آن را که معادل هشتاد هزار درهم است ، خدمت شما آورده ام و این حق شماست که خداوند در اموال ما قرار داد .
امام علیه السلام فرمود : آیا از زمین و آنچه از آن بیرون می آید ، مال ما نیست مگر خمس آن ؟ تمام زمین ها و آنچه از زمین بیرون آید مال ما است .
گفتم : تمام مال خود را خدمت شما بیاورم ؟ حضرت فرمود : ما پاکیزه کردیم زمین را بری تو و حلال گردانیدیم مالت را که از زمین خارج می شود . هر زمینی که در دست شیعیان ما باشد ، تا قیام قائم ما علیه السلام ، بری آنان حلال گردیده ، وقتی او بیاید ، خراج و حق الاجاره را ، آنچه در دست آنان است می گیرد و امّا هر چه از زمین در دست غیر شیعیان است ، کسب آنها حرام است تا قائم ما بیاید و آن را از دستشان بگیرد . . . کافی ، ج ۱ ، ص ۴۰۸ باب أن الأرض کلّها للامام علیه السلام ، ح ۳
این احادیث ربطی به خمس سود تجارت و تحلیل آن ندارد ، و ابوسیار هم گمان می کرد که تنها خمس تمام آنچه از ساحل دریا به دست آورده ، مال امام است که امام فرمودند : نه ، همه آنچه جزو انفال است ، مال ما است و ما آن را حلال گردانیدیم . این خمس غیر از خمس پس انداز زاید بر مخارج سال است .
امّا نویسنده مدلسانه ، با حذف کلمه « زمین » و « غواصی در ساحل دریا » که نشانگر انفال است و با افزودن کلمه خمس در کلام امام علیه السلام حدیث را خائنانه چنین نقل می کند :
« ابو سیار ! این خمس را به تو بخشیدیم و تو را از ادی آن معاف کردیم ، این مال را بردار و تمام آنچه شیعیان ما دارند تا وقتی که قائم ما ظهور نکرده ، بری آنان حلال است . »
اگر عبارت را با متن حدیث تطبیق دهید ، شیطنت و خیانت این مزدور روشن خواهد شد . به مقتضی این حدیث و ادلّه دیگر ، انفال به خصوص اراضی بایر ، در زمان غیبت بر شیعیان حلال گردیده و دیگران که در انفال تصرّف می کنند ، ضامن و غاصب اند ، به همین جهت از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود :
« إنّ النَّاسُ کُلُّهُمْ یَعِیشُونَ فِی فَضْلِ مَظْلِمَتِنَا إِلاَّ أَنَّا أَحْلَلْنَا شِیعَتَنَا مِنْ ذَلِکَ » . من لایحضر ، ج ۲ ، ص ۲۴ ح ۱۹
همه مردم در حال ظلم به حق ما هستند ( چون در انفال تصرف می کنند ) و ما آن را تنها بر شیعیان خود حلال کردیم . »
در این حدیث نامی از خمس نیامده و ربطی به تحلیل خمس ندارد که نویسنده بدان استشهاد کرده است !
۲ – خمسی که در اموال دیگران است
از آیه شریفه ( . . . لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ . . . ) و سایر ادلّه خمس استفاده می شود که یک پنجم سود اضافه بر هزینه سال هر کسی ، مال خدا و پیامبر و بالاخره امام و سادات است ، که مردم باید اموال آنان را به خودشان برگردانند ، نه این که از مال خود یک پنجم را به امام و سادات بدهند !
به این جهت اگر کسی خمس مالش را نمی دهد و یا در انفال ، که مال امام است تصّرف می کند ، آنچه از انفال و یا آنچه از خمس در اختیار او است ، غصب و حرام است .
ولی بر شیعه واجب نیست اموالی را که از دیگران در اثر داد و ستد به دست آورده اند – از آن جهت که آنان در انفال تصرف کرده یا خمس اموالشان را نپرداخته اند – به امام بپردازند ، این امر دشوار و حرجی است و ائمه علیهم السلام لطف و عنایت فرموده ، این اموال را نیز بر شیعه حلال کرده اند .
احادیثی بر این مطلب دلالت دارد که از آن جمله است حدیث یونس بن یعقوب که گفت :
محضر امام صادق علیه السلام بودم که مردی بر آن حضرت وارد شد وعرض کرد : فدایت شوم ، اموال ، سودها و مال التجاره هایی که می دانیم حق شما در آنها می باشد ، به ما می رسد ( چون آنان که اموالی از آنها به دست ما می رسد حقوق شما را نمی پردازند ) و ما نیز در پرداخت حقوق شما که در آن اموال هست ، کوتاهی می کنیم . حضرت فرمود : ما با شما به انصاف رفتار نکرده ایم در این روزگار ( که شما در فشار هستید و ناگزیر با مخالفان در داد و ستد می باشید ) اگر شما را مکلف کنیم که آن حقوق رإ؛ت ت نیز بپردازید . من لا یحضره الفقیه ، ج ۲ ، ص ۲۳ ، ح ۸۷
این حدیث نیز ربطی به اباحه خمس و واجب نبودن آن ندارد .
امّا نویسنده ، به واسطه کمی سواد ، این حدیث را نیز دلیل بر واجب نبودن خمس قرار داده است .
۳ – خمس روز به روز
ظاهر آیه شریفه می فرماید : ( . . . أَنَّما غَنِمْتُمْ مِن شَیْ ءٍ . . . ) ؛ هرگاه سودی به دست آرید ، قبل از اینکه در زندگی هزینه شود ، نخست یک پنجم آن بری خدا و رسول او و . . . می باشد .
در این مورد نیز ارفاق و تسهیلی شده که هرکس خمس پس انداز زاید بر هزینه سالیانه اش را بپردازد ، بر این مطلب دلالت دارد .
حدیث حکیم مؤذن بن عیسی که گفت : از امام صادق علیه السلام تفسیر آیه ( وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ . . . ) را پرسیدم ، فرمود : به خدا سوگند آن سود روز به روز است ، امّا پدرم شیعیان را در وسعت قرار داد تا پاکیزه گردند . کافی ، ج ۱ ، ص ۵۴۴ ، باب فئ و انفال ، ح ۱۰ پس این هم ربطی به واجب نبودن خمس ندارد .
۴ – اجازه تصرف در سهم امام بری فقری شیعه
در برخی از احادیث ، ائمه علیهم السلام اجازه داده اند که فقری شیعه از سهم امام علیه السلام استفاده کنند ، از آن جمله در کتاب « من لایحضره الفقیه » از علی بن مهزیار آمده که گفت : در نامه ی از امام باقر علیه السلام خواندم که در جواب شخصی که تقاضی اجازه تصرف در خمس را راجع به خوردن و آشامیدنش کرده بود ، حضرت به خط مبارک مرقوم فرموده بود :
« مَنْ أَعْوَزَهُ شَیْ ءٌ مِنْ حَقِّی فَهُوَ فِی حِلٍّ . . . »
« هر کسی که در تنگنی فقر و تهی دستی قرار گیرد ، حلال است که از حق من رفع نیاز کند . » من لا یحضره الفقیه ، ج ۲ ، ص ۲۳ ، ح ۸۸
این حدیث نه تنها دلالتی بر اباحه خمس ندارد ، بلکه یکی از احادیث تأکید بر لزوم پرداخت خمس است و در آن اجازه تصرف در سهم امام علیه السلام ؛ ( مِنْ حَقِّی ) را به کسی داده اند که به سختی دچار فقر شده است؛ (م َنْ أَعْوَزَهُ ) .
امّا نویسنده با تحریف ، می خواهد خواننده را اغوا کرده ، به او بنمایاند که امام علیه السلام خمس را حلال کرده است .
در حدیث عبارت : « شخصی خدمت ایشان آمد و از ایشان خواست که وی را از پرداخت خمس معاف کنند . » اصلاً وجود ندارد ! و نویسنده به دروغ به امام علیه السلام نسبت داده است .

۵ – پنجم تحلیل سهم امام علیه السلام در ظرف خفقان شدید
شیعیان که گاه در خفقانی شدید به سر می بردند و از این رو به امام علیه السلام و وکلی آن حضرت دسترسی نداشتند و گاه بری رسانیدن سهم امام به امام معصوم ، در معرض خطرهی جدّی قرار می گرفتند ، به طور موقت برخی از ائمه علیهم السلام سهم را بر آنان حلال و آنان را از پرداخت آن معاف کردند ، که اتفاقاً نویسنده این کتاب ، به جهت عدم آشنایی با احادیث باب ، به آن احادیث دست نیافته و از آنها چیزی را ذکر نکرده است .
چنانکه پیشتر یادآور شدیم ، استنباط فروع فقهی نیاز به تخصّص دارد و غیر متخصّصان باید از مراجع تقلید پیروی کنند ، به همین جهت در اینجا به همین مختصر اکتفا می کنیم .
اتفاق فقهی شیعه بر وجوب خمس
علما و مجتهدین ، از آغاز تا به امروز ، در وجوب خمس اتفاق نظریه داشته اند ، لیکن نویسنده به دروغ ، به جمعی از فقهی شیعه نسبت داده است که آنان فتوا به عدم وجوب خمس داده اند ! وقتی به منابع رجوع می کنیم ، می بینیم آنان ، نه تنها چنین فتوایی ندارند ، بلکه همواره تأکید بر وجوب خمس داشته اند و این نسبت ها دروغ محض است .
نظریه محقّق حلّی در وجوب خمس
محقق حلی رحمه الله در کتاب شرایع ، بخش خمس ، با تأکید بر وجوب آن ، احکامش را بیان کرده ، می نویسد :
کتاب خمس ، و در آن دو فصل است :
فصل اول : آنچه واجب است خمس آن داده شود و آن هفت چیز است . سپس آن هفت چیز را یک به یک می شمارد تا به اینجا می رسد که می گوید : پنجم : آنچه از مخارج سال خود و خانواده از سود تجارت و صنعت و زراعت زیاد آید . . . و در این مورد مسائلی را بازگو می کند و می گوید : دوم : گذشت سال در خمس معتبر نیست لیکن آنچه از خمس واجب می شود ، در سود تجارت بری کسی که کاسب است تا آخر سال تأخیر انداخته می شود .
فصل دوم : قسمت خمس است و آن شش گروهی را که آیه قرآن بیان فرموده ، ذکر می کند .
در پایان می فرماید : به این بحث دو مطلب افزوده می شود :
اول : در انفال است . در ادامه بحث ، در مسأله سوم ، در باره انفال ، حکم به اباحه آن در زمان غیبت می کند و می گوید : « لا یجب اخراج حصّه الموجودین من ارباب الخمس منه . . . » ؛ « واجب نیست ( در زمان غیبت امام – عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف – ) قسمت افراد موجود از ارباب خمس (ی عنی یتامی و مساکین و ابن سبیل ) را خارج کنند . »
( و علّت این فتوی محقّق حلّی و دیگر مراجع و فقهی شیعه روشن است ، چون انفال ملک امام است نه ملک سادات ، به نص آیه اوّل سوره انفال ) .
و در مسأله چهارم ، باز تأکید بر وجوب خمس ( اعم از سهم امام و سهم سادات ) می کند تا کسی تصوّر نکند که حکم خمس همچون حکم انفال است در زمان غیبت . ودر مسأله پنجم می گوید : واجب است بر کسی که حاکم شرع است ( فقیه جامع الشرایط ) که به نیابت امام علیه السلام عهده دار صرف سهم امام در بقیه موجودین ( یعنی سادات فقیر ) گردد . » شرایع الاسلام ، ج ۱ ، ص ۹۴ تا ۹۷ منشورات دار مکتبه الحیاه
با این حال ، نویسنده جمله ی را که محقق در انفال آورده ، ذکر می کند و می گوید :
« محقّق . . . حلی متوفی ۶۷۶ ق . می فرماید : لایجب اخراج حصّه الموجودین من ارباب الخمس منه »
و سپس جمله ذیل را ، که ربطی به ترجمه سخن محقّق ندارد ، به عنوان ترجمه فرمایش وی آورده است :
« کسانی که صاحب خمس هستند ، پرداخت خمس بر آنان واجب نیست ! »
نظریه یحیی بن سعید حِلّی ، در وجوب خمس
کلمات یحیی بن سعید حلّی در الجامع للشرائع ، مشابه آن چیزی است که از محقّق حلّی نقل شد؛ یعنی وی می فرماید : خمس واجب است در غنایم و . . . و یک یک آنچه واجب است خمس آن پرداخته شود را شمرده ، تا می رسد به اینجا که می گوید : « و فی الفاضل عن مؤنه السّنه . . . » ؛ « در آنچه پس از هزینه سال خود و خانواده و میهمانی و هدایا ، از تجارت و زراعت و کاسبی باقی می ماند ( پرداخت خمس واجب است ) ! » و در ادامه می گوید : مستحقّ خمس هاشمیانند . آری ، ایشان نیز انفال را در زمان غیبت بری شیعیان حلال می دانند . الجامع للشرایع ، ص ۱۴۸ تا ۱۵۲
آنچه نویسنده کتاب به یحیی بن سعید حلّی نسبت داده ، اصلاً در کتاب الجامع للشرایع وجود ندارد و کذب محض است .
نظریه علاّمه حلّی در وجوب خمس
مرحوم علاّمه ، همچون محقق و یحیی بن سعید ، بر وجوب خمس تأکید دارد و می گوید :
« المقصد السادس فی الخمس و فیه فصول :
اوّل : در آنچه خمس در آنها واجب است و آنها هفت چیزند .
و در ضمن شمارش این هفت چیز می فرماید :
« وفاضل مؤنه عیاله عن السنه من أرباح التجارات والصناعات والزراعات . . . » .
آنچه از مخارج خانواده اش از سود تجارت و صنعت وزراعت زیاد می آید . . . » تحریر الاحکام ، ص ۷۳
و سپس به فروع آن می پردازد و در ضمن ، بار دیگر تأکید می کند :
« سود تجارت و صنعت و زراعت و همه کسب ها و آنچه از غلاّت و زراعت ها از هزینه سال افزون است ، با مراعات میانه روی در خرج ، واجب است خمس آن داده شود ، اگر از هزینه سال خود و خانواده اش افزون باشد . . . » همان ، ص ۷۴
و پس از بیان حکم انفال ، بری جلوگیری از اشتباه حکم انفال به خمس ، می فرماید :
« ولایتوهّم متوهّم أنّه إذا ربح من ذلک المتّجر شیئاً لا یخرج منه الخمس » ؛ «ه یچ کس تصوّر نکند سودی که از تجارت به دست می آید خمسش خارج نمی شود . » همان ، ص ۷۵
علاّمه نیز – دقیقاً – مانند یحیی بن سعید بر ولی فقیه واجب دانسته است که سهم امام را به نیابت از امام علیه السلام به مصرف سادات موجود برساند . همان.
با وجود این ، نویسنده با کمال جرأت این جمله را به علامه نسبت می دهد که وی فتوا داده است :
« خمس بری شیعیان حلال است و آنان از پرداخت آن معاف هستند . »
و جالب است که نشانی همین صفحه را داده است . تعجّب است که وی چگونه با بی باکی چنین دروغی را می نویسد !
دیگر فقهی شیعه
با مراجعه به همین چند نمونه از نقل قول هی نویسنده ، مطلب روشن می شود که او تنها نام جمعی از علما را ردیف کرده و جملاتی را از خود می بافد و هر جمله ی را در زیر نام یکی از فقها می آورد و به او نسبت می دهد !
و نمی توان این کار وی را بر اشتباه و برداشت غلط از فرمایشات فقها حمل کرد ، بلکه تصوّری جز تعمّد و عناد و شیادی نسبت به وی نمی رود .
خوشبختانه عبارات ساختگی وی معمولاً عباراتی است عامیانه و فاقد مفهوم معقول و مناسب .
نویسنده مجهول الهویه می گوید :
« بنابراین ، با توجه به روایات و فتاوایی که ملاحظه فرمودید ، چگونه می توان خمس پرداخت . »
امّا آنچه روایات و احادیث ذکر کرده ، هیچ ربطی به واجب نبودن خمس ندارد .
بلکه مربوط به تحلیل انفال یا خمس موجود در اموال دیگران ، یا مهلت پرداخت خمس تا آخر سال و یا شاهدی بر وجوب خمس است . علاوه بر اینکه ، متن روایات واحادیث فراوانی دراهمیت خمس و وجوب آن در منابع حدیثی موجود است که به نمونه هایی از آن اشاره شد .
امّا فتاوی فقها ، همه بر وجوب خمس تأکید دارد ولی نویسنده عباراتی را آورده و به دروغ به فقها نسبت داده است .
با توجه به آنچه گفته شد ، بری توده مردم و غیر متخصّص ، راهی بری پیروی از ائمه علیهم السلام جز تقلید از مراجع و مجتهدان جامع الشرایط ، که از قرآن و احادیث اهل بیت علیهم السلام و اصول و قواعد – استفاده شده از فرمایشات اهل بیت علیهم السلام – احکام را استنباط می کنند نیست و باید هوشیار باشند تا در دام شیّادانی خود فروخته چون مؤلف کتاب نیفتند .
وی می افزاید :
« قابل ذکر است که فقها و مجتهدینی که فتاوایشان را نقل کردیم ، فقط همین ها نیستند . »
و باید چنین ادامه می داد که : . . . باز هم می توانم دروغ هایی را بافته ، به فقها نسبت دهم !
وی عبارتی را که مناسب است بری وجوب خمس ذکر شود ، به عنوان عدم وجوب خمس آورده ، می گوید :
« چرا این اعتقاد را مطرح می کنیم ؟ زیرا که با قرآن و روایات صحیح و عمل ائمه و با عقل سلیم و فتاوی فقها و مجتهدین شیعه مطابقت دارد و همیشه به آن عمل می شده است ، اینک به دو فتوی دیگر ازفتاوی بزرگترین علمی جهان تشیع توجه فرمایید . »
این عبارات ، کاملاً صحیح و درست است ، امّا در مورد ضرورت وجوب خمس .
وی سپس عباراتی پراکنده و بی محتوا ، تحت عنوان : « ری مفصل شیخ مفید » آورده و به آن بزرگوار نسبت می دهد .
نظر شیخ مفید؛ در باره وجوب خمس
« والخمس واجب فی کلّ مغنم ، قال اللَّه عزّ و جلّ : ( وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِن شَیْ ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ . . . ) انفال : ۴۱ در هر سودی خمس واجب است ، خداوند فرموده است : « بدانید هر سودی که از چیزی می برید خمس آن بری خدا و رسول و . . . می باشد » .
و سپس ادامه می دهد :
مراد از سود ، هر آن چیزی است که به وسیله جنگ به دست آید و از معادن و . . . و آنچه از مخارج سال ، با مراعات اقتصاد و میانه روی ، از سود تجارت و زراعت و صنعت زیاد آید .

سپس به بیان مستحقّان خمس ، که خدا در قرآن ذکر کرده است ، می پردازد . شیخ مفید رحمه الله پس از بیان آیه شریفه علّت تشریع خمس را بیان کرده می فرماید :
« خداوند منزّه کرد پیامبرش را از مصرف صدقه؛ زیرا آن چرک ( دست ) مردم است و نیز ذریّه و اهل بیتش علیهم السلام را منزّه گردانید ، همانگونه که پیامبرش را و خمس را در عوض آنچه آنان را منزه گردانیده بری آنان قرار داده و مختص آنان فرموده تا از زکات بی نیاز شوند » « لانّ اللَّه تعالی نزه نبیه صلی الله علیه و آله وسلم عن الصدقه إذ کانت أوساخ الناس . . . »
و سپس بری این مطلب به حدیثی از امیر مؤمنان علیه السلام استشهاد کرده است و جالب توجه است که شیخ مفید حتی در مورد انفال در زمان غیبت ، قائل به تحلیل نشده است و می فرماید :
« انفال مخصوص پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است در زمان حیاتش و بعد از او مخصوص امام جانشین وی می باشد؛ همانگونه که در زمان پیامبر ملک او بود . » « وکانت الأنفال لرسول صلی الله علیه و آله وسلم خاصّه فی حیاته ، و هی للإمام القائم مقامه من بعده خالصه ، کما کانت له علیه و آله السلام فی حیاته » .
و ادامه می دهد :
و هیچ کس حق تصرّف در آنچه شمردیم ، به عنوان انفال ندارد ، مگر به اذن امام عادل . بنابراین ، هر کس به اذن امام علیه السلام در آن عمل نمود ، چهار پنجم ( ۴۵ ) درآمد آن بری اوست و یک پنجم ( ۱۵ ) درآمد مال امام است و کسی که در آن کار کند ، بدون اذن امام؛ مانند کسی است که در غیر مال خود بدون اذن مالکش تصرف نموده است . المقنعه ، ص ۲۷۶ تا ۲۷۹ رقم ۳۴ تا ۳۷ مؤسسه النشر الاسلامی.
نویسنده ، عباراتی را غیر منسجم و نامربوط با عنوان « ری مفصّل شیخ طوسی » ذکر کرده و به آن عالم بزرگ شیعه نسبت داده است .
کلام شیخ طوسی؛ در خمس
شیخ طوسی رحمه الله همچون دیگر فقهی شیعه ، از صدر اسلام به وجوب خمس تأکید دارد . او می فرماید :
« فصل : فی ذکر ما یجب فیه الخمس . الخمس یجب فی کلّ ما یغنم من دار الحرب » ؛ خمس واجب است در هر آنچه به غنیمت گرفته شود ، از معرکه جنگ .
و سپس سایر اموری را که خمس آنها واجب است ، می شمارد تا آن جا که می گوید :
« و أرباح التجارات والمکاسب و فیما یفضل من الغلاّت من قوت السنّه له و لعیاله » ؛ و واجب است خمس در سود تجارت و کسب و در آنچه از غلاّت ، از مصرف سالانه خود و خانواده اش اضافه می آید .
و ادامه می دهد :
« خمس همه آنچه را ذکر کردیم واجب است ، چه کم باشد چه زیاد ، مگر گنج و طلا و نقره که هرگاه به حد نصاب زکات برسد ، خمسش نیز واجب می گردد . . . » المبسوط ، ج ۱ ، ص ۲۳۶ و ۲۳۷ المکتبه المرتضویه لاحیاء الأثار الجعفریه .
وی در جی دیگر می گوید
« فصل : فی ذکر قسمه الأخماس » . همان ، ص ۲۶۲
در این فصل ، کسانی که مستحق خمس هستند را بیان کرده و هیچ سخنی از حلال بودن خمس یا سهم امام در زمان غیبت به میان نیاورده است .
فصل بعد مربوط به انفال است که می فرماید : « فصل در ذکر انفال ومستحقان آن . »
در این فصل می فرماید :
« همه آنچه را که به عنوان انفال ذکر کردیم ، مخصوص پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است و آنها ( پس از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم متعلّق به هر یک از ائمه ی است که در هر زمانی جانشین آن حضرت باشند ، پس در هیچ یک از آنها تصرف جایز نیست مگر به اذن امام علیه السلام . . . این مطلب مربوط به زمان ظهور امام و بسط ید اوست .
امّا در حال غیبت ، به شیعه اجازه تصرف در حقوقشان را داده اند ، پس یک پنجم درآمد ( انفال که حق مالک یعنی امام علیه السلام است ) و غیر آن که در ازدواج و داد و ستد و مسکن ناگزیر از تصرف در آنند ، تصرف در آن جایز امّا در غیر انفال ( سهم امام و خمسِ آنچه خمسش واجب است ) تصرف در آن به هیچ وجه جایز نیست . » المبسوط ، ج ۱ ، ص ۲۶۳ و ۲۶۴ ، « فجمیع ما ذکرناه کان للنبی صلی الله علیه و آله وسلم خاصه ، و هی لمن قام مقامه من الأئمه فی کلّ عصر ، فلا یجوز التصرّف فی شی ء من ذلک إلاّ بإذنه . . . هذا إذا کان فی حال ظهور الإمام علیه السلام و انبساط یده . و أمّا حال الغیبه فقد رخّصوا لشیعتهم التصرّف فی حقوقهم ، فما یتعلّق بالأخماس و غیرها ممّا لابدّ له من المناکح والمتاجر و المساکن فامّا ماعدا ذلک فلا یجوز التصرّف فیه علی حال » .
همانگونه که گذشت ، شیخ طوسی رحمه الله بر وجوب خمس در زمان غیبت تأکید دارد و بری اینکه کسی تصوّر نکند ترخیصی که در مورد انفال است ، در خمس نیز وجود دارد – با وجود اینکه در فصل انفال حکم آن را بیان فرموده – تأکید می کند که این حکم مختص به انفال است و در غیر انفال تصرف در خمس جایز نیست ، و رساندن آن به صاحبانش ( امام و سادات ) واجب است .
در عین حال ، با اینکه مرحوم شیخ ، بحث خمس را با قراردادن عنوان و تیتر از انفال جدا کرده ، نویسنده جمله ی از فرمایش شیخ طوسی را در انفال به عنوان ری او در خمس آورده و سپس عباراتی را بافته و به عنوان کلمات شیخ طوسی نقل کرده است که هیچ اثری از آن در کلام شیخ وجود ندارد .
روش و سیره مستمر فقهاء در مصرف سهم امام علیه السلام
نویسنده ، با عنوان « چرخش اندیشه » ، فتوی آیت اللَّه خویی رحمه الله در مصرف سهم امام علیه السلام را نقل می کند و می اندیشد که می تواند بإ؛ج ج دروغ هایی که به فقهی گذشته شیعه نسبت داده ، فتوی آیت اللَّه خویی را مخالف فتاوی جمیع فقها معرفی کند .
او که از جوامع شیعی فاصله زیادی داشته ، نمی داند تنها آیت اللَّه خویی نیست که فتوا می دهد که در زمان غیبت سهم امام علیه السلام را باید فقیه جامع الشرایط به مصارفش برساند ، بلکه همه مراجع تقلید معاصر به اتفاق این نظریه را دارند ، بلکه بیشتر فقهی شیعه در طول تاریخ به این مطلب فتوا داده اند که در این میان نظریه محقّق حلّی در شرایع و علاّمه حلّی در تحریر الاحکام را آوردیم .
شیعیان همانگونه که در زمان حضور امام و زمان غیبت صغری سهم امام را به نایبان خاص امام می دادند پس از غیبت کبری به نوّاب عام امام یعنی فقها و مجتهدین می پرداخته اند .
و این سیره شیعیان متدین و مقیّد ، به پیروی از فتاوی مراجع و مجتهدین ، پیوسته ادامه داشته و فقها سهم امام را به مصارفی می رساندند که مطمئن بودند امام علیه السلام راضی است . امام عصر علیه السلام اگر حضور داشتند ، مسلّماً تمام اموالشان؛ اعم از انفال و سهم امام از خمس را به مصارف شخصی خود نمی رساندند ، بلکه همچون پدری مهربان ، که اموالش را صرف مصالح و نیاز خانواده و فرزندان می کند ، صرف مصالح امّت اسلامی می کرد که به منزله فرزندان او هستند و در مصالح نیز اولویّت ها را مراعات می نمود .
به همین جهت ، مراجع تقلید نیز می کوشند سهم امام را در امور و مصالح امّت اسلامی ، به ویژه مصالح دینیشان که از اولویّت برخوردار است برسانند .
چنانکه آیت اللَّه خویی رحمه الله در منهاج الصّالحین آورده است که اهم موارد مصرف سهم امام ، در به پاداشتن پایه هی دین و ترویج شرع مقدس و نشر احکام و معارف اسلامی است و نیز صرف کسانی می شود که بری ترویج دین کمر همّت بسته و تمام اوقات خود را مصروف می دارند . بری تعلیم و تعلّم وارشاد واصلاح امور مسلمانان وهرچه که موجب می شود دین مردم اصلاح و نفوس مردم تکامل یابد و درجاتشان در نزد خداوند بالا رود . منهاج الصالحین ، ج ۱ ، ص ۳۴۸ مسأله ۱۲۶۵ چاپ ۲۸
از مطالب پیشگفته روشن شد که در حکم خمس ، هیچگونه تحوّل و چرخشی در میان فقهی شیعه وجود نداشته و شبهاتی که در این مورد مطرح گردیده ، از نا آگاهی و بی اطلاعی وی است .
نویسنده ، بری چندمین بار ، دلایل قطعی دروغگویی و شیادی خود را به نمایش می گذارد . او می خواهد نظریه آیت اللَّه خویی را از یکی از مشهورترین کتاب هی فتوایی رایج ایشان در حوزه ها ، بلکه میان توده مردم شیعه عربی زبان نقل کند در ضمن می خواهد جلوه دهد که او شاگرد آیت اللَّه خویی نیزبوده ، امّا سخنانش موجب رسوایی اومی گردد . می گوید :
« ملاحظه فرمایید فتوی رهبر و رییس حوزه علمیه ، استاد بزرگوارمان امام راحل ، ابوالقاسم خویی در قرن پانزدهم هجری . . . می فرمایند : . . . »
سپس به جی ارجاع به منهاج الصالحین ، که کتاب فقهی معروف ایشان است ، به ضیاء الصالحین که کتاب دعایی است ارجاع می دهد . گویا کتاب در دسترس او نبوده و تنها یادداشت هایی را در اختیارش گذاشته اند ! بری شخصی مانند وی که با محیط و جامعه شیعی بیگانه بوده ، چنین اشتباهاتی طبیعی و عادی است .
نویسنده پس از نسبت هی دروغ به فقهی شیعه و تحریف کلمات آنها ، خلاصه آنچه را که بافته به صورت مراحلی با عنوان « خلاصه تحول در دیدگاه خمس » بیان کرده که با آنچه گذشت ، دیگر جواب این مراحل داده شد و نیازی به تکرار نیست و ما اکنون چکیده آنچه گفته شد را طی مراحلی بیان می کنیم .
خمس در طول تاریخ اسلامی
مرحله نخست : دوران پیامبرصلی الله علیه و آله وسلم و تشریع خمس

آیه خمس در سال دوم هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به مدینه نازل شد .
در این آیه ، خمس بری شش دسته قرار داده شده است .
۱ – اللَّه ۲ – رسول اللَّه ۳ – ذی القربی ۴ – یتیمان ، ۵ – مساکین ، ۶ – ابن سبیل یا در راه ماندگان .
در سه دسته نخست ، آنچه بری خدا است ، از آنِ رسول اللَّه است و آنچه از آن رسول اللَّه است ، مال امام است .
به همین جهت ، پس از پیامبر ، این سه سهم را سهم امام نامیده اند .
سه دسته دوم : یعنی یتیمان و مساکین و در راه ماندگان ، به اتفاق سنّی و شیعه ، مراد بنی هاشمند که خمس بری آنان تکریماً به جی زکات قرار داده شده است .
پس از نزول آیه شریفه ، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم این حکم را به عنوان یکی از احکام مسلّم اسلام ، به مردم ابلاغ می کرد که احادیث شیعه و سنّی بر آن دلالت دارد .
از جمله حدیث « وفد عبدالقیس » است که بخاری ( درصحیح ) ده مورد آورده است؛ از آن جمله در کتاب ایمان ، باب « أداء الخمس من الإیمان » آمده که گروه عبدالقیس خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم رسیدند و گفتند : ما نمی توانیم خدمت شما برسیم مگر در ماه هی حرام ، چون میان ما و شما کفار قبیله مضر هستند ، ما را به چیزی دستور ده که کفایتمان کند تا آن را به دیگران برسانیم و به وسیله آن بهشت رویم . . .
پس پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آنان را بر ایمان به خدا امر کرد و فرمود : می دانید ایمان به خدی یکتا چیست ؟ گفتند خدا و رسول بهتر می دانند ، فرمود : « شَهَادَهِ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ » و به پا داشتن نماز و پرداختن زکات و روزه ماه رمضان و « أنْ تعطوا مِنَ الْمغنم الخمس » و این که از سود اموالتان خمس بپردازید . قال ( ابن عباس ) : انّ وفد عبدالقیس لمّا أتوا النّبیّ صلی الله علیه و آله وسلم.. فقالوا یا رسول اللَّه إنّا لانستطیع أن نأتیک إلاّ فی شهر الحرام ، و بیننا و بینک هذا الحیّ من کفّار مضر ، فمرنا بأمر فصل نخبر به من وراءنا وندخل به الجنّه … فأمرهم بأربع ونهاهم عن أربع ، أمرهم بالإیمان باللَّه وحده ، قال : أتدرون ما الإیمان باللَّه وحده ؟ قالوا : اللَّه و رسوله أعلم ، قال : شهاده أن لاإله إلاّاللَّه ، و أنّ رسول اللَّه ، و إقام الصّلاه ، و إیتاء الزّکاه ، و صیام رمضان ، و أن تعطوا من المغنم الخمس…
بری آگاهی از موارد دیگر ، ر.ک. به صحیح بخاری.
الف : صحیح البخاری ، ج ۱ ، کتاب الإیمان ، باب ۴۱ أداء الخمس من الإیمان ، ح ۵۲ ، ص ۹۱٫
ب : صحیح البخاری ، ج ۱ ، کتاب العلم ، باب ۶۸ تحریض النبی صلی الله علیه و آله وسلم وفد عبدالقیس ، ح ۸۶ ، ص ۱۰۸
ج : صحیح البخاری ، ج ۱ ، کتاب مواقیت الصلاه ، باب ۳۵۳ قول اللَّه تعالی منیبین إلیه… ح ۴۹۲ ، ص ۲۷۹
د : صحیح البخاری ، ج ۲ ، کتاب الزّکاه ، باب ۸۸۴ وجوب الزّکاه ح ۱۳۰۸ ، ص ۵۹۳
ه” : صحیح البخاری ، ج ۴ ، کتاب الخمس ، باب ۸۳۸ أداء الخمس من الدّین ، ح ۱۲۶۷ ، ص ۵۰۶
و : صحیح البخاری ، ج ۵ ، کتاب المناقب ، باب ۷ ، ح ۴۲ ، ص ۱۹
ز ، ح : صحیح البخاری ، ج ۵ ، کتاب المغازی ، باب ۱۸۶ وفد عبدالقیس ، ح ۸۱۳ و ۸۱۴ ، ص ۲۹۰
ط : صحیح البخاری ، ج ۸ ، کتاب الأدب ، باب ۶۲۰ قول الرّجل مرحباً ، ح ۱۰۵۰ ، ص ۳۷۵
ی : صحیح البخاری ، ج ۸ ، کتاب أخبار الآحاد ، باب ۱۱۶۴ وصاه النبی صلی الله علیه و آله وسلم وفود العرب أن یبلغوا من وراءهم ، ح ۲۰۷۵ ، ص ۷۴۳ ، دار القلم بیروت.

روشن است که مغنم و سودی که در اموال « وفد عبدالقیس » بوده و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم پرداخت آن را در معنی « ایمان باللَّه وحده » گنجانید ، غنیمت جنگی نبود ، بلکه سود کسب و کارشان بوده ، چه اینکه غنایم جنگی در دست حاکم اسلامی و یا فرمانده لشکر است ، نه در دست توده مردم ، آن هم مردمی که دور از مرکز حکومت زندگی می کنند .
به خصوص ، که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم این حکم را به گروهی می گویند که ایشان آن را مانند : شهادتین ، نماز ، زکات و روزه ، به دیگران تبلیغ کنند .
مرحله دوم : پس از رحلت پیامبرصلی الله علیه و آله وسلم
وقتی حکومت به دست غیر خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم افتاد ، چون خمس موجب تقویت آنان بود و سیاست وقت اقتضی آن را نداشت ، از خاندان رسول اللَّه صلی الله علیه و آله وسلم منع کردند .
چنانکه در صحیح بخاری آمده است ، « إنّ فاطمه علیها السلام . . . أرسلت الی أبی بکر تسأله . . . فدک و مابقی من خمس خیبر » ، صحیح بخاری ، ج ۵ ، ص ۲۵۲ ، کتاب المغازی ، باب ۱۵۵ ح ۷۰۴ حضرت فاطمه علیها السلام کسی را نزد ابوبکر فرستاد تا از او فدک وبقیه خمس خیبر را مطالبه کند . بنابراین ، یکی از مطالبات حضرت زهرا علیها السلام از ابوبکر خمس بود .
وامیر مؤمنان علیه السلام در خطبه ی می فرمود : به خدا سوگند مقصود خدا از « ذی القربی » که با خود و رسولش همراه گردانید ، ماییم؛ ( . . . لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ . . . ) .
خداوند بری ما در صدقه ( زکات ) سهمی قرار نداد و پیامبر و ما را گرامی داشت ( و برتر دانست ) و از چرک ( دست مردم ) به ما نخورانید .
آنان ( پس از رسول اللَّه صلی الله علیه و آله وسلم ) ، خدا را تکذیب کردند ، پیامبر را نیز تکذیب نمودند . کتاب خدا ( قرآن ) را انکار کردند . از حقّ ما و امر واجبی که خدا بری ما فرض و واجب نموده بود ، منع کردند . وسائل الشیعه ، ج ۶ ، ص ۳۵۷ و ۳۵۸ ، ح ۷
در صحیح مسلم آمده است : کسی به ابن عباس نامه ی نوشت و از وی مسائلی پرسید؛ از آن جمله نوشته بود : « الخمس لِمَن هو ؟ » ؛ « خمس مال کیست ؟ » ابن عباس در پاسخ وی نوشت : تو از خمس پرسیدی که مال کیست ؟ ما می گفتیم مال ما است ، امّا آن را بما ندادند . صحیح مسلم ، ج ۴ ، کتاب الجهاد والسیر ، باب ۴۸ ، النساء الغازیات ص ۹۰ ، ح ۱۳۷ ، ۱۸۱۲

در این مرحله ، ائمه علیهم السلام حکم خمس را می فرمودند و آن را نیز می گرفتند .
از امام صادق علیه السلام روایت شده که مردی نزد امیرالمؤمنین علیه السلام آمد و گفت : اموالی در اختیارم قرار گرفته که حلال و حرام آن را نمی شناسیم . حضرت فرمود : خمسش را بده خدا در این مال به خمس راضی شده است و از مالی که صاحبش را می شناسی ، اجتناب کن . وسائل الشیعه ، ج ۶ ، کتاب الخمس ، أبواب ما یجب فیه الخمس ، باب ۱۰ ، ح ۱ ، ص ۳۵۲
و در حدیث دیگر آمده است : مردی حضور امیر مؤمنان آمد وگفت : من مالی به دست آورده ام و در تحصیل آن از حلال و حرام چشم پوشیده ام ، اکنون می خواهم توبه کنم ، حلال و حرام آن را نمی دانم؛ زیرا مخلوط شده است . حضرت فرمود : خمس مالت را بده ، خداوند از اشیا ، به خمس راضی شده و بقیه مال برایت حلال است . همان ، ح ۴
مرحله سوم : مرحله تأکید بر پرداخت خمس
چون دوران خفقان و ستم اموی رو به کاهش گذاشت و شیعیان اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم توانستند تا حدّی از علوم اهل بیت علیهم السلام بهره بگیرند ، امام باقر و امام صادق علیهما السلام و سایر أئمه علیهم السلام به پرداخت خمس تأکید می کردند .
گروهی از خراسانیان خدمت حضرت امام رضا علیه السلام رسیدند و از آن حضرت خواستند تا خمس را بر آنان حلال و از پرداختن آن معافشان کند .
آن حضرت فرمود : مجال این کار نیست ، شما فقط با زبانهایتان ما را دوست دارید ؟ و حقّ ما ( خمس ) راکه خداوند بری ما قرار داده است ، از ما منع می کنید ؟ هیچ یک از شمارا حلال نمی کنم ! حلال نمی کنم ! حلال نمی کنم ! همان ص ۳۷۶ ، ح ۳
در حدیث دیگری ، امام باقر علیه السلام فرمود : معامله در مالی که داری خمس است ، حلال نیست ، مگر آنگاه که حق ما به ما برسد . وسائل الشیعه ، ج ۶ ، ص ۳۷۸ ، ح ۹
از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود : این عذر پذیرفته نیست که کسی در مال متعلق خمس تصرّف کند و آن را بفروشد و بگوید : پروردگارا ! من این معامله را در مالم انجام دادم که بعداً از صاحبان خمس اجازه بگیرم . همان ، ح ۱۰
مرحله چهارم : دوران غیبت صغری
چون شیعیان از حضور امام زمانشان محروم شدند ، برخی تصوّر کردند که دیگر لازم نیست خمس اموالشان را بپردازند . اینجا بود که حضرت ولی عصر علیه السلام در پاسخ نامه هایی ، به پرداخت آن تأکید کردند .
در حدیث آمده است که حضرت به یکی از شیعیان اینگونه مرقوم فرمودند : ی حسین ، چقدر بر ناحیه ستم روا می داری ؟ چرا خمس مالت را از اصحاب ما منع می کنی ؟ پس فرمود : چون به سلامت به مقصدت رسیدی ، آنچه کاسبی کرده و به دست می آوری خمسش را به مستحقانش برسان ، گفت : گفتم : شنیدم و اطاعت کردم و پس از رسیدن به مقصدش ، عمری نایب خاص امام زمان – عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف – به نزد او آمد و از جریان ملاقات او خبر داد و خمس مالش را گرفت . همان ، ص ۳۷۷ ، ح ۸
و پیشتر از نامه هی امام زمان به وکلی خاصشان نقل شد ، که فرموده بودند : هرکس بدون اذن ما در اموالمان تصرف کند ، از رحمت خدا به دور است و ما دشمن او هستیم . هرکس چیزی از اموال ما را بخورد ، در شکمش آتش است و به آتش دوزخ وارد خواهد شد . همان ، ص ۳۷۶ ، ح ۶
لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر کسی که یک درهم از مال ما را حلال بشمارد . همان ، ص ۳۷۷ ، ح ۷
در این مرحله ، خمس به نوّاب ( خاص امام زمان داده می شد و آنها به مصارفی که آن حضرت اجازه می داد ، می رساندند ) .
مرحله پنجم : پس از غیبت کبری
در این دوران ، به مقتضی احادیث و ادلّه ی که به طور مبسوط در کتب فقهی آمده ، فقهی جامع الشرایط ، نائبان امام زمان هستند ، به همین جهت آنان نیز همچون نواب خاص ائمه علیهم السلام سهم امام را می گیرند و به مصارفی که مورد رضایت آن حضرت است می رسانند .
نتیج – ه بحث
۱ – پرداخت خمس به حکم آیه قرآن و احادیث شیعه و سنّی واجب است .
۲ – خمس به دلالت آیه شریفه ( . . . أَنَّما غَنِمْتُمْ مِن شَیْ ءٍ . . . ) ؛ « همانا آنچه بهره بردید از چیزی . . . » انفال : ۴۱ « آنچه سود بردید ، از چیزی . . . » اطلاق دارد ، گرچه آیه در مورد جنگ است ، امّا مورد مخصّص نیست و چنانکه برخی تصوّر کرده اند ، اختصاص به غنایم جنگی ندارد .
لغت نیز بر این مطلب گواه است و می توانید به کتب لغت؛ مانند مصباح المنیر ، لسان العرب و مجمع البحرین مراجعه کنید که واژه « غنم » به معنی فایده و سود است و نیز به معنی چیزی است که به دست می آید .
۳ – خمس به دلالت احادیث سنّی و شیعه ، منحصر در غنیمت جنگی نیست؛ چنانکه در حدیث « وفد عبدالقیس » گذشت ، خمس اعم از غنایم جنگی بود ، چون خمس غنایم جنگی مورد ابتلی آنها نبود و نیز در صحیح بخاری آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود : «و فی الرکاز الخمس » ؛ صحیح بخاری ، ج ۲ ، ص ۶۳۱ و ۶۳۲ ، باب ۹۵۰ ، حدیث ۱۴۰۱ « در گنج خمس است » چون یافتن گنج سود و مصداق ( . . . أَنَّما غَنِمْتُمْ مِن شَیْ ءٍ . . . ) ؛ می باشد .
۴ – خداوند متعال خمس را بری خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به جی زکات ، ( که بر آنان حرام گردیده ) قرار داد . پس همان طور که زکات در امور همیشگی است؛ مانند دام و زراعت و طلا و نقره ، باید خمس هم در اموری دایمی باشد ، همچون سود کسب و . . . و نمی شود منحصر به امری مقطعی؛ یعنی غنایم جنگ باشد .
۵ – خمس به جهت کرامت و احترام خاندان پیامبر بری آنان قرار داده شد .
از این رو ، خداوند خود را با آنان شریک قرار داد ، به خلاف زکات که در احادیث آمده ، چرک مال مردم است و گروهی از کفار ( الْمُؤَلَّفَهِ قُلُوبُهُمْ ) توبه : ۶۰ از آن سهم دارند .
بنابراین ، خمس حقّی است مسلّم و سهمی است مقدّس . پس تعبیر نویسنده کتاب که : « خود را به خمس ملوّث نکن که حرام است » حاکی از آلودگی و ملوّث بودن روح وی می باشد .
۶ – خمس به دلالت آیه شریفه ( وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِن شَیْ ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی . . . ) ملک خدا ، پیامبر ، امام و سادات است ، نه مال مردم که به آنان می دهند و تعبیر : « گدایی شان به نام دین است ! » و یا « با این نام از مال مردم امرار معاش کنند ! » حاکی از عناد و جهل و نادانی گوینده است .
از این رو گرفتن خمس بری افراد مستحق ، نه تنها ننگ نیست ، که چون با خدا و رسول خدا شریکند بزرگ ترین افتخار است .
۷ – فرق میان خمس و زکات در دریافت
در زکات خداوند – متعال – سهمی بری مأمور وصول قرار داده است ، چون زکات ملک مسلمانان فقیر است که باید در مصالح آنان مصرف شود و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم مأمور به گرفتن آن می باشد ( خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَهً . . . ) توبه : ۱۰۳ و او به جهت احقاق حقّ مردمِ فقیر ، مأموران را بری وصول زکات گسیل می دارد .
امّا خمس ملک پیامبر و خویشاوندان آن حضرت است و سود و فایده آن به همه مسلمانان نمی رسد . به همین جهت تنها مأمور به تبلیغ آن است؛ مانند سایر احکام از قبیل نماز و روزه ، و شأن جلالت آن حضرت نیز اقتضی فرستادن مأمور وصول را نداشته است ، هر چند به حکم الهی مال خود او بوده . و بر مردم واجب است آن را بپردازند . مستند العروه الوثقی ، آیت اللَّه خوئی ، کتاب الخمس ، ص ۱۹۶
۸ – همانطور که بر آل محمد صلی الله علیه و آله وسلم همیشه زکات حرام است و هیچگاه بر آنان حلال نمی شود ، خمس نیز همیشه حق آنها بوده و هیچ گاه بر آنان حرام نمی شود و بر دیگران حلال نمی گردد ، آری ، همانگونه که گذشت ، تنها انفال که ملک امام است ، در زمان غیبت به اذن عام امام تنها بر شیعه حلال گردیده است .
۹ – با اینکه سهم امام علیه السلام ملک امام است ، امّا ائمه علیهم السلام عمده آن را به مصالح مسلمین می رساندند و خود زندگی بسیار زاهدانه ی داشتند .
امانت داری در حوزه مرجعیّت
مراجع تقلید شیعه نیز همچنان این سیره را دنبال کرده اند و با اینکه هر ماه صدها میلیون تومان سهم امام و خمس به دستشان می رسد ، همه را در راه ترویج اسلام و مصالح مسلمین و تقویت فقه و معارف اسلامی و اهل بیت علیهم السلام به کار می گیرند و خود در کمال سادگی و اقتصاد زندگی می کنند .
مراجع شیعه در قلّه رفیع زهد
اگر گذار این نویسنده هم به نجف می افتاد و زندگی زاهدانه مراجع تقلید شیعه را از نزدیک می دید ، شرمنده می شد که در مورد سهم امام و مراجع اینگونه سخن براند که :
« انسان از دو راه ممکن است فاسد شود؛ پول و شهوت . کیست که بتواند در مقابل این دو چیز مقاومت کند ، به ویژه آنان که متأسفانه جز بری رسیدن به این بهشت دین ، در این راه قدم نگذاشته اند . »
چون می فهمید آنان با استعدادهی سرشار و نبوغ فراوانی که داشته اند ، می توانستند به ثروت هی فراوانی از راه هی دیگر برسند ، لیکن چون رضی خدا را در نظر داشته اند ، پشت پا به لذّت هی دنیایی زده و هستی خود را وقف ترویج دین و اعلی کلمه توحید نموده اند .
نویسنده یا نویسندگان این نوشتار ، در هر جی دنیا و بر هر مسلکی که هستند ، اگر چشم و گوششان را نمی بستند ، اگر مختصری در احوالات علمی بزرگ شیعه؛ مانند مرحوم شیخ انصاری ، مقدس اردبیلی و . . . مطالعه می کردند ، می یافتند که اگر در عالم بری کمال زهد و امانت ضرب المثلی جستجو کنند ، این بزرگواران بهترین ضرب المثل بوده و هستند .
آری ، کسانی نیز یافت می شوند که در اثر انحراف هایی ، از سهم امام سوء استفاده می کنند؛ چنانکه انحراف وکیل موسی بن جعفر علیهما السلام پس از شهادت آن حضرت و انکار شهادت وی و امامت حضرت رضا علیه السلام – که مذهب واقفیّه را به وجود آورد تا وجوهاتی که از سهم امام و . . . به عنوان وکیل حضرت در دست داشت تصاحب کند – این امر موجب نگردید تا حضرت رضا علیه السلام بفرمایند : دیگر لازم نیست سهم امام دهید ، بلکه شاید بتوان گفت که بیشترین تأکید ، به پرداخت خمس از آن حضرت رسیده است .
این عالم خیالی و افسانه ی ، در عالم خیال ، همه جا حضور می یابد تا خود را شخصی آگاه جلوه دهد ، امّا هر جا که حاضر می شود ، موجبات خنده و استهزا را به وجود می آورد ، گاه در درس علاّمه کاشف الغطا حاضر می شود و عمّامه سفید وی را نمی بیند و می گوید « سید محمد حسین کاشف الغطاء ! » گاه در درس اصول کافی آیت اللَّه خویی ( که چنین درسی هیچگاه وجود خارجی نداشته ) حاضر می شود و گاه همکار آیت اللَّه خویی می شود و بری کتاب رجالی ایشان ، حدیث و روایت – که خارج از موضوع کتاب است – جمع می کند و نام کتاب را هم نمی داند !
و پس از آنها در درس مکاسب امام خمینی ۱ که به بحث ولایت فقیه رسیده اند ، حاضر شده و فرق میان درس و سخنرانی را نمی داند . بااینکه هیچ روستایی بی سوادی نیست که میان درس و سخنرانی فرق نگذارد و تحت عنوان « ری امام خمینی رحمه الله : بگوید :
لازم می دانم که قول امام راحل ، آیت اللَّه العظمی امام خمینی رحمه الله را در اینجا ذکر کنم ، ایشان طی سخنرانی هی فراوانی که سال ۱۳۸۹ در حوزه علمیه نجف ، در جمع اساتید و طلبه که بنده نیز افتخار شرکت در آنها را داشتم ، ایراد فرمودند . . . »
و سپس نظریه ایشان و عمده فقهی شیعه را – که فرموده اند : مصرف سهم امام و خمس و زکات تنها فقرا نیستند و خمس در مصالح مسلمین هزینه می شود و اگر همه مسلمانان وجوه شرعی خود را بپردازند می توان حکومت اسلامی را با آن اداره کرد و . . . – به طور ناقص و تحریف شده نقل می کند و گمان می کند که حرف جدیدی یافته و آن می تواند شاهدی بر لازم نبودن خمس باشد و حال آنکه با توجه به منویّات مقدس حضرت ولی عصر – عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف – بر لزوم نشر معارف اسلامی و اعلی کلمه توحید و زمینه سازی بری ظهور آن حضرت ، که از مصارف مهمّ خمس است ، پرداخت خمس را تأکید می کند .
آری ، خمس ؟ آن هم از منابع هفتگانه – غنیمت جنگ ، معادن ، گنج ها ، مال مخلوط به حرام ، جواهر استخراج شده از دریا ، زمینی که کافر ذمّی از مسلمان بخرد یا به هر نحو قانونی به دست آورد و بالأخره سود انواع کسب ها که از هزینه سال زیاد می آید – به خصوص اگر انفال نیز به آن افزوده شود ، می تواند در پیشبرد اهداف اسلامی و ترویج دین و توسعه مسائل فرهنگی و حتی تقویت اداره حکومت اسلامی ، بسیار سودمند باشد .
توطئه دیرینه
به همین جهت است که دشمن همواره از آن در هراس بوده و در منع آن کوشیده است . اکنون نیز مستکبرین جهانی و دشمنان قسم خورده اسلام و تشیّع و حوزه هی علمیّه و مکتب اهل بیت علیهم السلام می کوشند به وسیله مزدوران خود ، در احکام اسلامی ، از آن جمله : خمس ، شبهه ی ایجاد کنند تا مبادا این پشتوانه اقتصادی اسلام تقویت شود و به این وسیله اسلام بهتر شناسانده شود .
هر چند اگر خمس داده می شد ، سرمایه ی چشم گیر بود و لیکن آنچه اکنون از خمس پرداخت می گردد ، بسیار اندک است؛ زیرا :
۱ – بیشتر کشورهی اسلامی به این فریضه الهی عمل نمی کنند .
۲ – تنها جمعی از مردم برخی از کشورهی اسلامی خمس سود کسب خود را می پردازند که اکثر آنها افراد کم درآمدند .
۳ – جامعه اسلامی گسترده شده و هزینه تبلیغات و مقدّمات آن؛ یعنی پرورش مبلّغین و محصّلین بالا رفته است .
۴ – بودجه سرسام آوری از طرف استکبار جهانی بری مقابله با اسلام هزینه می شود که یک قلم کوچک آن مبلغی است که مجلس آمریکا بری این هدف تعیین کرد .
و اقمار آنها نیز بودجه هی چشم گیری در این راه هزینه می کنند که وجوهات شرعی در مقابل آنها بسیار ناچیز است .
۵ – باید نشر معارف اسلامی و تبلیغ آن به وسیله وسایل پیشرفته و مدرن روز انجام گیرد ، تا بتواند در مقابل هجوم فرهنگی گسترده دشمن مؤثر باشد .
مسلّماً دشمن می خواهد ما را خلع سلاح کند . او می خواهد که آنچه از تهمت و دروغ و افترا نشر می دهد ، به وسیله مطالب متقن و مستدل ، به فضاحت کشیده نشود؛ چه اینکه برهان و دلیل هر چه محکم باشد ، امّا اگر بودجه نشر و تبلیغ وجود نداشته باشد ، بی اثر است .

* * *
فصل پنجم

منابع علوم اهل بیت علیهم السلام

همانگونه که می دانید نویسنده ، به جهت بیگانه بودن از مفاهیم اسلامی ، با افزودن فصل پنجم بر کتاب خود ، باز فصلی از رسوایی خود را با عنوان : «ب ازی با کتاب هی آسمانی » گشوده است .
او که با شیوه هی تبلیغی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آشنایی نداشته و تفاوت میان آیات قرآن و حدیث قدسی و احادیث نبوی را – که بری عموم بیان کرده اند – با آنچه که به افراد خاصّی تعلیم داده اند ، نمی گذارد ، می گوید :
« هیچ مسلمانی شک ندارد که پس از صحائف آسمانی و سه کتاب معروف دیگر که همگی منسوخ هستند ، قرآن کریم یگانه کتاب آسمانی است که بر پیامبر اسلام نازل شده است ، امّا بنده طی مطالعاتی که داشته ام ، پی بردم که فقها و روحانیون ما ، از کتابهایی سخن می گویند که گویا علاوه از قرآن کریم به پیامبر بزرگوارمان صلی الله علیه و آله وسلم نازل شده و ایشان این کتابها را به طور اختصاصی در اختیار امیر المؤمنین علیه السلام گذاشته اند ! »
سپس از کتاب هایی که نام آنها در منابع شیعه و اهل سنّت آمده ، نام می برد و در باره آنها سخنانی می گوید که نشانگر ناآگاهی وی از علوم اسلامی است .
انواع وحی در کلام پیامبرصلی الله علیه و آله وسلم
بری مشخص شدن جایگاه کتاب هایی که نویسنده عنوان کرده است ، نخست به انواع سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم می پردازیم :
کلماتی که به زبان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم جاری می شد ، چهار نوع است :
۱ – قرآن
قرآن ، کلام خدا و معجزه جاودان و خالده رسول اللَّه صلی الله علیه و آله وسلم داری ویژگی هی زیر می باشد :
۱ – مجموعه آیاتی که هیچ شباهتی به کلام مخلوق ندارد .
۲ – همه آن را پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم تبلیغ کرد .
۳ – آنچه به این عنوان تبلیغ گردیده ، جاودانی وهمیشگی خواهدبود .
۴ – هی
ونه زیاده ونقیصه ی در آن راه ندارد .
۵ – پس از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در آن نسخ یا تحریف راه ندارد .
۶ – قرآن نقل قول از خدا نیست ، بلکه کلام خداست به همین جهت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم هنگام نزول قرآن نمی گفت : « قال اللَّه تعالی » و سپس آیه را بیان کند .
۷ – قرآن « کتاب اللَّه » نیز نام گرفت و « کتاب اسلام » است؛ همانگونه که تورات وانجیل ، « کتاب یهود » و « کتاب نصارا » بوده ، که تحریف شده است .
۲ – حدیث قدسی
حدیث قدسی مجموعه احادیثی است که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از خداوند نقل می کند .
دلیلی نداریم که هر چه خداوند به پیامبرش فرموده ، پیامبر آن را بری مردم باز گو کرده است ، بلکه ممکن است در بعضی موارد مأمور به تبلیغ بر همگان بوده و در بعضی موارد مأمور به تبلیغ بر افراد خاص و در مواردی هم اصلاً مأمور به تبلیغ نبوده و ابلاغ نکرده است .
این سخنان از سنخ سخنان بشری و نقل قول از حضرت حق است . به همین جهت ، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم می فرماید : « قال اللَّه تعالی » ، یا « إنّ اللَّه یقول » و . . . و مصون از تحریف نیست و این مجموعه را «کتاب اللَّه » نیز نمی گویند . این نوع حدیث؛ یعنی حدیث قدسی در منابع حدیثی اهل سنّت و شیعه فراوان به چشم می خورد و ما تنها به چند نمونه از آن بسنده می کنیم :
الف : در صحیح بخاری و صحیح مسلم آمده است :
قال النّبی « یقول اللَّه تعالی : « أَنَا عِنْدَ ظَنِّ عَبْدِی بِی وَ أَنَا مَعَهُ إِذَا ذَکَرَنِی » . صحیح بخاری ، ج ۹ ، کتاب التوحید ، باب ۱۲۰۹ قول اللَّه تعالی ( ویحذرکم اللَّه نفسه ) ح ۲۲۰۷ ، ص ۷۸۷ ، و صحیح مسلم ، ج ۵ کتاب الذکر والدعاء باب ۶ فضل الذکر والدعاء ، ح ۱۹ ، ۲۰ ، ۲۱ ، ص ۲۳۹ ، ۲۴۰
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم گفت : خداوند فرمود : « من نزد گمان بنده ام می باشم ، ( با او طبق حسن ظن او عمل می کنم ) و با او هستم آنگاه که مرا یاد کند . »
ب : حدیث معروف سلسلهالذهب ، که سنّی و شیعه آن را نقل کرده اند و در آن ، حضرت علی بن موسی الرضا علیهما السلام فرمود : « پدرم موسی فرمود ، پدرم جعفر فرمود ، پدرم محمد فرمود ، پدرم علی فرمود ، پدرم حسین فرمود ، پدرم علی بن ابی طالب علیهم السلام فرمود : شنیدم که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم می فرمود : شنیدم جبرئیل می گفت : خداوند عزّ و جلّ فرمود :
« أَنَا اللَّهُ الَّذِی لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنَا ، یا عِبادِی فَمَنْ جاءَ مِنْکُمْ بِشَهادَهِ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ بِالْإِخْلاصِ ، دَخَلَ حِصْنِی وَ مَنْ دَخَلَ حِصْنِی أَمِنَ عَذَابِی » .
« من خدایی هستم که جز من خدایی نیست . ی بندگان من ، هرکس با اخلاص « أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ » بگوید ، در دژ و حصار من وارد گردیده و هرکس در دژ و حصار من وارد شود ، از عذاب من در امان خواهد بود . »
این حدیث را علمی شیعه و سنّی با مختصر تفاوتی در عبارات ، آورده اند . از علمی اهل سنّت ابن عساکر در تاریخ مدینه دمشق ، ج ۷ ، ص ۱۱۵ و ج ۴۸ ، ص ۳۶۶ و سیوطی در جامع الصغیر ، ج ۱ ، ص ۵۷۱ ، ح ۳۶۹۴ و ج ۲ ، ص ۲۴۳ ، ح ۶۰۴۷ و متقی هندی در شش موضع از کتاب کنز العمال ، ج ۱ ، ص ۴۷ ح ۱۲۷ ، و ص ۵۲ ، ح ۱۵۸ و ص ۵۴ ، ح ۱۶۸ و ص ۶۵ ، ح ۲۳۵ و ص ۲۹۷ ، ح ۱۴۲۲ و ص ۴۱۶ ، ح ۱۷۶۹ آورده است .
و از علمی شیعه شیخ طوسی در امالی ، ص ۲۷۹ رقم ۵۳۶ ( مؤسسه البعثه دارالثقافه قم ) و امالی شیخ صدوق ، ص ۳۰۵ و ۳۰۶ رقم ۳۴۹ و توحید صدوق ، ص ۲۴ و ۲۵ ، ح ۲۱ ، ۲۲ ، ۲۳ و معانی الأخبار ، ص ۳۷۰ ، ح ۱ مکتبه الصدوق ، و علامه مجلسی در بحارالانوار ، ج ۳ ، ص ۶ تا ۱۴ ، ح ۱۴ ، ۱۵ ، ۱۶ ، ۲۲ ، ۲۷ ، ۳۹ و ج ۲۷ ، ص ۱۳۴ ، ح ۱۳۰ و ۴۹ ، ص ۱۲۰ تا ۱۲۳ ، ح ۱ ، ۳ ، ۴ و ص ۱۲۶ و ۱۲۷ ، ح ۲ و ۳
و به خاطر سند بسیار عالی این حدیث ، که مشتمل بر نام ائمه معصومین علیهم السلام است ، آن را «ح دیث سلسله الذّهب » خوانده اند .
ج : « وَلایَهُ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ حِصْنِی » ، این حدیث را نیز علمی شیعه و سنّی نقل کرده اند؛ ازجمله حاکم حسکانی در شواهد التنزیل از عبداللَّه بن عمر نقل می کند که نقل کرد رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از جبرئیل که خداوند متعال فرمود : « وَلایَهُ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ حِصْنِی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِی ، أَمِنَ ( من ) عَذَابِی » ؛ « ولایت علی بن ابی طالب دژ و حصار من است ، پس هر کس وارد دژ و حصار من گردد ، از عذابم در امان خواهد بود . » شواهد التنزیل ، ج ۱ ، ص ۱۷۰ ، ح ۱۸۱ وعلامه مجلسی در بحار الانوار ، ج ۳۹ ، ص ۲۴۶ ، ح ۱ و . . . این حدیث را آورده اند .
احادیث قدسی در منابع حدیثی سنّی و شیعه به قدری زیاد است که اگر در مجموعه ی گردآوری شود ، چندین مجلد خواهد شد . هر چند این احادیث گاه به وسیله جبرئیل وگاه بدون واسطه به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم وحی گردیده است ، امّا وجود این احادیث و وجود کتابی که این احادیث را در بر داشته باشد ، نزد هیچ مسلمان ، بلکه هیچ عاقلی منافات با اینکه قرآن تنها کتاب آسمانی مسلمانان است ندارد .
۳ – احادیثی که پیامبرصلی الله علیه و آله وسلم بری مردم بیان کرد
همه سخنان رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از هرگونه خطایی به دور و مبرّا است ، امّا آنچه از وی به عنوان حدیث نقل شده ، باید در سندش دقت شود تا سخنانی را به دروغ به آن حضرت نسبت ندهند و این دقّت باید در هر دو نوع از حدیث؛ چه احادیث قدسی و چه احادیث نبوی ، انجام گیرد ، چه اینکه نه تنها به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، بلکه به خدا نیز ممکن است دروغ ببندند !

۴ – احادیثی که پیامبرصلی الله علیه و آله وسلم تنها به افرادی خاص فرموده است
اهل سنّت و شیعه ، اتفاق دارند که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم همه چیز را به همه نمی گفت ، بلکه برخی از مطالب را به افرادی خاص می فرمود و آنچه را که به افراد خاص می فرمود ممکن است حدیث قدسی ویا حدیث نبوی باشد .
مثلاً در منابع حدیثی و رجالی اهل سنّت مشهور است که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نام منافقان را به خصوص به حذیفه تعلیم داد و از این رو ، به او صاحب سرّ گفته می شد . در صحیح بخاری این تعبیر بری حذیفه نقل شده است : « صاحب سرّ النّبی صلی الله علیه و آله وسلم الّذی لا یعلم أحد غیره » ؛ « صاحب سرّ پیامبر آنچه هیچ کس غیر از او آن را نمی داند . »پ چ صحیح بخاری ، ج ۵ کتاب فضائل اصحاب النبی ، باب ۵۱ مناقب عمّار وحذیفه رضی اللَّه عنهما ، ح ۲۵۳ ، ۲۵۴ ، ص ۹۰ ، ۹۱
علی علیه السلام محرم اسرار پیامبرصلی الله علیه و آله وسلم
کسی که از همه سزاوارتر بود علوم نا گفتنی را از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بیاموزد ، امیر مؤمنان ، علی بن ابی طالب علیه السلام بود؛ کسی که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم وی را باب مدینه علم خود قرار داد و فرمود : « أَنَا مَدِینَهُ الْعِلْمِ وَ عَلِیٌّ بَابُهَا » المستدرک علی الصحیحین ، الحاکم النیسابوری ، ج ۳ ، ص ۱۲۶ و ۱۲۷ به همین جهت امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمود : « علّمنی ( رسول اللَّه ۶ ) ألف باب من العلم یفتح مِن کلّ باب ألف باب » . تاریخ مدینه دمشق ابن عساکر ، ج ۴۲ ، ص ۳۸۵
اگر امیر مؤمنان علیه السلام آن علومی را که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به او می آموخت نوشته باشد و کتبی به نام جامعه ، جفر ، صحیفه علی علیه السلام و . . . را تدوین کند ، با اینکه قرآن تنها کتاب آسمانی مسلمانان است ، منافاتی دارد ؟ !
اگر کسی بگوید پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم اسراری را به برخی فرموده و آنان آن اسرار را جمع آوری کرده اند ، آیا ابلهانه نیست شخصی این سخن را بازی با کتاب هی آسمانی بخواند ؟ !
صحیفه علی علیه السلام در منابع اهل سنّت
این عالم افسانه ی ، غافل است که منابع سنّی و شیعه بر وجود این گونه کتاب ها دلالت دارد؛ مثلاً از « کتاب علی علیه السلام » در المصنّف عبدالرّزاق المصنف ، ج ۴ ، ص ۵۳۲ ، ح ۸۷۶۱ و در السنن الکبری بیهقی السنن الکبری ، ج ۱ ، ص ۲۱۲ و ج ۲ ، ص ۳۰۶ و ج ۷ ، ص ۴۲۵ و ج ۱۰ ، ص ۲۶۷ و در تاریخ ابن معین تاریخ ابن معین ، ج ۱ ، ص ۱۱۳ رقم ۶۴۷ و . . . یاد شده است و از « صحیفه علی علیه السلام » نیز در شرح مسلم نووی صحیح مسلم بشرح النووی ، ج ۱۸ ، ص ۱۳۰ دار احیاء التراث العربی . و در ذیل کتاب مسند ابی یعلی مسند ابی یعلی ، ج ۲ ، ص ۴۶۶ و . . . نام برده شده است . بر وجود این کتاب ها در منابع اهل سنّت شواهد بسیاری است که ما به همین مقدار بسنده می کنیم .
قابل توجه است که بری نووی وجود صحیفه علی به املی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و خط علی علیه السلام مسلّم بوده که وی در صدد حلّ تعارض میان احادیث منع کتابت حدیث و وجود کتاب علی علیه السلام بر آمده است ، بنا بر این :
اولاً : نقل این کتاب ها اختصاص به کتب شیعه ندارد . بلکه منابع حدیثی شیعه و سنّی بر وجود چنین کتاب هایی گواه است .
ثانیاً : کتاب هایی که احادیثی را از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به طور مستقیم وبدون واسطه نقل کرده اند ، ربطی به کتاب آسمانی که منافات با ایمان به قرآن باشد ندارد !
نویسنده ، ضمن نقل این کتاب ها از منابع شیعه ، پرسش هی بسیار ساده ی را طرح کرده است ، به تصوّر اینکه معمّی پیچیده ی طرح نموده که بری آنها پاسخی یافت نمی شود ! این کتابها و محتوی آن را به استهزا گرفته و به این وسیله خود را مضحکه قرار داده است؛ ( وَ إِذا خَلَوْا إِلی شَیاطِینِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَکُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ * اللَّهُ یَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ یَمُدُّهُمْ فِی طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُونَ ) ، بقره : ۱۴ – ۱۵ « هنگامی که با دوستان شیطان صفت خود ( وهابیان و . . . ) در پنهان ملاقات می کنند ، می گویند : ما با شماییم و اگر می بینید ما در برابر مؤمنان (ش یعیان ) اظهار ایمان و تشیّع می کنیم ، آنان را به تمسخر گرفته ایم . خدا آنان را مسخره می کند و در سرکشی و طغیانشان سرگردان نگه می دارد . »
سؤالات عبارتند از :
۱ – این کتاب ها کجاست ؟
۲ – چرا این کتاب ها را ائمه علیهم السلام در اختیار مردم قرار نداده اند تا مردم از علوم آن بهره مند شوند ؟
۳ –
ونه این همه علم در این کتاب ها می گنجید ، علم آنچه بشر تا روز قیامت بدان محتاج است ، نام شیعیان ، نام دشمنان اهل بیت علیهم السلام حضرت ولی عصر وارث علم نبوی
؟
امّا پاسخِ پرسش اوّل : این کتاب ها در نزد وارث ائمه اطهار علیهم السلام و خاتمشان ، حضرت ولی عصر ، حجّه بن الحسن العسکری – روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء و عجّل اللَّه تعالی فرجه الشّریف – است .

اسرار به همه گفته نمی شود
امّا پاسخ پرسش دوم :
اولاً : اگر صلاح بود به همه ابلاغ شود ، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، به خصوص به امیرالمؤمنین علیه السلام نمی فرمود ممکن است همه یا بعضی از آنها سرّ بوده واقتضی سرّ این است که پنهان باشد؛ مانند نام منافقان که به حذیفهبن یمان تعلیم داده شد .
ثانیاً : محتوی این کتاب ها قابل درک و فهم عموم نبود که در اختیار عموم قرار گیرد؛ چنانکه در برخی از احادیث آمده است .
ثالثاً : این کتاب ها شامل وظایف و اختیارات ائمه معصوم علیهم السلام ، اولواالأمر منصوب از سوی خداوند و اولیا و صاحب اختیاران امّت بوده و مربوط به عموم مردم نبوده است .
رابعاً : بسیاری از محتوی این کتاب ها به وسیله ائمه علیهم السلام بیان شده است .
حجم کم و مطالب زیاد
امّا پاسخ پرسش سوم :
این پرسشی است که اختصاص به این کتاب ها ندارد ، بلکه نسبت به قرآن نیز قابل طرح است ، قرآن با این حجم کم ، مشتمل بر همه چیز است و می فرماید :
( وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْ ءٍ . . . ) . نحل : ۸۹
« ما قرآن را بر تو نازل کردیم ، بیانگر بری همه چیز . . . »

ونه است که بیان همه چیز در قرآن وجود دارد ؟
پیش از آنکه پاسخ بگوییم ، بری تقریب به ذهن ، مثالی می زنیم :
مطالبی را که با یک فرمول نیم خطی ، به یک دانشمند ریاضی یا فیزیک و یا شیمی می توان تلقین کرد ، ساعت ها وقت نیاز دارد تا آن را به طفلی تفهیم کنند . گرچه پس از تفهیم ، باز هم نمی توان
ونگی استفاده آن همه مطالب از آن فرمول را به بچه فهماند . فاصله بزرگ ترین دانشمند با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به مراتب بیشتر است از فاصله یک دانشمند با طفل دبستانی . کلماتی که امیر المؤمنین علیه السلام از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آموخت ، از قبیل ابواب علمی است که از آن ، هزار باب علم گشوده می شود .
این تعلیم و تعلّم از پیامبر و علی و سایر ائمه علیهم السلام به عنوان معجزه نیست ، بلکه عظمت و قدرت روحی آنان چنین اقتضایی را دارد .
نویسنده کتاب ، عالم افسانه ی ، با فکر کودکانه بلکه ابلهانه اش می گوید :
« به نظر شما ، همه کامپیوترها و عقل هی الکترونی دنیا می توانند این عدد خیالی را بشمارند و در جی خود قرار دهند ؟ اگر معجزه هم خواستند ثابت کنند ، آن فقط در اختیار پیامبران قرار می گیرد ، آن هم در اشیی ملموس ، نه چیزهی غیبی ؟ ! اینکه چه لزومی بوده که دروغ به این گندگی از زبان ائمه و اهل بیت علیهم السلام گفته شود . . . »
حتماً با برخورد به آیه شریفه ( وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْ ءٍ . . . ) . این احمق ، ( نستجیر باللَّه ) می گوید : چه لزومی بود که پیامبر دروغ به این گنده ی را از زبان خدا بگوید ؟ !
او نمی فهمد که قرآن بر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نازل شده تا او بری مردم بیان کند ( لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ . . . ) نحل : ۴۴ و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به امیر المؤمنین علیه السلام علومی را آموخت که او عمل کند و به دیگر ائمه علیهم السلام برساند و آنها از قرآن و سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بیش از آنچه در رایانه هی عالم جا می گیرد ، استفاده می کنند .
نویسنده نمی فهمد که با این استهزاء ها ، خود مورد استهزی خدا قرار می گیرد؛ ( اللَّهُ یَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ یَمُدُّهُمْ فِی طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُونَ ) ؛ بقره : ۱۵ « خدا آنان را مسخره می کند و در سرکشی شان سرگردان وا می گذارد ، و موجب رسوایی بیشتر ( او که کسی نیست ) جریان و تشکیلات جاسوسی شان خواهد شد . »
انتقام از دشمنان اهل بیت علیهم السلام
نویسنده ، هرگاه می خواهد احساسات اهل سنّت را برضدّ شیعه تحریک کند و آتش فتنه را شعله ور سازد ، به دروغ پردازی روی می آورد و آن دروغ ها را به مرحوم آیت اللَّه خویی ، که هی
اه وی را ندیده ، نسبت می دهد . وی با گزینش عنوان : « انتقام از دشمنان اهل بیت علیهم السلام ! » می گوید :
« از امام راحل ، امام خویی پرسیدم که جفر سرخ را چه کسی باز خواهد کرد . . . »
و سپس آنچه در سر دارد و به آن مأمور است ، از قول آیت اللَّه خویی بازگو می کند و به دنبال آن ، پرسشی مطرح می کند که مضمون آن چنین است :
« با اینکه ائمه اهل بیت علیهم السلام مظهر لطف و رحمت الهی هستند ،
ونه ممکن است حضرت ولی عصر – عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف – از دشمنان اهل بیت ، که سال ها قبل مرده اند ، انتقام بگیرد ؟ »
در پاسخ باید گفت : همانگونه که « ارحم الراحمین » بودن خداوند با مجازات هی شدید در روز قیامت ، آن هم پس از گذشت هزاران سال از جرم و گناه تبهکاران ، منافات ندارد ، چرا کیفر نمودن و انتقام حضرت ولی عصر – عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف – از برخی از ظالمان و جانیان تاریخ ، با مظهر لطف و رحمت الهی بودن وی منافات داشته باشد ؟ !
به تعبیر بهتر ، خداوند نسبت به بندگانش از همه مهربان تر است . او در آیاتی از قرآن ، خود را به مردم و بندگانش رؤوف و مهربان معرفی کرده است؛ ( إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ ) . حج : ۶۵ در عالم هستی ، هر رحمت و لطف و عطوفتی که هست ، نشأت گرفته از رحمت الهی است ، بلکه مظهر و نمودی است از رأفت و رحمت او .
هرکس به خدا نزدیک تر باشد ، پروردگار او را بیشتر مظهر صفات خود قرار می دهد .
از این رو ، پس از خداوند متعال ، از همه مهربان تر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و پس از او ، ائمه اطهار علیهم السلام می باشند .
امّا این رأفت و رحمت الهی ، با مجازات هی بسیار دشوارِ دوزخ ، هیچ منافاتی ندارد . همین خدی مهربان ، در روز قیامت فرمان می دهد :
( خُذُوهُ فَغُلُّوهُ * ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ * ثُمَّ فِی سِلْسِلَهٍ ذَرْعُها سَبْعُونَ ذِراعاً فَاسْلُکُوهُ ) . حاقه : ۳۰ – ۳۲
« بگیرید و بر او غل نهید سپس در آتش جهنم او را بسوزانید سپس در زنجیری که هفتاد ذراع طول آن است او را بکشید »
چون گنه کاران را در جهنّم قرار می دهند ، می فرماید :
« زود است آنان را به آتش بسوزانیم و هرگاه پوست بدنشان بسوزد و بریان شود ، پوست دیگری جایگزین کنیم تا رنج و عذاب را بچشند . » نساء : ۵۶
و در باره غذی اهل جهنم ، فرموده است :
« درخت زقّوم غذی گنه کاران است؛ مانند فلز گداخته در شکم ها می جوشد ، همچون جوشش آب جوشان او را بگیرید و در میان دوزخ پرتابش کنید ، سپس بر سرش عذاب سوزان بریزید . » دخان : ۴۳ تا ۴۸
نویسنده ، که هیچ آشنایی با خدا و پیامبر و قرآن ندارد ، حتماً در برابر این آیات قرآن و صدها آیه دیگر می گوید : باور نمی کنم خداوند که ارحم الراحمین ، رئوف و رحیم و توّاب است ، چنین رفتاری با بندگانش داشته باشد !
پس این آیات از کجا آمده ؟ و
ونه باید آنها را توجیه کرد ؟ !
آیا او نمی داند که خدا خود می فرماید :
( نَبِّئْ عِبادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِیمُ * وَ أَنَّ عَذابِی هُوَ الْعَذابُ اْلأَلِیمُ ) . حجر : ۴۹ – ۵۰
« به بندگان من خبر ده که من بخشنده ومهربانم وعذاب من عذاب دردناکی است . » ؟
اقتضی ارحم الراحمین بودن خداوند این است که نسبت به ظالمان اشدّالمعاقبین باشد . بخشش خدا نسبت به آنان که با عناد نسبت به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم کینه ورزیدند ، سر مطهّر سبط پیامبر را بر سر نی زده ، به عنوان هدیه فرستادند و تن مطهّرش را پایمال سم اسبان کردند . دختران پیامبر را به اسارت بردند و صدها جنایت هولناک دیگر را مرتکب شدند و حامیان آنان همچون نویسنده ، نه تنها با عدالت الهی سازگار نیست ، بلکه با رحمت و رأفت وی نیز منافات دارد .
رحمت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و ائمه اطهار و مسلمانان واقعی نیز اقتضی شدت نسبت به معاندین و جنایتکاران سفاک را دارد ، به همین جهت خدا آنان را چنین معرفی می کند : ( مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ ) ؛ فتح : ۲۹ « محمد صلی الله علیه و آله وسلم رسول خدا است و آنان که با اویند ( و واقعاً به او ایمان آورده اند ) نسبت به کافران سخت و در میان خود رحم دل و مهربانند . »
و نیز خداوند آنان را که خدا را دوست دارند و خدا نیز آنان را دوست دارد ، چنین توصیف می کند : ( أَذِلَّهٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّهٍ عَلَی الْکافِرِینَ ) ؛ مائده : ۵۴ « فروتن نسبت به مؤمنان و شدید نسبت به کافران می باشند . »
حتّی مجازات هی دنیوی که اسلام بری برخی از جرائم قرار داده است ، در نظر برخی از افسار گسیختگان که می خواهند در انجام هر جنایت و فسادی آزاد باشند ، شدید و به قول سخنگوی آنان ( نویسنده مورد نظر ) زشت و سفّاکانه است !
امّا قرآن در مورد اجری این مجازات ها می گوید : ( وَ لا تَأْخُذْکُم بِهِما رَأْفَهٌ فِی دِینِ اللَّهِ ) ؛ نور : ۲ « مهربانی نسبت به آنان ( مجرمان ) شما را مانع نشود ( از اجری حدّ الهی ) و یکی از مجازاتهی مفسدین در زمین را قطع دست و پی آنان قرار داده ، می فرماید : ( أَوْتُقَطَّعَ أَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِنْ خِلافٍ . . . ) . مائده : ۳۳
آری ، آنچه نسبت به مظلوم و بی گناه سفاکی و زشت و قبیح است ، اگر به عنوان قصاص و مجازات انجام گیرد ، رحمت و عدالت می باشد .
امام زمان مظهر لطف الهی
پس از ظهور حضرت ولی عصر – عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف – و برپایی عدالت ، کیفر مجرمان و انتقام خون مظلومان از ظالمان ، تحقّق خواهد یافت و این انتقام ، عین رحمت و رأفت و لطف است ، هرچند سفّاکانی چون بنی امیّه و بنی عباس وهواداران آنان؛ مانند نویسنده پیشگفته را خوش نیاید و بگویند :
« سفاک ترین انسان ها نیز از این گونه کردار زشت ابا می ورزند »
آری ، همانگونه که خود افزوده است :
« آن انسان هی مقدس که خون نبوّت در وجود آنان جاری بوده و از منبعِ زلال رسالت ، علم و اخلاق آموخته اند . . . » ،
آنان مظهر صفات الهی و وارث صفات نبوی هستند ، از این رو ، اگر امام زمان – عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف – به سنّت الهی که شدیدالعقاب و شدید العذاب در متجاوز از ۳۶۵ آیه کلمه عذاب با صفت عظیم ، الیم ، مهین ، سوء ، نُ – کر ، و در حدود ۲۰ آیه کلمه عقاب با صفت شدید و مهین و الیم آمده است . است و یا به سیره پیامبر و اصحاب راستین او که ( . . . أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ . . . ) هستند ، عمل نماید ، مقتضی مقام شامخ وی است .
امّا کلام نویسنده « پس این روایات از کجا آمده ؟ ! » آنچه را که وی به عنوان روایت از آیت اللَّه خویی – به دروغ – نقل کرده ، به مقتضی ( وَ إِنَّ الشَّیاطِینَ لَیُوحُونَ إِلی أَوْلِیائِهِمْ لِیُجادِلُوکُمْ ) . انعام : ۱۲۱ الهامات شیطانی است که به قلم و زبان افرادی چون این آیت اللَّه افسانه ی و دیگر همفکرانش جاری می شود .
از آنچه گفته شد ، دانستیم که وجود مجموعه هی روایی و حدیثی ، که به املی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و خط امیر مؤمنان علیه السلام باشد؛ خواه احادیث نبوی و خواه احادیث قدسی ، هیچ منافاتی با قرآن ندارد و نیز آنچه از محتوی آن مجموعه هی حدیثی نقل شده ، اگر با سند صحیح رسیده باشد ، چون سایر احادیث ، از حجیّت برخوردار است و آنچه نویسنده کتاب ، به عنوان نقد بر آنان گفته است ، مشتی مغلطه و غرض ورزی و یا دروغ پردازی بوده است .
شیعه و مصونیت قرآن
نویسنده ، که از آراء و نظریات فقها و علمی شیعه کاملاً بیگانه است ، می گوید :
« متأسفانه فقها و روحانیّت ما نصوص و روایاتی ارائه داده اند که می گوید قرآن کریم تحریف شده و دست خورده است » !
فقها و علمی شیعه ، بر عدم تحریف و مصونیت قرآن ، تأکید فراوانی داشته اند و این نظریه در میان قدما و متأخّرین جاری و ساری است . در این رابطه ، نمونه ی از کلمات علماء قدیم و نمونه ی از سخنان علمی معاصر را می آوریم :
۱ – شیخ صدوق رحمه الله می نویسد : « به اعتقاد ما شیعیان ، قرآنی که خداوند بر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نازل کرده ، همین قرآن موجود در دست مردم است و از این بیشتر نیست . . . و کسی که به ما ( شیعه ) نسبت دهد که ما می گوییم بر این افزون است ، دروغ گو است » رساله الاعتقادات که باشرح باب حادی عشر به چاپ رسیده است ، ص ۹۳ سپس بر این مدعا ادله ی بیان می کند .
۲ – آیت اللَّه العظمی خویی رحمه الله پس از بحث مفصلی در نفی تحریف قرآن ، می فرماید : « از آنچه گفتیم بری خواننده روشن شد که پدیده قول به تحریف ، جز خیال و خرافات نیست و آن را جز ضعیف العقل یا کسی که در اطراف بحث تأمل نکرده ، نمی گوید . » البیان ص ۲۵۹
آری ، احادیثی در کتب شیعه و سنّی آمده که برخی از علما از آن احادیث تحریف را توهّم نموده اند . ظاهر هیچ حدیثی بر افزوده شدن چیزی به قرآن یا تغییر عباراتی از آن نیست ، بلکه ظاهر در کم شدن چیزی از قرآن است .
امّا علمی شیعه و سنّی در توجیه این احادیث راه هی مختلفی را پیموده اند :
۱ – تحریف یا تفسیر؛ در برخی از احادیث ، جمله ی همراه آیه قرآن آمده که در آغاز به نظر می رسد آن جمله جزو آیه است که علمی شیعه و سنّی ، آن جمله را کلام پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در شأن نزول آیه و یا تفسیر آن دانسته اند .
مثلاً مفسّران اهل سنّت ، مانند : سیوطی در درّ المنثور و شوکانی در فتح القدیر در تفسیر آیه شریفه : ( یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ . . . ) مائده : ۶۷ آورده اند :
« و أخرج ابن مردویه عن ابن مسعود قال : کنّا نقرأ علی عهد رسول اللَّه : ( یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ ) أَنَّ عَلِیّاً مَولی الْمُؤْمِنِینَ ( وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ ) . تفسیر الدّر المنثور ، ج ۳ ، ص ۱۱۷ وفتح القدیر ، ج ۲ ، ص ۷۵ دار الکتب العلمیه
ابن مردویه از ابن مسعود روایت کرده است که گفت : ما اصحاب (رسول اللَّه صلی الله علیه و آله وسلم ) در زمان آن حضرت چنین می خواندیم : « ی پیامبر ، آنچه از سوی پروردگارت بر تو نازل گردیده – که علی مولی مؤمنان است – برسان و اگر این مأموریت را انجام ندادی رسالت الهی را نرسانده ی و خداوند تو را از ( شرّ ) مردم نگاه می دارد . »
این حدیث را برخی از مفسران و محدّثان شیعه نیز نقل کرده اند؛ مانند : سید هاشم بحرانی در تفسیر برهان و علاّمه مجلسی در بحار الأنوار . تفسیر برهان ، ج ۱ ، ص ۴۹۱ ، ح ۱۲ و بحارالانوار ، ج ۳۷ ، ص ۱۸۹ – ۱۹۰ ، ح ۷۳
امّا مفسّران شیعه و سنّی بر این عقیده اند که جمله « أنّ علیّاً مولی المؤمنین » جزو آیه نیست ، بلکه تفسیر و شأن نزول آیه است که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آن را بیان کرده و در زمان آن حضرت ، همراه با آیه بازگو می شده است .
۲ – نسخ یا تحریف؛ در منابع حدیثی اهل سنّت و شیعه ، احادیثی وجود دارد که دلالت می کند آیه مستقلی نازل گردیده ، که اکنون در قرآن وجود ندارد ، که علما این احادیث را تضعیف و یا توجیه کرده اند؛ مثلاً در صحیح بخاری آمده است :
« فکان ممّا أنزل اللَّه آیه الرّجم فقرأناها و تعقّلناها و وعیناها . . . والرّجم فی کتاب اللَّه حقّ علی من زنی إذا اُحصن من الرجال و النساء . . . » صحیح البخاری ، ج ۹ کتاب المحاربین من اهل الکفر والرد ، باب ۹۴۱ رجم الحبلی من الزنا اذا احصنت ، ح ۱۶۷۴ ، ص ۵۸۶ دار القلم « از آنچه خدا نازل فرموده است آیه رجم بود ، آن را خواندیم ودر مورد آن تعقل وتفکر کردیم . . . حکم سنگسار بری مرد وزن زنا کار داری همسر در کتاب خدا حق است »
و در سنن ابن ماجه و سنن دار قطنی و . . . آمده است
« عن عایشه قالت : لقد نزلت آیه الرّجم ، و رضاعه الکبیر عشراً ، ولقد کان فی صحیفه تحت سریری ، فلمّا مات رسول اللَّه صلی الله علیه و آله وسلم و تشاغلنا بموته دخل داجن گوسفند یا هر حیوان دست آموز دیگر فأکلها . » سنن ابن ماجه ، ج ۱ کتاب النکاح ، باب ۳۶ ، رضاع الکبیر ، ح ۱۹۴۴ ، ص ۶۲۵ و ۶۲۶ دارالفکر وسنن دارقطنی ، ج ۴ ، ص ۱۷۹ کتاب الرضاع ، ح ۲۲ عالم الکتب
« عایشه گفت : آیه رجم و آیه شیردادن بزرگسالان ده مرتبه نازل گردیده بود و در نوشتاری زیر تخت من بود ، چون پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم رحلت کرد و ما سرگرم ( امور مربوط به ) رحلت او بودیم ، گوسفند آمد و آن را خورد . »
در صحیح مسلم آمده است :
« قالت عمره : فقالت عائشه : نزل فی القرآن : عشر رضعات معلومات ، ثمّ نزل أیضاً : خمس معلومات . » صحیح مسلم ، ج ۳ کتاب الرضاع باب ۶ ، باب التحریم خمس رضعات ، ح ۲۵ ص ۲۵۱
« عایشه گفت : در قرآن ده دفعه شیر دادن مشخص و سپس پنج مرتبه نازل گردیده بود . »
مسلّماً اکنون در قرآن آیه رجم و یا آیه رضاع کبیر؛ یعنی شیردادن زن به مرد بزرگ و یا تعداد ده یا پنج مرتبه شیردادن بری مَحرم شدن وجود ندارد و حال آنکه این احادیث دلالت داردکه این آیات در قرآن بوده و ظاهر این احادیث این است که با حذف این آیات ، قرآن تحریف شده است .
امّا علمی اهل سنّت می گویند : در این موارد تحریف نیست ، بلکه نسخ تلاوت است ولی علمی شیعه که قائل به نسخ تلاوت نیستند ، بسیاری از این احادیث را موضوع و ساختگی می دانند .
و شاید بتوان گفت که نسخ تلاوت ، غیر از تحریف چیزی نیست که در جی خود به اثبات رسیده است ، به خصوص ، در مورد احادیث فوق که دلالت دارد این آیات تا هنگام رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بوده ، بنا بر این ، هر چند نسخ تلاوت هم معقول باشد امّا پس از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و قطع وحی ، نسخ معنا ندارد .
شواهد وضع در حدیث رضاع کبیر
در آیه و احادیثی که حکم شیر دادن به بزرگسالان را بیان می کند ، شواهد ساختگی متعددی وجود دارد ، که از آن جمله است :

الف : مستهجن بودن متن حدیث
در صحیح مسلم وسایر صحاح اهل سنّت ، در مورد رضاع کبیر ، حدیثی نقل شده است که مضمون آن چنین است :
ابو حذیفه کودکی به نام سالم را به عنوان فرزند خوانده ، سرپرستی می کرد ، تا آن کودک بزرگ شد ، همسر ابو حذیفه « سهله بنت سهیل » از سالم حجاب نمی گرفت . سالم در منزل وی آمد و شد داشت ، ابو حذیفه از این وضع ناراحت بود ، سهله خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آمد و جریان را گفت ، پیغمبر فرمود : به او شیر بده ، سهله گفت : او ریش در آورده ! پیامبر خندید یا تبسم کرد و فرمود : « می دانم ! او را شیر بده . . . » صحیح مسلم، کتاب الرضاع باب ۷ رضاعه الکبیر حدیث ۳۱٫۳۰٫۲۹٫۲۸٫۲۷٫۲۶ ص ۲۵۱ تا ۲۵۴ وسنن الدارمی ج ۲ کتاب النکاح باب ۵۹ فی رضاعه الکبیر حدیث ۲۲۵۷ ص ۲۱۰ وسنن ابن ماجه ج ۱ کتاب النکاح باب ۳۶ باب رضاع الکبیر حدیث ۱۹۴۳ ص ۶۲۵ روشن است که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به زنی نمی گوید به جوان مجرّد که غرایز جنسی اش شکوفا شده ، شیر بده تا پس از ارتکاب امری حرام که مکیدن پستان اجنبی است محرمیت حاصل شود !
ب : هتک به عایشه ام المؤمنین
عبدالرّزاق صنعانی در المصنّف ، پس از نقل داستان فوق ، می گوید : عایشه به این حکم عمل می کرد . هر مرد نا محرمی را که می خواست بر او وارد شود به خواهرش امّ کلثوم یا دختران برادرش می گفت : به آنان شیر دهند .
سایر زنان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم روی گردان بودند که با این شیر خوردن ، کسی بر آنان وارد شود و می گفتند : این اجازه ی بوده است که پیامبر تنها به سهله داده تا تنها سالم را شیر دهد . المصنف ج ۷ باب رضاع الکبیر حدیث ۱۳۸۸۶ ص ۴۶۰ آیا به عایشه امّ المؤمنین توهین نیست ؟ که به او نسبت داده شود ، بری این که بتواند از مردان نا محرمی حجاب نکند وبا آنان آمد و شد داشته باشد ، به خواهرانش و یا دختران برادرش بگوید آن مردان را شیر دهید ، و چون سایر زنان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به عایشه هشدار دهند که این کار صحیح نیست ، وی به هشدار آنان اعتنایی نکند ،
ونه صنعانی ، استادِ بخاری به خود اجازه داده است تا چنین مطالبی را در کتابش بیاورد و
ونه مسلم با نقل انکار این حکم از سایر زنان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نسبت به عایشه این مطلب را تأیید کرده است . صحیح مسلم ج ۳ کتاب الرضاع باب ۷ رضاعه الکبیر حدیث ۳۱ ، ص ۲۵۳
راه را گم کرده است
به هرحال ، وجود چنین احادیثی ، در کتب صحاح اهل سنّت ، که دلالت بر تحریف دارد ، موجب نگردیده تا شیعه اهل سنّت را متّهم به قول به تحریف در قرآن کنند .
با اینکه بیشتر علمی اهل سنّت این موارد را حمل بر نسخ تلاوت می کنند ، که نسخ تلاوت در نظر عمده علمی شیعه همان تحریف است ، به خصوص اگر این نسخ پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم باشد که احادیث فوق چنین دلالت دارد .
امّا نویسنده کتاب ( عالم شیعه افسانه ی ) با وجود تأکید علمی شیعه بر مصونیّت قرآن از تحریف ، این همه احادیثی که در کتب صحاح آمده ، نادیده گرفته ، و بری ابراز عناد و غرض ورزی اش به کتابی از شیعه که مورد روی گردانی عمده علما از آن است که در کتابفروشی ها یافت نمی شود ، اکثر کتابخانه هی عمومی و خصوصی ، فاقد این کتابند ، به این کتاب استشهاد می کند که در آن احادیثی است که ظاهر در تحریف قرآن است ولی چون از جامعه شیعه فاصله داشته و با نام علمی شیعه و منابع حدیثی آنان به خصوص منابع متروکه آشنایی نداشته ، نام مؤلف را بگونه ی ذکر کرده که بری اهل علم شیعه مضحک است ، نام میرزا حسین نوری را شیخ نوری طبرسی عنوان نموده است .
خلاصه اینکه اگر کسی پیروان مذهبی را متهم کند که قائل به تحریف قرآن هستند ، این اتهام با علمی اهل سنّت – به واسطه احادیث فراوانی که در منابع آنها هست و قبول آن احادیث و قول به نسخ تلاوت – مناسب تر است ، تا نسبت به علمی شیعه که روایات را رد ویا توجیه می کنند .

 
فصل ششم

شیعه منادیان همبستگی و اتحاد


دشمنان اسلام از دیرباز به وسیله ایادی خود می کوشیدند با دروغ پردازی و شایعه پراکنی ، میان مسلمانان اختلاف انداخته و احیاناً مقدمات درگیری و آشوب را فراهم کنند تا بدینوسیله بتوانند به اصطلاح از آب گل آلود ماهی بگیرند و از ضعف مسلمانان استفاده کرده ، سلطه خود را بر آنان تثبیت کنند .
علمی شیعه ، از آغاز به پیروی از ائمه اهل بیت علیهم السلام با این نقشه شوم و سنت زشت طواغیت و فراعنه تاریخ ، مقابله و مبارزه کرده و جامعه را به اتحاد و همبستگی فرا می خواندند .
مطالعه و بررسی منابع حدیثی و تاریخی شیعه این سخن ما را در سه زمینه تأیید می کند :
۱ – احادیث شیعه و همبستگی با سایر مسلمانان
۲ – علمی شیعه و همبستگی با سایر مسلمانان
۳ – جامعه شیعی و همبستگی با سایر مسلمانان
نویسنده به مقتضی مأموریتش ، بری ایجاد اختلاف و شعله ور ساختن عداوت و کینه ، فصل ششم را با عنوان « اهل سنت از دیدگاه تشیع » آورده ، می گوید :
« هنگامی که ما شیعیان کتب معتبرمان را می خوانیم و به اقوال فقها و مجتهدین خودمان برمی گردیم می بینیم که یگانه دشمن شیعه اهل سنت هستند . . . »
و سپس با دروغ پردازی ، جامعه شیعه را به امور موهومی متهم می سازد .
اکنون به طور فشرده به زمینه هی سه گانه اشاره می کنیم :
پیش آغاز بیان زمینه هی سه گانه ، مناسب دیدیم تا خوانندگان محترم را با چند اصطلاح آشنا کنیم :
۱ – شیعه به معنی خاص ولایت امامان اهل بیت علیهم السلام معتقد است؛ یعنی اطاعت آنان را واجب می داند . از این رو ، خود را « خاصه » و سایر مسلمانان را « عامه » می خواند .
پس واژه « عامه » هیچ گونه بار منفی یا مثبت ندارد و تنقیص یا تعریف محسوب نمی شود . تعبیر نویسنده یا عالم افسانه ی که می نویسد :
« لذا اسماء و القاب زیادی بری آنان گذاشته ایم گاهی عامه گاهی نواصب و گاهی نام هی دیگری . . . »
این حاکی از بی سوادی و عناد او است؛ چه اینکه در کلمه « عامه » هیچ اشاره به دشمنی و مذمت وجود ندارد و کلمه « ناصبی » نسبت به اهل سنت ، که شعارشان دوستی اهل بیت است و به آن افتخار می کنند ، به کار نمی رود .
۲ – ناصبی ها کسانی هستند که با اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم دشمنی دارند و به آنان ناسزا می گویند که شیعه و سنی از این گروه بیزاری می جویند و شیعه هی
اه اهل سنتی را که نسبت به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم احترام می کند ناصبی نمی خواند .
زمینه نخست : احادیث شیعه و همبستگی
احادیث فراوانی در توجیه به
ونگی معاشرت شیعه با اهل سنت از ائمه علیهم السلام در کتب روایی شیعه آمده است که ما به ذکر نمونه ی بسنده می کنیم :
« بَابُ وُجُوبِ عِشْرَهِ النَّاسِ حَتَّی الْعَامَّهِ بِأَدَاءِ الْأَمَانَهِ وَ إِقَامَهِ الشَّهَادَهِ وَ الصِّدْقِ وَ اسْتِحْبَابِ عِیَادَهِ الْمَرْضَی وَ شُهُودِ الْجَنَائِزِ وَ حُسْنِ الْجِوَارِ وَ الصَّلاهِ فِی الْمَسَاجِدِ » . وسائل الشیعه ، ج ۸ ، ص ۳۹۸ ، باب ۱ ، باب وجوب عشره الناس حتی العامّه…
« باب واجب بودن زندگی مسالمت آمیز با مردم ، حتی اهل سنت؛ بدین صورت که امانت آنان را ادا کنید و به سود آنان شهادت دهید وبه راستگویی با آنان پایبند باشید و مستحب است که مریض هی آنان را عیادت وجنازه هی آنان را تشییع وبا همسایگان رفتار نیکو و در مساجد حضور داشته باشید . »
و در این ابواب احادیثی آمده که از آن جمله روایات زیر است :
* راوی گوید : از امام علیه السلام پرسیدم : سزاوار است رفتار ما میان خود و آنانکه معاشرت داریم
ونه باشد ، در حالی که : « لَیْسُوا عَلَی أَمْرِنَا » ؛ « بر اعتقاد ما شیعیان نیستند » . فرمود : ببینید ائمه شما
ونه رفتار می کنند و از آنها پیروی کنید و آنچه آنان انجام می دهند انجام دهید . به خدا قسم آنان مریض هی ایشان را عیادت می کنند ، جنازه هی آنان را تشییع می کنند وبه سود وزیان آنان ( به حق ) شهادت می دهند وامانت هی آنان را ادا می کنند . وسائل الشیعه ، ج ۸ ، کتاب الحج ، باب ۱ ، از ابواب العشره ، ح ۳ ، ص ۳۹۹
از این حدیث وده ها حدیث دیگر استفاده می شود که در رفتارهی اجتماعی ، هرگونه که باید با شیعیان معاشرت کنیم ، با اهل سنت نیز باید همانگونه معاشرت داشته باشیم .
زمینه دوم : علمی شیعه و همبستگی
اگرکسی رساله هی عملیّه مراجع تقلید را دیده باشد ، به خوبی می داند که علما و فقهی شیعه ، در مسائل مختلف ، از طهارت و نجاست ، احترام مال و جان ، ارث ، ازدواج ، دیه و قصاص وسایر احکام میان شیعه وسنی فرقی قائل نیستند ومدرک این فتاوی ایشان ، احادیثی است که درکتب فقه استدلالی به آن تمسک کرده اند که به عنوان نمونه حدیثی را از جواهر الکلام؛ یکی از مشهورترین کتاب هی فقه استدلالی شیعه نقل می کنیم :
حمران بن اعین از امام باقر علیه السلام نقل می کند – که در ضمن حدیث مفصّلی – فرمود :
« اسلام آن چیزی است از گفتار و رفتار همه فرقه هی اسلامی بر آنند ، دینی است که درآن ، خون ها محترم شمرده می شود ، قوانین ارث جاری می گردد ، ازدواج جایز است ، مسلمانان بر نماز و زکات و روزه و حج اجتماع کرده اند . پس به آن از کفر خارج می شوند و به ایمان نسبت داده می شوند . . .
راوی پرسید : آیا بری مؤمن ( شیعه ) بر مسلمان ( که به ولایت ایمان ندارد ) ، فضل وبرتری در این احکام و حدود و غیر آنها است ؟ فرمودند : این دو ( شیعه و سنی ) در این امور داری یک حکم اند ، لیکن بری مؤمن (ش یعه ) فضل وبرتری است بر مسلمان ، در اعمالشان و آنچه به وسیله آن به خدا تقرّب می جویند » . جواهر الکلام ، شیخ محمد حسن النجفی ، ج ۶ ، ص ۵۸
حتی علمی شیعه بری ایجاد اتحاد میان مسلمانان ، فتوا می دهند که شیعیان ، گاهی بر خی از عباداتشان را مانند اهل سنت بجا آورند . حضرت آیت اللَّه العظمی خویی رحمه الله در این باره می فرماید :
« حکمت در تشریع این حکم مدارات و هماهنگی و وحدت کلمه میان مسلمانان است و اینکه شیعه فرق خود را با اهل سنت ( در اهتمام به مسأله اتحاد ) آشکار کنند و این ملاک و حکمت ، امروز هم وجود دارد . پس مستحب است حضور در مساجد اهل سنت و نماز خواندن با آنان بری اینکه ( این سماحت شیعه ) آشکار شود و میان مسلمانان اتّحاد کلمه به وجود آید . التنقیح ، ج ۴ ، ص ۳۱۹ و إنّما الحکمه فی تشریعها هی المداراه وتوحید الکلمه وإبراز المیزه بینهم و بین العامه ، و علیه فهی تأتی فی أمثال زماننا أیضاً ، فیستحب حضور مساجدهم و الصلاه معهم لیمتاز الشیعه بذلک عن غیرهم و تبیین عدم تعصبهم حتی تتحد کلمه المسلمین
زمینه سوم : جامعه شیعه و همبستگی
به مقتضی احادیث و فتاوی فقها و علمی شیعه در ایران ، که یک کشور شیعی است و اکثریت آن پیرو مذهب اهل بیت علیهم السلام هستند ، ملت و دولت اسلامی ایران ، به اهل سنت با دیده احترام می نگرند و با آنان زندگی مسالمت آمیز دارند . استان هی سیستان و بلوچستان ، کردستان ، جنوب خراسان و گلستان در ایران ، بهترین شاهد بر گفته هی ماست .
این آزادی و احترامی که اهل سنت در ایران دارند ، شیعه در هیچ یک از کشورهی اسلامی ، که اکثریت مردم آن اهل سنت و حکومتشان سنی است ، ندارد .
سبب این دوگانگی را باید در عمل کرد علمی شیعه و اهل سنت جستجو کرد . شیعیان منادیان وحدت و همبستگی هستند . از این رو ، افرادی چون « نویسنده » کتاب که عَلَم اختلاف و فساد را بردوش گرفته اند ، در میان آنان پایگاه ندارند و بدیهی است این الهامات شیطانی در جامعه شیعه نیز زمینه پذیرش ندارد و همه می فهمند این مطالب وی که می گوید :
« هنوز بعضی شیعیان ما معتقدند که اهل سنت دم دارند و اگر کسی خواسته باشد یکی را دشنام دهد و خشم خودش را بر او فرو نشاند ، می گوید استخوان سنی در گور پدرت باد » .
« به همین علت است که علمی ما خون و مال سنی ها را مباح دانسته اند ! »
کلماتی است که از حنجره شیطانی مزدوری بری اهدافی شوم صادر شده است . با این حال ، در بسیاری از خانواده هی بلوچستانی و یا کردستانی و . . . زن سنی و شوهر شیعه یا به عکس و پدر سنی و فرزند شیعه برادر سنی و خواهر شیعه و با هم زندگی می کنند ، این شیعه دروغین می گوید :
« ما مهمان سنی داشتیم ، پدرم دستور داد که رختخوابی که او در آن خوابیده ، بسوزانند و ظرف هایی که در آن ها غذا خورده ، خوب بشویند؛ زیرا معتقد بودیم که سنی نجس است » .
شاید پدر خیالی او ، همچون خودِ خیالی اش ، اصلاً با شیعه برخورد نداشته تا عقاید آنان را بداند؛ لذا رختخواب خیالی را با آتش خیالی سوزانده است .
یک قاعده عقلایی اصولی
نویسنده ، شاهدی بر گفته هی خود ، بری تحریک احساسات اهل سنت بر ضدّ شیعه ، نیافته و به یک قاعده اصولی که قاعده ی است بری استنباط احکام ، استشهاد نموده و با عنوان هایی چون :
۱ – « اختلاف با عامه واجب است
۲ – « موافقت عامه جایز نیست »
۳ – « با عامه مشترک نیستیم »
خواسته است هدف خود را دنبال کند ، نمی دانم این قاعده چه ربطی دارد به : نجاست اهل سنت یا اهل سنت دم دارند واراجیف و دروغپردازی هایی مانند آن .
مسلّماً تشیّع و تسنّن ، دو مذهب است که در بسیاری از مسائل با هم موافق و مشترکند و در برخی از مسائل با هم اختلاف دارند . اگر اختلافی در میان مذاهب وجود نداشت ، مذاهبی به وجود نمی آمد ، قوام تعدد مذهب به اختلاف است .
در مقام استنباط ، مسائل سه دسته اند :
۱ – مسائلی که روشن است همه مذاهب با هم متّفقند به آن مسائل عمل می شود .
۲ – مسائلی که ضروری نیست اما دلیل معتبری بر حکم آن در دست است . این دلیل چه موافق سایر مذاهب باشد و چه مخالف ، به آن عمل می شود .
۳ – مسائلی که در آن دو دلیل وجود دارد ، که دلالت آنها خلاف یکدیگر است؛ یکی از این دو دلیل موافق مذهب اهل سنت و دلیل دیگر ، مخالف آن است . در اینجا باید چه کرد ؟ کدام را باید مقدم داشت ؟
آنچه موافق مذهب اهل سنت است ، در آن سه احتمال وجود دارد :
۱ – از ادلّه اهل سنت در منابع ما آمده است .
۲ – امام علیه السلام نظر اهل سنت را بیان کرده است .
۳ – مطابق با واقع است و امام علیه السلام حکم واقعی و نظر خود را بازگو کرده است .
اما در آنچه مخالف مذهب اهل سنت است؛ احتمال اول و دوم وجود ندارد و تنها احتمال سوم معیّن است ، به این جهت ، در جایی که میان دو دلیل چنین تعارضی وجود داشته باشد ، دلیل مخالف اهل سنت مقدم می شود و این به معنی عناد و لجاج با مذهب اهل سنت نیست بلکه قاعده ی است معقول که ائمه اهل بیت علیهم السلام آن را تثبیت کرده اند و اگر احیاناً اهل سنت هم در مورد تعارض ، چنین عمل کنند ، شیعه عمل آنان را حمل بر عناد نمی کند .
شیعه و احترام به صحابه کرام
نویسنده پس از ابراز صفت شیطانی اش و جلوه دادن دروغین اوج عداوت میان شیعه و سنی ، تحت عنوان « دشمنی با صحابه ! » می گوید :
« دشمنی با اهل سنت ، امر تازه ی نیست بلکه ریشه بسیار طولانی دارد ، حتی به قرن اول می رسد؛ یعنی با خود صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم که ما معتقدیم همه آنان از دائره اسلام خارجند ! جز سه نفر . . . » .
او با این نیرنگ و تزویر می خواهد شیعه را دشمن تمام صحابه معرفی کند در حالی که شیعه به صحابه کرام آنان که به ایمان بر ما سبقت گرفته پ. حشر : ۱۰ چ و آنانکه ایمان آورده و ایمانشان را به ظلم نیامیختند ( الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إِیمانَهُمْ بِظُلْمٍ . . . ) انعام : ۸۲ و آنانکه واقعاً با پیامبر بودند ( مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ . . . ) الفتح : ۲۹ آنانکه در جنگ ها پیامبر را یاری کردند و شربت شهادت نوشیدند ، شهدی اُحُد و بدر و حُنین و سایر جنگها و دیگر صحابه که به حضرت ایمان آورده و تا آخر عمر همچنان وفادار باقی مانده اند ، شیعه به این صحابه احترام می گذارد و واقعاً آنان را دوست دارد و به مقتضی دوستی آنان با دشمنانشان دشمنی می ورزد .
و به مقتضی همین محبت ، شیعه فرق می گذارد میان عماربن یاسر صحابی شهید به دست فرقه باغیه؛ آنکس که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم دشمن او را دشمن خدا معرفی کرده است ، مسند احمد بن حنبل، ج ۶، ص ۶، ح ۱۶۸۱۴ و ص ۹ ح ۱۶۸۲۱ و سیر اعلام النبلاء، ج ۱ ، ص ۴۱۵ و المستدرک حاکم، ج ۳، ص ۳۹۱، من أبغض عماراً أبغضه اللَّه . . . آن کس که در باره او پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود : عمار را گروه سرکش می کشند . او آنان را به بهشت دعوت می کند و آنها وی را به سوی جهنم می خوانند صحیح بخاری، ج ۱، کتاب الصلاه، باب ۳۰۴، التعاون فی بناءالمسجد، ص ۲۵۴ ح ۴۲۸ و مسند احمدبن حنبل ۴، ص ۱۸۱ ح ۱۱۸۶۱ و سیر اعلام النبلاء، ج ۱، ص ۴۱۹ شیعه فرق می گذارد بین این عمار صحابی و بین ابو غادیه صحابی قاتل عمار . از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده که فرمود : قاتل عمار و آنکه وی را به خاک وخون می کشد در آتش است . مسند احمد ، ج ۶ ، ص ۲۳۱ ، ح ۱۷۷۹۱ ؛ مجمع الزوائد ، ج ۹ ، ص ۴۸۸ ، ح ۱۵۶۱۹ و۱۵۶۲۰ ، وسیراعلام النبلاء ، ج ۱ ، ص ۴۲۵
شیعه فرق می گذارد میان محمد بن أبی بکر ، شهید صحابی که به وضع فجیعی به شهادت رسید و کسی که او را به شهادت رسانید وبدن پاک وی را در شکم الاغ مرده ی جا سازی کرد و سوزاند . سیر اعلام النبلاء ، ج ۳ ، شماره ۱۰۴ ، ص ۴۸۲ شیعه میان او و قاتلش معاویه بن حدّیج ، آنکس که در دشمنی علی علیه السلام شهره بود و از همه بیشتر به علی علیه السلام دشنام می داد همان شماره ۱۰ ، ص ۳۹ فرق می گذارد .
شیعه فرق می گذارد میان ابوذر غفاری صحابی ، که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم درباره وی گفته است : « زمین بار کسی را تحمّل ننموده و آسمان بر سر کسی سایه نیافکنده است که در گفتار راستگوتر از ابوذر باشد » تهذیب الکمال ، ج ۳۳ ، ص ۲۹۶ شماره ۷۳۵۱ ، و سیراعلام النبلاء ، ج ۲ ، ص ۵۹ ، شماره ۱۰
و عرباض بن ساریه صحابی که در زمان معاویه در حمص شام سکنی گرفت و کارش دروغ بستن به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بری تقویت حکومت بنی امیه و معاویه بود؛ چنانکه از وی نقل شده که گفت : پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود : « أیّها الناس ، زود است که شما لشگرهایی در مقابل یکدیگر شوید؛ لشگری در شام و لشگری در عراق ولشگری در یمن ، کسی سؤال کرد : ی پیامبر خدا ، اگر در آن زمان بودیم ، بری ما لشگری انتخاب کن . پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود : من شام را بری تو انتخاب می کنم؛ زیرا آنان بهترین مسلمانانند و شام شهری است که خداوند متعال در میان شهرها آن را برگزیده و برگزیدگان خلقش را بری آن قرار داده است . المعجم الکبیر الطبرانی ، ج ۱۸ ، ص ۲۵۱ ، رقم ۶۲۷
شیعه دروغ پردازانی چون عرباض را با ابوذر غفاری یکسان نمی داند . دروغ می گوید کسی که ادعا می کند من صحابه گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را دوست دارم و نسبت به دشمنان آنان اظهار دوستی می کند و از آنان بی زاری نمی جوید .
شیعیان به آنچه همه مسلمانان – اعم از شیعه و سنی – اتفاق دارند که فرموده پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است ، ایمان دارند و به آن پایبندند . پیامبرگرامی صلی الله علیه و آله وسلم به اتفاق منابع سنی و شیعه محبت علی علیه السلام را معیار شناخت مؤمن از منافق قرار داده و فرمود :
« یا عَلِیُّ لا یُحِبُّکَ إِلاَّ مُؤْمِنٌ وَ لا یُبْغِضُکَ إِلاَّ مُنَافِقٌ » . وسائل الشیعه ، ج ۲ ، ص ۵۶۹ ، ح ۸
« ی علی ، دوست ندارد تو را مگر مؤمن و دشمن ندارد تو را مگر منافق . »
شیعه دشمنان علی علیه السلام را با استناد به گفته پیامبر جزو صحابه گرامی واجب الاکرام نمی داند .
نویسنده ، گاه با استبعاداتی همراه با مبالغه ، می خواهد مغلطه خود را به ذهن خواننده نزدیک کند . او می گوید :
« راستش بنده سر در نیاوردم که این چه معمّایی است ؟ ! یعنی دستاورد پیامبر در تمام بیست و سه سال زندگی رسالت و دعوت فقط سه نفر بوده ؟ چرا پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله وسلم با چنین مشکلی مواجه شده ؟ ! »
ما به عدد کار نداریم ، آنچه طبق منابع سنی و شیعه مسلّم است ، این است : آنان که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بر ایمان پایدار ماندند ، نسبت به آنانکه راه خطا را گرفتند ، بسیار اندک بوده اند و این واقعیت را خود پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم با تعبیرات گوناگون پیش بینی کرده و منابع حدیثی سنی و شیعه آن را نقل نموده اند .
تعبیر اول : « قالَ رَسُول اللَّه صلی الله علیه و آله وسلم سَتُفترق اُمّتی ثَلاث و سبعین فرقه ، واحده منها ناجیه و ثنتان و سبعون فی النار » ؛ شیخ طوسی رحمه الله در الرسائل العشر ، ص ۱۲۷ ، و محمد بن حسن بن مطهر الحلّی در ایضاح الفوائد ، ج ۱ ، ص ۸ و شیخ حر عاملی در وسائل الشیعه ، ج ۱۸ ، ص ۳۱ ، وعلامه مجلسی در بحار الانوار ، ج ۳۶ ، ص ۳۳۶ ، ح ۱۹۸ و حاکم نیشابوری در المستدرک ، ج ۴ ، ص ۴۳۰ ، وابن حزم در محلی ، ج ۱ ، ص ۶۲ و ج ۱۱ ، ص ۱۰۳ ، و طبرانی در المعجم الکبیر ، ج ۱۸ ، ص ۵۱ ، و هیثمی در مجمع الزوائد ، ج ۱ ، ص ۴۳۰ ص ۴۴۸ ، ومتقی هندی در کنز العمال ، ج ۱ ، ص ۲۰۹ – ۲۱۲ و . . . امت من به هفتاد وسه فرقه تقسیم می شوند ، که یک فرقه اهل نجاتند و هفتاد و دو فرقه در آتشند . »
این حدیث را سنی و شیعه در منابع حدیثی ، تاریخی وملل و نحل آورده و پیروان هر مذهبی خود را فرقه ناجیه می دانند . در هر صورت ، هر فرقه ی که ناجی باشد ، یک هفتاد و سوم امت است . اگر تابعین مذاهب یک اندازه باشند و اما اگر تابعین فرقه ناجیه کمتر باشند؛ چنانکه از پیش گویی هی دیگرِ پیامبر استفاده می شود ، نسبت بسیار کمتر می شود و باید در مقابل این احادیث ، نویسنده بگوید : « راستش بنده سر در نیاوردم . »
و یا همچون برخی از حدیث سازان و دروغپردازان حدیث را تحریف کند و حدیث را چنین بگوید : « کلّهم فی الجنّه و واحده فی النّار . » تا حدیثش در موضوعات احادیث ساختگی ثبت شود؛ چنانکه ابن جوزی در موضوعاتش آورده است . الموضوعات ابن جوزی ص ۲۶۷ ، و چند نفر از روات آن را وضاع وکذّاب خوانده است.
تعبیر دوم : خداوند خطاب به پیامبر می فرماید :
« . . . إنّهم ارتدّوا علی أدبارهم القهقری ، فلا أراه یخلص منهم إلاّ مثل هم – ل النع – م » .
« . . . بعد از تو ( صحابه ) مرتد شدند و به عقب بر گشتند . پیغمبر فرمود : من نمی بینم که از آنان کسی رهایی یابد مگر مانند شتران رها و متروک در بیابان . »
صحیح بخاری که در نزد اهل سنت معتبرترین کتب پس از قرآن است ، احادیث فراوانی در مورد ارتداد صحابه پس از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آورده ، مضمون آن احادیث این است که در روز قیامت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم می بیند که افرادی را به سوی جهنم می برند . می فرماید : پروردگارا ! اینها اصحاب من هستند . به او خطاب می شود که نمی دانی اینان پس از تو چه کرده اند ! آنان پس از تو مرتد شده اند . گروه گروه به سوی جهنم برده می شوند و نمی ماند از آنان جز اندکی .
پیامبر می فرماید : « فلا أراه یخلص منهم إلاّ مثل همل النعم » . « من نمی بینم از آنان ( اصحابم ) ، کسی خلاصی یابد جز مانند شتران رها شده در صحرا . » صحیح بخاری، ج ۸ کتاب الرقاق، باب ۸۲۴ ، فی الحوض، ص ۵۰۶ ح ۱۴۴۴، و ج ۹ کتاب الفتن، باب ۱۰۶۸، ص ۶۷۳، ح ۱۸۷۸ و همان ، ج ۸ کتاب الرقاق باب ۸۲۴ فی الحوض، ص ۵۰۳ – ۵۰۵ ، ح ۱۴۴۲ و ح ۱۴۳۵ – ۱۴۴۱ – ۱۴۴۳ یعنی تنها معدودی نجات می یابند .
این مضمون در صحیح مسلم ، صحیح مسلم دومین کتاب معتبر اهل سنت، ج ۴ کتاب الفضائل باب ۹ اثبات حوض ، ص ۴۷۴ و ۴۷۸ ، ح ۳۲ و ۴۰ سنن ابن ماجه ، سنن ابن ماجه، ج ۲ کتاب المناسک باب ۷۶، الخطبه یوم النحر، ص ۱۰۱۶، ح ۳۰۵۷ مسند احمدبن حنبل مسند احمدبن حنبل، ج ۲ ، ص ۶۴ و ج ۷ ، ص ۳۲۹، ح ۲۰۵۱۶ و ص ۳۳۳، ح ۲۰۵۳۰، عن ابن بکره ، ص ۶۴، ح ۳۸۱۲، مسند عبداللَّه بن مسعود و . . . نیز آمده است . حتماً « مؤلف کتاب » می گوید :
« این چه معمایی است که بخاری از پیامبر نقل کرده ؟ ! یعنی دستاورد پیامبر در تمام ۲۳ سال رسالت و دعوت ، تنها به اندازه شتران رها شده در بیابان بود ؟ ! »
تعبیر سوم : پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود :
« أخشی علیکم الدنیا أن تنافسوا فیها و تقتلوا فتهلکوا . . . » .
« بر شما می ترسم که بواسطه دنیا بر یکدیگر چیره شده و بجنگید وهلاک شوید . »
این تعبیر نیز در بخاری و مسلم و مسند احمد و سایر صحاح ، بسیار آمده که مضمون این احادیث چنین است که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بر منبر خطبه خواندند و از رحلت خود خبر داده و به برخورد خود در کنار حوض کوثر در روز قیامت اشاره کرده ، فرمود :
« انّی لست أخشی علیکم أن تشرکوا بعدی ولکنّی أخشی علیکم الدنیا أن تنافسوا فیها و تقتلوا فتهلکوا ، کما هلک من کان قبلکم » . صحیح مسلم ، ج ۴ کتاب الفضائل ، باب ۹ ، اثبات الحوض ، ص ۴۷۳ – ۴۷۴ ح ۲۲۹۶ ، صحیح بخاری ، ج ۲ ، کتاب الجنائز ، باب ۸۵۷ ، الصلاه علی الشهید ، ص ۵۷۱ ح ۱۲۵۴ و ج ۵ کتاب المناقب ، باب ۲۶ علامات النبوّه فی الاسلام ، ص ۴۴ ، ح ۱۲۵ ، وکتاب المغازی ، باب ۱۳۲ غزوه اُحد ، ص ۱۹۴ ، ح ۵۳۳ ، باب ۱۴۴ احد یحبّنا ونحبّه… ص ۲۰۶ ، ح ۵۷۰ ، و ج ۸ کتاب الرقاق ، باب ۸۲۴ فی الحوض ، ص ۵۰۶ ح ۱۴۴۷٫٫٫ و مسند احمد بن حنبل ۶ ، ص ۱۲۹ ، ح ۱۷۳۴۹
« من نمی ترسم بر شما که بعد از من شرک بورزید بلکه می ترسم بواسطه دنیا بر یکدیگر چیره شوید و بجنگید و همچون امت هی گذشته هلاک گردید . »
از این سه دسته احادیث ، که در کتب معتبر شیعه وسنی ، به طور گسترده آمده و هیچ کس نمی تواند صحّت آنها را انکار کند ، چنین نتیجه می گیریم که :
دسته اول می گوید : امّت به ۷۳ فرقه تقسیم می شود که یک فرقه اهل نجات وبقیه در آتش اند؛ « فرقه ناجیه و الباقون فی النار » .
دسته دوم می گوید : تعداد فرقه ناجیه اندک است « مثل همل النعم » . وبقیه که در آتش اند به جهت ارتداد و احداث اموری است در اسلام؛ « ما تدری ما أحدثوا بعدک إنهم ارتدّوا » .
دسته سوم می گوید : آنانکه مرتد می شوند در اثر بازگشت به شرک نیست ، بلکه بواسطه تنافس در دنیا و میل به ریاست و حکومت است؛ « انّی لست أخشی علیکم أن تشرکوا بعدی ولکنّی أخشی علیکم الدنیا أن تنافسوا فیها » .
پس معمایی که نویسنده در آن به واسطه بیگانه بودنش با معارف اسلامی ، در گِل مانده معلوم شد مربوط به واقعیتی است که منابع سنّی و شیعه بر آن تأکید دارند .
این واقعیت که پس از پیغمبر گروه کمی از اصحاب آن حضرت وفادار ماندند ، انحصار به اسلام ندارد . خداوند متعال در قرآن مجید از امت هی گذشته نیز همین وضع را حکایت می کند . حضرت نوح علیه السلام ۹۵۰ سال در میان قومش تبلیغ کرد : ( . . . فَلَبِثَ فِیهِمْ أَلْفَ سَنَهٍ إِلاَّ خَمْسِینَ عاماً . . . ) ؛ عنکبوت : ۱۴ « در میان قومش هزار سال ، پنجاه سال کم ، درنگ کرد . »
تبلیغات شبانه روزی وی سودی نداشت ، از این رو می گوید :
( . . . رَبِّ إِنِّی دَعَوْتُ قَوْمِی لَیْلاً وَ نَهاراً * فَلَمْ یَزِدْهُمْ دُعائِی إِلاَّ فِراراً ) . نوح : ۵ و ۶
« پروردگارا ! روز و شب قومم را خواندم ، اما خواندنم جز افزونی فرار سودی نداشت . »
هر گاه آن ها را دعوت کردم انگشت در گوش کردند و لباس بر سر کشیدند و بر تکبرشان اصرار ورزیدند . حتی دعوت نوح علیه السلام در همسرش نیز تأثیر نداشت؛ به گونه ی که همسر او و همسر حضرت لوط علیه السلام ضرب المثل بری کافران گردیدند و خداوند متعال در سوره تحریم می فرماید :
( ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ . . . ) . تحریم : ۱۰
« خداوند مثل می زند بری کسانی که کفر ورزیده اند ، به همسر نوح و همسر لوط . . . »
شاید این نویسنده اگر سوره نوح را می دید ، این آیات را رد می کرد و می گفت :
« دستاورد نوح علیه السلام در تمام ۹۵۰ سال رسالت ، تنها دل پردردی بود و چند نفری که با وی در کشتی سوار شدند ، حتی فرزند و همسرش را نتوانست هدایت کند ! »
نویسنده بری اینکه شیعه را زشت جلوه دهد بلکه آنان را از یهود و نصارا پست تر معرفی کند ، می گوید :
« اگر از یهود بپرسند که در دین شما بهترین افراد پس از پیامبر چه کسانی هستند ، خواهند گفت : یاران موسی ، نصاری خواهند گفت : حواریون حضرت عیسی ، ولی اگر از ما شیعیان بپرسند که بدترین افراد در دین شما پس از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم چه کسانی هستند ، خواهیم گفت : اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ! براستی من از این معمّا سر در نمی آورم ! »
نویسنده ، نه یهود را شناخته و نه نصارا و نه مسلمانان و نه شیعه را ، به همین جهت خود بری یهود و نصاری و شیعه سؤال مطرح می کند وخود جوابی بر خلاف احادیث و قرآن و عقاید حقّ شیعه از پیش خود مطرح می نماید و با این جواب ها بی سوادی خود را به نمایش می گذارد .
در منابع حدیثی شیعه و سنی احادیث فراوانی به این مضمون آمده است که :
« قالَ النبیّ « : لتتبعن ( لتسلکن ) سنن من کان قبلکم حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ وَ الْقُذَّهِ بِالْقُذَّهِ » ؛ الاقتصاد الهادی الی سبیل الرشاد شیخ طوسی ، ص ۲۱۳ ، و در منابع اهل سنت : المستدرک حاکم نیسابوری ، ج ۱ ، ص ۱۲۹ ، ومجمع الزوائد هیثمی ، ج ۷ ، ص ۵۱۴ ، ح ۱۲۱۰۰ و کتاب السنه لابن ابی عاصم ، ص ۲۵ ، ح ۴۵ ، والمعجم الکبیر الطبرانی ، ج ۶ ، ص ۲۰۴ ، ح ۶۰۱۷ ، و ج ۱۷ ، ص ۱۳ ، ح ۳ ، وکنز العمال متقی هندی ، ج ۱ ، ص ۲۱۱ ، ح ۱۰۵۹ ، و ج ۱۱ ، ص ۱۱۵ ، ح ۳۰۸۳۷ ، و ص ۱۷۰ ، ح ۳۱۰۸۰ – ۳۱۰۸۳ و ص ۲۳۰ ، ح ۳۱۳۳۵ و . . . «ش ما ( ی امت من ! ) دنبال خواهید کرد روش کسانی را که قبل از شما بوده اند ، دقیقاً همانند آنان . »
از این رو ، باید دید در امت هی گذشته چه وقایعی رخ داد که همانند آن در اسلام نیز تحقق یافته است ، به همین جهت با مروری در آنچه قرآن واحادیث از امم گذشته نقل کرده است ، به جستجوی مشابه آن در اسلام می پردازیم :
۱ . قوم نوح : حضرت نوح علیه السلام به امر الهی کشتی ساخت و مردم را به خدا پرستی دعوت کرد ، اکثریت قاطع مردم از او تخلّف کردند اما اندکی از آنان به وی ایمان آورده و در کشتی سوار شدند و از هلاکت نجات یافتند .
حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم نیز مردم را به اسلام دعوت کرد و بری نجات مردم ، به امر الهی کشتی نجاتی را معرفی نمود و فرمود :
« إنّما مَثَلُ أَهْلِ بَیْتِی فِیکُمْ کَمَثَلِ سَفِینَهِ نُوحٍ ، مَنْ رَکِبَهَا نَجَا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا غَرِقَ . . . » . المعجم الصغیر طبرانی ، ج ۲ ، ص ۱۲ ، و المعجم الأوسط طبرانی ، ج ۶ ، ص ۴۰۶ ، ح ۵۸۶۶ ، المستدرک حاکم نیشابوری ، ج ۲ ، ص ۳۴۳ ، والمصنف ابن ابی شیبه ، ج ۶ ، ص ۳۷۲ ، « عن علی قال : إنّما مثلنا فی هذه الاُمّه کسفینه نوح… » ، ومجمع الزوائد هیثمی ، ج ۹ ص ۲۶۵ ح ۱۴۹۸۱
« مثل اهل بیت من چون کشتی نوح است ، که هرکس بر آن سوار شد نجات یافت و هر کس از آن تخلف ورزید غرق گردید . »
و پس از پیامبر از ۷۳ فرقه تنها فرقه ی که بر این کشتی سوار شدند رهایی یافتند .
۲ . حضرت موسی علیه السلام که از اصحابش رنج ها دید ، در باره اش خداوند متعال می فرماید : موسی چنین می گفت : ( . . . یا قَوْمِ لِمَ تُؤْذُونَنِی وَ قَدْ تَعْلَمُونَ أَنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیْکُمْ . . . ) ؛ صف : ۵ « ی قوم ، چرا مرا می آزارید و حال آنکه می دانید من فرستاده خدا به سوی شما هستم . » و پس از رنج هی فراوانی که از سوی مؤمنان به او رسید ، که آیات قرآن از آنها حکایت می کند ، چون خواست از میان قومش خارج شود ، برادرش را به عنوان جانشین به جی خود گذاشت و به برادرش فرمود :
( اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَ أَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ ) . اعراف : ۱۴۲
« هارون ! در میان قوم من ، جانشین من باش و اصلاح کن و پیرو راه فساد کنندگان مباش . »
چون موسی از میان قومش رفت ، یکی از اصحاب آن حضرت؛ یعنی سامری – که در میان صحابه آن حضرت موقعیت بالایی داشت؛ به گونه ی که به اسراری آگاه بود که دیگران آگاه نبودند؛ چنانکه خدا در قرآن می فرماید : ( قالَ بَصُرْتُ بِما لَمْ یَبْصُرُوا بِهِ . . . ) طه : ۹۶ « گفت : آگاه بودم به آنچه دیگران از آن آگاه نبودند » . این صحابی موسی علیه السلام با هارون خلیفه موسی علیه السلام مخالفت کرد و بقیّه اصحاب موسی از وی پیروی کردند و مقتضی احادیث فراوانی که در منابع حدیثی سنّی و شیعه آمده است پیغمبر فرمود :
« ألا إنّ بنی اسرائیل افترقت علی موسی سبعین فرقه ، کلّها ضالّه اِلاّ فرقه واحده إلاسلام وجماعتهم ثمّ إنّها افترقت علی عیسی بن مریم علی إحدی و سبعین فرقه ، کلّها ضالّه اِلاّ واحده الإسلام » . معجم الکبیر الطبرانی ، ج ۱۷ ، ص ۳ ، ح ۳ ، ، مستدرک الحاکم ، ج ۱ ، ص ۱۲۹ ، مجمع الزوائد ، ج ۷ ، ص ۵۱۴ ، ح ۱۲۱۰۰ ، کنزالعمال ، ج ۱ ، ص ۲۱۱ ، ح ۱۰۵۹
« بدانید که بنی اسرائیل ۷۱ فرقه شدند و همه آنان گمراهند جز یک گروه و بر حضرت عیسی علیه السلام به ۷۲ فرقه تقسیم شدند که همه آنان گمراه بودند مگر یک گروه از آنان »
در امت هی گذشته نیز مانند اسلام ، پس از پیغمبرشان اندکی از اصحابشان وفادار می ماندند ، پس اگر از فرقه ناجیه یهود می پرسیدند که در دین شما پس از پیامبرتان بهترین فرد چه کسی است ؟ می گفتند : هارون برادر و خلیفه موسی علیه السلام ، و اگر از ما شیعیان بپرسند ، می گوییم علی امیرالمؤمنین علیه السلام . اگر از فرقه ناجیه یهود می پرسیدند که در دینتان پس از وصی پیامبرتان چه کسانی بهترین اند ؟ می گفتند : نقبی بنی اسرائیل که ۱۲ تن می باشند ، و اگر از ما شیعه بپرسند : چه کسانی پس از پیامبرتان بهترین مردمند ، خواهیم گفت : ائمه دوازده گانه که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرموده است : « الأئمه من بعدی اثنا عشر بعدد نقباء بنی إسرائیل » . عن علیّ علیه السلام قال : قال رسول اللَّه صلی الله علیه و آله وسلم : ستفترق اُمّتی علی ثلاث و سبعین فرقه؛ منها فرقه ناجیه والباقون هالکه ، والناجون الذین یتمسکون بولایتکم ویقتبسون من علمکم و لا یعملون برأیهم ، فاولئک ما علیهم من سبیل. فسألت عن الائمه علیهم السلام فقال : عدد نقباء بنی اسرائیل. کفایه الأثر الخزار القمی ، ص ۱۵۵ و بحارالانوار ، ج ۳۶ ص ۳۳۶ ، ح ۱۹۸ این مضمون در مناقع اهل سنت فراوان آمده که از آن جمله است : بخاری در التاریخ الکبیر ، ج ۱ ، ص ۴۴۶ ، رقم ۱۴۲۶ و ج ۸ ، ص ۴۱۰ و۴۱۱ ، رقم ۳۵۲۰ و ابن حبّان در کتاب الثقات ، ج ۷ ، ص ۲۴۲ و مسلم در صحیح مسلم ، ج ۴ ، ص ۱۰۰ – ۱۰۱ ح ۵ – ۱۰ ، و احمدبن حنبل در مسند ج ۵ ، ص ۴۱۱ – ۴۱۲ و ۴۱۵ و ۴۱۷ و ۴۲۷ – ۴۳۵
اگر از فرقه ناجیه یهود سؤال می کردند آیا تمام اصحاب پیامبرتان را دوست می دارید ؟ می گفتند : آنان که بر ایمان پیامبرمان موسی باقی ماندند وجزو فرقه ناجیه بودند را دوست می داریم اما آنانکه از سامری پیروی کردند و از سامری بیزاری می جوییم .
و اگر از شیعه بپرسند آیا همه اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را دوست می دارید می گویند : تنها آنان را دوست می داریم که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم وفادار ماندند .
فرقه ناجیه از نصاری نیز در پاسخ به سؤالات ، مانند فرقه ناجیه یهود و شیعه پاسخ می دادند . پس جواب فرقه هی ناجیه همه ادیان مشابه یکدیگر است .
شیعه و حرمت همسران پیامبر۶
نویسنده کتاب بری تحریک احساسات اهل سنت بر ضدّ شیعه ، از هر حربه ی که توانسته ، بهره گرفته است . یکی از حربه هی او و همدستانش در این اهداف سوء ، همسران پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و امّهات مؤمنین است . وی به این منظور می گوید :
« حتی همسران پیامبر که اهل بیت درجه اّول ایشان هستند و طبق فرمان الهی مادران مؤمنانند ( و ازواجه امّهاتهم ) از توهین و ناسزا محفوظ نمانده اند . »
عالم افسانه ی نجفی ! چون بیگانه از فرهنگ شیعه است ، تقیّد و حساسیّت شیعه نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در مورد همسرانش را نمی داند . او نمی داند که شیعه همواره از آنانکه به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ظلم کرده اند ، هر چند آن ظلم هتک به همسران آن حضرت باشد و هر چند از ناحیه افرادی باشد که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را درک کرده اند ، تبرّی می جویند؛ مثلاً از اصحاب افک که برخی از همسران پیامبر را متهم نمودند که خداوند متعال می فرماید : آنان گروهی از شما ( صحابه ) بودند؛ ( إِنَّ الَّذِینَ جاؤُ بِالْإِفْکِ عُصْبَهٌ مِنْکُمْ . . . ) احزاب : ۵۳ بیزاری جسته و مانند اهل سنت نمی گویند چون از اصحاب بودند ، هر چند به همسر پیامبر توهین کرده اند باز هم محترمند !
شیعیان هی
اه کسانی را که به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در مورد همسرانش آزار می رساندند – و خداوند خطاب به ایشان فرمود : ( وَ ما کانَ لَکُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَ لا أَنْ تَنْکِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً . . . ) نور : ۱۱ – دوست نمی داشت و محبت آنان را به دل راه نمی داد و احادیثی را که اهل سنت در فضیلت چنین افرادی نقل می کنند ، ساختگی می دانند .
آری ، شیعیان تابع قرآن اند . به تمام آیات آن ایمان دارند . در منطق قرآن ، معیار ارزش و برتری هر انسانی ، عقاید و اعمال خودِ او است ، نه انتسابش به پیامبران و . . . ( . . . إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ . . . ) حجرات : ۱۳
« گرامی ترین شما نزد خدا ، پرهیزگارترین شما است » ، و در باره فرزند حضرت نوح می فرماید : ( . . . إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ . . . ) هود : ۴۶ و الگو و نمونه کامل بری کافران را خداوند دو همسر دو پیامبر علیهما السلام قرار داده و فرمود :
( ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ کانَتا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَیْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ یُغْنِیا عَنْهُما مِنَ اللَّهِ شَیْئاً وَ قِیلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِینَ ) . تحریم : ۱۰
« خداوند مثل می زند بری کسانی که کفر ورزیدند ، همسر نوح و همسر لوط را که همسر دو بنده صالح ما بودند . پس خیانت کردند نسبت به آن دو (پ یامبر ) و این نسبتشان ، آنان را سودی نبخشید و گفته شد که همراه جهنّمیان وارد آتش شوید . »
جالب است که این آیه شریفه ، که به عنوان مثل بری کافران نازل شده ، پنج جمله دارد :
۱ – « همسر نوح » ۲ – « همسر لوط » ، همسران دو بنده صالح و برگزیده خدا بودند . روشن است که مفهوم این دو جمله یکی است و اگر هر دو در کنار هم آمده اند ، بری تأکید رابطه دو زن با دو پیامبر است و قرآن کریم ، با آوردن این تعبیر ، می خواهد این نکته را توجه دهد که صالح بودن شوهر بری همسر تأثیری ندارد .
۳ – « و خیانت کردند به آن دو عبد صالح ما » این سخن گویی این مطلب است که : چنین عملی رابطه را بی اثر می کند .
۴ – « و این نسبت و خویشاوندی ، برایشان سودی نبخشید » این جمله بیان می کند که رابطه همسر نوح با حضرت نوح و همسر لوط با حضرت لوط بری ایشان سودی نداشت .
۵ – « همراه جهنّمیان وارد آتش شوید » . و این جمله صریح است در اینکه همسران حضرت نوح و حضرت لوط ؛ مانند دیگر مجرمان داخل آتش شدند .
گفتنی است ، خداوند این مثل را در سوره ی بیان کرده که از دو همسر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم یاد شده و خیانت آنان به پیامبر مطرح گردیده است . خدا می فرماید :
( وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِی إِلی بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِیثاً فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللَّهُ عَلَیْهِ . . . ) تحریم : ۳
« هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم یکی از رازهی خود را به بعضی از همسرانش گفت ، پس چون وی آن را افشا کرد و خداوند پیامبرش را از آن آگاه ساخت . . . »
در آیه شریفه تصریح نشده است که راز چه بوده و کدام یک از همسران ، آن راز را فاش کرده اند ، اما از آیات بعد می توان فهمید که مراد از برخی همسران ، دو نفر بوده اند و رازی که فاش شده ، امری بزرگ و خطایی غیر قابل اغماض بوده است ، چون می فرماید :
( إِنْ تَتُوبا إِلَی اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُما . . . ) .
« اگر شما دو تن ، از کرده خود توبه کنید ( که باید توبه کنید؛ ) زیرا دل هایتان از حق منحرف گشته است . . . »
( وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَیْهِ . . . ) ؛ « و اگر ( توبه نکرده ) بر ضدّ پیامبر دست به دست هم دهید ( کاری از پیش نخواهید برد ) » ؛ زیرا ( . . . فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِیلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمَلائِکَهُ بَعْدَ ذلِکَ ظَهِیرٌ ) ؛ تحریم : ۴ « همانا خداوند یاور اوست و همچنین جبرئیل و مؤمنان صالح و فرشتگان بعد از آنها ، پشتیبان او هستند . »
به نظر می رسد مورد آیه ، توطئه و خیانت بزرگی بوده و تهدید به طلاق و تبدیل آنان به همسران بهتر و داری صفات والا و برتر ، این مطلب را تأیید می کند؛ « امید است اگر پیامبر شما را طلاق دهد ، پروردگارش به جی شما همسران بهتری را بری او جایگزین کند؛ همسرانی مسلمان ، مؤمن ، متواضع ، توبه کار ، عابد و . . . »
تفاوتی نمی کند که دو همسر پیامبر ، کدامین بوده اند ، چیزی که هست ، از این آیات استفاده می شود که همسر پیامبر بودن ملاک و معیار برتری و فضیلت نیست .
لازم به گفتن است که آن دو همسر ، در صحیح بخاری مشخص گردیده اند و روایات متعددی در آن آمده است که ابن عباس از عمربن خطّاب پرسید : آن دو زن که بر ضدّ پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم دست به دست یکدیگر دادند ، چه کسانی بودند ؟ عمر پاسخ داد : عایشه و حفصه . صحیح بخاری ، ج ۶ ، ص ۵۴۱ – ۵۴۳ کتاب التفسیر سوره تحریم باب ۵۲۷ – ۵۲۹ ، ح ۱۳۳۷ – ۱۳۳۹
از آنچه گفته شد ، دانستیم که خویشاوندی ، معیار ارزیابی افراد نیست . چه اینکه همسران نوح و لوط و فرزند نوح ، در قرآن مورد مذمّت خداوند قرار گرفته اند . اگر همسر و پسر انبیا ، افرادی ناشایست باشند ، ناشایست بودن پدر زن و داماد آنان هیچ بعدی ندارد .
در هر صورت ، این امور موجب نمی شود که کسی به خود جرأت دهد به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از ناحیه همسرانش هتک و توهین کند .
اما نویسنده کتاب که بری پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نیز احترامی قائل نیست ، می کوشد با جستجو در کتاب هی مختلف ، و لو غیر مشهور ، که گاه با زحمت می توان به آن ها دست یافت ، مطلبی بیابد و با توجیه و تحریف آن را به شیعه نسبت دهد . شاید به این وسیله بتواند به هدف شومِ «ا یجادتفرقه » دست یابد .
از آن جمله ، در کتابی که نه نامش معلوم است و نه نام نویسنده اش بری توده مردم حتی حوزه ها شناخته شده است ، کلمه خیانت نسبت به عایشه را یافته و ( با اینکه خیانت می تواند سیاسی ، مالی ، اعتقادی و . . . باشد ) آن را حمل بر خیانت ناموسی و جنسی نموده و به این وسیله خباثت خود را به نمایش گذاشته است .
با اینکه برخی از علمی اهل سنت تصریح کرده اند که شیعه نسبت ناروا به همسران پیامبر نمی دهند؛ مثلاً آلوسی در تفسیر روح المعانی در تفسیر سوره تحریم ، آیه : ( فَخانَتاهُما ) می گوید : حق در نزد من این است که نسبت آلودگی دادن به همسران؛ مانند نسبت به مادران بوده و از امور موجبِ تنفرِ طبع است که سعد گفته است : حق این است که این امور در حق انبیا علیهم السلام جایز نیست و آنچه به شیعه نسبت داده شده ، در مورد سید انبیا صلی الله علیه و آله وسلم دروغی است که به آنان بسته اند ولی نمی توان بر آن اعتماد کرد ، هر چند شایع باشد ، فالحق عندی أنّ عهر الزوجات کعهر الاُمّهات من المنفرات التی قال السعد : إنّ الحقّ منعها فی حقّ الأنبیاء علیهم السلام، و ما ینسب للشیعه ممّا یخالف ذلک فی حقّ سید الأنبیاء صلی الله علیه و آله وسلم کذب علیهم، فلا تعول علیه و إن کان شائعاً . روح المعانی، ج ۲۸، ص ۱۶۲ دار احیاء التراث العربی . شاید نویسنده با روح کثیفش کلمه ( فَخانَتاهُما ) در سوره تحریم که مربوط به همسر نوح و لوط علیهما السلام است را نیز حمل بر خیانت جنسی کند و یا آیه شریفه : ( مَنْ یَأْتِ مِنْکُنَّ بِفاحِشَهٍ مُبَیِّنَهٍ . . . ) ؛ احزاب : ۳۰ « اگر از شما ( همسران پیامبر ) کسی گناهی آشکار انجام دهد . . . » بر آلودگی دامن حمل کند .
اهل بیت در احادیث فضائل
نویسنده نه تنها از عقائد شیعه بی خبر است – چرا که به مقتضی احادیث متواتر در شأن نزول آیه تطهیر و آیه مباهله – شیعه اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را افراد خاصی می دانند که موجودین آنان در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم حضرت علی علیه السلام وفاطمه زهرا علیها السلام و امام حسن وامام حسین علیهما السلام بوده وپس از آنان ائمه اطهار علیهم السلام می باشند بلکه از منابع أهل سنت نیز اطلاعی ندارد ونمی داند که در احادیث فراوانی در منابع اهل سنت آمده است که زنان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم جزو اهل بیت آن حضرت نیستند که از آن جمله در صحیح مسلم صحیح مسلم ، ج ۵ ، فضائل الصحابه باب فضائل علیّ بن أبی طالب ( ع ) ص ۲۷ ، ح ۳۷ ، معجم کبیر طبرانی المعجم الکبیر ، ج ۵ ، ص ۱۸۲ ، ح ۵۰۲۶ ، تفسیر ابن کثیر تفسیر القرآن العظیم ، ج ۳ ، ص ۴۹۴ ، جامع الاصول ابن اثیر جامع الاُصول ج ۱۰ ص ۱۰۳ ملحق حدیث ۶۶۹۵ آمده است که از زید بن ارقم پرسیدند : « من أهل بیته نساؤه ؟ قال : لا ایم اللَّه إنّ المرأه تکون مع الرجل العصر من الدهر ، ثمّ یطلقها فترجع إلی أبیها وقومها »
« کیست اهل بیتش ؟ زنانش ؟ گفت : نه به خدا قسم زن با مرد سالها زندگی می کند سپس طلاق می گیرد وبه خانه پدرش نزد قومش بر می گردد . »
از این رو ، می گوید :
« همسران پیامبر که اهل بیت درجه اول ایشان هستند »
با این بیان روشن گردید که واژه اهل بیت در قرآن و احادیث فضائل مخصوص افراد خاصی است که صدها حدیث در منابع سنّی و شیعه در این زمینه وارد شده که تنها حاکم حسکانی حنفی ۱۳۷ حدیث در ذیل آیات تطهیر آورده است . شواهد التنزیل ، ج ۲ ، از ص ۱۸ تا ۱۳۸ ، حدیث شماره ۶۳۷ تا ۷۷۴
نویسنده که ظاهراً سنی هم نبوده ، فرق میان سنی و ناصبی را ندانسته و آنچه را که در برخی از منابع شیعه نسبت به ناصبیان آمده است که احادیث اهل سنت و شیعه بر آن دلالت دارد را به عنوان نظر شیعه در باره اهل سنت آورده؛ مانند آنچه دلالت به کفر نواصب ویا ناپاکی مولدشان دارد؛ مثلاً درباره ناپاکی مولد دشمنان علی علیه السلام احادیث فراوانی در منابع حدیثی اهل سنت آمده است که ما به چند نمونه آن بسنده می کنیم :
ابن عساکر در تاریخ مدینه دمشق آورده است که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در روز خیبر فرمود :
« یا أیّها النّاس امتحنوا أولادکم بحبّه ، فإنّ علیّاً لا یدعو إلی ضلاله و لا یبعد عن هدًی ، فمن أحبّه فهو منکم ، و من أبغضه فلیس منکم .
قال : أنس بن مالک : کان الرّجل من بعد یوم خیبر یحمل ولده علی عاتقه ، ثمّ یقف علی طریق علیّ علیه السلام وإذا نظر إلیه یوجّهه بوجهه تلقاه و أوما بإصبعه : أی بنی تحبّ هذا الرجل المقبل ؟ فإن قال الغلام : نعم قبله ، و إن قال لا خرق به الأرض ، و قال له الحق باُمک و لا تلحق أبیک بأهلها ، فلا حاجه لی فیمن لا یحبّ علیّ بن أبی طالب » تاریخ مدینه دمشق ، ج ۴۲ ، ص ۲۸۸ – ۲۸۹

« ی مردم ، فرزندانتان را با محبّت علی بن ابی طالب علیه السلام بیازمایید؛ زیرا علی کسی را به گمراهی نمی خواند و از هدایت دور نمی کند . پس هرکه او را دوست بدارد از شما است و هرکس با او دشمن باشد از شما نیست . انس بن مالک گفت : مردم پس از آن روز فرزندشان را بر گردنشان سوار می کردند و بر سر راه علی علیه السلام می ایستادند ، چون او می آمد وروبه رو می شد ، اشاره می کرد که فرزندم ! این مرد را که می آید دوست داری ؟ اگر کودک می گفت : آری ، وی را می بوسید و اگر می گفت : نه ، او را بر زمین می افکند و می گفت : برو به مادرت ملحق شو و پدرت را بواسطه اهل مادرت بدنام مکن ، من نیازی ندارم به کسی که علی بن ابی طالب را دوست ندارد . »
و نیز آورده است : « قالت الأنصار : إنّا کُنّا لَنَعرِف الرَّجلَ اِلی غیر أبیه ببغضه عَلِیّ بن أبی طالب علیه السلام » ؛ تاریخ مدینه دمشق ، ج ۴۲ ، ص ۲۸۷ « انصار گفتند : ما افراد را در اینکه فرزند غیر پدرشان هستند یانه ، به سبب دشمنی با علی بن ابی طالب می شناختیم . »
جمع بندی :
از مطالب پیشگفته ، دانستیم که :
۱ ) همبستگی و اتّحاد میان مسلمانان جهان ، در مقابل یهود ونصاری و استکبار جهانی ، از اهمّیت بسیار برخوردار است .
۲ ) دشمن با حیله و نیرنگ می کوشد مانع اتحاد و همبستگی مسلمانان شود و گاه ، به نام « دلسوزی بری وحدت » تیشه به ریشه اتّفاق و همبستگی مسلمانان می زند .
۳ ) وجود مذاهب و فرقه هی مختلف اسلامی ، قابل انکار نیست و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نیز آن را پیشگویی کرده اند .
۴ ) تعدّد مذاهب نباید مانع اتّحاد و همبستگی در مقابل دشمنان مشترک مسلمین شود .
۵ ) نمی شود که همه مذاهب ، حق و مطابق واقع باشد ، بلکه تنها یک مذهب است که مذهب حق و پیروان آن فرقه نجات یافتگانند .
۶ ) پیروان هر فرقه ی ، وقتی تشخیص دادند که باورها و معتقدات آنان ناجی است ، نباید به بهانه اتحاد و همبستگی از عقاید خود واحکام و معارف اسلامی که به آن رسیده اند دست بردارند .
۷ ) آشنایی پیروان مذاهب با عقاید یکدیگر ، اگر همراه با هتک به معتقدات سایر مذاهب نباشد ، نه تنها موجب تفرقه نمی شود ، بلکه مانع از اتهام ودروغ پردازی دشمنان اسلام و مسلمین ، همانند مؤلف کتاب است .

* * *

فصل هفتم

تلاش بیگانگان در اطفی نور تشیّع

نویسنده ، در فصل هفتم آن ، با آوردن عنوان : « نقش بیگانگان در انحراف تشیّع » به جی اینکه نقش خود و همفکران و دیگر مأموران بیگانه را به نگارش درآورد ، به ایفی نقش خود ادامه می دهد .
او می پندارد با تکرار مطلبی کذب و نامربوط ، می تواند آن را در ذهن خواننده جی دهد و با طرح دوباره عبداللَّه بن سبی افسانه ی ، که در فصل نخست کتاب گذشت ، می خواهد بری متهم ساختن چند چهره از روات بزرگ ، زمینه سازی نموده و چهره آنان را مشوّه کند .
وی ، همانگونه که پیشتر بارها اشاره شد ، کاملاً باحوزه هی علمیه شیعه بیگانه است ، به خصوص از علم رجال و درایه هیچ بهره ی ندارد و به دروغ مدّعی است سال هی طولانی در نجف بوده و اجازه اجتهاد از مرحوم کاشف الغطا دارد ! حتّی چهره هی درخشان از روات و اصحاب ائمه علیهم السلام را – که طلاب علوم دینی ، از آغاز تحصیل با آنها آشنا می شوند – نمی شناسد و در این باره می گوید :
« در این چند سال اخیر ، به حقایقی دست یافته ام که بسیار مهم است و شخصیت هایی را شناسایی کرده ام که به طور قطع در منحرف کردن مکتب تشیّع نقش بسیار بارز و محوری داشته اند . »
چهره هی تابناک
سپس نام چند تن از چهره هی شناخته شده را ، که علمی رجال بر وثاقت و عدالت و جلالت آنان اتفاق نظر دارند؛ مانند هشام بن حکم ، زراره بن اعین و ابو بصیر مرادی را مطرح می کند و با تحریف و تهمت ، می خواهد چهره تابناک این بزرگان را مشوّه جلوه دهد .
ازاین رو ، به بررسی اجمالی شخصیت این افراد می پردازیم تا خبث باطن نویسنده آشکارتر گردد :
۱ – هشام بن حکم
مرحوم شیخ طوسی در مورد هشام می نویسد : او از خواصّ آقا و مولی ما موسی بن جعفر علیهما السلام بود . فهرست ، ص ۲۵۸ ، رقم ۷۸۳
او یکی از مدافعان ولایت و اهل بیت بود که در این راه بیشترین تلاش را می کرد؛ چنانکه نقل شده ، امام جواد علیه السلام می فرماید : « رحمه اللَّه ، ما کان أذبه عن هذه الناحیه » ؛ « خداوند او ( هشام ) را رحمت کند ، از این جهت ( ولایت ) ، چه مدافع استواری بود ! » اختیار معرفه الرجال ، المعروف ب – « رجال الکشّی » ، ص ۲۷۸ ، رقم ۴۹۵
و از حضرت علی بن موسی الرضا علیهما السلام نقل شده که فرمود : خداوند رحمت کند هشام را ، بنده خیرخواهی بود و چون اصحابش نسبت به او حسد می ورزیدند ، ازسوی آنان آزار دید . همان ، ص ۲۷۰ ، رقم ۴۸۶
و موسی بن رقی گوید : حضرت فرمود : « به مردم بگو که من امر کردم تو را به ولایت و دوستی هشام بن حکم . » همان ، ص ۲۶۸ ، رقم ۴۸۳
وی از دریی معارف امام جعفر صادق و امام موسی کاظم علیهما السلام بسیار بهره برد و در برابرِ اوامر و نواهی آنان تسلیم پذیری کامل داشت .
او از ناحیه مهدی عباسی و پس از او ، هارون الرشید در فشار بود .
در دوران مهدی عباسی که تهدید و ارعاب بیشتری وجود داشت ، حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام او را امر به سکوت کرد و او امر امام را امتثال نمود و تا مهدی زنده بود ، بحثی نمی کرد . همان ، ص ۲۶۵ و ۲۶۶ ، رقم ۴۷۹ و ص ۲۶۹ – ۲۷۰ ، رقم ۴۸۵
هشام داری تألیفات فراوانی است که کتب رجال و تراجم از آنها یاد کرده اند . برخی از نوشته هی وی در ردّ برخی از مطالبی است که او را به آن مطالب متهم کرده اند .
مثلاً اهل سنّت وی را متهم کرده اند که قائل به جسمیّت خدا است ! در حالی که یکی از تألیفات وی کتاب « الدلاله علی حدث الأجسام » است و موضوع آن « دلیل بر حادث بودن همه اجسام » معجم رجال الحدیث ، ج ۱۹ ، ص ۲۷۱ از رجال نجاشی ، ص ۴۳۳ ، رقم ۱۱۶۴ از فهرست شیخ می باشد .
در هر حال ، شخصیتی با این جلالت و بزرگی ، مورد هتک و اتهام این نویسنده قرار می گیرد ، آنجا که می گوید :
« هشام بن الحکم : احادیث هشام در کتب صحاح هشت گانه ما بسیار به چشم می خورد ، همین هشام بن الحکم بود که سبب زندانی شدن امام کاظم علیه السلام و سپس شهادت ایشان گردید ( ! ) ملاحظه فرمایید : هشام بن الحکم گمراه و گمراه کننده بود ، در خون امام کاظم علیه السلام شریک بود . . . ! »
همانگونه که بارها گفته ایم ، نویسنده :
اولاً : با منابع شیعه حتّی مشاهیر آن ، کاملاً بیگانه است . او – از آنجاکه با اهل سنّت مأنوس بوده و می داند آنان برخی از منابع حدیثی خود را «ص حیح » می نامند و از کتب ششگانه خود با تعبیر : « صحاح ست » یاد می کنند ، به اشتباه مضحکی مبتلا شده و از منابع حدیثی شیعه نیز با همان تصوّر ، « صحاح هشتگانه » نام برده است و جالب تر اینکه منابع معتبر شیعه ، اصول اربعه؛ یعنی کافی ، تهذیب ، استبصار و من لایحضره الفقیه ، است و در حوزه ها و میان عالمان شیعی بسیار شهرت دارد .
ثانیاً : داستان تاریخی را – که مربوط به محمدبن اسماعیل است و بری طمع به مال دنیا و جلب رضایت هارون از امام موسی کاظم سعایت کرد – به هشام ، که بیشترین حمایت را از امام داشت ، نسبت می دهد ! رجال کشی ، ص ۲۶۳ ، شماره ۴۷۸
بزرگواری هشام
ثالثاً : حدیث را تقطیع کرده و سخنی را ، که در سؤال راوی است ( : هشام ضالّ و مضلّ است و شریک خون ابی الحسن است ! ) نقل می کند ، امّا فرمایش امام علیه السلام را – که تأکید بر محبّت و ولایت هشام و تکذیب تصوّرِ سؤال کننده است – حذف می نماید .
« یا سیدی نتولاّه ؟ قال : نعم » .
راوی گفت : « آقی من ! هشام را دوست بداریم ؟ فرمود : آری » .
« فأعاد علیه نتولاّه علی جهه الاستقطاع ؟ قال : نعم ، تولّوه ، نعم تولّوه » .
« پس بری یقین و اطمینان ، بار دیگر سؤال را تکرار کردند : هشام را دوست بداریم ؟ حضرت ( با تأکید ) فرمود : آری ، او را دوست بدارید ، آری ، او را دوست بدارید . »
سپس به راوی دستور می دهندکه : « سخن مرا به دیگران نیز برسان . » رجال کشی ، ص ۲۶۸ ، شماره ۴۸۳
آیا می توان باور کرد که نویسنده ، به اشتباه ، آنچه مربوط به محمدبن اسماعیل بوده را به هشام نسبت داده است ؟ ! و این همه تجلیل و تعظیم و تأکید بر ولایت و محبّت هشام را در یک حدیث ندیده و صدر حدیث سخن راوی که به قرینه ذیل آن مردود بوده نقل کرده است ؟ ! یا این همه احادیث صحیح در مدح هشام را ندیده و به خطا و اشتباه ، به برخی از روایات ضعیف ، که در کتب رجالی بری بیان ضعیف بودن آن روایات و توثیق هشام آمده ، استشهاد کرده است ؟ !
روایاتی که در مدح هشام آمده ، بهترین دلیل است که وی از عقاید فاسدی چون تجسّم ( خدا را داری جسم دانستن ) ، منزّه بوده است .
روایت شده که امام صادق علیه السلام هشام را در کنار خود جی داد و حال آنکه داری سن کمی بود وفرمود : این یاور ما است با دل ، دست و زبانش . الشافی سید مرتضی ، ج ۱ ، ص ۸۵ ، موسسه الصادق ، « هذا ناصرنا بقلبه و یده و لسانه » .
و نیز در باره وی فرمود : هشام بن حکم در حق ما پیشرو و مقتدا است و در کلام ما نشر دهنده و مؤیّد . او همچنین شاهدی است بر راستگویی ما و مدافع ما در مقابل مطالب باطل دشمنان .
هرکس از او پیروی کند و راه او را برگزیند ، از ما پیروی کرده و هر کس با او مخالفت ورزد و لجاج کند با ما دشمنی و لجاج کرده است . همان «ه شام بن الحکم رائد حقنا ، و سایق قولنا ، المؤیّد لصدقنا ، و الدافع لباطل أعدائنا ، من تبعه و تبع أمره تبعنا ، و من خالفه و ألحد فیه فقد عادانا و ألحد فینا » .
شاید همین مقام شامخ هشام و دفاع پی گیر او از معارف اهل بیت علیهم السلام بود که موجب گردید ، وی در طول تاریخ ، از دوران خود تا به امروز ، مورد اتهام و حمله هی ناجوانمردانه قرار گیرد ، که نمونه ی از آن ، همین « نوشتار » است .
ریشه اتهام به تجسیم
در هر صورت ، مناسب است اتهام « قول به تجسّم » ریشه یابی شود . بری روشن شدن بحث ، نیاز به یادآوری اموری است :
* – موقعیت اهل سنّت در باره تشبیه و تجسیم
* – موقعیّت اجتماعی وسیاسی امام صادق وامام کاظم علیهما السلام در زمان خودشان
* – موقعیّت هشام بن حکم و هشام بن سالم و . . . در اجتماع و حکومت وقت .
* – بازتاب آنچه هشامان به آن متهم شده اند در منابع حدیثی
* – هماهنگی هشام با امام علیه السلام در رد تجسم و تشبیه و . . .
الف : موقعیت اهل سنّت در تشبیه و تجسیم
در صحاح ششگانه اهل سنّت ، احادیث فراوانی به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نسبت داده شده که از ظاهرش برداشت می شود خداوند داری صورت و جسم و قابل دیدن با چشم سر است ! این احادیث در نظر علمی شیعه ، موضوع و ساختگی است . اکنون به بیان چند نمونه از آنها اکتفا می کنیم :
۱ – در صحیح بخاری آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود : « خلق اللَّه آدم علی صورته ، طوله ستون ذراعاً . . » ؛ صحیح بخاری ، ج ۸ ، کتاب الاستئذان ، باب بدءالسلام ( ۶۵۱ ) ، ص ۳۹۱ « خدا آدم را به صورت خودش آفرید ، طول وی شصت ذراع بود ! » .
۲ – سنن ترمذی به نقل از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آورده است : «ه نگام نماز خواب بر من چیره شد تا سنگین شدم ، ناگاه خدا را در بهترین صورت ( شکل ) دیدم . . . دستش را میان دو کتفم نهاد تا آنجا که سردی انگشتانش را در میان دو پستانم حس کردم ! » سنن ترمذی ، ج ۵ ، ص ۳۴۳ ، ح ۳۲۳۵ ، کتاب تفسیر قرآن ، باب ۳۹
۳ – در صحیح بخاری است که : « در روز قیامت ، جهنم پر نمی شود تا اینکه خداوند پایش را در جهنّم می گذارد و جهنم می گوید : بس است بس است؛ « حتّی یضع رجله ( قدمه ) فتقول قط قط » . صحیح بخاری ، ج ۶ ، کتاب التفسیر ، سوره ق ، ص ۵۱۴ ، باب ۴۸۷ ، ح ۱۲۷۳ – ۱۲۷۵
۴ – صحیح بخاری در روایتی نقل کرده است که « در روز قیامت خدا را ، آنگونه که ماه و خورشید را می بینیم ، خواهیم دید . خداوند می آید و می گوید : من خدا هستم ، از او نشانه و دلیل می خواهند ، ساق پایش را نشان می دهد ! » همان مدرک ، ج ۹ ، کتاب التوحید ، باب ۱۲۱۸ ، قول اللَّه تعالی ( وجوه یومئذ ) ، ح ۲۲۳۹ ، ص ۷۹۸
۵ – و بالاخره باز در صحیح بخاری است که : « در روز قیامت خدا اشیا را بر سر انگشتانش می نهد و آنها را تکان می دهد و می گوید : ( أَنَا الْمالِک ، أَنَا الْمالِک ) ؛ « من مالکم ، من مالکم ! » صحیح بخاری ، ج ۹ ، ص ۸۲۳ ، کتاب التوحید ، باب کلام الرّب عزّوجلّ یوم القیامه ، ص ۱۲۳۱ ح ۲۳۱۲
از این گونه احادیث در منابع اهل سنّت بسیار است .
کسانی که همچون هشام ، وقتی مضمون این احادیث را با زبان و برهان قاطع به باد انتقاد می گرفتند ، شهرت می یافتند که از سرچشمه معارف امامانِ از خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم سیراب شده اند .
ب : موقعیّت اجتماعی وسیاسی امام صادق وامام کاظم علیهما السلام
مقام و عظمت ائمه علیهم السلام نزد خلفی بنی امیّه و بنی عباس محرز و شناخته شده بود . ازاین رو ، آنان از ائمه اطهار علیهم السلام بیم و هراس داشتند و نمی خواستند که مردم آنان را بشناسند ، به همین جهت بر آنان سخت می گرفتند و به زندانشان می افکندند ، تبعیدشان می کردند و سر انجام به شهادتشان می رساندند . همچنین یاران و اصحابشان را نیز می آزردند . مانع از فعّالیّت هی علمی و فرهنگی آنان می شدند .
گاه پیروان و گاه خودِ ائمه می کوشیدند که دشمنانشان از رابطه صمیمی آنان آگاه نباشند ، تا بهتر بتوانند به نشر معارف حق اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بپردازند .
ج : موقعیت هشام
از سویی هشام بن حکم و . . . به گفته شیخ طوسی رحمه الله از خواص امام کاظم علیهما السلام بوده اند .
و از سوی دیگر ، آنان از جهت علمی و قدرت بحث و مناظره ، مشهور بوده و کلماتشان در هدایت جویندگان راه حق بسیار مؤثر بوده است .
به جهت این دو ویژگی ، از ناحیه حکومت وقت حساسیت زیادی نسبت به آنان وجود داشت که موجب می شد موانعی بر سر راهشان در تبلیغ و ترویج معارف اهل بیت به وجود آید ، از این رو ، گاه می کوشیدند ، تا همچون مؤمن آل فرعون که ( یَکْتُمُ إِیمانَهُ . . . ) ؛ غافر : ۲۸ برخی از عقاید خود را که از سرچشمه ناب علوم اهل بیت علیهم السلام گرفته بودند ، پنهان کنند و عقایدی همانند آنچه در میان منابع حدیثی و عقاید علما و ائمه اهل سنّت بود ، ابراز کنند ، تا خصوصیّت و صمیمیّت میان آنان و ائمه ، از نظر دشمنان اهل بیت پنهان بماند ، شاید قول به تجسّم فردی همچون هشام بن حکم از همین قبیل باشد .
امور زیر این احتمال را تأیید می کند :
۱ – نوشتن رد بر عقیده سخیف تجسّم که پیشتر یاد آور شدیم .
۲ – نقل نشدن این ری سخیف از آنان ، به طور مستقیم و بدون انکار و رد در منابع حدیثی و غیر حدیثی شیعه ، و این نشانگر آن است که اگر احیاناً این چنین عقیده ی از او صادر می شد ، اصحابش می دانستند که جدی نیست ، لذا از او آن عقیده را بازگو نمی کردند .
۳ – با جلالت هشام بن حکم – رضوان اللَّه علیه – که اقتضا دارد گروهی از شیعه از وی پیروی کنند ، در عین حال در میان شیعه مجسّمه ی وجود ندارد که از هشام بن حکم پیروی کرده باشند .
۴ – برخی که واقعیّت را نمی دانستند ، از ائمه می پرسیدند و ائمه علیهم السلام این عقیده ردّیه را ردّ می کردند .
به هر حال ، دور از انتظار نیست که حاملان علوم اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم مورد هجوم ناجوانمردانه دشمنان قرار گیرند و به اموری که از آنان منزه هستند ، متّهم شوند .
۲ – زراره بن اعین
زراره یکی از فحول اصحاب ائمه علیهم السلام است که علمی رجال ، اتفاق در وثاقت و جلالت قدر وی دارند . در مدح او احادیثی از ائمه علیهم السلام نقل شده است .
امام علیه السلام در حدیثی زراره را زینت ( و موجب سرافرازی ) دانسته است . و نیز زراره را جزو افرادی بر شمرده که به پا دارنده قسط و عدل اند ، سخنانشان راست است و آنان پیشروانی هستند که مقرّبند . انّ اصحاب أبی کانوا زیناً أحیاءً و أمواتاً ، أعنی زراره ، و… هؤلاء القوّامون بالقسط القوّالون بالصّدق ، و هؤلاء السابقون اُولئک المقرّبون. اختیار معرفه الرجال معروف ب” « رجال الکشّی » ، ص ۱۷۰ ، رقم ۲۸۷ و ص ۲۳۹ ، رقم ۴۳۳
چهار نفر را نام می برند و می فرمایند : این چهار برگزیده ، امین خداوند در حلال و حرام هستند . اگر آنان نبودند ، آثار نبوّت قطع و کهنه می گردید . أربعه نجباء امناء اللَّه علی حلاله و حرامه لولا هؤلاء انقطعت آثار النّبوّه و اندرست. همان.
استقلال در شخصیت
این جلالت و مقام زراره ، موجب شد که دشمنان تشیّع و اسلام ، وی را مورد هجوم قرار دهند . از آن میان نویسنده است که می کوشد این شخصیت را از نظرها ساقط کند ، ولی در هدف خود موفق نبوده است .
وی تصوّر می کند که می تواند مسیحی بودن جدّ زراره را به عنوان عیب و نقصی بری وی جا بیندازد ، غافل از اینکه اجداد بیشتر مسلمانان صدر اسلام غیر مسلمان بوده اند . بسیاری از صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به خصوص آنان که در مکه به آن حضرت ایمان آوردند ، پدر و جدّشان مشرک بوده اند . تابعین و تابعینِ تابعین ، جدّشان مشرک ، یهودی ، مجوسی ، نصرانی و . . . . بوده اند .
روشن است که معیار بری ارزیابی افراد وضع موجود ، خود آنان است . اگر پدر کسی مشرک یا یهودی و یا نصرانی بوده ، به خودِ او ربطی ندارد ، حتی اگر خود او نیز سابقه غیر اسلام داشته و بعداً مسلمان گردیده است؛ « الْإِسْلامُ یَجُبُّ مَا کان قَبْلَهُ » ؛ بحار الانوار ، ج ۶ ، ص ۲۳ ، ح ۲۴ و ج ۲۱ ، ص ۱۱۴ ، ح ۸ و ج ۱۰۴ ، ص ۳۷۱ ، ح ۷ ومسند احمد بن حنبل ، ج ۶ ، ص ۲۳۲ ، ح ۱۷۷۹۲ «ا سلام گذشته را می پوشاند و رابطه شخص از گذشته اش قطع می گردد . »
به فرض اگر بخواهیم در ارزیابی افراد ، سوابق پدرانشان را دخیل بدانیم ، مسلّماً اگر جدّ کسی مسیحی باشد ، بهتر است تا یهودی یا مجوسی یا مشرک باشد؛ زیرا پیش از اسلام ، دین حق ، دین حضرت مسیح علیه السلام بود .
وی می نویسد :
« شیخ طوسی می فرماید : زراره از خانواده نصرانی است ، پدر بزرگش سنسن است که یک راهب نصرانی بود . »
وی بری اینکه وانمود کند کلام شیخ طوسی – رضوان اللَّه علیه – در مذمّت زراره است ، کلام وی را تحریف نموده با تعبیر دیگری بازگو می کند .
در کلام شیخ طوسی جمله « . . . از خانواده ی نصرانی است » وجود ندارد و نمی توان این کلام را از فرمایش شیخ برداشت کرد؛ چه اینکه اگر جدّ کسی نصرانی بوده ، درست نیست گفته شود وی از خانواده ی نصرانی است .
همچنین جمله « پدر بزرگش سنسن است که یک راهب نصرانی بود » در کلام شیخ نیست ، بلکه وی می گوید : « سنسن راهبی بود در بلد روم » . الفهرست ، ص ۱۴۱ ، رقم ۲۹۵ ، چاپخانه دانشگاه مشهد در هر صورت از کلام مرحوم شیخ طوسی هیچ گونه تعریض و اشاره ی به تنقیص زراره فهمیده نمی شود .
امّا نویسنده خائنانه کلام وی را به گونه ی تحریف نموده که بتوان از آن نقص انتزاع ک – رد .
اجداد بخاری و ابو حنیفه
شگفت است که نویسنده ، سال ها سرکرده مشرکان بودن و با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم جنگیدن را بری ابوسفیان و نیز سابقه شرک بسیاری از صحابه رسول اللَّه صلی الله علیه و آله وسلم را عیب و نقص نمی شمارد ، امّا مسیحی بودن جدّ زراره را به عنوان نقص بری وی آورده است .
او نمی داند که جدّ محمدبن اسماعیل بن مغیره ، صاحب کتاب صحیح بخاری معتبرترین کتب حدیثی اهل سنت ، مغیره مجوسی بوده است؛ چنان که ذهبی می گوید : « وکان مجوسیّاً » . سیر اعلام النبلاء ، ج ۱۲ ، ص ۳۹۲ ، شماره ۱۷۱
و نیز امام مذهب حنفی ، فرزند ثابت بن زوطی است ، که در تاریخ بغداد آمده است : « ولد أبو حنیفه و أبوه نصرانیّ » ؛ به تاریخ بغداد ، ج ۱۳ ، ص ۳۲۴ ، رجوع کنید « هنگام ولادت ابو حنیفه ، پدرش نصرانی بود . » اگر کسی در این نقل تردید داشته باشد ، نمی توان شک کرد که جدّ وی زوطی نصرانی بوده است .
ابراز کینه نسبت به اهل بیت علیهم السلام
دشمنان اهل بیت علیهم السلام ، در طول تاریخ ، همواره کوشیده اند افرادی را که در ترویج مکتب اهل بیت نقش چشم گیری داشته اند ، ترور شخصیت کنند . ازاین رو ، برخی از ناصبی هی منافق ، تعبیرهی زشت و زننده ی را در مورد ائمه اطهار علیهم السلام مطرح می کردند و آن را به دروغ به افرادی چون زراره نسبت می دادند تا به این وسیله هم عقده و عناد خود را ابراز کنند و هم این افراد جلیل القدر را در نزد شیعیان اهل بیت علیهم السلام بد نام جلوه دهند . طبیعی است این اتهامات از یک سو حاکی از مظلومیّت این بزرگان و از سوی دیگر نشانه هراس دشمنان از آنان است .
گفتنی است ، در کتب رجالی ، از این بزرگان تجلیل و توثیق شده و آنان را از این اتهامات تنزیه کرده اند .
مطالب منکر و رکیکی که از راویان حدیث ، در کتب تراجم و رجال شیعه و اهل سنّت آمده ، گاه بری قدح شخص مورد نظر و گاه بری رفع اتهام از وی است؛ مانند آنچه به زراره و امثال وی نسبت داده شده است . به همین جهت ، پس از نقل روایتِ منکر و تنزیهِ راوی مورد بحث ، می گویند : شاید وضع یا بلا از ناحیه فلان راوی بوده است . پس چنان که پیشتر گفته شد ، احادیثی که در کتب رجال می آید ، مقصود مضمون حدیث نیست ، بلکه تنها بیان حال شخص راوی است . پس این روایات از اهمیّتی برخوردار نیست ، مگر اینکه نقل روایت بری مدح و تقویت راوی و یا به عنوان قدح وی باشد .
نویسنده این نوشتار ، خود از قبیل این واضعان حدیث بوده؛ چه اینکه خود را شیعه جا زده و از زبان آنان سخن می گوید ، و با تعبیر : « ما شیعه » اتهاماتی را به شیعه می زند . این شخص مجهول و باند وی ، بدون توجه به مطلب فوق ، آن روایات منکر و مستهجن را از کتب رجال جمع آوری کرده و بدین وسیله ، راه نیاکان خود را دنبال می کنند .
۳ – ابو بصیر مرادی
در مدح ابو بصیر نیز احادیثی وارد شده که در میان آنها ، احادیث صحیحی وجود دارد و روایاتی نیز در مذمّت وی نقل شده که هم از جهت سند ضعیف است و هم مضمون آن غیر معقول به نظر می رسد؛ مانند اینکه : «سگی در گوش یا بر صورت ابو بصیر ادرار کرد ! » به خوبی روشن است که دشمنان ابو بصیر این احادیث را بری توهین به وی ساخته اند و نویسنده این کتاب هم آنهمه حدیث را که در مدح او آمده ، نادیده گرفته و چند حدیث را که متضمن مطالبی است غیر معقول ، عَلم کرده است .
هدف اصلی از ترور شخصیت
انتخاب و آماج حمله قرار دادن افرادی چون هشام ، زراره و ابوبصیر بی دلیل نیست .
شیعه ادعا ندارد که تمام احادیث اصول اربعه صحیح است؛ آن چنان که اهل سنّت نام « صحاح » را بر بعضی از کتب خود نهاده اند ، پس می توان راویان ضعیفی در این کتب یافت ، امّا باند نویسنده به آنان کاری ندارند ، آنچه بری هدف آنان مفیداست تضعیف کسانی است که معارف اهل بیت عصمت علیهم السلام و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را حفظ و به جامعه اسلامی می رسانند .
ناصبیان و احادیث ساختگی
شایان توجه است ، نویسنده نسبت به برخی از احادیث موجود در صحاح ششگانه اهل سنّت که هتک به خدا و پیامبر و مقدسات اسلام است – مانند آنچه گذشت از قبیل گذاشتن خدا پایش را در جهنم و گذاشتن اشیا بر سر انگشتانش و . . . – هیچ حساسیتی نشان نمی دهد . و نیز نسبت به راویانی چون عمران بن حطان و حریز بن عثمان و عمربن سعد و صدها راوی مانند آنان را در صحاح اهل سنّت نمی بیند و به شرح حال آنان نمی پردازد .
عمران ، مدّاح وثناگوی ابن ملجم
عمران بن حطان ، از ناصبیانی است که در مدح ابن ملجم ، در رابطه با جنایت به شهادت رساندن حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام شعری می سراید و او را می ستاید؛ چنانکه ذهبی در سیر اعلام النّبلا آورده .
از اشعار او است در قتل علی علیه السلام :
یا ضربه من تقیّ ما أراد بها * إلاّ لیبلغ من ذی العرش رضواناً
سیر اعلام النّبلاء ، ج ۴ ، ص ۲۱۵ ، رقم ۸۶
« چه ضربتی از شخص پرهیزکاری ( ابن ملجم ) که قصد نکرده است از آن مگر رضایت خدا را . » برخی در مورد وی گفته اند :
یا ضربه من شقیّ ما أراد بها * إلاّ لیهدم من ذی العرش بنیاناً
إنّی لأذکره یوماً فالعنه * إیهاً و العن عمران بن حطاناً
و نیز گفته اند :
یا ضربه من غدور صار ضاربها* أشقی البریّه عند اللَّه إنسانا
إذا تفکّرت فیه ظلت ألعنه* و ألعن الکلب عمران بن حطانا

بیشتر علمی تراجم و رجال اهل سنّت ، در شرح حال وی ، دشمنی و عناد او نسبت به امیر المؤمنین علیه السلام را آورده ند . در عین حال در منابع معتبر اهل سنّت از وی حدیث نقل می کنند ، از آن جمله اند : بخاری صحیح بخاری ، ج ۷ ، کتاب اللباس ، باب ۴۴۴ ، لبس الحریر و افتراشه للرجل ، ص ۲۷۸ ، ح ۷۲۷ و باب ۵۰۹ ، نقض الصور ، ص ۳۰۷ ، ح ۸۳۷ ، نسائی سنن النسائی ، ج ۸ ، کتاب الزّنیه ، باب التشدید فی لبس الحریر ، ص ۲۰۱ و سنن کبری ، نسائی ، ج ۵ ، کتاب الزّنیه ، باب ۸۰ ، لبس الحریر ، ص ۴۶۶ ، ح ۹۵۹۰ ، ابی داود سنن ابی داود ، ج ۴ ، ص ۷۲ ، کتاب اللباس ، باب فی الصلیب فی الثوب ، ح ۴۱۵۱ ، احمد بن حنبل مسند احمد بن حنبل ، ج ۶ ، ص ۳۵۱ ح ۲۴۵۱۷ و ۲۴۵۱۸ ، ج ۱۰ ، ص ۷۲ ، ح ۲۶۰۵۵ ، . ص ۱۰۴ ، ح ۲۶۲۰۲ و . . عمر بن سعد قاتل امام حسین علیه السلام
.
عمر بن سعد ، قاتل امام حسین علیه السلام است . در عین حال ، برخی از علما و رجال اهل سنّت او را توثیق کرده اند . مثلاً مزّی می گوید : احمدبن عبداللَّه عجلی در ترجمه عمربن سعد گفته است : او کسی است که حسین علیه السلام را کشت و او تابعی و ثقه است . یحیی بن معین می گوید :
ونه قاتل امام حسین علیه السلام ثقه باشد ؟ ! تهذیب الکمال ، ج ۲۱ ، ص ۳۵۷ ، شماره ۴۲۴۰
در هر صورت ، شکی نیست که فرمانده سپاه ابن زیاد در کربلا ، عمربن سعد بود و فاجعه جانگداز کربلا منسوب به اوست ، امّا او یکی از روات حدیث اهل سنّت است .
ترمذی سنن الترمذی ، ج ۴ ، کتاب صفه الجنه ، باب ۷ ما جاء فی صفه اهل الجنه ، ح ۲۵۳۸ ، ص ۵۸۵ – ۵۸۶ و احمد بن حنبل مسند احمد بن حنبل ، ج ۱ ، ص ۳۶۶ ، ح ۱۴۸۷ و ص ۳۷۲ – ۳۷۵ ، ح ۱۵۱۷ و ۱۵۱۹ و ۱۵۲۱ و ۱۵۲۹ و ۱۵۳۱ و دیگر منابع معتبر اهل سنّت ، از وی حدیث نقل کرده اند .
حریز ، کسی که بر فراز منبر علی علیه السلام را سب می کرد
حریزبن عثمان ، از دشمنان سر سخت اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بود و در کثرت لعن و سب حضرت علی علیه السلام شهرت داشت . این صفت زشت او در بیشتر کتب تراجم و رجال اهل سنّت آمده است؛ مثلاً در تهذیب الکمال مزّی اینگونه می خوانیم : راوی می گوید : « از مصر تا مکّه با او همراه بودم ، مرتّب علی علیه السلام را سب و لعن می کرد » و نیز آمده است : « حریز بر فراز منابر ، علی علیه السلام را دشنام می داد . »پ چ تهذیب الکمال ، ج ۵ ، ص ۵۷۶
احمد بن حنبل نیز می گوید : « حریز ثقه ، ثقه ، ثقه » همان ، ص ۵۷۳ و از او حدیث بسیار نقل می کند از آن جمله ، ج ۶ ، مسند احمد بن حنبل ، ص ۲۷ ، ح ۱۶۹۰۶ ، و ص ۱۰۶ ، ح ۱۶۹۷۷ ، و ص ۹۷ ، ح ۱۷۲۰۷ ، و ص ۲۱۴ ، ح ۱۷۷۱۵ و ص ۱۱۱ ، ص ۱۹۴۵۰ می باشد . و بخاری از آن جمله ، صحیح بخاری ، ج ۵ ، کتاب المناقب ، باب ۲۴ صفه النبی ، ح ۷۶ ، ص ۲۹ و ابن ماجه سنن ابن ماجه ، ج ۱ ، ص ۱۵۱ ، باب ۵۲ ما جاء فی مسح الاُذنین ، ح ۴۴۲ و ص ۱۵۶ ، باب ۵۶ ما جاء فی غسل القدمین ، ح ۴۵۷ ، و کتاب الجنائز ، ص ۵۱۲ ، باب ۷ ۵ ما جاء فی ثواب من اُصیب بولده ، ح ۱۶۰۴ و ابی داود سنن ابی داود ، ج ۱ ، کتاب الطهاره ، باب صفه وضوء ، النبی صلی الله علیه و آله وسلم ، ص ۳۰ ، ح ۱۲۱ و ۱۲۲ ، دارالفکر . و . . . در صحاح و سنن خود از وی حدیث نقل کرده اند .
نسبت دروغی آشکار بر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم
حریز کسی است که در راستی عداوت با امیر المؤمنین علیه السلام و هتک و توهین به ساحت مقدس آن حضرت ، به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم دورغ بست و یا دروغی که دیگری آن را به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نسبت داده بود ، بازگو و ترویج کرد؛ چنانکه مزّی در تهذیب الکمال نقل می کند : اسماعیل بن عیاش گفت : از حریز بن عثمان شنیدم که می گفت : آنچه مردم نقل می کنند که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به علی علیه السلام فرمود : « أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی . . . » شرح نهج البلاغه ، ج ۲ ، ص ۲۶۴ درست است امّا شنونده اشتباه کرده و چیزی که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود ، این بود : « اَنت منّی مکان قارون من موسی » ! تهذیب الکمال ، ج ۵ ، ص ۵۷۷
شک نیست که این دروغ آشکار را به پیامبر بستن و حدیث متواتر « أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ . . . » را انکار کردن ، از فردی موثق امکان ندارد و گوینده این سخن ، شخصی کذّاب ، مغرض و معاند بوده است . چه خود آن را ساخته باشد و یا از وضّاعی مانند خودش نقل کند؛ چه اینکه راوی می گوید : از او پرسیدم از کجا این سخن را می گویی ؟ گفت : از ولیدبن عبدالملک شنیدم که بر سر منبر می گفت . همان.

در چه احادیثی باید تأمّل کرد ؟
در احادیث شیعه ؟
که در منابع آنان ، نمی توان افرادی چون عمران بن حطان ، عمربن سعد و حریز بن عثمان را یافت ، چه رسد به اینکه بر آنها اعتماد شود !
یا در احادیث و منابع اهل سنّت ؟
که سال هی سال ، نقل و نوشتن حدیث در میان آنان ممنوع بود و پس از تدوین حدیث ، به چنین افرادی اعتماد شده است !
او که می گوید :
« حالا جی تأمل است که با توجه به احادیث زیادی که این آقایان و امثال
اینها روایت کرده اند ،
ونه باید تشخیص داد و فهمید که چقدر عجایب و از آن دست روایات در دین داخل کرده باشند ؟ این سؤالی است که جوابش را چند کتاب تحقیقی مستقل باید بدهد . »
جا داشت این سخن را در باره منابع اهل سنّت می گفت :
« حالا جی تأمل است که با توجه به احادیث زیادی که این آقایان ( مانند حریز بن عثمان ناصبی ، عمربن سعد قاتل امام حسین علیه السلام عمران بن حطان ، مادح و ثناگوی قاتل امیرالمؤمنین علیه السلام و امثال اینها روایت کرده اند
ونه باید تشخیص داد که چقدر عجایب از آن دست روایت ( مانند روایاتی که قبلاً ذکر شد که متضمن تجسّم و تشبیه خداوند متعال و آنچه مستلزم هتک و توهین به رسول اللَّه صلی الله علیه و آله وسلم و دشمنی اهل بیت علیهم السلام ) در دین داخل کرده باشند و این سؤالی است که جوابش را چند کتاب تحقیقی مستقل باید بدهد . »
نواقص کتابهی « موضوعات »
هر چند برخی از علمی اهل سنّت؛ مانند ابن جوزی و سیوطی و ملاّ علی قاری و صنعانی ، کتاب هی مفصّلی با عنوان « موضوعات » ( روایات ساختگی ) در منابع اهل سنّت تألیف کرده اند لیکن درآنها سه نقص وجود دارد :
۱ – روایات ساختگی در صحیح بخاری و صحیح مسلم و . . . را نیاورده اند .
۲ – به واسطه تعصبی که داشته اند ، برخی از روایات فضایل که به سند صحیح و گاه متواتر نقل شده است ، را جزو احادیث ساختگی به حساب آورده اند .
۳ – شاید عشری از اعشار روایات ساختگی در منابع اهل سنّت ، در این کتاب ها جمع آوری نشده باشد .
در باره این دست از مطالب نویسنده که نوشته است :
« به امید آنکه علما و دانشمندان محقق و دلسوز ما که بحمداللَّه کم نیستند این خالی گاه را نیز پر کنند » !
باید گفت : مناسب است مبتنی بر معارف اهل بیت علیهم السلام کتابهایی تألیف تا تاریکی هایی که به واسطه احادیث ساختگی به وجود آمده است ، با انوار احادیث اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم روشن گردد و درخشش معارف و حقایق اسلامی به نمایش گذاشته شود .
دزد ناشی به کاه دان می زند
نویسنده که با منابع علمی گذشته و حال ، آشنایی ندارد و از
ونگی تدوین و تبویب کتب نا آگاه است ، اختلاف در فهرست بندی و تبویب کتاب را با اختلاف در متن کتاب اشتباه گرفته و با انتخاب عنوان « دزدی فرهنگی » می نویسد :
« این یک پهلوی قضیه است ، اسالیب دیگری نیز وجود دارد که بیگانگان توانسته اند از خلال آن در تشیّع رخنه کنند . . . » !
و سپس با طرح عنوان « کافی چاق می شود » ، اختلاف شمارش « کتابها » فصل هی کتاب کافی را یاد می کند که علاّمه کرکی فرموده است : کافی پنجاه کتاب است و شیخ طوسی فرموده است : سی کتاب است . حتماً این نویسنده ، اگر به اختلاف علما در عدد آیات قرآن توجّه کند ، می گوید : «ق رآن چاق می شود ! » ؛ زیرا عالمانی که در علوم قرآنی کتاب نوشته اند؛ اعم از سنّی و شیعه ، اختلاف در شمارش آیات را ذکر کرده اند ، از آن جمله سیوطی در الاتقان فی علوم القرآن می گوید :
ابن عباس گفت : آیات قرآن ۶۶۰۰ آیه و حروف قرآن ۳۲۳۶۷۱ حرف است و الدانی می گوید : ( علما ) اجماع کرده اند که عدد آیات قرآن ۶۰۰۰ است .
سپس در افزودن به این عدد ، اختلاف کرده اند؛ برخی بر آن چیزی نیفزوده اند و بعضی ۲۰۴ آیه و گفته شده ۲۱۴ است و نیز گفته شده ۲۱۹ و بالاخره گفته اند : ۲۲۵ و نیز ۲۳۶ آیه است . الاتقان فی علوم القرآن ، ج ۱ ، ص ۲۱۰ ، دار ابن کثیر دمشق – بیروت.
روشن است که این اختلاف فراوان در شمارش آیات قرآن ، که هفت قول را سیوطی در اتقان آورده است ، حاکی از تحریف ، کم یا زیاد شدن قرآن نیست بلکه به قرآن هیچ افزوده نشده و از آن چیزی نکاسته اند ، تنها اختلاف در شماره گذاری همین مجموعه آیات ثابت است .
اختلاف در شمارش ابواب و یا احادیث ، زیانی ندارد
این وضع در بسیاری از کتاب هی علمی پیشین وجود دارد که در تقسیم بندی یک کتاب به ابواب و فصول و به تعبیر قدما ، به کتب اختلاف شده است و این دلیل بر زیاد شدن و یا کم شدن آن کتاب نیست؛ مثلاً عینی در مقدمه عمده القاری فی شرح صحیح البخاری می نویسد : احادیث بخاری به ۷۲۷۵ می رسد و اگر تکرارهی آن را حذف کنیم ۴۰۰۰ حدیث می شود . عمده القاری ، ج ۱ ، ص ۶ ، ( الرابعه ) .
ابن حجر می گوید : شیخ محی الدین در شرح بخاری ، به طور جزم می گوید : احادیث بخاری بدون مکرراتش ۴۰۰۰ است و سپس می گوید : بری تو به همین زودی روشن می گردد که به این مقدار نمی رسد و نزدیک به این مقدار هم نیست فتح الباری ، مقدمه ، ص ۴۹۸ ، ذکر عده ما لکل صحابی فی صحیح البخاری . . .
پس بنابر بینش نویسنده ، باید گفت : « بخاری چاق می شود » . کتاب شریف کافی و دیگر کتب اربعه ، کتابهایی هستند که از آغاز تألیف ، شهرت یافته و به واسطه کثرت نسخه هایش ، در طول تاریخ از دستبرد تحریف و تغییر مصون مانده است . نسخ خطی این کتب که در بدو تألیف این کتاب ها نوشته شده ، در کتابخانه هی معروف شیعه شاهد بر این واقعیّت است .
در عین حال ، نویسنده به جهت ناآگاهی و یا غرض ورزی اش ، به دنبال نقل اختلاف در شمارش احادیث یا ابواب کتاب ، می گوید :
« حال چه کسی کافی را به این روزگار رسانیده است ؟ آیا واقعا کسی یا
کسانی که چنین خیانتی کرده اند می توانند انسانهی پاکی بوده و دوستدار اهل بیت علیهم السلام باشند ؟ ! »
با توجه به آنچه گذشت ، باید گفت : علمی شیعه در حفظ آثار اهل بیت کوشا بوده و افرادی چون نویسنده ، خیانت و عداوتشان نسبت به اهل بیت آشکار و هویدا است .
او به خاطر اختلاف نقل در تعداد احادیث تهذیب الاحکام شیخ طوسی با استهزا می گوید : « کدام چاق تر است »
بیان منشأ اختلاف در شمارش
هر چند نیاز به بیان نیست ، لیکن بری کسانی که با منشأ اختلاف در شمارش حدیث آشنایی ندارند ، به اجمال توضیح داده می شود :
گاه یک حدیث با چند سند نقل می شود . برخی در شمارش ، آن را تنها یک حدیث به حساب می آورند و برخی به جهت اختلاف سند ، آن را به تعداد سند ، متعدد می شمارند .
گاهی یک مضمون ، با اختلافی اندک در تعبیر نقل شده است . برخی آن را یک حدیث و گروهی چند حدیث به حساب می آورند .
گاه حدیثی در چند جی کتاب ، به مناسبت هی مختلف ذکر می شود . بعضی همه آنها را در شمارش یک حدیث و برخی چند حدیث به حساب می آورند .
چنانکه گفته شد ، نزدیک به نیمی از احادیث بخاری تکراری است و به مناسبت هی مختلف ، در ابواب گوناگون آمده است . به همین جهت برخی که با مکرراتش شمارش کرده و گفته اند به تعداد ۷۲۷۵ حدیث دارد و گروهی با حذف مکررات ، تعداد احادیث آن را ۴۰۰۰ دانسته اند .
تعارض احادیث در منابع شیعه و سنی
نویسنده پس از ذکر مطالبی که تصوّر می کرد به آن وسیله می تواند شبهه تحریف کتب حدیثی شیعه را در ذهن خواننده القا کند و به این وسیله عِرض خود برده و زحمت ما داشته است ، تعارض در احادیث را یکی از شواهد و یا یکی از پیامدهی ناخوشایند آن ذکر کرده است .
غافل از آنکه وجود تعارض در احادیث سنّی و شیعه امری است واقعی که علل و اسباب خود را دارد و موجب گردیده است در علم اصول بابی به عنوان « تعارض و تعادل » به وجود آید ، این تعارض در منابع حدیثی اهل سنّت روشن تر و چشم گیرتر است .
بالاترین نمودار تعارض
بری نمونه ، می توان کتاب سنن نسائی – که بعد از صحیح مسلم و بخاری ، معتبرترین کتب صحاح اهل سنّت است – را ذکر کرد .
در این کتابِ حدیثی ، نه تنها روایات متعارض و متناقض وجود دارد ، بلکه این احادیث به قدری فراوان است که ابوابی از این کتاب بر ضدّ یکدیگر عنوان داده شده است که از آن جمله است :
باب « النهی عن الصلاه بعد العصر » سنن النسائی ، ج ۱ ، ص ۲۷۷ و باب «ا لرحضه فی الصلاه بعد العصر » همان ، ص ۲۸۰ و باب « الرخصه فی الصلاه قبل غروب الشمس » همان ، ص ۲۸۲ و « الرحضه فی الصّلاه قبل المغرب » همان . باب « ما علی الامام من التخفیف »پ همان ، ج ۲ ، ص ۹۴ چ باب « الرخصه للإمام فی التطویل » همان ، ص ۹۵ « باب الذکر فی الرکوع » همان ، ص ۱۹۰ پس از چند باب که در این مطلب تأکید دارد همان ، از ص ۱۹۰ تا ص ۱۹۲ « باب الرخصه فی ترک الذکر فی الرکوع » همان ، ص ۱۹۳ باب « قراءه بسم اللَّه الرحمن الرحیم » همان ، ص ۱۳۳ و باب « ترک الجهر ببسم اللَّه الرحمن الرحیم » همان، ص ۱۳۴ و باب « ترک قراءه بسم اللَّه الرحمن الرحیم فی فاتحهالکتاب » همان ، ص ۱۳۵ باب « النهی عن البکاء علی المیّت » همان ، ج ۴ ، ص ۱۳ و باب « الرخصه فی البکاء علی المیّت » همان ، ص ۱۹
ابواب بسیاری از کتاب سنن نسائی مربوط به احادیثی است که خود در باب قبل از آن ، خلافش را آورده است؛ مثلاً تنها در کتاب الصیام ۴۷ باب مربوط به احادیث متعارض و متناقض است که با تعبیر باب : « ذکر الاختلاف علی فلانی فی هذا الحدیث یا فی حدیث فلانی » سنن النسانی ، ج ۴ ، از ص ۱۲۰ تا آخر کتاب . آمده است که فهرست نویسان این کتاب ، بری کتمان این مطلب ، این ابواب را در فهرست نیاورده اند .
پس در مورد این کلام نویسنده که می گوید :
« همین تناقضات باعث شده که مخالفین آن را به عنوان بزرگترین وسیله بری طعن بر مذهب ما استعمال کنند . »
باید گفت : مخالفان شما وهابیان؛ یعنی شیعه ، چون در مقام خرده گیری بر نیامده اند ، از این اختلافات چشم پوشیده و آن را به عنوان طعن بر مذهب اهل سنّت به کار نگرفته اند .
نویسنده در پایان این فصل ، با کلماتی پراکنده سخن گوی بیگانگان بودن خود را آشکارتر کرده ، گاه اتهام تحریف قرآن را تکرار می کند ، گاه وجود امام زمان – عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف – را ، که جزو ضروریات مذهب شیعه است و احادیث شیعه و سنی بر آن دلالت دارد ، انکار می کند . او نمی داند حتّی اهل سنّت کتاب هایی در این زمینه نوشته اند که از آن جمله است کتاب « عقد الدرر فی اخبار المنتظر » تألیف یوسف بن یحیی المقدس الشافعی السلمی .
و با نسبت دادن اراجیفی به امام زمان ، آنهم از زبان شیعه ، که شیعه از آن بیگانه و متنفر است؛ مانند این مطالب که : امام زمان کعبه را خراب و در کوفه کعبه ی می سازد و . . . این بار بی پرده و آشکار بیرون آمده است .

* * *
انکار خورشید تابان امام زمان علیه السلام
احادیث شیعه در باره امام زمان علیه السلام
 
شگفت است که شخصی به عنوان عالم شیعی ، نسبت به موضوعی که احادیث شیعه درباره آن ، از تواتر فزون است ، می گوید : « وجود خارجی ندارد » ؟ !
در حالی که هزاران حدیث در منابع شیعه و سنی بر وجود حضرت ولی عصر – عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف – دلالت دارد که برخی از بزرگان معاصر ، تعدادی از آنها را در فهرستی به شرح زیر بیان کرده اند :
۲۱۴ حدیث دلالت دارد که حضرت مهدی فرزند امیر مؤمنان علی علیه السلام است .
۱۹۲ حدیث حاکی است که آن حضرت فرزند فاطمه زهرا علیها السلام است .
۱۰۷ حدیث آن حضرت را فرزند سبطین؛ الحسن والحسین علیهما السلام معرفی می کند .
۱۸۵ حدیث آن حضرت را فرزند امام حسین علیه السلام می خواند .
۱۶۰ حدیث می گوید او نهمین از ائمه فرزندان حسین علیه السلام است .
۱۴۸ حدیث می گوید او نهمین فرزند حسین علیه السلام است .
۱۸۵ حدیث دلالت دارد که او فرزند علی بن الحسین علیه السلام می باشد .
۱۰۳ حدیث دلالت دارد که او فرزند امام محمد باقر علیه السلام است .
۱۰۳ حدیث وی را فرزند امام صادق علیه السلام معرفی می کند .
۹۹ حدیث او را ششمین فرزند امام صادق علیه السلام می خواند .
۱۰۱ حدیث او را فرزند امام موسی کاظم علیه السلام دانسته است .
۹۸ حدیث او را پنجمین فرزند موسی بن جعفر علیه السلام می شمارد .
۹۵ حدیث دلالت دارد که او چهارمین فرزند علی بن موسی الرضا علیه السلام است .
۹۰ حدیث دلالت دارد که او سوّمین فرزند امام محمد تقی علیه السلام است .
۹۰ حدیث می گوید : او از اولاد امام هادی علیه السلام است .
۱۴۶ حدیث می گوید : او فرزند امام حسن عسکری علیه السلام است .
۱۴۷ حدیث نام پدر وی را حسن معرفی می کند . منتخب الاثر فی الامام الثانی عشر.
او
ونه عالم شیعه ی است که از این احادیث فراوان در منابع شیعه بی خبر است و می گوید :
«
ونه می تواند امام دوازدهمی وجود داشته باشد ؟ آن هم فرزند امام حسن عسکری علیه السلام باشد ؟ »
احادیث اهل سنّت در باره امام زمان علیه السلام
نه تنها ۱۴۶ حدیث در منابع شیعه دلالت دارد که حضرت مهدی فرزند امام حسن عسکری علیه السلام است ، بلکه بسیاری از علمی اهل سنّت نیز بر این واقعیّت مسلّم تأکید دارند؛ مثلاً محمدبن طلحه شافعی ، در مطالب السؤول ، در ترجمه امام حسن عسکری علیه السلام به عنوان فضیلت و منقبت آن حضرت می گوید :
« از مناقب والا و بزرگی که خداوند عزّ وجلّ به آن حضرت اختصاص داده و تنها او را به آن منقبت مزیّن فرموده و آن را بری وی صفت همیشگی قرار داده و هی
اه نو بودن آن به کهنگی نمی گراید و همیشه بر سر زبان ها است و به فراموشی سپرده نمی شود ، این است که مهدی از نسل او و آفریده شده خداوند از او است ، و فرزندی است که به او نسبت داده می شود وپاره تن وی است که از او به وجود آمده است . » مطالب السؤول ، ج ۲ ، ص ۱۴۸
و در ترجمه حضرت مهدی علیه السلام می گوید : پدرش حسن بن علی بن محمّد بن علی بن موسی بن جعفر علیهم السلام است ، و کنیه آن حضرت ابوالقاسم و لقبش الحجّه و الخلف الصالح می باشد . همان ، ص ۱۵۳
ابن صباغ مالکی در الفصول المهمّه می نویسد :
حجهبن الحسن در سامرا در شب نیمه شعبان سال ۲۵۵ هجری متولّد گردید .
نسبش از ناحیه پدر : ابوالقاسم ، حجّه بن الحسن الخالص بن علی الهادی بن محمد الجواد بن علی الرضا بن موسی الکاظم بن جعفر الصادق بن محمد الباقربن علی زین العابدین بن الحسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام .
و امّا مادرش : امّ ولدی است که او را نرجس می گویند .
و امّا کنیه او ابوالقاسم ولقب او حجّه ، مهدی ، خلف صالح ، قائم المنتظر و صاحب الزّمان است و مشهورترین القاب وی مهدی است . » الفصول المهمه ، ص ۲۹۲
نام مقدس آن حضرت در کتب تراجم و رجال اهل سنّت نیز آمده است . از آن جمله ، ذهبی در سیر اعلام النّبلاء ، که در آن نام افراد بزرگ و مشهور را می آورد ، می گوید : المنتظر الشریف ، ابوالقاسم بن الحسن العسکری . . . خاتمه الاثنی عشر سیّداً . . . سیر اعلام النّبلاء ، ج ۱۳ ، ص ۱۱۹ ، شماره ۶۰
هر چند وی و علمی اهل سنّت به واسطه شبهه طول عمر آن حضرت – که می توان از قرآن به پاسخ آن رسید – و احیاناً عناد و لجاج وجود آن حضرت را استبعاد کرده ، بلکه محال دانسته اند و با تعصب با این مطلب بر خورد کرده اند؛

استبعادی واهی !
در حالی که از قرآن به خوبی می توان پاسخ آن را گرفت؛ زیرا در باره حضرت نوح فرموده : ( فَلَبِثَ فِیهِمْ أَلْفَ سَنَهٍ إِلاَّ خَمْسِینَ عاماً . . . ) ؛ عنکبوت : ۱۴ « حضرت نوح هزار سال ، پنجاه سال کمتر ، در میان قومش درنگ کرد . » و این مدت از عمر نوح ، از بعثت وی تا پیش از طوفان است نه تمام عمر وی . چراکه عمر او را تا ۲۵۰۰ سال گفته اند . پس چنین استبعاداتی بیجا است ، به خصوص که ادلّه قطعی حدیثی و تاریخی بر این واقعیّت گواه است .
نویسنده ، سپس جمله ی آورده است که خود می تواند شاهدی بر وجود مقدس حضرت ولی عصر – عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف – باشد . او می گوید :
« در حالی که ایشان بدون فرزند فوت کرد ، حتی بری آنکه مطمئن گردند
بعد از فوت ایشان در میان همسران و کنیزانشان جستجو کردند نه تنها فرزندی نبود که هیچکدام آنها را حامله نیافتند »
وی ناخود آگاه سخنی می گوید که بر این واقعیّت مسلّم تاریخی ، یعنی وجود مقدس امام زمان اشعار دارد ، چون از این واقعیّت استفاده می شود که انتظار به وجود آمدن فرزندی از امام عسکری علیه السلام بوده که زمامداران جور زمان ، از به دنیا آمدن او در هراس بوده اند و می کوشیده اند از تولد او جلوگیری کنند .
منشأ این هراس ، می تواند خبر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از به دنیا آمدن حضرت مهدی باشد ، که دنیا را پر از عدل و داد خواهد کرد ، پس از آن که پر از ظلم و جور شده باشد ، و اینکه مهدی از عترت پیامبر است ، دوازدهمین امام و نهمین فرزند امام حسین علیه السلام است و بالاخره فرزند امام حسن عسکری علیه السلام می باشد . هر چند می کوشیدند این خبر را از توده مردم پنهان کنند ، امّا با توجه به انبوه احادیثی که گفتیم علما و خلفا و حکام از آن باخبر بودند ، این امر مسلّم بود که مهدی موعود از امام عسکری خواهد بود ، به همین جهت همانطور که نویسنده گفته است : حکومت وقت از آن حضرت سلب آزادی و آسایش کرد و امام هادی و عسکری علیهما السلام را در مرکزی نظامی تحت مراقبت شدید قرار داد ، و حتّی بری جلوگیری از مولود موعود ، همسران وکنیزان آن حضرت را در زمان حیات آن بزرگوار به وسیله جاسوسانی تحت مراقبت داشتند . این وضع حاکی از حقیقتی است که نزد علما و حکام ، مسلّم و حتمی بوده است ، امّا ( وَ مَکَرُوا وَ مَکَرَ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَیْرُ
الْماکِرِینَ ) آل عمران : ۵۴ خداوند متعال همانگونه که حمل موسی و عیسی علیهما السلام را پنهان داشت تا با مراقبت شدید فرعون ، موسی به دنیا آید و مریم علیها السلام قبل از تولد عیسی و شهادتِ وی به پاکدامنی مادرش ، مورد اتهام قرار نگیرد ، تا وعده خدی متعال تحقّق یابد . خداوند متعال حمل حضرت مهدی علیه السلام را پنهان داشت تا آن کس که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به قدوم وی مژده داده بود ، به دنیا آید و مصلحی که همه امم به انتظار او هستند ، روزی ظهور کند .
امّا نویسنده در این قسمت نیز شاهدی بر بی اطلاعی خود از منابع شیعه و اهل سنّت ارائه داده است . با اینکه تاریخ تولد آن حضرت را ۲۵۵ و تاریخ شهادت امام عسکری علیه السلام را ۲۶۰ ثبت کرده است . وی نبودن زنی حامله در میان همسران و کنیزان آن حضرت در هنگام شهادت امام عسکری را دلیل بر وجود نداشتن امام زمان – عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف – دانسته است . سپس با تحریف برخی از اخبار ملاحم وفتن ، که در منابع شیعه و اهل سنّت آمده ، می کوشد چهره امام زمان ، منتظر – عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف – را مشوّه جلوه دهد و با تعبیر استهزاگونه « شاهکارهی حضرت ( عج ) » ، به چند حیله و نیرنگ می پردازد . و اکنون ما تحت عناوین ذیل ، آن حیله ها ونیرنگ ها را به رسوایی مبدّل می کنیم :
الف : امام زمان علیه السلام مظهر رحمت و انتقام و تمام صفات پیامبرصلی الله علیه و آله وسلم
وی بری تحریک احساسات جامعه عرب ، می گوید : « کشتار عرب ها ! » و به این وسیله می خواهد چهره خشنی از امام زمانی که در منابع حدیثی معرفی شده است بنمایاند و به سیره دشمنان اسلام ( برخی از مستشرقین ) عمل کرده است .
چه اینکه دشمنان اسلام بری بدنام کردن مکتب جامع و کامل اسلام ، گاه برخی از احکام اسلام را بدون توجه به موقعیت و شرایط اجری آن ، با تفسیری مغرضانه ، وسیله نمایاندن خشونت اسلام قرار می دهند ، در صورتی که اگر همان احکام با شرایط و موقعیتش ، آن چنانکه هست نمایانده شود ، تحسین هر عاقلی را بر می انگیزد؛ مانند حکم مجازات رجم بری زناکار و یا آیاتی که رفتار با برخی از مخالفان را بیان می کند : ( وَ اقْتُلُوهُمْ حَیْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ . . . ) ؛ بقره : ۱۹۱
« هر جا یافتید آنان را بکشید . » و ( فَخُذُوهُمْ وَ اقْتُلُوهُمْ حَیْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أُولئِکُمْ جَعَلْنا لَکُمْ عَلَیْهِمْ سُلْطاناً مُبِیناً ) ؛ نساء : ۹۱ « هر کجا آنان را یافتید بگیرید و بکشید ، ما بری شما بر آنان سلطه آشکار قرار دادیم . » و ( مَلْعُونِینَ أَیْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِیلاً ) ؛ احزاب : ۶۱ « پلیدند ، هر جا یافتید بگیرید و بکشید ، کشتنی ! »
بی شک ذکر این آیات و برخی از احکام ، بدون ذکر شرایط آنها و بدون توجه به گذشت و سماحت محیّرالعقول پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از مشرکان مکّه ( اِذْهَبُوا أَنْتُمْ الطُّلَقاء ) و هزاران شاهد بر رأفت و رحمت و عطوفت و رفق و مداری پیامبر و اسلام ، بری افراد نا آگاه ، سوء ظن به وجود می آورد .
نویسنده نیز نسبت به حضرت ولی عصر – عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف – اینگونه عمل کرده است تا شاید بتواند به اهداف شوم خود دست یابد .
و با اینکه در بشارت هایی که از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و اهل بیت علیهم السلام نسبت به امام زمان – عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف – آمده ، مظاهر عطوفت و رحمت بسیار است و منابع حدیثی اهل سنّت و شیعه مملو از آن بشارت هاست؛ مانند سیره حضرت مهدی – عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف – سیره پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است .
چنانکه در غیبت نعمانی آمده است که : از امام صادق و امام باقر علیهما السلام در مورد روش و سیره حضرت مهدی – عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف – سؤال شد . ایشان فرمودند : روش وی روش و سیره پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است و او همانند پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم عمل خواهد کرد و از میان می برد آنچه ( انحرافاتی را که ) قبل از ظهورش به وجود آمده؛ همانگونه که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم امر جاهلیّت را از میان برد ، اسلام را از نو احیا می کند . منتخب الاثر ، ص ۳۷۶
یوسف بن یحیی مقدسی شافعی ، در عقدالدرر ، احادیثی از منابع اهل سنّت آورده که از آن جمله حدیثی است از ابو نعیم اصبهانی ، طبرانی ، ابو حاتم و . . . ، که می گوید : امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود : به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، عرض کردم : ی پیامبر خدا ، آیا مهدی از ما آل محمّد است یا از غیر ماست ؟ رسول اللَّه صلی الله علیه و آله وسلم
فرمود : بلکه از ما است ، خداوند دین را به وسیله وی تمام می کند؛ همانگونه که به ما آغاز کرد و به وسیله ما ، مردم از فتنه نجات می یابند؛ همانگونه که به وسیله ما از شرک رهایی یافتند و به وسیله ما دل هایشان با هم پیوند می خورد . پس از دشمنی به واسطه فتنه ، مسلمانان با هم برادر می شوند ، همانگونه که پس از دشمنی شرک ، مسلمانان با هم برادر در دین گردیدند .
و نیز از طاووس نقل می کند که گفت : کاش نمی مردم و زمان مهدی را درک می کردم ( زیرا ) در آن زمان نیکوکار بر نیکی اش افزوده می شود و بدکار از بدی هایش توبه داده می شود و اموال پرداخت می گردد و بر کارمندان ( در اجری وظایفشان و خدمت به مردم ) سخت گرفته می شود ، و بر مساکین و فقرا ترحّم می گردد . عقد الدرر ، ص ۱۴۲ و ۱۴۳ آری :
اولاً : امام زمان در محیطی ظهور می کند که پر از ظلم وجور شده و درگیری و دشواری هی بسیار دارد و لازمه غلبه حضرت ، کشتار مخالفینی است که با آن حضرت به جنگ می پردازند .
ثانیاً : همانگونه که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در آغاز دعوتش با افراد محیطی که در آن مبعوث شده بود ، درگیر شد و محیط فعالیت آن حضرت مکه و مدینه بود و آنانکه در جنگ ها کشته شدند عرب بودند . حضرت ولی عصر نیز چون محل ظهورش در بدو امر مکّه است و مرکز حکومتش کوفه خواهد بود ، در بدو امر آنانکه با او در گیر خواهند شد ، عرب هستند . از عرب به وسیله آن حضرت بیشتر کشته می شوند .
ثالثاً : همانطور که پس از به قدرت رسیدن پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و مسلمانان ، پیروزی ها سریع تر بود و طبعاً کشتار کمتر و آنانکه به وسیله پیامبر و مسلمانان از غیر عرب کشته شدند ، کمتر بودند ، در مورد حضرت ولی عصر – عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف – نیز چنین است که پس از به قدرت رسیدن آن حضرت و بروز کرامات و معجزات ، ملت هی مختلف به آن حضرت می گروند و طبعاً کشتار از آنان کمتر خواهد بود .
این مطلب نه به معنی دشمنی خاص پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم با عرب است و نه به معنی دشمنی خاص حضرت ولی عصر – عجّل اللَّه تعالی فر جه الشریف – با عرب ، بلکه تنها به جهت این است که در شروع دعوت و ظهور ، با عرب برابر بوده و خواهند بود و پس از تثبیت موقعیّت ، دیگر چندان نیاز به کشتار نخواهد بود .
نویسنده ، ازاین حقیقت سوء استفاده کرده وبری تحریک احساسات جامعه عرب در مورد چند حدیث ، بدون توجه به سند آن با تحریف و توجیه کوشیده است بری هدف خود از این احادیث سوء استفاده کند و می گوید :
« شاهکارهی حضرت ( عج ) : ۱ – کشتار عرب ها ! »
سپس حدیثی را از علاّمه مجلسی که مضمون آن این است :
« حضرت ولی عصر همچون علی علیه السلام صلح نخواهد کرد بلکه تا پیروزی کامل می جنگد . »
با تحریف اینگونه آورده است :
« امام قائم با عرب ها همان کاری را خواهد کرد که در جفر احمر آمده است؛ یعنی همه را خواهد کشت ! »
وی با تحریف ، مطلب باطلی را به دروغ به مرحوم علاّمه مجلسی نسبت می دهد و پس از آن ، حدیث مجملی را آورده که در آن نامی از امام زمان – عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف – وجود ندارد .
و سپس حدیثی نقل می کند بدین مضمون که : یاران خاص حضرت ، که در بدو ظهور با آن حضرت خواهند بود ، عرب نیستند .
این مطلب بر فرض که صحیح باشد اشکالی ندارد ! علمی بزرگ اهل سنّت مانند : بخاری ، مسلم ، ترمذی ، نسائی ، ابو حنیفه ، احمد بن حنبل ، شافعی ، ابو حاتم و . . . نیز عرب نبودند ، پس ممکن است یاران نخستین حضرت نیز غیر عرب باشند . تحریک احساسات عرب به وسیله نویسنده ، تنها می تواند به عنوان یک مأموریت بری ایجاد اختلاف و نفرت تلقّی شود .
گذشته از این ، جمعی از اولین گروه اصحاب امام زمان – عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف – عرب هستند؛ چنانکه ابن طاووس در کتاب « الملاحم والفتن » ضمن حدیثی که از امام صادق علیه السلام از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم روایت کرده ، گروهی از یاران امام زمان را که عرب می باشند به شرح زیر برشمرده است :
از شام دو نفر ، از فلسطین یک نفر ، از بابل یک نفر ، از حلب چهار نفر ، از دمشق سه نفر ، از بعلبک یک نفر ، از طرابلس یک نفر ، از ایله یک نفر ، از خیبر یک نفر ، از بدر یک نفر ، از مدینه یک نفر ، از کوفه ۱۴ نفر ، از حیره یک نفر ، از زبیده یک نفر ، از بصره سه نفر . . . الملاحم و الفتن فی ظهور الغائب المنتظر – عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف – ص ۱۸۵ و ۱۸۶ ، موسسه الاعلمی.
پس عرب و عجم مطرح نیست ، هر چند که در بدو ظهور ، چون در مکه معظمه ظهور می کند ، طبعاً آنانکه نخست با وی روبه رو می شوند ، عرب خواهند بود .
ب : آرزوی رسول خداصلی الله علیه و آله وسلم در تجدید بنی کعبه :
نویسنده « تخریب مسجد الحرام » را به عنوان دوّمین شاهکار حضرت ولی عصر – عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف – مطرح می کند .
او باتقطیع حدیثی ازبحارالانوار ، می کوشد تجدیدبنی مسجدالحرام را – که در برخی از احادیث آمده – به عنوان تخریب ، هتک و انهدام جلوه دهد .
و حال آنکه ، آنچه در بحارالأنوار آمده ، تجدید بنی مسجدالحرام بر پایه هی اوّلیه آن است که ابراهیم علیه السلام بر آن بنا کرد و نیز برگرداندن مقام ابراهیم علیه السلام به جی خود ، که یکی از آرزوها ومنویّات پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است . همانگونه که صحاح اهل سنّت نیز از آن خبر می دهند .
قابل توجه است که کعبه مقدس ، از بدو بنی آن ، به وسیله حضرت ابراهیم علیه السلام تا به امروز مکرر خراب شده و بار دیگر بناگردیده است که در ضمن این تجدید بناها ، تحوّلاتی در آن به وجود آمده است :
۱ – تجدید بنی کعبه پنج سال قبل از بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، به وسیله مشرکان قریش صورت گرفت که در آن تحوّلات و تغییراتی دادند . پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم می خواست آن را جبران کند که تعصب جاهلی برخی از اصحابش مانع این امر شد . ان شاء اللَّه حضرت ولی عصر علیه السلام این آرزوی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را جامه عمل خواهد پوشاند .
چنانکه در صحیح بخاری و صحیح مسلم و . . . آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به عایشه فرمود : آیا نمی دانی که قوم تو چون کعبه را ساختند بر پایه هایی که ابراهیم قرار داده بود نساختند ؟ عایشه می گوید : گفتم آیا آن را خراب نمی کنید تا بر پایه هی ابراهیمی بنا کنید ؟ فرمود : اگر قوم تو جدیدالعهد به کفر نبودند ، چنین می کردم . صحیح بخاری ، ج ۲ کتاب الحج ، باب ۱۰۰۴ فضل مکه و بنیانها ص ۶۵۹ ح ۱۳۴۸ و صحیح مسلم ، ج ۳ کتاب الحج ، باب ۶۹ ، باب نقض الکعبه و بنائها ح ۳۹۹ ، ص ۱۴۲ و ۱۴۳
و نیز در صحیح بخاری و مسلم از عایشه نقل شده که از رسول خدا پرسیدم : آیا دیوار خانه خدا از خانه است ؟ فرمود : آری . گفتم : چرا آن را در خانه داخل نکردند ؟ فرمود : بودجه قوم تو آن را کفاف نکرد . گفتم : چرا درِ خانه بالا است ؟ فرمود : قوم تو چنین کردند که هرکس را بخواهند داخل خانه راه دهند و هر که را نخواهند از ورود به خانه مانع شوند . اگر قوم تو جدیدالعهد به جاهلیت نبودند و نمی ترسیدم که قلب هی آنان از اسلام روی گرداند ، دیوار را داخل خانه و جزو آن قرار می دادم و درِ خانه را به زمین می چسباندم . صحیح بخاری ، ج ۲ کتاب الحج ، باب ۱۰۰۴ ، فضل مکه وبنیانها ، ص ۶۶۰ ، ح ۱۴۷۹ و صحیح مسلم ، ج ۳ ، باب ۷۰ جدر الکعبه و بابها ، ح ۴۰۵ . ص ۱۴۶
توضیح : آنانکه به مکه معظمه مشرّف شده اند ، دیده اند که در اطراف کعبه ، پایین دیوار آن ، برآمدگی وجود دارد که آن را « شاذروان » می گویند که باید در طواف ، آن را نیز جزو خانه به حساب آورد و آن اساس خانه است که دیوار خانه ، حدود ۶۰ یا ۷۰ سانتیمتر عقب تر از آن قرار داده شده است و نیز زمین کعبه حدود ۱۷۰ سانتیمتر از زمین مسجد الحرام مرتفع است .
حدیث دیگری نیز در صحیح بخاری آمده است که حضرت به عایشه فرمود : اگر قوم تو جدیدالعهد به کفر نبودند ، خانه را می شکستم و سپس بر اساس ابراهیم بنا می کردم . همان ، ح ۱۴۸۰ و در حدیث دیگری می خوانیم که به عایشه فرمود : اگر قوم تو تازه از جاهلیت خارج نشده بودند ، امر می کردم خانه کعبه را خراب کنند و آنچه از آن خارج شده است در آن داخل می کردم و آن را به زمین می چسبانیدم . . . همان ، ح ۱۴۸۱

احادیث به این مضمون در صحاح اهل سنّت بسیار است که ما به همین مقدار بسنده می کنیم ، از این احادیث فهمیده می شود که :
اوّلاً : خانه کعبه موجود ، بر اساس وپایه هایی که ابراهیم بنا کرده بود ، نیست .
ثانیاً : یکی از منویّات پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم این بود که خانه را خراب کند و بر پایه و اساسی که ابراهیم علیه السلام بنا نموده بود ، باز سازی نماید .
ثالثاً : سستی ایمان برخی از مهاجرین و یا تعصب آنان ، مانع حضرت از اقدام به این عمل بوده است .
۲ – تخریب مسجدالحرام و کعبه در زمان عمر به وسیله سیل ، که دوباره تجدید بنا گردید . تاریخ مکه ، دکتر محمد هادی امینی فصل پنجم ، ص ۱۰۶
در این دفعه نیز به واسطه تعصبی که وجود داشت ، توجه به منویّات پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، کعبه بر اساس و پایه ابراهیمی بنا نشد ، بلکه همانگونه که مشرکان قریش قبل از بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ساخته بودند ، بنا گردید .
۳ – تخریب خانه کعبه ، در سال ۶۳ هجری ، به وسیله یزید ، پس از شهادت امام حسین علیه السلام و کشتار فجیع مدینه ، معروف به « واقعه حرّه » که کعبه را به وسیله پرتاب سنگ با منجنیق و آتش ویران کردند وپرده هی خانه طعمه حریق شد .
۴ – در سال ۳۱۷ هجری ، کعبه به وسیله ابو سعید قرمطی و یارانش تخریب و حجرالأسود ربوده شد و ۲۲ سال در اختیار قرامطه بود .
۵ – در سال ۷۳۸ هجری ، سیل خانه کعبه و مسجدالحرام را ویران کرد .
۶ – در سال ۱۰۳۹ خانه کعبه به وسیله سیل خراب و در سال ۱۰۴۰ تجدید بنا شد .
این تجدید بنا ، توسط یکی از علمی شیعه ، فقیه شهید ، میر زین العابدین حسینی کاشانی انجام گرفت که تا کنون باقی است . تاریخ مکه ، دکتر محمد هادی امینی ، فصل پنجم از ص ۱۰۲ تا ۱۳۱ و اعیان الشیعه ، ج ۷ ، ص ۱۶۸ و ۱۶۹ و الذریعه الی تصانیف الشیعه ، ج ۲۱ ، ص ۳۶۲ شماره ۵۴۶۴
در این خراب شدن ها و تجدید بناها ، نه تنها آن تغییرات زمان جاهلیت جبران نشد ، بلکه چه بسا تحوّلات دیگری در کعبه و مسجدالحرام به وجود آمد .
دگرگونی هی مکه
ازرقی در اخبار مکه ، در باره حدّ مسجدالحرام و تحوّلاتی که به وجود آمده ، مطالبی را آورده که اکنون فشرده ی از آن را می آوریم :
ابن جریح گفته است : مسجدالحرام دیوار نداشت ، اطراف مسجد خانه هی مردم بود و میان خانه ها درهایی وجود داشت که از هر طرف مردم وارد می شدند . عمر خانه هی نزدیک مسجد را خرید و برخی از گرفتن قیمت و فروش خودداری کردند . عمر قیمت آن خانه ها را در خزینه کعبه گذاشت تا بعداً دریافت کنند و در اطراف خانه ، دیوار کوتاهی بنا نمود .
عثمان نیز مسجد را وسعت داد و بری این کار ، خانه گروهی را خرید و دیگران که از فروش منازلشان خودداری کردند ، خانه ها را بر سرشان خراب کرد ، فریادشان بلند شد ، آن ها را خواست و گفت : حلم و بردباری من موجب گردید که بر من جرأت کنید . عمر همین کار را انجام داد ، هیچ کس فریادی بر نیاورد ، من به دنبال او همانند وی عمل کردم ، شما بر من فریاد می کنید ؟ پس دستور داد ، آن ها را به زندان افکنند تا با وساطت عبداللَّه بن خالد آنان را رها کرد . همان ، صص ۶۸ و ۶۹
و سپس می گوید : . . . ابن زبیر بر مسجدالحرام افزود و خانه هایی را از مردم خرید که از آن جمله بعضی از خانه هی ما بود – یعنی دار الأزرق – که به مسجد چسبیده و درش به سمت باب بنی شیبه بزرگ بود .
ولیدبن عبدالملک مسجدالحرام را تعمیر نمود و او هر مسجدی را که می ساخت تزیین می کرد و ستونهی محکمی بنا نمود و سر آنها را طلا بر صفحه مس مانندی قرار داد . . .
تا زمان منصور دوانیقی چیزی بر مسجد افزوده نشد . او از طرف پایین مسجد منازل متصل به آن را خرید و مسجد را توسعه داد . همان ، ص ۷۱ به بعد. و این تحوّلات تا به امروز ادامه دارد .
وهابیان و محو آثار
در همین سال هی اخیر ، به وسیله آل سعود در مکه و مسجدالحرام و اطراف آن ، تحولات زیادی به وقوع پیوسته است . قصرها بر مسجدالحرام و کعبه مشرف گردیده و آثار صدر اسلام از مسجدالحرام واطراف آن محو شده است؛ مانند باب بنی شیبه ، محل دفن بت هایی که به وسیله پیامبر شکسته شد و بت بزرگ هُبل و . . . از داخل مسجدالحرام و مولد پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و خانه خدیجه کبری ، زادگاه حضرت فاطمه زهرا و دهها اثر دیگر از اطراف مسجد محو گردیده است . و تا ظهور حضرت ولی عصر – عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف – خدا می داند چه تحوّلات دیگری به وجود آید و چه آثاری از اسلام و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم محو شود .
نه تنها حضرت ولی عصر – عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف – مسجدالحرام و کعبه را خراب خواهد کرد تا از نو بسازد ، بلکه در صحیح بخاری و مسلم و ترمذی و دیگر صحاح اهل سنّت آمده که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نیز می خواست کعبه را خراب کند امّا به خاطر احتراز از شرارت افرادی چون مؤلف ، این کتاب از این کار خودداری کرد .
نویسنده از اینکه امام عصر مسجدالحرام را خراب و آثار پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و بنی اوّلیه کعبه را احیا و خواسته و آرزوی پیامبر را جامه عمل می پوشاند هراس دارد ، امّا تخریب کعبه با پرتاب سنگ و آتش زدن آن به وسیله یزید و . . . بری وی اهمیتی ندارد ، بلکه ذکر مصائب امام حسین علیه السلام را به واسطه اینکه تحریک کننده احساسات علیه یزید است محکوم می کند ، ولی با تحریف و تقطیع ، یکی از اقدامات مهم حضرت ولی عصر که در احادیث پیش بینی شده است ، می خواهد مسلمانان را بر ضدّ یکدیگر تحریک کند و این اقدام مقدس را زشت جلوه دهد .
بزرگداشت کعبه و کربلا
عجیب است که این شیعه دروغین ، عناد خاصی نسبت به حضرت سیدالشهدا دارد ، گاه عزاداری بری آن حضرت را محکوم می کند و اکنون نسبت به مقایسه کربلا و کعبه حسّاسیت نشان می دهد !
او تصور می کند اگر کسی مضجع و مشهد مقدس سیدالشهدا ، سید شباب اهل الجنه ، مصباح هدی و سفینه نجاه و . . . را با کعبه مقایسه کند و یا از آن برتر بداند ، منافات با احترام کعبه دارد و با تعبیر استهزاگونه ی در باره کربلا می گوید : « کعبه جدید ! » و می گوید :
« بله ، متأسفانه باید گفت : به دلیل اینکه از دیدگاه ما کعبه در مقایسه با کربلا اهمیتی ندارد ! و کربلا از کعبه مهمتر وبهتر است ! . . . استاد بزرگوارمان علاّمه محمد حسین آل کاشف الغطا همیشه این بیت را تکرار می کردند :
و من حدیث کربلا و الکعبه* لکربلا بان علو الرتبه
آن جایی که صحبت از کربلا و کعبه باشد ، البته بلند بودن منزلت کربلا آشکار است ! »
وی که با منابع حدیثی شیعه و سنی آشنایی ندارد ، نمی داند که مقایسه اشیی مقدّس با کعبه ، حتی برتر دانستن برخی از آن ها از کعبه ، دلیل بر بی اهمیّتی کعبه نیست بلکه شاهدی است بر عظمت کعبه .
چنانکه متّقی هندی در کنزالعمال ، از المعجم الأوسط طبرانی ، از ابن عمر نقل می کند که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم خطاب به کعبه فرمود :
« لَقَدْ شَرَّفَکِ اللَّهُ وَ عَظَّمَکِ وَالْمُؤْمِنُ أَعْظَمُ حُرْمَهً مِنْکِ ( یعنی کعبه ) » . کنز العمال ، ج ۱ ، ص ۱۶۴ ، ح ۸۱۷
« ی کعبه ، همانا خداوند تو را با شرافت و عظمت قرار داد و حرمت مؤمن بزرگ تر است از احترام تو . »
بیهقی در کتاب شعب ایمان ، از ابن عباس نقل می کند که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم خطاب به کعبه فرمود :
« مرحباً بک من بیت ما أعظمک و أعظم حرمتک و انّ المؤمن أعظم حرمه منک » . همان ، ح ۸۱۸
« مرحبا به تو که خانه ی هستی بس بزرگ وچقدر احترامت بزرگ است واحترام مؤمن از تو بزرگتر است . »

طبرانی در المعجم الکبیر از ابن عباس نقل می کند که حضرت در حال خطاب به کعبه فرمود :
« لا اِلْهَ اِلاَّ اللَّهُ ، ما أطیبکِ و أطیب ریحکِ و أعظم حرمتکِ و المؤمن أعظم حرمه منکِ ، اللَّه جعلکِ حراماً و حرّم من المؤمن ماله و دمه و عرضه و أن یظن به ظنّاً سیّئاً » . همان ، ح ۸۱۹
« نیست خدایی جز خداوند ( اللَّه ) چقدر خدا تو را پاکیزه گردانید و چه بسیار بوی تو را نیکو قرار داد و چقدر احترام تو را بزرگ شمرد ! مؤمن حرمتش از تو بیشتر است ، خدا تو ( بیت اللَّه ) را حرام قرار داده و مال و خون و آبروی مؤمن را خدا محترم دانسته و حرام گردانیده که به وی سوء ظنی برده شود . »
در میان مسلمانان صدر اسلام ، برتری مؤمن از کعبه آنچنان واضح بود که به آن شهادت می دادند؛ چنانکه عبد الرزاق صنعانی در المصنّف نقل می کند که عبداللَّه بن عمروبن عاص گفت :
« أشهد أنّکِ بیت اللَّه و أنّ اللَّه عظّم حرمتکِ و أنّ حرمه المسلم أعظم من حرمتکِ » .
« شهادت می دهم که تو خانه خدایی و خدا حرمت تو را بزرگ قرار داده و حرمت مسلمان از حرمت تو بزرگتر است . » المصنّف ، ج ۱۱ ، ص ۱۷۸ ، ح ۲۰۲۶۰ و مجمع الزوائد ، ج ۱ ، ص ۸۱ ، باب منزله المؤمن عند ربّه .
این مضمون در منابع حدیثی اهل سنّت بسیار نقل شده است؛ چنانکه در منابع معتبر حدیثی شیعه نیز آمده است ، مثلاً شیخ مفید رحمه الله در اختصاص آورده است :
« و اللَّه إنّ المؤمن لأعظم حقّاً من الکعبه » . الاختصاص ، ص ۲۸
« به خدا سوگند مؤمن داری حقی است بزرگتر از کعبه . »
و نیز از امام صادق علیه السلام نقل کرده است :
« حُرْمَهُ الْمُؤْمِنِ أَعْظَمُ مِنْ حُرْمَهِ هذِهِ الْبَنِیّه » . همان ، ص ۳۲۵ و بحار الانوار ، ج ۴۷ ، ص ۹۰
« حرمت مؤمن بیشتر است از حرمت این بنا؛ ( یعنی کعبه ) » .
اگر حرمت و حقّ مؤمن و مسلمان به مقتضی احادیث فراوان ، بزرگتر از کعبه باشد ، مسلّماً حرمت سیّد الشهدا ، حضرت امام حسین علیه السلام ، به مراتب از کعبه بیشتر خواهد بود؛ چه اینکه برتری حرمت عترت و آل رسول ، نسبت به سایر مسلمانان و مؤمنان امری است آشکار ، و حرمت مضجع و حرم امام حسین علیه السلام نیز از لوازم حرمت و احترام وی است . پس گفتن :
و من حدیث کربلا و الکعبه * لکربلا بان علو الرتبه
هیچ منافاتی با تعظیم و تکریم و اهتمام به کعبه ندارد ، بلکه به مقتضی احادیثی از طریق اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم این امر مسلّم است . کامل الزیارات ابن قولویه باب الثامن والثمانون فضل کربلاء وزیاره الحسین علیه السلام ص ۲۷۲
شگفت است که نویسنده ، ترجیح کربلی حسینی را بر کعبه موجب هتک به کعبه و بی اهمیّت شمردن آن می داند ، امّا روایاتی را که در صحیح بخاری و صحیح مسلم و سنن ترمذی و سایر صحاح و سنن و مسانید اهل سنّت آمده ، که عمربن خطّاب ، روبه حجرالأسود گفت : « من تو را می بوسم و می دانم که تو سنگی بیش نیستی و اگر نمی دیدم که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم تو را می بوسد ، هی
اه تو را نمی بوسیدم » صحیح بخاری ، ج ۲ ، کتاب الحج ، باب ۱۰۲۲ ، ح ۱۵۰۴ ، ص ۶۶۸ و صحیح مسلم ، ج ۳ ، کتاب الحج ، باب ۴۱ ، استحباب تقبیل الحجر ، ح ۲۵۱ ، ص ۹۸ و سنن ترمذی ، ج ۳ ، کتاب الحج ، باب ۳۷ ما جاء فی تقبیل الحجر ، ح ۸۶۰ ص ۲۱۴ منافی با احترام به حجرالأسود نمی داند و یا نهی از بوسیدن خانه کعبه به وسیله وهابیان را وهن به خانه نمی شمرد .
شیعه و احترام به کعبه
بیشترین احترام را شیعه نسبت به خانه کعبه دارد . نه تنها در حال عبادت به سوی کعبه رو می کنند ، بلکه مستحب می دانند که حتّی الامکان همیشه روبه کعبه بنشینند ، به پاس احترام کعبه و مسجدالحرام ، در هرجی جهان که باشند ، نشستن روبه قبله یا پشت به قبله را در حال تخلیه حرام می دانند و توالت هی آنان روبه قبله نیست ، به همین جهت در بسیاری از هتل هی مکه و مدینه که این جهت از سوی مهندسان اهل سنّت ملاحظه نشده است ، مشکل دارند؛ چون بسیاری از توالت هی هتل هی مکه ومدینه روبه قبله است .
ج : عدالت ، بدون پیرایه خواهد درخشید
نویسنده ، به عنوان سوّمین شاهکار حضرت ولی عصر با استهزا می گوید : «ح کم آل داود ! » سپس حدیثی را نقل می کند که :
« إِذَا قَامَ قَائِمُ آلِ مُحَمَّدٍصلی الله علیه و آله وسلم حَکَمَ بِحُکْمِ دَاوُدَ وَ سُلَیْمَانَ لا یَسْأَلُ بَیِّنَهً » ، چون حضرت ولی عصر بپاخیزد ، به حکم داود و سلیمان حکم و قضاوت می کند و بیّنه مطالبه نمی نماید »
به درستی روشن نیست که چه وهم و خیالی در سر این عالِم دروغین می گذشته که تصوّر کرده است می تواند با ذکر این مطلب ، اشکالی وارد کند ! از این رو ، نخست اشکالات احتمالی را ذکر کرده و سپس حکم واقعی را بیان می کنیم :
احتمال نخست : شاید تصوّر کرده است که اسلام تمام احکام و معارف امت هی گذشته را نسخ و رد کرده و عمل به حکم داود و سلیمان با اسلام منافات دارد !
قرآن کریم به این تصوّر غلط پاسخ می دهد ، بلکه ادیان حق آسمانی هر یک مکمّل و متمّم دین گذشته است ، هر چند که برخی از احکام بکلّی نسخ شده است .
معارف و احکام امت هی گذشته ، در قرآن مجید ، به دو نحو تأیید و تأکید شده است :
۱ – آیاتی که به صورت کلّی معارف حقّ ادیان گذشته را تأیید می کند مانند :
* ( قُلْ صَدَقَ اللَّهُ فَاتَّبِعُوا مِلَّهَ إِبْراهِیمَ حَنِیفاً . . . ) . آل عمران : ۹۵
« بگو خداوند راست گفته ، پس پیروی کنید دین ابراهیم را . »
* ( یا أَیُّهَا الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ آمِنُوا بِما نَزَّلْنا مُصَدِّقاً لِما مَعَکُمْ . . . ) ؛ النساء : ۴۷
« ی کسانی که به آن ها کتاب ( آسمانی تورات و انجیل ) داده شده ، ایمان بیاورید به آنچه نازل گردانیدیم و حال آنکه آنچه را با شما است تصدیق می کند . »
* ( وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْکِتابِ وَ مُهَیْمِناً عَلَیْهِ فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ عَمَّا جاءَکَ مِنَ الْحَقِّ ) . مائده : ۴۸
« و به سوی تو کتاب را به حق نازل کردیم و حال آن که تصدیق کننده بود آنچه از کتاب پیش روی آن بوده و حال آنکه بر آن برتری دارد . پس در میان آنان به آنچه خداوند نازل فرموده ، حکم کن و از خواسته هی آنان (که برخلاف ) آنچه از حق آمده است پیروی مکن . »
و آیات فراوان دیگر ، که به همین مقدار بسنده می کنیم .
البته چون بسیاری از احکام تورات و انجیل و سایر کتب آسمانی نسخ گردیده و ما احکام منسوخ را نمی توانیم از احکام غیر منسوخ تشخیص دهیم و از سوی دیگر تورات و انجیل موجود تحریف شده است و از حجیّت برخوردار نیست ، استناد به تورات و انجیل و سایر کتب آسمانی درست نمی باشد . به همین جهت تنها باید به احکام اسلام عمل نمود که بسیاری از آن ها مماثل و همانند احکام امت هی گذشته است .
۲ – آیاتی که احکامی خاص را ، که در امت هی گذشته بوده ، تثبیت می کند ، مانند :
* ( وَ کَتَبْنا عَلَیْهِمْ فِیها أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ الْعَیْنَ بِالْعَیْنِ وَ اْلأَنْفَ بِالْأَنْفِ وَ اْلأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ کَفَّارَهٌ لَهُ وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ ) . مائده : ۴۵
بر بنی اسرائیل ، در تورات نوشتیم که جان به جان و چشم به چشم و بینی به بینی و گوش به گوش و دندان به دندان ، قصاص می شود . و در جراحات قصاص هست و هرکس دیه بپردازد ، پس آن بری وی کفاره محسوب می شود و کسانی که به آنچه خدا نازل فرموده حکم نمی کنند ، ظالم اند . »
در این آیه شریفه ، خداوند حکم قصاص را که در تورات بری بنی اسرائیل قرار داده ، بری مسلمانان نیز تثبیت کرده است .
* ( . . . کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیامُ کَما کُتِبَ عَلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ . . . ) . بقره : ۱۸۳
« بر شما نوشته شد روزه ، همانگونه که بر پیشینیان شما نوشته شده است . »
پس هیچ اشکالی ندارد که به برخی از احکام امت هی گذشته ، در اسلام عمل شود و جزو احکام اسلام باشد .
احتمال دوم : پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و پس از وی ، به حکم داود علیه السلام عمل نمی کردند و در قضاوت ، به بیّنه و اَیمان ( قسم ) عمل می شد ، امّا حضرت ولی عصر – عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف – به حکم داود و سلیمان عمل می کنند . این مطلب
ونه قابل توجیه است ؟
پیش از شرح و تفصیل و پاسخ به این مطلب ، باید دید حکم داود و سلیمان
ونه بوده است . آنگونه که از منابع حدیثی و تفسیری شیعه و سنی استفاده می شود ، حکم داود و سلیمان ، حکم به واقع امور است نه ظاهر امور ، و بر این مدعی شواهدی ذکر کرده اند که ما به نقل دو نمونه اکتفا می کنیم :
الف : داستان دو زنی که با فرزندانشان بودند و گرگی آمد و فرزند یکی از آن دو را ربود ، هر یک ادعا کردند که گرگ فرزند دیگری را ربوده ، حضرت سلیمان علیه السلام دستور داد فرزند را دو نیم کنند ، یکی از دو زن پذیرفت و دیگری گفت : این فرزند من نیست و سلیمان دانست که فرزند از آنِ زنی است که راضی به دو نیم کردن آن نشد . صحیح مسلم ، ج ۳ ، ص ۵۵۵ کتاب الاقضیه ، باب ۱۰ ، بیان اختلاف المجتهدین ، ح ۲۰ این جریان را صحیح مسلم در کتاب الاقضیه و ابن حزم اندلسی در المحلّی نقل کرده اند .
نووی نیز در شرح مسلم می گوید : و امّا سلیمان با حیله و نیرنگی به باطن داستان دست یافت و مرادش در واقع دو نیم کردن کودک نبود ، فقط می خواست مهربانی و شفقت آن دو را بیازماید تا مادر را از غیر مادر تشخیص دهد ، و چه بسا پس از این آزمایش ، آن که مادر نبود ، اقرار کرده است که فرزند از آن دیگری است . صحیح مسلم بشرح النووی ، ج ۱۲ ، ص ۱۸
همچنین ابن حزم می گوید : به یقین می دانیم که سلیمان علیه السلام هیچ گاه قصد دو نیم کردن بچه را نداشت و تنها به این وسیله می خواست آن دو را بیازماید و این کار را بی شک با وحی انجام داده است . المحلی ، ج ۱۱ ، ص ۴۱۴
ب : در اصول کافی از امام باقر علیه السلام روایت شده که فرمود :
« امیر المؤمنین علیه السلام وارد مسجد شد ، جوانی به سوی آن حضرت آمد ، در حالی که گریه می کرد و گروهی پیرامون وی گردآمده بودند و او را دعوت به آرامش و سکوت می کردند . علی علیه السلام پرسید : چرا گریه می کنی ؟ عرض کرد : شریح ( قاضی ) در باره ام حکمی کرده که نمی دانم
ونه است ؟
این گروه که پیرامونم گرد آمده دلداری ام می دهند ، با پدرم به سفر رفته و اکنون که برگشته اند ، می گویند ، پدرت مرده است ، وقتی از اموالش می پرسم ، می گویند : او مالی نداشته است . نزد شریح رفتیم . شریح از من بیّنه ( و شاهد ) خواست ، من شاهدی نداشتم . آنان را سوگند داد ، و سوگند خوردند . ی امیر مؤمنان ، پدرم که به سفر رفت ، با او اموال زیادی بود . ، امیرالمؤمنین علیه السلام آنان را نزد شریح برگرداند و از او پرسید :
ونه قضاوت کردی ؟ وی جریان را نقل کرد . پس امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود : هیهات ! ی شریح ، در چنین قضیه ی چنین حکم می کنی ؟ ! عرض کرد :
ونه حکم کنم ؟ فرمود : در باره آنان حکمی خواهم کرد که پیش از من ، جز حضرت داود پیامبر کسی حکم نکرده باشد .
قنبر ! برو و به پلیس ( شرطه الخمیس ) بگو بیایند ، بر هر یک از آنها پلیسی گماشت ، به رخسار آنان نظر افکند و فرمود : چه می گویید ؟ آیا می گویید من نمی دانم با پدر این جوان چه کردید ؟ مرا جاهل می پندارید ؟ آنگاه فرمود : آنان را متفرق کنند و جامه هایشان را بر سرهایشان بکشند و میانشان فاصله اندازند و هر یک را در نزد ستونی از ستون هی مسجد ، سرِ پا نگهدارند .
سپس عبیداللَّه بن ابی رافع کاتب خود را طلبید و فرمود : کاغذ و قلم بیاورید ، حضرت در جایگاه قضاوت نشستند . مردم هم مقابل آن حضرت نشستند ، به آنها فرمود : هرگاه من تکبیر گفتم شما نیز تکبیر بگویید ، سپس به مردم فرمود : خارج شوید ، و یکی از متهمان را طلب کرد ، او را پیش روی حضرت نشانیده و جامه از رویش برداشتند ، آن گاه به عبید اللَّه فرمود : بنویس اقرارش را و آنچه می گوید ، پس سؤالهی خود را آغاز کرد :
کدام روز باپدر این جوان از منزلتان خارج شدید ؟ مرد جواب داد فلان روز . در چه ماهی ؟ فلان ماه . در چه سالی ؟ فلان سال . به کجا رسیدید که پدر او مرد ؟ به فلان موضع . او در خانه چه کسی مرد ؟ در خانه فلانی . مرضش چه بود ؟ فلان مرض . چند روز مریض بود ؟ فلان مقدار . در چه روزی مرد و چه کسی او را غسل داد و کفن کرد وبه چه چیزی او را کفن کردید و چه کسی بر او نماز گزارد و چه کسی او را در قبر نهاد ؟ و . . .
چون پرسش ها تمام شد ، حضرت تکبیر گفتند و مردم نیز به دنبال او تکبیر گفتند .
بقیه متهمان متزلزل شده ، پنداشتند که رفیقشان بر ضدّ آنان و خود اقرار کرده است . آنگاه فرمان داد سر و صورت او را بسته به زندان بردند .
دوّمی را طلبید و پیش روی خود نشاند و صورتش را باز کرد و پرسید : شما گمان می کنید من نمی دانم چه کرده اید ؟ ! گفت : ی امیرمؤمنان من با آن ها بودم و کشتنش را دوست نداشتم و . . . !
آنگاه سوّمی را به حضور خواست و سپس چهارمی را . . . . همگی اقرار به قتل و گرفتن اموال وی کردند سپس زندانی را آوردند و او نیز اقرار کرد ، آنها را واداشت تا اموال را بر گردانده ، دیه آن مرد را دادند .
شریح گفت : ی امیرالمؤمنین ، حکم داود نبی علیه السلام
ونه بود ؟ حضرت فرمود : داود علیه السلام از محلی عبور می کرد و پسرانی را دید که بازی می کردند و یکی از آنان را با نام « مات الدین » صدا می زدند . داود آنان را نزد خود خواند و از آن پسر پرسید : نامت چیست ؟ گفت : « مات الدین » ، داود گفت : این نام را چه کسی بر تو نهاد ؟ گفت مادرم . داود همراه آن پسر به سوی مادر وی رفت و از او پرسید : نام فرزندت چیست ؟ گفت : مات الدین . داود گفت : چه کسی این نام را بر او نهاده است ؟ گفت : پدرش . داود علیه السلام پرسید :
ونه ؟ زن پاسخ داد : پدرش با گروهی به سفر رفتند و من به این بچه حامله بودم . چون آنان از سفر بر گشتند ، شوهرم همراه آنان نبود . از آنها جویا شدم . گفتند : او مرده است . گفتم : پس اموالش چه شد ؟ گفتند : چیزی از خود باقی نگذاشت . پرسیدم : آیا وصیتی کرد ؟ گفتند : آری ، او می دانست تو حامله ی ، گفت : فرزندم؛ چه دختر بود و چه پسر ، وی را « مات الدین » بنامید . من نیز او را مات الدین نام نهادم . داود پرسید : آیا آنان را می شناسی ؟ زن گفت : آری ، داود پرسید : زنده اند ؟ زن پاسخ داد : آری . داود فرمود : مرا نزد آنان ببر .
وقتی به خانه ایشان رسیدند ، داود آنان را از خانه هایشان بیرون آورد و میانشان چنین حکم کرد و خون و اموال مقتول را بر قاتلان ثابت گردانید و به آن زن گفت : او را « عاش الدین » بنام . فروع کافی ، ج ۷ کتاب الدیات ، ص ۳۷۱ و۳۷۲ ، ح ۸
از این نمونه ها دانسته شد که حکم داود علیه السلام :
اولاً : بر واقعیت استوار است .
ثانیاً : با کشف واقع ، جایی بری بیّنه و قسم باقی نمی ماند و موضوع آن ها از میان می رود .
ثالثاً : پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و امیر المؤمنین علیه السلام احیاناً چنین حکم می کردند .
رابعاً : این نوع قضاوت ، مربوط به احقاقِ حقّ الناس است .
چنانکه در اصول کافی ، از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود : دنیا به پایان نمی رسد تا مردی از ما خروج می کند که به حکومت داود حکم می کند و بیّنه مطالبه نمی کند و هرکس را به حقش می رساند . اصول کافی ، ج ۱ ، باب فی الائمه علیهم السلام انّهم اذا ظهر أمرهم حکموا بحکم داود ص ۳۹۷ ح ۲ و در داستانی که از کافی نقل کردیم ، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به شریح گفتند در چنین قضیه ی چنین حکم می کنی ؟
خامساً : این نوع حکومت ، منحصر به داود و سلیمان علیهما السلام نیست ، بلکه چنانکه در احادیث اهل بیت آمده ، آن حکم اللَّه و حکم محمد صلی الله علیه و آله وسلم نیز هست .
چنانکه در اصول کافی آمده است ، که در جواب « فَبِمَا تَحْکُمُونَ ؟ » امام علیه السلام فرمود : « بِحُکْمِ اللَّهِ وَ حُکْمِ آلِ دَاوُدَ وَ حُکْمِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله وسلم » . اصول کافی ، ج ۱ ، ص ۳۹۸ ، ح ۵
سادساً : این نوع قضاوت ، از تأییدات الهی برخوردار است؛ چنانکه در احادیثی از اهل بیت آمده است : « اگر امر بر ما مخفی بماند ، روح القدس آن را القاء می کند . » همان ، ح ۳ و ۴ و ۵
سابعاً : در قضاوت ، کشف واقع با راههی علمی و حیله هی مشروع ، نه تنها با قضاوت اسلامی منافات ندارد ، بلکه مورد تأیید تمام فقهی اسلامی؛ خواه شیعه و خواه سنی است؛ مثلاً هیچ فقیهی بری کشف جرائم اجتماعی ، با استفاده از انگشت نگاری یا آزمایش خون و . . . مخالف نیست ، هر چند این امور غالباً منجر به کشف واقع و اقرار مجرم می گردد .
جرائم سه دسته اند :
الف : جرائم فردی ، که معمولاً به احوال شخصی بازگشت می کند؛ مانند می گساری ، قمار ، اعمال منافی عفت و . . . کشف این نوع جرائم ، از نظر شرع مطلوب نیست ، بلکه قوانین قضایی اسلام ، به گونه ی تنظیم شده است که این جرائم کمتر کشف گردد ، و پیش گیری از این نوع جرائم ، به وسیله تعلیم و تقویت بنیه معنوی جامعه است و جبران آن به وسیله توبه و پشیمانی است . این جرائم شاکی خصوصی ندارد . اگر احیاناً این جرائم به وسیله بیّنه و یا اقرار ثابت گردید ، مجازات هی پیش بینی شده ، اجرا می گردد . این جرائم معمولاً مربوط به حق اللَّه است . حکم داود علیه السلام مربوط به این گونه جرائم نیست .
ب : قضاوت در جرائم حقوقی – که مربوط به مخاصمات است و داری شاکی خصوصی است – بری احقاق حق متخاصمین است و موضوع این مرافعات حق الناس است . در این نوع جرائم و دعاوی کشف واقع از اهمیّت ویژه ی برخوردار است .
ج : جرائم سیاسی – اجتماعی ، احیاناً شاکی خصوصی ندارد امّا بازگشت زیان آن به اجتماع است و مدعی این گونه جرائم ، دولت اسلامی است .
در این نوع جرائم نیز بری حفظ امنیّت اجتماعی ، کشف واقع مطلوب است . در این دو نوع جرم و دعوی ، در بسیاری از اوقات به ظاهر عمل می شود ، چون دست یابی به واقع ، دشوار ویابرخلاف مصلحت است .
این موارد ، مورد حکومت داودی است؛ یعنی حکم بر اساس واقع . باز هم این پرسش باقی است که : چرا پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به حکم داود عمل نمی کردند ؟ باید گفت :
اولاً : پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به حکم آل داود ، احیاناً عمل می کرد؛ چنانکه ابن حزم ، که جریان حکم داود را در المحلی آورده ، به مناسبت حکمی است که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نسبت به مجبوب کسی که آلت تناسلیش قطع شده است نموده بود .
ثانیاً : به واسطه اینکه در اطراف پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم منافقان فراوانی وجود داشتند و همانطور که از صحیح بخاری و مسلم و سایر صحاح و سنن و مسانید اهل سنّت گذشت ، که پیامبر نمی توانست برخی از کارها را بکند؛ زیرا بسیاری از مسلمانان جدیدالعهد به کفر و یا جاهلیت و سست ایمان بودند تاب و تحمّل قضاوت بر اساس واقع را نداشتند و مصلحت اقتضا نمی کرد که بسیاری از واقعیات آشکار شود؛ چنانکه وی منافقان را می شناخت و نام آنان را به حذیفه فرموده بود ، امّا واقعیّت را بری همگان آشکار نمی کرد .
امّا دوران ظهور حضرت مهدی علیه السلام ، همچون دوران داود و سلیمان ، به واسطه قدرت حکومت اسلامی ، بری منافقان ، دیگر جایگاه وجولانگاهی نخواهد بود و پرده از چهره آنان برداشته و سرکوب خواهند شد و تمام مجرمان سیاسی و حقوقی ، محکوم به احکام واقعی خواهند بود .
قضاء جدید و کتاب جدید
منافقان و مزدورانی چون باند نویسنده کتاب ، آنقدر حقایق را دگرگون جلوه می دهند و به تحریف احکام اسلام و معارف قرآن می پردازند که چون حضرت ولی عصر – عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف – بخواهد اسلام ناب محمدی را پیاده کند ، امر جدید ، کتاب جدید و قضاء جدید می نماید و آنان که با اسلام تحریف شده خو گرفته اند و آن را وسیله منافع مادّی قرار داده اند ، آن حضرت را تحمّل نکرده ، او را انکار می کنند .

پیشگویی امیرالمؤمنین از فتنه قرامطه
همانگونه که پیشتر یاد آور شدیم ، قرامطه در سال ۳۱۷ خانه کعبه را خراب کرده ، حجرالأسود را ربودند و در دیار خود ، از آن نگهداری می کردند و مدّتی هم در مسجد کوفه آن را نصب کردند . امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه ی این حقیقت را پیشگویی می کند . وی می فرماید :
« لا تَذْهَبُ الْأَیَّامُ حَتَّی یُنْصَبَ الْحَجَرُ الْأَسْوَدُ فِیهِ ( مسجد الکوفه ) » .
« طولی نمی کشد که حجرالأسود در آن ( مسجد کوفه ) نصب می گردد . »
نویسنده ، که از تاریخ اسلام و مکه معظمه بی خبر است ، در این رابطه با جملاتی ، رسوایی خود را به اوج می رساند . او با عنوان « خوشخبری بری عراقی ها » می گوید :
« ما گمان می کردیم که امام قائم مسجد الحرام را به حالت اصلی اش که در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بوده است باز خواهد گرداند ولی بعدها فهمیدم که خیر منظور از ( یرجعه الی اساسه ) این است که آن را خراب می کند و با زمین هموار می نماید ، چونکه قبله به سوی کوفه تغییر جهت خواهد داد ! »
سپاس خدی را که دشمنان ما را احمق قرار داد ! روشن است که جمله «ی رجعه الی اساسه » ، اساس به معنی پایه و ریشه است؛ زیرا همانگونه که گذشت ، دیوارهی کعبه اکنون بر پایه و اساسی نیست که حضرت ابراهیم بنا کرد ، و از منویات پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بود که « یرجعه الی اساسه » چنانکه از بخاری و مسلم نقل شد و « طولی نمی کشد که حجرالأسود در مسجد کوفه نصب خواهد شد » که پیشگویی امیرالمؤمنین علیه السلام است از جنایت قرامطه و ربطی به امام زمان و یا تخریب مسجدالحرام و کعبه و تغییر قبله ندارد . خداوند خواسته است که نویسنده و باند او ، با این اراجیف رسواتر شوند .
او در پایان به سنی بودن خود اعتراف می کند و می گوید :
« سرانجام دریافتم که قبیله ما در بست اهل سنّت بوده اند »
امّا این سخن از شخصی دروغگو و افسانه پرداز قابل قبول نیست؛ چه اینکه شخص افسانه ی هر چه می گوید ، می تواند افسانه ی باشد .

برچسب ها