مطالعات متفرقه (خارج از سیر مطالعاتی)

گفت و گو: سیره پیامبر اعظم (ص)

آدرس مقاله در پایگاه مجلات تخصصی نور: هفت آسمان » زمستان ۱۳۸۵ – شماره ۳۲ (از صفحه ۱۵ تا ۴۰)
گفت و گو: سیره پیامبر اعظم (ص) (۲۶ صفحه)
مصاحبه شونده : عاملی،سید جعفر مرتضی
هفت آسمان » زمستان ۱۳۸۵ – شماره ۳۲ (صفحه ۱۵)


هفت آسمان » زمستان ۱۳۸۵ – شماره ۳۲ (صفحه ۱۶)


هفت آسمان » زمستان ۱۳۸۵ – شماره ۳۲ (صفحه ۱۷)


‌ ‌‌‌گـفتگو‌: سیره پیامبر اعظم(ص) در گفتوگو با آیت الله سید جعفر مرتضی عاملی

علامه‌ سید‌ جـعفر‌ مـرتضی عـاملی، در سال ۱۳۶۴ق در جبل عامل در جنوب لبنان دیده به جهان گشود‌ و تحصیل علوم دینی خود را بسیار زودهـنگام آغاز کرد و در سال ۱۳۸۲ق جهت‌ ادامه تحصیل دینی به‌ نجف‌ اشرف رفت و مقدمات و بـخش زیادی از دروس سطح را در آنجا گـذراند و در سـال ۱۳۸۸ق به حوزه علمیه قم نقل مکان کرد و عمده تحقیقات خود را در طی ۲۵ سال اقامت‌ در همین شهر انجام داد و در همین دوره بود که همدم و هم بحث بزرگانی چون آیت الله احمدی میانجی(ره) و آیت الله سید مهدی روحـانی(ره) گردید و به مرور خانه و مدارس‌ تحت‌ نظر ایشان به ملجأ و پناه، و مرکز تعلیمات و تحقیقات دینی طلاب و فضلای لبنانی تبدیل گردید. ایشان در سال ۱۴۱۳ق به جبل عامل بازگشت و فعالیت های علمی و اجتماعی خـود را در آنـجا‌ ادامه‌ داد. عنایت ایشان به دفاع علمی از مبانی تشیع و نیز بعد سیاسی اسلام مشهود همگان است که به تألیف آثاری در این زمینه ها از جمله: الحیاه السیاسیه للامام‌ الرضا‌ انجامیده. اما مـهم تـرین دلمشغولی ایشان تألیف سیره پیامبر اکرم بوده که تازه ترین ویرایش آن در قالب ۳۶ جلد زیر چاپ است.

هفت آسمان » زمستان ۱۳۸۵ – شماره ۳۲ (صفحه ۱۸)


چرا به رغم آنکه در میان‌ ما‌ لقب‌ «اکرم» برای پیامبر(صلی الله‌ عـلیه‌ وآلهـ‌) اسلام به کار می رود، شما در سیره خود از لقب «اعظم» استفاده کرده اید؟

n الحمدلله رب العالمین و الصلوه و السلام علی سیدنا‌ و نبینا‌ محمد‌ و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین در حقیقت، در‌ نامگذاری‌ اثرم به الصـحیح مـن سـیره النبی الاعظم در پی ردکردن کسی یـا اشـکال گـرفتن به کسی نبوده ام. در‌ واقع‌، این‌ عظمت رسول الله بود که مرا به این نامگذاری ملزم‌ ساخت. در پی تخطئه کسی یا تصحیح اشتباهی نـبوده ام، بـلکه ایـن عظمت واقعی پیامبر است که ما‌ را‌ ناگزیر‌ از تـعظیم آن حـضرت می سازد. هر کس سیره آن حضرت‌ را‌ مورد تأمل قرار می دهد به این بزرگی و بزرگواری اذعان می کند.

آیـا اسـاساً مـیان «اکرم‌» و «اعظم‌» تفاوتی‌ وجود دارد؟

n به واقع، من میان این دو وصـف متحیّر بودم و نمی خواستم‌ از‌ هیچ‌ یک از آنها چشم پوشی کنم. الآن هم وقتی نام پیامبر را به کار‌ می‌ بـرم‌، بـاز هـم می مانم که کدام یک را به کار ببرم. بسته به حـس‌ و حـالی‌ که در آن قرار دارم، ممکن است این یا آن را ترجیح دهم‌. اما‌ حقیقت‌ پیامبر اکرم(ص) کاربرد هر دو وصف را بـه یـک انـدازه ایجاب می کند.

منابع‌ دینیِ‌ ما پیامبر اسلام را مِهترِ دیگر پیامبران دانـسته اسـت. آیـا این کاربرد لفظ‌ «اعظم‌» را‌ در مورد آن حضرت ایجاب نمی کند؟

n در این واقعیت هیچ تردیدی نیست کـه پیـامبر مـا‌ از‌ دیگر پیامبران بزرگ تر و برتر است; هم در آنچه انجام داده، هم‌ در‌ مسئولیت‌ هایی که بـر عـهده داشته، هم در دستاوردهایی که داشته است. به واسطه آن حضرت‌، همه‌ کوشش‌ های پیـامبران گـذشته بـه ثمر نشست و به واقعیتی ملموس و عینی تبدیل شد‌. همه‌ دستاوردهای پیامبران گذشته کاملا یـا تـقریباً از دست رفت و این پیامبر اسلام بود که آنها را‌ از‌ نو و با حیاتی نوین عـرضه کـرد و بـشر را به سمت آنها سوق‌ داد‌.

همچنین قرآن می فرماید که «انک لعلی‌ خلق‌ عظیم‌».

n این نـاظر بـه کمالات شخصی پیامبر است‌، اما‌ ما می گوییم که آن حضرت دستاوردهای بـزرگی در رسـالتش داشـته است. با‌ این‌ که دیگر پیامبران نیز رسالت‌ خود‌ را

هفت آسمان » زمستان ۱۳۸۵ – شماره ۳۲ (صفحه ۱۹)


انجام‌ دادند‌، اما‌ آن کوشش ها را آن حـضرت‌ بـه‌ نـتیجه رسانید و به واقعیت عینی و ملموس زندگی انسان ها تبدیل کرد.

تصویری‌ کـه‌ قـرآن از پیامبر اکرم ارائه می‌ کند چیست؟

n قرآن در میان‌ صفات‌ مختلف پیامبر، بر انسانیت و کمال‌ انسانی‌ آن حضرت تأکید دارد و ایـن کـه آن حضرت نمونه آفریده کامل و کامل ترین‌ آفریده‌ خداست. اگر قرآن می فـرماید‌: لقـد‌ جاءکم‌ رسول من انفسکم‌ عزیز‌ علیه مـا عـنتّم; یـعنی‌ هر‌ رنجی که انسان ها می کـشند، هـر چند ناچیز و در حد نوک سوزن هم‌ باشد‌، این بر پیامبر اکرم سنگین تـمام‌ مـی‌ شود. سختی‌ های‌ مردم‌ هـر چـند کم بـاشد‌ مـایه رنـج درونی پیامبر است و آن حضرت می خـواهد و مـی کوشد که آن رنج را‌ برطرف‌ سازد. این سرّ عظمت و کمال رسول‌ الله‌ در‌ قـرآن‌ اسـت‌ و همین بالاترین مرتبه‌ کمال‌ انسانی اسـت: حریص علیکم بالمؤمنین رؤوف رحـیم. انـسانی است که با انسانیت خـود، بـا همه کیان‌ انسانی‌ در‌ تعامل است. قرآن نمی گوید آن حضرت‌ قدرتمند‌ است‌ یا‌ بـسیار‌ مـی‌ داند یا ثروتمند است، بـلکه او انـسان کـاملی است که در احـساسات و عـواطفش به کمال رسیده اسـت. هـیچ کدام از زیبایی ها و برخورداری ها به عنوان اوصاف‌ و دارایی های پیامبر مطرح نشده اسـت.

در قـرآن هیچ گاه گفته نشده که پیـامبر اسـلام نفرینی کـرده بـاشد یـا عذابی را برای امتش خـواسته باشد، با این که آن حضرت‌ می‌ فرماید که هیچ پیامبری مانند من آزار ندیده است.

n نـفرین کـردن بحث دیگری است. نوح قوم خـود را نـفرین مـی کـند، زیـرا آنها «لم یلدوا الاّ فـاجراً او کـفاراً‌»; چون‌ «اگر بمانند، بندگانت را گمراه خواهند کرد». هرگز از ناراحتی شخصی اش سخن نمی گوید. نمی گوید کـه مـن در تـنگنا قرار گرفته‌ ام‌ و مثلا نمی توانم وجـود ایـنها‌ را‌ تـحمل کـنم. هـرچه هـست سخن از رسالت و از مصلحت بندگان خداست. هیچ پیامبری از روی غیظ نفرین نمی کند. اگر کسی تمایلات شخصی خود‌ را‌ ببیند، دیگر شایستگی پیامبری‌ را‌ نخواهد داشت.

فرق پیامبر ما با دیـگر پیامبران در این بود که آن حضرت به انسان در طول تاریخ تا روز قیامت می نگرد و اگر امید داشته باشد که ولو‌ یک‌ نفر در صلب آن کافر، اهل

هفت آسمان » زمستان ۱۳۸۵ – شماره ۳۲ (صفحه ۲۰)


توحید باشد، هر چند دیگر شرائط را نـداشته بـاشد زنده بودنش را ترجیح می دهد. نوح در قوم خود این آتیه را ندید، پس‌ آنها‌ را نفرین‌ کرد.

حتی صرف حضور پیامبر اکرم در میان مؤمنان مایه رفع عذاب الهی بوده است: «و مـا کـان‌ الله لیعذبهم و انت فیهم».

n این در مورد همه پیامبران صادق است‌. تا‌ زمانی‌ که پیامبری هست عذاب نازل نمی شود. تا حضرت یونس در میان قـومش بـود، عذاب بر آنها ‌‌نازل‌ نـشد. بـعدها مردم توبه کردند و عذاب از آنها برداشته شد و البته این اشکالی‌ را‌ متوجه‌ حضرت یونس نمی کند که آنها را نفرین کرد، چون او مکلف بود که بـر‌ اسـاس ظاهر عمل کند.

بـرخی از نـویسندگان مسیحی می گویند که در قرآن‌ کریم، حضرت عیسی مقام‌ و منزلتی‌ بالاتر از پیامبر اسلام دارد: «و کلمته القاها الی مریم و روح منه»[۱] «و کان من المقربین»; نظر شما در این خصوص چیست؟

n مسیحیان همواره در پی آن هستند که حضرت عـیسی را از ویـژگی‌ و مؤلفه ای الهی برخوردار کنند و در متون دینی مسلمانان همیشه در جستوجوی یافتن شاهدی بر این خواست خود هستند، مثلا به برخی از احادیث نقل شده ـ هر چند غیرصحیح ـ تمسک می‌ کنند‌; مثل «کـل ابـن آدم یطعن الشـیطان فی خاصرته ما خلا عیسی بن مریم» و می گویند این طعن شامل پیامبر اسلام هم می شـود. می گویند شیطان در هنگام ولادت پیامبران‌ به‌ آنها آسیب می رساند، بـه جـز حـضرت عیسی که تولدش الهی بوده است. این اشتباه روشنی است. این احادیث صحت ندارد و چه بسا بـرخی ‌ ‌مـسیحیانِ به ظاهر مسلمان شده‌ اینها‌ را در میراث مسلمانان وارد کردند و برخی از مسلمانان غافل هم بـه آنـها اعـتماد کردند.

اما در قرآن، تعبیر «روح» در مورد برخی فرشتگان هم به کار رفته است‌. تعبیر‌ «روح‌ مـنه» یعنی روحی که به‌ خدا‌ انتساب‌ دارد. روح به آن معنایی که در انسان وجود دارد که مـورد نظر نیست و اصلا در مـورد خـدا معنا ندارد; «روح‌ منه‌» یعنی‌ روح منسوب به خدا، مثل آن که گفته‌ می‌ شود: «بیت الله». اگر در مورد فرزندمان می گوییم: «روحی التی بین

هفت آسمان » زمستان ۱۳۸۵ – شماره ۳۲ (صفحه ۲۱)


جنبیّ»، به این معنا نیست که او‌ واقعاً‌ روحی‌ اسـت که در کالبد من وجود دارد، بلکه یعنی به‌ من انتساب ویژه دارد، یعنی محبت خاصی به او دارم، یعنی روحی است که خدا خودش مستقیماً عهده‌ دار‌ تحققش‌ در رحم حضرت مریم شده است وگرنه مگر خـدا روح دارد؟ اضـافه‌ این‌ روح به خدا، یعنی خداوند مستقیماً و بدون واسطه عامل انسانی، او را آفریده است. او در‌ صلب‌ پدران‌ نبوده است.

می گویند چرا چنین تعبیراتی در مورد پیامبراسلام به کار‌ نرفته‌ است؟

n این‌ به ماهیت آفـرینش مـسیح برمی گردد. خداوند، آفرینش آن حضرت را بیواسطه صورت داده‌ است‌. خداوند‌ می خواهد نسبت های ناروا را از حضرت مریم نفی کند و نبودِ پدر را‌ در‌ مورد حضرت عیسی تبیین کند; پس آن حضرت را به خودش نـسبت مـی‌ دهد‌ و می‌ فرماید که آفرینش مسیح مثل آفرینش آدم بوده که خداوند مستقیماً و بدون آنکه پدری‌ در‌ کار باشد، او را به وجود آورده است.

برمی گردیم به اصل بحث‌; شما‌ فرمودید‌ برجستگی اصـلی پیـامبر اسـلام را باید در همان بعد انسانی و مـعنوی آن حـضرت جـستوجو کرد‌; این‌ دقیقاً همان خصیصه ای است که امروزه مورد طعن و هجوم قرار گرفته‌ است‌.

n باید‌ اضافه کنم که همه متدینان، بـلکه هـمه انـسان ها مایلند که شخصیت مورد علاقه خود‌ را‌ دارایـ‌ ویـژگی های خارق العاده ای بدانند; مثلا بگویند که از هوش و نبوغ‌ ویژه‌ ای برخوردار بوده است. در اقوام و ادیان گذشته، گاهی برخی پادشـاهان یـا عـالمان خود را تقدیس‌ می‌ کردند و تا مرتبه الهی بالا می بـردند. اینان از منظر و با مقیاس‌ خود‌ به پیامبران می نگرند; یا در پی‌ تقدیس‌ آنها‌ هستند، یا در پی آدم های بزرگ‌ بـه‌ مـعنای زمـینی و مادی آن هستند، حال آن که عظمت پیامبران در همان کمال‌ انسانی‌ آنها نـهفته اسـت.

در قرآن‌ در‌ مورد پیامبران‌ تعابیری‌ چون‌ «زاده بسطه فی العلم و الجسم» را‌ نیز‌ به کار برده است.

n اینها صـفات مـورد نـیاز برای فرماندهی و سلطنت است‌ و این‌ تعابیر هم در همین

هفت آسمان » زمستان ۱۳۸۵ – شماره ۳۲ (صفحه ۲۲)


سیاق به‌ کار رفـته اسـت. تـازه‌ از‌ تعبیر «زاده بسطه فی العلم‌ و الجسم‌» استفاده کرده و نفرموده «زاده قوه»; یعنی در علم و جسم تعادل و تـوازن دارد، یـعنی‌ قـدرت‌ او با آن رسالتی که‌ بر‌ عهده‌ دارد متناسب است‌.

امتیاز‌ اصلی رسالت پیامبر اکرم‌ چیست؟

n قرآن‌ مـی فـرماید: «و شرع لکم من الدین ما وصّی به نوحاً…» یعنی دین الهی یکی‌ اسـت‌، یـعنی هـمه شریعت ها یکی بوده‌ است‌. آنچه پیامبر‌ اسلام‌ آورد‌، دین کاملی بود. ادیان‌ دیگر پیـامبران هـم کامل بود. اما انسان ها تفاوت می کنند و مقتضیات آنها با همدیگر‌ فـرق‌ مـی کـند. باید دید چه چیزی‌ برای‌ آنها‌ مناسب‌ است‌. سطح زندگی، نوع‌ مناسبات‌ و معیارهای دیگری از ایـن قـبیل تعیین کننده است. جامعه انسانی در معرض تحولات بسیاری است، اما‌ دین‌ یـکی‌ اسـت. ایـن تحولات به معنای اختلاف ماهویِ‌ ادیان‌ و این‌ که‌ مثلا‌ دین‌ پیامبر ما خصوصیتی داشته کـه دیـگر ادیـان نداشته نیست. نیازهای جدید و مسائل مستحدث، احکام تازه و سطح خاصی از بیان را مـی طـلبد، اما ماهیت ادیان یکی است‌. مثلا همه احکام مورد نیاز جامعه زمان نوح در تعلیمات آن حضرت مـطرح شـده بود. برخی از احکام هم مثل ارث همیشه مورد نیاز بوده و در همه ادیان مـطرح بـوده‌ است‌.

هفت آسمان » زمستان ۱۳۸۵ – شماره ۳۲ (صفحه ۲۳)


اسلام و قرآن نسبت به دیگر ادیـان و کـتاب هـای آسمان مهیمن است، چون بیان آن واضح تـر و هـمه جانبه تر است. نیاز انسان ها در آن زمان شمولیت بیشتری داشته‌ است‌. بشر امـروز مـی خواهد توسعه بیشتری داشته بـاشد و بـاید دینی در کـار بـاشد کـه این بسط و توسعه را در نظر داشته بـاشد. هـمه‌ ادیان‌ این گونه بوده اند. هیچ‌ دینی‌ در زمان خود ناقص نبوده اسـت. انـسان های زمان پیامبر اسلام و نسل هـای آنها فراگیری و دقت بـیشتری را مـی طلبیدند و می خواستند. اختلاف هـا‌ عـمدتاً‌ در نحوه بیان است‌.

طبعاً‌ از آنجا که دین اسلام از جامعیت، شمول و دقت بیشتری بـرخوردار اسـت، پیامبری که حامل این رسـالت بـا ایـن معانی و ابعاد اسـت مـأموریتش بزرگ تر و مهم تـر و سـخت تر از‌ مأموریت‌ پیامبران گذشته است و حتماً مقامی والاتر دارد.

این نقل که «برادرم موسی چـشم راسـتش نابینا بود و برادرم عیسی چشم چـپش نـابینا بود و مـن هـر دو چـشمم بیناست» آیا اشاره بـه‌ آن‌ ندارد که‌ شریعت موسی به بُعدی پرداخته بود و شریعت عیسی به بعد دیگری و دیـن پیـامبر ما جامع و همه جانبه‌ است؟

n این بـا گـفته مـن نـاسازگار نـیست. بالاخره زمان مـوسی سـطحی از‌ دین‌ و بیانی‌ را می طلبید و زمان عیسی سطح و بیانی دیگر را. در زمان پیامبر اسلام نیازهای بزرگ تر و گـسترده ‌‌تـری‌ در کـار بوده است; شاید این روایت نشان دهـنده سـطح نـیازهای زمـان آنـهاست‌.

مـی‌ گویند‌ در یهودیت، قانون و شریعت وجه غالب است و در مسیحیت، عرفان و طریقت غلبه دارد، اما در‌ اسلام هم شریعت هست هم طریقت.

n پیروان همه ادیان به همه اینها مکلف‌ بوده انـد، اما نوع‌ و سطح‌ نیازهای آنها با همدیگر متفاوت بوده که طبعاً سطح خاصی از ادبیات را می طلبیده است. هیچ شریعتی منسوخ نشده است. تنها می توان گفت که برخی از احکامِ شـرایع پیـشین‌ نسخ شده است، به این معنا که اَمَد(مدت زمانی) زمانی آنها فرا رسیده و دیگر اعتباری ندارند.

هفت آسمان » زمستان ۱۳۸۵ – شماره ۳۲ (صفحه ۲۴)


به این ترتیب اگر در جایی حکمی مبیّن نداشته باشیم، آیا می تـوانیم احـکام‌ شرایع‌ پیشین را استصحاب کنیم؟

n این پرسش را باید از فقها پرسید.

بالاخره فرق اساسی بین امت اسلام و امم پیشین که مسلمانان را شایسته دین کامل ساخته چـه بـوده است؟

n به عنوان مثال‌ توجه‌ کـنید کـه امروزه ما همه تجربیات و تحقیقات مسلمانان را از صدر اسلام تاکنون در اختیار داریم و دانسته های آنها را به دانش خود می افزاییم و تمدن خود را بارورتر‌ می‌ کـنیم و هـمه کوشش های آنها را بـه خـدمت می گیریم. همین طور جامعه زمان پیامبر اسلام نیز در حدّ خودش ما حصل همه کوشش های پیشینیان را در اختیار‌ داشت‌ و به‌ سطح بالاتری از معرفت و ظرفیت‌ رسیده‌ بود‌ و دینی را و بیانی را با مـفاهیمی فـراگیرتر و دقیق تر می طلبید. دریافته بود که شرایعی در کار است، مفاهیم و ارزش هایی‌ الهی‌ وجود‌ دارد و… جای آن بود که پیامبری بیاید و دین‌ را‌ با همه حقایق و دقایق آن عرضه کند و قوانینی دقیق تر و جـهان شـمول تر و مـناسب برای همه زمان ها مطرح‌ کند‌. انسان‌ ها به حدی رسیده اند که همه آن حقایق را‌ دریافت کـنند، بفهمند، با آنها تعامل بهتری داشته باشند و آنها را به کار بـگیرند; هـرچند ایـن واقعیت به‌ صورت‌ تدریجی‌ شکل گرفته است، اما به هر حال این قابلیت وجود داشته‌ و دارد‌ که ولو بـه ‌ ‌تـدریج به حقایق و دقایق دین راه یابند.

آیا از آیه شریفه «کنتم خیر‌ امه‌ اخرجت‌ للنـاس تـأمرون بـالمعروف و تنهون عن المنکر…» بر نمی آید که مسلمانان امت‌ برترند؟

n این‌ آیه‌ مفید شرطیت و تعلیق اسـت; یعنی امت برتر خواهید بود، اگر امر به معروف و نهی‌ از‌ منکر‌ بکنید و… از امـیرالمؤمنین(ع) در مورد بنی امیه نـقل شـده است که اینها بدتر از‌ مردم‌ دوره جاهلیت اند; زیرا حق را می شناسند و به آن عمل نمی کنند‌، حال‌ آنکه‌ مردم عهد جاهلیت چون حق را نمی شناختند با آن در ستیز بودند. پس‌، از‌ این آیه بـرتری فعلی و مطلق به دست نمی آید. در مورد بنی اسرائیل‌ هم‌ آمده‌ است که خداوند آنها را به واسطه پیامبران و دیگر نعمت ها برتری داد، اما آنها‌ قدر‌ ندانستند و از حق روی

هفت آسمان » زمستان ۱۳۸۵ – شماره ۳۲ (صفحه ۲۵)


گرداندند. ما بهترین مـردم هـستیم یا خواهیم بود‌، چون‌ امر‌ به معروف می کنیم یا خواهیم کرد و اگر به این وظایف عمل نکنیم، این فضیلت‌ و مزیت‌ را‌ هم نخواهیم داشت.

برخی می گویند که تفاوت اسـاسی مـسلمانان با دیگر‌ امم‌ سابق در این بوده که امت اسلامی این شایستگی و کفایت را داشت که میراث پیامبر خود‌ را‌ حفظ کند. امم پیشین این کفایت یا این قدرت و امکان را نداشتند‌ کـه‌ مـیراث پیامبرانشان را حفظ کنند. مسلمانان حداقل‌، این‌ توانایی‌ را داشتند که قرآن را حفظ کنند‌، پس‌ این امکان فراهم شد تا از آخرین رسالت برخوردار شوند.

n حتی همین قرآن‌ را‌ مسلمانان، به تعبیر روایـات مـا‌ «اقـاموا‌ حروفه و اضاعوا‌ حدوده‌»! این‌ مـطلب بـه طـور جزئی قابل قبول‌ است‌، اما با این توضیح که وقتی در طول تاریخ، مردم اجمالا با‌ شرائع‌، با احکام الهی و ارزش های آسـمانی‌ آشـنا شـدند این توانایی‌ را‌ یافتند که تعامل بهتری با‌ دیـن‌ و دیـانت داشته باشند و قابلیت حفظ امانت قرآن و تحمل مسئولیت دین را پیدا کنند‌. دیگر‌، مثل امم پیشین با ادیان‌ الهی‌ غـریبه‌ و نـاآشنا نـبودند و می‌ توانستند‌ با حقایق گسترده تر‌ و عمیق‌ تر تعامل بـهتری داشته باشند. حال، اگر عمل کردند که چه خوب و اگر نکردند‌ مثل‌ بنی اسرائیل خواهند بود.

از تعبیر‌ «هـدیً‌ للمـتقین» هـم‌ همین‌ بر‌ می آید; یعنی کسانی‌ که تقواپیشه اند، از این هـدایت و امـتیاز برخوردار می شوند وگرنه مشمول آن نخواهند بود‌ و امتیازی‌ هم نخواهند داشت.

n بله

به طور‌ کلی‌ پیـامبر‌ اکـرم‌ و دیـن‌ اسلام چه نقش‌ و تأثیری‌ در تمدن بشری داشته است؟

n همانطور که امیرالمؤمنین فرموده انـد پیـامبران دفـینه های عقول را آشکار و فعال‌ می‌ کنند‌. تأثیر ادیان در تمدن ها در تحرک‌ بخشیدن‌ به‌ عـقول‌ اسـت‌. زمـانی‌ که دین اسلام حاکمیت پیدا می کند و ثبات و امنیت پیدا می شود و ظلم و فـساد کـاهش می یابد، طبعاً

هفت آسمان » زمستان ۱۳۸۵ – شماره ۳۲ (صفحه ۲۶)


مجال برای رشد عقول و ایجاد تمدن فراهم می شود‌. ادیـان انـسان هـا را به عقل و ارزش ها فرامی خوانند و این خود زمینه ساز تمدن می شود.

این در مـورد کـلیت ادیان است. در مورد تأثیر خصوص اسلام چه می‌ فرمایید؟

جاهلیت‌ نقشی جز تخریب و افـساد نـداشت. بـا ظهور اسلام، صلاح و سداد جانشین فساد گشت و طبعاً امکان شکل گیری تمدن فراهم آمد. آنـگاه کـه اسلام آمد و برای معانی و مفاهیم متعالی ارزش‌ قائل‌ شد و آنها را صاحب نـقش و تـأثیر در جـامعه ساخت، طبعاً جامعه راه رشد و توسعه را پیدا کرد. بعد از اسلام هر خیر و مطلوبی‌ که‌ مسلمانان بـدان نـائل آمـده اند‌، قطعاً‌ ناشی از اسلام بوده است. اگر جاهلیت به همان حال خـود بـاقی می ماند، ما امروزه چه وضعی داشتیم؟ اسلام به همان اندازه که مبنای‌ عمل‌ قرار گرفت مـنشأ شـکل‌ گیری‌ تمدن اسلامی گشت و این گونه به کلیت تمدن بشری خدمت کـرد.

طـبعاً دینی که سلامتش حفظ شده و کامل تـر اسـت در آفـرینشِ تمدن هم اثرگذارتر خواهد بود. هر آنـچه در‌ ایـجاد‌ تمدن نقش دارد در اسلام تعبیه شده است. جاهلیت نقشی جز تخریب و تضعیف مبانی تـمدن نـداشته است. اسلام هر آنچه را کـه مـانع شکل گـیری تـمدن بـود از بین برد‌ و خود‌ زمینه های‌ تـحقق تـمدن را فراهم کرد. هر خیر و فایده ای که بشر دیده است به خاطر احـیای ارزشـ‌ هاست و این خدمتی است که اسـلام کرده است. اگر اسـلام نـبود‌، هیچ‌ کدام‌ از عوامل تمدن سـاز هـم نبودند و اساساً زمینه ای برای شکل گیری هیچ کدام از تمدن های ‌‌بشریِ‌ متأخر بـاقی نـمی ماند. به اندازه ای که مـردم نـسبت بـه تعلیمات اسلام‌ واکـنش‌ مـثبت‌ نشان دادند به هـمان انـدازه در ساخت تمدن و جهت دهی به آن توفیق یافتند.

همه‌ جوامع دینی پس از انبیای خود به جـاهلیت پیـشین برگشتند. این، هم در‌ مورد قوم حـضرت مـوسی‌ و هم‌ در مـورد قـوم حـضرت عیسی صادق است. امـا این اتفاق در جامعه اسلامی پس از وفات پیامبر اسلام رخ نداد.

n رمز و راز این موفقیت در این است که مـردم بـه دلیل‌ تأثیرات ادیان گذشته و رشد

هفت آسمان » زمستان ۱۳۸۵ – شماره ۳۲ (صفحه ۲۷)


بـیشتری کـه یـافته بـودند، نـسبت به تعلیمات پیـامبر اسـلام واکنش بهتری نشان دادند. پیروان دیگر ادیان، حتی بعد از اسلام با تعلیمات دینیِ خود و حتی عـالمان خـود‌ بـرخوردهای‌ سلبی داشتند. اینان تلاش های پیامبرانشان را نـاکام سـاختند.

بـرخی بـرآنند کـه اسـاساً رابطه ای میان دین و تمدن نیست و اصولا ادیان، تمدن آفرین نبوده اند. همین تمدن غربی زمانی شکل‌ گرفت‌ که غربی ها از دین روی گرداندند.

n زمانی که هیچ ارزشی و هـیچ معرفتی در کار نیست، چگونه می تواند تمدنی شکل بگیرد؟ اگر ادیان نبودند این ارزش ها و معارف چگونه‌ مطرح‌ می شد و باقی می ماند؟ نظم و نظام اجتماعی هم در پرتو ادیان شکل گرفته است. قـوانین حـاکم بر جوامع را ادیان تعیین می کردند. بدون اینها چگونه می توان تمدنی‌ داشت؟ غربی‌ ها‌ هم دین خود را کنار‌ نگذاشتند‌، بلکه‌ آنچه را که به نام مسیحیت رواج یافته بود کنار گـذاشتند. آیـینی که با علم و عالم، آن برخوردهای ظالمانه را داشته‌، نمی‌ توانسته‌ تمدن بیافریند. در تمدن غربی آنچه جزء ارزش‌ ها‌ و مؤلفه های مثبت تلقی می شـود، هـمان چیزهایی است که در ادیان مـورد تـأکید قرار گرفته است.

هفت آسمان » زمستان ۱۳۸۵ – شماره ۳۲ (صفحه ۲۸)


در مورد‌ امت‌ اسلام‌ هم گفته شده است که تا زمانی که فقط نقل‌ نصوص دینی و تفسیر قرآن و حدیث، در کار بود تـمدن بـه وجود نیامد. آنگاه کـه مـسلمانان در پی عقل‌ و فلسفه‌ رفتند‌ و از تعلیمات و علوم دینی فاصله گرفتند، تمدن اسلامی پا گرفت و وقتی‌ عقل‌ گرایی در قالب اعتزال یا فلسفه افول کرد، تمدن اسلامی هم رو به افول گذاشت.

n تعبد‌ نسبت‌ به‌ فـرمان هـای الاهی عین عقل و خرد است. بین دین و عقل هیچ ستیز‌ و ناسازگاری‌ ای‌ وجود ندارد. تعالیم دین در مورد نحوه زندگی کردن و نحوه تعامل با دیگران و از‌ این‌ قبیل‌ همه در مسیر دریافت هـا و خـواست های عـقل است. علاوه بر این، دین بارها‌ به‌ تعقل و تأمل فراخوانده است. عبادت نیز به آدمی سکینه و آرامـش لازم را می‌ دهد‌ و زندگی‌ را طیب و طاهر می کند. همه اینها عقل و عـلم را شـکوفا مـی کند. تا‌ آرامش‌ و سلامت نباشد عقل نمی تواند به کار بیفتد و محصول دهد. سر و سامان یافتن‌ جـوامع‌ ‌ ‌و مـناسبات‌ اجتماعی در پرتو تعالیم و احکام دینی بوده است. در فضای به دور از تنش در‌ روابط‌ و مناسبات اجـتماعی اسـت کـه عقل مجال نقش آفرینی می یابد.

اگر این‌ چنین‌ است‌ پس چرا بارها فیلسوفان مورد طـرد پیروان و عالمان ادیان قرار گرفته اند؟

n آیا این فیلسوفان بوده‌ اند‌ که‌ ارزش ها را بـه جوامع پیشکش کرده انـد یـا این ادیان بودند‌ که‌ جامعه را با ارزش ها آشنا کردند؟! ارزش ها را دین آورده و عقل هم آنها را تأیید‌ کرده‌ است. هم چنین باید روشن شود که فیلسوفان را متدینان طرد کرده‌ اند‌ یا کژاندیشان و بدخواهانی در کـسوت دین؟ گذشته از‌ این‌، مگر‌ فیلسوفان نماد و نماینده انحصاری تعقل هستند؟ ممکن است‌ عقل‌ یک شخص به نتایجی برسد که با شریعت و تشرع نسازد. این به معنای‌ ناسازگاری‌ عقل در کلیت آن با‌ دین‌ نیست. دیـن‌، عـقل‌ صحیح‌ و عقل فطری موجود در عموم انسان‌ ها‌ را تأیید می کند، اگر فرد شیادی پیدا شد و گفت خدا موجود‌ نیست‌ و فلسفه مرا به اینجا رسانده است‌، آیا ما این سخن‌ را‌ از او مـی پذیـریم. آیا‌ باید‌ هر آنچه را فیلسوفان گفتند بپذیریم؟ برخی آراء سلامت جامعه را هم مورد تهدید‌ قرار‌ می دهد. عقل احکام صریحی‌ دارد‌، مثل‌ علیت، عدم امکان‌ تناسخ‌ و از این قبیل که‌ کاملا‌ مورد تـأیید دیـن هم است. گاهی عقل در حوزه هایی وارد می شود و نظر‌ می‌ دهد که

هفت آسمان » زمستان ۱۳۸۵ – شماره ۳۲ (صفحه ۲۹)


شایستگی و قابلیت درک آنها‌ و نظردادن‌ در مورد‌ آنها‌ را‌ ندارد. آیا باید عقل‌ بشری آنقدر تقدیس شود که در جایگاه خـدا و تـشریع کـننده قرار بگیرد؟

به مناسبات اسلام و دیـگر‌ ادیـان‌ بـپردازیم; برخی بر آنند که آنچه‌ در‌ قرآن‌ در‌ خصوص‌ دیگر ادیان گفته‌ شده‌ ناظر به پیروان آن ادیان در آن زمان و در آن منطقه است و شمول و عمومیتی نـدارد، مـثلا‌ تـثلیثی‌ که‌ قرآن می گوید، مورد نظر گروه انـدکی‌ از‌ مـسیحیان‌ جزیره‌ العرب‌ بوده‌ و با تثلیث رایج در میان مسیحیان از گذشته تاکنون تفاوت دارد; نظر شما در این خصوص چیست؟

n آنچه ما می دانـیم ایـن اسـت که مسیحیان فرقه های مختلفی‌ داشته اند و دارند، با ایـن همه، آنچه مسیحیان زمان ما در خصوص تفکر دینی خود می گویند با آنچه قرآن می گوید و رد می کـند یـکی اسـت. البته به نظر‌ اینان‌ اموری چون تثلیث از مسائلی نیست که مـا بـتوانیم در باب آنها تفکر کنیم. پاپ از طرف ما در آنها تفکر می کند و تفسیر خود را ارائه می دهد‌ و ما‌ هـم بـاید بـپذیریم. معمولا اینان از بحث گریزانند و امور را به غیب حواله می دهند و می گـویند ایـنها از اسـرار الهی است و با‌ عقل‌ نمی توان به آنها رسید‌. اینان‌ تثلیث را منکر نمی شـوند و نـمی گـویند که قرآن در مورد تثلیث آنان سخنی ناصواب گفته است; فقط تثلیث خود را عین تـوحید مـی‌ دانند‌ و فهم آن را از‌ اسرار‌ می دانند.

نقدهای مهمی که مستشرقان بر اسلام و پیامبر اسـلام وارد کـرده انـد کدام است؟

n مهم ترین نقدها یکی همین جنگ و خشونتی است که به اسلام و پیامبر اکـرم نـسبت داده اند‌ و پاپ‌ بندیکت شانزدهم نیز آن را اخیراً تکرار کرد. همین طور نسبت هایی چون نـابغه بـودن، سـیاستمداربودن و از این قبیل را بر پیامبر وارد کرده اند تا جنبه الهی و پیامبری حضرت‌ را‌ مورد انکار‌ قرار دهـند. مـی گویند پیامبر اسلام کارهای بزرگی کرده، اما همه را در سایه شمشیر و جنگ صـورت‌ داده، پس اسـلام دیـن شمشیر است. ما به اینان می گوییم‌ که‌ شما‌ حتی یک مثال ارائه کنید که ثـابت کـند پیـامبر ما ابتدا به جنگ کرده است. همه جنگ ‌‌های‌ پیامبر دفاعی بـوده اسـت. همواره مخالفان و دشمنان با تعرض به مسلمانان

هفت آسمان » زمستان ۱۳۸۵ – شماره ۳۲ (صفحه ۳۰)


جنگ و دفاع‌ را‌ بر‌ آنان تحمیل کرده اند. در جنگ بـدر پیـامبر به مسلمانان فرمودند که «حقی را که‌ خدا برای شما قرار داده است بـجویید». در جـنگ بدر شاید توهم عمومی‌ این بود کـه پیـامبر‌ بـه‌ قصد نبرد و برای گرفتن کاروان قریش حـرکت کـرده، اما این سخن پیامبر نشان می دهد که جنگ برای استیفای حقوق و امـوال غـصب شده مسلمانان در مکه بوده اسـت. نـبرد با مـشرکان‌ عـموماً بـه خاطر مانع تراشی آنان بر سـر ایـمان آوردن مردم بوده است. منتقدان باید پاسخ دهند که مشرکان به چه حـق و مـجوزی مانع اسلام آوردن مردم، و متعرض تازه مـسلمانان می‌ شدند؟ همه‌ جنگ هـای پیـامبر جنگ های آزادی خواهانه و آزادی بخش بـوده اسـت، یعنی برای رفع موانع در برابر آزادی عقیده.

یعنی همه جنگ های پیامبر دفاعی بـوده است؟

n اولا در هـمه این‌ جنگ‌ ها زمینه سـازی و هـجوم ابـتدایی را مشرکان و دشمنان اسـلام انـجام داده اند. معارضان اسلام هـمواره در حـال جنگ و ستیز با مسلمانان بوده اند، جنگی دائمی و بیوقفه. با شروع و رسمیت‌ دعوت‌ پیـامبر، هـمه مشرکان بر ضد پیامبر اعلان جـنگ کـردند. پیامبر فـقط آنـان را بـه سوی خدا دعوت مـی کرد و هرگز از جنگ سخن نمی گفت، اما آنان در همه‌ نواحی‌ شبه‌ جزیره پیامبر را به عـنوان‌ دشـمن‌ معرفی‌ می کردند که باید بـا او جـنگید و او را از مـیان بـرداشت. هـمین الآن اگر کسی بـرای جـنگ با من زمینه‌ سازی‌ کند‌ و با این و آن هم پیمان شود تا مرا‌ از‌ میان بردارد و کمک هـای مـالی بـرای دشمنان من بفرستد، هر مبارزه ای که مـن عـلیه وی انـجام دهـم، دفـاع‌ مـشروع‌ تلقی‌ می شود. شما نمی توانید در جنگ های پیامبر نبردی‌ را نشان دهید که گام اول را دشمنان برنداشته اند; ثانیاً شرک اساساً نبرد با خداست و مشرک طبعاً‌ نمی‌ تـواند‌ اسلام و دعوت به توحید را بپذیرد و با آن کنار بیاید و همواره‌ در‌ پی جنگ با دعوت توحید است.

قرآن می فرماید «و قاتلوا الذین لایؤمنون بالله… و لایدینون دین الحق‌».

n این‌ به‌ طور مطلق نیست. هـرگز ایـن آیه بدان معنا نیست که با هر‌ که‌ مشرک‌ بود بجنگید، بلکه با توجه به شأن نزول آن، ناظر به کسانی است که‌ اعلان‌ جنگ‌ کرده اند، زیرا مشرکان از هـمان ابـتدای دعوت رسماً و عملا و علناً جنگی تمام عیار‌ را‌ علیه پیامبر

هفت آسمان » زمستان ۱۳۸۵ – شماره ۳۲ (صفحه ۳۱)


اسلام و گروندگان به آن حضرت اعلام و آغاز کردند.

آیا الآن اگر‌ امام‌ معصوم‌ ظاهر و حاضر شـود مـی تواند به جنگ ابتدایی فـرمان دهد؟ آیـا به خاطر آنکه مشرکان‌ را‌ به توحید رهنمون شود می تواند جنگی را آغاز کند؟

n این مربوط به امام‌ معصوم‌ می‌ شود. من که نمی توانم وظـیفه امـام معصوم را تعیین یا کـشف کـنم.

یعنی ما‌ نمی‌ توانیم در این خصوص بحث نظری داشته باشیم؟

n بله، ولی آنچه مسئله اصلی‌ ماست‌ این‌ است که: آیا ما می توانیم جنگی را علیه شرک و مشرکان، بدون هیچ نوع حمله‌ و تـهدیدی‌ از‌ سـوی آنان آغاز کنیم؟ در خصوص معصومان ما هیچ سند و شاهدی نداریم که‌ ایشان‌ چنین جنگی را صورت داده و آغاز کرده باشند. اما پس از این، امام معصوم این کار‌ را‌ خواهد کرد یا نه، این را من نـمی دانـم و مربوط بـه شخص‌ امام‌ است. بنا به ظواهر، ما دلیلی نداریم‌. اما‌ امام‌ معصوم می تواند بر اساس تـأویل عمل‌ کند‌.

شما ببینید امیرمؤمنان حضرت علی(ع) چرا در دوران حکومت خود هـیچ جـنگی را‌ عـلیه‌ مشرکان سامان نداد و فرماندهی نکرد؟ چه‌ بسا‌ آن حضرت‌، فتوحات‌ زمان‌ خلفا را هم به نفع اسلام‌ نمی‌ دانست. مـی ‌ ‌خـواست نامسلمانان به آیین اسلام در آیند، اما نه از‌ راه‌ جنگ. حضرت نمی خواست اسـلام را‌ بـر مـشرکان تحمیل کند‌. ما‌ دلیلی هم نداریم که حسنین‌(ع) در‌ فتوحات شرکت کرده اند. ما هیچ دلیـلی نداریم که امام معصوم علیه مشرکان‌ هجومی‌ ابتدایی را ترتیب داده باشد‌. اما‌ در‌ این خـصوص که‌ بعد‌ از این، امـام مـعصوم‌ در‌ زمان حضورش چنین نبردی را انجام خواهد داد یا نه، من چیزی نمی دانم‌.

مگر‌ قرآن کریم مغلوب شدن ایرانی ها‌ و غالب‌ آمدن رومی‌ ها‌ را‌ پیش بینی نکرد؟ آیا این‌ دلیلی بر تأیید آن نیست؟

n ایـن ماجرایی است بین ایرانیان و رومیان و ارتباطی به مسلمانان ندارد. این‌ خبری‌ است از واقعیتی که بعدها رخ‌ خواهد‌ داد‌ و در‌ زمان‌ پیامبر اکرم رخ‌ داد‌. زمانی که رومی ها

هفت آسمان » زمستان ۱۳۸۵ – شماره ۳۲ (صفحه ۳۲)


از بلاد فُرْس به حلب برگشتند، در آن وقـت پیـامبر اکرم سپاهی‌ را‌ متوجه‌ آنها ساخت. رویارویی سپاه زید بن حارثه‌ و رومیان‌ بعد‌ از‌ غالب‌ آمدن‌ رومیان صورت گرفت و هرگز این آیه اشاره ای به مغلوب شدن ایرانی ها در زمان خلیفه دوم ندارد.

بـله، مـا هیچ دلیلی حاکی از تأیید فتوحات از‌ سوی امام علی (علیه السلام)نداریم، اما سخنی از آن حضرت در ردّ فتوحات نیز نداریم.

n نامه امام علی به امام حسن را مورد تأمل دقیق قرار دهید. در آنـ‌ شـواهدی‌ هست که بر عدم مشروعیت فتوحات دلالت دارد.

در خصوص مشاوره هایی که حضرت امیر به خلفا در این زمینه ها ارائه می کرد چه می فرمایید؟

n نظر مشورتی دادن‌ غیر‌ از تأیید است. ماحصل آن کـه هـیچ مـورد و دلیلی وجود ندارد که امـام مـعصوم جـنگی ابتدایی را علیه مشرکان آغاز کرده باشد، اما‌ آیا‌ امام چنین حقی را دارد‌ یا‌ نه، من در این باب چیزی نمی دانم و نمی گـویم. مـن ایـن حق را ندارم، اما امام شاید; من تکلیف ایـشان را نـمی دانم‌.

در‌ نگاهی کلی و برای جمع‌ بندی‌ بفرمایید که وظیفه ما در قبال مشرکان چیست؟

n اگر حجت بر مشرکان تمام شود و هـمه راه هـای مـسالمت آمیز طی شود و معلوم گردد که دیگر، بنا بر عـناد و ستیز است و آنها‌ در‌ پی آن هستند که سد و مانعی در برابر پیشرفت توحید ایجاد کنند، در این صورت می توان علیه آنـان جـنگی را آغـاز کرد و این هرگز با آزادی عقیده منافات ندارد‌ و این‌ به معنای‌ رواداشـتن سـتم بر حریم دیگران نیست، زیرا این اوست که با اصرار خود بر شرک، ظلمی عظیم‌ را روا داشـته اسـت، هـم به خود و هم به حقیقت ستم‌ کرده‌ است‌: «ان الشرک لظلم عظیم». تـوحیدْ مـقتضای فـطرت، و حکم صریح و قطعی عقل است، پس هرگاه حجت اقامه شد‌ و ‌‌شبهات‌ بر طرف شد و دیـدیم هـنوز وی بـر باطل پافشاری می کند و در پی‌ تخریب‌ حق‌ است، باید از حقیقت دفاع کنیم و در پی به پاداشـتن آن بـر آییم و مانع تخریب‌ حق و حقیقت توسط مشرکان شویم.

هفت آسمان » زمستان ۱۳۸۵ – شماره ۳۲ (صفحه ۳۳)


اساساً چه ایرادی دارد که مـا تـوحید را‌ بـا شمشیر پیش ببریم؟

n با‌ وجود‌ شبهه و با وجود قانع نشدن فرد و در صورت عدم اقامه ادله کـافی بـرای وی جنگیدن با او کار ناصوابی است، اما اگر ماجرا به سرحدّ جحود برسد: «و جـحدوا بـها و اسـتیقنتها انفسهم‌»، در این صورت هیچ ایرادی ندارد که او را با شمشیر به اذعان در برابر حق مجبور سـازیم و مـانع تجاوز به حقیقت و هتک آن توسط وی شویم. اما اگر هنوز در‌ غفلت‌ به سـر مـی بـرد و مطالب برای او روشن نشده است درست نیست که وی را مجبور کنیم که یا ایمان بیاورد یـا کـشته شـود; این کاری است غیرمنصفانه.

وارد بحث‌ دیگری‌ بشویم; معروف است که اسرائیلیات بـه مـیراث دینی ما راه یافته است. آیا منابع شیعی از این آفت مصون مانده است؟ گویا شما در این خصوص کـتابی تـألیف کرده بودید‌ که‌ متأسفانه در هجوم صهیونیست ها به لبنان همراه با دسـتنوشته هـا و منابع بسیار دیگری در آتش غیظ دشمن سـوختند.

n مـن بـنا به تحقیقات گذشته ام در بیش از سی‌ سال‌ گـذشته‌ در خـصوص تأثیر اهل کتاب‌ بر‌ مسلمانان‌ در زمینه های مختلف به شواهد و موارد فراوانی بـرخورد کـرده ام

هفت آسمان » زمستان ۱۳۸۵ – شماره ۳۲ (صفحه ۳۴)


که نشان دهنده تأثیر عـظیم آنـها بر مـیراث مـسلمانان اسـت‌ و اتفاقاً‌ میراث‌ شیعه در این زمینه کـمترین اثـر را پذیرفته‌ و کمترین‌ آسیب را دیده است. اما تفصیل ماجرا: در ابتدا، یهودیان در شبه جـزیره عـربستان حضور داشتند و این حضور فقط‌ حـضور‌ فیزیکی‌ نبود، بلکه حـضور فـرهنگیِ قوی ای در وجدان و ذهنیت مردم‌ داشـتند. مـردم شیفته آنها بودند و آنها را منبع معرفت و علم می دانستند، به ویژه آنکه یـهودیان خـودشان را‌ به‌ عنوان‌ آشنایان به حـوادث آیـنده وانـمود می کردند. انـسان هـا همه مایلند‌ که‌ خـود را در بـرابر آنچه در آینده پیش می آید بیمه و صیانت کنند و از امر نادانسته‌ و غائب‌ در‌ هراسند. وقتی کـسانی مـدعی علم به آن امور می شوند، طـبعاً در‌ مـحیطی‌ جهل‌ زده مـورد تـوجه ویـژه قرار می گیرند. حـتی اگر انسان بداند که آنها دروغ‌ می‌ گویند‌ باز هم پیشگویی ها، آن هم در خصوص مـوضوعاتِ دارای حـساسیت و اهمیت تأثیر خود‌ را‌ می گذارد. یـهودیان از ایـن نـقطه ضـعف انـسانی که در میان عـرب هـای‌ جاهلی‌ شدیدتر‌ از معمول هم بود سود می جستند و خود را آگاه از غیب وانمود می‌ کردند‌.

قبائل و شـخصیت هـای مـهمی را می شناسیم که برای اسلام آوردن خود سـراغ‌ کـاهنان‌ یـهود‌ مـی آمـدند و از آنـها نظر و اجازه می خواستند، در مورد مسافرت هایشان با آنها مشورت‌ می‌ کردند و… در بدو ورود پیامبر اسلام به مدینه معاهده ای میان پیامبر‌ و یهودیان‌ امضا‌ شد (یهودیان عرب، نه یـهودیان بنی اسرائیل). پیامبر با بنی قریظه و بنی قُیَنْقاع و دیگر یهودیان‌ بنی‌ اسرائیل‌ معاهدات مستقلی امضاء کرد، اما آن پیمانِ آغاز هجرت، بین پیامبر و یهودیان‌ عرب‌ منعقد شد. باید توجه کرد کـه ایـنها چگونه به کیش یهود در آمدند. اینها کسانی بودند‌ که‌ مثلا مادرشان در هنگام بیماریِ سختِ آنها نذر کرده بود که اگر‌ شفا‌ یابند آنها را به کیش یهود در‌ آورد‌، یعنی‌ یهودیان از چـنین هـیمنه ای برخوردار بودند‌ که‌ افراد تصور می کردند با چنین نذری مشمول عنایات ویژه خواهند شد.

نفوذ‌ این‌ یهودیان با ظهور پیامبر اسلام‌ هـمچنان‌ تـا حدی‌ باقی‌ ماند‌. گاهی مـسلمانان بـرای تعلیم سراغ آنها‌ می‌ رفتند. اینها مدارسی چند در شبه جزیره و از جمله در مدینه داشتند‌. حتی‌ بزرگان صحابه به این مدارس می‌ رفتند و چیزهایی را از‌ آنها‌ یـاد مـی گرفتند، حتی حفصه‌ هـمسر‌ پیـامبر هم به این مدارس رفت و آمد داشت و گاهی مطالب آنها را برای‌ پیامبر‌ نقل می کرد و حضرت از‌ این‌ کار‌ خشمگین می شد‌. حضرت‌ می فرمود اینان

هفت آسمان » زمستان ۱۳۸۵ – شماره ۳۲ (صفحه ۳۵)


حق‌ و باطل‌ را در هم آمیخته انـد و آنـچه من آورده ام به صورت پاک و روشن «نقیه‌ بیضاء‌» است، پس آنها را رها کنید‌ و از‌ من پیروی‌ کنید‌. همه‌ اینها نشان می دهد‌ که یهودیان همچنان نفوذ خود را حفظ کرده بودند. فقط تعداد بسیار کـمی از مـسلمانان‌ تحت‌ نـفوذ اینان نبودند. برخی از اصحاب‌ خدمت‌ پیامبر‌ می‌ آمدند‌ و می کوشیدند تا‌ برخی‌ از مشاهیر یهود به پیامبر، تـقرب یابند و نزد آن حضرت مقبولیت پیدا کنند.

بدین ترتیب، بسیاری‌ از‌ القائات‌ یـهودیان در ذهـنیت مـسلمانان راه یافت و به‌ رسوبات‌ ذهنی‌ آنها‌ تبدیل‌ شد‌. این وضعیت هم در زمان پیامبر و هم بعد از آن ادامه یافت; مـثلا ‌ ‌مـنع کتابت حدیث تحت تأثیر القائات یهودیان بود. فرقه ای از یهودیان بودند که‌ فقط نـوشتن تـورات را جـائز می دانستند. البته حاکمان در این مسئله اهدافی سیاسی را هم دنبال می کردند، ولی کارشان ملهم از یـهود بود و می گفتند «لا کتابه مع‌ کتاب‌ الله» می گفتند ممکن است کلام خدا بـا کلام پیامبر در هم آمـیزد و چـنین و چنان شود. گاهی حتی خلیفه اگر می خواست مسافرت کند با یکی از کاهنان یهود‌ مشورت‌ می کرد. البته برخی از اینان به ظاهر مسلمان شده بودند. از اینها می پرسیدند که در مورد فـلان مسئله، مثلا در مورد‌ خلفا‌ یا فلان واقعه مطالبی در‌ تورات‌ و تلمود هست یا نه و آنها در این خصوص مطالبی را درست یا نادرست، القا می کردند. اینها حتی در عرصه سیاسی هم از این‌ نفوذ‌ و تـأثیر بـرخوردار بودند. به‌ مجرد‌ منع کتابت حدیث، برخی از این عالمانِ سابقاً یهودی را در مساجد راه دادند تا به نقل مطالب تورات بپردازند. اینها در ابتدا در پنج شنبه ها و دوشنبه ها مجالسی‌ داشتند‌ و به مـرور هـر روزه شد. حتی خلفا هم در مجالس آنها حاضر می شدند. ده ها سال و بلکه صدها سال این تأثیر و نفوذ باقی ماند. طبیعی است که اندیشه های‌ یهودی‌ در فقه‌، تفسیر، اعتقادات و… راه یـافت، مـثلا در مورد وضو، مَقْدِسی می گوید که وضوی یهود عیناً همان وضوی‌ ما اهل سنت است، یا این گفته که: حوا از پهلوی‌ چپ‌ آدم‌ آفریده شد و…

حجاج بن یوسف از طـواغیت بـنی امـیه در عراق پذیرای یهودیان می شـد. آنـها بـه ‌‌وی‌ می گفتند که ما در کتاب هایمان خوانده ایم که چنین و چنان… و وی‌ به‌ سخنان‌ آنها ترتیب اثر می داد و گاهی بـر اسـاس آن بـه جایی حمله می کرد. نوشته‌ اند که درازگـوشی در جـایی بول کرد. یک یهودی خاکِ آلوده به بول‌ را برداشت و با خود‌ برد‌. از او پرسیدند که چرا این کار را کردی؟ گفت در کتاب هـایمان خـوانده ایـم که در مکانی که این حیوان بول می کند

هفت آسمان » زمستان ۱۳۸۵ – شماره ۳۲ (صفحه ۳۶)


مسجدی سـاخته می شود که از فضیلت بسیاری‌ برخوردار است و… حجاج هم این را جدی گرفت و در آنجا مسجدی ساخت.

در مورد تأثیر احـتمالی اسـرائیلیات بـر میراث شیعه توضیح بفرمایید.

n در مورد شیعه به یُمن وجود ائمه طـاهرین ایـن‌ اسرائیلیات‌ کمتر راه یافته است و این یک ادعای بی پشتوانه نیست، مثلا در مقابل این گفته کعب الاحـبار کـه کـعبه هر روز صبح به سوی بیت المقدس سجده می کند، امام‌ باقر‌(عـلیه السـلام) مـی فرماید که کعب الاحبار دروغ می گوید; خدا لعنتش کند. ائمه و شیعیان آنها در کمین اهـل کـتاب بـودند و رفتارهای آنها را زیر نظر داشتند، مثلا تبعید‌ و آزار‌ ابوذر به خاطر عصایی بود که بـر سـر کعب الاحبار زده بود که چرا تو در مورد دین ما نظر می دهی و سـخن مـی گـویی. عبدالله پسر عمرو عاص‌ و ابوهریره‌ خیلی‌ از اینان مطالب را می‌ شنیدند‌ و نقل‌ می کردند. امـا ائمـه از آغاز سدّ منیعی بین اصحاب خود و اهل کتاب ایجاد کرده بودند. با ایـن هـمه، در مـنابع‌ شیعی‌ هم‌ مطالبی راه یافته که از سنخ اسرائیلیات است‌، مثلا‌ تا زمان علامه حلی این فـتوا بـود که می توان به سوی صخره در بیت المقدس نماز خواند. واقعیت‌ ایـن‌ بـود‌ کـه بنی امیه مدتی قبله مسلمانان را از کعبه به‌ سوی صخره تغییر دادند، زیرا عبدالله بن زبـیر بـر حـجاز و مکه استیلا یافته بود و بنی امیه می ترسیدند‌ که‌ اهل‌ شام در صـورت حـج گزاردن تحت تأثیر تعلیمات و تبلیغات ابن زبیر‌ قرار‌ بگیرند; لذا قبله را به صخره تبدیل دادند و حج را نـیز بـرای مدتی در همین مکان‌ به‌ جا‌ آوردند و مسجد صخره را بنیان کردند و احادیثی در فـضیلت ایـن مکان و قبله‌ گذاشتن‌ به‌ سوی آن وضع کـردند. بـنی هـاشم به تبع ائمه قبله خود را تغییر نـدادند‌. حـجاج‌ قاضی‌ ای را به واسط فرستاد. نماینده در واسط دید که قبله به سوی کعبه‌ نـیست‌. خـواست قبله را اصلاح کند، به او ایـن اتـهام را زدند کـه رافـضی‌ اسـت‌. روایاتی‌ از ائمه صادر شد که بـرای حـفظ تقیه «یستحب التیاسر» یعنی به سوی همین‌ قبله‌ نماز بخوانند. با ایـن هـمه جز در مواردی معدود، میراث شیعه از اسـرائیلیات‌ در‌ امان‌ مانده است.

مـنابع روایـی فقهیِ ما چند بار تـنقیح و تـهذیب شده است; چرا این کار‌ در‌ خصوص روایات اعتقادی صورت نگرفته است؟

هفت آسمان » زمستان ۱۳۸۵ – شماره ۳۲ (صفحه ۳۷)


n روایات فقهی بـر اسـاس مبانی و روش های‌ پذیرفته‌ شده‌ در عـلوم نـقلی و در فـقه الحدیث و سندشناسی تـهذیب مـی شود، اما روایات اعـتقادی نـیازمند روش‌ ها‌ و اصول‌ متفاوتی است که هنوز به طور کامل طراحی نشده است. در فـقه‌، مـا‌ در پی مبنای عمل و حکم شرعی هستیم; امـا روایـات اعتقادی نـاظر بـه واقـعیت و نیز بایدهای قلبی‌ و ذهـنی‌ است و مبانی خاص خود را می طلبد.

نظر جنابعالی در خصوص حجیت‌ اخبار‌ آحاد در موضوعات اعتقادی و تـاریخی چیست؟

n در مـوضوعات‌ تاریخی‌ ما‌ بر پایه شواهد تـاریخی هـمراه بـا تـحلیل‌ آنـها‌ عمل می کـنیم، مـثلا اگر فرضاً در روایات فقهی به شیعه بودن راوی‌ اهمیت‌ می دهیم، در این جا‌ گاه‌ گفته یـک‌ غـیرشیعی‌ را‌ مـی پذیریم، چون شواهدی در کار‌ است‌; مثلا اگـر یـک سـنی در مـورد شـخصیت هـای مورد احترام اهل سنت‌ ایرادی‌ را نقل کند این به صحت‌ نزدیک تر است تا‌ نقل‌ همین مطلب توسط یک شیعه‌. به‌ عبارت دیگر، بحث دائرمدار واحد یـا متواتربودن خبر نیست، بلکه منوط به میزان‌ و کفایت‌ شواهد است.

با همه دسّ‌ و تصرف‌ ها‌ و جانبداری ها و تعصب‌ های‌ تاریخ نگاران و راویانِ وقایع‌ تاریخی‌، چگونه می توان به نقل هـای تـاریخی اطمینان کرد؟

n واقعیت ها و حقایق تاریخی ای وجود‌ دارد‌ که به هیچ وجه قابل انکار‌ نیست‌. همین مسلمات‌ نقطه‌ ثقل‌ و اتکای ما در بررسی‌ صحت و سقم دیگر نقل های تاریخی می شود. از لحـاظ دسـترسی به منابع معتبر، درست‌ است‌ که در گذشته منابعی بوده که‌ هم‌ اکنون‌ در‌ اختیار‌ ما نیست، اما‌ با‌ توجه به تتبعات و ارتباطات گسترده ای کـه امـروزه رونق بیشتری یافته، ما در مـجموع نـسبت به‌ تک‌ تک‌ علمای پیشین به منابع بیشتری دسترسی داریم‌.

اما‌ در‌ مورد‌ موضوعات‌ اعتقادی‌، این که مثلا گذشتگان چنین و چنان اعتقادی داشته اند تـعیین کـننده نیست. اگر همه عـلمای پیـشین اعتقاد و باوری داشته اند و من امروزه با توجه به منابع و ادله‌ در دسترسم به باور دیگری برسم، همین برداشت و تحلیل خودم مبنای الزام آور خواهد بود. این که مثلا شیخ صدوق و دیگران بـه سـهوالنبی معتقد بوده اند، برای من حجیت آور‌ نخواهد‌ بود.

هفت آسمان » زمستان ۱۳۸۵ – شماره ۳۲ (صفحه ۳۸)


نکته دیگر این که باورهای اعتقادیِ ما در تأیید و تکذیب نقل های تاریخی اثرگذار است. وقتی که ما به عصمت پیامبر اسلام مـعتقدیم، طـبعاً نقل هـایی را که‌ با‌ این مقام و منزلت ناسازگار است نمی پذیریم.

این در صورتی است که شما مقام عقل را بـرتر از نقل بدانید، اما کسانی هستند‌ که‌ نقل را بر عقل مقدم‌ مـی‌ کـنند; ایـنان چگونه این باورهای اعتقادی را مبنای صحت و سقم اخبار تاریخی قرار می دهند؟ وقتی شیعه و سنی همه نقل مـی ‌ ‌کـنند که پیامبر سهو‌ می‌ کرد، چگونه می توان‌ از‌ کنار آن گذشت؟ مشایخ قم که بـه سـهوالنبی مـعتقد بودند، همه محدث و نقل گرا بودند.

n قمی ها هم به اندازه ما به عقل احـترام می گذاشتند و آنچه را بنا به حکم‌ عقل‌ با نبوت پیامبر ناسازگار بوده، نـمی پذیرفتند. اگر ده ها حـدیث مـعتبر هم عرضه می شد که کاری غیراخلاقی را به پیامبر نسبت می داد حتماً آنها هم زیربار آن‌ نمی‌ رفتند.

این‌ لزوماً به خاطر حکم عقل نیست، بلکه به خاطر نقل های مـعتبر دیگری است که دامان پیامبر‌ را از این گونه کارهای غیراخلاقی پاک دانسته است.

n شیخ صدوق‌ کتاب‌ الاعتقادات‌ را نوشته و شیخ مفید آن را رد کرده است. بسیاری از اعتقاداتِ پذیرفته شده در کتاب شیخ ‌‌صدوق‌ متکی به عقل اسـت نـه نقل. فرق شیخ صدوق با مفید این است‌ که‌ مجال‌ را در برابر عقل به طور کامل نگشوده و به اعتبار مطلق و کلی عقل باور نداشته‌ است. قبول نداشته که با هر حـکم عـقلی ولو غیرصریح و غیرقطعی بتوان نقل‌ های معتبر را کنار‌ گذاشت‌.

شیخ صدوق می گوید من عقلی را قبول دارم که مفسر وحی و نقل است، اما عقلی که بخواهد مستقلا حکم کند و در برابر وحـی بـاشد مورد قبول من نیست; حتی شناخت‌ خدا فقط از راه منابع ممکن است.

هفت آسمان » زمستان ۱۳۸۵ – شماره ۳۲ (صفحه ۳۹)


n پرسش من این است که آیا شیخ صدوق با اتکا به برخی نقل ها ـ اگر فرضاً معتبر هـم بـاشد ـ مـی پذیرد که پیامبر اسلام‌ مـثلا‌ ـ العـیاذ بـالله ـ عاشق همسر زید بن حارثه، زینب بنت جحش شد؟!

اگر احادیث مستفیض در کار باشد قبول می کند. شیخ صدوق با توجه بـه نـقل هـای معتبر دیگر این نقل‌ ها‌ را رد می کند نـه بـر پایه عقل. به عنوان نمونه عرض می کنم که محمد بن حسن بنولید دو شاگرد داشت: یکی شیخ صدوق و دیـگری صـیرفی. صـیرفی به‌ رؤیت‌ خدا در روز قیامت معتقد بود و تکیه اش به روایات زیـادی بود که در این خصوص رسیده است، ولی شیخ صدوق این را قبول نداشت و می گفت که روایاتِ‌ نقل‌ شده‌ در جـامع بـزنطی و در کـتاب‌ محمد‌ بن‌ حسین بنولید را برای آنکه مردم به شبهه نیفتند نـقل نـمی کنم.

n از کجا می گویید که صیرفی شیعی خالص بوده‌ است؟

آخرین‌ پرسش‌ ما در خصوص غلو و غلات اسـت; آیـا بـه‌ خاطر‌ پیرایه هایی که در پیرامون باورهای شیعه در مورد ائمه بسته شده، بـه مـرور در دام غـلو نیفتاده ایم؟

n ممکن‌ است‌ در‌ عقائد شیخیه غلو باشد، اما در عقائد جریان اصلی تشیع‌ غلو وجـود نـدارد.

در مـورد عقائد علویان چه می فرمایید؟

n آنها که در شمار شیعیان نیستند!

در اصل که‌ شیعه‌ امامی‌ اثـناعشری بـوده اند.

n نمی توان آنها را جزء جریان اصلی تشیع‌ دانست‌. مخالفان ما همین رفـتارها و بـاورهای ایـنان را چماقی می کنند علیه شیعه، حال آن که ما‌ آنها‌ را‌ جریان راست کیش شیعی نـمی دانـیم.

هفت آسمان » زمستان ۱۳۸۵ – شماره ۳۲ (صفحه ۴۰)


باورهایی هست که زمانی غلو تلقی‌ می‌ شده‌، اما الآن در میان ما کاملا پذیـرفته شـده اسـت.

n برعکس، می توان گفت که‌ امروزه‌ ما‌ به منابع و شواهد بیشتری دسترسی داریم و بهتر مـی تـوانیم عقاید درست و معتبر را تشخیص‌ دهیم‌. حتی در مورد اصحاب ائمه به راحتی مـی تـوان گـفت که برخی از‌ اصحاب‌ امام‌ باقر(ع) و امام صادق(ع) از برخی اصحاب و نزدیکان امیرالمؤمنین معرفت بیشتری به حـقیقت امـامت داشـتند‌. من‌ به واقع به وجود غلو در تشیع کنونی معتقد نیستم.

نمایش بیشتر

شبکه بین المللی مطالعات ادیان

اینفورس (شبکه بین المللی مطالعات ادیان)،‌ بخشی از یک مجموعه فعالیت های فرهنگی است که توسط یک گروه جهادی مجازی انجام می شود. این گروه  بدون مرز، متشکل از اساتید، طلاب، دانشجویان و کلیه داوطلبان باایمان و دغدغه مندی است که علاقمند به فعالیت علمی جهادی در عرصه جنگ نرم هستند. شما هم می توانید یکی از اعضای این گروه باشید(اینجا کلیک کنید). فعالیت های سایت زیر نظر سید محمد رضا طباطبایی، مدرس ادیان و کارشناس صدا و سیماست. موضوعات سایت نیز در زمینه سیر مطالعاتی با رویکرد تقویت بنیه های اعتقادی و پاسخ به شبهات است.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن