مطالعات متفرقه (خارج از سیر مطالعاتی)

جلوه ی خلافت در «الصلاه خیر من النوم »

تاکنون مسأله امامت در دانش کلام و به عنوان یکی از ارکان اندیشه اعتقادی مسلمین مورد بحث و پژوهش قرار گرفته است و هر یک از گروه های اسلامی با استناد به شواهد عقلی و نقلی ، دیدگاه خود در این باره را توجیه و تبیین نموده است. اما نیک روشن است که این اصل اعتقادی با ابعاد دیگر دین مثل فقه و اخلاق نیز پیوندی استوار دارد که تاکنون چندان مورد توجه پژوهشگران قرار نگرفته است. نگارنده ی این مقاله ، قصد دارد روزنه ی جدیدى دراین بحث گشوده و با رویکرد اقتران عقلى و شرعى میان اصل امامت و مسائل فقه، ازآن به عنوان شاهد و مؤید براى آسمانى بودن امر امامت ، بهره جوید.

 

سید علی شهرستانی*

ارتباط امامت با مسائل فقه

بى گمان ، امامت در بیان بسیارى از احکام شرعى ، نقش پویایى دارد و اگر بگوییم ارتباط امامت با فروع دین و احکام آن ، چون ارتباط روح با بدن است ، به گزاف سخن نگفته‏ایم ؛ بلکه میتوان گفت اگر بندگى خدا و پیروى از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلّم) با دشمنى نسبت به على(علیه السلام) همراه باشد ، پوچ و هیچ است . نماز جمعه و نماز عید فطر و قربان ، جز با حضور امام یا کسى که امام او را نصب کند ، واجب نمیشود ؛ تصرف در زمین هایى که لشکریان اسلام با نیروى نظامی به دست آورده‏اند ، به اجازه ی امام معصوم (علیه السلام) وابسته است ؛ تقسیم غنیمت‏ها و اجراى حدود الهی همه به اذن امام مشروط اند .

لزوم ذکر اسامی ائمه در خطبه‏هاى نماز جمعه و نیز ذکر اجمالى نام ‏ایشان در تشهد نماز با جمله ی : « اللّهم صَلِّ على محمد و آلِ محمد» به چه منظوراست ؟! این سخن امام (علیه السلام) که میفرماید : «الجمُعهُ لَنا و الجَماعهُ لشیعتنا»[۱] ([امامت] نماز جمعه ، ویژه ی ماست و [امامت] جماعت براى شیعیان ما) یا :« لا صلاه یوم الفطر و الأَضْحَى إلاّ مع إمام»[۲] (نماز روز عید فطر و قربان جز با امام [معصوم] درست نیست) به چه معناست ؟! آیا تلازمی میان امامت و مسائل فقه هست یا اینکه این رهنمودها تصادفى‏ است و هیچ گونه پیوستگى درآنها لحاظ نشده ‏است ؟!

چرا دین اسلام تا این اندازه بر وجود امام در تمامی حالات و موقعیت ها تاکید دارد تا آنجا که اگر سه نفر با هم همراه باشند ، بایسته است یکى از آنها امامت را بر عهده‏ گیرد و دیگران مأموم او باشند؟ از سوی دیگر شرط عدالت در امام جماعت نزد شیعه و عدم جواز اقتدا به امام فاسق ، گویای چیست؟ آیا این امور بر جایگاه والای امامت و جایگاه اجتماعى و دینى آن که در قرآن و سنت ریشه دارد، دلالت ندارند؟

چنان که می دانیم خداوند عزّوجلّ در آیه ی ۵۵ سوره ی مبارکه ی احزاب، بر پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله وسلّم) درود می فرستد: (( إنَّ الله وَ مَلاَئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَى النَّبِیِّ )) و این را به عنوان یک روندى که در گذشته صورت گرفته و پایان پذیرفته ، بیان نمیدارد ؛ بلکه اعلام میکند که ذات اقدسش و فرشتگان او هم اکنون و در آینده تا روز قیامت پیوسته بر پیامبر درود و سلام میفرستند و به این نیز بسنده نمیکند بلکه به ما امر می کند که بر آن حضرت صلوات فرستیم و گوش به فرمان او باشیم؛ آنجا که می فرماید : (( یَا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا صَلَّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیما))[۳] ؛ (( اى ایمان آورندگان ، بر پیامبر درود فرستید و [در برابر فرمان و سخن او] سرا پا تسلیم باشید )). این حقیقت را میتوانیم در منابع تفسیرى و مآخذ حدیثى و دیگر متون نیز بیابیم[۴] .

مؤمنان میدانستند که چگونه بر رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلّم) سلام دهند ؛ اما صلوات برآن حضرت را بلد نبودند. از این رو ، از پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلّم) جویا شدند . در مسند احمد از مسعود بن عُقبه بن عمرو ، نقل است که گفت :

ما نزد پیامبر بودیم . مردى به آن حضرت رو آورد و خدمت رسول خدا نشست و گفت : ما سلام بر تو را میدانیم ؛ اما هنگامی که نماز میگزاریم ، صلوات ما بر تو چگونه باشد ؟ آن حضرت فرمودند: هرگاه بر من صلوات فرستادید [در پى آن] بگویید :

« … و عَلَى آل محمّد، کَما صَلَّیتَ عَلَى إبراهیمَ و آلِ إبراهیم ؛ وبارِک عَلَى محمدٍ النبِىّ الأُمی کما بارکتَ عَلَى إبراهیم و عَلَى آل ابراهیم؛ إنک حمیدٌ مجید» [۵]

« پروردگارا ، آن گونه که بر ابراهیم و خاندانش درود فرستادى ، بر آل محمد درود فرست ؛ خدایا ، چنان که برکات خویش را نثار ابراهیم و آلِ او کردى ، بر خاندان پیامبر درس ناخوانده ، نیز ارزانى دار ! به راستى که تو ستوده و بزرگى »

از بیان رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلّم) و هم چنین آیات قرآن ، در مییابیم که خداى سبحان بر محمد(صلی الله علیه وآله وسلّم) و آل آن حضرت، صلوات فرستاده و ما را در نماز و دیگر اعمال، به درود بر آنان فراخوانده است؛ بلکه از صلوات بى دنباله[۶] یعنی بدون همراه داشتن درود بر خداندان، بازداشته است .

صلوات بر پیامبر و آل آن حضرت ، در احکام شرعى و در دعاهاى مأثور و زیارات معصومین (علیهم السلام) از ضروریات به شمار میرود و تأکیدى است بر مکانت و منزلت آنها در منظومه ی الاهى؛ به همین خاطر است که شافعى به صراحت می سراید :

یا أهلَ بیتِ رسول الله‏ حُبُّکُم فَرْضٌ مِنَ الله‏ فى القرآن أنْزَلَهُ

کفاکُمُ مِن عظیم القَدْر أنَّکُم مَن لَم یُصَلِّ علیکم لا صلاهَ له[۷]

اى خاندان پیامبر! خدا در قرآنى که نازل کرد ، محبت شما را واجب ساخت .

در والا مقامی شما همین بس که هرکس بر شما صلوات نفرستد ، نماز او پذیرفته نیست !

این حقیقت ـ منزلت والای اهل بیت (علیهم السلام) ـ تنها در روایات شیعه به چشم نمیخورد؛ بخارى به اسناد خود از ابوبکر میآورد که گفت :

«ارْقُبُوا محمّدا فى أهْلِ بیته»[۸] ؛ محمد (صلی الله علیه وآله وسلّم) را در خاندانش پاس بدارید .

این خطاب ابوبکر به مردم در کنار آنچه از خداوند عزّوجلّ و پیامبر و اهل بیت(علیهم السلام) او وارد شده است بر چه چیزى رهنمون است ؟!

ابن حَجَر ، مینگارد :

مراقبت از چیزى ، محافظت بر آن است . معناى سخن ابوبکر این است: پیامبر را در خاندانش حفظ کنید ؛ آنان را میازارید و به ایشان بدى روا مدارید.[۹]

نَووى میگوید :

معناى « ارْقُبُوا » این است که او را رعایت کنید و احترام گذارید و گرامی بدارید .[۱۰]

آیا تاکید خداوند عزّوجلّ و پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلّم) بر رعایت و احترام خاندان آن حضرت ، به روشنى بر قُرب منزلت آنها نزد حق تعالی گویا نیست و امامت مطلق و بى قید و شرط آنان را نمیرساند ؟ همتایى میان قرآن و اهل بیت ـ که از حدیث ثَقَلین به دست میآیدـ با قاطعیت همین حقیقت را اعلام میدارد .

این خطاب ابوبکر را با توجه به این رویکرد باید تفسیر کرد؛ بى‏گمان ، او به مکانت آسمانى اهل بیت نزد خداوند متعال و رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلّم) آگاهى داشت . پافشارى ابوبکر بر عذر خواهى از حضرت فاطمه (سلام الله علیها) و جلب رضایت آن بانو ، به این جلالت اشاره دارد ؛ هر چند به گزارش تاریخ دختر پیامبر در حالى از دنیا رفت که بر ابوبکر و عمر خشمگین بود[۱۱] و وصیت کرد که ابوبکر بر او نماز نگزارد و آن دو در تشییع جنازه‏اش حضور نداشته باشند[۱۲].

اگر این سخن ابوبکر که گفت : کاش حرمت خانه ی فاطمه را نمیشکستم …[۱۳] و سخنان دیگرش را، با آن چه در صحیح مسلم و دیگر منابع، از زید بن ارقم روایت شده است[۱۴] ، کنار هم نهاده شود ، ثابت میگردد که ابوبکر مکانت الاهی اهل بیت (علیهم السلام) را میشناخت و از فرجام مخالفتش با آنان بیم داشت . این ترس ابوبکر ، از آن بود که میدانست رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلّم) فرمود :

« فاطمهُ بَضْعَهٌ مِنّى فَمَن أغْضَبها أَغْضَبَنى»[۱۵]

« فاطمه پاره تن من است ؛ هر که او را به خشم آورد ، مرا خشمگین ساخته است .»

و خداوند متعال فرموده :

(( إنَّ الَّذِینَ یُؤْذونَ الله وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ الله فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَهِ وَ أعَدَّ لَهُمْ عَذَاباً مُهینا )).(احزاب :۵۵) (( کسانى که خدا و رسولش را بیازارند، خدا در دنیا و آخرت ، آنان را لعنت کند و عذاب ذلت بارى را برایشان آماده سازد . ))

و هم چنین پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلّم) فرمودند :

« خدا براى غضب فاطمه به خشم میآید و براى خرسندیاش خشنود میگردد » و در جای دیگر : «[۱۶] اى فاطمه ، خدا به خشم تو بر میآشوبد و به رضایت تو خشنود میشود.»[۱۷]

بارى ، اگر کسى بدین مرتبه از منزلت رسیده است که خداوند عزّوجلّ با دل آزردگیاش به خشم میآید و آن جا که او خرسند باشد خشنود می شود و آزردن و رنجاندن او خدا را میآزارد و خشمناک میسازد ، باید که ابوبکر درباره او اینگونه وصیت کند که : « محمد را در اهل بیتش مراقبت کنید. »

فخر رازى ـ از علمای اهل سنت ـ نیز درباره ی جایگاه اهل بیت (علیهم السلام) میگوید :

خداى متعال اهل بیت پیغمبر را در پنج چیز با او برابر داشته است :

اول: محبت؛ فرمود: (( قُل فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ الله[۱۸] )) (( بگو : (اى پیامبر) … مرا پیروى کنید ، خدا شما را دوست میدارد ))

و درباره ی اهل بیت (علیهم السلام) فرمود : (( قُل لاَ أسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إلاَّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَى[۱۹] )) (( بگو: از شما مزد و پاداشى نمیخواهم مگر محبت به خویشاوندانم ))

دوم: تحریم صدقه ؛ صدقه بر محمد و آل محمد (علیهم السلام) حلال نیست ؛ زیرا صدقه ، چرک [اموال] مردم است .

سوم: طهارت ؛ میفرماید: (( طه * مَا أَنزَلْنَا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَی))[۲۰] یعنى اى پاک سرشت ؛

و درباره ی اهل بیت پیامبر(علیهم السلام) میفرماید: (( إنَّمَا یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرا))[۲۱]

(( همانا خدا خواست پلیدى را از شما خاندان بزداید و پاک و پاکیزه تان سازد ))

چهارم : سلام ؛ فرمود (( السلام علیک أیّها النبى)) و درباره ی اهل بیت او فرموده (( سَلاَمٌ عَلَى ال یَاسِینَ))[۲۲] (( سلام بر آل یاسین)) یعنى سلام بر آل محمد (صلی الله علیه وآله وسلّم) .

پنجم : صلوات بر پیامبر و آل آن حضرت ، در تشهد نماز.[۲۳]

آیا این همتایى و برابرى میان پیامبر و اهل بیت او بر این دلالت ندارد که آنان همراه یکدیگرند و منزلتى نزد خدا دارند که هیچ کس دیگر را سزاوار آن نیست؟

از این روست که امام على(علیه السلام) بر این حقیقت تصریح نموده و میفرماید :

« لا یُقاسُ بآل محمّد من هذه الأُمه أحَدٌ؛[۲۴] »

« هیچ یک از افراد این امت ‏با آل محمد (صلی الله علیه وآله وسلّم) مقایسه نمیشود .»

پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلّم) آنان را ، با خویش میآمیزد و میفرماید :

« نحن أهل بیت لا یُقاس بنا أحَدٌ»[۲۵] ؛

« با ما خاندان کسى [هم طراز نمیباشد و] مقایسه نمیشود .»

و امام صادق (علیه السلام) میفرماید :

« إنّا أهل بیت لا یقاس بنا أَحَدٌ»[۲۶]

« ما خاندانى هستیم که کسى قابل مقایسه با ما نیست .»

مانند این سخن ، از امام باقر (علیه السلام) نیز وارد شده است[۲۷] .

از احمد بن حنبل درباره امام على (علیه السلام) و اهل بیت آن حضرت پرسیدند ، گفت :

« أهلُ بیتٍ لا یقاسُ بهم أحدٌ»[۲۸] ؛

بنابراین ، همه ی این نصوص و احکام فقهى که به بعضى از آنها اشاره کردیم ، بر عظمت این بیت شریف ، دلالت دارد و اینکه آنان ویژگى هایى دارند که نزد دیگران نمیتوان یافت .

مطلبی که در اینجا خوب است اشاره ای به آن داشته باشیم این است که دشمنان شبهه میآفکنند که شیعه اعتقاد دارد ولایت اهل بیت (علیهم السلام) از شهادتین مهم تر است ؛ چرا که از امام باقر (علیه السلام) روایت میکنند که « اسلام بر پنچ پایه استور است : نماز ، روزه، زکات ، حج ، ولایت و به هیچ چیز چون ولایت ، ندا داده نشد»[۲۹]؛  اما این اندیشه ی خامی‏ است .

امامان (علیهم السلام) از این سطحى نگرى پاسخ داده‏ و گفته‏اند که هیچ چیز بر شهادتین (شهادت بر توحید و شهادت بر رسالت) مقدم نمیشود؛ نه ولایت و نه دیگر چیزها ، موضوع شهادتین، فارغ از این خام اندیشى و امرى مسلم ‏است . معناى « بنیَ الإسلامُ على خمس …» یعنى اسلامی که از شهادتین پدید میآید ، بر پنچ پایه ی نماز و روزه و زکات و حجّ و ولایت استوار است و ولایت برترینِ آنهاست و همچون ولایت به چیزى فراخوان نشده است ؛ زیرا ولایت در امتداد نبوت است ؛ نه این که در برابر نبوت و توحید !

از این رو ، خدا را جز با پیامبر نتوان شناخت و معرفت درست و پذیرفته نسبت به خدا و پیامبر جز از طریق امام معصوم(علیه السلام) به دست نمیآید .

بنابراین ، اعتقاد به امامت را در هیچ حالى نمیتوان کنار نهاد؛ این امر ناشدنیاست و همچون نماز و روزه و زکات و حج نیست که در مواقع خاص ، ترک آنها جایزباشد . زن در حال حیض ، نباید نماز بخواند ؛ مریض از روزه معاف است ؛ زکات و حج از شخص فقیر ساقط ‏است … ؛ اما ولایت ، بر هر مکلّفى واجب ‏است ؛ خواه تندرست باشد و خواه بیمار؛ خواه ثروتمند باشد و خواه تهی دست.[۳۰]

مع الاسف با وجود این جلالت قدر و منزلت والای امامت و ولایت اهل بیت (علیهم السلام) ؛ قریش به جهت فضایلى که خدا به اهل بیت (علیهم السلام) ارزانى داشته بود، به آنان حسادت میورزید . در تفسیر آیه ی (( أمْ یَحْسُدونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ الله‏ُ مِن فَضْلِهِ))[۳۱]

(( آیا به انسان‏ها ـ به فضیلتی که خدا از فضل خویش به آنها ارزانى داشته است ـ رشک میورزند.))

آمده ‏است که این آیه درباره حسادت قریش به امیرالمومنین (علیه السلام) و علم ویژه‏اى که به آن حضرت اختصاص یافته ، نازل شده است.[۳۲]

از امام باقر(علیه السلام) درباره ی این آیه نقل شده که فرمود:

« به جهت مقام امامت ـ که خدا به ما ارزانى داشت ـ مورد حسادت مردم واقع شدیم. مقصود از « ناس» در این آیه ماییم ، نه هیچ یک از مردمان دیگر .»

حاکم به اسناد خود، از ابو سعید خدرى روایت میکند که رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلّم) فرمود :

« سوگند به کسى که جانم به دست اوست ، ما خاندان را کسى دشمن نمیدارد، مگر این که خدا او را به دوزخ درمی آوَرَد.[۳۳]»

حال اگر محور های زیر را در نظر آوریم :

ـ آیه ی (( وَرَفَعْنَا لَکَ ذِکْرَکَ ))

ـ آیه ی (( فی بُیُوتٍ أذِنَ اللهُ أن تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ * رِجَالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجَارَهٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللهِ وَ إقَامِ الصَّلاَهِ وَإیتَاءِ الزَّکَاهِ))[۳۴]

((در خانه هایى که خدا اجازه داد بلند آوازه شوند و نام او در آنها یاد شود ؛ … هر صبح و شام، مردانى خدا را تسبیح گویند که هیچ داد و ستدی آنها را از ذکر خدا و اقامه ی نماز و پرداخت زکات، باز نمیدارد .))

ـ سخن حضرت باقر (علیه السلام) ، که در تفسیر آیه ی فوق میفرمایند : « آن مردان ماییم »[۳۵]

ـ این روایت امام پنجم (علیه السلام) از پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلّم) که درباره ی مولا على(علیه السلام) فرمودند:

خدا مرا به کرامتى گرامی نداشت؛ مگر آن که به مثل آن ، تو را ارج نهاد.[۳۶]

ـ روایت محدثان عامّه از پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلّم) که درباره ی امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود :

« من آن چه را براى خود دوست میدارم ، برای تو میخواهم و آن چه را براى خود خوش ندارم ، براى تو هم نمیپسندم.[۳۷]»

ـ معناى « برافرازى ذکر» از سوى خدا و این که خانه ی على و فاطمه(علیهما السلام)، از همین خانه‏هاى بلند آوازه‏است و انبیا و اوصیا ، کسانیاند که ذکر خدا را بر میآفرازند و خدا بدان ها شناخته میشود .

درمییابیم که خداوند عزّوجلّ به رغم حسادت حسودان و نیرنگ کینه توزان ، نام و یاد پیامبر و اهل بیت آن حضرت را بلند ساخت و جز نبوت ، هیچ کرامتى به رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلّم) داده نشد مگر اینکه به على (علیه السلام) ارزانی شد ؛ چنان که در حدیث منزلت آمده است :

« على جان ، تو نسبت به من، به منزله ی  هارونى نسبت به موسى؛ جز اینکه بعد از من پیامبرى نیست[۳۸]. »

و در روایت احتجاج :

« هر که گفت: محمد (صلی الله علیه وآله وسلّم) رسول خداست ، باید بگوید : على اَمیرالمؤمنین است.[۳۹] »

زیرا على(علیه السلام) به شهادت آیه ی مباهله ، نفس پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلّم) است و به گواهى حدیث مؤاخاه ـ که بر پایه ی آن ، پیامبر با على پیمان برادرى بست ـ برادر آن حضرت .

بدین ترتیب ، ذکر اهل بیت(علیهم السلام) نیز ذکر خداست ؛ چنان که به صراحت در موثّقه ی ابوبصیر از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که فرمود :

« ما اجتَمَعَ فی مجلسٍ قومٌ لَمْ یَذْکُرُوا الله‏َ وَلَم یَذْکُرونا إلاّ کانَ ذلک المجلسُ حَسْرَهً علیهم یَوْمَ القیامه»[۴۰]

« اگر گروهى در مجلسى گرد ‏آیند که خدا را ، و ما را یاد نکنند آن مجلس روز قیامت برایشان مایه ی حسرت میشود .»

سپس امام (علیه السلام) فرمود :

« إنَّ ذکرَنا مِن ذکر الله‏ و ذکرَ عَدُوّنا مِن ذکرِ الشَّیطان»[۴۱]

« همانا ذکر ما ، جزء ذکر خداست ؛ و یاد دشمن ما ، جزء ذکر شیطان است .»

آن گاه که معاویه به بدگویى از مولای متقیان (علیه السلام) پرداخت و میخواست نام و یاد آن حضرت را از خاطره‏ها محو سازد ، امام حسن (علیه السلام) بر او نهیب زد :

« اى که بر على عیب میگیرى و شأنش را فر و میکاهى [بدان که] من حَسَن ام و پدرم على است و تو معاویه‏اى و پدرت صَخْر ! مادر من فاطمه(سلام الله علیها) است و مادر تو هند ! جدّ من رسول خداست و جدّ تو حَرْب ! جَدَّه من خدیجه است و جدّه تو قُتَیْله ! نفرین خدا بر هر یک از ما که گم نام‏تر و پست نژاد‏تر و بد سابقه‏تر و در کفر و نفاق ، پیش گام تراست! »

گروهى از اهل مسجد گفتند : آمین.[۴۲]»

حضرت زینب  به همین حقیقت اشاره دارد آنجا که خطاب به یزید ، میگوید :

« نیرنگت را به کارگیر و با همه ی سعى و توانت … بکوش ! سوگند به آن که با وحى و کتاب و نبوت و انتخاب ، ما را شرافت بخشید ، تو نمیتوانى منزلت ما را درک کنى و به پاى ما برسى و هرگز نخواهى توانست که ذکر ما را به نیستی کشی و وحى ما را بمیرانى و از این کارها، جز لکه ی ننگى براى تو نماند …[۴۳]»

بارى ، دشمنان اهل بیت (علیهم السلام) کوشیدند نور خدا را خاموش سازند و با ضربه به ریشه‏هاى شریعت، یعنى امامان ـ که کلیدهاى شناخت توحید و نبوت و قرآن اند ـ آن را تحریف کنند ؛ لیکن خدا نورش را تمامیّت داد و پیامبرش را با کرامات فراوانى ، گرامی‏ داشت .

قرآن و احادیث پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلّم) و ادعیه ی معصومین (علیهم السلام) بر تقارن طولى میان نام خدا و اسم پیامبر و اسامی اوصیاى آن حضرت ، دلالت دارد ؛ از جمله :

(( إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ الله‏ُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَهَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاهَ وَهُمْ رَاکِعُونَ))[۴۴]؛[۴۵]

(( همانا سرپرست شما ، خدا و پیامبر و آن ایمان آوردندگانیاند که نماز را به پا میدارند و درحال رکوع ، زکات میپردازند .))

(( أَطِیعُوا الله‏َ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الأَمْرِ مِنْکُمْ))[۴۶]

(( از خدا اطاعت کنید و از پیامبر و اولو الأمرِ خود فرمان برید .))

(( وَ قُل: اعْمَلُوا؛ فَسَیَرَى الله‏ُ عَمَلَکمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ))[۴۷]

(( بگو : [هرگونه که میخواهید] عمل کنید ؛ خدا و رسولش و مؤمنان ، عمل شما را خواهند نگریست .))

… و ده‏ها آیه ی دیگر و صدها روایت که در کتاب‏هاى شیعه و سنّى و دیگر فرقه‏هاى مسلمان ، وجود دارد .

بنابراین ، میان ولایت‏هاى سه گانه : خدا ، پیامبر ، اولو الأمر ـ که خدا در قرآن ذکر کرده و بر زبان پیامبر آمده است ـ رابطه ی طولى وجود دارد . هیچ کس جز پیامبر و اهل بیت معصوم آن حضرت ، نمیتواند خدا را چنان که باید و حقّ معرفت اوست ـ بشناسد .

در مختصر بصائر الدرجات از رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلّم) روایت شده که فرمودند :

« یا علیُّ ما عَرَفَ الله‏َ إلاّ أنا و أنت ، و ما عرَفنی إلاّ الله‏ُ وأنت ، و ما عَرَفکَ إلا الله‏ و أنا»[۴۸]

« یا على ، خدا را [به واقع و حقیقت] جز من و تو نشناخت، و مرا جز خدا و تو ، و تو را جز خدا و من .»

در کتاب سُلَیم بن قَیْس ، از پیامبر روایت شده که فرمود :

« یا علی ، ما عُرِفَ اللهُ‏ إلاّ بى ثُمَّ بک ؛ مَن جَحَدَ ولایَتَک ، جَحَدَ الله‏َ رُبوبیَّتَه؛[۴۹]»

« على جان ، خدا جز به وسیله ی من و سپس تو شناخته نشود ؛ هر که ولایتِ تو را انکارکند ، پروردگارى خدا را بر نتافته است .»

بنابراین ، اهل بیت (علیهم السلام) در قرآن و سنت ، ذکر شده‏اند و براى شرافت و ارج نهادن حقّ آنها، احکام فقهى ویژه‏اى سامان یافته است که بر مدار آنان میچرخد و مخصوص آنهاست؛ چنان که در خمس و غیر آن، حقّ ویژه دارند؛ زیرا آنان به گفته ی امام امیرالمومنین (علیه السلام) :

« نزدیکان و خواص و گنجه داران و اَبواب‏اند و به خانه‏ها، جز از درهاشان، نمیتوان درآمد ، هر که از غیر در خانه وارد آن شود ، دزد به شمارمیآید.[۵۰]»

امامت در اذان :

موضوع امامت ، از امور اجتماعى پیش پا افتاده‏اى نیست که به مردم واگذارشود؛ بلکه از پایه‏هاى اساسى و مهمّ اصول و فروع دین است و سیما و گوهر دین با آن پیوند دارد .

ما در این نوشتار، میخواهیم نگاه‏ها را به دو جمله در اذان ـ که به گمان زیاد با موضوع امامت مرتبط اند ، معطوف سازیم و در ادامه ی بحث به بررسی آن بپردازیم :

۱ـ آن چه شیعه در گلبانگ‏ اذان و اقامه میگوید و به پیروى از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلّم) و گروهى از صحابه و اهل بیت (علیهم السلام) به آن پایبند است ؛ فصل « حیَّ عَلَى خَیْرِ العَمَل» .

۲ـ جمله‏اى که محدّثان سنی از پیامبر حکایت میکنند و آن را به بِلال و ابو مَحْذوره نسبت می دهند ؛ یعنى عبارت « الصَّلاهُ خیرٌ مِن النَّوم» .

ما در این جا میخواهیم نگاه‏ها را، افزون بر معناى شرعى، به معناى اعتقادى این دو جمله جلب کنیم و مقصود از « حیَّ على خیر العمل» را دریابیم که آیا مراد از آن ، ولایت و امامت و نیکى به فاطمه(سلام الله علیها) و فرزندان اوست (آن گونه که در بعضى اخبار آمده است[۵۱]) یا به مفهوم نماز و جهاد و امر به معروف و نهى از منکر و نظایر آن است ؟

از سوی دیگر ، اساساً « الصَّلاه خیرٌ من النَّوم» به چه معناست ؟ آیا همین مفهوم ظاهرى آن مقصود است یا معناى باطنى و پوشیده‏اى در خود نهفته دارد که طراحان اصلى این عبارت آن را آشکار نمیسازند؟

به عبارت دیگر ، آیا الف و لام در الصَّلاه یا در واژه ی النَّوم ، ( اَل ) جنس است (و جنس نماز و خواب را گویاست) یا این که ( اَل ) عهد است (و نماز و خواب خاصى را که نزد آنان شناخته شده‏است میرساند)؟

راز حذف حیعله ی سوم (حیَّ عَلَى خَیْر العَمَل) و جایگزین ساختن آن با الصَّلاه خیرٌ من النَّوم چیست ؟ آیا در تشریع این جمله در اذان صبح و نه دیگر اوقات (ظهر ، عصر ، مغرب ، عشاء) انگیزه‏اى نهفته‏اى است؟

اگر بپذیریم که سپیده دمان هنگام خواب و غفلت است و خلیفه ی دوم براى به خودآوردن خواب آلودگان غافل ، امر کرد منادى این جمله را در اَذان بانگ زند ، میتوانیم بگوییم: نیم روز نیز اوج غفلت در تجارت است . به صریح قرآن صحابه ، پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلّم) را در روز جمعه رها کردند و سوى داد و ستد شتافتند! پس چرا عُمَر به منادى دستور نداد که در نماز ظهر بانگ زند: الصَّلاهُ خیرٌ من التّجاره؟!

آیا میان حذف حیعله ی سوم از اَذان و نهادن الصَّلاه خیر من النَّوم به جاى آن ، ارتباط اعتقادی هست یا کاملاً تصادفى است؟ اگر تصادفى است ، چرا کسى که به شرعیت حیَّ عَلَى خَیْر العَمَل قائل است ، به شرعیت الصّلاه خیرٌ مِنَ النَّوم معتقد نیست، و به عکس؟

چرا هرگاه حکومت‏هاى شیعى شکل گرفته‏اند ، در استوارسازى « حَىّ على خیر العمل» در اَذان و حذف « الصّلاه خیر من النوم» از آن ، کوشیده‏اند[۵۲] و حکومت‏هاى سنى به عکس عمل کرده و حیعله ی سوم را از اَذان برداشته‏اند[۵۳] ؟ این کار آنان به چه معناست و بر چه چیزى دلالت دارد ؟ آیا بر مسئله ای فراتر از آنچه سنّیان در معناى خیریَّت میان الصّلاه و النّوم قائل اند و تفسیر میکنند ، رهنمون نیست؟

ما بر این باوریم که ارتباط اعتقادى سترگى میان « عقیده به ولایت حقّه » و « حیَّ على خیر العمل» و میان « خلافت انتخابى» و « الصَّلاه خیر من النَّوم» وجود دارد .

اخبار معتبر از طریق محدّثان شیعه ، به روشنی گویای آن است که مقصود از « خیر العمل» ولایت است . لیکن آنچه شایان تأکید است و باید از آن پرده برداشت ، تغافل اهل سنت از بیانِ بُعد اعتقادى این دو جمله است و به همین توجیه بسنده میکنند که «الصَّلاه خیرٌ من النَّوم» براى بیدار کردن خواب رفتگان و به خود آوردن غافلان، تشریع شد و به انگیزه‏هاى عقایدى که عُمَر (و دیگران) را به پافشارى بر حذف حیعله ی سوم از اَذان واداشت ، نمی پردازند .

از این رو ، بحث از الصَّلاه خیرٌ من النَّوم یا حیَّ على خیر العمل تنها بررسی بُعد اختلاف فقهی آن نیست بلکه به رویکرد ویژه‏اى اشاره دارد که خلفا در برابر مکتب اهل بیت (علیهم السلام) در پیش گرفتند و همین ، درگیرى میان دو مکتب و مبارزه طلبى آن ها را در برابر یکدیگر شکل داده است که ما در این جا اصطلاح « وضع بعد از رفع» را بر آن مینهیم .

به جاى شریعت راست و درست ، غالباً واژه ی « بدعت» به کار برده میشود . این استعمال ، به صراحت در کلام ابن عباس آمده ، که گفت : از سر کینه توزى با على ، سنت را ترک کردند چنان که عُمَر بن خطاب به آن ، لب میجنباند .

سعد تفتازانى (م ۷۹۳ ه) در شرح المقاصد و در حاشیه‏اش بر شرح العضد و همچنین قوشْچى (م ۷۸۹ ه) در شرح التجرید مینگارند:

عمر بن خطاب براى مردم خطبه خواند و گفت : اى مردم ! سه چیز در عهد رسول خدا وجود داشت و من از آن ها باز میدارم و حرام شان میسازم و هر که را به آن ها دست یازد ، کیفر میدهم : ازدواج موقت بازنان ، متعه ی حج ، حیَّ عَلَى خیر العمل[۵۴]

این تقارن و ارتباط به چه معناست ؟ چرا هر که به شرعیّت «الصّلاه خیر من النوم» قائل است ، وجود نص بر امامت على (علیه السلام) را نمی پذیرد و هر که به «حیَّ على خیر العمل» بانگ میزند به شرعیّت ولایت علوی و عصمت آن حضرت معتقد است؟

این سخن امام صادق (علیه السلام) بر چه چیز دلالت دارد که فرمود :

« لَیْسَ منّا مَن لَمْ یُؤمِنْ بِکَرَّتنا و [لَمْ] یَسْتَحِلَّ مُتْعَتَنا»[۵۵]

« هر که به رجعت ما ایمان نداشته باشد و ازدواج موقت را (که جزو تعالیم ماست) حلال نداند ، از ما نیست .»

نیز آن پیشوای بزرگ فرمود :

« هر کس باور نداشته باشد که یک بار شستن اعضاى وضو ، کفایت میکند ، بر شستن دوبار ، پاداشى دریافت نمیدارد.[۵۶]»

آیا این سخنان، در برابر سنت‏هاى باطلى بیان شده‏اند که خُلفا بنیان نهادند و سنتِ صحیح پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلّم) را از میان بُردند؟ چرا انگشت اتهام به طور خاص سوى خلفا ، به ویژه خلیفه ی دوم، نشانه میرود؟

در علل الشرائع میخوانیم:

به ابن عباس گفتم: میخواهم بدانم چرا «حَىّ على خیر العمل» از اَذان حذف شد؟

ابن عباس گفت : عُمَر میخواست مردم با پشت گرمی به نماز ، جهاد را وانگذارند . از این رو ، آن را از اَذان برداشت .[۵۷]

در الأحکام از (کتاب‏هاى زیدیه) یحیى بن حسین میگوید:

خبر صحیح داریم که « حیَّ على خیر العمل» در عهد پیامبر اذان داده میشد و این جمله تا زمان عُمَر در اَذان وجود داشت . عُمَر دستور داد آن را از اَذان بیندازند و گفت : می ترسم مردم به آن تکیه [و بسنده] کنند و امر کرد که به جاى آن « الصّلاهُ خیر من النوم» را بانگ زنند.[۵۸]

امام باقر (علیه السلام) از پدر خویش حضرت سید الساجدین (علیه السلام) روایت میکند که فرمود :

« حیَّ على خیر العمل در اَذان اول بود ولی عمر دستور داد آن را ندا ندهند. وى بیم داشت مردم در جهاد سستى کنند و به نماز دل گرم باشند، از این رو ، مردم را ازآن بازداشت.[۵۹]»

از زید بن على بن الحسین گزارش شده است که گفت:

از چیزهایى که خشم مسلمانان را بر عُمَر برانگیخت این است که وى «حیَّ على خیر العمل» را از بانگِ اَذان  انداخت . علما خبر دارند که به این جمله ، براى پیامبر اَذان داده میشد تا اینکه خدا روحش را ستاند و در زمان ابوبکر هم چنین بود … حتى در بخشى از حکومت عُمَر این حیعله در اَذان طنین میآفکند … تا اینکه عُمَر از آن نهى کرد.[۶۰]

شرفى (م ۱۰۵۵ ه) از علماى زیدیه ، میگوید :

باری ، اذان به حیَّ على خیر العمل اجماع اهل بیت است ؛ این عُمَر بود که آن را قطع کرد .[۶۱]

در المنتخب از (کتاب‏هاى زیدیّه) میخوانیم :

حیَّ على خیر العمل در عهد پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلّم) (در اَذان) بود تا اینکه خدا جانِ آن حضرت را ستاند و در دوران ابوبکر وجود داشت تا اینکه در گذشت و تنها عُمَر آن را ترک کرد . از او پرسیدند : چرا آن را وانهادى؟

گفت : براى آن که مردم به آن تکیه و جهاد را رها نکنند[۶۲].

ما میپرسیم : چرا عُمَر این جمله را از اَذان جدا کرد و برداشت؟ آیا توجیهاتى که در این باره آورده‏اند ، درست است و ترس از دل خوشى مردم به نماز و کاهلى در جهاد ، وی را به این کار واداشت ؟ پاسخ این است که:

اولاً ، هر دو توجیه ضعیف و ناکارامد است ؛ چرا که جهاد و جنگ‏ها و نبردها در زمان پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلّم) بسى گران بارتر و بزرگ‏تر بود و انگیزه ی بیشترى براى حذفِ آن وجود داشت.پس چرا پیامبر آن را حذف نکرد و عُمَر به این کار دست یازید؟!

تعلیل عُمَر شبیه توجیهى است که عثمان در تمام خواندن نماز در «مِنى» بیان داشت و گفت : میترسم مردم گمان کنند که نماز شکسته ، همان نماز واجب است! صحابه او را پاسخ دادند که پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلّم) نماز را در این جا شکسته میخواند و خاطر نشان می فرمود که این عمل ، مخصوص مِنى است .

اگر استدلال عُمَر صحیح باشد ، وى میتوانست حیعله ی سوم را استوار سازد و مسلمانان را به ضرورت جهاد آگاهی دهد چنان که رسول خدا این کار را میکرد.

ثانیاً ، به فرض ، این تعلیل را بپذیریم ؛ حذف حیعله ی سوم در فاصله ی زمانى معینى مشروع است ، نه اینکه تا زمانِ حاضر این تشریع ادامه یابد!

ثالثاً ، توجیه عُمَر با این سخن پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلّم) هماهنگ نیست که فرمود : « إنَّ خیرَ أعمالِکم الصّلاه»[۶۳] بهترین اعمال شما نمازاست ، « إنّها عمود الدّین ، فَمن تَرَکَها فقد هَدَمَ الدّینَ»[۶۴] نماز ، ستونِ دین است ، هر که آن را ترک کند ، دین را ویران کرده است . اگر تعلیل عُمَر درست باشد ، باید این اَحادیث را دوراندازد .

رابعاً ، چند دستگى در بین مسلمانان در این فصل از اَذان، تا زمان ما به اختلاف فکرى میان دو مکتب انجامیده است ؛ یکى به رغم همه ی سختى‏ها، برآوردن حیعله ی سوم اصرار دارد و دیگرى در تضعیف آن میکوشد و مدّعی است که این جمله در عهد پیامبر نبود و آن حضرت به جاى آن ، جمله « الصَّلاه خیر من النّوم» را گذاشت .

این اختلاف اشاره دارد به این که سبب حذف حیعله ی سوم ، آن گونه نیست که آنها بیان میدارند و توجیه میکنند؛ بلکه در این جا هدفی نهفته‏ است که خود را زیر چتر بیم تکیه ی مسلمانان بر نماز و ترک جهاد ، مخفى میسازد .

به نظر نگارنده ، حقیقت امر همان‏ است که ابن عباس میگوید : «تَرَکوا السُنَّهَ مِن بُغْض علیَّ»[۶۵] ( از سردشمنی با على ، سنت را وانهادند ) از این رو ، ماجرا به امامت مولا (علیه السلام) بازمیگردد؛ زیرا همه میدانند که عُمَر به اجتماع نبوت و خلافت در بنى هاشم، تن نمیداد و ثابت شده است که وى از کسانى بود که از تدوین (و از روایت همراه با شأن نزول در مصحف‏ها ) باز میداشت و از کتابت حدیث نبوی (با ادعاى ترس از آمیختن آن با قرآن)[۶۶] نهى میکرد .

این سخن بدان معناست که وى قرائت هایى را که در قرآن هاى صحابه آمده بود (مانند: ابن مسعود ، جابر بن عبدالله‏ انصارى ، اُبَىّ بن کَعْب و …) بر نمیتافت .

مقصود این است که اگر به هر سو چنگ آویزیم ، جز به آنچه ابن عباس گفت، دست نمییابیم ؛ یعنى علت ترک سنت ، دشمنى با امیر المومنین بود؛ یا نفرت از امامت آن حضرت یا کینه توزى نسبت به جایگاه بلندى که امام (علیه السلام) داشت .

از مُرَّه نقل شده که گفت :

ابن مسعود میخواند : (( وَکَفَى الله الْمُؤْمِنِینَ الْقِتَالَ))[۶۷] بِعلىٍّ (( وَکَانَ الله قَوِیّاً عَزِیزا))[۶۸] ؛ خدا (به وسیله على) جنگ را از دوش مومنان برداشت و خدا نیرومند و شکست ناپذیراست.[۶۹]

آیا انتظار میرود که عُمَر یا عثمان ، چنین فضیلتى را براى علىبن ابیطالب (علیه السلام) تن‏دهد ؟!

از مُرَّه ، روایت شده است که ابن مسعود چنین قرائت میکرد :

(( بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إلیْک))[۷۰] أَنَّ علیّاً مولى المؤمنین (( وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَه))[۷۱] ؛ اى پیامبر ، آن چه را به سویت نازل شده (که على ، سرپرستِ مؤمنان است) به مردم ابلاغ کن و گرنه ، رسالتِ الاهى را به انجام نرسانده‏اى.[۷۲]

و نیز از شقیق ، نقل شده که گفت : در مصحف عبدالله‏ بن مسعود ، خواندم :

(( إِنَّ الله‏َ اصْطَفَى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْرَاهِیمَ وَ آلَ عِمْرَانَ))[۷۳] و آلَ محمدٍ «عَلَى الْعَالَمِینَ»[۷۴] ؛ خدا آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران (و آل محمد) را بر جهانیان ، برتری داد.[۷۵]

از جابر بن عبدالله‏ انصارى روایت شده که گفت :

شنیدم رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلّم) قرائت فرمود : (( فَإِنَّا مِنْهُم مُنتَقِمُونَ))[۷۶] (( ما از ایشان انتقام میگیریم )) و در پى آن فرمود: به وسیله على بن اَبى طالب[۷۷].

از عَمْرو و عبداللّه‏ بن مسعود و اُبَىّ بن کعب ، روایت شده که چنین قرائت میکردند :

(( وَأنذِرْ عَشِیرَتک الأَقْرَبِینَ))[۷۸] « وَ رَهْطَکَ المُخْلَصین» ؛[۷۹]

(( خویشاوندان نزدیک (و گروه برگزیده‏ات) را بیم ده .))

عمر چنین قرائت هایى را برنمی تابید . از این رو ، آن ها را و نیز دیگر قرائت‏های صحابه را حذف کرد یا از رجوع به مصحف‏هایی که در آنها اسباب نزول وجود داشت یا طبق تنزیل، تدوین یافته بود و خلیفه نمیتوانست به آنها تن دهد، جلوگیرى کرد ؛ با این ادعا که این ها با قرآن مخلوط میشود.

وی در موضوع بحث ما ، نتوانست بانگ حیَّ عَلَى خَیْر العَمَل را برتابد و با ادعاى پس رَوى مردم از جهاد ، این ندا را از اَذان برداشت و جلوی آن را گرفت . آیا این تعلیل‏ها درست و واقعیاند یا ادعاهاى سیاسى به شمار میآیند؟ اندکى پیش گذشت که به گزارش مسلم، زید بن ارقم ، از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلّم) روایت کرد ، که در غدیر خم فرمود :

« من در میان شما ، دو چیز ارزشمند بر جاى میگذارم … خدا را به یادتان میآورم درباره اهل بیتم![۸۰]»

اگر این سخن را با آن چه در روایت ترمذى آمده است ، جمع کنیم که پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلّم) فرمود :

« در میان شما دو چیز را بر جاى میگذارم که تا به آن ها چنگ آویزید، هرگز بعد از من گمراه نشوید [ یکى بزرگ‏تر از دیگرى است ] کتاب خدا ـ رشته‏اى که از آسمان به زمین کشیده شده است ـ و خاندانم ؛ این دو، هرگز از هم جدا نشوند تا در حوض بر من درآیند بنگرید چگونه با این دو رفتار میکنید.[۸۱]»

و وصیتِ دیگرى ازآن حضرت را درباره اهل بیت (علیهم السلام) در نظر آوریم که هنگام رحلت، دوات و کاغذ خواست تا نوشته‏اى را براى پیشگیرى امّت از گمراهى بنویسد و عُمَر از این نوشته جلوگیرى کرد با این ادعا که : بر پیامبر ، درد چیره‏ شده است و کتاب خدا نزد ما هست [و همان ما را کافى است]![۸۲] و به سخن ابن عباس بیندیشیم که گفت : همه ی مصیبت آن جا پدید آمد که میان رسول خدا و آن نوشته ، مانع پدیدارشد.[۸۳]

و در خطاب عُمَر به ابن عباس بنگریم که گفت :

میخواستى به پیغمبر در بستر بیمارى ، چیزى را یادآور شوى ؛ من از بیم فتنه از آن بازداشتم ؛ رسول خدا آن چه را دردل داشتم ، دانست و دست نگه داشت و خدا جز امضاى آن چه را حتمی ساخته است ، برنتابد.[۸۴]

… اگر همه ی اینها را با هم جمع کنیم ، جوهره ی حذف حیعله ی سوم و اضافه کردن الصَّلاه خیرٌ من النَّوم را در اذان درمییابیم .

و بر این ها بیفزاییم آن چه را در الطبقات الکبرى از جابر بن عبدالله‏ انصارى نقل شده است :

چون رسول خدا در بستر بیمارى افتاد (همان مرضى که در پى آن درگذشت) صحیفه‏اى خواست تا براى ‏امت، نوشته‏اى بنویسد که گمراه نشوند . در خانه ، هیاهو راه افتاد و بگو مگو شد . عُمَر سخنانى بر زبان آورد ، پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلّم) ناگزیر آن را دور افکند …[۸۵]

این متون را در کنار روایت رسیده از ابن عباس ببینیم : اینکه عُمَر در آغاز خلافتش درباره ی آن چه در دل على (علیه السلام) میگذشت ، از عبدالله بن عباس پرسید :

آیا على میپندارد که رسول خدا به خلافت وى تصریح کرد؟ ابن عباس گفت: آرى ؛ من از پدرم درباره ی ادعاى على پرسیدم ؛ گفت : راست میگوید . عُمَر گفت : رسول خدا در امر [زمامدارى] اش به سخن بلندى چشم داشت که حجتى را ثابت نمیکرد و عذرى را نمیتراشید . زمانى در این امر ، چهار نعل تاخت . در بیماریاش میخواست به صراحت او را نام ببرد ؛ من از باب شفقت و حفظ اسلام ، مانع این کار شدم رسول خدا دریافت که میدانم در دلِ او چه میگذرد ، از این رو ، خوددارى ورزید.[۸۶]

عینى در عمده القارى مینگارد :

علما در نوشته‏اى که پیامبر قصد داشت بنویسد ، اختلاف دارند؛ خطابى میگوید : دو وجه احتمال دارد : یکى از آن دو این است که پیامبر میخواست به امامت بعد از خود تصریح کند تا فتنه‏هاى بزرگى (همچون جنگ جمل و صفین) رخ ندهد …[۸۷]

عَیْنى ، در جاى دیگر ، میگوید :

چنین نسبتى به پیامبر جایز نمیباشد ؛ زیرا مثل این کار از آن حضرت، نشدنى ‏است ، چرا که در حال سلامت و بیمارى ، معصوم است . خداى متعال میفرماید : (( وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَى))[۸۸] (( از روى هواى نفس سخن نمیگوید)) آن گرامی خود فرمود : « من در حال خشم و خشنودى جز حق بر زبان نیاورم . »

دانشوران در این جا فراوان سخن گفته‏اند و بیشتر این سخنان بى ثمر است. بجاست گفته شود : کسانى که گفتند : ما شأنُه أهَجَرَ أو هَجَرَ! (یعنی: او را چه میشود؟ آیا هذیان میبافد؟ یا هذیان می گوید! ) اشخاص تازه مسلمان بودند و نمیدانستند که چنین سخنى در حقّ پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلّم) شایسته نیست . آنان گمان میکردند که آن حضرت از نظر طبیعت بشرى مانند دیگر انسان هاست که در شدت درد ، هذیان میگویند و بى اندیشه لب میگشایند . از این رو گفتند : از او بخواهید حالىتان کند؛ زیرا مقصود آن حضرت را در نیافتند.

به همین جهت ، با هم درافتادند ، تا آنجا که پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله وسلّم) تاب نیاورد و فرمود : « نزد نبى، کشمکش نشاید» و در روایتى آمده که فرمود : «نزد من ، مشاجره روا نیست».

از درگیرىهاى آنها ، ردّشان بر آن حضرت بود و جمله ی : « فَذَهَبُوا یَرُدّونَ علیه» (در حالى از آنجا رفتند که او را رد میکردند) به همین معناست.[۸۹]

غزالى میگوید :

رسول خدا ،  اندکى پیش از وفات ، فرمود : دوات و کاغذى بیاورید تا برایتان نوشته‏اى بنویسم که پس از من، در آن [امامت و خلافت] اختلاف نکنید . عُمَر گفت : او را واگذارید ، یاوه میبافد !![۹۰]

اگر ما این اسناد را کنار هم بگذاریم و بدانیم که حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) در حال خشم بر ابوبکر و عُمَر، از دنیا رفت[۹۱] ، نیز از یاد نبریم که عُمَر به خانه ی آن حضرت هجوم آورد و جنینش را سقط کرد و دیگر ستم‏ها که به آن بانو شد … این راز را در مییابیم که چرا ستمگران از « بِرّ فاطمه(سلام الله علیها)» (نیکى به فاطمه) دست کشیدند و دعوت به ولایت را که همان « حَىّ على خیر العمل» است ، رها کردند . و از این جاست که معناى سخن امام باقر و حضرت صادق(علیهما السلام) را میفهمیم که فرمودند :

« حَىّ عَلَى خَیْر العَمَل ، نیکى به فاطمه(سلام الله علیها) و فرزندانِ اوست .»

این که پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلّم) بعد از نزول آیه ی تطهیر ، هر روز ، تا ۶ ماه بر در خانه ی آن بانو حضور مییافت و بانگ میزد : «نماز ! نماز ! همانا خدا خواست پلیدى را از شما اهل بیت بزداید و پاک و پاکیزه‏تان سازد»[۹۲] پیوستگى میان توحید و نبوت و امامت را در هر چیزى، بیان میدارد و گویا پیامبر در این سخن (( إِنَّمَا یُرِیدُ الله لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ))[۹۳] حلقه ی ارتباط دو رکن توحید و عترت‏ است .

عُمَر و پیش از او ابوبکر و سردمداران نظام حاکم ، ارتباط میان پیامبر و اهل بیت آن حضرت را در منظومه ی دینى دریافتند و دانستند که ولایت امیر ابرار (علیه السلام) « خیر العمل» است و یک ضربت آن حضرت در روز جنگ خندق با عبادت انس و جن برابرى میکند[۹۴] و آیه ی مباهله و آیه ی تطهیر و سوره ی دهر و آیه ی ولایت و ده‏ها آیه ی دیگر، درباره ی على بن ابیطالب (علیه السلام) و اهل بیت (علیهم السلام) نازل شد . از این رو ، کوشیدند مسائل مرتبط با عترت را تحریف کنند و به جاى آن ها ، مسائل ویژه ی خود را بگذارند .

تحریف در تشریع اذان :

اگر به اخبار اذان نزد شیعه و سنّى نظرى بیفکنیم و به مباحثى که با اسراء و معراج مرتبط است بنگریم ، به عمق اختلاف فکرى میان این دو مکتب و تحریفاتى که در اَذان رخ داده‏است ، پى میبریم .

جمهور اهل سنت ، تشریع اَذان را در پى خوابى می دانند که یکى از صحابه (عبدالله‏ بن زید یا عُمَر یا اُبَىّ بن کعب یا …) دید و سپس به دستور پیامبر ، بِلال اذان را از وى آموخت . پیروان مکتب اهل بیت (علیهم السلام) اما تشریع اَذان را آسمانى و وحیانى میدانند که نخستین بار در معراج بانگ زده ‏شد و دیدگاه منامی بودن اذان را افسانه میآنگارند و بدعت میشمارند .

امویان و دیگر کسانى که به منامی بودن اَذان قائل‏اند ، در پى تشکیک و ناچیز انگارى رویاییاند که خدا براى پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلّم) درباره ی بنى امیه نمایاند و آن حضرت دید که آنان همچون میمون‏ها بر منبرش میجهند.[۹۵] خداى متعال در این باره فرمود :

(( وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتِی أَرَیْنَاک إِلاَّ فِتْنَهً لِّلنَّاسِ))[۹۶]

(( رؤیایى را که به تو نمایاندیم جز آزمونى براى مردم ، قرار ندادیم .))

رأىگرایان اموى ، میکوشند منزلت اسراء و معراج را پایین آورند و می گویند: این معراج، روحانى بود نه جسمانى ؛ یعنى در خواب روى‏ داد نه در بیدارى ! آن ها در این زمینه ، به آن چه عایشه روایت میکند و معاویه بر طبل او میکوبد ، استدلال میکنند.

شایان ذکراست که امویان در برابر انتشار نام محمد (صلی الله علیه وآله وسلّم) و آل محمد (علیهم السلام) در اَذان و تشهد نماز و در خطبه‏ها ، بلکه در هر چیزى ایستادند . مکان اسراء را که از شعب ابوطالب[۹۷] یا خانه ی خدیجه[۹۸] یا خانه ی ‏اُمّ هانى[۹۹] (دختر ابوطالب، خواهر امیرالمومنین (علیه السلام)) بود ، تحریف کردند و از خانه ی عایشه قرار دادند و غافل ماندند که در میان کسانى که درکنار پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلّم) هنگام عروج یا بعثت آرمیده بودند ، نام امام (علیه السلام) هست! چنان که آنان نام على (علیه السلام) را که بر ساق عرش حک شده بود ، به ابوبکر تغییر دادند .

قاسم بن معاویه میگوید: به امام صادق (علیه السلام) گفتم:

اینان در حدیث معراجشان آورده‏اند که چون پیامبر به آسمان بالابرده شد، دید که بر [ساق] عرش نوشته‏اند : لا إله إلاّ الله‏ ، محمد رسول الله‏، ابوبکرٍ الصدِّیق ؛ خدایى جز خداى یگانه نیست ، محمد رسول خداست، ابوبکر صدّیق امت است . امام (علیه السلام) فرمود :

« سبحانَ الله‏ ! غَیَّروا کُلَّ شیْ‏ءٍ ، حتى هذا» ؛ « شگفتا ! هر چیزى را تغییر دادند ، حتى این را !»

آنگاه امام صادق (علیه السلام) سخنانى را بیان داشتند و از جمله فرمودند :

« چون خداى متعال ، عرش ، ماء ، کرسى ، لوح ، اسرافیل ، جبرائیل، آسمان‏ها و زمین ، کوه‏ها ، خورشید ، و ماه را آفرید ، بر هر یک از آنها نوشت : لا إله إلاّ الله‏ ؛ محمد رسول الله ‏؛ على أمیر المؤمنین .

پس هرگاه یکى از شما بگوید : خدایى جز خداى یکتا نیست ، محمد رسول خداست، باید بگوید : على أمیر المؤمنین است.[۱۰۰]»

قاسم بن معاویه از امام صادق (علیه السلام) و اهل سنت در مصادرشان از اَنس بن مالک روایت کرده‏اند که، پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلّم) فرمود:

« چون به معراج رفتم ، دیدم بر ساق عرش نوشته شده‏است : خدایى جز خداى یگانه نیست ، محمد رسول خداست ؛ او را به على تأیید کردم و یارى رساندم.[۱۰۱]»

از جابر بن عبداللّه‏ انصارى نقل است که رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلّم) فرمود :

« دو هزار سال قبل از آنکه آسمان‏ها و زمین پدید آیند ، بر در بهشت حک شده بود : خدایى جز « الله‏» نیست ، محمد رسول خداست ؛ او را به على قوت بخشیدم.[۱۰۲]»

از ابو حمراء (خادم پیامبر) روایت شده که آن حضرت فرمود :

« چون به آسمان بالابرده شدم ، به راست عرش نگریستم؛ دریافتم که برآن نگاشته‏اند : خدایى جز « الله‏» و جود ندارد ، محمد رسول خداست، او را به على تأیید کردم و یارى رساندم.[۱۰۳]»

از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که فرمود :

« ما نخستین خاندانى هستیم که خدا نام‏هاى ما را خاطرنشان ساخت. آنگاه که خدا آسمان‏ها و زمین را آفرید ، دستور داد منادى بانگ زند:

أشهد أن لا إلهَ إلاّ الله‏ : گواهى میدهم که خدایى جز « الله‏» نیست (۳ بار)

أشهد أنَّ محمّداً رسولُ الله‏ ؛ شهادت میدهم که محمد رسول خداست (۳ بار)

أشهد أنَّ علیّاً أمیرالمؤمنین؛ گواهى میدهم که على ، أمیرالمؤمنین‏است (۳ بار)[۱۰۴]»

نگارنده در جلد اول موسوعه ی اَذان ، روشن ساخته ‏است که نظریه ی منامی بودن اَذان ، یک ایده ی اموى ‏است و بعد از صلح امام حسن (علیه السلام) در راستاى فروکاستن از شأن پیامبر اعظم و خاندان گرامی آن حضرت ، طرح شد ؛ زیرا نخستین سندی که در این سیاق شاهدیم در دوران معاویه شکل گرفته است .

سُفیان بن لیل میگوید :

چون امر امام حسن و معاویه بدان جا کشید که نمیبایست ، به مدینه نزدش آمدم . وى در جمع یارانش نشسته بود … در محضر او ، درباره ی اَذان سخن میگفتیم ؛ بعضى گفتند : اَذان ، با رؤیاى عبدالله‏ بن زید شروع شد ، حسن بن على فرمود :

« إنَّ شأنَ الأذانِ أعظمُ من ذلک ! أذَّنَ جبرائیل فى السَّماء مَثنى مَثنى وعَلَّمَهُ رسولَ الله[۱۰۵]‏

« شأن اذان ، بسى فراتر از این ‏است ! جبرئیل در آسمان ، دو دو ، اذان داد و آن را به رسول خدا آموخت .»

همچنین از امام حسین (علیه السلام) روایت شده که در این زمینه فرمود :

« الوَحْى یَتَنَزَّلُ على نبیِّکم وَ تَزْعُمونَ أنّه أَخَذَ الأذانَ عن عبدالله‏ بن زید؟ و الأذانُ وجهُ دینکم؛[۱۰۶]»

« وحى بر پیامبرتان نازل میشد و [با وجود این] شما میپندارید که او اذان را از عبداللّه‏ بن زید فرا گرفت ؟! اَذان ، آبروى دینِ شماست! »

از ابوالعلاء روایت شده که گفت ، به محمد بن حنفیه گفتم :

ما این سخن را ( شنیده ایم و ) بازگو میکنیم که اَذان با رؤیایى آغاز شد که مردى از انصار در خواب دید . محمد بن حنفیه ، از این سخن ، سخت یکّه خورد و گفت : چیزى را مطرح می کنید که پایه ی شرعیت اسلام و از ارکان دینتان است [با وجود این ] میپندارید که آن با رؤیاى مردى از اَنصار در خوابش پدید آمد که میتواند راست و دروغ باشد و بسا به خواب آشفته‏اى مانَد .

ابوالعلا میگوید: گفتم : این سخن ، میان مردم شایع است ؟ محمد بن حنفیه گفت : به خدا سوگند ، سخن باطلى است …[۱۰۷]

در کتاب کافى آمده ‏است که امام صادق (علیه السلام) به عُمَر بن اُذَینه چنین خطاب فرمود :

« اى عُمَر بن اُذَینه ، این ناصبی‏ها چه روایت میکنند؟»

وی گوید: گفتم : فدایت شوم ! در چه چیزى؟

فرمود : « در اَذان و رکوع و سجودشان .»

گفتم : میگویند [تشریع اذان در پى] خوابى بود که اُبَىّ بن کعب دید .

فرمود : « دروغ میبافند ! دین خدا عزیزتر از آن است که بر اساسِ خواب، سامان یابد.[۱۰۸]»

از آنچه گذشت ، میتوانیم امور زیر را نتیجه بگیریم :

یک : اهمیت مسئله ی امامت در اندیشه ی اسلامی و اینکه امامت ، یک عطیه ی ربانى و لُطف ویژه ی الاهى است نه سیطره ی کسانی که با زور بر مَسند نشینند ؛ خواه مؤمن باشند و خواه فاسق (چنان که بعضى قائل‏اند) .

در قرآن میخوانیم :

{(( وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی؟ قَالَ: لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ))[۱۰۹]

(( و از ذریه من کسى امام است ؟ فرمود : عهد من به ستمگران نمیرسد ))

دو : جمله ی « حَىّ عَلَى خیر العمل» جزء اَذان است . در روزگار نبوی ، در اَذان گفته میشد ، و گروهى از صحابه و تابعان آن را میگفتند، هر چند جمهور اهل سنت ، بى دلیل نسخ این حیعله را ادعا کرده‏اند . ما در کتاب « حَىّ على خیر العمل الشرعیّه و الشعاریّه» این مطلب را به تفصیل بیان کردیم و ادله و شواهد فراوان حدیثى و تاریخى را آورده‏ایم .

سه : بر اساس تعبیر امام باقر (علیه السلام) [۱۱۰]و امام صادق (علیه السلام) [۱۱۱] و امام کاظم (علیه السلام) [۱۱۲] جمله ی «حَىَّ عَلَى خیر العمل» رمزِ امامت است . بعضى صحابه ، از قبیل عُمَر بن خطاب ، همین معنا را از آن فهمیدند .

پیش از این ، سخنِ عُمَر به ابن عباس گذشت که گفت : «آیا نسبت به خلافت ، در دل على ، چیزى باقى ماند؟» و نیز این که گفت : «پیغمبر در بستر بیمارى ، میخواست آن را یادآور شود ، من از بیم فتنه ، او را بازداشتم» .

بنابراین ، مانعانِ بانگ «حَىّ على خیر العمل» در اَذان بر اساس تعبیر امام کاظم (علیه السلام) میخواستند که ترغیب به ولایت و فراخوانى سوى آن نباشد ؛ یعنى ستمگران میخواستند که خلافت به دستِ امام على (علیه السلام) و فرزندان آن حضرت نیفتد و در این راستا، هر چه را با امامت ارتباط داشت میزدودند ، از جمله حیعله ی سوم در اذان .

چهار : نصوصى که از « زیدیه» و « اسماعیلیه» و « امامیه» آوردیم ، بیان میدارد که عُمَر به جهت پیوند « حَىّ على خیر العمل» با « امامت» آن را از اَذان حذف کرد . در سخن قُوشچى و تفتازانى (دو تن از عالمانِ سنى) اشاره‏اى به این خطّ مشى برنامه ریزی شده هست ؛ چرا که نقل کرده‏اند که عُمَر همزمان با حذفِ حیعله ی سوم ، از متعه ی زنان و متعه ی حج بازداشت .

پنج : وجود ارتباط میان شهادت‏هاى سه گانه و حیعله‏هاى اول و دوم و سوم در اَذان و تأکید قرآن و سنت بر ولایت خدا و پیامبر و اَهل بیت و در رأس آنها امیر المؤمنین (علیه السلام)، و اینکه این تأکید ، جان‏هاى بیمار را واداشت به جهت امتیازاتى که خدا بر اهل بیت (علیهم السلام) ارزانى داشت، به آنان حسادت ورزند .

جمله ی  « حَىّ على خیر العمل» ( که به معناى نیکى به صدیقه کبری(سلام الله علیها) و فرزندانِ آن بانوست ) موضع تند و خشن ستمگران را نسبت به دخت پیامبر و آزار رسانى به آن حضرت ـ تا آنجا که به سقطِ « محسن» انجامید ـ تفسیر میکند و اینکه در پشت صحنه ی حذف حیعله ی سوم ، خود آنان حضور داشتند و پروژه ی حذف امامت و ولایت خاندان پیامبر را کارگردانى میکردند، و زهرا(سلام الله علیها) بر اساس روایت بخارى[۱۱۳]، در حالى از دنیا رفت که بر ابوبکر و عُمَر خشمگین بود .

پس به روشنى میتوان نتیجه گرفت: وضع جمله ی « الصَّلاه خیرٌ من النَّوم» از عُمَر، در راستاى استوارسازى پایه‏هاى خلافت ابوبکر ، سامان یافت ؛ زیرا این کار ، آزادى اجتهاد در برابر نصّ است و ساز و کارى براى پیشگیرى از ولایت اهل بیت (علیهم السلام) و دفاعِ جانانه عُمَر از خلافتِ ابوبکر . بسا پذیرش این احتمال ـ از آن جا که بر دلیلى منصوص مبتنى نیست ـ دشوار بنماید ، لیکن مجموعه‏اى از قرائن و ملابسات ، آن را امرى معقول میسازد .

عقل ، میان « رفع» و « وضع» در چنین امورى ، سنخیت را لحاظ میکند . از آنجا که بر اساس اسناد گذشته ، عُمَر حیعله ی سوم را از اَذان برداشت تا فراخوانى به ولایت صورت نگیرد و کسی به آن تشویق نشود. پس بعید به نظر نمی رسد که « الصَّلاه خیرٌ مِنَ النَّوم» را جاى آن بگذارد تا این جمله بر خلافت ابوبکر دلالت کند ؛ زیرا کانون نزاع میان مسلمانان در صدر اول اسلام ، همین مسئله بود که خلیفه امام على (علیه السلام) است یا ابوبکر.

به جهت عُمق این درگیرى و ریشه دار بودن آن است که امویان ، با ظلم و عدوان و دروغ و زور ، هر فضیلتى را که براى امیرمومنان (علیه السلام) بود ، براى ابوبکر تراشیدند .

ابو بکر را « صدیق» عمر را « فاروق» و عایشه را « صدّیقه » لقب دادند ، در حالى که بنا بر اتفاق شیعه و سنى ، صدیق و فاروق از القاب امام على (علیه السلام) میباشد و صدّیقه ، لقب حضرت زهرا(سلام الله علیها) است .

در سنن ابن ماجه از حضرت امیر (علیه السلام) نقل شده که فرمود :

« أنَا عبدُ الله‏ وأخو رسوله ، وأنَا الصِدِّیقُ الأکبر ، لا یَقولُهما بعدى إلاّ کذّابٌ ؛ صَلَّیْتُ قَبلَ النّاس بِتسع سنین؛[۱۱۴]»

« منم بنده ی خدا و برادر رسولش و «صدّیق اکبر» منم ، پس از من جز دروغ گو این ادعا را نکند ؛ پیش از مردم در نُه سالگى [با پیامبر] نماز گزاردم .»

در مجمع الزوائد میخوانیم : سند این حدیث صحیح است و رجال آن ثقه‏اند . حاکم در المستدرک آن را از منهال روایت میکند و میگوید : بر اساسِ شرط بخارى و مسلم، این حدیث ، صحیح است . در تاریخ دمشق و منابع دیگر همین مطلب به صراحت آمده است.[۱۱۵]

مخالفان مکتب اهل بیت (علیهم السلام) در راستاى مقابله با اَحادیث مؤاخات پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلّم) با على (علیه السلام) ـ که نزد هر دو فرقه ثابت است[۱۱۶] ـ از رسول خدا درباره ی ابوبکر نقل کردند که فرمود :

لو کنتُ مُتخذاً خلیلاً ، لَاتّخَذتُ أبابکر خلیلاً

اگر دوستى براى خود میگرفتم ، ابوبکر را به عنوان دوست صمیمی ام برمیگزیدم .

و در مقابل این سخن پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلّم) که فرمود :

« سَدُّوا الأبوابَ إلاّ بابَ علیّ»[۱۱۷]

« همه ی درهاى خانه‏هاى را که به مسجد باز میشوند ، ببندید؛ مگر در خانه على را »

به پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلّم) نسبت دادند که فرموده‏ است : به جز روزنه ی ابوبکر ، دیگر درها را ببندید[۱۱۸]. احادیث ساختگى دیگری نیز با همین رویکرد جعل شده‏اند؛ مثل:

اگر [اعمال] ابوبکر را در کفّه‏اى گذارند و [اعمال] همه ی امت را در کفّه ی دیگر ، کفّه‏اى که [اعمال] ابوبکر در آن است ، رجحان مییابد.[۱۱۹]

این سخن ، براى مقابله با این حدیث ثابت از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلّم) است :

« لَمبارزهُ على یومَ الخَندق أفضلُ مِن أعمال أمَّتى إلى یَوْمِ القیامَه»[۱۲۰]

مبارزه على در روز جنگ خندق ، از اعمال امتم تا روز قیامت برتر است .

در رویارویى با حدیث « بازگرداندانِ خورشید براى امام على»[۱۲۱] ، گفتند : خورشید ، دست به دامانِ ابوبکر شد.[۱۲۲]

در برابر حدیث « پرنده ی بریان»[۱۲۳] براى على (علیه السلام)، خبر « جگر برشته»[۱۲۴] را براى ابوبکر ساختند .

… و ده‏ها روایت و خبر جعلى دیگر که در کتاب‏هاى موضوعات اهل سنت ، ذکر شده ‏است.

بر اساس این خطّ سیر ، میتوانیم دلیل بسنده نکردن عُمَر به رفع حیعله ی سوم از اَذان و نهادن « الصّلاه خیر من النّوم» به جاى آن را احتمال دهیم . این رویکرد ، از آنجا بر میخیزد که وى رهبر مکتب اجتهاد در برابر نصّ است ، وی پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلّم) را در بستر بیمارى (در آن پنجشنبه ی شوم) به هذیان گویى متهم ساخت ؛ چرا که آن حضرت میخواست [براى خلافت] به صراحت امام على (علیه السلام) را نام ببرد … و دیگر جهت گیرى‏ها و اجتهادات عُمَر ، که مشهور است .

این حقایق ، این احتمال را تقویت میکند که عُمَر ، تنها براى دفع ولایت على (علیه السلام) حیعله ی سوم را نینداخت ؛ بلکه چیز دیگرى را نیز در سرداشت ؛ بلکه میبایست اصول دیگرى را پى میریخت که با ولایت ناسازگار اَفتد و مهم‏ترین آنها خلافتِ ابوبکر و استحکام پایه‏هاى آن بود .

این ، عصاره ی آموزه هایى است که میراث فکرى عُمر به آن گویاست . وى در خطّ مشى کلیاش تنها به حذف شاخص‏هاى مکتب اهل بیت (علیهم السلام) بسنده نکرد ؛ بلکه همزمان با آن ، مکتب دیگرى را پى ریخت . پس از ثبوت معناى ولایت در اَذان از خلال جمله ی « حّىّ على خیر العمل» عُمَر سعى کرد این شعار را به شعار دیگرى جایگزین سازد که همان « الصِّلاه خیر من النَّوم » است .

اگر در جریان درگیرى میان این دو فرقه در سیر تاریخى، نیک بیندیشیم ، در مییابیم که این امر در درگیرى سیاسى و اینکه چه کسى به خلافت اَولى بود ، منحصر نیست، بلکه در مواقع بسیارى ، بازگشت اختلاف به چیزهایى است که ابوبکر و عُمَر اجتهاد کرد یا امام على(علیه السلام) بیان داشت .

بعضى از صحابه را میبینیم که میگویند :

لا أتْرُک سنّه أبى القاسم لقول أحَد[۱۲۵] (به خاطر سخن هیچ کس، سنت ابو القاسم را رها نمیکنم) و مقصود اجتهاد عُمر است .

و دیگرى میگوید :

أفَسنّه عُمَر تُتَّبَعُ أم سُنّهَ رسول الله؟‏[۱۲۶] (آیا باید سنتِ عُمَر را پیروی کرد یا سنت رسول الله‏ را ؟!) و سومی بیان میدارد :

فَعَلَها أبوالقاسم و هو خیرٌ من عُمَر[۱۲۷] (پیامبر این کار را انجام داد و او از عُمَر بهتر بود).

از سعید بن جُبَیر نقل شده که گفت :

ما به همراه ابن عباس در « عَرَفه» بودیم . وى از من پرسید : چرا صداى تلبیه مردم را نمیشنوم ؟! گفتم : از معاویه میترسند . ابن عباس از خیمه‏اش بیرون آمد و فریاد زد : « لَبَّیْکَ اللّهم لَبَّیک» (گوش به فرمانم خدا و آمدم تا ندایت را اجابت کنم ) هر چند بینى معاویه به خاک مالیده شود . خدایا اینان را لعنت کن ! از سرکینه و دشمنى با على ، سنت پیامبر را ترک کردند.[۱۲۸]

فخر رازى در تفسیرش میگوید :

على در جهر تسمیه ( آشکار سازى صدا در بسم الله ‏) در نماز ، بسیار پایبند بود . قدرت به دست بنى امیه افتاد . براى آن که آثار [و تعالیم] على را باطل و محو کنند، سعى فراوانى را براى منع از جهر ( اخفات بسمله) به کاربردند.[۱۲۹]

از نواده ی ابوهریره[۱۳۰]، رسیده است که :

اگر در جایى صداى بلند خواندن « بسم الله‏» شعار شیعه گشت ، مستحب است براى مخالفت با آنها « بسمله» آهسته خوانده شود.[۱۳۱]

ابن زُبیر به ابن عباس خطاب کرد : چهل سال است که کینه ی شما را در دلم پنهان کرده‏ام.[۱۳۲]

مسعودى و دیگران آورده‏اند که « ابن زبیر» در زمان خلافتش چهل جمعه بر پیامبر صلوات نمیفرستاد و میگفت : از ذکر [صلوات بر] او چیزى بازم نمیدارد جز اینکه اشخاص [از باب انتساب به آن حضرت] باد به غبغب میآندازند ؛ و در گزارش دیگری آمده که گفت :

محمد ، خاندان بدى دارد ، هنگام ذکر نام او [و فرستادن صلوات و سلام بر وى] گردن هاشان را (به افتخار) بر میآفرازند.[۱۳۳]

در علل الشرایع از ابو اسحاق اَرجائى ، از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که فرمود :

« آیا میدانید چرا امر شدکه قول خلافِ عامه را برگیرید ؟ » گفتم : نه .

فرمود : « على (علیه السلام) به دینى خدا را نپرستید، جز اینکه امت در مخالفت با او ، به غیر آن گرویدند تا خواست آن حضرت را باطل سازند ؛ چیزى را که نمیدانستند از امیر المؤمنین میپرسیدند و آن گاه که امام (درآن مسئله) فتوا میداد ، از پیش خود ضد آن را میتراشیدند تا مردم را به اشتباه اندازند [و به شبهات دامن زنند].[۱۳۴] »

از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که فرمود :

« به خدا سوگند ، بنى هاشم (یعنى عباسیان) و قریش ، فضایل ما را میدانستند ، لیکن «حسد» هلاکشان ساخت (چنان که ابلیس را به هلاکت انداخت) آنان هرگاه ناچار میشدند و بر جان خویش میترسیدند، نزد ما میآمدند و [آنچه را براى آنها مشکل مینمود] میپرسیدند ، ما برایشان توضیح میدادیم و مطلب را روشن میساختیم .

آنان [با اقرار] بیان میداشتند که : شما اهل علم هستید . سپس از نزد ما خارج میشدند و میگفتند : ما گمراه‏تر از کسانى که اینان را پیروى کنند و سخنشان را بپذیرند ، نیافتیم.[۱۳۵] »

بسا در این سخن خداى متعال که میفرماید : (( وَ أنَّ هذَا صِرَاطِی مُسْتَقِیما فَاتَّبِعُوهُ وَ لاَتَتَّبِعُوا السُّبُلَ))[۱۳۶] (( این ، صراط مستقیم الهى است ! آن را بپیروید و از کژراهه‏ها مروید)) اشاره‏اى به لزوم اقتدا به خط مشى علوى نبوى (نه دیگر خطّ مشى‏ها) باشد ؛ زیرا پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلّم) در اخبارش بر واژه ی « ضلال» (گمراهى) تأکید داشت که مقصود از آن دورشدن از صراط مستقیم شریعت‏ است .

پیش از این ، در حدیث ثقلین گذشت که پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلّم) فرمود :

« من در میانتان دو چیز نفیس برجاى میگذارم ؛ کتاب خدا و عترتم ، مادام که به این دو بچسبید ، هرگز گمراه نشوید.»

(پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلّم) این سخن را در جاهاى بسیارى بر زبان آورد که یکى از آنها در حجه الوداع[۱۳۷] بود) همین ، روى دیگر این سخن پیامبر است که با تأکید ، سه بار فرمود : « اُذَکِّرکُم الله‏ فى أهلِ بَیْتى» « خدا را به یادتان میآورم درباره [نیک رفتارى و پیروى از] اهل بیتم .»

و همچنین آنچه را رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلّم) در « پنجشنبه ی شوم» بر زبان آورد و فرمود :

« دواتى برایم بیاورید تا نوشته‏اى برایتان بنویسم که هرگز بعد از من ، گمراه نشوید.[۱۳۸]»

اینکه ائمه (علیهم السلام) بر لزوم ترک « موافقتِ عامه» تأکید دارند ، بدان جهت است که آنان بر مخالفت با حق در هر چیزى پاى میفشردند .

اکنون میپرسیم : تلبیه ی حج و بسمله و صلوات بر محمد و آل محمد (بلکه هر چیزى در شریعت اصیل) با على (علیه السلام) چه ارتباطى دارد؟ چرا قریشیان سعى داشتند آثار على (علیه السلام) را از بین ببرند و حتى در کوچک‏ترین مسائل شرعى آنها را باطل سازند و به مخالفت با دیدگاه‏هاى او برخیزند؟

آیا همه ی این مخالفت‏ها دلالت نمیکند براینکه همه ی این چیزها با «امامت» پیوند داشت و آنان بر نمیتافتند که در برابر مکتب ابوبکر و عمر (که اصطلاح «سنت شیخین» را بر آن گذاشتند) مکتب على (علیه السلام) پاگیرد؟

حال جای این سوال است که بپرسیم آیا جمله ی « حَىَّ عَلَى خَیْرِ العَمَل» و « الصَّلاه خیرٌ من النّوم» تنها روزنه‏اى از پنجره‏هاى فراوان در شریعت است و شأن آن دراین زمینه ، حکمِ تکبیر بر جنازه هاست که آیا پنج باراست یا چهار مرتبه[۱۳۹] ، در وضو باید پاها را مَسح کشید یا شست[۱۴۰] ، مَسْح بر کفش در شرایط عادى بى آنکه سرما و بارانى در میان باشد، جایز است یا نه[۱۴۱] ، ازدواج موقت با زنان جایز میباشد یا جایز نیست[۱۴۲] دستْ باز باید نماز خواند یا دستْ بسته ، انگشتر را باید به دست راست کرد یا دست چپ[۱۴۳] ، بسمله را به جهر باید خواند یا به اِخفات[۱۴۴] ، نماز « تراویح» و نماز « ضُحى» شرعیّت دارد یا مشروع نیست[۱۴۵] آشامیدن «فقّاع» (آب جو) و خوردن ماهى بدون پولک حرام است یا حلال به شمار میرود ، سیاه پوشى [و عزادارى] در ماه مُحرَّم و برگزاری جشن عید غدیر ، جایز است یا بدعت دانسته میشود[۱۴۶]،[۱۴۷] احکام میراث[۱۴۸] و ازدواج‏ها و «عَوْل»[۱۴۹] و « تعصیب»[۱۵۰] را باید جارى ساخت یا اینکه عول و تعصیب ، باطل اند ، و مشابه ی اینها از دیگر امورى که بر توجه و التزام به این مذهب یا آن مذهب ، رهنمون است .

در مقدمه ی تذکره الحفّاظ[۱۵۱] از شعیب بن جریر نقل شده که از سُفیان ثورى خواست برایش سنّت [راستین] را بازگوید ، وى گفت:

بنویس : به نام خداوند بخشنده ی مهربان ؛ قرآن غیر مخلوق است … اى شُعیب ، آنچه را نوشته‏اى سودت نمیبخشد مگر اینکه به مسح بر کفش ، عقیده یابى ، و اخفات « بسم الله‏» را از جهر آن با فضیلت‏تر بدانى ، به « قَدَر» [جبر] ایمان آورى ، و به نماز پشت سر هر نیکوکار و بدکارى ، معتقد باشى …

پافشارى بعضى بر پایبندى به « سنتِ شیخین» به طوری که احکام آنها را شعارشان سازند تا بدین وسیله ، مشربشان از مذهب شیعه (که پیرو امام على (علیه السلام) است) تمایز یابد. از این روست که میبینیم دلیلشان بر ردّ برخی احکام این است که گویند : « این کار ، شعار رافضى‏ها (شیعیان) گشته ‏است و باید آن را واگذارد » . اگر  اندکى در این رویکردشان درنگ ورزیم ، در مییابیم که بازگشت همه ی این کشمکش‏ها به « امامت» است .

پژوهشگران سنى و شیعه ، تا کنون با این جمله ، به گونه‏اى بر خورد کرده‏اند که گویی فقط یک مسئله فقهى محض است و باید در عالم فقه ، به وارسى آن پرداخت . این رویکرد صحیح است ؛ لیکن با توجه به آنچه بیان شد ، روشن گردید که این مسئله به راستى داراى ابعاد اعتقادى بسیار مهم است و این ، به جهت درآمدنِ این شعار ، در عرصه ی درگیرى عقیدتى ، میان دو مکتب است که در قلمر و بسیار گسترده‏اى جریان دارد . بر اساس مقدمه ای که گذشت، در ادامه مقاله ، به جایگاه این فقره از اذان در عرصه امامت و خلافت می پردازیم.

(این بحث ادامه دارد)

 

پی نوشت ها :

[۱]. ر ک . جواهر الکلام ۱۱ : ۱۵۸ به نقل از رساله ی ابن عصفور .

[۲]. فروع کافى ۳ : ص ۴۵۹ ح ۲ ، وسائل الشیعه ۷ : ۴۲۱ ، باب ۲ ، ح۲

[۳]. احزاب / ۵۶

[۴]. ر ک . تفسیر قمى ۲ : ۱۹۶ و ۱ : ۱۴۲؛ تفسیر فرات کوفى : ۳۴۳ ح ۴۶۷ ؛ تفسیر عیاشى ، ص ۲۵۵  ، ح۱۸۲ ؛ الاحتجاج ، ج ۱ ، ص۳۷۷ ؛ معانى الأخبار ، ص ۳۷۷ ، ح ۱ ؛ المحاسن ج۱، ص ۲۷۱ ، ح۳۶۳

[۵]. مسند احمد ج۴ ، ص ۱۱۹ ؛ و نیز بنگرید به ، صحیح بخارى ج۳ ، ح۱۲۳۳ و ج ۵ ، ح ۵۹۱۶ ؛ سنن ابن ماجه ج ۱ ، ص ۲۹۳ ، ح ۹۰۴ ؛ سنن ترمذى ج ۲ ، ص ۳۵۲ ـ ۳۵۳ ، ح ۳۴۸۳ ؛ سنن نسائى ج۳ ، ص ۴۷، ح۱۲۸۶ و ح ۱۲۹۳

[۶]. ر ک . مراقى الفلاح ج۱ ، ص ۸ ؛ دار قطنى و بیهقى آورده‏اند که « پیامبرp فرمود : هر که بر من صلوات فرستد و بر اهل بیتم صلوات نفرستد [نمازش] پذیرفته نیست » مسند امام زید : ۳۳ .

حمزه بن یوسف بن ابراهیم سهمى (م ۴۳۷ ) در تاریخ جرجان (چاپ حیدرآباد ، ص ۱۴۸) به اسناد، از امام رضا g آورده است که آباء طاهرینش فرموده اند : « خداوند صلوات بر پیامبر را واجب کرد و مارا با او قرین ساخت. هر کس بر پیامبر صلوات بفرستد و بر ما صلوات نفرستد ، خدا را در حالى ملاقات مى‏کند که بر پیامبر درود ناتمام فرستاده و اوامرش را ترک کرده است »

[۷]. مرقاه المفاتیح ج۱ ، ص ۶۷ ؛ إغاثه الطالبیین ج۱ ، ص ۱۷۱

[۸]. صحیح بخارى ۳ : ۱۳۶۱ ، ح ۳۵۰۹

[۹]. فتح البارى ۷ : ۷۹ ، باب مناقب قرابه رسول الله p ‏

[۱۰]. ریاض الصالحین نَووى : ۸۱ ، ح ۳۴۷

[۱۱]. صحیح بخارى ۴: ۶ ۱۵۴ ، ح ۲۹۹۸ ؛ و بنگرید به ج ۳ ، ص ۱۱۲۶ ، ح ۲۹۲۶

[۱۲]. صحیح بخارى ۴ : ۱۵۴۹ ، ح ۳۹۹۸ ؛ مصنف عبدالرزاق ۵ : ۴۷۲ ، ح ۹۷۷۴

[۱۳]. ر ک. تاریخ یعقوبى ج۲ ، ص ۱۳۷ ابو بکر گفت : کاش خانه ی فاطمه را تفتیش نمى‏کردم ! وى مردان را به خانه ی فاطمه در آورد و اعلان جنگ کرد ؛ شرح نهج البلاغه ج۲ ،ص ۴۷ و ج۲۰ ، ص ۲۴

[۱۴]. مسلم از زید بن اَرقم روایت کرده ‏است که : روزى رسول خدا در منزلگاهى میانِ مکه و مدینه که «خُم» نامیده مى‏شد ؛ برپاخاست و خطبه خواند ؛ خدا را ثنا گفت و [مردم را] پند و موعظه داد ، سپس فرمود: «… اَلا أیّها النّاس فإنَّما أنَا بَشَرٌ یُوشِکُ أن یَأْتىَ رسولُ رَبّى فَأُجیبَ ، و َأَنا تارِکٌ فیکم ثَقَلین : أوَّلُهما کتابُ الله‏ ، فیه الهُدى والنُّور ، فُخُذوا بکتاب الله‏ وَاسْتَمسکوا به ( فَحَثَّ على کتاب الله‏ وَ رَغَّبَ فیه ، ثمّ قال ) و أهلُ بیتى ؛ أُذکِّرکم الله‏َ فى أهل بیتى ! أُذکِّرکم الله‏َ فى أَهْل بیتى ، أُذکِّرکم الله‏ فی أهل بیتى! »

« اى مردم ، من ، بشرم ؛ نزدیک است که فرستاده ی پروردگارم بیاید و او را اجابت کنم . من در میانتان دو چیز نفیس بر جاى مى‏گذارم : کتاب خدا که درآن هدایت و نوراست ، کتاب خدا را برگیرید و به آن چنگ آویزید ( آن حضرت به قرآن ترغیب و تشویق کرد ، سپس فرمود ) و اهل بیتم ؛ خدا را به یادتان مى‏آورم درباره اهل بیتم ! خدا را به یادتان مى‏آورم درباره اهل بیتم ! خدا را به یادتان مى‏آورم درباره اهل بیتم! (صحیح مسلم ج۴، ح ۱۸۷۳ ؛ مسند احمد ج۴ ، ص ۳۶۶ ؛ سنن بیهقى ج۲ ، ص ۱۴۸ )

[۱۵]. صحیح بخارى ج۳ ، ح ۳۵۱۰ و ح ۳۵۵۶ ؛ مصنف ابن أبى شیبه ج۶ ، ص۳۸۸ ، ح ۳۲۲۶۹ ؛ صحیح مسلم ج۲ ، ح ۲۴۴۹ ؛ سنن ابى داود ج۲ ص۲۲۶ ، ح ۲۰۷۱ ؛ سنن ابن ماجه ۱ : ۶۴۲ ، ح ۱۹۹۸؛ سنن ترمذى ۵ : ۶۹۸ ، ح ۳۸۶۷ ؛ الأحادیث المختاره ۹ : ۳۱۵ ، ح ۲۷۵ .

[۱۶]. کنز العمال ۱۲ : ۵۱ ، ح ۳۴۲۳۷

[۱۷]. مسند ابى یعلى ۱ : ۱۹۰ ، ح ۲۲۰ ؛ مستدرک حاکم ۳ : ۱۶۷ ، ح ۴۷۳۰ ؛ مجمع الزوائد ۹ : ۲۰۳

[۱۸]. آل عمران / ۳۱

[۱۹]. شورى / ۲۳

[۲۰]. طه / ۲

[۲۱]. احزاب / ۳۳

[۲۲]. صافات /۱۳۰

[۲۳]. بنگرید به ، الصواعق المحرقه ۲ : ۴۳۶ ـ ۴۳۷ ؛ فیض القدیر ۲ : ۱۷۴ که این سخن را از فخر رازى نقل کرده‏اند .

[۲۴]. نهج البلاغه ۱ : ۳۰ ، خطبه ۲۰

[۲۵]. ذخائر العقبى : ۱۷

[۲۶]. معانى الأخبار : ۱۷۹ ، ح ۲

[۲۷]. نوادر المعجزات : ۱۲۴

[۲۸]. التبصره فى اصول الفقه ، شیرازى فیروز ابادى : ۴۵۳ ؛ مقتل الشهید عثمان : ۱۷۶

[۲۹]. المحاسن ۱ : ۲۸۶ ، ح ۴۲۹

[۳۰]. این مطلب ، سخن امام باقر g است که در توضیح این مسئله بیان داشت. بنگرید به ، خصال صدوق : ۲۷۸ ، حدیث ۲۱ .

[۳۱]. نساء / ۵۴

[۳۲]. شرح نهج البلاغه ۷ : ۲۲۰

[۳۳]. مستدرک حاکم ۳ : ۱۶۲ ، ح ۴۷۱۷ . ذهبى در کتاب تلخیص خود ، درباره ی این حدیث حرفى نمى‏زند و در سیر اعلام النبلاء (۲ : ۱۲۳) در عنوان فاطمه h آن را بیان می کند .

[۳۴]. نور / ۳۶ ـ ۳۷

[۳۵]. فروع کافى ۶ : ۲۵۶ ، ح ۱

[۳۶]. اَمالى صدوق : ۵۸۳ ، مجلس ۷۴ ، ح ۱۶

[۳۷]. سنن ترمذى ۲ : ۷۲ ، ح ۲۸۲ ؛ سنن بیهقى ۳ : ۳۱۲ ، ح ۵۵۸۱ ؛ مصنف عبدالرزاق ۲ ۶ ۱۴۴ ، ح ۲۸۳۷ ؛ مسند احمد ۱ : ۱۴۶ ، ح ۱۲۴۳

[۳۸]. صحیح بخارى ۴ : ۱۶۰ ، ح ۴۱۵۴ ؛ صحیح مسلم ۴ : ۱۸۷۰ ، ح ۲۴۰۴

[۳۹]. احتجاج طبرسى ۲ : ۲۳۰ ؛ بحار الأنوار ۸۱ : ۱۱۲

[۴۰]. اصول کافى ۲ : ۴۹۶ ، ح۲ و در ص۱۸۶ ، ح۱) ؛ وسائل الشیعه ۷ : ۱۵۲ ، ح۸۹۸۱

[۴۱]. همان .

[۴۲]. مقاتل الطالبیین : ۴۶ ؛ شرح نهج البلاغه ۱۶ : ۴۷

[۴۳]. احتجاج طبرسى ۲ : ۳۷ ؛ بحار الأنوار ۴۵ : ۱۶۰

[۴۴]. مائده / ۴۴

[۴۵]. این آیه ، در ستایش حضرت امیر g فرود آمد . بنگرید به ، تفسیر طبرى ۶ : ۲۸۶ ؛ تفسیر قرطبى ۶ : ۲۲۱ ؛ مرقاه المفاتیح ۱۱ : ۲۴۶ . تفتازانى در شرح المقاصد فى علم الکلام ۲ : ۲۸۸ مى‏گوید : این آیه ، به اتفاق مفسران ، درباره على رضى‏الله‏ عنه نازل شد .

[۴۶]. نساء / ۵۹

[۴۷]. توبه / ۱۰۵

[۴۸]. مختصر بصائر الدرجات : ۱۲۵

[۴۹]. کتاب سلیم بن قیس : ۳۷۸ ؛ بحار الأنوار ۲۲ : ۱۴۷ ، ح ۱۴

[۵۰]. ر ک. نهج البلاغه ۲ : ۴۴

[۵۱]. توحید صدوق : ۲۴۱ ؛ معانى الأخبار : ۴۱ ؛ مناقب آل أبى طالب ۳ : ۱۰۷ ؛ بحارالأنوار ۴۳ : ۴۴ ، ح ۴۴

[۵۲]. ر ک . اَخبار بنى عُبید ۱ : ۵۰ و ۸۴ ؛ الخطط المقریزیّه ۲ : ۳۴۰ و ۳۴۲ ؛ وفیات الأعیان ۱ : ۳۷۵ ؛ سیر أعلام النبلاء ۱۵ : ۱۶۰ ؛ تاریخ ابن خلدون ۴ : ۶۰ و ۴۸۰ ؛ الکامل فى التاریخ ۷ : ۳۱ و ۸ : ۸۳ ؛ المنتظم ۱۶ : ۳۲ ( حوادث سنه ۴۵۰) ؛ تاریخ بغداد ۹ : ۴۰۱

[۵۳]. الخطط مقریزى ۲ : ۲۷۱ . دراین مأخذ آمده است : ابو على عباسى ، طومارى را خواند که درآن ، به ترک «حَىّ عَلَى خَیْر العَمَل» فراخوانده شده بود و اینکه در نماز صبح « الصَّلاه خیرٌ من النُّوم » بانگ زده شود .

در « النجوم الزاهره ۴ : ۲۲۲ » ( و جلد ۵ ، ص ۵۹ ) مى‏خوانیم : « اذان را تغییر داد و به جاى « حَىّ على خیر العمل» ، « الصَّلاه خیر من النَّوم » را گذاشت .

نیز بنگرید به ، الکامل ۸ : ۵۹ ، حوادث سنه ۴۴۳ و ص ۷۹ و ۱۰۷ ، حوادث سنه ۴۶۲ المنتظم ۱۵ : ۳۳۱ ؛ تاریخ اَبى الفداء ۲ : ۱۷۰ ؛ تاریخ الإسلام ۳۰ : ۹ ؛ البدایه و النهایه ۱۲ : ۷۳

[۵۴]. شرح المقاصد ۲ : ۲۹۴

[۵۵]. من لا یحضره الفقیه ۳ : ۴۵۸ ، ح ۴۵۸۳ ؛ وسائل الشیعه ۲۱ : ۸ ؛ مستدرک الوسایل ۱۴ : ۴۵۱ ، ح ۴

[۵۶]. الاستبصار ۱ : ۷۱ ، ح ۲۱۸ ؛ تهذیب الأحکام ۱ : ۸۱ ، ح ۲۱۳ ؛ وسائل الشیعه ۱ : ۴۳۶ ، ح ۴

[۵۷]. علل الشرایع ۲ : ۳۶۸ ، باب ۸۹ ، ح ۳

[۵۸]. الاحکام ۱ : ۸۴

[۵۹]. الأذان بحىّ على خیر العمل علوى : ۷۹ ، ح ۸۴

[۶۰]. همان ، ص ۲۹ ؛ و بنگرید به پى نوشت مسند زید ، ص ۹۳

[۶۱]. ضیاء ذوى الأبصار نسخه خطى ۱ : ۶۱

[۶۲]. حىّ على خیر العمل : ۳۶ (به نقل از کتاب المنتخب : ۳۰ ، اثر الهادى إلى الحق زیدى) ؛ الأحکام ۱ : ۸۴؛ تحریر الأفکار : ۵۴۱

[۶۳]. سنن ابن ماجه ۱ : ۱۰۱ ، ح ۲۷۷ ؛ سنن دارمى ۱ : ۱۷۴ ، ح ۶۵۵

[۶۴]. عوالى اللئالى ۱ : ۳۲۲ ، ح ۵۵ ؛ شرح نهج البلاغه ۱۰ : ۲۰۶

[۶۵]. الأحادیث المختاره ۱۰ : ۳۷۸ ؛ سنن النسائى ۵ : ۵ : ۲۵۳ ، ح ۳۰۰۶

[۶۶]. تیسیر الوصول ۳ : ۱۷۷ ؛ معالم السنن ۴ : ۱۸۴

[۶۷]. احزاب / ۲۵

[۶۸]. احزاب / ۲۵

[۶۹]. شواهد التنزیل ۲ : ۷ ، حدیث ۶۲۹ ـ ۶۳۲ ؛ تاریخ دمشق ۴۲ : ۳۶۰ ؛ الإکمال ۷ : ۵۳ ؛ الدر المنثور ۶ : ۵۹۰ ؛ شواهد التنزیل ۲ : ۱۰ ، ح ۶۳۳

[۷۰]. مائده / ۶۷

[۷۱]. مائده / ۶۷

[۷۲]. الدر المنثور ۲ : ۲۹۸ ؛ بحارالأنوار ۳۷ : ۱۹۰

[۷۳]. آل عمران / ۳۳

[۷۴]. آل عمران / ۳۳

[۷۵]. العمده : ۵۵ ، ح ۵۵ ؛ شواهد التنزیل ۱ : ۱۵۲ ـ ۱۵۳ ، ح ۱۲۵ ـ ۱۰۶

[۷۶]. زخرف / ۴۱

[۷۷]. المحرر الوجیز ۵ : ۵۶ ؛ و بنگرید به ، تفسیر نیشابورى ۶ : ۹۳

[۷۸]. شعرا / ۲۱۴

[۷۹]. عیون أخبار الرضا ۲ : ۲۰۹ ؛ و بنگرید به ، تفسیر طبرى ۱۹ : ۱۲۱ ؛ صحیح بخارى ۴ : ۱۹۰۲ ، ح ۴۶۸۷؛ صحیح مسلم ۱ : ۱۹۳ ، ح ۲۰۸

[۸۰]. صحیح مسلم ۴ : ۱۸۷۳ ، ح ۲۴۰۸

[۸۱]. سنن ترمذى ۵ : ۶۶۳ ، ح ۳۷۸۸

[۸۲]. صحیح بخارى ۱ : ۵۴ : ح ۱۱۴ ؛ و ج۳ : ص ۳۱۷ ، ح ۸۷۱ ـ ۸۷۲ ؛ و ج ۵ : ص ۲۱۴۷، ح ۵۳۴۵ ؛ و ج ۶ : ص ۲۶۸۰ : ح ۶۹۳۲

[۸۳]. همان ؛ نیز ج ۴ ، ص ۱۶۱۲ ، ح ۴۱۶۹ .

[۸۴]. شرح نهج البلاغه ۱۲ : ۷۹ ؛ بحارالأنوار ۳۰ : ۵۵۵

[۸۵]. الطبقات الکبرى ۲ : ۲۴۳ ؛ مسند احمد ۳ : ۳۴۶ ، ح ۷۴۷۶۸ آمده است که عُمَر با چنین نوشته‏اى مخالفت ورزید و حتى آن را پرت کرد .

[۸۶]. شرح نهج البلاغه ۱۲ : ۲۱ ، به نقل از احمد بن اَبى طاهر م ۲۸۰ ه در تاریخ بغداد

[۸۷]. عمده القارى ۲ : ۱۷۱

[۸۸]. نجم / ۳

[۸۹]۱٫ عمده القارى ۱۸ : ۶۲

[۹۰]. سر العالمین : ۱۸

[۹۱]. بنگرید به ، صحیح بخارى ۳ : ۱۱۲۶ ، حدیث ۲۹۲۶ ( در اینجا آمده ‏است : فاطمه ابوبکر را ترک گفت و این قهر ، ادامه داشت تا درگذشت ) ؛ و ج ۴ ، ص ۱۵۴۹ ، ح ۳۹۹۸ ؛ شرح نهج البلاغه ۶ : ۵۰

[۹۲]. الدرالمنثور ۶ : ۶۰۶ ؛ تفسیر طبرى ۲۲ : ۶ ؛ الاستیعاب ۴ : ۱۵۴۲ ، ترجمه ۲۶۹۱ ؛ المطالب العالیه ۱۵ : ۱۲۴، ح ۳۶۸۶ ؛ شرح الأخبار ۳ : ۴ ، ح ۹۱۵

[۹۳]. احزاب / ۳۳

[۹۴]. المواقف ۳ : ۶۲۸ ؛ شرح المقاصد ۲ : ۳۰۱ ؛ الفردوس بمأثور الخطاب ۳ : ۴۵۵ ، ح ۵۴۰۶ ؛ المستدرک على الصحیحین ۳ : ۳۴ ، ح ۴۳۲۷ . در این مأخذ ، مى‏خوانیم که پیامبر p فرمود : مبارزه ی على با عَمْرو بن عبدوَد ـ در روز خندق ـ برتر از اعمال امتم تا روز قیامت است ؛ کشف الغمه ۱ : ۱۴۸ ؛ و بنگرید به ، شرح نهج البلاغه ۱۹ : ۶۰

[۹۵]. مسند اَبی یعلى ۱۱ : ۳۴۸ ، ح ۶۴۶۱ ؛ مطالب العالیه ۱۸ : ۲۷۹ ؛ مجمع الزوائد ۵ : ۲۴۴

[۹۶]. اسراء / ۶۰

[۹۷]. فتح البارى ۷ : ۲۰۴ ؛ الدرالمنثور ۵ : ۲۲۷

[۹۸]. تفسیر فخر رازى ۴ : ۱۶ ؛ المجموع نَووى ۹ : ۲۳۵ ؛ شرح الأزهار ۱ : ۱۹۹

[۹۹]. تفسیر طبرى ۱۵ : ۲ ؛ الدر المنثور ۵ : ۲۰۹ ؛ فتح البارى ۷ : ۲۰۴

[۱۰۰]۴٫ بنگرید به ، الاحتجاج ۱ : ۲۳۱ ؛ بحارالأنوار ۲۷ : ۱ ، ح ۱۱

[۱۰۱]. الدرالمنثور ۵ : ۲۱۹ ؛ الخصائص سیوطى ۱ : ۱۳ ؛ تاریخ دمشق ۴۲ : ۳۶۰ ( متن ، از این مأخذ است ) .

[۱۰۲]. تاریخ دمشق ۴۲ : ۳۳۷ ؛ شواهد التنزیل ۱ : ۲۹۶ ، ح ۲ ؛ کنز العمال ۱۱ : ۲۸۷ ، ح ۳۳۰۴۲

[۱۰۳]. المعجم الکبیر ۲۲ : ۲۰۰ ، ح ۲۵۶ ؛ تاریخ دمشق ۱۶ : ۴۵۶ و۴۲ : ۳۳۶ و ۳۶۰ ؛ حلیه الأولیاء ۳ : ۲۷ ؛ معجم الصحابه ۳ : ۲۰۲ ، ترجمه ۱۱۸۰

[۱۰۴]. اصول کافى ۱ : ۴۴۱ ، ح ۸

[۱۰۵]. نصب الرایه ۱ : ۲۶۱ ؛ المستدرک على الصحیحین ۳ : ۱۸۷ ، ح ۴۷۹۸ ؛ جصّاص در « أحکام القرآن ۴ : ۱۰۳» این حدیث را از طریق دیگرى مى‏آورد .

[۱۰۶]. دعائم الاسلام ۱ : ۱۴۲ ؛ و بنگرید به ، مستدرک الوسائل ۴ : ۱۷ ، باب ۱ ، ح ۱

[۱۰۷]. السیره الحلبیه ۲ : ۳۰۰ ؛ اَمالى احمد بن عیسى ۱ : ۹۰ ؛ الإعتصام بحبل الله‏ ۱ : ۲۷۷ ؛ النصّ والاجتهاد : ۳۳۷

[۱۰۸]. فروع کافى ۳ : ۴۸۲ ، ح ۱ ؛ علل الشرائع ۲ : ۳۱۴ ، ح ۱ ؛ بحارالأنوار ۱۸ : ۳۵۴ ، ح ۶۲ و ج ۷۹ ، ص ۲۳۹ ، ح ۱

[۱۰۹]. بقره / ۱۲۴

[۱۱۰]. معانى الأخبار : ۴۲ ، ح ۳ ؛ علل الشرایع : ۳۶۸ ؛ باب ۸۹ ، ح ۵ ؛ بحارالأنوار ۸۱ : ۱۴۱ ، ح ۳۵ ؛ فلاح السائل : ۱۵ ؛ الاَذان بحىّ على خیر العمل : ۱۳۵ ، ح ۱۶۹

[۱۱۱]. توحید صدوق : ۲۴۱ ، باب ۳۴ ، ح ۲ ؛ بحارالأنوار ۸۱ : ۱۳۴

[۱۱۲]. علل الشرائع : ۳۶۸ ، علت ۸۹ ، ح ۴ ؛ بحارالأنوار ۸۱ : ۱۴۰ ، ح ۳۴۴

[۱۱۳]. صحیح بخارى ۳ : ۱۱۲۶ ، ح ۲۹۲۶ ؛ و ج ۴ ، ص ۱۵۴۹ ۷ ، ح ۳۹۹۸ .

[۱۱۴]. سنن ابن ماجه ۱ : ۴۴ ؛ مصباح الزجاجه ۱ : ۲۲ ؛ السیره النبویه ابن کثیر ۱ : ۴۳۱ ؛ المصنّف (ابن اَبى شیبه) ۷ : ۴۹۸ ؛ الآحاد و المثانى ۱ : ۱۴۸ ؛ السنّه (ابن اَبى عاصم) : ۵۸۴ ؛ سنن نسائى ۵ : ۱۰۶ ؛ تهذیب الکمال ۲۲ : ۵۱۴ ؛ شرح نهج البلاغه ۱۳ : ۲۰۰ .

[۱۱۵]. تاریخ دمشق ۴۲ : ۴۱ ـ ۴۳ ؛ المعجم الکبیر ۶ : ۲۶۹ ، ح ۶۱۸ ؛ مسند بزّار ۹ : ۳۴۲ ، ح ۳۸۹۸ نیز بنگرید به کتاب « من هو الصدیق و من هى الصدیقه » اثر نگارنده .

[۱۱۶]. صحیح بخارى ۱ : ۱۷۷ ، ح ۴۵۴ و ج ۳ ، ص ۱۳۳۷ ـ ۱۳۳۸ و ۱۴۱۷ ، ح ۳۴۵۴ و ۳۴۵۷ و ۳۶۹۱ ؛ صحیح مسلم ۴ : ۱۸۵۴ ـ ۱۸۵۶ ، ح ۲۳۸۲ ، ح ۲۳۸۲ ـ ۲۳۸۳ ؛ سنن ابن ماجه ۱ : ۳۶ ، ح ۹۳ ؛ سنن ترمذى ۵ : ۶۰۶ ، ح ۳۶۵۵

[۱۱۷]. سنن ترمذى ۵ : ۶۴۱ ، ح ۷۳۷۳۲ ؛ مسند احمد ۱ : ۱۷۵ ، ح ۱۵۱۱ و ص ۳۳۰ ، ح ۳۰۶۲ المستدرک على الصحیحین ۳ : ۱۳۵ ، ح ۴۶۳۱ ( و ص ۱۴۳ ، ح ۴۶۵۲) ؛ و بنگرید به ، مجمع الزوائد ۹ : ۱۲۰ ؛ توضیح الأفکار ۱ : ۱۹۱ ؛ القول المسدد فى الذّبّ عن مسند احمد ۱ : ۱۷ ـ ۱۸ ( در این مأخذ ، ضمنِ ذکر طرق حدیث ، ضعف آن رد شده ‏است ) .

[۱۱۸]. صحیح بخارى ۱ : ۱۷۸ ، ح ۴۵۵ و ج ۳ ، ص ۱۴۱۷ و ۳۳۷ ، ح ۳۶۹۱ و ۳۴۵۴ ؛ صحیح مسلم ۴ : ۱۸۵۴، ح ۲۳۸۲ ؛ سنن ترمذى ۵ : ۶۰۸ ، ح ۳۶۶۰

[۱۱۹]. فضائل الصحابه ۱ : ۱۹۴ ، ح ۲۱۱ ؛ مسند الحارث ۲ : ۸۹۰ ، ح ۹۶۲ ؛ بنگرید به ، مجمع الزوائد ۹ : ۵۹؛ الموضوعات ابن جوزى : ۳۲۸ ؛ تنزیه الشریعه ۲ : ۱۵ ( در این مآخذ ، طرق این حدیث ذکر گردیده و تضعیف شده ‏است ) .

[۱۲۰]. تاریخ بغداد ۱۳ : ۱۸ ، ترجمه ۶۹۷۸ ؛ الفردوس بمأثور الخطاب ۳ : ۴۵۵ ، ح ۵۴۰۶ ؛ المستدرک على الصحیحین ۳ : ۳۴

[۱۲۱]. المعجم الکبیر ۲۴ : ۱۲۴۴ ، ح ۳۸۲ و ص ۱۵۲ ، ح ۳۹۱ ؛ الذُرّیه الطاهره : ۹۱ ، ح ۷۱۶ ؛ مجمع الزوائد ۸ : ۲۹۷

[۱۲۲]. علامه امینى این سخن را در « الغدیر ۷ : ۱۸۴ » مى‏آورد ، به نقل از کتاب « عمده التحقیق فى بشائر آل الصدیق ۲ : ۱۸۴ اثر شیخ ابراهیم عبیدى مالکى و بنگرید به پانویس ص ۱۸۴ کتاب « روض الریاحین » اثر یافعى ، که در سال ۱۳۱۵ هجرى در مصر چاپ شده است .

[۱۲۳]. سنن ترمذى ۵ : ۶۳۶ ، حدیث ۳۷۲۱ ؛ المستدرک على الصحیحین ۳ : ۱۴۱ ، ح ۴۶۵۰ ؛ المطالب العالیه ۱۶ : ۱۰۸ ، ح ۳۹۳۵ ؛ خصائص نسائى : ۲۹ ؛ مجمع الزوائد ۹ : ۱۲۵ ؛ مسند ابوحنیفه : ۲۳۴ ؛ معرفه علوم الحدیث : ۶

[۱۲۴]. الریاض النضره ۲ : ۱۳۵ ؛ مرآه الجنان ۱ : ۶۸ ، احادیث سنه ۱۳

[۱۲۵]۱٫ بنگرید به قول اُبَىّ بن کعب در « تهذیب الکمال ۲ : ۲۷۶» و « تاریخ دمشق ۷ : ۳۲۵»

[۱۲۶]. بنگرید به ، البدایه و النهایه ۵ : ۱۴۱ ؛ مسند احمد ۲ : ۹۵ ، ح ۵۷۰۰ ؛ سنن بیهقى ۵ : ۲۱ ، ح ۶۵۸ .۸

[۱۲۷]. بنگرید به ، سنن دارمى ۲ : ۵۵ ، ح ۱۸۱۴ ؛ مسند بزار ۴ : ۶۵ ، ح ۱۲۳۲

[۱۲۸]. سنن بیهقى ۵ : ۱۱۳ ، ح ۹۲۳۰ ؛ و بنگرید به ، مستدرک حاکم ۱ : ۴۶۴ ، ح ۱۷۰۶ ؛ الأحادیث المختاره ۱۰ : ۳۷۸ ، ح ۴۰۳ ؛ صحیح ابن خزیمه ۴ : ۲۶ ، ح ۲۸۳۰ ؛ سنن نسائى المجتبى ۵ : ۲۵۳ ، ح ۳۰۰۶

[۱۲۹]. تفسیر فخر رازى ۱ : ۱۶۹

[۱۳۰]. ابوعلى ، حسن بن حسین بن اَبى هریره ، فقیه شافعى که امامتِ عراقین به او رسید و در نزد سلاطین و مردم، جایگاه بلندى داشت . وى در سال ۳۴۵ هجرى درگذشت (بنگرید به ، وفیات الأعیان ۲۵ : ۷۵) .

[۱۳۱]. بنگرید به فتح العزیز ۵ : ۲۳۳ ـ ۲۳۴

[۱۳۲]. شرح نهج البلاغه ۴ : ۶۲ و ج ۲۰ ۷ ص ۱۴۸ ؛ سمط النجوم العوالى ۳ : ۲۳۷ و ۲۳۹

[۱۳۳]. تاریخ یعقوبى ۲ : ۲۶۱ ؛ شرح نهج البلاغه ۴ : ۶۲ متن از این مأخذ است و بنگرید به ج ۱۹ ص ۹۲ ؛ و ج ۲۰ ، ص ۱۲۷ ؛ مروج الذهب ۳ : ۷۹

[۱۳۴]. علل الشرائع ۲ : ۵۳۱ ، ح ۱ ؛ وسائل الشیعه ۲۷ : ۱۱۶ ، ح ۲۴

[۱۳۵]. کامل الزیارات : ۵۴۳ ، ضمن ح ۸۳۰

[۱۳۶]. انعام / ۱۵۳

[۱۳۷]. مسند احمد ۳ : ۵۹ ، ح ۱۱۵۷۸ ؛ سنن ترمذى ۵ : ۶۶۲ ، ح ۳۷۸۶ ؛ المعجم الأوسط ۵ : ۸۹ ، ح ۴۷۵۷ ؛ المستدرک على الصحیحین ۳ : ۱۱۸ ، ح ۴۵۷۷

[۱۳۸]. صحیح بخارى ۴ : ۱۶۱۲ ، ح ۴۱۶۸ ؛ صحیح مسلم ۳ : ۱۲۵۹ ، ح ۱۶۳۷

[۱۳۹]. مسند احمد ۴ : ۳۷۰ ؛ شرح معانى الآثار ۱ : ۴۹۴ ؛ دراین مأخذ مى‏خوانیم ، زید بن ارقم گفت : پشتِ سر ابو القاسم خلیلى نماز گزاردم ، ۵ بار تکبیر [ بر جنازه ] گفت ، هرگز آن را ترک نخواهم کرد ؛ در « مسند احمد ۵ : ۴۰۶ ، ح ۲۳۴۹۵» ، « شرح معانى الآثار ۱ : ۴۹۴» ، « تاریخ بغداد ۱۱ : ۱۴۲ ، رقم ۵۸۴۰ » و « مجمع الزوائد ۳ :۳۴ » آمده ‏است : با عیسى مولاى حذیفه بن یمان بر جنازه‏اى نماز گزاردم ، پنج بار تکبیر گفت، سپس رو به ما کرد و گفت : به اشتباه نیفتادم و از یاد نبردم ، لیکن همان گونه تکبیر فرستادم که مولا و ولى نعمتم ( یعنى حذیفه بن یمان ) بر جنازه نماز گزارد و ۵ بار تکبیر فرستاد و رو به ما کرد و گفت : دچار توهم و فراموشى نشدم ، لیکن همان گونه تکبیر گفتم که رسول خدا بر زبان آورد .

در « تاریخ ابن خلدون ۴ : ۶۰ » از حاکم بأمر اللّه‏ عبیدى ـ در مصر ـ حکایت شده که مرام نامه‏اى نوشت که بر منبر خوانده شود ، درآن آمده بود : روزه داران به حساب خودشان روزه بگیرند و افطار کنند و کسانى که ماه را مى‏بینند با روزه داران و افطار کنندگان ، در نیفتند … نماز « ضُحى» و نماز « تراویح » مانعى ندارد که خوانده شود و کسى ازآن بازداشته نمى‏شود ؛ کسانى که بر جنازه‏ها ۵ بار تکبیر مى‏گویند ، این کار را بکنند و آنان که ۴ بار مى‏گویند ، مانع آنها نگردند ؛ آنان که به « حىّ على خیر العمل » اَذان مى‏دهند ، آن را بانگ زنند ، و کسانى که به آن اَذان نمى‏دهند ، مى‏توانند آن را بانگ نزنند …

[۱۴۰]. به کتاب « وضوء النبى» اثر نگارنده بنگرید که در ۵ جلد سامان خواهد یافت .

[۱۴۱]. مصنف ابن اَبى شیبه ۱ : ۱۶۴ ـ ۱۶۵ ، ح ۱۸۸۶ و ۱۸۸۸ و ۱۸۹۰ و ۱۸۹۲ و ۱۸۹۴ و ص ۱۶۹ ، ح ۱۹۹۷ ، قول على و ح ۱۹۴۷ و ۱۹۴۹ ، قول ابن عباس ؛ مسند امام زید : ۷۴ ؛ تهذیب الأحکام ۱ : ۳۶۱ ، ح ۱۰۸۹ ؛ مصنف عبدالرزّاق ۱ : ۳۰۷ ، ح ۷۹۹ ؛ مجمع الزوائد ۱ : ۱۵۶ ؛ المعجم الکبیر ۱۱ : ۴۳۶ ، ح ۱۲۲۳۷

[۱۴۲]. به سخن کسانى که متعه ی زنان را جایز مى‏شمارند مانند ابن عباس بنگرید به ، مسند احمد ۱ : ۳۲۷ ؛ زاد المعاد ۱ : ۱۲۱ ـ ۲۱۳ ؛ سنن ترمذى ۲ : ۲۹۵

و به سخن « ابن عمر » در سنن ترمذى ۲ : ۱۵۹ ، ح ۸۲۳ ؛ ارشاد النقاد ( صنعانى ) : ۲۵ . و سعد بن اَبى وقاص ، در سنن بیهقى ۵ : ۱۷ ؛ زاد المعاد ۱ : ۱۷۹ ؛ سنن دارمى ۲ : ۳۵ . و ابو موسى اشعرى ، در صحیح مسلم ۲ : ۸۹۶ ، حدیث ۱۵۷ ؛ مسند احمد ۱ : ۵۰ ؛ سنن نسائى المجتبى ۵ : ۱۵۳ ؛ سنن بیهقى ج۵ : ۲۰ ؛ سنن ابن ماجه ۳ : ۹۹۲ ، ح ۲۹۷۹ ؛ تیسیر الوصول ۱ : ۳۴۰ ، حدیث ۳۰ .و عمران بن حُصَین در صحیح مسلم ۲ : ۸۹۹ ، ح ۱۶۹ ؛ شرح مسلم ( نووى ) ۷ ـ ۸ : ۴۵۶ . و به کلام مانعان ، مانند «عُمَر» بنگرید در اَحکام القرآن (جصاص) ۲ : ۱۵۳ ، و « عثمان » در سنن نسائى ( المجتبى ) ۵ : ۱۵۲ ؛ المستدرک على الصحیحین ۱ : ۴۷۲ ؛ مسند احمد ۱ : ۵۷ ؛ الموطأ ۱ : ۳۳۶ .

[۱۴۳]. کشف الأسرار ۴ : ۵۵ ؛ التمهید ابن عبدالبر ۶ : ۸۱ ؛ فیض القدیر ۵ : ۲۰۱

[۱۴۴]. بنگرید به ، تفسیر فخررازى ۱ : ۲۰۶ ؛ احکام البسمله رازى : ۷۶ و ۴۵ ؛ الأمّ ۱ : ۱۰۸ ؛ تاریخ طبرستان (ابن اسفندیار کاتب) : ۲۳۹ ؛ الخطط المقریزیه ۲ : ۳۳۴ ( ارجون ـ فرمانده نیروهاى انتظامى «مزاحم بن خاقان» امیر مصر ، از جهر به «بسمله» در نمازها در مسجد جامع ، منع کرد ) و نیز بنگرید به ، شذرات الذهب ۳ : ۱۰۰ ، حوادث ۳۵۹ هجرى ؛ اعتقاد اهل السنّه ( لالکائى ) ۱ : ۱۵۴ ، حدیث ۱۳۴ ؛ دعائم الإسلام ۱ : ۲۶۰؛ مصباح المتهجد : ۷۸۸ ؛ سنن دار قطنى ۱ : ۳۱۱ ، ح ۳۳ ـ ۳۴ ؛ سنن بیهقى ۲ : ۴۹ ، ح ۲۲۳۹ و ۲۲۳۷؛ التدوین فى اَخبار قزوین ۱ : ۱۵۴ ؛ فتح البارى ۲ : ۲۷۰ و ۴۵۷ ؛ عون المعبود ۳ : ۴۵ ؛ نیل الأوطار ۲ : ۲۶۶؛ مسند احمد ۴ : ۹۴ ؛ مجمع الزوائد ۲ : ۱۵۶ ؛ المستدرک على الصحیحین ۱ : ۳۵۷ ، ح ۸۵۱ ؛ مصنف عبدالرزاق ۳ : ۲۵۹ ( و ج۲ ، ص ۹۲ ، ح ۲۶۱۸) ؛ وفیات الأعیان ۱ : ۳۷۵ ؛ خطط المقریزیه ۲ : ۳۴۰؛ اَخبار بنى عبید ۱ : ۵۰ …

[۱۴۵]. مصنف ابن اَبى شیبه ۲ : ۳۴ ، ح ۶۱۴۹ ؛ الطبقات الکبرى ۲ : ۲۸۱ ؛ تاریخ طبرى ۲ : ۵۷۰ ؛ فتح البارى ۴: ۲۵۳ ؛ تنویر الحوالک ۱ : ۱۰۵ ؛ تهذیب الأحکام ۳ : ۷۱ ، ح ۲۲۷ ؛ کتاب سلیم بن قیس : ۲۶۲ ؛ روضه کافى ۸ : ۵۹ ، ح ۲۱ . و بنگرید به ، نهج البلاغه ۱ : ۹۹ ، خطبه ۵ ؛ احتجاج طبرسى ۱ : ۳۹۲ . در کتاب «اخبار بنى عبید ۱ : ۵۰ » در ترجمه عبیدالله‏ ۳۲۲ هـ مؤسس دولت عبیدیه در مصر ، آمده‏است : از کارهاى عبیداللّه‏ این بود که جلو نماز تراویح را ـ در ماه رمضان ـ گرفت و دستورداد دو روز پیش از آمدن رمضان ، روزه بگیرند ، و در « نماز جمعه » پیش از رکوع ، قنوت خواند و در نمازهاى واجب « بسمله» را آشکار ساخت ، و از اَذانِ صبح « الصلاه خیر من النوم » را انداخت و « حى على خیر العمل» را به آن افزود .

[۱۴۶]. ابن اثیر در « الکامل ۸ : ۵۳۸ » حوادث سنه ۴۴۱ ـ ۴۴۲ ، مى‏نگارد : در این سال اهل کرخ از نوحه سرایى و مراسمى که در عاشورا ـ بنابر عادتشان ـ انجام مى‏دادند ، منع شدند . آنان به این کار تن ندادند و در نتیجه میانِ آنها و اهل سنت فتنه بزرگى رخ داد و بسیارى از مردم در آن کشته و مجروح شدند .

بنگرید به حوادث مشابه این قضیه در مصر و دیگر جاها در النجوم الزاهره ۴ : ۵۷۴ ، حوادث ۵۳۶ ؛ العبر من خبر من غبر ۲ : ۳۱۶

[۱۴۷]. در « المواعظ و الإعتبار = الخطط المقریزیه ۲ : ۳۴۱ » مى‏خوانیم : حاکم بأمر اللّه‏ عبیدى در سال ۳۹۵ هجرى، بخش نامه‏اى را خواند که در آن آمده بود : تهیه آب جو و فروش آن در بازارها ممنوع است ؛ چرا که از على بن ابى طالب ، کراهت « شرب فقاع » روایت شده است … ماهى بى پولک نباید خرید و فروش شود و صیادان حق ندارند آن را صید کنند .در ماه جمادى سال ۴۰۱ هجرى ، گروهى را به سبب فروش «ملوخیا» و ماهى بدون پولک و آشامیدن شراب ، تازیانه زد و در شهر گرداند و در جست و جوى شرابخواران برآمد و برآنها سخت گرفت .

براى آگاهى به احادیث نهى ، بنگرید به ، تهذیب الأحکام ۹ : ۵ ، ح۱۲؛ الإستبصار ۴ : ۵۹۰ ، ح ۵

[۱۴۸]. الخطط المقریزیه ۲ : ۳۴۰ ، حوادث سنه ۳۵۶ ؛ المنتظم ۱۴ : ۱۹۷۰ ، حوادث ۳۵۸ و ج ۱۵ ، ص ۳۲۵ ؛ سیر اعلام النبلاء ۱۵ : ۱۶۰ ؛ النجوم الزاهره ۴ : ۵۷ ؛ الکامل ۸ : ۵۳

[۱۴۹]. اهل سنت ، در بعضى از صورت‏هاى تقسیم ارث ، فریضه را زیاد مى‏کنند تا « سهام » همه وارثان را شامل شود ، این کار را « عول » زیاده کردن نامند .

[۱۵۰]. اهل سنت قائل‏اند : « آنچه از حصه ی وراث بر اساس حکم قرآنى زیاده مى‏ماند ، از خویشانِ پدرى است» این را « تعصیب » گویند .

[۱۵۱]. تذکره الحفاظ ۱ : ۲۰۶ ؛ اعتقاد اهل السنّه ۱ : ۱۵۲ ؛ تحفه الأحوذى ۲ :

 
برچسب ها

شبکه بین المللی مطالعات ادیان

اینفورس (شبکه بین المللی مطالعات ادیان)،‌ بخشی از یک مجموعه فعالیت های فرهنگی است که توسط یک گروه جهادی مجازی انجام می شود. این گروه  بدون مرز، متشکل از اساتید، طلاب، دانشجویان و کلیه داوطلبان باایمان و دغدغه مندی است که علاقمند به فعالیت علمی جهادی در عرصه جنگ نرم هستند. شما هم می توانید یکی از اعضای این گروه باشید(اینجا کلیک کنید). فعالیت های سایت زیر نظر سید محمد رضا طباطبایی، مدرس ادیان و کارشناس صدا و سیماست. موضوعات سایت نیز در زمینه سیر مطالعاتی با رویکرد تقویت بنیه های اعتقادی و پاسخ به شبهات است.

0 0 رای ها
شما هم امتیاز بدهید..
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست دارم، لطفا نظر دهیدx
()
x
بستن