مطالعات متفرقه (خارج از سیر مطالعاتی)

راز دلبران و نقد دل برآن


مقدمه

مستند مذهب اهل سنّت در راز دلبران

نصوص وصایت و امامت

نصوص امامت در کتاب های روایی اهل سنّت

چگونگی معرفی حضرت علی ( علیه السلام )

مناقب حضرت علی و حدیث غدیر و ثقلین

استناد به آیات در تأیید خلفا

خلفای ثلاثه در نهج البلاغه

زید بن علی و امامت منصوص

امامت منصوص از نگاه امام باقر ( علیه السلام )

ام فروه و جد مادری حضرت صادق ( علیه السلام )

حضرت علی ( علیه السلام ) و شورا

خلفا در خطبه شقشقیه

انتقادهای کلی حضرت علی از خلفا

واژه اهل سنّت و استفاده گزینشی از روایات

توصیه های پیامبر اسلام درباره حضرت علی و حوادث پس از رحلت

فریاد در سکوت و صبر تلخ

شهید تنها

گریه پیامبر در مصائب علی ( علیه السلام )


مقدمه

روزی کتابی به دستم رسید به نام «راز دلبران» که با عنوان نامه ای از چابهار به قم توسط آقای عبدالرحمان چابهاری چاپ شده است. این کتاب مشتمل بر گفتگوی مکاتبه ای مؤسسه در راه حق با فردی از منطقه مرزی خراسان (تایباد) است که نویسنده در سال ۱۴۰۲ (ه” ق) مطابق با ۱۳۶۰ (ه” ش) آن را چاپ کرده است. و در سال ۱۳۸۵ (ه” ش) نیز تجدید چاپ شده است. این جانب با مطالعه این کتاب نکاتی یافتم که وظیفه ام می دانم آنها را نقد کنم.

امّا پیش از آن بیان چند مطلب لازم است:

۱٫ بی تردید گفت وگوهای علمی از طریق نامه، کتاب، جلسات مشترک و… از نگاه قرآن، سنت، عقل و عقلا پسندیده است؛ زیرا در پرتو آن بسیاری از ابهامات زدوده می شود و مسلمانان عقاید یک دیگر را و مشترکات و اختلاف نظرهایشان را بهتر می سناسند. این شناخت آثار بسیار مطلوبی در جامعه اسلامی دارد زیرا به سبب آن بین مسلمانان وحدت آگاهانه پدید می آید. قرآن کریم می فرماید: ادع الی سبیل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتی هی أحسن ؛ باحکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت دعوت نما و با آنان به روشی که نیکوتر است استدلال و مناظره کن. در برابر مجادله احسن راه های غیر صحیح وجود دارد؛ مانند: دروغ، تهمت و شبهه پراکنی. روشن است که هدف از مجادله و گفت وگوی صحیح و نیک آن است که مسلمانان به اسلام و شیوه های مذاهب آگاهی بیشتری بیابند نه آن که بر ابهامات و اختلافاتشان افزوده شود. اگر ما مرز تعامل علمی را از شبهه پراکنی و اهداف غیر صحیح جدا کنیم به خوبی آشکار می شود که چه کسی در پی دامن زدن به اختلاف است و چه کسی هوادار وحدت اسلامی!؟ اگر مسائل اختلافی را عالمانه و تحقیقی بنگریم و آنها را برای دیگران نیز با همین نگاه بیان کنیم هیچ گونه حساسیتی پدید نمی آید. بنابراین علمای فریقین دو راه پیش رو دارند؛ یکی این که طبق آیه شریفه مذکور عمل کنند و دیگر این که خلاف آن مجادله غیر احسن را برگزینند؛ آنچه در کتاب راز دلبران وجود دارد. نویسنده محترم این کتاب در مقدمه آن به نشریات و جزوات موسسه در راه حق اعتراض کرده است که آنها در مناطق سنی نشین اختلاف به وجود می آورد. در حالی که متاسفانه نوشته ایشان بیشتر به تفرقه و دو دستگی دامن زده است. اگر نویسنده محترم به جزوات یاد شده انتقاد دارد مناسب بود با تعامل و ارتباط بیشتر با این مؤسسه نقدهای خود را با مجادله احسن بیان کند نه آن که به طرح بسیاری از مسائلی که موسسه در راه حقّ هم آنها را قبول ندارد، به کلی گویی و شبهه پراکنی بپردازد. نویسنده در اثبات برخی مطالب به روایات ضعیفی استناده کرده است که جانب مقابل آنها را قبول ندارد؛ برای نمونه: مثلاً می گوید ده ها فراز از نهج البلاغه دلالت بر تایید خلافت… دارد. اما به توضیح هیچ یک از خطبه های حضرت علی ( علیه السلام ) در این باره نمی پردازد و فقط شماره خطبه ها را ذکر کرده است که وقتی خواننده به آنهإ؛ظ رجوع می کند نه تنها مدعای نویسنده ثابت نمی شود بلکه نظر مقابل آن فهمیده می شود که در جای مناسب به تفصیل درباره آن سخن خواهیم گفت.

آقای چابهاری در مقدمه می نویسد: «به حکم حدیث «الدین النصیحه» برای استفاده عموم و مقایسه قوت دلایل طرفین به چاپ آن مبادرت نمودم.» برای من روشن نشد که کجای راز دلبران نصیحت است؟! آیا کلی گویی، شبهه پراکنی، استدلال به روایات ضعیف و… از مصادیق نصیحت است؟! این جانب ضمن احترام به نویسنده کتاب در مقام پاسخ و نقد گفتار وی در راز دلبران، چاره ای جز بیان حقایق وجود ندارد؛ زیرا در تعامل علمی باید تعصب را کنار زد و به واقعیت ها پرداخت. درباره خلفای ثلاثه دو دیدگاه وجود دارد؛ یک دیدگاه به دفاع پرداخته و دیدگاه دیگر به نقد آن دیدگاه می پردازد؛ پس در مقام استدلال مباحثی مطرح می شود که پسند جانب دیگر نیست اما استدلال و دلیل را باید شفاف بیان کرد.

۲٫ هر کس راز دلبران را مطالعه کند نخستین پرسشی که در ذهنش می نشیند این است که هدف نویسنده از چاپ و نشر آن چه بوده است؟ چرا نویسنده محترم نامه هایی را تجدید چاپ می کند که بین یک مؤسسه و فرد دیگر حدود بیست وپنج سال پیش رد و بدل شده است؟ نویسنده در علت چاپ آن می نویسد: چون مؤسسه در راه حق پاسخ ما را نداده است این کار را کرده ایم. آیا پاسخ ندادن به نامه، دلیل آن است که آن را به صورت کتاب در سطح وسیعی چاپ کنیم؟ اگر مؤسسه مذکور به شما پاسخ نداده است نه برای آن است که مطالبتان پاسخ نداشته است، بلکه به لحاظ دلایلی دیگر بوده است که به برخی آنها اشاره می کنیم:

۱٫ پاسخ وقتی مفید است که اخلاق گفت و گو و مناظره در بحث رعایت شده باشد ولی متأسفانه در «راز دلبران» از اخلاق مناظره چیزی دیده نمی شود بلکه بدون دلیل به شبهه پراکنی پرداخته است که در سیر بحث مشخص خواهد شد.

۲٫ پاسخ شما را در نوشته های پیشیین مؤسسه در راه حق به خوبی داده اند و چنانچه نگاه منصفانه وجود داشته باشد نیازی به پاسخ مجدد نمی باشد و اگر شما نقدی داشتید باید به گونه مفصل ضمن نقل دلایل آنها، نقدشان می کردید نه آن که به صورت کلی و مجمل آنها را انکار کنید. روشن است این گونه بحث کردن، ارزش علمی ندارد.

۳٫ اجازه نشر چنین کتابی بهترین گواه بر بطلان گفتار کسانی است که می گویند: در جمهوری اسلامی اجازه نشر کتاب های اهل سنّت داده نمی شود؛ بنابراین نه تنها اجازه چاپ کتاب های اهل سنّت داده می شود بلکه به کتاب ها و نشریاتی هم اجازه چاپ داده می شود که جز اختلاف، شبهه پراکنی و بیان مطالب غیر واقعی، چیز دیگری در آنها نیست. ما خداوند بزرگ را شاکریم که چنین حکومت و رهبری داریم. امّا توقع و انتظار از نویسندگان اهل سنّت و اهل تشیّع این است که به جای شبهه پراکنی، به مباحث اساسی که جامعه اسلامی به آن نیاز دارد بپردازند.

شاید نویسنده بگوید: بین اهل تشیع نیز افرادی هستند که چنین مطالبی می نویسند؛ اولاً کتابی با محتوای آن ندیده ام بر فرض که مانند چنین کتابی وجود داشته باشد رفتار ما با آنها مانند سخنمان با نویسنده «راز دلبران» است. این گونه نوشته ها که چیزی جز شبهه پراکنی و اختلاف در آنها نیست از جانب هر کسی که باشد برای جامعه اسلامی مفید نیست؛ از این رو تمام برادران مسلمان در نوشتارهای خویش نهایت آداب و اخلاق علمی مناظره و گفت و گو را رعایت کنند و به جای شبهه پراکنی، به تبیین حقایق دینی و مذهب بپردازند. از خدای بزرگ می خواهم یاریم کند آنچه را موجب رضای او است بنویسم. مهمترین مطالبی که در راز دلبران آمده و مورد نقد و پاسخ قرار گرفته است عبارت می باشد از:

– مستند مذهب اهل سنّت

– نصوص وصایت و امامت

– چگونگی معرفی حضرت علی ( علیه السلام )

– مناقب حضرت علی و حدیث غدیر و ثقلین

– آیات قرآن و تأیید خلفا

– خلفای ثلاثه در نهج البلاغه

– زیدبن علی و امامت منصوص

– امامت منصوص در روایات اهل بیت ( علیهم السلام ) :

– ام فروه و جد مادری حضرت صادق ( علیه السلام )

– حضرت علی و شورا

– خطبه شقشقیه و سند آن

– انتقادهای کلی حضرت علی از خلفا

-واژه اهل سنّت واستفاده های گزینشی ازبرخی روایات

-توصیه های پیامبراسلام به حضرت علی نسبت به حوادث پس از رحلت.

شیوه ما در نقد مطالب راز دلبران به این گونه است که نخست، متن سخن نویسنده را بیان می کنیم؛ سپس به نقد آن می پردازیم و تلاش براین است که تمامی مطالب مهمی را که نویسنده برجسته کرده است گویا و شفاف برای خوانندگان محترم ونویسنده کتاب بیان کنیم.

مستند مذهب اهل سنّت در راز دلبران

آقای چابهاری در مقدمه نامه می نویسد:

«مذهب اهل سنّت بر اساس قرآن و حدیث رسول خدا و اقوال ائمه و رهبران اسلام از اهل بیت عترت و اصحاب کرام است.»

مناسب بود نویسنده محترم آیات و روایات مورد استناد را ذکر می کرد، کدام آیه و روایت؟ آیا با کلی گویی می توان به حقیقت رسید یا حقیقت را برای دیگران بیان کرد؟ هر فرقه و گروهی همین ادعای شما را درباره مذهب خود دارد حتی امروز قادیانیه، بهائیت و… برای اثبات حقانیّتشان همین ادعا را دارند چنان که قرآن کریم می فرماید: کل حزب بما لدیهم فرحون ؛ هر گروه و فرقه ای به آنچه نزد خود دارند خوشحالند؛ ( سوره روم، آیه ۳۲٫ )

بدین جهت دست یابی به حق با بحران های فکری و مذهبی که در طول تاریخ پیش آمده بسیار مشکل است به ویژه این که تکیه برخی از مذاهب، قیاس، استحسان و مصلحت بوده است.

در چنین موقعیتی است که اهمیت فرمایش پپامبر اسلام ( صلی الله علیه وآله ) در حدیث ثقلین که همه مذاهب اسلامی آن را پذیرفته اند آشکار می شود که برای فهمیدن حقایق دینی باید قرآن، سنّت و اهل بیت باشد. پس برای اثبات مشروعیت یک مذهب نمی توان به روایاتی استناد کرد که خود اهل آن مذهب قبولشان ندارند، بلکه باید مستند اثبات مشروعیّت یک مذهب بیرون از آن باشد. به عبارت دیگر مستند شرعی برای اثبات مشروعیت یک مذهب باید از جانب عقل، صراحت قرآن، روایات متواتر و حداقل روایاتی باشد که مورد قبول تمامی مذاهب اسلامی باشد و گرنه استناد به روایتی که تنها خود آن مذهب قبولش دارد صحیح نیست.

آقای چابهاری می گوید: مستند مذهب اهل سنّت روایتی است که در تفسیر صافی و قمی از طریق خود تشیع آمده است که پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) فرمود: «پس از من ابوبکر، سپس عمر خلافت را بدست می گیرند.» چنان که آقای چابهاری در صفحه ۳۷، این روایت را از تفسیر صافی و قمی نقل کرده است و آن را بشارت بر خلافت خلفا دانسته است.»

از آقای چابهاری می پرسیم: آیا این روایت می تواند مستند مذهب حضرت عالی باشد؟ چگونه؟ آیا مستند شما در حقانیت مذهبتان، چنین روایتی است که در سند و دلالت بسیار ضعیف است؟! روشن است که حضرت عالی این روایت را قبول ندارید بلکه به صورت احتجاج بیان می کنید چنان که شیعه نیز این روایت را قبول ندارد، زیرا روایتی که در تفسیر صافی از قمی نقل شده است هیچ گونه سندی ندارد، چنان که دلالت آن بر مدعای نویسنده تمام نمی باشد. متن روایت را در پاورقی ذکر می کنیم. بر ( در تفسیر صافی چنین آمده است: القمی، کان سبب نزولها ان رسول اللَّه ( صلی الله علیه وآله ) کان فی بعض بیوت نسائه و. . . و أنا أفضی الیک سرّاً ان أنت أخبرت به فعلیک لعنه اللَّه و الملائکه و الناس اجمعین فقالت نعم ما هو؟ فقال انّ ابابکر یلی الخلافه بعدی. . . فأخبرت حفصه عائشه من یومها ذلک و أخبرت عائشه ابابکر فجاء ابوبکر الی عمر فقال له: ان عائشه أخبرتنی عن حفصه بشی ولا أثق بقولها فأسأل انت حفصه فجاء عمر الی حفصه فقال لها ما هذا الذی أخبرت عنک عائشه فانکرت ذلک و قالت ما قلت لها من ذلک شیئاً فقال لها عمر انّ هذا حقاً فأخبرینا حتی نتقدم فیه فقالت نعم قد قال رسول اللَّه ( صلی الله علیه وآله ) فاجتمع. . . علی أن یسمّوا رسول اللَّه ( صلی الله علیه وآله ) فنزل جبرئیل علی رسول اللَّه بهذه السوره. قال و أظهره الله علیه یعنی ظهره الله علی مااخبرت به و ما همّوا به من قتله عرف بعضه ای خبرهاو. . .

اولاً این روایت را قمی بدون سند و بدون استناد به ائمه اهل بیت ذکر کرده است، وی شأن نزول را ذکر فرموده امّا چه کسی شأن نزول را نقل کرده روشن نیست. )

فرض که چنین روایتی به صورت صحیح وارد شده باشد از کجای روایت بشارت فهمیده می شود؟ آنچه از روایت استفاده می شود این است که پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) از آینده پس از خودشان خبر می دهند به این معنا که پس از من خلافت را ابوبکر، سپس عمر به دست می گیرند و هیچ قرینه یا کلمه ای که بر رضایت و بشارت آن حضرت دلالت داشته باشد وجود ندارد، نظیر این روایت نیز از آن حضرت نقل شده است که از آن نه تنها بشارت استفاده نمی شود بلکه خلاف آن که هشدار و نگرانی از آینده است استفاده می شود. روایت این است که پیامبر فرمود: پس از من خلافت سی سال است، سپس به سلطنت مبدّل می شود.» این روایت در کتاب های اعتقادی ( مسند احمد، ج ۵، ص ۲۲۰، حدیث سفینه؛ تهذیب الکمال، ج ۶، ص ۲۴۳٫ )

شما نظیر شرح عقاید نسفی آمده است. آیا این سخن، بشارت بر خلافت سی ساله، سپس رضایت به سلطنت معاویه و یزید و دیگر سلاطین است؟!

افزون بر این، احتمال دیگری در روایت است که ظهور بیشتری دارد (به ویژه با قرائن و روایاتی که به صورت قطعی از پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) صادر شده و نویسنده از آن غفلت کرده است) آن حضرت امت خود را انذار می کند که ای مردم! پس از من ابوبکر، سپس عمر خلافت را بدست می گیرند. روایا ت ثقلین، منزلت، غدیر، علی مع الحق و… همه این ها روشن می کند که ( حاکم نیشابوری روایت می کند پیامبر فرمود: «یا ایّها الناس انّی تارک فیکم امرین لم تضلّوا ان اتبعتموهما و هما کتاب اللَّه و اهل بیتی عترتی ثم قال أتعلمون انّی أولی بالمؤمنین من انفسهم ثلاث مرات. قالوا: نعم، فقال رسول اللَّه: من کنت مولاه فعلی مولاه» (مستدرک علی الصحیحین، ج ۳، ص ۱۱۰).

ای مردم! من دو چیز میان شما می گذارم اگر از آن دو پیروی کنید هیچ گاه گمراه نمی شوید آن دو کتاب خدا و اهل بیت من عترتم می باشند. سپس سه مرتبه فرمود: آیا می دانید که من از خود مؤمنان سزاوارترم در پاسخ گفتند: آری، آنگاه رسول خدا فرمود: هرکس من مولای او هستم علی مولای اوست. در صحیح مسلم نیز حدیث ثقلین آمده است که پیامبر اسلام مسلمان ها را به دو ثقل و گوهر راهنمایی فرموده است. و احادیث منزلت، غدیر در کتاب های فراوانی از شیعه و اهل سنّت نقل شده است که به کتاب های مربوطه مراجعه شود. )

مقصود از این روایت بشارت نیست بلکه بحث انذار را تأیید می کند. به عبارت دیگر پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) فرمود: بدانید پس از من قرآن و عترت را مقتدا قرار دهید امّا این حقیقت پس از من تحقق پیدا نمی کند. بلکه «یلی الخلافه ابوبکر ثم عمر…» برای نتیجه گیری از مفهوم یک روایت باید تمام احتمالات بررسی شود و احتمالی برگزیده شود که موافق عقل، قرآن و سنت قطعی باشد.

نصوص وصایت و امامت

آقای چابهاری در ص ۳۸ می نویسد: «روایاتی که شما (شیعیان) از منابع اهل سنّت نقل می کنید خود تراشیده است و یا روایات صحیح است امّا دلالت بر تعیین وصی که مدعای شما است نمی کند.»

تعجّب است که نویسنده محترم برای پرهیز از قبول یک واقعیت، واقعیّت کتاب های حدیثی خود را زیر سؤال می برد. ما چند روایت از کتاب های خود شما بیان می کنیم که خود تراشیده نیست.

نصوص امامت در کتاب های روایی اهل سنّت

روایات فروانی از طریق شیعه درباره امامان پس از پیامبر نقل شده است چنان که از طریق اهل سنّت نیز بسیاری از آن روایات آمده است.

این روایات در کتاب های اهل سنّت به سه صورت بیان شده است:

۱٫ روایاتی که حضرت علی را پس از رسول خدا ( صلی الله علیه وآله ) مولای تمام مؤمنان معرفی فرموده است؛

۲٫ روایاتی که امامان پس از پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) را دوازده تن که تمامی آنان از قریشند بیان کرده است؛

۳٫ روایاتی که اسامی آن دوازده تن را معرفی کرده اند.

برخی از نخستین دسته روایات مذکور عبارتند از:

۱٫ نص یوم الدار:

این حدیث را که محدثان فریقین از طریق شماری از صحابه از رسول خدا ( صلی الله علیه وآله ) نقل کرده اند در نخستین سال های بعثت پیامبر و در آغاز روزهای آشکار شدن دعوت از جانب آن حضرت در مکه صادر شده است.

جمع بسیاری از دانشمندان اهل سنّت از طرق مختلف این حدیث را در آثار خود ثبت کرده اند؛ برای نمونه: ابن جریر طبری آن را در سه اثر خود ( تفسیر ابن کثیر، ج ۳، ص ۳۶۴، السیره النبویه، ابن کثیر، ج ۱، ص ۴۵۹، شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱۳، ص ۲۱۱، معالم التنزیل بغوی، ج ۶، ص ۲۷۸، دارالفکر، ۱۴۰۵ ه”، تاریخ ابن الفداء، ج ۱، ص ۱۱۷-۱۱۶، شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۵۴۳-۵۴۲، تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، ج ۴۲، ص ۵۶-۵۰-۴۹، دارالفکر بیروت، ۱۴۱۷ ه” . )

ذکر کرده است؛ در تاریخ، در تفسیر و در تهذیب الاثار، مسند علی ( تاریخ الامم و الملوک، ج ۲، ص ۳۱۹٫ )

( جامع البیان، ج ۱۹، ص ۱۲۱، مجلد ۹، ص ۴۸۴، دارالکتب العلمیه، بیروت ۱۴۲۰ ه” چاپ سوم، با تعبیر کذا و کذا؟! )

( علیه السلام ) این چنین نقل شده است:

( حدیث یوم الدار را شماری از دانشمندان اهل سنت با سند صحیح در آثار خود ثبت کرده اند. از آن جمله: ابن جریر طبری در تهذیب الآثار، مسند امام علی ( علیه السلام ) و ابن عساکر در تاریخ مدینه دمشق، ج ۴۲، ص ۴۹٫ )

«ابن حمید، از سلمه بن فضل، از محمد بن اسحاق، از عبدالغفار بن قاسم، از منهال بن عمرو، از عبداللَّه بن حارث بن نوفل بن حارث بن عبدالمطلب، از عبداللَّه ابن عباس از علی بن ابی طالب ( علیه السلام ) نقل شده است: وقتی آیه و انذر عشیرتک الاقربین بر رسول خدا ( صلی الله علیه وآله ) نازل شد، پیامبر مرا فرا خواند و گفت: علی جان! خداوند امر کرده است خویشاوندان نزدیک خود را انذار کنم، من بر این کار سکوت کردم تا این که جبرئیل نزد من آمد و گفت: «ای محمد! اگر به آنچه امر شده ای عمل نکنی پروردگارت تو را عقوبت خواهد کرد. علی جان به اندازه یک صاع غذا برای ما آماده کن و یک پاچه گوسفند بر آن بگذار و یک ظرف شیر هم برای ما آماده کن، سپس فرزندان عبدالمطلب را نزد من جمع کن تا با آنان سخن گویم، و آنچه را بدان امر شده ام به ایشان ابلاغ کنم. (علی ( علیه السلام ) می گوید) آنچه پیامبر به من امر کرد انجام دادم، سپس آنها را فرا خواندم. آنان حدود چهل مرد بودند، و عموهای او، ابوطالب و حمزه و عباس و ابولهب نیز در میانشان بودند. وقتی همه جمع شدند پیامبر از من خواست غذایی را که آماده کرده بودم بیاورم و من آوردم، وقتی غذا را آوردم رسول خدا کمی از گوشت را برداشت و آن را تکه کرد و تکه های آن را اطراف سفره گذاشت، سپس گفت: بسم اللَّه شروع کنید. آنها از غذإ؛ خوردند تا آن که سیر شدند. قسم به خدایی که جانم در دست اوست، از آن غذا چیزی کم نشد. سپس پیامبر فرمود: به میهمانان بنوشان! ظرف شیر را آوردم و همگی از آن نوشیدند… چون رسول خدا خواست با آنان سخن گوید ابولهب پیشدستی کرد و گفت: سحر صاحب شما فرو ریخت. قوم پراکنده شدند و رسول خدا ( صلی الله علیه وآله ) با آنان سخن نگفت. فردا به من فرمود: علی جان! این مرد با این سخنش بر من پیشی گرفت و پیش از آن که با مردم سخن بگویم پراکنده شدند، بار دیگر غذایی مانند آنچه آماده کرده بودی، فراهم کن و آنان را نزد من جمع کن. علی می گوید: من چنین کردم، سپس آنان را گرد آوردم. پیامبر غذا خواست و من حاضر کردم و همان کار دیروز را انجام داد. آنان نیز از غذا خوردند تا سیر شدند، سپس فرمود به آنان بنوشان. و من ظرف شیر را برایشان آوردم و همگی نوشیدند تا سیر شدند. آن گاه رسول خدا فرمود: ای فرزندان عبدالمطلب! به خدا سوگند! میان عرب جوانی را نمی شناسم که چیزی را برای قومش آورده باشد بهتر از آنچه من برایتان آورده ام! من خیر دنیا و آخرت را برایتان آورده ام. خدای بزرگ به من امر کرده است شما را به آنچه آورده ام دعوت کنم.

«فایّکم یؤازرنی علی هذا الامر علی ان یکون اخی و وصیی و خلیفتی فیکم؟» قال: فاحجم القوم عنها، جمیعاً، و قلت: أنا یا نبی اللَّه أکون و زیرک علیه، فاخذ بر قبتی و قال: هذا أخی و وصیی و خلیفتی فیکم، فاسمعوا له و اطیعوا.» «کدامیک از شما مرا در این کار پشتیبانی می کند به این شرط که او ( معالم التنزیل، بغوی، ج ۴، ص ۲۷۹-۲۷۸، تهذیب الاثار و مسند امام علی بن ابی طالب، ص ۶۲، ابن جریر طبری و تاریخ مدینه دمشق، ج ۴۲، ص ۴۹، اثبات الوصیه، مسعودی، ص ۱۲۷٫ )

برادر و وصی و خلیفه من میان شما باشد؟ آنان همگی از جواب خودداری کردند، من که از همه کوچک تر بودم گفتم: ای پیامبر خدا من در این کار، یاور تو هستم. رسول خدا ( صلی الله علیه وآله ) پشت گردن مرا گرفت و فرمود: این برادر من و وصی و خلیفه من میان شماست. سخن او را بشنوید و از او اطاعت کنید.

علی ( علیه السلام ) می گوید: آن جماعت در حالی که می خندیدند برخاستند و به ابوطالب می گفتند: به تو دستور داد که به حرف پسرت گوش دهی و اطاعت کنی.»

این روایت از ابوالبرکات عمربن ابراهیم زیدی علوی از ابوالفرج محمدبن احمدبن علان شاهد، از محمدبن جعفربن محمدبن حسن از ابوعبداللَّه محمدبن قاسم بن زکریا محاربی، از عبادبن یعقوب، از عبداللَّه بن عبدالقدوس، از اعمش، از منهال بن عمرو، از عبادبن عبداللَّه از علی ( علیه السلام ) نیز نقل شده است.

( ترجمه الامام علی ( علیه السلام ) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۹۹، ح ۱۳۷، مؤسسه محمودی بیروت، ۱۳۹۸ ه”. )

چنان که ملاحظه می کنید، تعبیرهایی؛ چون: «و وصیی و خلیفتی فیکم، فاسمعوا له و اطیعوا.»

در دلالت بر امامت و خلافت علی ( علیه السلام ) هیچ گونه ابهامی ندارد.

شبهات حدیث یوم الدار:

۱٫ گفته اند: این حدیث سند معتبری ندارد به خصوص که بخاری و مسلم و صاحبان دیگر صحاح، آن را نقل نکرده اند.

پاسخ: چنان که بیان شد سند حدیث متعدد و صحیح است، رجال شناسان برجسته اهل سنّت، رجال این دو سند را تصدیق کرده اند. در تصحیح روایت کفایت می کند سندی که در مسند احمدبن حنبل جزءاول آمده است زیرا در سلسله سند کسانی می باشند که درصحاح اهل سنت از آنان روایت کرده اند،نظیر: أسودبن عامر،عن شریک، عن الاعمش، عن المنهال،عن عبادبن عبدالله الاسدی، عن علی علیه السلام . این افراد ازرجال صحیح بخاری و مسلم می باشند.

اما عدم نقل حدیث از سوی بخاری، مسلم و برخی دیگر بدان جهت است که آنان این حدیث را با عقیده خود در بحث خلافت سازگار نمی دانسته اند و از ذکر آن اعراض کرده اند، تا بهانه ای به دست شیعیان ندهند. افزون بر این صحیح مسلم و بخاری، چنان که خودشان اعتراف کرده اند، دربردارنده همه احادیث صحیح نیست، بلکه آنان، بخشی از احادیث صحیح را با شرایط ویژه ای در آثار خود ذکر کرده اند. و خود بخاری تصریح می کند روایاتی را که صحیح بوده رها کردم. و افرادی که حدیث را ( مقدمه فتح الباری،ص ۵٫ )

در آثاری از خود ذکر کرده اند، در آثار دیگر، یا چاپ های بعد، فرازهای مهم حدیث را حذف کرده و به جای آنها کلمات مبهم قرار داده اند؛ مانند: ابن کثیر که در تاریخ خود به جای جملات حدیث می نویسد: «… یکون اخی و کذا و کذا … فاخذ برقبتی فقال ان هذا اخی و کذا و کذا». یعنی علی ( تاریخ طبری، ج ۲، ص ۶۳؛ البدایه و النهایه، ج ۳، ص ۴۰، باب الامر بابلاغ الرساله؛ جامع البیان، ج ۹، ص ۴۸۴، تفسیر ابن کثیر، ج ۳، ص ۳۶۴، سیره ابن کثیر، ج ۱، ص ۴۵۹٫ )

( علیه السلام ) برادر من است و کذاوکذا.

۲٫ گفته اند: این حدیث متواتر نیست و چون امامت نزد شیعه از اصول دین می باشد، لذا آنان نمی توانند به این حدیث استناد کنند، بلکه باید از احادیث متواتر استفاده کنند.

پاسخ: اولاً: این اشکال در تواتر روایت ایراد دارد نه در اصل آن.

ثانیاً: اهل سنّت که امامت را از اصول دین نمی دانند، برای اثبات آن، به هر حدیث صحیحی استناد می کنند، چه متواتر باشد یا نباشد. از این رو ما می توانیم با این حدیث صحیح علیه آنان استدلال کنیم، و به آنچه معتقدند.

ثالثاًاستدلال شیعه به این حدیث بدان جهت است که این حدیث نزد شیعه قطعی است و روایات فراوانی از طریق شیعه آمده است.

۳٫ گفته اند: حدیث دلالت دارد بر این که علی ( علیه السلام ) خلیفه و جانشین پیامبر میان اهل بیت پیامبر است نه میان عموم مردم!

پاسخ: اولاً: در نصوص مورد نظر، هیچ نشانه ای از اینکه علی ( علیه السلام ) جانشین پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) میان اهل بیت باشد، دیده نمی شود.

بلکه تا آن روز هنوز آیات مربوط به اهل بیت نازل نشده بود و چنان که در متن حدیث آمده است، مخاطبان پیامبر در آن جلسه، همه دودمان بنی هاشم بودند، و پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) علی ( علیه السلام ) را در میان آنان جانشین خود برگزید و از آنان خواست به سخن او گوش فرا دهند و از وی پیروی کنند. جملات «فاسمعوا له و اطیعوا» و نیز ضمیر «فیکم» در حدیث یاد شده، بیان می کند که مخاطبان پیامبر جمعیت حاضر بوده اند، و علی ( علیه السلام ) وصیّ پیامبر است برای همگان.

ثانیاً: هر کس علی را جانشین رسول خدا میان اهل بیتش می داند، به خلافت آن حضرت برای عموم مردم معتقد است، و نظریّه دیگری وجود ندارد.

ثالثاً: در کتاب خدا و سنت پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) برای اهل بیت فضایلی بیان شده است که آنان را از آحاد جامعه اسلامی متمایز می کند، حال که علی ( علیه السلام ) شایستگی دارد پیشوای اهل بیت باشد، به طریق اولی باید امام و پیشوای دیگر آحاد جامعه اسلامی باشد.

۴٫ گفته اند: حدیث مذکور نسخ شده، و پیامبر از آن اعراض کرده است؛ زیرا این حدیث، صحابه را از بیعت با خلفای راشدین باز نداشت. اگر حدیث نسخ نشده بود، آنان به این حدیث عمل کرده و از بیعت با خلفای سه گانه خودداری می کردند.

پاسخ: ادعای نسخ حدیث مردود است، زیرا هیچ دلیلی وجود ندارد که حدیث یاد شده نسخ شده باشد؛ بلکه اسناد و مدارکی وجود دارد که ادعای نسخ را از اساس نفی می کند. زیرا پس از این حدیث، نصوص صحیح و متواتر متعددی از پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) صادر شده است که همه آنها بإ؛

مضمون این حدیث موافق است؛ مانند: حدیث وصایت، منزلت، سفینه، ولایت، ثقلین، غدیر، امامان اثنی عشر، دوات و قلم و… به راستی اگر پیامبر از مفاد آن حدیث اعراض کرده بود، معنا نداشت که پس از آن تا آخرین روزهای زندگی سخنانی بگوید که همگی مضمون این حدیث را تأکید کنند.

( المراجعات، مراجعه ۲۴-۲۰٫ )

اما بی توجّهی صحابه به این حدیث، دلیل بر نبودن یا نسخ این حدیث نیست. زیرا چنان که می دانیم آیات و روایات فراوانی در کتاب خدا و سنت پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) وجود دارد که مسلمانان و از جمله صحابه را از گناه کردن نهی کرده است، اما با وجود این آنان گناه کرده اند و می کنند، آیا کسی می تواند ادعا کند، چون مردم گناه می کنند، آیات و روایاتی که مسلمانان را از گناه منع می کند نسخ شده است؟!

ابوهریره می گوید: «نظر النبی ( صلی الله علیه وآله ) الی علی و فاطمه و الحسن و الحسین فقال: انا حرب لمن حاربکم و سلم لمن سالمکم».

( سنن ترمذی، کتاب مناقب، ح ۳۸۷۰، مسند احمد، ج ۲، ص ۴۴۲، معجم کبیر طبرانی، ج ۳، ص ۳۱، تهذیب تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۴، ص ۳۱۹، در المنثور، ج ۵، ص ۱۹۹، مجمع الزواید، ج ۹، ص ۱۶۹، سنن ابن ماجه، مقدمه باب ۱۱٫ )

رسول خدا ( صلی الله علیه وآله ) به علی و فاطمه و حسن و حسین رو کرد و فرمود: «من دشمن کسی هستم که با شما دشمن است و آشتی ام با کسی که با شما آشتی است.

با وجود این حدیث صحیح از پیامبر، در میان جامعه اسلامی برخی از اصحاب پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) از دشمنی و جنگ با اهل بیت ( علیهم السلام ) : دست برنداشتند.

پس از پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) برخوردهایی که با فاطمه زهرا ( علیها السلام ) انجام شد و طلحه و زبیر و عایشه جنگ جمل و معاویه و عمرو عاص و شمار دیگری از صحابه جنگ صفین را علیه حضرت علی ( علیه السلام ) به وجود آوردند. پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) در مورد فاطمه ( علیها السلام ) فرمود: «فاطمه بضعه منّی فمن اغضبها اغضبنی».

( صحیح بخاری، ج ۵، ص ۳۶-۲۶، صحیح مسلم باب فضایل فاطمه، سنن بیهقی، ج ۷، ص ۶۴، ج ۱۰، ص ۲۰۱، مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۸۵، فتح الباری، ج ۷، ص ۱۰۵-۷۸، سلسله الصحیحه، ح ۱۹۹۵٫ )

فاطمه پاره تن من است، هر کس او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است.

این حدیث صحیح میان مسلمانان وجود داشت و بزرگان صحابه آن را بارها از پیامبر شنیده بودند، با وجود این برخی صحابه را از به خشم آوردن فاطمه و جنگ با اهل بیت ( علیهم السلام ) : باز نداشت.

پس اگر حدیث یا احادیثی وظایفی را برای صحابه و دیگر مسلمانان مشخص کند، و آنان به آن وظایف عمل نکنند، هیچ گاه معنای نسخ آنها نیست، بلکه معنایش این است که شماری از صحابه و مسلمانان، آن احادیث را نادیده گرفته و به آن عمل نکرده اند. از سویی فسخ نیاز به دلیل قطعی دارد.

۲٫ نصّ وصایت:

ابن عساکر در کتاب تاریخ مدینه دمشق در بخش احوال امام علی بن ابی طالب ( علیه السلام ) می نویسد: ابوالقاسم بن سمرقندی از ابوالحسین نقور از عیسی بن علی، از ابوالقاسم بغوی از محمدبن حمید رازی از علی بن مجاهد، از محمدبن اسحاق، از شریک بن عبداللَّه، از ابی ربیعه ایادی، از ابن بریده از پدرش نقل کرده است. پیامبر فرمود: «لکل نبیّ وصی و وارث و ان علیّاً وصیی و وارثی»؛ هر پیامبری وصیّ و وارثی دارد و علی، وصیّ و ( ترجمه امام علی از تاریخ مدینه دمشق، ج ۳، ص ۵، ح ۱۰۳۱، تاریخ مدینه دمشق، ج ۴۲، ص ۳۹۲، دارالفکر، ۱۴۱۷ ه” . )

وارث من است.

احمدبن حنبل، و هیثمی و طبرانی، و ابن مغازلی، و خوارزمی و سبط ابن جوزی و جمع دیگر نیز این حدیث را نقل کرده اند. سند آن صحیح و ( مجمع الزواید، ج ۹، ص ۱۱۴، مناقب احمدبن حنبل، ص ۱۱۸، ح ۱۷۴، معجم کبیر طبرانی، ج ۶، ص ۲۲۱، ح ۶۰۶۳، مناقب ابن مغازلی، ص ۲۰۰، ح ۲۳۸، چاپ اسلامیه تهران، مناقب خوارزمی، ص ۱۱۲، ح ۱۲۱، تذکره الخواص، سبط ابن جوزی، ص ۴۸، مؤسسه اهل البیت بیروت. )

در دلالت بر امامت و جانشینی علی ( علیه السلام ) از پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) صراحت دارد.

سبط ابن جوزی پس از نقل این حدیث می نویسد: «اگر گفته شود حدیث وصیت را ضعیف دانسته اند، جواب می دهیم حدیثی را که ضعیف دانسته اند در سندش اسماعیل ابن زیاده وجود دارد که دارقطنی درباره اش به بدی سخن گفته است. اما حدیثی که ما از احمدبن حنبل از کتاب فضایل روایت کردیم، ابن زیاده، در سلسله سند آن نیست.»

( سند حدیث را می توانید در تاریخ مدینه دمشق، ج ۴۲، ص ۳۹۲ ملاحظه کنید. )

( تذکره الخواص، ص ۴۸٫ )

بنابراین رجال سند ابن عساکر همگی افرادی صالح و مورد تأییدند.

این حدیث را جلال الدین سیوطی و ابن جوزی از طرق دیگر نیز نقل کرده اند؛ برای نمونه؛

علی بن عبیداللَّه زاغونی، از احمدبن محمد سمسار، از عیسی بن علی وزیر، از بغوی، از محمدبن حمیدرازی، از علی بن مجاهد، از محمدبن اسحاق، از شریک بن عبیداللَّه، از ابی ربیعه ایادی، از ابن بریده از پدرش، از رسول خدا ( صلی الله علیه وآله ) نقل می کند: «ان لکلّ نبی وصیّ و ان علیاً وصیّ و وارثی»؛ برای هر پیامبری جانشینی است. و جانشین و وارث من علی بن ( الموضوعات، ابن جوزی، ج ۱، ص ۳۷۶، دارالفکر، ۱۴۰۳ ه” ؛ اللالی المصنوعه فی احادیث الموضوعه، سیوطی، ج ۱، ص ۳۵۸، دارالمعرفه بیروت. )

ابی طالب است.

ابن جوزی حدیث را از دو طریق نقل می کند و پس از نقل حدیث می نویسد: «اماالطریق الاول ففیه محمد بن حمید و قد کذبه ابو ذرعه و ابن واره.» در طریق اول محمد بن حمید رازی وجود دارد که ابو زرعه و ابن واره او را تکذیب کرده اند. سیوطی نیز پس از نقل سخن ابن جوزی می افزاید: جوز قانی گفته در سند این حدیث علی بن مجاهد وجود دارد که حدیث جعل می کرده است. و دانشمندان یاد شده ظاهرا به همین دلیل حدیث مذکور را در شمار احادیث موضوعه ذکر کرده و آن راساختگی دانسته اند. اکنون ببینیم آیا حدیث یاد شده جعلی است و راویان آن افراد ضعیف و ناصالحی اند یا خیر؟

چنان که بیان شد ابن جوزی در نخستین نقل به جز محمدبن حمید رازی، دیگر رجال حدیث را تأیید کرد و عیب حدیث از محمدبن حمید دانست. و سیوطی نیز علی بن مجاهد را نیز ضعیف دانسته است.

اما محمدبن حمید رازی: از رجال صحاح است و ابوداود و ترمذی و ابن ماجه و احمدبن حنبل و… روایات او را نقل کرده اند.

( تهذیب الکمال، ج ۱۶، ص ۲۲۲-۲۲۱٫ )

احمدبن حنبل درباره او گفته است: «تا زمان حیات محمدبن حمید ری جایگاه دانش بود.» محمدبن جمعه می گوید: «از محمدبن یحیی ذهلی درباره محمدبن حمید پرسیدم، گفت: مگر نمی بینی احادیث او را نقل می کنم.» و نیز می گوید: «در مجلس ابی بکر صاغانی بودم، از محمدبن حمید حدیث نقل کرد، گفتم: از ابن حمید حدیث نقل می کنی؟ گفت: چرا از او حدیث نقل نکنم در حالی که احمدبن حنبل و یحیی بن معین از او حدیث نقل کرده اند.»

ابوبکربن ابی خیثمه می گوید: «از ابن معین درباره محمدبن حمید سؤال شد، گفت: ثقه است، ایرادی بر او نیست، راوی زرنگی است.»

( همان، ص ۲۲۲٫ )

علی بن حسین بن جنید می گوید: از ابن معین شنیدم: «ابن حمید ثقه است.»

( همان، ص ۲۲۳٫ )

ابوالعباس بن سعید می گوید: «از جعفربن ابی عثمان طیالسی شنیدم: ابن حمید ثقه است و ابن معین روایات او را نوشته است.»

( همان، ص ۲۲۳٫ )

بنابراین شماری از بزرگان اهل سنّت ابن حمید را تأیید و برخی نیز او را تضعیف کرده اند و به نظر می رسد منشأ این تضعیف ها، شیعه بودن او است. در حالی که طبق موازین علم رجال، تا وقتی کسی موثق باشد، پیروی از مذهبی خاص، برای او عیب نیست.

علی بن مجاهد: ترمذی و احمدبن حنبل روایات او را نقل کرده اند.

ابوداود می گوید: «از احمد بن حنبل درباره علی بن مجاهد سؤال شد، گفت: من احادیث او را می نویسم و ایرادی در او نمی بینم.» علی بن حسین بن حبّان می گوید: «در کتاب پدرم به خط خودش دیدم از یحیی بن معین نقل کرده بود: ایرادی بر علی بن مجاهد نمی بینم.» محمدبن حمید ( تهذیب الکمال، ج ۱۳، ص ۳۹۳-۳۹۲٫ )

رازی از جریر نقل می کند که گفته است: علی بن مجاهد نزد من ثقه است.

( همان. )

ابن حبان نیز نام او را در کتاب ثقات ذکر کرده است.

( کتاب الثقات، ج ۸، ص ۴۵۹، تهذیب الکمال، ج ۱۳، ص ۳۹۳٫ )

حال اگر دو نفر بی توجه به معیارهای علم رجال، چنین فردی را تضعیف کنند چه باید کرد؟ آیا باید سخن آنان را پذیرفت، یا سخن افرادی؛ مانند: امام احمد حنبل و ابن معین و ترمذی و ابن حبان و… را ؟

آری! حدیث یاد شده به لحاظ سند هیچ ایرادی ندارد؛ اما با مبانی اعتقادی اهل سنّت درباره خلافت مخالف است. و این موجب شده است حدیث مذکور را همانند ده ها حدیث صحیح دیگر آن را از احادیث ساختگی به شمار آورند.

ابوالقاسم طبرانی در معجم کبیر حدیث دیگری نقل کرده که عبارت آن چنین است: «فان وصیی و موضع سری و خیر من أترک بعدی و ینجز عدتی و یقضی دینی علی بن ابی طالب»؛ سپس درشرح آن نوشته است:

( معجم کبیر طبرانی، ج ۶، ص ۲۲۱، دار احیاء التراث العربی، بیروت، ۱۴۰۵ ه” . )

«قوله وصییّ یعنی انه اوصاه فی اهله لابالخلافه، و قوله خیر من أترک بعدی یعنی من اهل بیته ( صلی الله علیه وآله ) .» یعنی مقصود وصایت، و خلافت در ( همان. )

میان اهل بیت می باشد.

در پاسخ طبرانی می توان گفت: پیامبر اکرم ( صلی الله علیه وآله ) در این حدیث به گونه مطلق علی ( علیه السلام ) را وصی و جانشین خود دانسته است. حدیث مطلق است و قیدی در آن وجود ندارد تا طبرانی علی علیه السلام، را فقط وصی پیامبر برای اهل بیت بداند و او هیچ قرینه و شاهدی، بر ادعایش ندارد. و اطلاق حدیث آن را نفی می کند؛ زیرا به صراحت بیان می کند که علی ( علیه السلام ) مطلقاً وصیّ و جانشین پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) است، زیرا حذف متعلّق افاد عموم می کند چنان که در علم اصول ثابت شده است.

طبرانی می گوید: مقصود پیامبر از جمله «خیر من اترک بعدی» (علی بهترین کسی است که پس از خود باقی می گذارم) این است که علی میان اهل بیت آن حضرت بهترین کس است نه بین همه صحابه و مسلمانان! این توجیه طبرانی نیز هیچ قرینه و شاهدی ندارد، بلکه اطلاق حدیث، توجیه طبرانی را نفی می کند؛ چون پیامبر پس از خود علی را به گونه مطلق بهترین فرد جامعه اسلامی حتّی بین اهل بیت ( علیهم السلام ) : دانسته است.

افزون بر این نصوص فراوانی در کتاب خدا و سنت پیامبر وجود دارد که دلالت دارند بر این پس از پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) هیچ یک ازآحاد امت اسلامی فضیلت اهل بیت آن حضرت را ندارند. بر این اساس وقتی علی ( علیه السلام ) میان اهل بیت پیامبر بهترین فرد باشد، بین صحابه و دیگر مسلمانان به طریق اولی بهترین فرد به شمار می آید.

آقای «حمدی عبدالمجید السلفی» محقق معجم طبرانی، ذیل نسخه فاتح نوشته است:

«من أین لک هذا یا اباالقاسم، و الحدیث لیس بصحیح، و لو کان صحیحاً لم یقبل التأویل و هو بمعنی الخلافه، لا کما قلت انت.»؛ این تأویل را از کجا ( معجم کبیر، ج ۶، ص ۲۲۱٫ )

آورده ای ای ابالقاسم؟ (لقب طبرانی) این حدیث صحیح نیست، بر فرض حدیث صحیح باشد تأویل تو از آن درست نیست، بلکه حدیث به معنای خلافت است.»

این سخنان اعتراف آشکار به دلالت صریح حدیث مذکور خلافت امام علی ( علیه السلام ) پس از پیامبر اکرم است، و اما ادعای صحیح نبودن این حدیث پذیرفتنی نیست؛ زیرا شماری از سندهای این حدیث صحیح است.

احادیث و مدارک دیگر نیز وجود دارد که حدیث وصیت را تأیید می کند. از جمله این که حافظ هیثمی در مجمع الزواید از رسول خدا ( صلی الله علیه وآله ) نقل کرده است:

«… و نحن اهل بیت قد اعطانا اللَّه سبع خصال لم تعط لاحد قبلنا ولا تعطی أحداً بعدنا. أنا خاتم النبیین، و اکرم النبیین علی اللَّه، و احبّ المخلوقین الی اللَّه عزوجل و أنا ابوک، و وصیّی خیر الاوصیاء، و احبّهم الی اللَّه، و هو بعلک، و شهیدنا خیرالشهداء… .»

( مجمع الزواید، ج ۹، ص ۲۶۰، دارالفکر، ۱۴۱۴ ه” ، تاریخ مدینه دمشق، ج ۴۲، ص ۱۳۰، دارالفکر، ۱۴۱۷ ه”، معجم کبیر طبرانی، ج ۳، ص ۵۷، ح ۲۶۷۵، معجم اوسط، طبرانی، ج ۶، ص ۳۲۷، ح ۶۵۴۰٫ )

حضرت محمد ( صلی الله علیه وآله ) به فاطمه زهرا ( علیهماالسلام ) فرمودند: ما خانواده ای هستیم که خدا هفت ویژگی به ما داده است و پیش از ما به احدی داده نشده و پس از ما نیز به احدی داده نخواهد شد. من خاتم پیامبران و گرامی ترین آنان و محبوب ترین بندگان، نزد خدا هستم. و من پدر تو هستم. و وصیّ من بهترین اوصیاء و محبوب ترین آنان نزد خداوند است، و او شوهر تو است. و شهید ما بهترین شهداست….»

هیثمی پس از نقل این حدیث می نویسد: «طبرانی حدیث را در معجم کبیر و اوسط نقل کرده است، و در سلسله سند آن «هیثم بن حبیب» وجود دارد و ابوحاتم احادیث او را ناپسند دانسته است.»

پس به باور هیثمی تمام رجال حدیث جز «هیثم بن حبیب» معتمدند. اکنون به زندگی این راوی نظری می افکنیم تا حقیقت امر آشکار گردد.

هیثم بن حبیب صیرفی کوفی:

شماری از حافظان بزرگ حدیث؛ از جمله شعبه، ابوحنیفه نعمان بن ثابت و ابوعوانه و… احادیث او را نقل کرده اند. ابوداود طیالسی از ابی عوانه نقل می کند: «هنگامی که خواستم به کوفه بروم از شعبه پرسیدم در آنجا ملازم و همراه چه کسی باشم؟ گفت: هیثم صیرفی.» ابوبکراثرم می گوید: شنیدم احمدبن حنبل، هیثم بن حبیب را ستایش می کرد و می گفت: چقدر احادیثش خوب است!»

اسحاق بن منصور از یحیی بن معین نقل می کند: هیثم بن حبیب صرّاف ثقه است.»

ابوزرعه گفته است: «در حدیث موثق است.»

( تهذیب الکمال، ج ۱۹، ص ۳۳۷ و ۳۳۸ و تقریب التهذیب، ج ۲، ص ۳۲۶٫ )

ابوحاتم و ابن حجر گفته اند: «راستگو است.» ابن حبان نیز در کتاب ( تهذیب الکمال، ج ۱۹، ص ۳۳۸-۳۳۷، تقریب التهذیب، ج ۲، ص ۳۲۶، درالمعرفه، بیروت، ۱۳۹۵ ه” . )

ثقات از او نام برده است.

( کتاب الثقات، ج ۷، ص ۵۷۶٫ ، دارالفکر. )

حدیث مذکور نیز حدیثی صحیح است، اما چون به صراحت علی بن ابی طالب ( علیه السلام ) را وصیّ و جانشین پیامبر معرفی، و برای اهل بیت پیامبر فضایل بی نظیری ثابت کرده است حافظ هیثمی با متهم کردن یکی از رجال سند آن، (هیثم بن حبیب) کوشیده است این حدیث را جعلی نشان دهد.

۳٫ نصّ ولایت:

بر اساس این حدیث، رسول خدا ( صلی الله علیه وآله ) به علی ( علیه السلام ) فرمود: «انت ولیّ کلّ مؤمن بعدی» تو پس از من سرپرست و صاحب اختیار هر مؤمنی هستی.

احمدبن حنبل از عبدالرزاق صنعانی، از جعفربن سلیمان، از یزیدبن رشک، از مطرف بن عبداللَّه، از عمران بن حصین نقل می کند: «پیامبر، ( همه رجال حدیث مورد وثوقند. مستدر حاکم، ج ۳، ص ۱۴۴، حاکم و ذهبی هر دو حدیث را صحیح دانسته اند، مسند احمد، ج ۵، ص ۶۰۶، ح ۱۹۴۲۶، با سند صحیح، البدایه و النهایه، ج ۷، ص ۳۸۱، جامع الاحادیث، ج ۴، ص ۳۵۲، تاریخ مدینه دمشق، ج ۴۲، ص ۱۹۹٫ )

گروهی را به جنگ فرستاد و علی بن ابی طالب را فرمانده آنان کرد. او در سفر، کاری انجام داد که دو یا چهار نفر از صحابه از کار وی ناخشنود شدند. آنان با هم پیمان بستند تا کار علی را به پیامبر گزارش کنند. عمران گوید: هر گاه از سفر باز می گشتیم، نخست نزد رسول خدا رفته سلام می کردیم. در این سفر وقتی بر او وارد شدیم مردی از همراهان ما برخاست و گفت: یا رسول اللَّه در این سفر علی چنین و چنان کرد. پیامبر از او روی گردانید؛ سپس نفر دوم برخاست و گفت: یا رسول اللَّه علی چنین و چنان کرد. پیامبر از او روی گردانید؛ سپس نفر سوم برخاست و او نیز گفت: یا رسول اللَّه علی چنین و چنان کرد. آن گاه نیز نفر چهارم برخاست و گفت یا رسول اللَّه علی چنین و چنان کرد. راوی می گوید: آن گاه پیامبر خدا رو به نفر چهارم کرد و در حالی که رنگ چهره اش دگرگون شده بود فرمود: دست از علی بردارید، دست از علی بردارید، دست از علی بردارید! علی از من است و من از او، و او بعد از من صاحب اختیار هر مؤمنی است. «دعوا علیّاً، دعوا علیّاً، دعوا علیّاً، ان علیّاً منی و انا منه و هو ولیّ کلّ مؤمن بعدی».

( المصنف، ابن ابی شیبه، ج ۱۲، ص ۸۰، ح ۱۲۱۶۰، الریاض النضره، ج ۳، ص ۱۱۶، تاریخ مدینه دمشق، ج ۴۲، ص ۱۹۷، مصابیح السنه، بغوی، ج ۴، ص ۱۷۲، ح ۴۷۶۶۳، البدایه و النهایه، ج ۷، ص ۳۸۱، حوادت سنه، ۴۰ ه” ، جامع الاحادیث، سیوطی، ج ۴، ص ۳۵۲، ح ۱۲۱۰۱، کنزالعمال، ج ۱۱، ص ۶۰۸، ح ۳۲۹۴۰، نزل الابرار، ص ۵۶٫ )

در حدیث دیگر بیان شده است: «ما تریدون من علیّ؟! ما تریدون من علی؟! ما تریدون من علی؟! ان علیّاً منی و أنا منه، و هو ولیّ کلّ مؤمن بعدی».

( سنن ترمذی، ج ۵، ص ۶۳۲، احیاءالتراث العربی بیروت، خصائص امیرالمؤمنین، ص ۳۰، دارمکتبه التربیه، بیروت، سنن نسائی، ج ۵، ص ۱۳۲، ح ۸۴۷۴۳، مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۱۹، ح ۴۵۷۹، حاکم حدیث را صحیح دانسته و ذهبی سکوت کرده است؛ ریاض النضره، ج ۳، ص ۱۱۵، کنزالعمال، ج ۱۱، ص ۵۹۹، ح ۳۲۸۸۳، مسند ابی یعلی، موصلی، ج ۱، ص ۲۹۳، ح ۳۵۵، با سند صحیح، دارالمأمون، دمشق، تاریخ مدینه دمشق، ج ۴۲، ص ۱۷۹٫ )

از علی چه می خواهید؟ از علی چه می خواهید؟ از علی چه می خواهید؟ علی از من است و من از او، و او پس از من سرپرست و صاحب اختیار هر مؤمنی است.

ابوداود طیالسی، از شعبه، ازأبی بلج، از عمروبن میمون، از ابن عباس نقل می کند رسول خدا ( صلی الله علیه وآله ) به علی ( علیه السلام ) فرمود: «انت ولیّ کلّ مؤمن بعدی»؛ تو پس از من سرپرست هر مؤمنی هستی.

( مسند ابی داود طیالسی، ص ۳۶۰، ح ۲۷۵۲، البدایه والنهایه، ابن کثیر، ج ۷، ص ۳۸۱، حوادث سال ۴۰ ه” . )

( در سنن ترمذی، ج ۵، ص ۶۳۲ و مسند احمد بن حنبل، ج ۴، ص ۴۳۷ و ۴۳۸ و مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۴۳ ملاحظه کنید. )

ابی یعلی موصلی نیز حدیث را با سند صحیح در مسند خود نقل کرده است.

( مسند ابی یعلی موصلی، ج ۱، ص ۲۹۳، ح ۳۵۵٫ )

بنابراین حدیث ولایت نیز در دلالت بر امامت و خلافت علی ( علیه السلام ) صریح است. پیامبر در این حدیث، آشکارا علی ( علیه السلام ) را پس از خود به عنوان ولیّ مؤمنان معرفی کرده اند.

۴٫ روایت وهب بن حمزه:

ابوالقاسم طبرانی از احمدبن عمرو بزار، از محمدبن عثمان بن کرامه، از عبیداللَّه بن موسی، از یوسف بن مهیب، از دکین بن سعید، از وهب بن حمزه، نقل می کند: از مدینه تا مکه همراه علی بن ابی طالب ( علیه السلام ) بودم، از او چیزهایی دیدم که موجب ناخشنودی من شد. به آن حضرت گفتم اگر نزد رسول خدا بازگردم از تو به آن حضرت شکایت می کنم. وقتی بازگشتم، نزد رسول خدا رفتم و گفتم: من از علیّ چنین و چنان دیدم. حضرت فرمود: «لاتقل هذا فهو أولی الناس بکم بعدی.»؛

( معجم کبیر طبرانی، ج ۲۲، ص ۱۳۵، داراحیاء التراث العربی، مجمع الزواید، ج ۹، ص ۱۳۸، دارالفکر، بیروت ۱۴۱۴ ه”، کنزالعمال، متقی هندی، ح ۳۲۹۶۱٫ )

این سخنان را مگو، زیرا او پس از من، شایسته ترین مردم نسبت به شماست.

( برای توثیق رجال سند حدیث به ضمیمه شماره ۸ مراجعه کنید. )

ابن عساکر حدیث فوق را با سند دیگر، چنین نقل کرده است: «لا تقولنّ هذا لعلیّ، فانّ علیّاً ولیّکم بعدی».

( سند حدیث را در معجم کبیر طبرانی، ج ۲۲، ص ۱۳۵ ملاحظه کنید. )

تااینجا برخی از روایات را که از طریق اهل سنّت دلالت بر ولایت و امامت حضرت علی ( علیه السلام ) دارد بیان کردیم.

دسته دوم

بخش دیگر از روایات خلفای پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) را دوازده تن معرفی فرموده است که در پرتو وجود آنان اسلام و مسلمانان عزیز و سربلند خواهند بود. در روایات پیامبر اکرم ( صلی الله علیه وآله ) دوازده نفر با عنوان: امیر، خلیفه و نقیب معرّفی فرموده است؛ برای نمونه: مسلم از جابربن سمره رسول خدا فرمود: لایزال الاسلام عزیزاً الی اثنی عشر خلیفه ثم قال کلمه لم افهمها فقلت لابی ما قال؟ قال کلهم من قریش.»؛ اسلام پا برجا خواهد بود تا وقتی که ۱۲ تن خلیفه باشند.» راوی می گوید: سپس حضرت جمله ای فرمود که آن را نفهمیدم درباره آن از پدرم پرسیدم، گفت: پیامبر فرمود: تمامی آن دوازده تن ازقریش اند.

فردی نزد عبداللَّه بن مسعود آمد و گفت: هل حدّثکم نبیکم کم یکون بعده من الخلفا؟ قال نعم. و ما سئلنی احد قبلک و انک لمن احدث القوم سناً. قال: یکونون عده نقباء موسی، اثنی عشر نقیباً.»؛

( مسند احمد، ج ۱، ص ۳۹۸٫ )

آیا پیامبر شما تعداد خلفای پس از خود را بیان فرموده است؟ گفتم آری! به او گفتم پیش از تو کسی این را از من نپرسیده بود. با توجه به این که تو جوان ترین هستی، آن گاه پاسخ داد: تعداد خلفای پیامبر به عدد نقبای حضرت موسی است ۱۲ تن به شمار می آیند.

( در کتاب های مختلف اهل سنّت نظیر این روایت وجود دارد؛ مراجعه کنید به صحیح بخاری: جلد۹، صفحه ۷۲۰ و جلد۸ صفحه ۱۲۷٫ و سنن ترمذی، جلد۳، صفحه ۳۴۰٫ صحیح مسلم، جلد۳، صفحه ۴۵۲، و مسند احمد، جلد۵، صفحه ۹۲٫ )

از آقای چابهاری می پرسم این ۱۲ تن چه کسانی اند؟ آیا در تاریخ اسلام غیر از دوازده تن که امامان اهل بیت می باشند کس دیگری را یافته اید؟!

دسته سوّم

بخشی دیگر از روایات اسامی آن به ۱۲ تن را ذکر فرموده است. در روایاتی نیز امامان اهل بیت ( علیهم السلام ) : به صراحت، خلیفه و جانشین پیامبر ذکر شده اند: جوینی در فرائد السمطین جوینی روایت می کند: … ثم تسعه من ولد ابنی الحسین واحد بعد واحد.» و در برخی روایات از جابر بن عبداللَّه انصاری روایت شده است رسول خدا فرمود: «انا سید النبیین و علی سید الوصیین و ان اوصیائی بعدی اثناعشر اولهم علیّ و آخرهم القائم المهدی ( علیه السلام ) »؛ من آقای انبیا هستم و علی آقای اوصیا می باشد و به درستی که اوصیای بعد از من دوازده نفرند نخستین آنان علی و آخریشان قائم ما مهدی است. و نیز روایت شده است: «الائمه بعدی اثنی عشر، تسعه منهم من ولد الحسین ( علیه السلام ) تاسعهم المهدی.» این روایات در کتاب های شیعه فراوان است و در کتاب های اهل سنّت هر چند در صحاح نیامده است اما در کتاب روایی فرائد السمطین، ج ۳، ص ۳۹۹، و ینابیع الموده، قندوزی حنفی، ج ۳، ص ۲۹۱، باب ۷۷ و ج ۲، ص ۳۱۶ وجود دارد. البته اگر روایتی در صحاح نباشد دلیل بر ضعف و سستی آن نیست بلکه چه بسیار روایاتی که در صحاح وجود ندارد اما اهل سنّت آن را پذیرفته اند. نظیر: حدیث عشره مبشره: این سه دسته از روایات حجّت را بر هر مسلمانی تمام می کند.

چگونگی معرفی حضرت علی ( علیه السلام )

آقای چابهاری در صفحه ۴۷ می نویسد:

چنانچه پیامبر اسلام حضرت علی را معرفی فرموده باشد باید می گفت: «یا ایّها الناس هذا ولیّ أمری و القائم علیکم بعدی فاسمعوا له و اطیعوا»

پاسخ به این سخن از روایات گذشته روشن می شود تفصیل بیشتر آن، این است که پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) به صراحت ولایت حضرت علی ( علیه السلام ) را اعلام فرموده اند. آیا تعبیرات: «اولی الناس بکم بعدی»، «ان علیا ولیکم بعدی»، «وصیی و وارثی» که در پیش نقل کردیم و همچنین «ألست أولی بکم من أنفسکم من کنت مولاه فعلی مولاه» از آنچه آقای چابهاری ( در بحث های آینده بیان می شود. )

پیشنهاد کرده است بهتر و رساتر نیست؟ بر فرض که حضرت علی ( علیه السلام ) آن گونه که آقای چابهاری انتظار دارد معرفی می شد آیا مخالفان اشکال و شبهه نمی کردند؟ آیا در حدیث وصایت، خلافت و ولایت ایجاد تردید نکردند؟ آیا گفته نشد که مقصود از این روایات، وصایت علی بین اهل بیت «علیهم السلام» است نه بین تمام امت؟! نظیر این تردید را نیز در جمله «هذا ولی امرکم…» مطرح می کردند که مقصود از آن، ولایت بین اهل بیت است. افزون بر این آیا درست است مساله ای که عقل و نقل آن را ضروری می دانند و از سویی تمام عقلای عالم آن را باور دارند تردید کنیم و بگوییم چرا پیامبر در معرفی حضرت علی ( علیه السلام ) از فلان جمله استفاده نکرده است؟! ما نمی توانیم برای پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) وظیفه تعیین کنیم. جناب آقای چابهاری شما حق انتخاب جانشین را به ابوبکر می دهید امّا به پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) چنین حقی نمی دهید؟! آیا این که پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) در مکانی دست حضرت علی را بالا برد و فرمود: «ألست اولی با المؤمنین من انفسهم و من کنت مولاه فعلی مولاه» آنگاه سران صحابه به او تبریک گفتند، این معرفی نیست؟ و باید بفرماید: «هذا ولی أمری» تا معرفی آن حضرت به شمار آید؟!

بنابراین پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) از آنچه شما می گویید، رساتر فرموده است و در روایات خودتان نیز وجود دارد و راویان این روایت ها را ثقه می دانید امّا چون این نوع روایات مؤیّد مذهب شیعه می باشد آن ها را ضعیف می شمارید؟!!

دراینجا به برخی از روایاتی که به صراحت از ولایت، امامت و وصایت آن حضرت بیان شده است می پردازیم:

– احمد بن حنبل از براء بن عازب روایت می کند: کنّا مع رسول اللَّه ( صلی الله علیه وآله ) فی سفر فنزلنا بغدیر خم فنودی فینا الصلاه جامعه و کسح لرسول اللَّه تحت شجرتین فصلی الظهر و أخذ بید علی رضی اللَّه عنه فقال: الستم تعلمون أنّی أولی بالمؤمنین من أنفسهم؟ قالوا: بلی. قال: الستم تعلمون أنّی أولی بکل مؤمن من نفسه؟ قالوا: بلی. فأخذ بید علی فقال: من کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه. قال: فلقیه عمر بعد ذلک فقال له: هنیئاً یا بن ابی طالب أصبحت و أمسیت مولی کل مؤمن و مؤمنه.

( مسند، أحمد بن حنبل، ج ۴، ص ۲۸۱، ح براء بن عازب. )

– عبدالله بن حکیم جهنی روایت کرده است که پیامبر اسلام فرمود: خدای متعالی در شب معراج سه چیز درباره علی ( علیه السلام ) به من وحی فرمود:انه سید المؤمنین، و امام المتقین، وقائد الغرّالمحجّلین

( حلیهالأولیاء ج ۱، ص ۶۷٫

)

– ابو نعیم روایت می کند از انس بن مالک که پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) فرمود: یا انس اوّل من یدخل علیک من هذا الباب امام المتقین و سیّدالمرسلین، و یعسوب الدین، و خاتم الوصیین، و قائد الغر المحجلّین.. قال أنس: فجاء علی فقام الیه رسول الله ( صلی الله علیه وآله ) مستبشراً و قال له أنت تؤدّی عنّی و تسمعهم صوتی، و تبیّن لهم ما اختلفوا فیه من بعدی.

( همان. )

پیامبر اسلام ( صلی الله علیه وآله ) در احادیث فراوانی مولا و ولی پس از خویش را معرّفی فرموده است:

– احمدبن حنبل از عمران بن حصین روایت کرده است که رسول خدا ( صلی الله علیه وآله ) فرمود: انّ علیّاً منّی و أنا منه و هو ولیّ کلّ مؤمن بعدی

( مسند احمد، ج ۴، ص ۴۳۸٫ این روایت را ترمذی در جلد ۵، ص ۶۳۲ حدیث ۳۷۱۲ بیان کرده است و حاکم نیشابوری در المستدرک جلد ۳، ص ۱۳۴ از ابن عباس نقل می کند که رسول خدا ( صلی الله علیه وآله ) فرمود: أنت ولیّ کلّ مؤمن بعدی و مؤمنه. سپس می گوید: هذا حدیث صحیح الاسناد و لم یخرجاه». )

– قاضی ابوالفرج المعافابن زکریاالبغدادی از عطاء روایت می کند که همراه سی تن از سران طائف وارد بر عبدالله عباس شدیم در حالی که مریض بود، از من پرسید که این گروه چه کسانی هستند؟ گفتم از بزرگان شهر طائف اند،از جمله عبدالله بن سلمه، عمارهبن ابی أحلج و ثابت بن مالک و افراد دیگری که نام آنان را بیان کرد.

از ابن عباس پرسیدم که ای پسر عموی رسول خدا، تو رسول خدا را ملاقات کرده و از ایشان حدیث شنیدی، پس ما را آگاه کن از اختلاف امت که گروهی علی را مقدم داشته و گروهی سه خلیفه دیگر را، عطا می گوید: ابن عباس آهی کشید و گفت: سمعت رسول الله یقول: علیّ مع الحق و الحق معه، و هو الامام والخلیفه من بعدی فمن تمسّک به فاز و نجا و من تخلّف عنه ضلّ و غوی، یلی تکفینی وغسلی و یقضی دینی و ابو سبطی الحسن والحسین و من صلب الحسین تخرج الأئمهالتسعه، و منها مهدی هذه الأمه. آنگاه عبدالله بن سلمه گفت چرا پیش از این ما را آگاه و راهنمایی نکردی، ابن عباس گفت: والله ادّیت ما سمعت و نصحت لکم و لکن لاتحبون النّاصحین، به خدا سوگند من آن چه شنیده بودم رساندم و نصیحت کردم اما شما خیر خواهان را دوست ندارید.سپس ابن عباس ما را به تقوا و عمل صالح توصیه نمود و گفت: تمسّکو بالعروه الوثقی من عتره نبیّکم فانّی سمعته یقول: من تمسّک بعترتی من بعدی کان من الفائزین. هرکس پس از من به عترتم چنگ زند رستگار خواهد شد، آنگاه ابن عباس گریست، پرسیدند که چرا گریه می کنید در حالی که شما در نزد رسول خدا از جایگاه بلندی بر خوردار می باشید، ابن عباس گفت به خاطر جدایی از دوستان و ترس از هنگام وارد شدن در قبر. سپس به من گفت: ای عطاء دست مرا بگیر تا به صحن حیات بروم، او را بلند نمودم در صحن منزل دست ها را بلند نمود: اللهم انّی أتقرّب الیک بمحمد و آل محمد، اللهم انّی أتقرّب الیک بولایه الشیخ علی بن ابی طالب. این دعا را تکرار نمود تا روی زمین افتاد و پس از مدتی از دنیا رفت. علاقمندان می توانند به کتاب «المراجعات» مراجعه فرمایند.

مناقب حضرت علی و حدیث غدیر و ثقلین

آقای چابهاری در صفحه ۴۶ می نویسد: «حدیث غدیر و ثقلین را اهل سنت قبول دارند و از آن تنها مناقب حضرت علی استفاده می شود، حدیث غدیر به قرینه سیاق «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» تاکید بر محبت آن حضرت است و همچنین کلمه مولا محتمل المعانی است و حضرت علی و خاندانش از ائمه اطهار در هیچ جایی به آن، بر خلافت و امامت استناد نکردند.»

در این سخن، دو ادعا وجود دارد: ۱- این دو حدیث جز مناقب چیز دیگر را ثابت نمی کند ۲- اهل بیت به این حدیث استناد نکردند. مناسب بود جناب چابهاری که اهل مطالعه می باشد کتاب گران سنگ «الغدیر» علامه امینی را مطالعه می کردند تا چنین ابهاماتی که برای ایشان پیش نمی آمد. بی تردید برای داوری در مفهوم روایت باید تمام آن را از صدر و ذیل و همچنین صدور زمانی و مکانی آن ملاحظه شود. تعریف «مولا» به محبت و دوستی با موقعیت روایت و صدر و ذیل آن، سازگاری ندارد؛ زیرا محبت و دوست داشتن یک فرد مؤمن چیز جدیدی نبود تا پیامبر مردم را در هوای سوزان حجاز نگه دارد و بفرماید: مردم! علی ( علیه السلام ) را دوست داشته باشید. اگر تنها ملاک، محبت و دوستی بود چگونه از این روایت یک ارزش و فضیلت برای حضرت علی ( علیه السلام ) استفاده می شود در صورتی که فضیلت محبت برای تمامی مؤمنین است؛ چنان که در قرآن می فرماید: المؤمنون بعضهم اولیاء بعض ؛ مؤمنان یکدیگر را دوست دارند و از سویی در آیه «مودت» وجوب آن بیان شده است. بر این اساس وظیفه مسلمانان را نسبت به یکدیگر خصوصاً محبت اهل بیت بیان فرموده است و جای ابهام و شکی وجود ندارد. هر چند از وجوب محبت در این آیه می توان ولایت امیرمؤمنان و اهل بیت را فهمید؛ زیرا محبت، بی پذیرش ولایت و اطاعت از آنان ارزش ندارد ولکن پیامبر خدا ( صلی الله علیه وآله ) در خطبه غدیریه افزون بر محبت و دوستی حضرت علی مسأله جدیدی را برای مسلمانان بیان فرمود و آن برنامه ریزی برای جانشینی علی ( علیه السلام ) پس از رحلت خودشان بود که این حقیقت به ویژه با مقایسه کردن حضرت علی با خودشان در جمله «ألست اولی بالمؤمنین من انفسهم» و همچنین جمله «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» این حقیقت به خوبی آشکار می شود. ریشه کلمه «مولی» و «اولی» که از آیه کریمه گرفته شده است یکی به شمار می آید و این بهترین قرینه است که مولی نه به معنای دوست بلکه به معنای سزاواری و سرپرستی است در این صورت می توان از این احادیث یک منقبت و فضیلتی فهمید؛ زیرا فضیلت در جایی اطلاق می شود که دیگران آن را ندارند. تعجب است که شما منقبت را قبول کرده اید اما در تعریف و چگونگی منقبت روایت را به صورت مبهم بیان می کنید. بی شک وقتی این حدیث برای حضرت علی ( علیه السلام ) منقبت به شمار می آید که مولا به معنای سرپرست باشد نه محبت! آنچه بیش از هر چیز مورد نیاز جامعه بوده بیان رهبری و ولایت پس از پیامبر است به ویژه آن که حضرت رسول در آخرین سفر حج، (حجهالوداع) به این مسأله تصریح فرمودند؛ برای صحابه هم این پرسش مطرح بود که پیامبر اسلام برای پس از خودشان از سوی خداوند چه طرح و برنامه ای را پی ریزی کرده اند؟ تعجب است عقلای اهل سنت چگونه از کنار چنین مسأله بسیار مهم به سادگی می گذرند؟! تعجب دیگر، از آقای چابهاری است که به محتوای روایت وقرائن آن که مفهوم مولا را به خوبی بیان می کند توجه نکرده است برخی از قرائن عبارتند از:

۱- پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) در ابتداری حدیث آیه: «ألست اولی بالمؤمنین من انفسهم» در این آیه خداوند بزرگ پیامبر خود را از مؤمنان نسبت به خودشان سزاوارتر می داند آنگاه کلمه مولی را پس از این جمله بیان فرموده است.

۲- تبریک و شادباش گفتن صحابه به ویژه خلیفه اول و دوم به حضرت علی ( علیه السلام ) .

۳- قرینه زمان و مکان و جمع کردن تمام حجاج در هوای گرم و مکان دورافتاده غدیر

۴- نزول آیه الیوم اکملت لکم دینکم که پس از معرفی حضرت علی ( علیه السلام ) نازل شد و دین الهی را دین کامل معرفی فرمود؛ بنابراین صحابه از کلمه «مولی» معنای سرپرست را فهمیده اند؛ پس فهم کسانی که پس از چهارده قرن مولا را به معنای محبت می دانند چگونه پذیرفتنی است؟! البته کلمه مولی مفاهیم متعددی دارد؛ نظیر: سزاوار، سرپرست، دوست، مقتدا و آزادکننده؛ از این رو پیامبر اسلام بهترین کلمه را برگزیده است تا افزون بر بیان سرپرستی و امامت امت، هدف از امامت یعنی آزاد کردن بندگان از قید و بند هوا و هوس، بدعت، تحریفات و… را برای امت اسلامی بیان کند.

ملای رومی ذیل حدیث من کنت مولی… در تعریف مولی می گوید:

کیست مولی آن که آزادت کند

بند رقیت ز پایت برکند

ای گروه مؤمنان شادی کنید

همچو سرو سوسن آزادی کنید

شادی کردن و آزاد بودن در پرتو ولی و انسان کاملی مانند حضرت علی ( علیه السلام ) ممکن است. چنان که توحید واقعی و اقامه سایر واجبات در سایه ولایت کامله امکان پذیر می باشد.

۵- یکی از بهترین شواهد بر این که مولا به معنای ولی و سرپرست است روایات فراوانی به شمار می آید که پیامبر اسلام در آنها فرموده اند «علی ولی کل مؤمن من بعدی» که در بخش پیش به آن پرداخته شد.

امّا دعای «اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه» که در پایان خطبه غدیریّه است هیچ منافاتی با (مولی) به معنای سرپرست ندارد، تا قرینه بر تغییر مفهوم (مولی) باشد؛ زیرا (مولی) به معنای سرپرست و امامت توأم با محبّت و آزادی است. از این رو پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) می فرماید: هر کس با او (علی) دشمنی کند خداوند نیز با او دشمن است و هر کس دوست و پیرو او باشد خداوند نیز با او دوست خواهد بود، از آنجا که لازمه سرپرستی حضرت علی ( علیه السلام ) دوستی و پیروی از اوست بدین جهت پیامبر اکرم با دعا به امتش می آموزد با چنین فردی که از جانب خداوند مولی و سرپرست شما است دشمنی نکنید بلکه او را دوست بدارید و از او پیروی کنید، پس معیار دوستی و دشمنی باخدا دوستی و دشمنی با علی ( علیه السلام ) است.

از آقای چابهاری می پرسیم، شما که (مولی) را به معنای محبّت می دانید آن هم به قرینه دعا، چرا پیامبر اسلام بر محبّت حضرت علی اصرار و تأکید داشته اند؟ فلسفه آن چیست؟ آیا غیر از این است که به قول شاعر: «ان المحب لمن یحبّ مطیع»؛ همانا دوست دارنده فرمان بردار کسی است که او را دوست دارد؛ پس دوستی حضرت علی ( علیه السلام ) برای اطاعت از او است. و حق اطاعت از آن کسی است که از جانب خداوند ولی و سرپرست جامعه باشد؛ پس در صورتی که ولیّ به معنای محبّت نیز باشد چاره ای جز پذیرفتن ولایت و مقتدا بودن حضرت علی ( علیه السلام ) نداریم و این است فلسفه محبت.

آری! محبّت فقط امر تشریفاتی ای نیست و از انسان حکیم و به طریق اولی از خداوند روا نیست که فقط از مردم بخواهد علی ( علیه السلام ) را دوست داشته باشند امّا با دستورات او مخالفت کنند؟! بنابراین لازمه وجوب محبت علی ( علیه السلام ) پیروی از اوست؛ بدین لحاظ هنگامی که ابوهریره همراه معاویه وارد کوفه شد جوانی نزد ابوهریره آمد و گفت: «یا أباهریره أنشدک اللَّه أسمعت رسول اللَّه ( صلی الله علیه وآله ) یقول لعلی بن ابی طالب: اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، قال: اللهم نعم. قال: فأشهد باللَّه لقد والیت عدوه و عادیت ولیه، ثم قام عنه»؛ تو را به خدا سوگند آیا از رسول خدا شنیدی که ( شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۴، ص ۶۸٫ )

درباره علی بن ابی طالب فرمود: اللهم وال من والاه… گفت: بار خدایا آری. آن جوان گفت: پس گواهی می دهم به خدا که تو دشمن او را دوست و دوست او را دشمن داشته ای. آن گاه آن جوان بلند شد و رفت.

امّا دلالت حدیث ثقلین در مقتدا قرار دادن اهل بیت به ویژه حضرت علی ( علیه السلام ) بسیار واضح است. از آقای چابهاری می پرسیم، اگر شما چنین روایتی را درباره خلفا می داشتید چگونه تفسیر می کردید؟ پیامبر خاتم فرمود: من دو گوهر گران بها را میان شما می گذارم؛ قرآن و اهل بیتم آنان را رها نکنید تا گمراه نشوید. آیا پذیرفتنی است که بگوییم این حدیث فقط می خواهد یک منقبت را بیان کند؟ کدام منقبت؟ مگر منقبت چیست؟ آیا دیگران آن را دارند یا خیر؟ اگر ندارند چرا از آنان پیروی کنیم؟!

آیا پیامبر خاتم که برای جانشین پس از خودشان برنامه ای نداشته است؟ آیا کسی این را می پذیرد؟ چگونه دیگر سایر پیامبران الهی که پس از هر یک، پیامبرانی می آمدند برای پس از خود برنامه داشتند امّا نوبت به پیامبر اسلام «که خاتم همه پیامبران می باشد» رسید این برنامه لازم نبود؟! حدیث ثقلین بهترین برنامه پیامبر اسلام برای پس از خودشان در تمام ابعاد سیاسی، اجتماعی، دینی و غیره است. پیامبر اسلام مرجعیت را برای امت خویش مشخص فرمود. حال چگونه می توان گفت پیامبر فرمود حضرت علی را فقط دوست داشته باشید؟ اگر معنای دو گوهر (ثقلین) بودن قرآن و اهل بیت و نیز همچنین جدا نشدن آن دو از یکدیگر را تا ورود بر حوض نزد پیامبر بدانیم، حقیقت برنامه پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) را خواهیم فهمید. آیا درست است بگوییم، قرآن را دوست داریم ولی به دستورات اهل بیت ( علیهم السلام ) : بی اعتنا باشیم؟ آیا حدیث ثقلین جز مقتدا قرار دادن قرآن و اهل بیت در تمام جهات زندگی چیز دیگری دارد؟!

استدلال حضرت به حدیث ثقلین و غدیر

درباره این که آیا حضرت علی ( علیه السلام ) به حدیث غدیر استدلال کرده اند یا خیر؟ در پاسخ می توان گفت: آن حضرت در مواردی به حدیث غدیر استشهاد کرده اند با وجود این اگر استناد هم نکرده باشند، آیا عدم استناد دلیل آن است که این حدیث صادر نشده است یا صادر شده ولی به جهاتی به آن استناد نشده است؟

بنابراین استناد نکردن آن حضرت به حدیث مذکور دلیل عدم صدور روایت از پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) نیست و نیز دلیل بر منصوص نبودن امامت نیست؛ زیرا استناد به روایت در صورتی مؤثر است که شرایط پذیرش آن در دیگران وجود داشته باشد امّا وقتی یک گروه تصمیم گرفته اند حضرت علی را به هر صورت از مقام امامت منع کنند. استشهاد به آن چه اثری دارد؟ این سخن درباره آیات و احادیثی که دلالت بر افضلیت آن حضرت دارد نیز مطرح است. نظیر: مباهله، آیا این آیات حداقل از نظر اهل سنّت افضلیّت حضرت علی ( علیه السلام ) را ثابت نمی کند؟! اگر افضلیت را ثابت می کند سؤال این است: چرا حضرت علی ( علیه السلام ) در موارد حسّاس برای شایسته بودن از دیگران به مقام خلافت به این آیات استناد نکردند؟ بنابراین برفرض بپذیریم آن حضرت استدلال به این آیه نکرده اند، به لحاظ شرایط حساس آن زمان بوده است.

تعجب است! که آقای چابهاری استدلال نکردن حضرت علی ( علیه السلام ) به حدیث غدیر را دلیل بر تأیید ابوبکر و عمر می داند نکردند؟ راستی بین این دو مسأله چه ارتباطی وجود دارد؟ آیا حضرت علی در گفتار و عمل با ابوبکر و عمر مخالفت نکردند؟ آقای چابهاری حضرت عالی به حدیث غدیر که هیچ گونه پذیرشی برای استدلال به آن وجود نداشته بهره می گیرید امّا فراموش کرده اید که چگونه برخی صحابه از دستور پیغمبر برای آوردن دوات و قلم و نوشتن چیزی که پس از آن هرگز گمراه نشوند مخالفت کردند وقتی پذیرش سخن پیامبر وجود نداشته چگونه سخن حضرت علی ( علیه السلام ) را می پذیرند؟! آیا مخالفت آن حضرت در بیعت باابوبکر که طبق روایات خودتان شش ماه طول کوشید برای عدم تأیید کفایت نمی کند؟ آیا مخالفت حضرت زهرا کافی نیست؟ آیا همان جمله ای که شما از نهج البلاغه کرده اید (احتجوا بالشجره و اضاعوا الثمره) بر مخالفت امام علی ( علیه السلام ) با ابوبکر دلالت نمی کند؟ آیا کناره گیری حضرت از تمامی امور اجرایی و عدم حضور در مسئولیت های جنگ در دوران خلفا دلیل بر عدم تأیید نیست و ده ها چراهای دیگر؟

افزون بر این از کجا می دانید حضرت امیر ( علیه السلام ) به حدیث غدیر بر امامت خود؛ استدلال نکرده است در موارد فراوانی به این حدیث استدلال فرموده است و شاید موارد فراوان دیگر وجود داشته است که راویان متعصّب آنها را نقل نکرده اند. با وجود این برخی اهل سنّت استشهاد ( حاکم نیشابوری روایت می کند پیامبر فرمود: «یا ایّها الناس انّی تارک فیکم امرین لم تضلّوا ان اتبعتموهما و هما کتاب اللَّه و اهل بیتی عترتی ثم قال أتعلمون انّی اولی بالمؤمنین من انفسهم ثلاث مرات قالوا نعم فقال رسول اللَّه من کنت مولا فعلی مولاه» (مستدرک علی الصحیحین، ج ۳، ص ۱۱۰).

ای مردم! من دو چیز میان شما می گذارم اگر از آن دو پیروی کنید هیچ گاه گمراه نمی شوید آن دو کتاب خدا و اهل بیت من عترتم می باشند. سپس سه مرتبه فرمود: آیا می دانید که من از خود مؤمنان سزاوارترم در پاسخ گفتند: آری، آنگاه رسول خدا فرمود: هر کس من مولای او هستم علی مولای اوست. )

حضرت علی ( علیه السلام ) را به حدیث غدیر ذکر کرده اند:

۱٫ احمدبن حنبل از زاذان بن عمر نقل می کند: «سمعت علیاً فی الرحبه و هو ینشد الناس من شهد رسول اللَّه یوم غدیر خم و هو یقول ما قال فقال ثلاثه عشر رجلاً فشهدوا انهم سمعوا رسول اللَّه و هو یقول من کنت مولاه فعلی مولاه.»؛ شنیدم علی ( علیه السلام ) در کوفه از مردم گواهی می خواست ( مسند، ج ۱، ص ۸۴٫ )

که هرکس حدیث غدیر را از پیامبر شنیده است سخن بگوید سیزده مرد گواهی دادند از رسول خدا شنیدند فرمود: من کنت مولاه…

۲٫ احمدبن حنبل این روایت را در چند جای دیگر نقل کرده است؛ مانند آنچه در مسند ج ۱، ص ۱۱۸ وجود دارد: «فشهدوا انهم سمعوا رسول اللَّه یقول لعلی یوم غدیر خم الیس اللَّه اولی بالمؤمنین قالوا بلی اللهم من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه.» در برخی روایات این جمله را دارد: وانصر من نصره واخذل من خذله. آیا این اعلان و گواه خواستن برای آن بوده که حضرت علی ( علیه السلام ) بفرماید مرا دوست داشته باشید یا مقصود امر دیگر است؟ به یقین، مسأله چیزی بالاتر از محبت یعنی امامت و مقتدا قرار دادن ایشان بوده است.

۳٫ در جنگ جمل حضرت علی ( علیه السلام ) حدیث غدیرخم را برای طلحه خواند و او پذیرفت، حضرت فرمود: «فلِمَ تقاتلنی قال لم أذکر قال فانصرف طلحه» پس چرا با من می جنگی؟ گفت: این حدیث یادم نبود. راوی می گوید: طلحه پشیمان و از جنگ منصرف شد.

( این روایت درباره زبیر نیز نقل شده است. )

۴٫ ابن مغازلی در مناقب از عمیره بن سعد روایت کرده است: «شهدت علیاً علی المنبر ناشداً اصحاب رسول اللَّه ( صلی الله علیه وآله ) عن من سمع رسول اللَّه ( صلی الله علیه وآله ) یوم غدیرخم یقول ما قال فیشهد، فقام اثنا عشر رجلاً منهم ابوسعید خدری، ابوهریره و انس بن مالک فشهدوا انّهم سمعوا رسول اللَّه ( صلی الله علیه وآله ) یقول: من کنت مولا فعلی مولاه.»

بنابراین حضرت علی ( علیه السلام ) از اصحاب می پرسد که شما خود شاهد بودید پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) مرا مولا و سرپرست قرار داده است. پس چرا با من مخالفت می کنید؟! اگر مقصود محبت بود، آن حضرت به آیه مودّت قل لا أسئلکم علیه أجراً الا الموده فی القربی استدلال ( سوره شوری، آیه ۲۳٫ )

می فرمود که آشکارا بر دوستی و محبّت اهل بیت دلالت می کند.

۵٫ در حدیث دیگر روایت شده است که در مسافرت حضرت علی ( علیه السلام ) به یمن برخی اصحاب از او گلایه داشتند در بازگشت نزد پیامبر اسلام آمدند: فذکرت علیاً فتنقصه فجعل رسول اللَّه ( صلی الله علیه وآله ) یتغیر وجهه قال یا بربده ألست اولی بالمؤمنین من انفسهم قلت بلی یا رسول اللَّه ( صلی الله علیه وآله ) قال من کنت مولاه فعلی مولاه.»

( مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۱۰، مسند احمد، ج ۵، ص ۳۴۷٫ )

۶٫ احمد حنبل در حدیث دیگر، نقل کرده است:

«وأخذ بید علی، فقال: ألستم تعلمون أنّی أولی بالمؤمنین من انفسهم؟ قالوا: بلی، قال ألستم تعلمون أنی أولی بکل مؤمن من نفسه؟ قالوا: بلی فأخذ بید علی فقال: من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه…»

( مسند، ج ۴، ص ۲۸۱٫ )

۷٫ در سنن ترمذی روایت شده است: «معاویه در برخی سفرهای حج با سعد روبه رو شد که در آن جلسه سخنی از علی ( علیه السلام ) مطرح شد، فغضب سعد و قال تقول هذا الرجل سمعت رسول اللَّه ( صلی الله علیه وآله ) یقول من کنت مولاه فعلی مولاه»

( سنن ابن ماجه، ج ۱، ص ۴۵٫ )

تمسک اهل بیت به حدیث غدیر و ثقلین

– حضرت زهرا سلام الله علیها در یک سخنرانی فرمود: «أنسیتم قول رسول الله ( صلی الله علیه وآله ) یوم غدیر خم من کنت مولاه فعلی مولاه؟ وقوله ( علیهم السلام ) : أنت منی بمنزله هارون من موسی..» آیا فراموش کردید سخن ( أسنی المطالب فی مناقب علی بن ابیطالب علیه السلام. به نقل از الغدیر جلد ۱، ص ۱۹۶٫ )

رسول خدا را در روز غدیر خم که فرمود: هرکس من مولای او هستم علی مولای اوست و سخن دیگر آن حضرت که فرمود: تو علی نسبت تو یا علی به من به منزله هارون به موسی است جز آنکه پیغمبری بعد از من نیست

– تمسّک امام حسن ( علیه السلام ) به حدیث غدیر:

امام حسن ( علیه السلام ) پس از شهادت پدر و بیعت مردم با ایشان فرمود: «نحن حزب اللَّه الغالبون و عتره رسوله الاقربون و أهل بیته الطیبون الطاهرون واحد الثقلین الذین خلفهما رسول اللَّه ( صلی الله علیه وآله ) فی امته… فأطیعونا فان طاعتنا مفروضه اذ کانت بطاعه اللَّه عزوجل و رسوله مقرونه قال اللَّه عزوجل: یا ایها الذین امنوا أطیعوا اللَّه و أطیعوا الرسول و اولی الامر منکم »؛ ما (اهل بیت) حزب خداییم که همیشه پیروز است و ( امالی مفید، ص ۳۴۹٫ )

جزو عترت و از نزدیک ترین افراد به رسول خدا هستیم و اهل بیت پاک و معصوم و یکی از دو گوهری می باشیم که رسول خدا پس از خود میان امت باقی گذاشت…؛ پس ما را مقتدای خود بدانید و از ما پیروی کنید؛ زیرا پیروی از ما واجب و اطاعت از ما با اطاعت از خدا و رسولش مقرون است چنان که قرآن کریم می فرماید: ای مومنان، خدا و رسول و صاحبان امر از خودتان را پیروی کنید.

در روایت دیگر می فرماید:

«انّا أهل البیت اکرمنا الّله بالاسلام، واختارنا و اصطفانا و أذهب عنّا الرجس و طهّرنا تطهیراً».

و قال علیه السلام:

«و سمعوه (یعنی رسول الله ( علیه السلام ) ) یقول لأبی: أنت منی بمنزله هارون من موسی الّا انّه لا نبی بعدی…

وقد رأوه و سمعوه حین أخذ بیدأبی بغدیر خم و قال لهم: من کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم و ال من والاه، و عاد من عاداه، ثم أمرهم أن یبلغ الشاهد الغائب»

( الغدیر: ج ۱۹۷/۱، ۱۹۸٫ – تمسّک امام حسین ( علیه السلام ) به حدیث غدیر در صحرای منا در جمع ۲۰۰ تن از صحابه پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) و گروه فراوانی از تابعین: «أنشدکم الّله أتعلمون أن رسول الله ( صلی الله علیه وآله ) نصبه (یعنی علیاً ( علیه السلام ) ) یوم غدیر خم فنادی له بالولایه، و قال: لیبلغ الشاهد الغائب؟ قالوا: اللهم نعم»

الغدیر ج ۱۹۸/۱، ۱۹۹٫ )

– استدلال امام صادق ( علیه السلام ) به حدیث غدیر:

آن حضرت درباره امیرمؤمنان ( علیه السلام ) و نصّ بر امامت ایشان می فرماید: «الناطق بالقرآن، العالم بالأحکام، أخو نبی الله ( صلی الله علیه وآله ) و خلیفته علی أمته، و وصیّه علیهم، و ولیّه الذی کان منه بمنزله هارون من موسی، المفروض الطاعه بقول الله عز و جل:

«یاأیهاالذین آمنوا أطیعوا الرسول و أولی الأمرمنکم»

الموصوف بقوله عز و جل:

«انما ولیکم الله و رسوله والذین یقیمون الصلاه و یؤتون الزکاه و هم راکعون»

المدعو له بالولایه، المثبت له الامامه یوم غدیر خم بقول الرسول ( صلی الله علیه وآله ) عن الله عز و جل:

«ألست أولی بکم منکم بأنفسکم؟ قالوا: بلی، قال: فمن کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه، وانصر من نصره وأخذل من خذله، وأعن من أعانه»

( الشیخ عبدالله البحرانی: العوالم ج ۳/۱۵ ص ۲۷۰، ۲۷۱٫ )

استناد به آیات در تأیید خلفا

آقای چابهاری در صفحه ۳۹ برای اثبات حقانیّت خلفا به آیاتی استناد کرده است؛ مانند: وعد اللَّه الذین امنوا منکم و عملوا الصالحات و…

هر آیه با الفاظش حقیقت خاصّی را بیان می کند امّا تطبیق آن بر افراد یا گروهی خاص به دلیل دیگر نیاز دارد و به عبارت دیگر، عموم و شمول یک آیه یا روایت مصداق و افراد را مشخص نمی کند بلکه مصداق را با دلیل دیگر ثابت می کنیم؛ برای مثال: اگر کسی به شما بگوید فرهنگیان چابهار را احترام کنید. در این صورت احترام فرهنگیان لازم است امّا این که فرهنگی کیست؟ آیا فلان شخص فرهنگی است یا خیر؟ باید آن را از راه دیگر ثابت کنید. این آیه و امثال آن می گوید: خداوند وعده می دهد به مومنان و کسانی که عمل صالح انجام می دهند بزودی جامعه صالحی را تشکیل خواهند داد که از کفر، نفاق، فسق و گناه پاک است. و در عقائد و اعمال آنان جز دین حق حاکم نخواهد بود و افراد این جامعه زندگی ای با امنیت و دور از ظلم و بی عدالتی دارند. آیا جامعه ای که در این آیه ویژگی هایی آمده است پس از رحلت رسول خدا تا الان وجود داشته است؟! آیا در دوران خلفا، ظلم نبود؟ آیا عقائد صحیح، بر رفتار و باورها حاکم بود؟ پس بی عدالتی هایی که در دوران عثمان و پیش از او در تاریخ ثبت است چه مقطع از تاریخ را بیان می کند؟! آیا امت مسلمانان در امنیت بودند یا در فضای تهدیدآمیز و خشونت بار؟! آیا در دوران حضرت علی ( علیه السلام ) که به نظر شما چهارمین خلیفه است افرادی مانند معاویه، ام المومنین، طلحه و زبیر و خوارج اجازه دادند امنیت کامل بر جامعه مسلمانان حاکم شود. بنابراین چون محتوای این آیه درباره جامعه ایمانی پس از رحلت رسول خدا تحقق نیافته است با این گونه آیات نمی توانید حقانیت کسی را ثابت کنید. شیعه و بلکه اهل سنت بر اساس روایات قطعی، تحقق این ویژگی ها را در زمان حضرت مهدی می دانند. تعجب از فخر رازی است که می گوید: از این آیه صحت خلافت خلفای اربعه استفاده می شود؛ زیرا مقصود از استخلاف، طریقه امامت است. آنگاه می نویسد: «این آیه، دوران ابوبکر، عمر و عثمان را شامل می شود نه حضرت علی را؛ زیرا در ایام آن سه، فتوحات بزرگی نصیب مسلمانان شد و امنیت میان مسلمانان پدید آمد. اما در دوران حضرت علی جهاد با کفار نبود بلکه جهاد با اهل نماز بود؛ پس صحت خلافت ثابت است.» آیا این تفسیر صحیح است؟ آیا تفسیری که بر اساس ( تفسیر کبیر، ج ۲۴ – ۲۳، ص ۲۵٫ )

گمان و حدس است تفسیر به رای نیست؟ از یک سو گفته شود آیه مذکور دوران هر چهار خلیفه را دربر می گیرد سپس گفته شود دوران حضرت علی ( علیه السلام ) چون فتوحاتی وجود نداشته، خارج از آیه است؟! در کجای آیه فتوحات آمده است؟!

آقای چابهاری در آیه قل للمخلّفین من الاعراب ستدعون الی قوم اولی بأس… می نویسد: لابد مراد از آن، جنگ با مرتدهای عرب در ( سوره فتح، آیه ۱۶٫ )

خلافت صدیق و جنگ با کفار و فارس و روم در خلافت فاروق است و الا جمله تقاتلونهم اویسلمون بی محتوا خواهد ماند. امّا از آقای چابهاری می پرسیم آیا این گونه تفسیر آیات قرآن، تفسیر به رأی نیست؟ شما می گویید: «لابد مراد از آن، جنگ…» آن گاه آیات رابر افراد مورد نظر منطبق کرده اید. در صورتی می توانید آیات را بر افراد یا گروه خاصی منطبق کنید که روایت و شأن نزول صحیح وجود داشته باشد. آیا این گونه استدلال می تواند حقانیت افرادی راثابت کند؟!

آقای چابهاری در صفحه ۵۹ تا ۷۲ نیز به آیات و سپس روایاتی استناد کرده است که هیچ دلالتی بر مدعای وی ندارد، او تصریح می کند که این آیات عموم دارد. البته ما عموم این آیات را انکار نمی کنیم اما هر عمومی دایره مفهومی خود را در بر می گیرد ولی تعیین مصداق نمی کند اگر در قرآن فرموده است: «کنتم خیر أمه» شما بهترین مردم هستید مفهوم این جمله، آشکار است امّا چه افرادی را شامل می شود. آیا تمام افرادی که می گویند مسلمانیم را در بر می گیرد؟ خیر، همه را دربرنمی گیرد. زیرا بسیاری از مسلمانان و برخی صحابه کارهایی انجام داده اند که غیر مسلمانان انجام نداده اند؛ نظیر: تجاوزها و جنگ های داخلی در جمل، صفین، حادثه عاشورا و… پس آحاد افراد امت را شامل نمی شود؛ بنابراین به این آیات نمی توان بر عدالت افراد خاص استدلال کرد؛ چنان که اگر به کسی گفتید، دانشمندان را احترام کنید. این جمله مصداق تعیین نمی کند بلکه مصداق را از خارج و دلایل دیگر باید ثابت کنید. رفتار و عملکرد افراد، خود بهترین مشخصه و معرف است؛ لذا امام غزالی در المستصفی می گوید: نمی توان برای عدالت صحابه به این آیات استدلال نمود.

( المستصفی، ج ۱، ص ۱۳۵٫ )

خلفای ثلاثه در نهج البلاغه

آقای چابهاری در صفحه ۴۴ می نویسد: «ده ها فراز نهج البلاغه برحقانیت خلافت خلفای ثلاثه دلالت می کند از جمله خطبه های شماره ۱۳۴، ۱۴۶، ۷۳ و ۴۵۹و…»

در آغاز بحث اشاره کردیم که نویسنده نامه، اخلاق مناظره رارعایت نکرده و با کلی گویی به شبهه پراکنی پرداخته است. مناسب بود متن یک خطبه را ذکر می کرد تا خواننده با مطالعه آن خطبه به حقانیت افراد مورد نظر نویسنده پی ببرد. این جانب خطبه هایی که آقای چابهاری آدرس داده است ذکر می کنم تا واضح شود کدام فراز نهج البلاغه بر ادعای وی دلالت می کند:

۱٫ خطبه ۱۳۴و ۱۴۶: این خطبه در مشورت عمر با امام علی و شرکت در جنگ رومیان است. امام در پاسخ خلیفه فرمود: خدا عزت مسلمانان و پوشانیدن عیب ها را تعهد کرده است. خدایی که مسلمانان را پیروز کرد (با این که کم بودند و باور نداشتند کسی از آنان حمایت کند.) زنده است. آنگاه که خودت به جنگ دشمن بروی و شکست بخوری، پناهگاهی برای مسلمانان جنگنجو نخواهد بود؛ پس مردی جنگجو برای نبرد با دشمنان اعزام گردان!…»

کدام فراز این خطبه بر حقانیت خلیفه دلالت دارد؟ آیا اصل مشورت و راهنمایی کردن بر حقّانیّت دلالت دارد؟ حضرت علی کسی است که اگر دشمنان اسلام نیز با او مشورت کنند به آنان خیانت نمی کند، تا چه رسد برای خلیفه ای که آن حضرت برای حفظ اسلام در مسائلی با او همراهی کرد. حضرت علی می فرماید: «من غش المسلمین فی مشوره فقد برئت منه.» کسی که در مشورت با مسلمانان حیله نماید من از او بیزارم. آری! اگر ( وسائل الشیعه، ج ۱۲، ص ۲۰۸٫ )

فرمانده جنگ کشته می شد یا شکست می خورد مسلمانان روحیه اشان را می باختند و دشمن با یک حمله بنیاد اسلام را نابود می کرد؟

آنگاه به سوی هیچ فردی نبود. مقصود آقای چابهاری این است که اگر نظر حضرت علی آن بود که خلافت حق اوست، باید هنگام مشورت خلیفه؛ او را به شرکت در جنگ تشویق می کرد تا کشته شود و خود ایشان خلافت را به دست بگیرد. باید آقای چابهاری درباره حضرت علی مطالعه بیشتری داشته باشند تا آن حضرت را بهتر بشناسند. حضرت علی کسی است که برابر پیشنهاد ابن عباس درباره مسامحه آن حضرت با برخی افراد برای محکم شدن پایه های حکومت فرمود: «أتامرونّی ان اطلب النصر بالجور.» حضرت علی کسی نیست که به کسی حتی مخالفان خود یک ( الامالی، مجلسی، ج ۲۲، ص ۱۷۶٫ )

ذره ای خیانت کند. همچنین در خطبه ۱۴۶ نیز که درباره مشورت جنگ با ایران است. در هر دو خطبه حضرت، با راهنمایی خود برای حفظ اسلام و مسلمانان خلیفه را یاری می کند. از این رو معروف است خلیفه دوم بارها گفته است: «لولا علی لهلک عمر.»

اشتباه نویسنده محترم آن است که راهنمایی افراد را در مسیر هدایت آنان به معنای تأیید گرفته است در صورتی که مشورت ها و راهنمای حضرت علی نه برای تأیید شخص خلیفه بلکه برای دفاع از اسلام و جایگاه امامت و خلافت در اسلام بوده است چنان که آن حضرت در نهج البلاغه می فرماید: از عثمان به اندازه ای دفاع کردم که می ترسم گنهگار باشم (خشیت أن اکون آثماً) سوال این است: چرا حضرت علی از عثمان دفاع کرد؟ آیا هوادار شخص عثمان بود؟ خیر، آن حضرت فرمود: می ترسم خلیفه، کشته شود و این ننگ است که در جامعه اسلامی مسلمانان خلیفه شان را در مسند خلافت بکشند، آن حضرت کشتن خلیفه را بی احترامی به مسند خلافت می دانست از این رو به عثمان فرمود: خواسته های مشروع این مردم را انجام بده تا برگردند و بروند، اما او به این سخنان خیر خواهانه گوش نداد.

۲٫ در خطبه ۷۳ می فرماید: «لقد علمتم أنی أحقّ الناس بها من غیری، و والله لأسلمن ما سلمت أمور المسلمین و لم یکن فیها جور الاعلیّ خاصه…»

آن حضرت این سخن را پس از آن که در شورا تصمیم گرفتند با عثمان بیعت کنند بیان فرمود: «خود می دانید که من از دیگران به خلافت شایسته ترم به خدا قسم تا هنگامی که اوضاع مسلمانان روبراه باشد و به غیرازمن به دیگری ستم نشودهمچنان ساکت خواهم بود.»

حضرت علی ( علیه السلام ) در آغاز این خطبه می فرماید: ای صحابه پیامبر! می دانید من شایسته خلافتم و دیگران لیاقت آن را ندارند؛ پس آن حضرت مسأله ظلم به خود را مطرح فرموده است. روشن است که ظلم در جایی صدق می کند که حقی باشد و ناحقی.

از آقای چابهاری می پرسیم: که کدام یک از فراز این خطبه بر حقانیت و کدام یک بر ظلم و ظالم دلالت دارد؟

این خطبه نه فقط بر حقانیت عثمان دلالت ندارد بلکه خلاف آن را اثبات می کند. به عبارت دیگر حضرت علی در این خطبه امامت منصوص که حق ایشان بوده اثبات می کند.

۳٫ در خطبه ۱۴۴ پس از معرفی خود به عنوان راسخ و نفوذ کننده در دانش می فرماید: «ان الأئمه من قریش غرسوا فی هذاالبطن من هاشم لا تصلح علی سواهم، و لا تصلح الولاه من غیرهم»؛ امامان از قریش هستند و درخت وجودشان در سرزمین وجود این تیره از بنی هاشم روییده است و این مقام (امامت) را دیگران لیاقت ندارند.

این خطبه به صراحت امامت را از غیر بنی هاشم نفی کرده است و می فرماید آنان این مقام را صلاحیت ندارند. این ها مهم ترین خطبه هایی است که آقای چابهاری بیان کرده بود.

در اینجا برای روشن شدن بیشتر بحث برخی دیگر از سخنان حضرت علی ( علیه السلام ) را که جناب آقای چابهاری از آن یاد نکرده اند ذکر می کنیم تا حقیقت آشکار شود:

۱٫ شکایت از قریش در پیشگاه خداوند و این که امامت اختصاص به ایشان داشته است

در خطبه ۱۷۲، می فرماید: «اللهم انی استعدیک فی قریش و من أعانهم فانهم قطعوا رحمی و صغروا عظیم منزلتی و اجمعوا علی منازعتی امراً هولی…» بار خدایا من از قریش و کسانی که به یاری آنان برخاستند به تو شکایت می کنم، آنان با من قطع رحم کردند و مقام والای مرا کوچک شمردند و برای ستیزه علیه من متحد شدند تا حقی که از آن من بود بربایند.

۲٫ در خطبه ۸۷، مردمی را که با تکیه بر رأی و اندیشه خود، موجب اختلاف شدند نکوهش کرده است زیرا آنان از روش پیامبر و وصیّ او پیروی نمی کنند.

«فیا عجبا و مالی لا أعجب من خطاء هذه الفرق علی اختلاف حججها فی دینها لا یقتصون اُثر نبی و لا یقتدون بعمل وصی»

۳٫ در خطبه ۲ می فرماید:

…لا یقاس بهم أحد… هم أساس الدین و عماد الیقین الیهم یفی الغالی و بهم یلحق التالی، و لهم خصائص حق الولایه، و فیهم الوصیه والورائه، الآن اذ رجع الحق الی اهله و نقله الی منتقله»

از این خطبه می توان فهمید که پیامبر اکرم درباره امامت آن حضرت وصیت فرموده است. و با خلافت علی ( علیه السلام ) امامتی که از جایگاه خویش بیرون رفته بود به جای خویش بازگشت.

۴٫ در خطبه ۷۳ می فرماید:«لقد علمتم أنی أحقّ الناس بها من غیری»؛ شما خود می دانستید که من از دیگران امامت سزاوارترم.

۵٫ در خطبه ۱۱۷ می فرماید: «فوالله انی أولی الناس بالناس»؛ به خدا سوگند! من سزاوارترین مردم به خود مردم می باشم.

۶٫ در خطبه های فراوانی، خود و اهل بیت را پناهگاه و محرم اسرار پیامبر (خطبه ۱۵۴)، فروغ هدایت«خطبه ۱۵۴» الگو مقتدای مؤمنان (خطبه ۹۷) معرفی می کند.

نماز حضرت علی باخلفا

آقای چابهاری در صفحه ۴۴ اقتدای حضرت علی به خلفا در نماز و ازدواج با ام کلثوم دختر آن حضرت با عمر را دلیل دیگر بر حقانیت آنان دانسته است.»

اولاً باید ثابت شود آیا آن حضرت در نماز به خلفا اقتدا می کردند یا خیر؟ زیرا احتمال دارد همراه آنان در مسجد نماز خوانده باشد اما همراه آنان نماز خواندن غیر از اقتدا کردن به آنان است و به عبارت دیگر، آن حضرت، نمازش را همراه آنان در مسجد می خواند نه به اقتدای آنان! لذا در روایات است: «من صلی معهم» کسی که همراه آنان نماز بخواند و در روایات نیامده که به آنان اقتدا کنید. پس این روایات ظهور دارد که همراه آنان نماز بخوانید. افزون بر آن که روایاتی وجود دارد که روایات «من صلی معهم مخالف» است؛ از این رو برخی با فقهای شیعه نظرشان این است که در مکه و مدینه یا مکان دیگر اگر خواستید نماز بخوانید به آنان اقتدا نکنید بلکه همراه آنان نماز بخوانید. حال سؤال این است چرا آن حضرت همراه با خلفا نماز خواند؟ روشن است که مظلومیت حضرت علی به گونه ای بود که گاهی آن او را لعن و سب می کردند در حالی که پیامبر فرمود: «من سبّ علیاً فقد سبّنی». اما به عکس روزی معاویه به سعد گفت: «ما منعک أن تسبّ أبا تراب…» تبلیغات به اندازه ای بود که پس از شهادت آن حضرت گفته شد مگر علی هم نماز می خواند. بنابراین آن حضرت برای خنثی کردن بخشی از تبلیغات، همراه خلفا نماز می خواند، زیرا در غیر این صورت به بهانه حضور نیافتن در نماز و مسجد تکفیر می شد و آن حضرت را می کشتند چنان که پس از تعیین عثمان، عبدالرحمن بن عوف در برابر برهان قاطع آن حضرت گفت: «لاتجعل علی نفسک سبیلاً» یعنی راهی را برای ضرر خودت باز مکن. امام علی ( علیه السلام ) درباره مظلومیّت خود می فرماید: «صبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجی»؛ صبر کردم در حالی که خار در چشم و استخوان در گلو داشتم.

آن حضرت چاره ای نداشت جز این که برای رفع اتهام از خود با قلبی پر اندوه در نماز جماعت آنان شرکت کند.

جناب آقای چابهاری! در دل تاریخ حقایقی نهفته است که برخی آنها در خلال نقل تاریخ آمده است. اما واقعیت هایی پنهان مانده است که برای فهمیدن آن باید تعصبات را کنار زد. لااقل نوشته های تاریخ نگاران خود را تا اندازه ای که وضع زمان و سلاطین به آنان اجازه داده و یادداشت کرده اند با دقت بیشتر مطالعه کنید.

اما ازدواج با ام کلثوم:

اولاً: این ازدواج دلیل تایید خلفا نمی شود زیرا در طول تاریخ، ازدواج هایی بین افرادی که به لحاظ فکری و اعتقادی مخالف یک دیگر بودند انجام شده است؛ مانند: ازدواج دختر مامون عباسی با امام جواد ( علیه السلام ) . اکنون در انگیزه های این ازدواج که چه بوده است بحثی نیست اما به یقین بین مامون و حضرت جواد ( علیه السلام ) هیچ گونه توافق فکری وجود نداشته است بلکه مامون حضرت جواد را یکی از دشمنان خود می دانست و با این ازدواج می خواست دشمن خودش را کنترل کند تا اهدافش را بیابد؛ این ازدواج هیچ گاه به معنای تایید مامون عباسی نبوده است و ازدواج با ام کلثوم برای این بود که بگویند بین وی و دختر پیامبر اسلام ( صلی الله علیه وآله ) حضرت فاطمه زهرا ( علیها السلام ) هیچ برخوردی رخ نداده است. چنان که برادران اهل سنّت ما این گونه می اندیشند.

ثانیاً: در هرزمانی، اشتباهات اسمی فراوانی وجود دارد که موجب پنهان ماندن حقایق می شود.

یکی از آن اشتباهات اشتباه بین ام کلثوم دختر ابوبکر و ام کلثوم دختر علی ( علیه السلام ) است.

مورخان اهل سنّت نوشته اند عمر از دختر ابوبکر به نام ام کلثوم خواستگاری کرد اما ابوبکر به این دلیل که عمر مردی خشن است تقاضای وی را رد کرد. نقل است: عایشه نیز با این ازدواج مخالف بود. این تحمل ( تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۷۰٫ )

رفتار برای عمر سخت بود، او در پی ازدواج با ام کلثوم بود تا ابوبکر از دنیا رفت. اسماء بنت عمیس همسر ابوبکر به همسری حضرت علی در آمد و اسماء سرپرستی محمد و ام کلثوم را بر عهده داشت محمد با ام کلثوم به منزل حضرت علی آمد و تحت تکفل آن حضرت قرار گرفت وقتی عمر به خلافت رسید تقاضای خود را دوباره با علی ( علیه السلام ) مطرح کرد آن حضرت با این ازدواج مخالف بود اما خلیفه با تهدید و خشونت زمینه های ازدواج را به وجود آورد. پس از آن افرادی از مشابهت اسمی بین ام کلثوم دختر ابوبکر و ام کلثوم دختر حضرت علی ( علیه السلام ) استفاده کردند تا در پرتو آن بتوانند برخی مشکلات پیش آمده را حل کنند و سپس در کتاب ها نقل شده است.

تقیه حضرت علی و حسنین

آقای چابهاری در صفحه ۴۶ می نویسد: «اگر تقیه صحیح است، مقابله حضرت مرتضی با معاویه و جنگ سرور آزاد مردان، حضرت حسین را با یزید چگونه توجیه می کنید، و نیز آنچه در صفحه ۵۵۸ نهج البلاغه فیض موجود است «ألا و انی اقاتل رجلین رجل ادعا ما لیس له و آخر منع الذی علیه» با ادعای شما منافات دارد.»

پاسخ: این است که بی شک پرهیز از قتل و خونریزی از دستورات عقلی، عقلایی و شرعی است از این رو باید از هر راهی که امکان دارد از جنگ پرهیز، اما افکار دینی و مذهبی خود را حفظ کرد. یکی از راه های پسندیده و شرعی برای این کار تقیه است البته گاهی شرایط به گونه ای است که باید مصالحه کرد مانند: امام حسن ( علیه السلام ) و زمانی شرایط برای تقیه آماده است؛ مانند زمان حضرت علی با خلفا. در برخی موارد شرایط به صورتی است که باید شمشیر به دست گرفت و جنگ کرد: مانند حضرت علی در دوران خلافت خود و زمان امام حسین ( علیه السلام ) . افزون بر این که حضرت علی و امام حسین به جنگ نرفتند بلکه بر اساس وظیفه دفاع کردند؛ زیرا جنگ از جانب معاویه و یزید شروع شد. اما زمان خلفا شرایط به گونه ای بود که حضرت علی راهی جز تقیه و همکاری با آنان نداشت چنانکه آن حضرت در نامه ۶۲ بیان فرموده اند و خود آقای چابهاری این نامه را در قسمت نقل سخنان آقای مصطفی حسینی ذکر کرده است. البته حضرت علی ( علیه السلام ) با خلفا همکاری جزئی داشتند؛ زیرا آن حضرت، در دوران خلفا، مسئولیت فرماندهی جنگ و کار دیگر را نپذیرفتند. در طول ۲۵ سال ذوالفقار علی در نیام بود و در هیچ جنگی شرکت نکردند، مسعودی می نویسد: هنگامی که فرماندهی سپاه برای حمله به ایران به ایشان پیشنهاد شد آن را نپذیرفته و باناراحتی رد کردند «فابی علی ذلک و کرهه» سؤال ( مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۱۸ باب تحریض علی الجهاد. )

مهمی که مطرح است این است که چرا آن حضرت کنار پیامبر بزرگوار اسلام در تمام جنگ ها حاضر بود اما در هیچ یک از جنگهای دوران خلفا شرکت نفرمود؟ آیا شرکت نکردن آن حضرت، دلیل تأیید نکردن خلفا نیست؟ پس تقیه و جنگ دو چیز جداگانه است امکان دارد فردی در شرایطی جنگ را انتخاب کند و در شرایط دیگر صلح را و در شرایط سوم تقیه کند. بنابراین بین گفتار حضرت علی و رفتار او هیچ گونه ناسازگاری وجود ندارد.

زید بن علی و امامت منصوص

آقای چابهاری در صفحه ۵۳ گفتگوی مؤمن الطاق و زیدبن علی را در محضر امام صادق نقل می کند:

«و ذکر انّ مؤمن الطاق قیل له ما الذی جری بینک و بین زیدبن علی محضر ابی عبداللَّه؟ قال: قال زیدبن علی محمد بن علی بلغنی انک تزعم انّ فی آل محمد اماماً مفترض الطاعه قال قلت نعم و کان ابوک علی بن الحسین احدهم فقال و کیف و قد کان یؤتی بلقمه و هی حارّه فیبردها بیده ثم یلقمنیها، افتری انه کان یشفق علیَّ من حرّ القمه و لا یشفق علیّ من حرّ النار» از این مذاکره معلوم می شود که در خاندان رسول خدا از مسئله ( اختیار معرفه الرجال، ص ۱۸۶٫ )

امامت منصوصه خبری نبوده است»

جای بسیار تعجب است که آقای چابهاری بی آن که دقت کند از روایتی سخن می گوید که خلاف مدعای اوست زیرا نخستین اشکال این است که چرا تمام روایت را ذکر نکرده اید؟ آیا چون ذیل روایت خلاف ادعای شما است آن را ذکر نکرده اید؟! آیا این است شرط اخلاق مناظره؟! لااقل چند نقطه بگذارید تا خواننده بداند روایت بیشتر از چیزی است که شما آورده اید! ذیل روایت چنین است: قال (مؤمن الطاق) قلت له کره أن یخبرک فتکفر فلا یکون له فیک الشفاعه لا و اللَّه فیک المشیه، فقال ابوعبداللَّه ( علیه السلام ) أخذته من بین یدیه و من خلفه فما ترکت له مخرجاً» از این بخش حدیث خلاف صدر روایت فهمیده می شود؛ زیرا مؤمن الطاق به زید گفته است چون پدرت دوست نداشت تو را از حقیقت امامت آگاه کند تا مبادا به آن کفر بورزی و مشمول شفاعت قرار نگیری بلکه به خدا سوگند خیر تو در آن بوده است. سپس امام صادق ( علیه السلام ) به مومن الطاق فرمود: (خوب پاسخ زید را دادی) جلوی او را بستی به گونه ای راه خروج ندارد. آقای چابهاری آیا امام صادق ( علیه السلام ) از آل رسول نیست؟! پس چرا آن حضرت منصوص بودن امامت را که توسّط مؤمن طاق مطرح شد تأیید کردند. اگر مطرح نبوده باید آن حضرت مدعای مؤمن طاق را مردود می شماردند نه آن که مدعای او را بپذیرد و مدعای زید را مردود بداند. پس در داوری باید انصاف داشت. ظاهراً در ذهن آقای چابهاری این مسأله وجود داشته است که امامت منصوص نیست و چون ذهنیّت به فکر انسان جهت می دهد هر جا جمله ای را که بوی عدم منصوص داشته باشد آن را می پسندند؛ از این رو بی آن که تمام حدیث را ذکر کند نتیجه گرفته است که امامت، بین آل رسول منصوص نبوده است؟!

آقای چابهاری! این روایاتی که شما به آنها استناد کرده اید نه بر عدم منصوص بودن امامت بلکه بر منصوص بودن آن دلالت دارد. اگر شما روایتی را پیدا کردید که امامان اهل بیت ( علیهم السلام ) : در آن، امامت را وظیفه مردم یا شورا بدانند در این صورت می توانید به آن تمسّک کنید. بر فرض که چنین روایتی را پیدا کردید بین این دو نوع روایت تعارض پدید می آید. و باید قاعده باب تعارض اعمال شود. امّا شما حتّی یک روایت نیاورده اید که ائمه ( علیهم السلام ) : به صراحت فرموده باشند امامت منصوص نیست. بلکه به بیان کلماتی پرداخته اید که با دقت و توجه در صدر و ذیل و یا موقعیت صدور آن هیچ گونه دلالتی بر عدم نص ندارد؛ نظیر: گفتگوی مؤمن الطاق با زیدبن علی، یا برخی احتجاجات حضرت علی ( علیه السلام ) با مخالفان خودشان، در صورتی که در روایات امامان اهل بیت و از جمله خود نهج البلاغه بارها بر منصوص بودن امامت استدلال شده است که برخی از آنها را ذکر کردیم.

افزون بر این، روایات دیگری از زیدبن علی نقل شده است که صریحاً بر منصوص بودن امامت دلالت دارند که به زودی آنها را بیان می کنیم. از سوی دیگر منصوص بودن امامت، موافق عقیده زیدیه است و چنانچه زیدبن علی مخالف منصوص بودن امامت بود زیدیه آن از اعتقادات خود می شمردند در حالی که آنان در امامت منصوص (امامت حضرت علی ( علیه السلام ) و امام حسن و امام حسین ( علیهماالسلام ) ) با شیعه هم عقیده اند.

در اینجا مناسب است برای روشن تر شدن بحث به معرفی زیدبن علی با استفاده از روایات اهل بیت اشاره کنیم:

زیدبن علی در سال ۷۵ به دنیا آمد و در سال ۱۲۰ (ه”.ق) به شهادت رسید از چهره های پاک و مجاهد خاندان اهل بیت است. وی در مبارزه با ستم و ستمگران قیام کرد تا بساط غاصبان خلافت واقعی را جمع کند و خلافت را به اهلش بسپارد. آری! جهاد زید برای یک امر بسیار مقدسی بود که پسند هر انسان مجاهد و اسلام شناس واقعی است. او می گفت: من حیا دارم از این که رسول خدا را ملاقات کنم. «ولم آمر بمعروف ولم أنه عن منکر»؛ در حالی که امر به معروف و نهی از منکر نکرده باشم. او شعارش ( الروض النضیر، ص ۱، ص ۱۰۲٫ )

این بود که هیچ قومی جهاد را رها نکرد جز آن که حقیر و ذلیل شد.

( همان. )

شعار (الرضا من آل محمد ( صلی الله علیه وآله ) ) برای تمامی مجاهدان آن دوران تا عصر غیبت بوده است. زید از کسانی بود که جهاد می کرد تا طریق و راه امامت منصوص را آماده سازد و او هیچ گاه مردم را به پیروی از خودش دعوت نکرد. روایات فراوانی در این باره از پدر و برادر بزرگوارش نقل شده است:

امام صادق ( علیه السلام ) فرمود: «انّ زیداً کان مؤمناً و کان عارفاً و کان صدوقاً، اما لو ظفر لوفی، أما انّه لو ملک عرف کیف یضعها»؛ زید فردی ( الکافی، الروضه، حدیث ۳۸۱٫ )

مومن، عارف و بسیار راستگو بود، بی تردید اگر بر دشمنش پیروز می شد به وعده اش (بازگرداندن رهبری به اهل بیت) وفا می کرد و اگر حکومت را در اختیار می گرفت می دانست در کجا قرار دهد. و نیز حضرت فرمود: «انّ زیداً کان عالماً و کان صدوقاً، و لم یدعکم الی نفسه و انما دعاکم الی الرضا من آل محمد ولو ظفر لوفی بما دعاکم الیه، و انما خرج الی سلطان مجتمع لینقضه»؛ زید فردی عالم و راستگو بود و هیچ گاه مردم را به خود دعوت ( رجالی کشی، ۲۴۲، رقم ۱۴۴٫ )

نکرد بلکه رضای آل محمد فرا می خواند و چنانچه پیروز می شد به وعده اش وفا می کرد.

مرحوم صدوق روایت می کند: زیدبن علی گفت: «فی کلّ زمان رجل منّا أهل البیت یحتج اللَّه به علی خلقه، حجه زماننا ابن أخی جعفربن محمد، لایضل من تبعه، ولایهتدی من خالفه»؛ هر دورانی، مردی از ما اهل بیت از ( امالی صدوق، ص ۵۴۲٫ )

جانب خداوند حجت بر خلق اوست و حجت زمان ما پسر برادرم جعفر بن محمد است که هر کس از او پیروی کند گمراه نمی شود و هر کس با او مخالف هدایت نمی یابد.

محمدبن مسلم می گوید: نزد امام باقر رفتم سخن زید را برای او نقل کردم، فرمود: «صدق أخی زید، سبیل هذا الامر بعدی سبعه من الاوصیاء، و المهدی منهم، ثم بکی و قال: و کأنی به وقد صلب فی الکناسه»

( کفایه الاثر، ۳۰۶٫ )

روایات فراوان دیگر نیز در این باره وجود دارد؛ بنابراین زیدبن علی نه فقط با منصوص بودن امامت مخالف نبود بلکه جهاد کرد تا بتواند زمینه های بازگرداندن امامت منصوص را فراهم آورد. این مطلب از گفتار و سیره متقابل ائمه ( علیهم السلام ) : با زیدبن علی به خوبی استفاده می شود؛ از این رو امام صادق ( علیه السلام ) در شهادت بسیار محزون و متأثر شد و فرمود: اناللَّه و انا الیه راجعون، عند اللَّه أحتسب عمی، انّه کان نعم العم. انّ عمّی کان رجلاً لدنیانا و آخرتنا مضی واللَّه شهیداً کشهداء استشهدوا مع رسول اللَّه و علی و الحسین صلوات اللَّه علیهم»

( عیون اخبار الرضا، ج ۱، ص ۲۵۲٫ )

حضرت زید هیچ گاه در پی مذهب و روشی جدای از پدرانش نبود و اگر درباره عدل و توحید سخن یا در مواردی فتوا داده است بر اساس احادیث منقول از پدرانش بود. البته پس از زید افرادی به ویژه در یمن و طبرستان مذهب زیدی را پدید آوردند که در عقاید با معتزله و در فقه با حنفیه نزدیک بودند.

بنابراین، روایتی که آقای چابهاری ذکر کرده نه تنها بر مدعای ایشان دلالت ندارد بلکه امامت منصوص را ثابت می کند چنان که از خود روایت روشن می شود افزون بر این که عدم منصوص، مخالف عقیده مسلّم و قطعی حضرت زید و فرقه زیدیه است؛ زیرا از اعتقادات آنان این است که امامت علی و امام حسن و امام حسین منصوص است و تقدیم غیر آنان خطا و باطل به شمار می آید؛ پس روشن است که بر فرض که این روایت دلالت بر عدم منصوص بکند یک روایت ضعیف نمی تواند عقیده و قطعی ای را زیر سؤال ببرد. چنان که خود نویسنده در عقاید و برخی روایاتشان، عقاید را مقدم بر روایات ضعیف می دانند و می گویند این نوع روایات نمی تواند با عقاید یا دلایل مسلّم در مذهب آنان، معارضه کند.

از آنجا که آقای چابهاری می گوید: امامت منصوص را قبول ندارد و ادعا می کند که ائمه بر آن تصریح نفرموده اند. در اینجا لازم است که به بررسی بیشتر مسأله منصوص بودن امامت بویژه از دیدگاه اهل بیت بپردازیم.

در مباحث پیش با توجه به نقل روایات به خوبی بیان شد که از نگاه اهل بیت ( علیهم السلام ) :، امامت منصوص است و امامت امامان اهل بیت از جانب خدا و توسّط پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) مشخص شده است. افزون بر روایاتی که ذکر شد دلایل دیگر نیز بر منصوص بودن امامت وجود:

۱٫ مورخان و سیره نویسان اهل سنّت نوشته اند، هنگامی که رسول خدا ( صلی الله علیه وآله ) قبیله «بنی عامربن صعصعه» را به دین خدا فرا خواندند، از آنان خواستند تا او را در اجرای رسالتش یاری دهند. یکی از آنان به نام «بیحرهبن فراس» در پاسخ پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) گفت: اگر از تو پیروی کنیم و خدا تو را بر مخالفانت پیروز گرداند، آیا امر خلافت را پس از خود به ما واگذار می کنی؟ حضرت فرمود: «الامر للَّه یضعه حیث یشاء»

( سیره ابن هشام، ج ۲، ص ۶۶، داراحیاءالتراث العربی، بیروت، البدایه و النهایه ابن کثیر، ج ۳، ص ۱۴۰-۱۳۹، مکتبه المعارف ریاض، ۱۹۶۶م، کتاب الثقات، ابن حبان، ج ۱، ص ص ۹۰-۸۹، دارالفکر بیروت، ۱۳۹۳ ه”، سیره جلسه، علی بن برهان حلبی، ج ۲، ص ۳، المکتبه الاسلامیه بیروت لبنان. حیات الصحابه، محمد یوسف گاند هلوی، ج ۱، ص ۶۹، دارالمعرفه، بیروت، لبنان. )

امر خلافت در اختیار خداست (نه در اختیار من) و آن را هر جا بخواهد می گذارد.

پاسخ پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) به بیحره بن فراس مؤید نظر امامان اهل بیت است که معتقدند جانشینی پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) از منصب هایی است که تصمیم گیری درباره آن به مردم واگذار نشده. بلکه این مسئله، منصبی الهی است، و خدا شایستگان را به جانشینی پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) بر می گزیند.

۲٫ امامت حضرت مهدی ( علیه السلام ) از مسائلی است که شیعه و اهل سنت بر آن اتّفاق نظر دارند پرسش ما این است که آیا امامت حضرت مهدی توسط شورا مشخص می شود یا پیش از ظهور آن حضرت از جانب خداوند و توسط پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) مشخص شده است؟ به یقین حضرت مهدی پیش از ظهور نیز امام است؛ پس نمی توان گفت بعد از ظهور، گروهی از اهل خبره جلسه می گیرند و با شور و مشورت آن حضرت را به امامت بر می گزینند. این سخن با دلایل مختلفی که ظهور حضرت مهدی را با عنوان امامت بشارت داده منافات دارد. و معنا ندارد امام زمان ظهور کند؛ سپس مردم او را به امامت نصب کنند بلکه مردم با آن حضرت بیعت می کنند و بیعت به معنای نصب امامت نیست. وقتی آقای چابهاری امامت حضرت مهدی ( علیه السلام ) را که آخرین فرد از امامان اهل بیت است پذیرفته است، پس امامت از جانب مردم به کسی داده نمی شود بلکه از جانب خدا منصوب می شود.

۳٫ به باور اهل سنت و تشیع در نظام توحیدی تنها خداوند مولی، صاحب اختیار، مطاع و مقتدای دیگران است. به عبارت دیگر تمام مردم بنده اند و یک مولی وجود دارد و خداوند می تواند این ولایت را در طول ولایت خود به برخی از بندگان واگذار کند تا خلیفه خدا در روی زمین و مقتدا و سرپرست مردم باشند. و بر بندگان دیگر واجب است از او پیروی کنند و این عین توحید است که آن را واسطه در تشریع می نامند؛ از این رو هر کس این حق ولایت را از جانب خداوند داشته باشد، مانند خدای بزرگ حق ولایت دارد؛ زیرا ولایت آن به اذن الهی است. اطیعوا اللَّه و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم در این آیه شریفه اطاعت خدا، رسول و ( سوره نساء، آیه ۵۹٫ )

صاحبان امر لازم شمرده شده است. و در آیه دیگر می فرماید: انمإ؛بب ولیکم اللَّه و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه و یؤتون الزکوه و هم راکعون در این آیه نیز ولایت، به خدا، رسول و کسانی که ایمان دارند ( سوره مائده، آیه ۵۵٫ )

و نماز اقامه می کنند و زکات می پردازند اختصاص دارد. در احادیث نیز حق امامت و ولایت هیچ گاه به امت، شورا یا اهل حل و عقد داده نشده است تا کسی بگوید خداوند حق انتخاب ولایت را به شورا یا امت داده است. حتی یک آیه یا روایت وجود ندارد بیان کند که پس از پیامبر انتخاب ولی و امام به عهده امت یا شورایی از خود امت است؛ بنابراین کسانی که می گویند: امامت و ولایت از جانب شورا و مردم مشخص می شود به کدام آیه و روایت استدلال می کنند؟ همان سخنی که نویسنده راز دلبران می گوید: اگر پیامبر می خواست کسی را معرفی فرماید باید تصریح می فرمود: به خود ایشان برگردانده می شود که چه دلیلی دارید بر حق تعیین ولایت به عهده امت یا شورا؟ در صورتی که در منابع شیعه و اهل سنت روایات خاصی وجود دارد که پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) ولی و امام پس از خود را معرفی فرموده است اما درباره انتخاب مردم چنین روایتی را در کتاب های شیعه و اهل سنت نیافتیم. البته شورا و امت در اظهار وفاداری می تواند موثر باشد به عبارت دیگر بیعت، با شورا محقق می شود ولی بیعت هیچ گاه به معنای نصب امام نیست؛ از این رو هر کس را خدا و رسول معرفی نفرموده باشد اجازه امامت و ولایت بر مردم ندارد؛ بنابراین منصوص بودن امامت افزون بر روایات، امری است که برهان آن را می پذیرد. (در آن چه گفته شد دقت شود) گفتنی است اشکال اساسی نویسنده محترم آن است که تلاش می کند به هر صورتی که امکان دارد رفتار افراد خاصی را که حکومت را به دست گرفتند توجیه کند، در صورتی که نیازی به توجیه نمی باشد زیرا نپذیرفتن سیره برخی از افراد به اسلام ضرری نمی زند. آیا رفتار خلفا «وحی» است؟ آیا آنان معصومند که خواسته باشیم تمام اعمال و گفتار آنان حتی آن چه خلاف قرآن و سنت بوده است توجیه کنیم؟ اگر تعصب نسبت به افرادی نباشد قهرا حقایق آشکارتر می شود؛ چنان که حضرت علی ( علیه السلام ) فرمود: اعرف الحق تعرف اهله.»

( میزان الحکمه، ح ۸۹۸٫ )

۴٫ یکی از دلایل منصوص بودن امامت این است که سیره و روش امامان اهل بیت علیهم السلام براین بوده که هر امامی براساس دستور پیامبراسلام، امام پس از خود رامعرفی فرموده است و آنگاه مردم باایشان بیعت می کردند. برای نمونه به روش حضرت علی با فرزندشان امام حسن اشاره می کنیم :

– ابن کثیر می نویسد: «ثمّ بعدهم الحسن بن علی لانّ علیّاً أوصی الیه و بایعه أهل العراق » پس از خلفای پیشین، حسن بن علی به خلافت رسید ( البدایه و النهایه، ج ۶، ص ۲۴۹٫ )

چرا که علی به امامت او وصیت کرد و مردم عراق نیز بااو بیعت کردند.

– ابوالفرج اصفهانی از ابوالاسود دئلی روایت می کند: « و قد أوصی بالامامه بعده الی ابن رسول الله و ابنه و سلیله و شبیهه فی خلقه و هدیه» ( . الأغانی، ج ۱۲، ص ۳۸۰٫ )

امیرمؤمنان پس از خود امامت فرزند رسول خدا و فرزند و ذریه خودش را که در اخلاق و رفتار همانند او بود وصیت نمود.

– ابن عبدربه اندلسی می نویسد:« هیثم بن عدی گفته است که، أدرکت من المشایخ أنّ علی ّ بن ابیطالب أصار الامر الی الحسن» بسیاری از بزرگانی را ملاقات کردم که برای من نقل کردند علی بن ابی طالب خلافت را به فرزندش حسن واگذار نمود.

– ابن اعثم کوفی روایت می کند: «امام حسن در نامه ای به معاویه چنین نوشت: فان ّ أمیرالمؤمنین علی بن ابی طالب لمّانزل الموت ولّانی هذا الامر من بعده» هنگام فرا رسیدن رحلت امیر مؤمنان علی بن ابی طالب، ایشان ( الفتوح، ج ۴، ص ۲۷۸٫ )

مرا ولیّ امر مسلمانان قرار داد.

امامت منصوص از نگاه امام باقر ( علیه السلام )

۱٫ محمدبن نعمان معروف به شیخ مفید متولد سال ۳۳۳ (ه” ق) متوفای ۴۱۳ (ه” ق) از ابوحمزه ثمالی (که از یاران امام باقر ( علیه السلام ) می باشد) از امام باقر ( علیه السلام ) از پدر و جدّ بزرگوارش روایت می کند: ان اللَّه «جلّ جلاله» بعث جبرئیل ( علیه السلام ) الی محمد ( صلی الله علیه وآله ) ان یشهد لعلی بن ابی طالب ( علیه السلام ) بالولایه فی حیاته، و یسمیه بامره المؤمنین قبل وفاته، فدعا نبیّ اللَّه ( صلی الله علیه وآله ) تسعه رهط فقال: انّما دعوتکم لتکونوا شهداء اللَّه فی الارض أقمتم أم کتمتم. ثم قال: یا ابابکر قم فسلّم علی علیّ بامره المؤمنین فقال: أعن امر اللَّه و رسوله؟ قال: نعم، فقال فسلّم علیه ثم قال: یا عمر فسلم علی علیّ بامره المؤمنین فقال أعن امر اللَّه و رسوله نسمیه امیرالمؤمنین؟ قال: نعم، فقام فسلم علیه. ثم قال للمقداد… ثم قال لابی ذرالغفاری… ثم لحذیفه… ثم لعمار… ثم لعبداللَّه بن مسعود… ثم قال لبریده… فقال رسول اللَّه: انّما دعوتکم لهذا الامر لتکونوا شهداء اللَّه أقمتم أم ترکتم».

( کتاب الامالی، شیخ مفید، مجلس الثانی، ص ۱۸، منشورات جامعه المدرسین. )

خداوند بزرگ جبرئیل ( علیه السلام ) را نزد محمد ( صلی الله علیه وآله ) فرستاد تا در دوران حیات مبارکش ولایت علی بن ابی طالب را معرفی کند و شاهد بگیرد و علی بن ابی طالب را پیش از وفات به عنوان امیر و ولی مؤمنان معرفی فرماید. آنگاه پیامبر خدا ( صلی الله علیه وآله ) نُه گروه را فرا خواند و فرمود: شما را دعوت کردم برای این که گواه باشید خدا را در زمین خواه آن را برپا دارید یا بپوشانید. سپس فرمود: ای ابوبکر قیام کن و به علی به عنوان ولی مؤمنان سلام بده، ابوبکر گفت: آیا دستور خداوند و رسول است؟ فرمود: آری! آنگاه سلام داد. سپس به عمر دستور فرمود تا این کار را بکند، او نیز سلام داد. پس از آن به مقداد، ابوذر، حذیفه، عمار، عبداللَّه مسعود و هر یک را شاهد گرفت و آنان سلام دادند در پایان رسول خدا فرمود: بدانید شما را بدین منظور دعوت کردم تا شاهد باشید خواه بپا دارید یا کتمان نمایید.

۲٫ شیخ مفید از عبداللَّه عباس روایت می کند، قال: رسول اللَّه ( علیهم السلام ) : «اسمعوا و اطیعوا لمن ولاه اللَّه الامر، فانّه نظام الاسلام»

( همان، ص ۱۴٫ )

۳٫ در روایت دیگر جعفربن محمد بن قولویه از حسن بن سلمه روایت می کند: لمّا بلغ امیرالمؤمنین «صلوات اللَّه علیه» مسیر طلحه و الزبیر و عائشه من مکه الی البصره نادی: الصلاه جامعه، فلمّا اجتمع الناس حمداللَّه و أثنی علیه، ثم قال: امّا بعد فان اللَّه «تبارک و تعالی» لمّا قبض نبیّه ( صلی الله علیه وآله ) قلنا: نحن اهل بیته، و عصبته و ورثته و اولیاؤه و احق خلائق اللَّه به، لاننازع حقّه و سلطانه، فبینما نحن علی ذلک اذنفر المنافقون، فانتزعوا سلطان نبیّا ( صلی الله علیه وآله ) منّا، و ولّوه غیرنا، فبکت لذلک و اللَّه العیون و القلوب منّا جمیعاً، و خشینت، و اللَّه الصدور، و ایم اللَّه لولا مخافه الفرقهبین المسلمین و ان یعودوا الی الکفر، و یعوّر الدین لکنّا قد غیّرنا ذلک ما استطعنا. و قد ولی ذلک ولاه، و مضو السبیلهم ردّ اللَّه الامر الی، وقد با یعنی هذا الرجلان طلحه و الزبیر فیمن با یعنی، وقد نهضتا الی البصره لیفرقا جماعتکم، و یلقیا بأسکم بینکم. اللهم فخذهما بغشّهما لهذه الامه و سوء نظرهماللعامه. فقام ابوالهیثم بن التیهان «رحمه اللَّه» و قال یا امیرالمؤمنین انّ حسد قریش ایّاک علی وجهین… اما خیارهم فحسدوک منافسه فی الفصل و ارتفاعا فی الدرجه و اما اشرارهم فحسدوک حسدا احبط اللَّه اعمالهم و اثقل به اوزارهم…

( الامالی، المجلس التاسع عشر، ص ۱۵۵٫ )

هنگامی که به امیرمؤمنان «صلوات اللَّه» علیه خبر تغییر سفر طلحه و عائشه از مکه به سوی بصره رسید، دستور فرمود تا مردم برای نماز جمع شوند. پس از اجتماع مردم و ثنا و ستایش خدا فرمود: پس از آن که خدای بزرگ پیامبر اکرم ( صلی الله علیه وآله ) را قبض روح فرمود، گفتیم ما، اهل بیت، عصبه، وارث و اولیای او هستیم ما سزاوارترین خلق خدا به پیامبریم. ما نزاع در حق و سلطنت الهی نداریم در حالی که ما ساکت بودیم در این هنگام گروهی از منافقان، سلطنت و رهبری پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) را از ما گرفته و غیر ما را ولی خود برگزیدند؛ پس سوگند به خداوند که چشمان قلوب ما گریست، و سوگند به خداوند که سینه های ما مورد خشونت قرار گرفت به خدا سوگند اگر ترس از تفرقه بین مسلمانان و بازگشت آنان به کفر و دگرگونی در دین نبود، ما روش خود را در حدّ توان تغییر می دادیم. افرادی ولایت را به دست گرفته و راه و روش آنان سپری شد تا خداوند ولایت را به من بازگرداند، و طلحه و زبیر با من بیعت کردند و اکنون به سوی بصره رفته اند. تا وحدت و اجتماع شما را پراکنده سازند و رنج و سختی را بین شما به وجود آورند، بار خدا از این دو نفر به سبب خیانت و بدی به این امت و عموم مردم انتقام بگیر. در این هنگام ابوهیثم عرض کرد: ای امیرمؤمنان! قریش به دو لحاظ با شما کینه و حسادت ورزیدند. خوبان قریش برای فضل و بلندی مقام تو، حسادت ورزیده و بدان آنان حسادتی ورزیدند که خداوند اعمال آنان را به او نابود و گناهان را سنگین کرد…

۴٫ ابوالحسن علی بن محمد کاتب روایت می کند: «قال امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب ( علیه السلام ) علی منبره الکوفه: ایها الناس انّه کان لی من رسول اللَّه ( صلی الله علیه وآله ) عشر خصال، هنّ احبّ الی مما طلعت علیه الشمس: قال لی رسول اللَّه ( صلی الله علیه وآله ) یا علی انت اخی فی الدنیا و الاخره، و انت اقرب الخلائق الیّ یوم القیامه فی الموقف بین یدی الجبار، و منزلک فی الجنه مواجه منزلی کما یتواجه منازل الاخوان فی اللَّه عزوجل و انت الوارث منّی، و انت الوصی من بعدی فی عداتی و أمری، و انت الحافظ لی فی اهلی عند غیبتی، و انت الامام لامتی، و القائم بالقسط فی رعیّتی، و انت ولیّ و ولیّی ولی اللَّه، و عدوّک عدوّی، و عدوّی عدوّ اللَّه.» حضرت امیر ( الامالی، ص ۱۷۴٫ )

( علیه السلام ) بر منبر کوفه فرمود: برای من از جانب رسول خدا ده ویژگی است که آنها از آنچه خورشید بر آن طلوع می کند نزد من محبوب تر است. رسول خدا فرمود: ای علی تو برادر من در دنیا و آخرت هستی، و تو نزدیک ترین خلق در دوز قیامت در پیشگاه خداوند خواهی بود. مکان تو در بهشت روبروی مکان من است؛ چنان که منزل برادران موحد برابر یک دیگر قرار دارد، تو از طرف من وارث هستی، تو وصی من درامور مربوط به من هستی، تو پس از مسافرت من نگهبان اهل بیت من می باشی، تو امام و رهبر امت می باشی و در بین رعیت من عدل را برپامی داری، تو از جانب من ولی هستی و ولی من ولی خداست ودشمن تودشمن من ودشمن من دشمن خداست.

ام فروه و جد مادری حضرت صادق ( علیه السلام )

آقای چابهاری در صفحه ۷۱ حدیث أم فروه و جدّ مادری حضرت صادق ( علیه السلام ) را نقل می کند و آن را دلیل بر تأیید گرفته است. برای پذیرفتن یک حدیث وظیفه علما آن است که از دو جهت آن را بررسی کنند. اگر از هر دو جهت تمام بود پذیرش آن حتمی است. و ما هر دو جهت را بیان می کنیم:

اول: اسناد این حدیث منتهی می شود به محمدبن حسین بن ابی حسین حنینی از عبدالعزیزبن محمد ازدی از حفص بن غیاث از امام صادق ( علیه السلام ) روایت می کند. همچنین ابوالقاسم هبهاللَّه بن حسن بن منصور طبری به اسناد خود از محمد بن حسین حنینی (مسند کوفه) نقل می کند. حافظ جمال الدین مزّی از دارقطنی؛ سپس از محمد بن حسین حنینی نقل کرده است.

( تهذیب الکمال، ج ۸، ص ۸۲-۸۰٫ )

و این طریق روایت صحیح نیست زیرا ذهبی می گوید: «عبدالعزیز ( میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۶۳٫ )

بن عبداللَّه الاصم، شیخ الحنینی فیه جهاله و قیل: عبدالعزیز بن محمد» و حافظ ابن حجر می گوید: «قال ابن القطان: عبدالعزیز لایعرف، سواء کان ( لسان المیزان، ج ۴، ص ۳۲٫ )

عبدالعزیز بن عبداللَّه کما قال البزاز، او عبدالعزیز بن محمد – کما قال قاسم بن الاصبغ». آشکار است که به روایت چنین فردی عمل نمی شود بلکه بر آن توقّف می کنند. و شخص مجهول اگر روایت او در حدیث، معروف باشد مجهول بودن او به اعتبار روایت او ضرر نمی رساند ولی اگر تنها او روایت را نقل کرده و به اصطلاح علم رجال متفرد است، این شخص مجهول و ضعیف است؛ چنان که حافظ شهاب الدین ابوالفیض احمد بن الصدیق گفته است و عبدالعزیز ازدی از راویانی است که فقط این روایت را نقل کرده ( مقدمه تحقیق الکاشف فی معرفه من له روایه فی الکتب السنه، ج ۱،ص ۲۶٫ )

است و دیگران خواه ثقه باشند یا غیر ثقه این روایت را نقل نکرده اند. افزون براین، ابوزرعه درباره استاد و شیخ عبدالعزیز آقای حفص بن غیاث می گوید: «قد ساء حفظه» یعنی از نظر حفظ و ضبط مشکل داشته است. حافظ ابن حجر برخی احادیث او را که به سبب فراموشی و وهم حفص ( تهذیب التهذیب، ج ۱، ص ۵۶۸٫ )

بوده ذکر کرده است؛ بنابراین چگونه به این روایت می توان استدلال کرد. گفتنی است به باور خود اهل سنّت اگر مبتدع و بدعت گزار روایتی را نقل کند که مؤیّد بدعت او باشد قبول نمی شود هر چند مطمئن و متدیّن باشد، این را حافظ ابن حجر گفته است و ما طبق این قاعده، خود آنان را ملزم ( هدی الساری، مقدمه الباری، ص ۴۰۴٫ )

می کنیم و می گوییم نزد ما، سند این روایت بر افرادی مشتمل است که داعی به بدعت می باشند؛ پس این حدیث مردود است.

اگر بگویید این روایت در کتاب های شیعه نیز نقل شده است: پاسخ این است که این روایت در کتاب های پایه ای مثل کتب اربعه (کافی، من لایحضره الفقیه، تهذیب، استبصار) وجود ندارد؛ و فقط در کتاب تاریخی ای که تاریخ ائمه اهل بیت مربوط است؛ مانند: کشف الغمه فی معرفه الائمه، آمده است و این گونه کتاب ها درباره تحلیل زندگانی و بیان نسب و پدر و مادر و اجداد ائمه اند و اربلی نویسنده این کتاب از طریق اهل سنّت؛ نظیر: اخضر جنابذی حنبلی نقل کرده است. و پس از اربلی، نویسندگان شیعه از ایشان نقل کرده اند؛ نظیر: عمده الطالب، منتهی الامال، مجالس السنیّه. بدین جهت این حدیث از طریق شیعه ثابت نشده است و اگر نقل شده باشد از طریق اهل سنّت گرفته شده است و آن نیز اشکال دارد. البته ما منکر این نیستیم که امام صادق ( علیه السلام ) به لحاظ نسب به ابوبکر می رسد. اما نباید این روایت را نوعی فضیلت برای ابوبکر به شمار آورد و از آن حقانیّت خلافت او را ثابت کرد. در صورتی که معنای روایت چیزی جز بیان یک واقعیت یعنی بیان آباء و اجداد و مادران، نیست و از آن افتخار فهمیده نمی شود. بر فرض روایت صحت داشته باشد، این جمله برای جذب اهل سنّت و مدارا کردن با آنان است زیرا تهدیدهای فراوانی علیه امام صادق و شیعیان وجود داشت؛ از این رو آن حضرت فرمود: شما علیه من و شیعیانم تلاش می کنید و می خواهید ما را از بین ببرید بدانید که از جانب مادر از دو طریق به ابوبکر می رسم، شاهد بر این مدعا آن است که مخاطب روایت حفص بن غیاث نخعی قاضی بغداد و کوفه است که درباره اش گفته اند: «ختم القضاء بحفص» شاهد دیگر این است که امام صادق از ( تذکره الحفاظ، ج ۱، ص ۲۹۷، تهذیب التهذیب، ج ۱، ص ۵۶۷٫ )

اهل بیت است و از دیگران شفاعت می کند؛ پس چگونه می توان پذیرفت که امام صادق ( علیه السلام ) از ابوبکر امید شفاعت داشته باشد در حالی که ابوبکر می گفت: ای کاش خانه فاطمه تفتیش نمی شد. «لم یکشف و ان کانوا قد غلقوه علی الحرب» یا می گفت: کان لی شیطان یعترینی.

( تاریخ طبری، ج ۲، ص ۶۱۹٫ )

( السبعه من السلف، ص ۱۰-۹٫ )

با توجه به آنچه بیان شد پاسخ برخی دیگر از روایاتی را که آقای چابهاری بیان کرده است روشن می شود؛ نظیر:

روایت صفحه ۷۰ حدیث حلیه السیوف.

حضرت علی ( علیه السلام ) و شورا

آقای چابهاری در صفحه ۷۳ به سخنان حضرت علی ( علیه السلام ) درباره معاویه استدلال کرده است: «انه بایعنی القوم الذین بایعوا ابابکر و عمر و عثمان….»

امیرالمؤمنان ( علیه السلام ) در نامه ای که به معاویه می نویسد تمام واقعیت های پیش آمده را درباره خلافت بیان فرموده است.

گفتار حضرت دو بخش دارد؛ یکی: جدل و احتجاج با معاویه است که چگونه تخلف از خلافت ابوبکر و عمر و عثمان را گناه نابخشودنی می دانست اما اکنون در خلافت علی ( علیه السلام ) سر طغیان برداشته است. «انّه بایعنی القوم الذین بایعوا ابابکر و عمر و عثمان علی ما با یعوهم علیه»

دیگر اینکه یک قاعده کلی را بیان می کند که نه فقط درباره ابوبکر بلکه درباره عمر و عثمان نیز تحقق نیافت و آن اجماع مهاجر و انصار است؛ زیرا در سقیفه چند نفر ابوبکر را بلکه عمر به تنهایی او را برگزید و امام خواند و مهاجران و انصار را به بیعت با او واداشت و به روایت بخاری تا شش ماه حضرت علی ( علیه السلام ) با او بیعت نکرد، و حضرت فاطمه زهرا هیچگاه با او بیعت نکرد؛ پس مصداق «فان اجتمعوا علی رجل و سموه اماماً» درباره ابوبکر تحقق نیافت. لذا علی ( علیه السلام ) بیعت نفرمود و یا با اکراه و تهدید به آتش زدن خانه و… به بیعت مجبور شد. خلافت عمر نیز به نصب ابوبکر بود نه شورا! و او را ابوبکر امام نامید؛ بنابراین مصداق «فان اجتمعوا علی رجل و سموه اماماً» اصلاً تحقق نیافت. اما درباره عثمان شورا تشکیل شد که نظر حضرت علی ( علیه السلام ) و ترکیب شورا را بیشتر مورخان اهل سنّت نوشته اند برای نمونه؛ طبری در تاریخش می نویسد: «عمر چون به ضربت ابولؤلؤ در بستر افتاده بود به ابوطلحه انصاری گفت: ۵۰ نفر از انصار را انتخاب کن و بر شورا بگمار تا یکی بین خود را برای خلافت انتخاب کنند. و صهیب را گفت تا علی ( علیه السلام ) و عثمان و عبدالرحمن بن عوف و سعد و زبیر را جمع کند و اگر طلحه هم بود و قبول کرد او را نیز دعوت کند… اگر سه نفر یکی را و سه نفر، شخص دیگر را برگزید، آن سه که بین آنان عبدالرحمن است از آنها پیروی کنید و سه نفر دیگر اگر مخالفت کردند آنان را بکشید»؛ پس اولاً افراد شورا از مهاجران و انصار نبودند بلکه فقط از مهاجران بودند. ثانیاً: با توجه به ترکیب شورا، پیشاپیش معلوم بود که چه کسی را برمی گزینند. چنان که براساس نقل طبری امام علی ( علیه السلام ) فرمود: «به گونه ای افراد انتخاب شده اند که نتیجه، از پیش مشخص است، سعد، پسر عموی عبدالرحمن است و با او مخالفت نمی کند و عبدالرحمن داماد عثمان است و با هم اختلاف ندارند دو نفر دیگر به من رأی بدهند یا ندهند یکسان است.»

از این رو پس از آن که عبدالرحمن بن عوف به آن حضرت پیشنهاد کرد با شما بیعت می کنیم به شرطی که به کتاب خدا، سنّت رسول و سیره شیخین عمل کنی! حضرت سومین شرط را نپذیرفت. آنگاه عبدالرحمن به عثمان پیشنهاد کرد هر سه شرط را پذیرفت. اینجا بود که حضرت فرمود: «حبوته حبو دهر لیس هذا اوّل یوم تظاهرتم فیه علینا فصبر جمیل و اللَّه المستعان علی ما تصفون و اللَّه ما ولیت عثمان الا لیرد الامر الیک و اللَّه کل یوم هو فی شأن، فقال عبدالرحمن یا علی لاتجعل علی نفسک سبیلاً. فقال المقداد ما رأیت ما أوتی الی اهل هذا البیت بعد نبیهم انّی لأعجب من قریش انهم ترکوا رجلاً ما أقول ان أحداً اعلم و اقضی منه بالعدل.»؛ این نخستین بار ( تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۹۲-۲۹۷، مؤسسه اعلمی. )

نیست که بر ضد من دست به هم دادید، صبر، راه نیکویی است و خداوند بهترین کمک کاران است. به خدا سوگند تو (عبدالرحمن) عثمان را به خلافت نرساندی جز آن که پس از او به تو برگرداند بدان! که خداوند هر روزی در شأن و کاری است.» عبدالرحمن گفت: «ای علی! راهی بر ضرر خودت قرار نده!» مقداد فریاد زد: «من ندیدم بین هیچ امتی، آنچه پس از پیامبر به اهل بیت ایشان آوردند من در حیرتم از قریش چرا مردی را رها کردند که در علم و دانش و قضاوت به عدل یگانه است.»

بنابراین اگر آن حضرت از شورا یاد کرده است (اجتمعوا علی رجل و سموه اماماً» مقصودش شورایی که توسّط عمر تشکیل شد نیست و آن را شورای مهاجر و انصار نمی داند. پس آن حضرت در این خطبه به گونه ای سخن فرموده است که با آنچه معاویه قبول دارد سازگار باشد هر چند باطل بودن آنچه از پیش تحقق یافته است را آشکار می کند. و آن حضرت هیچ اشاره ای به امامت خودش که منصوص است، ندارد، زیرا با کسی (معاویه) سخن می گوید که شورای واقعی و صحیح را قبول ندارد تا چه رسد به امامت منصوص!

علاوه بر این آیا مسئله امامت را که استمرار رسالت و حافظ آن است، باید این گونه تفسیر کرد که با اجتماع چند نفر از مهاجران آن هم با شیوه خاصی که از پیش تعیین شده محقق شود؟ در تعیین عمر به خلافت، هیچ شورایی وجود نداشت بلکه ابوبکر او را منصوب کرد. سؤال این است که ابوبکر با چه مجوزی برای پس از خود خلیفه را تعیین کرد؟ اگر شورا مجوّز است چرا خلیفه آن را تشکیل نداد؟ آیا طبق سنّت نبوی عمل کرد؟ پس اگر پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) کسی را تعیین نکرده بود، ابوبکر خلاف سنّت عمل کرد و خلافت او صحیح نیست و حضرت علی ( علیه السلام ) چگونه چنین خلافتی را حق می داند؟! پس طبق مبنا و اصول خود اهل سنّت از نظر حضرت علی ( علیه السلام ) ، خلافت خلفای سه گانه صحیح نیست؛ زیرا آن حضرت شورایی را تأیید فرمود که با اصول صحیح انتخاب شوید. در صورتی که آن حضرت در سقیفه حضور نداشت و طبق یک نظر تا شش ماه بیعت نکرد و طبق نظر دیگر آن حضرت اصلا بیعت نکرد؛ چنان که حضرت زهرا هیچ گاه بیعت نکرد و در خلافت عمر، اصلاً شورایی وجود نداشت. و در خلافت عثمان هم شورای تشریفاتی و غیر واقعی تشکیل شد.

خلفا در خطبه شقشقیه

– دیدگاه حضرت علی ( علیه السلام ) درباره خلفا

آقای چابهاری در صفحه ۷۴ درباره خطبه شقشقیه می گوید: «تألیف نهج البلاغه صدها سال پس از شهادت حضرت علی توسط علامه سید رضی گردآوری شد و چون هیچ گردآورنده ای ادعای معصومیت نکرده است، احتمال وقوع خطا در نقل ممکن است از جمله خطبه شقشقیه که با خطبه های دیگر تناقض دارد…» اما آقای چابهاری توضیح نداده که این خطبه با کدام خطبه تناقض دارد؟

هرکس خطبه های نهج البلاغه حضرت را مطالعه کند به خوبی انتقاد حضرت علی از خلفا را می فهمد؛ از این رو هیچ تناقضی بین این خطبه های با یکدیگر وجود ندارد. اما این که نویسنده می گوید: «احتمال وقوع خطا…» اگر صرف احتمال وقوع خطا در نویسنده نهج البلاغه موجب شود خطبه هایی را که پسند ما نیست نپذیریم این سخن درباره کتب روایی شما مانند صحاح نیز مطرح است؛ زیرا آنان معصوم نیستند و احتمال وقوع خطا درباره شان وجود دارد اما به هر حال صرف احتمال خطای راوی سبب نمی شود روایت ها و اخباری که افراد موثق نقل می کنند بی اعتبار باشند؛ زیرا عقلا این گونه احتمال ها را معتبر نمی دانند و سید رضی فردی موثق و عادل است و احتمال خطا درباره او عقلایی نیست.

در اینجا برخی از انتقادهای حضرت امیر ( علیه السلام ) را بیان می کنیم.

انتقادهای حضرت علی از خلفا به دو صورت بوده است: گاه به صورت کلی و بی نام و گاهی باذکر نام افراد.

انتقادهای کلی حضرت علی از خلفا

۱٫ یکی از انتقادهای کلی امام علی ( علیه السلام ) بر خلفا این است که آنان، منافقان را با آن که می شناختند، به حکومت و ولایت گماشتند. از این رو فرمود: «ثم بقوا بعده، فتقرّبوا الی ائمه الضلاله و الدعاه الی النار بالزور و البهتان، فولوهم الاعمال و جعلوهم حکاماً علی رقاب الناس، فأکلوا بهم الدنیا»؛ آنان – منافقان – پس از پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) باقی ماندند و به پیشوایان ( همان، خطبه ۲۱۰، بخش ۷-۶٫ )

گمراهی و دعوت کنندگان به آتش، با دروغ و تهمت نزدیک شدند، و آنان را به حکومت رساندند و برگردن مردم سوار کردند و توسط آنان به منافع دنیوی دست پیدا کردند.

۲٫ امام علی ( علیه السلام ) در پاسخ پرسش شخصی از طایفه بنی اسد که از وی پرسید: چگونه شما را که از همه سزاوارتر بودید از مقام خلافت کنار زدند؟، فرمود: «اما الاستبداد علینا بهذاالمقام و نحن الاعلون نسباً والاشدّون برسول الله ( صلی الله علیه وآله ) نوطاً، فانها کانت اثره شحت عنها نفوس قوم و سخت عنها نفوس آخرین»؛ آن ظلم و خودکامگی که نسبت به ( همان، خطبه ۱۶۲، بخش ۲-۱٫ )

خلافت بر ما تحمیل شد، در حالی که ما را نسب برتر و پیوند خویشاوندی با رسول الله ( صلی الله علیه وآله ) استوارتر بود، جز خودخواهی و انحصارطلبی چیز دیگر نبود که گروهی بخیلانه بر کرسی خلافت نشستند و گروهی سخاوتمندانه از آن دست کشیدند.

۳٫ امام علی ( علیه السلام ) در نامه ای به عثمان بن حنیف با ذکر داستان غصب فدک می فرماید: «بلی، کانت فی ایدینا فدک من کل ما اظلته السماء، فشحّت علیها نفوس قوم و سخت عنها نفوس قوم آخرین و نعم الحکم اللَّه»؛ آری! از آنچه آسمان برآن سایه افکنده فدک در دست ما بود که برخی ( همان، نامه ۴۵،بخش ۸-۷٫ )

مردم بر آن بخل ورزیدند و مردمی دیگر سخاوتمندانه از آن چشم پوشیدند و بهترین داورخداست.

۴٫ امام علی ( علیه السلام ) در نامه ای به مردم مصر درباره بیعت با خلفا می نویسد: «فامسکت یدی، حتی رأیت راجعه الناس قد رجعت عن الاسلام، یدعون الی محق دین محمد ( صلی الله علیه وآله ) فخشیت ان لم انصر الاسلام و اهله ان اری فیه ثلماً او هدماً، تکون المصیبه به علی اعظم من فوت ولایتکم التی انما هی متاع ایام قلائل»؛ از بیعت با خلیفه دست نگه ( همان، نامه ۶۲،بخش ۵-۳٫ )

داشتم تا آن گاه که دیدم گروهی از اسلام باز گشته، می خواهند دین محمد ( صلی الله علیه وآله ) را نابود سازند؛ پس ترسیدم که اگر اسلام و هوادارانش را یاری نکنم، رخنه ای در آن ببینم یا شاهد نابودی آن باشم که در این صورت مصیبت آن بر من سخت تر از رها کردن حکومت بر شماست که کالای چند روز دنیاست.

۵٫ در سال چهلم هجری امام علی ( علیه السلام ) دستور فرمود تا برای روشن شدن وقایع تاریخی، مجموعه ای از آن مطالب افشاگرانه از زبان ایشان نوشته شود. در فرازهایی از آن نوشته ها، امام ( علیه السلام ) به غصب حق خود و پایین آوردن منزلت بلند ایشان توسط قریش می فرمایند: «اللهم انی استعدیک علی قریش و من اعانهم! فانهم قطعوا رحمی و صغروا عظیم منزلتی و اجمعوا علی منازعتی امراً هولی»؛ بار خدایا! از قریش و از تمامی ( همان، خطبه ۱۷۲، بخش ۴٫ )

کسانی که یاری شان کردند به پیشگاه تو شکایت می کنم زیرا قریش پیوند خویشاوندی مرا قطع کردند و مقام و منزلت بزرگ مرا کوچک شمردند و در غصب حق من با یکدیگر هم داستان شدند.

۶٫ امام علی ( علیه السلام ) در جایی دیگر، درباره گمراهی گروهی و هدایت و یقین خود می فرمایند: «و انّی من ضلالهم الذی هم فیه و الهدی الذی انا علیه لعلی بصیره من نفسی و یقین من ربی»؛ من به گمراهی آنان و هدایت ( همان، خطبه ۶۲، بخش ۸٫ )

و یقین خود که بر آن استوارم، آگاهم و از جانب پروردگارم به یقین رسیده ام.

۷٫ امام علی ( علیه السلام ) از فضای اجتماعی و سیاسی دوران خلافت خود که متأثر از دوران گذشته است چنین انتقاد می کنند: «واعلموا – رحمکم اللَّه – انکم فی زمان القائل فیه بالحق قلیل و اللسان عن الصدق کلیل و اللازم للحق ذلیل. اهله معتکفون علی العصیان، مصطلحون علی الادهان.»؛ خدا ( همان، خطبه ۲۳۳، بخش ۲٫ )

شما را رحمت کند، بدانید در روزگاری هستید که گوینده حق اندک، زبان از راستگویی عاجز و حق طلبان خوار و مردم آن، گرفتار گناه و به سازشکاری هم داستان شده اند.

۸٫ علی ( علیهم السلام ) : در سخن دیگر می فرماید: «حتی اذا قبض اللَّه رسوله ( صلی الله علیه وآله ) رجع قوم علی الاعقاب، و غالتهم السبل و اتکلوا علی الولائج و وصلوا غیر الرحم و هجروا السبب الذی أمروا بمودته و نقلوا البناء عن رصّ اساسه فبنوه فی غیر موضعه معادن کل خطیئه و ابواب کل ضارب فی غمره قد ماروا فی الحیره و ذهلوا فی السّکره علی سنّه من آل فرعون: من منقطع الی الدنیا راکن أومفارق للدین مباین.

( نهج البلاغه، ترجمه شهیدی، بخشی از خطبه ۱۵۰٫ )

(اما افسوس که آنها) پس از رحلت رسول خدا ( صلی الله علیه وآله ) به گذشته خود بازگشتند و با پیمودن راه های گوناگون گمراه شدند. و به دوستان و همفکران فاسد خود اعتماد و از غیر خویشاوندان پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) پیروی کردند و از وسیله ای که به دوستی آن مأمور بودند (اهل البیت علیهم السلام) جدا گشتند. از ریسمان هدایت فاصله گرفتند و بنای استوار دین را از جایگاه اصلی خود انتقال دادند و آن را در جایی دیگر نهادند جایی که مرکز هر گونه گناه و فساد بود و آغاز هر فتنه و فتنه جویی، و پناه و گمراهانی که از این سو بدان سو سرگردانند و در غفلت، به سنت فرعونیان از همه بریده و به دنیا دل بسته اند یا پیوند خود را با دین گسسته اند.

۹٫ قال علی ( علیهم السلام ) :…قد عملت الولاه قبلی اعمالاً خالفوا فیها رسول الله ( صلی الله علیه وآله ) متعمدین لخلافه ناقضین لعهده مغیرین لسنته و لو حملت الناس علی ترکها و حولتها الی مواضعها و الی ما کانت فی عهد رسول الله ( صلی الله علیه وآله ) لتفرق عنی جندی حتی ابقی وحدی او قلیل من شیعتی الذین عرفوا فضلی و فرض امامتی من کتاب الله عز و جل و سنه رسول الله ( صلی الله علیه وآله ) … و اللَّه لقد امرت الناس أن لا یجتمعوا فی شهر رمضان الا فی فریضه و أعلمتهم أن اجتماعهم فی النوافل بدعه فتنادی بعض أهل عسکری ممن یقاتل معی: یا اهل الاسلام غیرت سنه عمر ینهانا عن الصلاه فی شهر رمضان تطوعاً و لقد خفت أن یثوروا فی ناحیه جانب عسکری. ما لقیت من هذه الامه من الفرقه و طاعه ائمه الضلاله و الدعاه الی النار…! ( . کافی، ج ۸، ص ۵۹ و ۶۲٫ )

پیش از من، متصدیان امور به کارهایی دست یازیدند که با دستورات صریح رسول خدا ( صلی الله علیه وآله ) مخالف بود. آنان به عمد سنتهای نبوی را تحریف و احکام الهی را تغییر دادند. من اگر می خواستم مردم را بر ترک آن احکام وادارم و احکام تغییر یافته را به گونه ای که زمان رسول خدا ( صلی الله علیه وآله ) معمول بود – بازگردانم، لشکریانم از گردم پراکنده می شدند و یکه و تنها می ماندم یا اندکی از شیعیانم با من همراهی می کردند؛ شیعیانی که برتری مرا از کتاب خدا و سنّت نبوی شناخته بودند….

( در اینجا حضرت حدود ۲۵ مورد از موارد تغییر و تحریف احکام را به عنوان نمونه یاد می کنند و چون ذکر تک تک این موارد – از آنجا که با اشاره و در کمال اختصار بیان شده است – به شرح و بسط و محتاج است و پرداختن به آن هم از گنجایش این نوشتار خارج است. )

(حتی یک بار) به مردم گفتم: در ماه رمضان، جز برای ادای فریضه واجب، در مسجد اجتماع نکنند به آنان گفتم: خواندن نمازهای مستحبی با جماعت بدعت است. در این بین بعضی سربازانم بر آشفتند و گفتند: «ای ( اهل سنّت نمازی دارند که به «تراویح» موسوم است، و آن خواندن نمازهای مستحبی به جماعت در ماه رمضان است. به اعتقاد شیعه، نماز جماعت جز در نمازهای یومیه و جمعه و عیدین بدعت است. حضرت در این بخش از فرمایش خود به این قسمت از بدعت خلیفه دوم نظر دارند. )

اهل اسلام سنّت عمر تغییر یافت، علی ما را از نماز جماعت در ماه رمضان باز می دارد؟! که من ترسیدم میان بخشی از سربازانم شورش برپا شود. از اختلاف و پیروی کورکورانه ایشان از پیشوایان گمراهی چه مصیبتها که نکشیدم؟!

انتقادهای جزیی

در سوّمین خطبه نهج البلاغه چهار مرتبه – گاه با صراحت و گاه با کنایه – از خلیفه اول یاد شده است. در این خطبه حضرت علی ( علیه السلام ) درباره ابوبکر:

می فرماید: «اما و اللَّه لقد تقمصها ابن ابی قحافه و انه لیعلم ان محلی منها محل القطب من الرحی»؛ سوگند به خدا پسر ابو قحافه لباس خلافت را ( همان، خطبه ۳ ، بخش ۱٫ )

پوشید در حالی که می دانست منزلت و شأن من نسبت به خلافت مسلمانان مانند سنگ میانه آسیاست.

این انتقاد مهم ترین انتقادی است که آن حضرت به خلافت و تغییر مسیر آن دارند. ممکن است برخی در انتساب خطبه ها و نامه های نهج البلاغه بویژه خطبه شقشقیه به امام علی ( علیه السلام ) تردید کنند، ولی بر اهل انصاف و سخن شناسان محقق پوشیده نیست که چنین خطبه ها و کلماتی، با چنین فصاحت و بلاغتی که در بر دارنده معانی بسیار عمیق می باشد و هر کلمه از آن نیاز به تفسیر و شرح فراوان دارد، جز از چشمه حکمت علوی که باب «مدینهالعلم» نبوی است، نمی جوشد.

اهل تحقیق – از علمای شیعه – تمامی منابع و مصادر نهج البلاغه را در کتاب های سابق بر آن – که نویسندگان آنها از اکابر و بزرگان شیعه و سنی می باشند – یافته اند و مراجعه به آنها هرگونه شک و شبهه ای را برطرف می کند ولی با وجود این برخی اهل سنت چون در خطبه سوم نهج البلاغه – خطبه شقشقیه – خلفا نکوهش شده اند این خطبه را ساخته و پرداخته سید رضی معرفی کرده اند.

امّا به دو دلیل این شبهه پذیرفتنی نیست؛ یکی که خطبه مذکور چنان فصاحت و بلاغتی دارد که گوینده آن کسی جز امام علی ( علیه السلام ) نیست؛ دیگر این که پیش از ولادت مرحوم سید رضی، بسیاری از علما آن را در کتاب های خود نقل کرده اند؛ چنان که مرحوم علامه امینی صاحب الغدیر مدارک آن را از کتاب های بیست و هشت نفر از بزرگترین علمای اسلام از اوایل قرن سوم هجری تا قرن نهم نقل کرده است. این بزرگان، همه این خطبه و یا بعضی جملات آن را در کتاب های خود بیان کرده اند.

( الغدیر، ج ۷، ص ۱۰۹٫ )

علمای اهل سنّت کسانی چون حافظ یحیی بن عبدالحمید حمانی (م ۲۲۸ ق)، شیخ معتزله ابوعلی جبایی(م ۳۰۳ ه”.ق)، حافظ سلیمان بن احمد طبرانی(م ۳۶۰ ه”.ق) و قاضی عبدالجبار معتزلی(م ۴۱۵ ه”.ق) نیز مطالبی را درباره خطبه شقشقیّه بیان کرده اند.

ابن اثیرجزری (م ۶۰۶ ه”.ق) و دیگر لغویون معروف در ذیل کلمه شقشق به صدور خطبه شقشقیه اشاره دارند؛ ابن اثیر می گوید: «و منه حدیث علی فی خطبه له تلک شقشقه هدرت ثم قرت».

( النهایه، ج ۲، ص ۴۹۰ و الغدیر، ج ۷، ص ۸۵٫ )

ابن منظور افریقی مصری(م ۷۱۷ ه”. ق) نیز در مورد این واژه می نویسد: «و فی حدیث علی «رضوان الله علیه» فی خطبه له تلک شقشقه هدرت ثم قرت.» مجدالدین فیروز آبادی (م ۸۱۶ یا ۸۱۷ ه”. ق) می گوید: «الخطبه ( لسان العرب، ج ۷، ص ۱۶۷ و الغدیر، ج ۷، ص ۸۵٫ )

الشقشقیه العلویه لقوله لابن عباس لما قال له لو اطردت مقالتک من حیث افضیت: یابن عباس هیهات تلک شقشقه هدرت ثم قرّت.»

( قاموس المحیط، ص ۱۱۶۰و الغدیر، ج ۷، ص ۱۱۵٫ )

ابن ابی الحدید شارح معروف نهج البلاغه که از بزرگان علمای معتزله اهل سنّت و مردی سخن شناس و بلیغ است در این باره جمله ای دارد که قابل توجه و تعمق است؛ او از قول استاد خود مصدق بن شبیب واسطی نقل می کند به استادم ابن خشاب گفتم:«اتقول انها منحوله؟ فقال: لا والله و انی لأعلم انها کلامه کما اعلم انک مصدق. قال، فقلت له ان کثیرا من الناس یقولون انها من کلام الرضی «رحمه الله تعالی» فقال: انی للرضی و لغیر الرضی هذا النفس و هذاالاسلوب! قد وقفنا علی رسائل الرضی و عرفنا طریقته و فنّه فی الکلام المنثور…ثم قال: و اللَّه لقد وقفت علی هذه الخطبه فی کتب صنفت قبل ان یخلق الرضی بمأتی سنه، و لقد و جدتها مسطوره بخطوط اعرفها، و اعرف خطوط من هو من العلماء و اهل الادب قبل ان یخلق النقیب ابواحمد والد الرضی.»

قلت: و قد وجدت انا کثیراً من هذه الخطبه فی تصانیف شیخنا ابوالقاسم البلخی امام البغدادیین من المعتزله و کان فی دوله المقتدر قبل ان یخلق الرضی بمده طویله.»

( شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱، ص ۲۰۵٫ )

انتقاد دوم

حضرت می فرماید: «حتی مضی الاول لسبیله، فأدلی بها الی (ابن الخطاب )…فیا عجباً بینا هو یستقیلها فی حیاته اذ عقدها لاخر بعد وفاته.»؛ تااین که اولی راه خود را به انتها رساند، سپس خلافت را به پسر خطاب سپرد جای بسی شگفتی است، او زمان خود، فسخ بیعت را از مردم می خواست ولی، عهد خلافت را پس از خود برای دیگری بست.

او در فراز دیگر می فرماید: «لشدّ ماتشطراو زرعیها» خلیفه اول با دومی خلافت را مانند شتری شیرده بین خود تقسیم کردند و شتر را از صاحبش گرفتند شیر او را بین خود تقسیم و مالک آن را از حقش محروم کردند. سپس امام می فرماید خلیفه اول خلافت را به شخصی سپرد که از شدت خشونت مرتکب اشتباهات شد.

و نیز می فرماید: «حتی اذا مضی لسبیله جعلها فی جماعه زعم انی أحدهم فیالله و للشورا فصغا رجل منهم لضغنه و مال الأخر لصهره مع هنّ و هن»؛ تا این که عمربن خطاب به راه خود رفت و زندگی او سپری شد، او خلافت را به جماعتی وانهاد که مرا هم یکی از آنان به شمار آورد. بار خدایا! به تو پناه می برم از شورایی که تشکیل شده است، یکی از افراد شورا برای کینه و حسدی که داشت از من روی گرداند و راه باطل را پیش گرفت – می گویند این شخص سعد بن ابی وقاص است که حتی بعد از به خلافت رسیدن امیرمؤمنان با آن حضرت بیعت نکرد – و مرد دیگر به لحاظ دامادی خود با عثمان از من اعراض کرد – مراد عبدالرحمان بن عوف است که شوهر خواهر مادری عثمان بود.

حضرت علی ( علیه السلام ) درباره خلافت خلفا در نهج البلاغه و غیر آن سخنان فراوانی دارند که هیچ یک از آنها بر تأیید خلافت آنان دلالت ندارند؛ برای نمونه چند روایت را ذکر می کنیم:

۱٫ شیخ مفید از رزین بیّاع الانماط نقل می کند: «سمعت زیدبن علی بن الحسین علیهما السلام یقول: حدثنی ابی، عن ابیه، قال سمعت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب ( علیه السلام ) یخطب الناس فقال فی خطبته، و اللَّه لقد بایع الناس ابابکر و أنا اولی الناس بهم منی بقمیصی هذا، فکظمت غیظی، و انتظرت امر ربّی، و الصقت کلکلی بالارض، ثم انّ ابابکر هلک، و استخلف عمر، و قد علم و اللَّه انی اولی الناس بهم منّی بقمیصی هذا، فکظمت غیظی، و انتظرت امر ربّی، ثم ان عمر هلک و قد جعلها شوری، فجعلنی سادس سته کسهم الجده، و قال اقتلوا الأقل، و ما اراد غیری فکظمت غیظی، و انتظرت امر ربّی، و الصقت کلکلی بالارض، ثم کان من امر القوم بعد بیعتهم لی ما کان، ثم لم أجد الا قتالهم او الکفر باللَّه.»؛

( الامالی المفید، المجلس التاسع عشر، ص ۱۵۳٫ )

از زیدبن علی بن الحسین شنیدم که می گفت: پدرم از پدرش برایم نقل کرد: شنیدم از امیرمؤمنان علی بن ابی طالب ( علیه السلام ) در حالی که برای مردم خطبه می خواند: به خدا سوگند مردم با ابوبکر بیعت کردند و من سزاوارترین مردم به آن بودم. همان گونه که من به پیراهن خودم از دیگران سزاوارترم (دقت شود که حضرت چگونه خلافت را مانند پیراهن برای خودش معرفی فرموده است) با این حال ناراحتی ام را فرو بردم، و منتظر دستور پروردگارم بودم و خود را کنار کشیده و گوشه گیر شدم. ابوبکر از دنیا رفت و عمر را جانشین خود کرد در صورتی که به خدا سوگند او می دانست من سزاوارترین مردم به خلافت بودم مانند حقی که به پیراهن خود دارم، در این جا نیز غضب و ناراحتی خود را فرو خوردم (و شمشیر را به ضرر اسلام و مسلمین دانستم) و منتظر دستور پروردگارم بودم. تا عمر از دنیا رفت و شورای شش نفره تشکیل داد که من ششمین آن بودم؛ مانند سهمی که جدّه در ارث دارد. و عمر دستور داد که جانب کمتر و اندک را بکشند، و او مقصودی جز مثل من نداشت. در این جا صبر کردم و منتظر فرمان پروردگارم بودم، کنار رفتم گوشه نشین شدم. آنگاه ماجرای بیعت مردم با من پیش آمد که جز جنگ با آنان یا کفر به خدا راهی نداشتم. (زیرا گروهی مثل معاویه با آن حضرت مخالفت کردند و گروهی بیعت با او را شکستند و و دسته ای نیز جنگ نهروان را شکل دادند.)

۲٫ در حدیث دیگر از یعلی بن مرّه نقل شده است: سمعت رسول اللَّه ( علیه السلام ) یقول لعلی بن ابی طالب ( علیه السلام ) یا علیّ انت ولی الناس بعدی، فمن اطاعک فقد اطاعنی، و من عصاک فقد عصانی.»

( الامالی، ص ۱۱۳٫ )

۳٫ ابی هارون عبدی می گوید: من دیدگاه خوارج را داشتم تا در جلسه ای ابوسعید خدری را دیدم که فرمود: أمر الناس بخمس، فعملوا باربع و ترکوا واحده، فقال له رجل: یا ابا سعید ما هذا الاربع التی عملوا بها؟ قال: الصلاه، و الزکاه و الحج، و صوم شهر رمضان، قال: فما الواحده التی ترکوها؟ قال ولایه علی بن ابیطالب؟ فقال الرجل و أنها المفترضه معهنّ؟ قال ابوسعید: نعم و ربّ الکعبه، قال الرجل: فقد کفر الناس اذن!! قال ابوسعید فما ذنبی؟» مردم به پنچ چیز مأمور شدند؛ پس به چهار تا عمل، و ( همان، ص ۱۳۹٫ )

یکی را رها کردند. فردی به ابوسعید گفت: چهار چیزی که به آن عمل شد چه بود؟ گفت: نماز، زکات، حج و روزه ماه رمضان، پرسید آن چیزی که رها کردند؟ گفت: ولایت علی بن ابی طالب پرسید آیا ولایت علی از واجبات است؟ ابوسعید گفت: به پروردگار کعبه چنین است. آن مرد گفت: پس مردم کافر شدند! ابوسعید گفت: گناه من چیست؟!

۴٫ پس از بیعت مردم با ابوبکر، حضرت علی ( علیه السلام ) از ماجرای سقیفه پرسید، گفتند: با ابوبکر بیعت کردند. آن حضرت فرمود: «اطلع نجوم الفتن ایها الناس، شقوا امواج الفتن بسفن النجاه، و عرجوا عن طریق المنافره، وضعوا تیجان المفاخره، افلح من نهض بجناح او استسلم فأراح، هذا ماء آجن و لقمه یغص بها آکلها، و مجتنی الثمره لغیر وقت ایناعهإ؛خخ کالزارع بغیر ارضه، فان اقل یقولوا: حرص علی الملک، و ان اسکت یقولوا: جزع من الموت هیهات بعداللتیا و التی و اللَّه لابن ابی طالب آنس بالموت من الطفل بثدی امه، بل اندمجت علی مکنون علم لو بحت به اضطراب الارشیه فی الطوی البعیده»

( کامل بهائی، ص ۱۹۱، الحسن بن علی بن محمدبن علی بن الحسن الطبری، مشهور بعماد الدین طبرسی. )

ستاره های فتنه طلوع کردند، ای مردم! امواج فتنه را با سوار شدن بر کشتی های نجات بشکافید و از راه منافرت و نفرت دور شوید و تاج فخرورزی را کنار گذارید، رستگار گردد کسی که بال تواضع را پهن کند و کسی که تسلیم شود… این آبی است تلخ و لقمه ای است که گلوی خورنده را بگیرد، میوه را در وقتی که نارسیده است چیده اند؛ زیرا زراعت را در غیر زمین خود قرار داده اند. اگر سخنی به اعتراض بگویم، می گویند برای حرص سلطنت است، و اگر خاموش شوم می گویند از مرگ می ترسد. هیهات، چه دور است پس از آنچه واقع شد چه بزرگ یا کوچک، به یقین اشتیاق فرزند ابوطالب به مرگ از علاقه طفل به پستان مادرش بیشتر است، ولیکن من از مسایل پنهانی آگاهی دارم اگر آن را آشکار کنم مضطرب شوید؛ مانند اضطراب ریسمان دلوی که در چاه های بسیار عمیق اندازید.

۵٫ آن حضرت گفت: لقد علمتم واللَّه انی احق به من غیری و وللَّه لاسلمن امور المسلمین ما لم یکن فیها جوراً علی خاصه التماساً لاجر ذلک و فضله و زهداً فما تنافستموه من زخرفه و زبرجه و لا یعاب المرء بتأخر حقّه، و انّما یعاب من أخذ ما لیس له». شما می دانید که من سزاوارترم به ( همان. )

این کار از غیر خود، سوگند که من امارت مسلمانان را تسلیم می کنم مادامی که در آن ستم نباشد جز بر من، برای پاداشی که در این کار به من داده می شود. و آرزوی زهد از آنچه شما را آرزوی آن است دارم و هیچ عیبی نیست مرد را در تأخیر حق خود ولی عیب آن است که آنچه از او نباشد بگیرد. آنگاه آن حضرت رو به روضه رسول خدا کرد و فرمود: «بابی انت و امی لقد انقطع بموتک ما لم ینقطع بموت غیرک من النبوه و الانباء و اخبار السماء… ولولا انک امرت بالصبر، و نهیت عن الجزع، لانفدنا علیک ماء الشئون، و لکان الداء مما طلا، و الکمد محالفاً، و قلا لک ولکنه ما لا یملک ردّه»؛ پدر و مادرم فدای تو، با مرگ تو بریده شد آنچه با غیر تو منقطع ( نهج البلاغه، ج ۲، ص ۲۲۸، ۴ جلدی، دارالمعرفه – بیروت. )

نشد؛ از پیغمبری و اخبار آسمانی… اگر نه آن بود که امر به صبر کردی و از جزع جلوگیری فرمودی، هر آینه تمام می کردم آب رگ های اشک که از سرچشمه گذشته است، درد گسترده و اندوه ناسازگار مرا فرا گرفته ولی کاری است که قدرت بر ردّ آن نیست.

۶٫ روزی خلیفه دوم به حضرت علی گفت: «انک علی هذا الامر یا بن ابی طالب لحریص فقال: بل انتم واللَّه احرص و ابعد و انا اخص و اقرب. و انما طلبت حقاً لی، و انتم تحولون بینی و بینه و تضربون وجهی دونه.»

( نهج البلاغه، ج ۲، ص ۸۴، ۴ جلدی، دارالمعرفه – بیروت. )

و در فراز دیگر فرمود: فواللَّه مازلت مدفوعاً عن حقی مستأثراً علی منذ قبض اللَّه نبیّه حتی یؤم الناس هذا.

( نهج البلاغه، ج ۱، ص ۴۲، ۴ جلدی، دارالمعرفه – بیروت. )

گفتنی است از سخنان حضرت استفاده می شود که در موارد حسّاس به مطالبه حقش می پرداخت. و گاه با بیان فصیح و از روش خلفا انتقاد می کردند. آیا مطالبه حق و شکوائیه از خلفا بر حق بوده یا غیر حق؟ اگر مطالبه بر حق نبود چرا باقی اصحاب به آن حضرت نگفتند شما حقی ندارید تا آن حضرت را مجاب کنند؟! چرا دیگر صحابه برابر سخنان آن حضرت تسلیم بودند؟ پس علی ( علیه السلام ) صاحب حق بود و لیکن برخی صحابه درباره این حق، منصفانه و عادلانه رفتار نکردند تا در دنیا استحقاق مدح و در آخرت مستحق ثواب باشند.

آری! برخی صحابه پس از رحلت پیامبر اسلام درباره حوادث پیش آمده بسیار ناراحت بودند و خود را ملامت می کردند چنان که بخاری از علاء مسیب و او از پدرش روایت می کند: «به براءبن عازب گفتم: طوبی لک انت ممن رضی اللَّه عنه و بایع تحت الشجره قال: یابن اخی انک لاتدری ما احدثناه بعده.» خوشا به حال تو! از کسانی هستی که خداوند از ایشان راضی است و در زیر شجره بیعت کردند، گفت: ای پسر برادر نمی دانی که پس از آن حضرت چه بدعت هایی را پدید آوردیم.

چرا حضرت علی خلافت را در ابتدا نپذیرفتند؟

آقای چابهاری در صفحه ۴۷ می نویسد اگر خلافت و امامت یک وظیفه الهی و منصوصه بود پس چرا بعد از عثمان حضرت علی از قبول آن خودداری می کرد؟ تا این که نوبت به اصرار رسید و فرمود: «دعونی و التمسوا غیری أنا لکم وزیراً خیراً لکم منی امیراً و ان ترکتمونی فأنا کاحدکم و أسمعکم و اطوعکم.»

( خ، ۹۱٫ )

پاسخ این است که دوران زندگی حضرت علی بسیار حساس بوده است گاه با چهره هایی مانند ابوبکر و عمر روبرو بود و گاه با معاویه، طلحه و زبیر و عایشه و قتل عثمان. و از سویی درگیری های خارجی و تهدیدهای بیرون از جامعه اسلامی مشکلاتی پدید آورد. آن حضرت ۲۵ سال در خانه گوشه نشینی را برگزید و جز راهنمایی کلی هیچ نوع مسئولیتی را در جنگ و غیر جنگ در دوران خلفا نپذیرفت؛ بنابراین قضاوت در شیوه ها و دیدگاه های آن حضرت به خصوص درباره خلفا خیلی ساده نیست باید مجموعه گفتار و رفتار آن حضرت را در کنار یکدیگر مورد بررسی قرار داد. آنچه گفتار و رفتار آن حضرت را درباره خلفا ثابت می کند خلاف مدعایی است که آقای چابهاری دارد؛ زیرا ادعای وی از هیچ خطبه و گفتار آن حضرت فهمیده نمی شود.

نکته دیگر این است که حضرت علی ( علیه السلام ) در نهج البلاغه و غیر آن، صریحاً خودشان را بر حق می داند و دیگران را برای امامت شایسته نمی داند. و اگر روزی مردم به سوی او آمدند و آن حضرت نپذیرفت برای این نیست که امامت منصوص نبوده است (آن گونه که آقای چابهاری ادعا می کند) بلکه بدین سبب است که شرایط دوران پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) به کلی دگرگون شد و ظرفیت و آمادگی برای پذیرفتن روش علوی و عدالت او از بین رفت؛ چنان که در ادامه همان خطبه می فرماید: دعونی و التمسوا غیری فانا مستقبلون امراً له وجوه و ألوان» این سخن را حضرت در زمانی فرمود که جامعه اسلامی با بحران هایی روبرو بود، تحولات و دگرگونی هایی که در دوران عثمان به وجود آمد، امت را با دشواری های جدی روبرو کرد؛ لذا حضرت فرمود: «ما با ماجراهایی هستیم که چهره های گوناگونی دارد… اگر من این واقعیت را بپذیریم طبق قرآن، سنت و علم خودم عمل می کنم نه روش شیخین.» جامعه پس از حکومت خلفای ثلاثه آمادگی چنین روشی را ندارد. بدین جهت حضرت به مسلمانان هشدار می دهد که جامعه اسلامی با چالش های بزرگی روبرو است و آنها می بایست خود را برای روبرو شدن با موانع و آفت ها آماده کنند.

سومین نکته این است که احادیث نیز (خواه از پیامبر اسلام ( صلی الله علیه وآله ) یا اهل بیت ایشان) محکم و متشابه برخوردار می باشد از این رو بر فرضی که برخی از گفتار حضرت علی به خاطر متشابه بودن بر مدعای جناب عالی دلالت نماید. از آقای چابهاری می پرسیم: اگر در گفتار خلفا و یا صحابه که تمام آنان را عادل می دانید، ناسازگاری یافتید چه می کنید؟ آیا مخالفت های صحابه را با بزرگ صحابه حضرت علی ( علیه السلام ) چگونه توجیه می کنید؟ ما، در سخنان حضرت علی ( علیه السلام ) آنچه شما ادعا می کنید نمی یابیم امّا حضرت عالی مدعای خود را با یکی از فرازهای نهج البلاغه موافق می دانید در حالی که امام علی ( علیه السلام ) در بسیاری از خطبه های نهج البلاغه به صراحت امامت را حق خود می داند و دیگران را برای آن شایسته نمی داند که آن ها را نقل کردیم. در روایات فراوانی همراه با تأیید تاریخ و واقعیت های آن نص بر امامت علی ( علیه السلام ) وجود دارد و در صورتی که تعارضی در ظاهر دیده می شود در این تعارض، روایاتی پذیرفته می شود که مشهور آن را پذیرفته باشند و روایات مخالف، بر اساس نظر مشهور توجیه می شود.

بنابراین اگر حضرت علی ( علیه السلام ) در ابتدای حضور مردم برای بیعت، به سرعت آن را نپذیرفت و فرمود غیر مرا انتخاب کنید. این دلیل بر عدم منصوصیت نیست بلکه حضرت با این گونه برخوردها می خوانند ناراحتی خود را از روش های غلط پیشین اعلان و نسبت به آینده پرفراز و نشیب هشدار داده و آنان را آماده کند.

واژه اهل سنّت و استفاده گزینشی از روایات

نویسنده محترم راز دلبران در پایان نوشتار خودش صفحه ۷۹ و ۸۰ به برخی از فرازهای سخنان حضرت امیر ( علیه السلام ) بر حقانیت مسلک خویش استدلال کرده است:

۱٫ نویسنده جمله ای را از حضرت علی ( علیه السلام ) روایت می کند که عبارت است از: «… الاخذ بسنه الجماعه غیر المفرقه» امیدواریم که نویسنده، در این استدلال از روی عمد و آگاهی در سخنان آن حضرت تصرّف نکرده و اشتباه تایپی باشد؛ زیرا در غیر این صورت؛ جمله مذکور تهمتی بیش نمی باشد، زیرا در نهج البلاغه سخن حضرت این گونه آمده است: « الاخذ بسنته الجامعه»؛ یعنی تمسک به سنت پیغمبر که آن سنت فراگیر و جامع می باشد. کجای این سخن حضرت بر مدعای نویسنده که اهل سنّت مقصود باشد، دلالت می کند؟ مگر آن که سخن حضرت را آن گونه که نویسنده تحریف نموده است نقل کنیم.

۲٫ در روایت دیگر جناب چابهاری این جمله را از یک روایت مفصل برگزیده است: «و اما اهل السنه فالمستمسکون بما سنه اللَّه لهم و رسوله» آقای چابهاری هر چند متن جمله را به صورت صحیح ذکر کرده اما متأسفانه صدر و ذیل روایت را حذف کرده است. و اگر تمام روایت را بیان می کرد آشکار می شد که این روایت بر حقانیت مسلک ایشان دلالت ندارد؛ از این رو بخشی از آن را برگزیده است. اصل روایت چنین است: یحیی بن عبداللَّه می گوید: امیرمؤمنان پس از ورود به بصره خطبه ای فرمودند. مردی برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین اخبرنی من اهل الجماعه و من اهل الفرقه؟ و من اهل البدعه و من اهل السنه؟ فقال: ویحک اما اذا سالتنی فافهم عنی ولاعلیک ان تسال عنها احدا بعدی اما اهل الجماعه: فانا و من تبعنی و ان قلوا. و ذلک الحق عن امر اللَّه تعالی و عن امر رسوله. و اهل الفرقه: المخالفون لی ولمن اتبعنی و ان کثروا. و اما اهل السنه فالمستمسکون بما سنه اللَّه و رسوله و ان قلّوا و …»؛ مرا درباره اهل جماعت، اهل اختلاف، اهل بدعت و اهل سنت آگاه کنید، حضرت فرمودند: وای بر تو! حال که پرسیدی پس به پاسخ آن توجه کن تا نیازی به پرسش این سوال پس از من به کس دیگر پیدا نکنی. اما اهل جماعت: من و پیروان من هستیم هر چند اندک باشیم و این حق است از جانب خدای متعال و از جانب رسول خدا. و اما اهل فرقه و اختلاف: مخالفان من و پیروان آنانند هر چند فراوان باشند. و اما اهل سنت: کسانی اند که آنچه از جانب خدا و رسول او واجب شده است پذیرفته اند هر چند اندک باشند. و اما اهل بدعت: مخالفان دستور خدا، کتاب خدا و رسول خدا هستند که بر اساس رای و هوای نفسانی خودشان عمل می کنند هر چند فراوان هستند که اهل بدعت؛ گروهی از آنان رفته اند و گروهی دیگر باقی اند… تعجب است از نویسنده محترم که چرا اول و ( الاحتجاج، طبرسی، ج ۱، ص ۱۶۸، باب احتجاج امیرالمؤمنین ( علیه السلام ) بعد دخوله البصره بأیام. . . . )

آخر روایت را حذف کرده است حتی کلمه «و ان قلّوا» که در ادامه جمله مورد استناد وجود دارد را نیاورده است تا به خوبی به خوانندگان القا کند که اهل سنت در این سخن، فرقه اهل سنت می باشند. کلمه «و ان قلّوا» که به معنای «هر چند اندک باشند» با فرقه اهل سنت که بیشتر مسلمانان را شامل است سازگار نیست. حضرت علی ( علیه السلام ) در این خطبه، خلاف برداشت نویسنده، اهل سنت را بر خود و پیروانشان که جمعیتشان اندکند اطلاق کرده است، نه بر کسانی که امروزه خود را اکثر مسلمانان می شمارند.

۳٫ آقای چابهاری با نقل خطبه حضرت علی ( علیه السلام ) از نهج البلاغه، خطبه ۱۲۷ که می فرماید: «خیر الناس فیّ النمط الاوسط فالزموه و الزموا السواد الاعظم فان ید اللَّه علی الجماعه و ایاکم و الفرقه فان الشاذ من الناس للشیطان کما ان الشاذ من الغنم للذئب…» این فراز را دلیل بر حقانیت مسلک خود دانسته است.

بدیهی است که حضرت علی ( علیه السلام ) این خطبه را در دوران خلافت خودشان بیان فرموده اند که در آن روزگار درباره وجود مبارک آن حضرت سه دیدگاه وجود داشت: گروهی ایشان را دشمن خدا می دانستند (مانند بنی امیه، خوارج و نواصب)، گروهی آن حضرت را خدا می دانستند و سومین گروه درباره آن حضرت کوتاهی کردند به گونه ای که بین آن حضرت و باقی افراد صحابه هیچ گونه تفاوتی نمی دیدند در صورتی که خدا و پیامبر، ایشان را ممتاز دانسته اند. تنها نظر صحیح درباره حضرت علی ( علیه السلام ) آن است که آن حضرت را ولی و حجت خدا و امام بر مردم بدانیم و سه نظر دیگر درباره آن حضرت جفا و ظلم است. و تنها گروهی که درباره آن حضرت دیدگاه صحیح و معتدل دارد شیعه امامیه است؛ از این رو شیعه همیشه این دیدگاه را در موقعیت های مختلف بیان می کند تا مسلمانان نگاه صحیحی را به شخصیّت مولا داشته باشند. در این خطبه حضرت علی ( علیه السلام ) فرموده اند: درباره من معتدل باشید نه مرا خدا بخوانید و نه دشمن خدا و نه با باقی افراد بسنجید (لا یقاس بآل محمد احد)، و در این خطبه به واقعیت دیگری نیز اشاره می فرماید که همواره دغدغه و نگرانی آن حضرت بوده است و خود ایشان در تمام مراحل زندگی به خصوص پس از رحلت پیامبر اسلام به آن ملتزم بود و می کوشید هیچ گاه حادثه ای رخ ندهد که با آن اساس اسلام متزلزل شود؛ از این رو در برابر حق مسلم خود، ۲۵ سال سکوت کرد و دست به شمشیر نبرد. اما متاسفانه پس از آن که حضرت حکومت را پذیرفت برخی از صحابه به هیچ وجه نظر حضرت را در حفظ اساس اسلام نپذیرفتند بلکه بی ملاحظه مصالح اسلام، به مخالفت با او پرداخته و در دوران حکومت آن حضرت سه جنگی که خونریزی فراوانی را در پی داشت به وجود آوردند؛ از این رو حضرت در این گفتار می فرماید: هرگز به صورت فردی و مستقل وارد نشوید؛ زیرا به صورت فردی نه تنها نتیجه ای ندارد بلکه دشمن با یک حمله می تواند شما را نابود کند و اساس اسلام را از بین ببرد؛ مانند: حمله گرگ به گوسفندانی که از گله جدا شده اند. حضرت می فرماید: امت بدون امام مانند گله بی چوپان است و اگر شما از من جدا شوید بی رهبر خواهید بود و گرگان درندهِ مخالفِ اسلام شما را نابود می کنند و تعبیر «سواد اعظم» اشاره به این واقعیت است نه آن که حقانیت یک فرقه مذهبی را بیان فرموده باشد تا جناب چابهاری بإ؛ژژ استفاده از این جمله بگوید اهل سنت چون در اکثریتند حقّ با آنان است. جای تعجب است که نویسنده برای حقانیت مسلک خویش این گونه استدلال می کند!!! آیا اکثریت معیار حقانیت است؟! آیا قرآن کریم اکثریت را معیار حقانیت معرفی فرموده یا همواره از اکثریت به بدی یاد می کند «اکثرهم لا یعقلون، اکثرهم لا یشکرون، اکثرهم … .» اگر ملاک حقانیت، اکثریت باشد امروزه باید غیر مسلمانان و کفار اهل کتاب به حقانیت خود افتخار کنند چون بیشتر مردم جهان را آنان تشکیل می دهند و می توانند در مناظره با مسلمانان بگویند ما بر حقیم چون اکثریتیم. چرا سخنی گفته می شود که آثار منفی آن سخن به خود نویسنده بر می گردد. بر فرض که معیارِ حقانیت، بین مسلمانان اکثریت باشد اهل سنت امروز از فرقه های گوناگون تشکیل شده اند و برخی از فرقه های اهل سنت، برخی دیگر را بر حق نمی دانند و یک دیگر را تخطئه می کنند؛ چنان که امروز سلفی ها که جمعیتشان اندک است دیگر فرقه های اهل سنت را اهل بدعت و به خطا می دانند. به نظر شما کدام یک از فرقه های اهل سنت برحقّند؟ آیا جمعیت اهل سنت که از فرقه های گوناگون تشکیل شده اند و در مباحث گوناگون یک دیگر را بر باطل می دانند می توان اکثریت دانست؟ اگر وظیفه مسلمانان است که در سواد اعظم باشند چرا بین اهل سنت ده ها فرقه و گروه وجود داشته و دارد؟ و تا حد تکفیر پیش رفته اند؛ چنان که در تاریخ ثبت است، پس مقصود حضرت علی ( علیه السلام ) از سواد اعظم آن است که مسلمانان وقتی با امام خود بیعت کردند بر این بیعت باقی بمانند و با امام و مردمی که با ایشان پیروی کرده و اکثریت را تشکیل می دهند مخالفت نکنند بلکه گوشه نشینی نداشته باشند و به عبارت دیگر، سخن حضرت به مسائل سیاسی و اجتماعی اسلام مربوط است اما حقانیتِ یک فکر و مذهب از راه دیگر باید شناخته شود.

گفتنی است واژه اهل سنت و جماعت در قرن دوم و سوم برابر اهل عقل و رای پدید آمده است. کسانی که پیرو حدیث بودند خود را ملتزم به ظواهر احادیث می دانستند در برابر کسانی که از رای و عقل خود استفاده می کردند. درگیریهای فراوان این جریان ها بین اهل سنت مسائل مختلفی را در تفسیر اسلام و قرآن در پی داشته است که یکی از آنها انتخاب نام اهل سنت برای خودشان بوده است؛ چنان که مخالفان خود را اهل بدعت نامیدند. در صورتی که نام اهل سنت به عنوان یک فرقه در هیچ روایتی از پیامبر خدا ( صلی الله علیه وآله ) نیامده است. البته نام «سنه» یا «علی السنه» وجود دارد که مقصود از آن سنت نبوی است ولی نام اهل سنت و جماعت که اشاره به فرقه خاص مذهبی باشد وجود ندارد.

نکته پایانی

توصیه های پیامبر اسلام درباره حضرت علی و حوادث پس از رحلت

یکی از پرسش هایی که همیشه مطرح بوده و می شود و از لابلای نوشتار آقای چابهاری نیز استفاده می شود این است که اگر حضرت علی ( علیه السلام ) خلافت را از آن خود می دانست چرا قیام نکرد؟ و گاهی به صورت دیگر نیز مطرح می شود که اگر گروهی به حضرت علی و حضرت زهرا ظلم کردند و به خانه ایشان حمله کردند چرا حضرت علی با آن همه شجاعتی که در جنگ ها داشتند شمشیر نکشیدند؟ پاسخ این پرسش را از گفتار پیامبر اسلام ( صلی الله علیه وآله ) و امامان اهل بیت بیان می کنیم:

۱٫ از حضرت رضا ( علیه السلام ) ،روایت شده است که پیامبر اکرم به علی بن ابی طالب فرمود:

اذا ما متّ ظهرت ضغائن فی صدور قوم یتمالؤون علیک، و یمنعونک حقک؛ هنگامی که من از دنیا رخت بر بندم کینه هایی از کانون سینه های ( عیون اخبار الرضا ( علیه السلام ) ، ج ۲، ص ۶۱؛ بحارالانوار، ج ۲۸، ص ۵۰٫ )

گروهی سر برمی آورد که علیه تو متحد شوند تا تو را از حقت محروم کنند.

با این همه رسول خدا ( صلی الله علیه وآله ) امیرمؤمنان را به صبر و پایداری با نداشتن یار و مددکار فرا خواند؛ زیرا حفظ اسلام جز از این طریق میسر نبود.

۲٫ شیخ طوسی در کتاب غیبت با اسناد به سلیم بن قیس از جابر بن عبدالله انصاری و عبدالله بن عباس روایت کرده است که پیامبر اکرم ( صلی الله علیه وآله ) در وصیتی به امیرمؤمنان ( علیه السلام ) فرمود: یا علی! ان قریشاً ستظاهر علیک و تجتمع کلمتهم علی ظلمک و قهرک فان وجدت اعواناً فجاهدهم، و ان لم تجد أعواناً فکف یدک و أحقن دمک؛ فان الشهاده من ورائک، لعن الله قاتلک؛ ای علی! قریش به زودی بر تو خواهند شورید و ( جابر بن عبدالله حیاته و مسنده، حسین واثقی، ص ۱۱۸٫ )

بر ستم تو متحد خواهند شد. پس اگر یارانی یافتی با آنان نبرد کن وگرنه دست از جنگ بدار و خون خود را حفظ کن که شهادت در انتظار تو است، خدا قاتل تو را لعنت کند.

۳٫ عبداللَّه بن احمد بن حنبل می گوید:

از پدرم ماجراهای بین علی ( علیه السلام ) و معاویه را پرسیدم، گفت: علی دشمن بسیار داشت، دشمنان او تلاش کردند چیزی بیابند تا او را بدان وسیله عیب جویی کنند و چون چیزی نیافتند نزد مردی آمدند که با وی سر جنگ داشت و از روی عداوتی که با علی ( علیه السلام ) داشتند معاویه را یاری کردند.

( صواعق المحرقه، ص ۳۷۴٫ )

کینه هایی بود که اهل نفاق در رهگذر مجاهدات اسلام از رسول خدا و امیرمؤمنان در دل داشتند.

در جنگ هایی که میان جبهه اسلام و جبهه کفر در گرفت، بسیاری از سران قریش با شمشیر کفر ستیز علی ( علیه السلام ) به خاک غلتیدند؛ به ویژه در غزوه بدر که هفتاد تن از اقطاب کفر اموی به هلاکت رسیدند که نیمی از آنان با ذوالفقار علی ( علیه السلام ) از پای درآمدند. آثار این وقایع در قلب های بیمار اسلافشان ماند و در انتظار فرصتی برای انتقام بودند. دیگر قبایل عرب نیز در غزواتی مانند: احد، حنین و احزاب طعم ذلت را از دست علی ( علیه السلام ) که برای عزت آیین محمد ( صلی الله علیه وآله ) شمشیر می زد، چشیده بودند. آنان نیز کینه های جاهلیت را فراموش نکرده و از شکست خوردگان این جنگ ها بودند و ایمان درستی نداشتند و بسیاری از آنان هم چون قبیله بنی امیه که از ترس جان اظهار اسلام کردند هم چنان بر تعصبات پای فشردند. کینه ها و کدورت های شجره ملعونه اموی نسبت به بنی هاشم با گسترش اسلام ریشه دارتر شد تا این که سرانجام معاویه به بهانه خون عثمان شورش شام را به راه انداخت و با تکیه بر زر و زور و تزویر، حکومت اسلامی را غصب کرد و با خاندانش موضع گیری صریح برابر اسلام را با دشمنی علی ( علیه السلام ) آغاز کردند و در خصومت با آل هاشم و خاندان حضرت محمد ( صلی الله علیه وآله ) هم چنان پیش رفت تا در فضای مناسب از منویات شوم خود پرده برداشتند و یزید پس از شهادت امام حسین ( علیه السلام ) و یارانش گفت:

لست من خندف ان لم أنتقم

من بنی أحمد ما کان فعل

۴٫ «حسن بن علی بن فضال، عن ابی الحسن ( علیه السلام ) قال: سألته عن أمیرالمؤمنین ( علیه السلام ) کیف مال الناس عنه الی غیره و قد عرفوا فضله و سابقته و مکانته من رسول اللَّه ( صلی الله علیه وآله ) ؟ فقال انّما مال الناس عنه الی غیره، لانه کان قد قتل آباءهم و اجدادهم و اعمامهم و اخوالهم و اقرباءهم المحاربین للَّه و لرسوله عدداً کثیراً، فکان حقدهم علیه لذلک فی قلوبهم، فلم یحبّوا أن یتولی علیهم، ولم یکن فی قلوبهم علی غیره مثل ذلک لانه لم یکن له فی الجهاد بین یدی رسول اللَّه ( صلی الله علیه وآله ) مثل ما کان له، فلذلک عدلوا عنه و مالوا الی غیره»؛ حسن بن علی بن فضال گوید: از حضرت ( علل الشرایع، ص ۱۲۶٫ )

ابوالحسن (علی بن موسی الرضا ( علیه السلام ) ) پرسیدم: چرا مردم از امیرالمؤمنان روگردان شده و دیگری را برگزیدند در حالی که فضل و سابقه و منزلت او را با رسول خدا می دانستند؟ فرمود: بدین سبب از آن حضرت به دیگری روی آوردند که او بسیاری از پدران و نیاکانشان و عموها و دایی ها و خویشاوندانشان را که محاربان با خدا و پیامبر بودند به هلاکت رسانده بود؛ از این رو کینه علی ( علیه السلام ) را در دل داشتند و نمی خواستند او بر آنان حکومت کند. این کینه را از دیگری در دل نداشتند، زیرا کسی در عرصه جهاد در محضر پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) مانند علی ( علیه السلام ) نبود؛ از این روی از وی رخ برتافتند و به دیگری پیوستند.

۵٫ حضرت زهرا ( علیهماالسلام ) در سخنانی به زنان مهاجر و انصار – پس از رحلت پیغمبر و غصب خلافت – فرمود:

«ما الذی نقموا من أبی الحسن؟ نقموا و اللَّه منه لشده و طأته، و نکال وقعته، و نکیر سیفه، و تبحّره فی کتاب اللَّه و تنمّره فی ذات اللَّه؛

( دلائل الامامه، طبری، ص ۱۲۶٫ )

به کدامین جرم از ابوالحسن انتقام گرفتند؟ به خدا جز این نبود که استواریش در دین و ضرباتش بر پیکر کفر و سازش ناپذیری شمشیرش در جهاد و تبحر او در کتاب خدا و خشم او برای جلب رضای حق سبب انتقام گرفتن آنان از او شد.

پس کینه منافقان از علی ( علیه السلام ) از انتقام جویی، سستی ایمان و بی اعتقادی آنان بود و اگر ایمان درستی داشتند درصدد انتقام خون های کافران و تسویه حساب های جاهلی بر نمی آمدند. مگر امیرالمؤمنان ( علیه السلام ) نمی فرمود: «ما با پدران و فرزندانمان می جنگیدیم و این جز ایمان چیزی بر ما نمی افزود؟» و این مرز میان اسلام و کفر و ایمان و شرک بود.

( نهج البلاغه، خطبه ۵۶٫ )

۶٫ حضرت علی ( علیه السلام ) کینه قریش را نسبت به رسول خدا ( صلی الله علیه وآله ) این گونه بیان می فرماید:

کلّ حقد حقدته قریش علی رسول اللَّه ( صلی الله علیه وآله ) اظهرته فیّ و ستظهره فی ولدی من بعدی. مالی و لقریش؟! انّما وَتَرتُهم بامراللَّه و أمر رسوله افهذا جزاء من اطاع اللَّه و رسوله ان کانوا مسلمین؟ …ما لنا و لقریش! یخضمون ( شرج نهج البلاغه، ج ۲۰، ص ۳۲۸٫ )

الدنیا باسمنا و یطئون علی رقابنا فیاللَّه و العجب من اسم جلیل لمسمّی ذلیل!

( شرح نهج البلاغه، ج ۲۰، ص ۳۰۸٫ )

هر کینه ای که قریش از رسول خدا ( صلی الله علیه وآله ) در دل داشت (و جرأت اظهار و یا فرصت ابراز آن را نیافت) پس از رحلت آن حضرت، همه را بر من آشکار و تاتوانست بر من ستم کرد… قریش چه از جان من می خواهد؟ اگر خونی از آنان ریخته ام به امر خدا و فرمان رسولش بوده است. آیا پاداش کسی که خدا و رسول او ( صلی الله علیه وآله ) پیروی کرده است، باید چنین داده شود؟! قریش، دنیا را به نام ما خورد و بر گرده ما سوار شد!

شگفتا از اسمی بدان پایه از حرمت و عظمت و مسمّایی بدین حدّ از خواری و خفّت!

۷٫ نفاق دشمنان علی ( علیه السلام ) در حیات پیامبر اکرم ( صلی الله علیه وآله ) نیز زبان زد اصحاب بود. کشّی به اسناد خود از معاویه بن عمار و او از ابی الزبیر نقل می کند: «از جابربن عبداللَّه پرسیدم: علی بن ابی طالب چگونه مردی بود؟ مرا آگاه کن. جابر ابروان خود را که بر دیدگانش فرو افتاده بود بالا زد و گفت: ذاک خیر البشر، أماواللَّه کنّا لنعرف المنافقین علی عهد رسول اللَّه ببغضهم ایّاه.»؛ او بهترین بشر بود سوگند به خدای بزرگ که منافقان دوران ( جابربن عبداللَّه انصاری حیاته و مسنده، ص ۶۴، حسین واثقی، از امالی و مجالس طوسی؛ بحارالانوار، ج ۳۸، ص ۲۰-۱٫ )

رسول خدا را به بغض و کینه او می شناختیم.

فریاد در سکوت و صبر تلخ

در این بحث جای پرسشی باقی است: که امیرالمؤمنان ( علیه السلام ) از رحلت پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) به بعد شاهد مظلومیت خود و همسر گرامی اش بود؛ پس چرا با قاطعیت، برابر ستم هایی که بر وی روا داشتند کارزار نکرد و بیست و پنج سال صبر و تحمل را ترجیح داد و از آن پس سکوت را شکست؟

پاسخ این پرسش به نحو اجمال در مباحث پیشین بیان شد افزون برآن می توان گفت: علی ( علیه السلام ) در قیام و قعود، سکوت و فریاد و خانه نشینی و حضور در میدان رزم فقط رضای خدا و مصلحت امت را می خواست. شجاعت و درایت فاتح جبهه ها طی این سال ها باقی بود اما اوضاع و شرایط چیز دگر را اقتضا می کرد. آیین نوبیناد اسلام دشمنان بسیاری داشت و مردم نیز تازه مسلمان بودند و اختلاف داخلی می توانست عامل فروپاشی جامعه و حتی ارتداد گروهی از مسلمانان باشد و دشمن از این مجال بهره گیرد.

در چنین شرایطی سکوت و خانه نشینی علی ( علیه السلام ) تنها راهی بود که اسلام را از خطر مصون می داشت. علاوه بر این حضرت علی ( علیه السلام ) یاران وفادار اندکی داشت و جز تحمل آنچه گذشت شایسته اش نبود؛ چنان که در روایات پیشین بیان شد: امیرالمؤمنان علی ( علیه السلام ) بیم آن داشت که مردم تازه مسلمان مرتد شوند و از اسلام روی بگردانند. روایات دیگری نیز وجود دارد که پاسخ فوق را روشن تر بیان می کند.

۱٫ زراره می گوید: «قلت لابی عبداللَّه ( علیه السلام ) ما منع امیرالمؤمنین أن یدعوا الناس الی نفسه: قال: خوفا ان یرتدوا. قال علی بن حاتم: و أحسب فی الحدیث و لایشهدوا أنّ محمداً رسول اللَّه.»؛ زراره می گوید: از امام ( علل الشرایع، ص ۱۴۹٫ )

صادق ( علیه السلام ) پرسیدم چه چیز مانع شد امیرالمؤمنان مردم را به رهبری خود دعوت کند؟ فرمود: از بیم آن که مردم مرتد شوند. (راوی گوید: تصور می کنم که در ادامه حدیث آمده است:) و شهادت به رسالت حضرت محمد ( صلی الله علیه وآله ) ندهند.

۲٫ همچنین معاویهبن عمار از حضرت باقر ( علیه السلام ) روایت می کند:

«انّ علیّاً لم یمنعه من أن یدعو الناس الی نفسه الا أنّهم ان یکونوا ضُلاّلا لایرجعون عن الاسلام، أحّب اللَّه من أن یدعوهم فیأبوا علیه فیصیرون کفّاراً کلّهم»؛ چیزی که مانع شد علی ( علیه السلام ) مردم را به خود دعوت کند جز ( همان، ص ۱۵۰٫ )

این نبود که آنان گمراه شوند و از اسلام برنمی گردند و در نظر آن حضرت گمراه نشدن آنان بهتر از این بود که آنان را به خود دعوت کند و آنان امتناع ورزند و در نتیجه همه کافر شوند.

۳٫ در روایت دیگر امام صادق ( علیه السلام ) در پاسخ به سوال مذکور می فرماید: …مخافه یرجعوا کفّاراً. از بیم آن که مردم کافر شوند.

( همان، ص ۱۵۰٫ )

۴٫ در برخی روایات، سیره امیرالمؤمنان ( علیه السلام ) به سیره پیامبران تشبیه شده است که در شرایط دشوار، مظلومیت و بردباری را ترجیح دادند و این تنها راه ممکن در آن شرایط در برخورد با نا اهلان بوده است

ابن مسعود گوید:

در مسجد کوفه گفت وگو می کردند که چرا امیرالمؤمنان ( علیه السلام ) با آن سه تن جنگ نکرد، اما با طلحه، زبیر، عایشه و معاویه کارزار کرد؟ این خبر به علی ( علیه السلام ) رسید، دستور داد تا مردم را به حضور در مسجد دعوت کنند، آن گاه بالای منبر رفت و حمد و ثنای خدا گفت و سپس فرمود: ای مردم! شنیده ام که چنین و چنان گفته اید! مردم گفتند: آری، فرمود: ما چنین گفته ایم. حضرت فرمود: کاری که من کردم تأسّی به سنت و روش پیامبران بود. گفتند: آنها کیانند ای امیرالمؤمنان! فرمود: نخستین آنها ابراهیم ( علیه السلام ) است، آن گاه که گفت: «و أعتزلکم و ما تدعون من دون اللَّه»؛ از شما و خدایانتان کنار می گیرم. اگر بگویید: ابراهیم بی آن که ناروایی از قوم خود ببیند از آنان کنار گرفت، کافر شده اید و اگر بگویید با دیدن ناروایی هایی از آنان دور شد در این صورت وصی پیامبر شما عذر موجه تری دارد.

هم چنین به پسرخاله ابراهیم، حضرت لوط اقتدا کردم، آن گاه که به قوم خود گفت: «لو أنّ لی بکم قوه أو آوی الی رکن شدید»؛ اگر قادر بودم و تکیه گاه استواری داشتم چنین مظلوم نبودم؛ پس اگر بگویید لوط بر آنان قدرت داشت کافر شده اید و اگر بگویید بر آنان قدرت نداشت، عذر وصی پیامبر موجه تر است.

و به یوسف ( علیه السلام ) تأسی کردم، آن گاه که گفت: ربّ السجن احّب الی مما یدعوننی الیه ؛ خدایا زندان نزد من محبوب تر است از آنچه مرا بدان می خوانند؛ پس اگر بگویید یوسف از خدا زندان را خواست اما خدا بر این خواسته خشمگین بود، کافر شده اید و اگر بگویید می خواست خداوند بر او خشم نکند؛ لذا زندان را خواست؛ پس وصی را عذر موجه تری است.

و به موسی ( علیه السلام ) اقتدا کردم آن گاه که گفت: «ففررت منکم لمّا خفتکم»؛ هنگامی که از شما ترسیدم، گریختم. پس اگر بگویید موسی، بی ترس از قومش گریخت کافر شده اید و اگر بگویید از آنان ترسید، وصیّ، عذر موجه تری دارد.

و به برادرم هارون تأسّی جستم آن گاه که به برادرش گفت: «یا ابن امّ انّ القوم استضعفونی وکادوا یقتلوننی»؛ ای برادر این قوم، مرا ضعیف ( سوره اعراف، (۷) آیه ۱۵٫ )

شمردند و نزدیک بود مرا بکشند؛ پس اگر بگویید او را ضعیف نشمردند و در پی قتلش نبودند، کافر شده اید و اگر بگویید او را ضعیف شمرده و نزدیک بود او را بکشند؛ پس وصیّ عذرش موجه تر است. و به محمد ( صلی الله علیه وآله ) اقتدا کردم آن گاه که از قوم خود گریخت و از بیم جان به غار پناه برد و من در بستر او آرمیدم؛ پس اگر بگویید از قومش بی آن که بترسد گریخت، کافر شده اید و اگر بگویید از آنان ترسید و مرا در بستر خود خوابانید و به غار پناه برد؛ پس وصیّ پیغمبر عذرش در ترس از مردم موجه تر است.

( علل الشرایع، ص ۱۴۹-۱۴۸٫ )

۵٫ هیثم بن عبداللَّه رمانی ازحضرت رضا ( علیه السلام ) می پرسد:

یابن رسول اللَّه! چرا علی بن ابی طالب پس از رسول خدا با دشمنانش بیست و پنج سال جنگ نکرد آن گاه در دوران خلافتش جهاد کرد؟ آن حضرت فرمود: او در این کار از پیامبر خدا پیروی کرد که سیزده سال در مکه و نوزده ماه در مدینه با دشمنانش نجنگید؛ زیرا یارانش کم بودند. هم چنین علی بن ابی طالب با دشمنانش کارزار نکرد، زیرا او هم یارانش کم بودند. پس همان گونه که نبوت رسول خدا با ترک جهاد طی سیزده سال و نوزده ماه، باطل نشد امامت علی ( علیه السلام ) با ترک جهاد طی بیست و پنج سال باطل نگردید، زیرا علت ترک جهاد در هر دو مورد یکی بود.

( همان، ص ۱۴۸٫

)

۶٫ حضرت علی در خطبه ای می فرماید: «… و شربت علی الشّجی و صبرت علی أخذ الکظم و علی أمّر من طعمِ العَلقم»؛ «… و در غربت ( همان، خطبه ۲۶٫ )

تنهایی جرعه نوش عقده ها شدم و بر تحمل خشم پای فشردم و در برابر آنچه از حنظل تلخ تر بود شکیبایی کردم.»

۷٫ در سخن دیگر از رسول اللَّه حکایت می کند:

«یا علیّ انّ أمّتی سیُفتنون من بعدی، فقلت: یا رسول اللَّه: أو لیس قد قلت یوم احد حیث استشهد من استشهد من المسلمین و حیزَتْ عنّی الشهاده فشقّ ذلک علیّ، فقلت، لی: أبشر فانّ الشهاده من ورائک. فقال لی: انّ لکذلک، فکیف صبرک اذن؟ فقلت: یا رسول اللَّه: لیس هذا من مواطن الصبر، ولکن من مواطن البشری (الیسری) و الشّکر»

( نهج البلاغه، خطبه ۱۵۶٫ )

ای علی! امّتم پس از من در معرض آزمایش قرار گیرند، گفتم: ای پیامبر خدا! آیا در روز احد که گروهی به شهادت رسیدند و من از شهادت محروم شدم و بر من دشوار آمد، به من نگفتید که تو را بشارت دهم که شهادت پیش روی تو است و آیا این شدنی است؟ فرمود: چگونه است شکیبایی تو بر آن؟ گفتم: ای رسول خدا این جا نه از صبر و شکیبایی، بلکه از بشارت و شکرگزاری است.

(یعنی شهادت مصیبت نیست که مستلزم صبر باشد بلکه کرامت الهی است که بر آن باید سپاس گفت.)

آری! وعده شهادت حتمی را به علی داده بودند و مخبر صادق از آن سخن گفته بود. با چنین وعده ای از خضاب دنیا چشم پوشید و موی سفید خود را برای سرخ شدن آماده ساخت! عنبسهبن عامر گوید:

چیزی که مانع شد علی ( علیه السلام ) خضاب کند همان سخن پیامبر بود: «یخضب هذه من هذه»؛ محاسن تو از خون سرت خضاب می شود» با این ( مقتل الامام امیرالمؤمنین ( علیه السلام ) ، ص ۶۸٫ )

وعده بی صبرانه چشم به راه سرنوشت بود تا درب این زندان گشوده و زندانی خاک آزاد شود. مکرر می گفت: «أما ان أن تخضب هذه من هذه»؛ و ( زیارت غدیر امیرالمؤمنین ( علیه السلام ) . )

«متی یبعث أشقاها»؛ آیا نزدیک نیست آن شقی بدبخت برای انجام این مقصود بیاید؟» علی ( علیه السلام ) در گذشته نیز گم شده خویش یعنی شهادت در راه خدا را در عرصه های جنگ می جست و می گفت: «فواللَّه لولاطمعی فی الشهاده، و توطینی نفسی علی المنیّه لاحببت أن لاألقی مع هولاء القوم یوماً واحداً ولا ألتقی بهم أبداً»؛ به خدا سوگند اگر دل در گرو شهادت ( نهج البلاغه، نامه ۳۵٫ )

نداشتم و خود را برای مرگ آماده نساخته بودم، دوست داشتم با این مردم یک روز نباشم و هرگز آنان را نبینم».

این بود آرمان علی ( علیه السلام ) اما قلم تقدیر چنین رقم زده بود که قتلگاه علی ( علیه السلام ) محراب مسجد کوفه باشد نه میدان کارزار با دشمنان!

شهید تنها

از دیرباز رسول خدا ( صلی الله علیه وآله ) شهادت علی ( علیه السلام ) را در غربت و تنهایی یادآور بود و علی ( علیه السلام ) این نوید را فراموش نمی کرد.

عایشه گوید: دیدم پیامبر خدا علی ( علیه السلام ) را در آغوش گرفت و او را می بوسید و می گفت: «بأبی الوحید الشّهید»؛ پدرم فدای این شهید تنها.

( مناقب خوارزمی، ص ۲۶، کنزالعمال، ج ۱۱، ص ۶۱۸، صواعق المحرقه، ص ۳۶۱، کشف الغمه، ج ۱، ص ۹۷٫ )

خوارزمی در مناقب از ابی سعید خدری روایت می کند:

روزی پیامبر اکرم ( صلی الله علیه وآله ) با علی بن ابی طالب از حوادثی سخن می گفت که پس از رحلت او برای امیرمؤمنان پیش خواهد آمد. علی ( علیه السلام ) با شنیدن آن سخنان گریه کرد و گفت: «به حق خویشاوندی که با شما دارم و به حق هم صحبتی که با یکدیگر داریم، از شما می خواهم دعا کنی و از خدا مرگ مرا بخواهی. پیامبر فرمود: از من می خواهی برای چیزی دعا کنم که زمانی مقرر دارد. گفت: یا رسول اللَّه! علت خصومت این قوم با من چیست؟ فرمود: بدعت هایی که در دین خدا خواهندگذاشت.

( مناقب خوارزمی. )

گریه پیامبر در مصائب علی ( علیه السلام )

امیرمؤمنان ( علیه السلام ) در حدیث دیگر از پیامبر اکرم ( صلی الله علیه وآله ) نقل می کند: در یکی از راه های مدینه با رسول خدا هم سفر بودم، به باغی پوشیده از درختان سرسبز رسیدیم. گفتم: یا رسول اللَّه! چه باغ زیبایی است! فرمود: هر چند زیبا است اما تو را در بهشت باغی زیباتر از این است. سپس به باغ دیگر رسیدیم. گفتم: یا رسول اللَّه! عجب باغ زیبایی است! فرمود: برای تو زیباتر از آن در بهشت خواهد بود. آن گاه که به هفت باغ دیگر رسیدیم، گفتم: چقدر زیبا و سرسبز است! فرمود: تو را در بهشت بهتر از این باشد. هم چنان به راه خود ادامه دادیم تا به مکان خلوتی رسیدیم در آن میان رسول خدا مرا در بغل گرفت و گریست و گفت: «بأبی الوحید الشهید»؛ پدرم فدای شهید تنها. عرض کردم: یا رسول اللَّه! چرا گریه می کنی؟ فرمود: «ضغائن فی صدور اقوام لایبدونها الا بعدی. فقلت: فی سلامه من دینی؟ قال: فی سلامه من دینک…»؛ کینه هایی در دل های این مردم است که آنها را ( کشف الغمه، ج ۱، ص ۹۸، مناقب خوارزمی، ص ۲۶، کنزالعمال، ج ۱۳، ص ۱۷۶، سلیم بن قیس هلالی، ص ۲۱٫ )

آشکار نکنند تا من از دنیا بروم. گفتم: آیا این با سلامت دین من است؟ فرمود: آری، با سلامت دین تو است… بشارت باد تو را ای علی! زندگی و مرگ تو با من است، تو برادر، وصی، برگزیده، وزیر و وارث من و پرداخت کننده دیون من، وفا کننده به وعده های من و فارغ کننده ذمه من و اداکننده امانت من هستی. با ناکثین و قاسطین و مارقین خواهی جنگید، تو نسبت به من همانند هارون برای موسایی، به او تأسی جویی! آن گاه که قومش او رإ؛ضض” ضعیف شمرده و نزدیک بود او رابکشند.

پس در برابر ستم و سرکشی قریش شکیبا باشد. تو مانند هارونی برای موسی و پیروانش و آنان مانند گوساله سامری اند و پیروانش، هنگامی که موسی هارون را به خلافت گماشت و او را مأمور کرد که اگر مددکاری یافت با آنان جهاد کند و گرنه دست از جنگ بدارد و خون خود را هدر ندهد و به اختلاف دامن نزند.

( سلیم بن قیس هلالی، ص ۲۳-۲۱٫ )

هم چنین مسعودی ضمن وصایای پیامبر ( صلی الله علیه وآله ) به امیرمؤمنان ( علیه السلام ) ، عهد و میثاقی را آورده که رسول خدا ( صلی الله علیه وآله ) با آن حضرت داشت؛ از جمله می نویسد:

«و کان فیها شرطه علی امیرالمؤمنین ( علیه السلام ) الموالاه لاولیاء اللَّه، و المعاداه لاعداء اللَّه و البراءه منهم، و الصبر علی الظلم، و کظم الغیظ و أخذ حقّک منک، و ذهاب خُمسک، و انتهاک حرمتِک و علی أن تُخضب لحیتک من رأسک بدم عبیط، فقال امیرالمؤمنین ( علیه السلام ) قبلت و رضیت… الحدیث؛

( اثبات الوصیه، ص ۱۰۲٫ )

از جمله شرایط و تعهدات پیامبر با علی ( علیه السلام ) این بود که با دوستان خدا دوست و با دشمنان خدا دشمن باشد، از آنان بیزاری بجوید و بر ستم ها بردباری کند، خشم فرو نشاند، اگر حقش را بردند و خمس او را ربودند و حرمتش را هتک کردند، شکیبایی کند و بر خضاب شدن محاسنش از خون سرش صبور باشد. امیرمؤمنان ( علیه السلام ) فرمود: پذیرفتم و راضی شدم…

آری! سکوت علی ( علیه السلام ) دو علّت داشت؛ یکی نداشتن یار و دیگر تازه مسلمان بودن مردم و ترس از مرتد شدن آنان البته این سیره علوی امر بدیعی نبود، پیامبران سلف و خاتم انبیا نیز چنین شرایطی داشته اند و صبر و سکوت و جهاد و دفاع، به خصوص در سیره نبوی، در دو مقطع تاریخی مکه و مدینه بر اساس همان مصلحت و فرمان الهی بوده است. بدین سان امیرمؤمنان ( علیه السلام ) از وضع موجود خشنود نبود، بلکه از سر اجبار و مصلحت سکوت را به معنایی که بیان کردیم برگزید، اگر چه آن حضرت در عین سکوت فریاد حقانیت خود را پنهان نمی داشت و تمام صحابه این موضوع را می دانستند و تاریخ گواه آن است؛ بنابراین صبر بیست و پنج ساله امیرمؤمنان صبر تلخی بود.

آن چه در نقد گفتار آقای چابهاری بیان شد جز بهره گیری از قرآن و روایات چیز دیگر نیست چنان که مطالب پایانی بحث یعنی مظلومیت و شیوه رفتار حضرت علی را از زبان خود آن حضرت نقل کردیم و از خود چیزی نگفتیم تا حمل بر تعصب مذهبی نشود.

 

برچسب ها