مطالعات متفرقه (خارج از سیر مطالعاتی)

معرفی کتاب: داستانها و پندها

محمدی اشتهاردی ، محمد

       
داستانها و پندها جلد ۱

گردآورى و تنظیم: مصطفى زمانى وجدانى

فهرست عناوین
مقدمه ۱
درسى از ششمین امام (ع) ۱
کلید نجات ۲
عذاب دروغگو ۲
خداشناسى کودک ۲
خداشناسى پیرزن ۲
جنایت یک پدر ۳
نامه محبت آمیز ۳
دنیاى شگفت انگیز آفریده ها ۴
بهلول و ابوحنیفه ۴
حسن خلق امام ۵
بزرگوارى مالک اشتر ۵
یتیمان مسلم ۶
پیامبر(ص) اینگونه بود ۶
بى نیازى از مردم ۶
غیرت شما کجاست ۷
فرماندار بصره در مجلس عروسى ۷
امام صادق و مشکلات جامعه ۷
پیرمرد بهشتى ۷
مرد طبیعى ۸
بهشت شدّاد ۸
بشر قوى تر است ۹
چه کسى بینا است ۱۰
خانه مؤ منین در بهشت ۱۰
مادر قهرمان ۱۱
على علیه السلام و کاسب بى ادب ۱۱
دروغگو ۱۲
از على (علیه السلام) بیاموزید ۱۲
پاداش صابران ۱۲
امام به فکر شیعیان است ۱۳
درخواست عقیل ۱۳
قضاوت ۱۳
عدالت ۱۴
تصفیه حساب ۱۴
مستمند حقیقى ۱۴
قیامت ۱۴
امانت و خیانت ۱۵
راه نجات ۱۵
دعاى فرمانده لشکر ۱۶
شیعه واقعى ۱۷
عیبجو ۱۷
اهانت ۱۷
با این خانواده رابطه پیدا کنید ۱۷
پیروان ائمه علیهم السلام در هنگام مرگ ۱۸
گردنبند قیمتى ۱۹
مقدس اردبیلى ۱۹
ریاکار ۲۰
پیروان ائمه علیهم السلام فقیر نیستند ۲۰
خالد برمکى و منصور ۲۰
جاسوس در لباس دین ۲۱
قیام علوى ۲۲
انتقامجوئى ۲۲
سگ گرسنه ۲۳
حجاج و مرد دانشمند ۲۳
فرمانده نادان ۲۳
آزمایش مردم شام ۲۴
نمازجمعه و معاویه ۲۴
خطیب خود فروخته ۲۵
پیر زندانى ۲۵
گردن بند پربرکت ۲۶
خیانت ۲۷
هارون و بهلول ۲۸
غذاى خلیفه ۲۸
یک نمونه ۲۸
اسماعیل سامانى ۲۸
انتقاد نابجا ۲۹
عمر ابن عبدالعزیز ۲۹
پیرمرد و کودکان ۳۰
روش امام در انتقاد ۳۰
روش ناجوانمردانه ۳۰
ابن ابى العوجاء و مفضل ۳۲
چشمپوشى بهرام ۳۲
جنایت و مکافات ۳۳
امام ناظر اعمال ماست ۳۳
با خویشاوندان دعوا نکنید ۳۳
عمر کوتاه ۳۴
حج مقبول ۳۴
جسارت به سادات ۳۵
از امام باقر(ع) بشنوید ۳۵
زندگى فقیران ۳۵
عطش انتقام ۳۶
پیرمرد و حجاج ۳۶
مرگ سخت ۳۶
حکایتى دیگر ۳۷
پدر و مادرم کافرند ۳۷
وسعت رزق ۳۷
امام دوستدار کیست ۳۸
اویس قرن ۳۸
حقوق مادر ۳۸
دو پدربزرگ ۳۹
رفتار امام در برابر شخص نادان ۴۰
سرزمین صفین ۴۰
اسرا و روش پیشواى اسلام ۴۲
عمل وحشیانه ۴۳
چاپلوس ۴۳
رقابت جاهلان ۴۳
شتابزده ۴۴
منصور عمار و قاضى بغداد ۴۴
عبدالله ذوالبجادین ۴۴
نمونه اى از پرورش اسلام ۴۵
پاداش جوانمردى ۴۶
 


۱
مقدمه

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

جلد اول از مجموعه داستانها و پندها که اکنون پیش روى شماست چیزى جز ادامه راه شهید فرزانه راه علم و فضیلت، آیت الله مرتضى مطهرى در دو جلد کتاب نفیس و ارزنده داستان راستان نیست، زیرا همانطور که آن شهید عزیز در مقدمه کتاب داستان راستان اشاره کردند تاریخ پرماجراى اسلام و مسلمین چون گنجینه اى گرانبهاست که به علت غفلت مسلمانان و دسیسه هاى ناجوانمردانه دشمنان اسلام سالیان متمادى در پس پرده فراموشى فرو رفته بود، بویژه در کشور ما که با وجود رژیم وابسته و فرهنگ سوز شاهنشاهى این فاجعه ابعاد گسترده ترى بخود گرفت و در دوران حکومت این نوکران اجنبى، قلم بدستان و سردمداران ایدئولوژى شرقى و غربى که عمدتا هدفى جز مقابله با اسلام نداشتند میدان باز و بدون حریف بدست آوردند و با جامعه و شئون فرهنگى ما آن کردند که مغول و چنگیز نیز چنین جنایتى مرتکب نشدند، بویژه آنکه این روشنفکران شرق زده و غرب گرا اعم از توده اى و لیبرال و ملى گرا و سلطنت طلب و فراماسونها مورد محبت و حمایت رژیم سرسپرده ابرقدرتها نیز بودند و بسخن دیگر، هم از توبره مى خوردند و هم از آخور!! بگذاریم اکنون که با توفیقات حق تعالى، و تحت رهبرى ولى فقیه، نایب امام زمان، حضرت امام خمینى، ارواحنا فداه دست دشمنان اسلام از کشور ما کوتاه گردیده است و زمینه ترویج و ارائه مکتب حیاتبخش اسلام فراهم آمده است لازم است تا نویسندگان و هنرمندان متعهد و مکتبى با استفاده از روشهاى مختلف هنرى و ادبى به ارائه تعالیم انسان ساز اسلام بپردازند.

براى گردآورى داستانها از کتاب پند تاریخ و اخلاق بیشترین استفاده را برده ایم، در عین حال منبع اصلى هر داستان در پاورقى ها آمده است. والسلام على من اتبع الهدى

درسى از ششمین امام (ع)

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

عبدالرحمن بن سیابه گفت هنگامیکه پدرم از دنیا رفت یکى از دوستان او بدر خانه ما آمد پس از تسلیت گفتن پرسید آیا پدرت از مال و ثروت چیزى گذاشته؟ گفتم نه، کیسه ایکه در آن هزار درهم بود بمن داد. گفت این پول را بگیر و در خرید و فروش سرمایه خود قرار ده برسم امانت در دست تو باشد سود آنرا بمصرف احتیاجات زندگى برسان و اصل پول را بمن برمى گردانى. بسیار خرسند شدم، پیش مادرم آمده و جریان را شرح دادم، شبانگاه نزد کس دیگرى از دوستان پدرم رفتم، او سرمایه مرا پارچه هاى مخصوصى خرید و دکانى برایم تهیه کرد، در آنجا بکسب مشغول شدم.

اتفاقا خداوند بهره زیادى از اینکار مرا روزى فرمود؛ تا اینکه ایام و موسم حج رسید، در دلم افتاد که امسال بزیارت خانه خدا بروم پیش مادرم رفتم و قصد خود را با او صحبت کردم؛ گفت اگر چنین خیالى دارى اول امانت آن مرد را رد کن و پول او را بده بعد برو من هزار درهم را فراهم نموده پیش او بردم گفت شاید آنچه من دادم، کم بوده اگر مایلى زیادتر بدهم گفتم نه، خیال دارم بمکه مسافرت کنم مایل بودم امانت شما مسترد شود.

پس از آن بمکه رفتم، در بازگشت با عده اى خدمت حضرت صادق (ع) در مدینه رسیدم، چون من جوان و کم سن بودم در آخر مجلس نشستم. هر یک از مردم سؤ الى مى کردند و ایشان جواب مى داد. همینکه مجلس خلوت شد مرا پیش خواند، جلو رفتم فرمود کارى داشتى؟ عرض کردم فدایت شوم من عبدالرحمن پسر سیابه هستم، از پدرم پرسید گفتم او از دنیا رفت، حضرت افسرده شد و برایش طلب آمرزش نمود آنگاه پرسید آیا ثروت و مالى گذاشته است؟ گفتم چیزى بجاى نگذاشته سؤ ال فرمود پس چگونه بحج رفتى؟ من داستان رفیق پدرم و هزار درهمى که داده بود بعرض ایشان رساندم ولى آنجناب نگذاشت همه آنرا بگویم، در بین پرسید آیا هزار درهم او را دادى؟ گفتم بلى بصاحبش رد کردم. فرمود احسنت خوب کردى اینک ترا وصیتى بکنم. عرض کردم بفرمائید (قال علیک بصدق الحدیث و اداء الامانه تشرک الناس فى اموالهم هکذا و جمع بین اصابعه) فرمود بر تو باد براستى و درستى و رد امانت که اگر حفظ این سفارش را بکنى در اموال مردم شریک خواهى شد این سخن را که گفت انگشتان مبارک خویش ‍ را در هم داخل کرد. فرمود اینچنین شریک آنها مى شوى، من دستور آنجناب را مراعات نموده و عمل کرده، وضع مالیم بجائى رسید که زکوه یک سالم یکصد هزار درهم شد.(۱)


۲
کلید نجات

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

مردى خدمت حضرت رسول (ص) آمد و عرض کرد مرا راهنمائى کن به نافعترین کارها حضرت فرمود: اصدق و لا تکذب و اذنب من المعاصى ما شئت راستگوئى را پیشه کن و از دروغ بپرهیز هر گناه دیگرى مى خواهى انجام ده، از این سخن مرد در شگفت شد و فرمایش ‍ آنجناب را پذیرفته و مرخص گردید. با خود گفت پیغمبر(ص) مرا از غیر دروغگوئى نهى نکرده پس اکنون بخانه فلان زن زیبا مى روم و با او زنا مى کنم همینکه بطرف خانه او رفت فکر کرد اگر این عمل را انجام دهد و کسى از او بپرسد از کجا میآئى نمى توانم دروغ بگوید و بر فرض راست گفتن به کیفر شدید و بدبختى بزرگى مبتلا مى شود. لذا منصرف شد. باز فکر کرد گناه دیگرى انجام دهد همین اندیشه و خیال را نمود در نتیجه از همه گناهان بواسطه ترک و دروغ دورى جست.(۲)

عذاب دروغگو

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

روزى رسول اکرم (ص) فرمود دیشب در خواب دیدم که مردى نزد من آمد و گفت برخیز برخاستم. دو مرد را دیدم که یکى ایستاده و در دست خود چیزى شبیه بعصاى آهنین دارد و آنرا بر گوشه دهان مرد دیگرى که نشسته است فرو مى برد باندازه اى فشار مى دهد تا میان دو شانه اش مى رسد آنگاه بیرون آورد و در طرف دیگر دهان او داخل مى کند، طرف اول خوب مى شود این قسمت دیگر را هم مانند قبلى پاره مى کند بآنشخص که مرا حرکت داد گفتم این چه کسى است و براى چه اینطور عذاب مى کشد، گفت این مرد دروغگو است که در قبر او را تا روز قیامت اینطور کیفر مى دهند.(۳)

خداشناسى کودک

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

چون هنگام آن رسید که آفتاب دولت ابراهیم خلیل علیه السلام از مشرق سعادت طلوع کند منجمان نمرود را اطلاع دادند که امسال پسرى بوجود خواهد آمد که ملت تو بر دست او زایل مى شود نمرود دستور داد هر پسرى که در عرصه ملک او بوجود آید او را بکشند تا موقع ولادت ابراهیم رسید. و ذات مبارک او از حرم رحم بفضاى وجود خرامید. مادر ابراهیم از بیم گماشتگان نمرود فرزند خود را قماطى پیچید و به غارى برده در آنجا نهاد و در غار را محکم کرده بازگشت روز دیگر فرصت پیدا نموده به غار رفت تا حال فرزند خود را مطالعه کند ابراهیم علیه السلام را در حال سلامتى یافت و دید انگشت سبابه را بر عادت اطفال در دهن گرفته مى مکد و بوسیله آن تغذى مى نماید او را شیر داد و بازگشت و هر وقت فرصت مى یافت به غار رفته او را شیر مى داد و از حالش اطلاع حاصل مى نمود تا هفت سال بر این وضع گذشت آثار عقل و نشانه هاى فراست از پیشانى مبارک او ظاهر گشت روزى از مادر خود سؤ ال کرد آفریدگار من کیست مادر جواب داد نمرود پرسید که آفریدگار نمرود کیست مادر از جواب او فرو ماند و دانست که این پسر همانست که بواسطه وجود مبارک او بناء ملک نمرود خراب خواهد شد.(۴)

خداشناسى پیرزن

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

امیرالمؤ منین علیه السلام با جمعى از پیروان در معبرى عبور مینمود، پیرزنى را دید که با چرخ نخ ‌ریسى خود مشغول رشتن پنبه است پرسید پیرزن (بماذا عرفت ربک) خداى را بچه چیز شناختى؟ پیرزن بجاى جواب دست از دسته چرخ برداشت طولى نکشید پس از چند مرتبه دور زدن چرخ از حرکت ایستاد عجوزه گفت یا على علیه السلام چرخى بدین کوچکى براى گردش احتیاج بچون منى دارد آیا ممکن است افلاک باین عظمت و کرات باین بزرگى بدون مدیرى دانا و حکیم و صانعى توانا و علیم با نظم معینى بگردش افتند و از گردش خود باز نایستند؟

على علیه السلام روى باصحاب خود نموده فرمود (علیکم بدین العجائز) مانند پیرزنان خدا را بشناسید.


۳
جنایت یک پدر

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

قیس بن عاصم، در ایام جاهلیت از اشراف و رؤ ساء قبائل بود. پس از ظهور اسلام ایمان آورد. روزى در سنین پیرى بمنظور جستجوى راه مغفرت الهى و جبران خطاهاى گذشته خود شرفیاب محضر رسول اکرم (ص) گردید و گفت: در گذشته، جهل و نادانى، بسیارى از پدران را بر آن داشت که با دست خویش دختران بى گناه خود را زنده بگور سازند من نیز دوازده دخترم را در فواصل نزدیک بهم زنده بگور کردم، سیزدهمین دخترم را زنم پنهانى بزائید و چنین وانمود کرد که نوزاد مرده بدنیا آمده، اما در خفا او را نزد اقوام خود فرستاد.

سالها گذشت تا روزى هنگامیکه ناگهان از سفرى بازگشتم دخترى خردسال را در سراى خود دیدم و چون شباهتى تام بفرزندانم داشت درباره اش ‍ بتردید افتادم و بالاخره دانستم دختر من است. بیدرنگ دختر را که زار زار میگریست کشان کشان به نقطه دورى برده و بناله ها و تضرعهاى او و اینکه بنزد دائیهاى خود باز میگردم و دیگر بر سر سفره تو نمى نشینم اعتنا نکردم و زنده بگورش نمودم.

قیس پس از نقل ماجراى خود به انتظار جواب، سکوت کرد در حالیکه از دیده هاى رسول اکرم (ص) قطرات اشک فرو مى چکید و با خود زمزمه مى فرمود: (من لایرحم لایرحم) آنکه رحم نکند بر او رحم نشود، و سپس به قیس خطاب کرده و فرمود: روز بدى در پیش دارى. قیس پرسید اینک براى تخفیف بار گناهم چه کنم؟ حضرت پاسخ داد بعدد دخترانى که کشته اى کنیز آزاد کن.

نامه محبت آمیز

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

على اسکافى میگوید: من منشى امیر بغداد بودم و مدتها در این سمت انجام وظیفه مى کردم. ناگاه اوضاعم دگرگون شد و روزگارم به تیرگى گرائید.

امیر نسبت بمن بدبین و متغیر شد، دستور داد زندانیم کردند و تمام اموال منقول و غیر منقولم را ضبط نمودند. چندى در زندان ماندم و پیوسته از ذلت و خوارى و یاءس و ناامیدى رنج میبردم. روزى ماءمورین زندان بمن خبر دادند که اسحق بن ابراهیم طاهرى رئیس شهربانى بغداد بزندان آمده و تو را احضار کرده است. سخت نگران شدم، بر جان خود ترسیدم، و از زندگى دست شستم مرا نزد او بردند، اداى احترام نمودم. اسحق به روى من خندید و گفت برادرم عبدالله طاهر از خراسان نامه نوشته و درباره تو شفاعت کرده است. امیر شفاعت او را پذیرفته و دستور داده است از زندان آزاد شوى و تمام اموال و املاکت مسترد گردد. اینک مى توانى بمنزل بروى. خداى را شکر کردم و از شدت شادى بگریه افتادم. همان ساعت رهسپار منزل شدم، آنروز را در خانه ماندم و بکارهاى پریشانم سر و صورتى دادم.

روز بعد بحضور اسحق طاهرى رفتم، از وى تشکر کردم، درباره اش دعاى نمودم، و گفتم من هرگز حضور امیر عبدالله طاهر شرفیاب نشده ام و سعادت زیارت و شناسائى ایشان نصیبم نگردیده است چه باعث شد که مرا مشمول عنایات خویش ساخته و از من شفاعت کرده است؟

جواب داد: چند روز قبل نامه اى از برادرم بمن رسید و در آن نوشته بود: پیش از این، مکاتیب امیر بغداد مشحون از لطف و دلجوئى و آمیخته بمهر و محبت بود و منشى امیر با جملات گرم و مؤ دبى که در خلال نامه بکار مى برد روابط حسنه ما را محکم مى کرد و عواطف و الفت فیمابین را تقویت مى نمود و اینک چندى است که وضع نگارش تغییر کرده و نامه ها فاقد مضامین گرم و مهرانگیز است. میگویند این دگرگونى از آنجهت است که امیر، نویسنده خود را معزول و زندانى نموده و دیگرى را بجاى وى گمارده است.


۴

با توجه باینکه منشى سابق، شخص وظیفه شناس و خلیقى بود و در نامه نگارى، مراتب ادب و احترام را رعایت میکرده، دور از مروت است که در اینحال او را فرو گذاریم و از وى حمایت ننمائیم. از شما میخواهم نزد امیر بروى و جرم کاتب را مشخص نمائى. اگر گناهش قابل عفو است از طرف من شفاعت کن و اگر طرد او از جهت مالى است پول مورد نظر را در حساب من بپردازى و جدا از امیر درخواست نمائى او را ببخشد و بشغل سابقش منصوب نماید. من این رسالت را انجام دادم و پیام برادرم را بعرض ‍ رساندم. خوشبختانه شفاعتش نزد امیر مقبول افتاد و تمام درخواستهاى او را در مورد شما اجابت فرمود.

اسحق طاهرى پس از شرح جریان، در همان مجلس ده هزار درهم بمن داد و گفت این انعام امیر است که بمنظور دلجوئى بشما اعطاء فرموده است. چند روزى بیش نگذشت که شغل سابقم را نیز بمن محول نمودند و به سمت منشى امیر دوباره مشغول کار شدم. آبروى رفته ام بازگشت، مشکلاتم یکى پس از دیگرى حل شد، و از همه ناراحتیهاى طاقت فرسا و جانکاه رهائى یافتم.(۵)

دنیاى شگفت انگیز آفریده ها

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

سیّاحى از جنگلى میگذشت چشمش بگنجشکى افتاد که بر روى درختى نشسته و با وضعیکه اضطراب و وحشت از آن آشکار بود صداهاى پى درپى مى داد آشفتگى گنجشک توجّه سیاح را بخود جلب نمود و دقت کرده دید در هر چند ثانیه آن حیوان حرکت مینماید و بر گرد درخت دیگرى میپرد در این هنگام مشاهده کرد مار سیاهى از همان درخت در حال بالا رفتن است و در آن درخت لانه گنجشک است فهمید این مار قصد آشیانه و بچه هاى گنجشک را کرده در این بین دید گنجشک یک نوع برگ مخصوص با عجله تمام میچیند و بر گرد لانه خود قرار مى دهد.

همینکه اطراف آشیانه را پر از برگ نمود آنگاه بر روى شاخه اى نشسته منتظر نتیجه بود. مار بالا آمد و بسوى آشیانه رسید وقتى که بوى برگها بمشامش خورد با شتاب زیاد بازگشت نموده از درخت بزیر آمد سیّاح دانست که آن برگها براى مار سم کشنده اى بوده و خداوند عزیز گنجشک را براى حفظ از دشمن بآنها راهنمائى کرده و مکتبى از مافوق طبیعت متکفل آموزش و پرورش این جاندارنست.(۶)

بهلول و ابوحنیفه

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

روزى بهلول از مجلس درس ابوحنیفه گذر مى کرد او را مشغول تدریس دید و شنید که ابوحنیفه مى گفت حضرت صادق علیه السلام مطالبى میگوید که من آنها را نمى پسندم اول آنکه شیطان در آتش جهنم معذب خواهد شد در صورتیکه شیطان از آتش خلق شده و چگونه ممکن است بواسطه آتش ‍ عذاب شود دوم آنکه خدا را نمى توان دید و حال اینکه خداوند موجود است و چیزیکه هستى و وجود داشت چگونه ممکن است دیده نشود سوم آنکه فاعل و بجا آورنده اعمال خود بنى آدمند در صورتیکه اعمال بندگان بموجب شواهد از جانب خداست نه از ناحیه بندگان بهلول همینکه این کلمات را شنید کلوخى برداشت و بسوى ابوحنیفه پرت کرده و گریخت اتفاقا کلوخ بر پیشانى ابوحنیفه رسید و پیشانیش را کوفته و آزرده نمود ابوحنیفه و شاگردانش از عقب بهلول رفتند و او را گرفته پیش خلیفه بردند بهلول پرسید از طرف من بشما چه ستمى شده است؟ ابوحنیفه گفت کلوخى که پرت کردى سرم را آزرده است بهلول پرسید آیا میتوانى آن درد را نشان بدهى ابوحنیفه جواب داد مگر درد را مى توان نشان داد بهلول گفت اگر بحقیقت دردى در سر تو موجود است چرا از نشان دادن آن عاجزى و آیا تو خود نمى گفتى هر چه هستى دارد قابل دیدن است و از نظر دیگر مگر تو از خاک آفریده نشده اى و عقیده ندارى که هیچ چیز بهم جنس خود عذاب نمى شود و آزرده نمى گردد آن کلوخ هم از خاک بود پس بنا بعقیده تو من ترا نیازرده ام از اینها گذشته مگر تو در مسجد نمیگفتى هر چه از بندگان صادر شود در حقیقت فاعل خداوند است و بنده را تقصیر نیست پس از این کلوخ هم از طرف خداوند بر سر تو وارد شده و مرا تقصیرى نیست.

ابوحنیفه فهمید که بهلول با یک کلوخ سه غلط و اشتباه او را فاش کرد در این هنگام هارون الرشید خندید و او را مرخص نمود.(۷)


۵
حسن خلق امام

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

امام سجاد علیه السلام با جمعى از دوستان گرد هم نشسته بودند. مردى از بستگان آنحضرت آمد در کنار جمعیت ایستاد و با صداى بلند، زبان به ستم و بدگوئى امام گشود و سپس از مجلس خارج شد. زین العابدین علیه السلام حضورا به او حرفى نزد و پس از آنکه رفت، بحضار محضر فرمود: شما سخنان این مرد را شنیدید، میل دارم با من بیائید و پاسخ مرا نیز بشنوید. همه موافقت کردند. اما گفتند دوست داشتیم که فى المجلس به او جواب مى دادید و ما هم با شما همصدا مى شدیم. آنگاه از جا برخاستند و راه منزل آن مرد جسور را در پیش گرفتند. بین راه متوجه شدند که حضرت سجاد(ع) آیه (والکاظمین الغیظ والعافین عن الناس والله یحب المحسنین) را مى خواند، از فرونشاندن آتش خشم سخن مى گوید و از عفو و اغماض ‍ نام مى برد. دانستند که آنحضرت در فکر مجازات وى نیست و کلام تندى نخواهد گفت. چون به در خانه اش رسیدند، امام بصداى بلند او را خواند و به همراهان خویش فرمود: بگوئید اینکه تو را مى خواهد على بن الحسین است. مرد از خانه بیرون آمد و خود را براى مواجه با شرّ و بدى آماده کرده بود. زیرا با سابقه امر و مشاهده اوضاع و احوال، تردید نداشت که امام سجاد براى کیفر او آمده است. ولى برخلاف انتظارش به وى فرمود: برادر تو رودرروى من ایستادى و بدون مقدمه سخنان ناروائى را آغاز نمودى و پى درپى گفتى و گفتى. اگر آنچه بمن نسبت دادى در من هست از پیشگاه الهى براى خویش طلب آمرزش مى کنم و اگر نیست از خدا مى خواهم که تو را بیامرزد.

بزرگوارى مالک اشتر

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

مالک اشتر که از امراء ارتش اسلام و فرمانده سپاه على (ع) بود روزى از بازار کوفه عبور میکرد. پیراهن کرباسى در برو عمامه اى از کرباس بر سر داشت. یک فرد عادى و بى ادب که او را نمى شناخت با مشاهده آن لباس کم ارزش، مالک را حقیر و خوار شمرد و از روى اهانت پاره کلوخى را به وى زد. مالک اشتر این عمل موهن را نادیده گرفت و بدون خشم و ناراحتى، راه خود را ادامه داد. بعضى که ناظر جریان بودند به آن مرد گفتند واى بر تو، آیا دانستى چه کسى را مورد اهانت قرار دادى؟ جواب داد: نه. گفتند این مالک اشتر دوست صمیمى على علیه السلام است. مرد از شنیدن نام مالک بخود لرزید و از کرده خویش سخت پشیمان شد، نمیدانست چه کند. قدرى فکر کرد، سرانجام تصمیم گرفت هر چه زودتر خود را بمالک برساند و از وى عذر بخواهد، شاید بدین وسیله عمل نارواى خویش را جبران کند و از خطر مجازات رهائى یابد. در مسیرى که مالک رفته بود براه افتاد تا او را در مسجد بحال نماز یافت. صبر کرد تا نمازش تمام شد، خود را روى پاهاى مالک افکند و آنها را مى بوسید. مالک سؤ ال کرد این چه کار است که مى کنى؟ جواب داد از عمل بدى که کرده ام پوزش مى خواهم.

فقال لاباءس علیک فوالله مادخلت المسجد الا لاستغفرون لک. (۸)

مالک با گشاده روئى و محبت به وى فرمود: خوف و هراسى نداشته باش. بخدا قسم بمسجد نیامدم مگر آنکه از پیشگاه الهى براى تو طلب آمرزش ‍ نمایم.


۶
یتیمان مسلم

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

هنگامیکه خبر شهادت مسلم بن عقیل بحضرت اباعبدالله علیه السلام رسید بخیمه مخصوص خود وارد شد و دختر مسلم را پیش خواند، او دخترى سیزده ساله بود که همیشه با دختران سیدالشهداء علیه السلام مصاحبت میکرد و با آنها میزیست.

وقتى آن دختر خدمت حضرت رسید او را نوازش فرمود و نسبت به او مهربانى اضافه بر آنچه معمولا میکرد نمود. دختر مسلم بفراست دریافت که ممکن است پیش آمدى شده باشد. از اینرو گفت یابن رسول الله با من ملاطفت یتیمان و کسانیکه پدر ندارند میکنى مگر پدرم را شهید کرده اند؟ اباعبدالله علیه السلام نیروى مقاومت از دست داد و شروع بگریه کرد. فرمود اى دخترک من اندوهگین مباش اگر مسلم نباشد من پدروار از تو پذیرائى میکنم خواهرم مادر تو است و دختران و پسرانم برادر و خواهر تواند.

دختر مسلم از ته دل شروع بگریه کرد و هاى هاى گریست پسران مسلم سر را برهنه کردند و بزارى پرداختند. اهل بیت علیهم السلام در این مصیبت با آنها موافقت نموده و بسوگوارى مشغول شدند سیدالشهداء علیه السلام از شهادت مسلم بسیار اندوهگین شد.(۹)

پیامبر(ص) اینگونه بود

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

پیراهن پیغمبر(ص) کهنه شده بود شخصى دوازده درهم بایشان هدیه کرد، آنجناب پول را به على علیه السلام دادند تا از بازار پیراهنى بخرد، امیرالمؤ منین علیه السلام جامه اى بهمان مبلغ خرید وقتیکه خدمت پیغمبر (ص) آورد، فرمودند این جامه پربهاست پیراهنى پست تر از این مرا بهتر است، آیا گمان دارى که صاحب جامه پس بگیرد؟ عرضکرد نمیدانم فرمود به او رجوع کن شاید راضى شود.

على علیه السلام پیش آنمرد رفت و گفت پیغمبر(ص) میفرماید این پیراهن براى من پربها است و جامه اى ارزان تر از این مى خواهم، صاحب جامه راضى شد و دوازده درهم را رد کرد. فرمود وقتى پول را آوردم حضرت با من ببازار آمد تا پیراهنى بگیرد. در بین راه بکنیزى برخورد که در گوشه اى نشسته بود و گریه مى کرد، جلو رفته و سبب گریه اش را پرسید. گفت یا رسول الله مرا براى خریدارى ببازار فرستادند و چهار درهم همراه داشتم، آن پول را گم کرده ام. پیغبر(ص) چهار درهم از پول جامه را به او داد و پیراهنى نیز بچهار درهم خریدارى کرد در بازگشت مرد مستمندى از ایشان تقاضاى لباس کرد همان پیراهن را باو دادند، باز ببازار برگشته و با چهار درهم باقیمانده پیراهن دیگرى خریدند وقتى که بحمل کنیز رسید او را هنوز گریان مشاهده کرد، پیش رفته فرمود دیگر براى چه گریه مى کنى؟ گفت دیر شده مى ترسم مرا بیازارند، فرمود تو جلو برو ما را بخانه راهنمائى کن همینکه بدر خانه رسیدند. بصاحب خانه سلام کردند، ولى آنها تا مرتبه سوم جواب ندادند. پیغمبر(ص) از جواب ندادن سؤ ال نمود صاحب خانه عرضکرد خواستیم سلام شما بر ما زیاد شود تا باعث زیادى نعمت و سلامتى گردد، حضرت داستان کنیز را شرح داده و تقاضاى بخشش او را کردند. صاحب کنیز گفت چون شما تشریف آوردید او را آزاد کردم آنگاه پیغمبر(ص) فرمود دوازده درهمى ندیدم که اینقدر خیر و برکت داشته باشد دو نفر برهنه را پوشانید و کنیزى را آزاد کرد.(۱۰)

بى نیازى از مردم

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

در صدر اسلام مکرر اتفاق افتاده که افراد بى بضاعت و احیانا ناقص عضو، حضور رسول اکرم و ائمه طاهرین علیهم السلام شرفیاب شده و اوضاع و احوال خود را شرح داده اند ولى اولیاء گرامى اسلام بجاى کمکهاى بلاعوض آنانرا بکار و فعالیت تشویق نموده اند.

زراره میگوید: مردى بحضور امام صادق علیه السلام آمد، عرض کرد دستم ناسالم است و نمى توانم با آن بخوبى کار کنم، سرمایه ندارم تا با آن تجارت نمایم و فرد محروم و مستمندى هستم.

فقال اعمل و احمل على راءسک واستغن عن الناس. (۱۱)

امام علیه السلام که مى دید آن مرد، سر سالمى دارد و مى تواند طبق رسوم محلى با آن کار کند و بار برد راضى نشد عزّ و شخصیتش با ذلت سؤ ال در هم شکسته شود و در زندگى کل بر مردم باشد. به وى فرمود: با سرت باربرى کن و خویشتن را از مردم بى نیاز ساز.


۷
غیرت شما کجاست

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

گزارشى به على علیه السلام رسید که سپاهیان معاویه بشهر انبار هجوم آوردند، حسان بن حسان بکرى فرماندار شهر را کشتند و پاسداران شهر را پراکنده ساختند. بعضى از سربازان معاویه بمنزل زنان مسلمان و غیرمسلمان وارد شدند و خلخال، دست بند، گردنبند، و گوشواره را از برشان بیرون آوردند و آنان براى دفاع از خود وسیله اى جز زارى و استرحام نداشتند. سپس لشکریان معاویه با غنائم فراوان از شهر خارج شدند و در این جریان، نه کسى از آنان زخم برداشت و نه خونى از آنها بزمین ریخت. این گزارش رنج آور و دردناک، آنحضرت را بسختى ناراحت و متاءلم نمود و ضمن خطابه اى تند و مهیج شرح جریان را به اطلاع مردم رساند و در خلال سخنان خود فرمود:

فلو ان امرء مسلما مات من بعد هذا اسفا ما کان به ملوما بل کان به عندى جدیرا.

اگر مرد مسلمانى بر اثر این قضیه، از شدت اندوه و تاءسف بمیرد ملامت ندارد بلکه در نظر من چنین مرگى شایسته و سزاوار است.

فرماندار بصره در مجلس عروسى

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

عثمان بن حنیف انصارى در حکومت على علیه السلام فرماندار بصره بود. یکى از خانواده هاى محترم شهر، او را بمجلس عروسى دعوت نمود، فرماندار آن را پذیرفت و در مجلس ولیمه شرکت کرد. مدعوین همه از ثروتمندان و متمکنین شهر بودند، و از محرومین و تهیدستان کسى در آن مجلس دعوت نداشت.

سفره رنگینى گسترده شد و فرماندار و سایر مهمانها در کنار آن نشستند و صاحبخانه با غذاهاى فراوان و رنگارنگ از فرماندار بگرمى پذیرائى کرد. خبر این مجلس مجلل، به على علیه السلام رسید. نامه تندى به فرماندار نوشت و عمل او را این چنین مورد انتقاد قرار داد:

وم ظننت انک تجیب االى طعام قوم عائلهم مجفو و غنیهم مدعو. (۱۲)

من گمان نمى کردم که دعوت مردمى را براى صرف طعام اجابت مى کنى که فقیر و محرومشان را میرانند و غنى و توانگرشان را میخوانند.

امام صادق و مشکلات جامعه

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

معتب که عهده دار خدمات منزل امام صادق علیه السلام بود میگوید: بر اثر کمیابى مواد غذائى در بازار مدینه قیمت اجناس بالا رفت.

امام علیه السلام بمن فرمود: در منزل چه مقدار خواربار داریم؟ گفتم بقدر مصارف چندین ماه. فرمود: همه آنها را در بازار براى فروش عرضه کن. معتب از سخن امام بشگفت آمد، عرض کردم این چه دستورى است که میفرمائید؟ حضرت سخن خود را دوباره تکرار کرد و با تاءکید فرمود: تمام خواربار موجود منزل را ببر و در بازار بفروش برسان معتب گفت:

فلما بعته قال اشتر مع الناس یوما بیوم و قال: یا معتب اجعل قوت عیالى نصفا شعیرا و نصفا حنطه. (۱۳)

پس از آنکه امر حضرت را اجراء نمودم و خواربار موجود منزل را فروختم بمن فرمود: اینک وظیفه دارى احتیاجات غذائى منزل مرا، مانند اکثریت متوسط مردم، روزبروز خریدارى کنى بعلاوه فرمود: قوت خانواده ام باید از مخلوطى تهیه شود که نیمش جو و نیمش گندم باشد.

پیرمرد بهشتى

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

انس مى گوید: روزى در محضر رسول اکرم (ص) نشسته بودیم، حضرت بطرفى اشاره کرد و فرمود: عنقریب مردى از این راه میآید که اهل بهشت است. طولى نکشید که پیرمردى از آن راه رسید در حالیکه آب وضوى خویش را با دست راست خشک میکرد و به انگشت دست چپش نعلین خویش را آویخته بود. پیش آمد و سلام کرد. فرداى آنروز و همچنین پس ‍ فردا، رسول اکرم (ص) همان جمله را تکرار کرد و همچنین پیرمرد از راه آمد.

عبدالله بن عمرو بن عاص که هر سه روز در مجلس حضور داشت و سخن نبى گرامى را شنیده بود تصمیم گرفت با وى تماس بگیرد و از عبادات و اعمال خیرش آگاه گردد و بداند چه چیز او را بهشتى ساخته و باعث رفعت معنویش شده است. از پى او راه افتاد و با وى گفت من از پدرم قهر کرده ام و قسم یاد نموده ام که سه شبانه روز بملاقاتش نروم اگر موافقت میکنى بمنزل شما بیایم و این مدت را نزد تو بگذرانم. پیرمرد قبول کرد. پسر عمرو بن عاص بخانه او رفت و هر شب در آنجا بود. عبدالله مى گوید: در این سه شب ندیدم که پیرمرد براى عبادت برخیزد و اعمال مخصوص انجام دهد فقط موقعیکه در بستر پهلو به پهلو میشد ذکر خدا میگفت. او تمام شب را میآرمید و چون فجر طلوع میکرد براى نماز صبح برمیخاست، اما در طول این مدت از او درباره کسى جز خیر و خوبى سخنى نشنیدم.


۸

سه شبانه روز منقضى شد و اعمال پیرمرد آنقدر در نظرم ناچیز آمد که میرفت تحقیرش نمایم ولى خود را نگاهداشتم. موقع خداحافظى به او گفتم که بین من و پدرم تیرگى و کدورتى پدید نیامده بود براى این نزد تو آمدم که سه روز متوالى از نبى اکرم (ص) درباره ات چنین و چنان شنیده بودم، خواستم تو را بشناسم و از عبادات و اعمالت آگاه گردم. اکنون متوجه شدم عمل بسیارى ندارى، نمیدانم چه چیز مقام تو را آنقدر بالا برده که پیامبر گرامى درباره ات سخنانى آنچنانى گفته است. پیرمرد پاسخ داد جز آنچه از من دیدى عملى ندارم. پسر عمرو بن عاص از وى جدا شد و چند قدمى بیشتر نرفته بود که پیرمرد او را صدا زد و گفت: اعمال ظاهر من همان بود که دیدى اما در دلم نسبت بهیچ مسلمانى کینه و بدخواهى نیست و هرگز به کسیکه خداوند به او نعمتى عطا نموده است حسد نبرده ام. پسر عمرو بن عاص گفت: همین حسن نیّت و خیرخواهى است که تو را مشمول عنایات و الطاف الهى ساخته و ما نمى توانیم این چنین پاکدل و دگر دوست باشیم.(۱۴)

مرد طبیعى

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

روزى على بن میثم که بدو واسطه نسبت بمیثم تمّار دارد و مردى بسیار دانشمند و با فضیلت است وارد مجلس حسن بن سهل وزیر ماءمون گردید. مشاهده کرد مردى دهرى و طبیعى در صدر مجلس نشسته و حسن، نسبت باو احترامى شایان میکند و تمام اعیان و دانشمندان در مقامى پست تر از او نشسته اند و آن مرد با کمال جراءت در مسلک و مرام خود گستاخانه سخن میگوید و دیگران گوش فرا داده اند این وضع على بن میثم را آشفته نمود و پیش رفته گفت اى وزیر امروز در خارج منزل شما چیز بسیار عجیبى دیدم. حسن بن سهل جریان را سؤ ال نمود. گفت در کنار دجله دیدم یک کشتى بدون ملاح و ناخدا مردم را رسوا کرده از اینطرف رود بطرف دیگر مى برد و از آنطرف بهمین طریق بجانب ما میآورد مرد طبیعى از موقعیت بخیال خود استفاده کرده گفت اى وزیر گویا این شخص در عقلش نقصى پیدا شده که سخن دیوانگان را میگوید و چنین ادعاى محال و غیرقابل وقوعى را میکند على بن میثم رو بطبیعى کرده گفت ممکن نیست یک کشتى بدون ناخدا مسافرینى را از رودى بگذراند مرد مادى فاتحانه و با تمسخر گفت هرگز نمیشود. على بن میثم گفت پس چگونه در این دریاى نامتناهى وجود این موجودات بیشمار در جو لایتناهى این کرات درخشان و اختران فروزان و ماه و ستارگان هر یک در مدار و مسیر معینى بدون خدا و خالقى بسیر و گردش خود ادامه میدهند اى مرد مرد تو براى حرکت یک کشتى از رودى بطرف دیگر ناخدائى را لازم میدانى آیا براى سیر موجودات گوناگون در دریاى آفرینش خدائى لازم نمى بینى اکنون تاءمل کن و فکر نما بین کدامیک از ما ادعاى محال مى کنیم مرد دهرى دیگر جواب نتوانست بگوید و شرمنده سر بزیر افکند و دانست على بن میثم داستان کشتى را وسیله اى قرار داده از براى مجاب کردن و مغلوب نمودن او، حسن بن سهل از این مناظره شیرین بسیار خرسند گردید.(۱۵)

بهشت شدّاد

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

حضرت هود علیه السلام در زمان پادشاهى شداد بود و پیوسته او را دعوت بایمان میکرد. روزى شداد گفت اگر من ایمان بیاورم خداوند بمن چه خواهد داد؟ هود گفت جایگاه ترا در بهشت برین قرار میدهد و زندگانى جاوید بتو خواهد داد. شداد اوصاف بهشت را از هود پرسید آنحضرت شمه اى از خصوصیات بهشت برایش بیان نمود شداد گفت اینکه چیزى نیست من خود میتوانم بهشتى بهتر از آنچه تو گفتى تهیه نمایم.

از اینرو در صدد ساختمان شهرى برآمد که شبیه بهشت برین باشد. یک نفر پیش ضحاک تازى که خواهرزاده او بود فرستاد و در آن زمان ضحاک بر مملکت جمشید (ایران) حکومت میکرد و از او خواست هر چه طلا و نقره میتواند فراهم سازد ضحاک بنا بدستور شداد هر چه توانست زر و زیور تهیه نمود و بشام فرستاد شداد باطراف مملکت خویش نیز اشخاصى فرستاد و در تهیه طلا و نقره و جواهر و مشک و عنبر جدیت فراوان نمود و استادان و مهندسین ماهر براى ساختمان شهر بهشتى آماده کرد و در اطراف شام محلى را که از نظر آب و هوا بى مانند بود انتخاب نمود دیوار آن شهر را دستور داد با بهترین اسلوب بسازند و در میان آن قصرى از طلا و نقره بوجود آوردند و دیوارهاى آنرا بجواهر و گوهرهاى گران قیمت بیارایند و در کف جویهاى روان آن شهر بجاى ریگ و سنگ ریزه جواهر بریزند و درختهائى از طلا ساختند که بر شاخه هاى آنها مشک و عنبر آویخته بود و هر وقت باد میوزید بوى خوشى از آن درختها منتشر میشد.


۹

گفته اند دوازده هزار کنگره از طلا که به یاقوت و گوهرهاى آراسته بود بر گرد قصر او ساختند و پانصد سرهنگ داشت که براى هر یک فراخور مقامش در اطراف قصر کوشک بلند مناسب با آن قصر تهیه نمودند در بهشت مصنوعى خود جاى داد و از هر نظر وسائل استراحت و عیش را فراهم کرد. در مدت پانصد سال هر چه سیم و زر و قدرت بود براى ایجاد آن شهر بکار برده شد تا اینکه بشداد خبر دادند آن بهشت که دستور داده بودید آماده گردید.

شداد در حضر موت بسر مى برد پس از اطلاع با لشگرى فراوان براى دیدن آن شهر حرکت کرد چون بیک منزلى شهر رسید آهوئى بچشمش خورد که پاهایش از نقره و شاخهایش از طلا بود از دیدن چنین آهوئى در شگفت شد و اسب از پى او بتاخت تا از لشگر خود جدا گردید.

ناگاه در میان بیابان سوارى مهیب و وحشت آور پیش او آمد و گفت اى شداد خیال کردى با این عمارت که ساختى از مرگ محفوظ میمانى؟ از این سخن لرزه بر تن شداد افتاد. گفت تو کیستى؟ جواب داد من ملک الموتم پرسید بمن چه کار دارى و در این بیابان چرا مزاحم من شده اى؟ عزرائیل گفت براى گرفتن جان تو آمده ام شداد التماس کرد که مهلت بده یک بار باغ و بستان خود را به بینم آنگاه هر چه مى خواهى بکن عزرائیل گفت بمن این اجازه را نداده اند و در آن حال شداد از اسب در غلطید و روحش از قالب تن جدا شد و تمام لشگر او با بلائى آسمانى از میان رفتند و آرزوى دیدار بهشت را به گورستان برد.

و نیز نقل شده که از عزرائیل پرسیدند این قدر که تا کنون قبض روح مردم را کرده اى آیا ترا بر کسى ترحم و شفقت حاصل شده است جواب داد آرى یکى بر بچه اى که در میان یک کشتى متولد شد و دریا طوفانى گردید و من ماءمور قبض روح مادر آن بچه شدم و آن نوزاد بر تخته پاره اى مانده و بجزیره اى افتاد دیگرى ترحّم بر شداد کردم که بهشتى با آن زحمت در سالیان دراز ساخت و او را اجازه ندادند که یک مرتبه بهشت خود را ببیند.

در این موقع بعزرائیل خطاب شد آن نوزادى که در کشتى متولد شد و در جزیره افتاد همان شداد بود که در کنف حمایت خود بدون مادر او را پروریدیم و آن همه نعمت و قدرت باو عنایت کردیم ولى او از راه دشمنى ما درآمد و با ما در راه ضدیت قیام نمود(۱۶) اینک نتیجه دشمنى و کفر خود را فعلا در این دنیا دید تا چه رسد بعالم آخرت.

بشر قوى تر است

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

هنگامیکه نمرود نتوانست با آتشیکه افروخت ابراهیم خلیل علیه السلام را بیازارد و خود را در مقابل او عاجز دید خداوند ملکى را بصورت بشر بسوى او فرستاد که او را نصیحت کند ملک پیش نمرود آمد و گفت خوبست بعد از این همه ستم که بر ابراهیم روا داشتى و او را از وطن آواره کردى و در میان آتش بدنش را افکندى اکنون دیگر رو بسوى خداى آسمان و زمین آورى و دست از ستم و فساد بردارى زیرا خداوند را لشگرى فراوان است و میتواند با ضعفترین مخلوقات خود ترا با لشگرت در یک آن هلاک کند.

نمرود گفت در روى زمین کسى را بقدر من لشگر نیست و قدرتش از من فزونتر نباشد. اگر خداى آسمان را لشگرى هست بگو فراهم نماید تا با آنها جنگ کنیم. فرشته گفت تو لشگر خویش را آماده کن تا لشگر آسمان بیاید. نمرود سه روز مهلت خواست و در روز چهارم آنچه میتوانست لشگر تهیه کند آماده نمود و در میان بیابانى وسیع با آن لشگر انبوه جاى گرفت. آن جمعیت فراوان در مقابل حضرت ابراهیم علیه السلام صف کشیدند نمرود به ابراهیم از روى تمسخر گفت لشگر تو کجا است؟ ابراهیم جوابداد در همین ساعت خداوند خواهد فرستاد.


۱۰

ناگاه فضاى بیابان را پشه هاى فراوانى فرا گرفتند و بر سر لشگریان نمرود حمله کردند هجوم این لشگر ضعیف قدرت سپاه قوى نمرود را در هم شکست و آنها را بفرار وادار نمود و مقدارى از آن پشه ها بسر و صورت نمرود حمله کردند. نمرود بسیار نگران شد و بخانه برگشت باز همان ملک آمد و گفت دیدى لشگر آسمان را که بیک آن لشگر ترا درهم شکستند با اینکه از همه موجودات ضعیفترند اکنون ایمان بیاور و از خداوند بترس والا ترا هلاک خواهد کرد.

نمرود باین سخنان گوش نداد. خداوند امر کرد به پشه ایکه از همه کوچکتر بود. روز اول لب پائین او را گزید و در اثر آن گزش لب او ورم کرد و بزرگ شد و درد بسیارى کشید. بار دیگر آمد لب بالایش را گزید بهمان طریق تورم حاصل شد و بسیار ناراحت گردید عاقبت همان پشه ماءمور شد که از راه دماغ بمغز سرش وارد شود و او را آزار دهد بعد از ورود پشه نمرود بسر درد شدیدى مبتلا شد.

هرگاه با چیز سنگینى بر سر خود میزد پشه از کار دست میکشید و نمرود مختصرى از سر درد راحت میگردید. از اینرو کسانیکه در موقع ورود به پیشگاه او برایش سجده میکردند بهترین عمل آنها بعد از این پیش آمد آن بود که با چکش مخصوصى در وقت ورود قبل از هر کار بر سر او بزنند تا پشه دست از آزار او بردارد و مقربترین اشخاص آنکس بود که از محکم زدن کوبه و چکش هراس نکند بالاخره با همین عذاب رخت از جهان بربست و نتیجه کفر و عناد خویش را مقدار مختصرى دریافت.(۱۷)

چه کسى بینا است

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

ابوبصیر گفت در خدمت حضرت امام محمد باقر علیه السلام بمسجد رفتم جمعیت بسیارى مى آمدند و میرفتند حضرت فرمود از مردم بپرس آیا محمد باقر را مى بیند یا نه؟ بهر کس میرسیدم از او مى پرسیدم که ابوجعفر را دیدى میگفت نه با اینکه آنحضرت در محل سؤ ال من ایستاده بود تا آنکه ابوهرون مکفوف (نابینا) آمد حضرت فرمود از او بپرس گفتم امام محمد باقر را دیدى گفت آرى ایشان همینجا ایستاده اند گفتم تو از کجا فهمیدى گفت چگونه ندانم در صورتیکه آنجناب نوریست درخشان و آفتابیست تابان.

خانه مؤ منین در بهشت

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

هشام بن حکم نقل میکند که مردى از کوهستان خدمت حضرت صادق علیه السلام آمده و ده هزار درهم بایشان داد و گفت تقاضاى من اینست که خانه اى خریدارى فرمائید تا از حج که برگشتم با عیال و اطفال خود در آنجا مسکن کنم و بعزم مکه معظمه خارج شد. چون مراجعت نمود حضرت او را در منزل خود جاى داد و طومارى باو لطف کرد.

فرمود خانه اى برایت در بهشت خریدم که حد اول آن متصل است بخانه محمد مصطفى صلى الله علیه و آله و حد دوم بمنزل على مرتضى علیه السلام و حد سوم بخانه حسن مجتبى و حد چهارم بخانه حسین بن على علیه السلام.

مرد کوهستانى که این سخن را شنید گفت قبول کردم و راضى شدم حضرت مبلغ را میان تنگدستان از فرزندان امام حسن و امام حسین علیهماالسلام تقسیم کردند و کوهستانى بمحل خود بازگشت.

چون مدتى گذشت آن مرد مریض شد و بستگان خود را احضار نموده گفت من میدانم آنچه حضرت صادق علیه السلام فرموده راست است و حقیقت دارد خواهش میکنم این طومار را با من دفن کنید. پس از زمان کوتاهى از دنیا رفت، بنا بوصیتش طومار را با او دفن کردند، روز دیگر که آمدند دیدند همان طومار بر روى قبر اوست و به خط سبز روى آن نوشته شده خداوند بآنچه ولى او حضرت صادق علیه السلام وعده داده بود وفا کرد.(۱۸)


۱۱
مادر قهرمان

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

ام سلیم، از جمله زنان با ایمان در عهد رسول اکرم (ص) است. شوهرش ابى طلحه نیز از مسلمانان واقعى و از اصحاب صدیق و باارزش پیشواى اسلام بود و در جنگهاى بدر، احد، خندق، و دیگر غزوات حضور داشت و در رکاب آنحضرت صمیمانه انجام وظیفه میکرد. او در اوقاتى که مسئولیت سربازى بعهده نداشت در مدینه بسر میبرد، قسمتى از وقت خود در عبادت پروردگار و فراگرفتن معارف اسلامى صرف میکرد و قسمتى را به کسب معاش اختصاص میداد و در قطعه زمینى سرگرم کار و فعالیت میشد.

محصول ازدواج این زن و شوهر با فضلیت فرزند پسر بود که متاءسفانه در سنین نوجوانى بیمار شد، در منزل بسترى گردید، و مادر از او پرستارى میکرد. شب هنگام موقعیکه ابى طلحه از کار برمیگشت و بمنزل میآمد ابتداء بر بالین فرزند بیمار میرفت و مورد مهر و عطوفتش قرار میداد و سپس ‍ در اطاق خود بمصرف غذا و استراحت میپرداخت. چندى بر این منوال گذشت تا روزى طرف عصر در غیاب پدر، نوجوان از دنیا رفت. مادر با ایمان بدون اینکه خود را ببازد و در مرگ فرزند بى تابى و جزع کند جنازه را کنارى کشید و رویش را پوشاند.

شب فرا رسید. ام سلیم براى آنکه خواب و آسایش شوهر خسته اش در آنشب مختل نشود تصمیم گرفت مرگ فرزند را تا صبح از وى پنهان نگاهدارد. ابى طلحه وارد منزل شد و طبق معمول خواست بر بالین فرزند برود، ام سلیم منعش نمود و گفت. طفل را بحال خودش بگذار که امشب با سکون و راحتى آرمیده است. این سخن را طورى ادا کرد که شوهر آنرا مژده تخفیف بیمارى تلقى نمود و مطمئن شد مرض فرزندش کاهش یافته و هم اکنون بدون التهاب خوابیده است. رفتار ام سلیم آنقدر جالب و اطمینان بخش بود که شوهر در آن شب با وى درآمیخت.

صبح شد. ام سلیم گفت ابى طلحه، اگر کسانى ببعضى از همسایگان خود چیزى را بعاریه دهند و آنان مدتى از آن بهره مند باشند اما موقعیکه صاحبان مال، عاریه خود را طلب کنند، عاریه داران اشک ببارند که چرا متاع عاریتى را پس میگیرید بنظر تو حال این قبیل اشخاص چگونه است؟ ابى طلحه جواب داد دیوانگانند. ام سلیم گفت پس ما نباید از دیوانگان باشیم، خداوند امانت خود را پس گرفت و فرزندت از دنیا رفت، در این مصیبت صبر کن، تسلیم قضاء الهى باش و براى تجهیز جنازه اقدام نما.

ابى طلحه حضور رسول اکرم (ص) شرفیاب شد و جریان امر را بعرض ‍ رساند. حضرت از کار زن بشگفت آمد و درباره اش دعا کرد و از پیشگاه الهى براى زن و شوهر در آمیزش آن شب درخواست خیر و برکت نمود.

زن باردار شده بود، فرزند پسرى بدنیا آورد و نامش را عبدالله گذاردند. بر اثر مراقبتهاى والدین با ایمان، بشایستگى پرورش یافت و از حسن تربیت برخوردار گردید. پاک زندگى کرد و بپاکى از دنیا رفت. او عبدالله بن ابى طلحه از اصحاب حضرت على بن ابیطالب علیه السلام بود.(۱۹)

على علیه السلام و کاسب بى ادب

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

در ایامى که امیرالمؤ منین (ع) زمامدار کشور اسلام بود اغلب به سرکشى بازارها میرفت و گاهى بمردم تذکراتى میداد. روزى از بازار خرمافروشان، گذر میکرد دختر بچه اى را دید گریه میکند ایستاد و علت گریه اش را پرسش ‍ کرد. در جواب گفت آقاى من یک درهم داد خرما بخرم از این کاسب خریدم بمنزل بردم نپسندیدند آورده ام که پس بدهم قبول نمیکند. حضرت بمرد کاسب فرمود: این دختربچه خدمتکار است و از خود اختیارى ندارد شما خرما را بگیر و پولش را برگردان. مرد از جا حرکت و در مقابل کسبه و رهگذرها با تمام دست بسینه على علیه السلام زد که او را از جلو دکان رد کند. کسانیکه ناظر جریان بودند به او گفتند چه میکنى؟ این امیرالمؤ منین است. مرد خود را باخت و رنگش زرد شد، فورا خرماى بچه را گرفت و پولش را داد.


۱۲

ثم قال یا امیرالمؤ منین: ارض عنى، فقال ما ارضانى عنک ان اصلحت امرک.(۲۰)

سپس گفت یا امیرالمؤ منین مرا ببخشید و از من راضى باشید حضرت فرمود: چیزیکه مرا از تو راضى میکند اینستکه روش خود را اصلاح کنى و رعایت اخلاق و ادب را بنمائى.

دروغگو

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

حضرت صادق (ع) فرمود براى مردى امیرالمؤ منین علیه السلام پنج بار شتر خرما فرستاد و او شخصى آبرومند بود که جز از على علیه السلام از دیگرى درخواست و سؤ الى نمیکرد. یکنفر خدمت حضرت بود گفت یا على آنمرد از شما تقاضائى نکرد و هم از پنج بار شتر یکى او را کفایت مینمود. ایشان فرمودند (لا کثر الله فى المؤ منین مثلک) مانند تو در میان مؤ منین هرگز زیاد نشود، من مى بخشم و تو بخل میکنى، اگر بکسى کمک کنم بعد از آنکه سؤ ال نماید در این صورت آنچه باو داده ام قیمت همان آبروایست که ریخته و سبب آبروریزى او من شده ام، در صورتى که رویش را فقط در موقع عبادت و پرستش به پیشگاه خداوند بر زمین میگذارد.

هر کس چنین کارى با برادر مسلمان خود بنماید با توجه باحتیاج و موقعیت داشتن از براى دستگیرى بخداى خویش دروغ گفته زیرا براى همان برادر دینى خود درخواست بهشت میکند ولى از کمک مختصرى بمال بى ارزش ‍ دنیا مضایقه مینماید. چنانچه بسیار اتفاق مى افتد بنده مؤ من در دعاى خود میگوید ((اللهم اغفر للمؤ منین والمؤ منات)) وقتى طلب مغفرت براى برادر خویش نماید یعنى براى او بهشت را درخواست میکند چنین شخصى دروغ میگوید که در زبان بهشت را میخواهد ولى در عمل از مال بى ارزشى مضایقه دارد و کردار او مطابقت با گفتارش ندارد.(۲۱)

از على (علیه السلام) بیاموزید

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

صاحب دررالمطالب مینویسد که على (ع) در بین راه متوجه زن فقیرى شد که بچه هاى او از گرسنگى گریه میکردند و او آنها را به وسائلى مشغول میکرد و از گریه بازمیداشت. براى آسوده کردن آنها دیگى که جز آب چیز دیگرى نداشت بر پایه گذاشته بود و در زیر آن آتش میافروخت تا آنها خیال کنند برایشان غذا تهیه میکند. باینوسیله آنها را خوابانید. على علیه السلام پس از مشاهده این جریان با شتاب بهمراهى قنبر بمنزل رفت. ظرف خرمائى با انبانى آرد و مقدارى روغن و برنج بر شانه خویش گرفت و بازگشت قنبر تقاضا کرد اجازه دهند او بردارد ولى حضرت راضى نشدند. وقتى که بخانه آنزن رسید اجازه ورود خواست و داخل شد، مقدارى از برنجها را با روغن در دیگ ریخت و غذاى مطبوعى تهیه کرد آنگاه بچه ها را بیدار نمود و با دست خود از آن غذا بآنها داد تا سیر شدند.

على علیه السلام براى سرگرمى آنها مانند گوسفند دو دست و زانوان خود را بر زمین گذاشت و صداى مخصوص گوسفندان را تقلید نمود (بع بع!) بچه ها نیز یاد گرفتند و از پى آنجناب همینکار را کرده و مى خندیدند مدتى آنها را سرگرم داشت تا ناراحتى قبلى را فراموش کردند و بعد خارج شد.

قنبر گفت اى مولاى من امروز دو چیز مشاهده کردم که علت یکى را میدانم سبب دومى بر من آشکار نیست اینکه توشه بچه هاى یتیم را خودتان حمل کردید و اجازه ندادید من شرکت کنم از جهت نیل بثواب و پاداش بود و اما تقلید از گوسفندان را ندانستم براى چه کردید؟

فرمود وقتى که وارد بر این بچه هاى یتیم شدم از گرسنگى گریه میکردند خواستم وقتى خارج میشوم هم سیر شده باشند و هم بخندند.(۲۲)

پاداش صابران

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

مرد نابینائى حضور پیامبر گرامى آمد و تقاضاى دعا کرد، گفت از خدا بخواه که پرده نابینائى را از چشمم بر کنار کند و قدرت دیدم را بمن برگرداند. حضرت فرمود: اگر میل دارى دعا میکنم امید است مستجاب شود و چشمت بینا گردد و اگر میخواهى در قیامت بى آنکه مورد محاسبه واقع شوى خدا را ملاقات کنى بوضع موجود راضى و صابر باشد. عرض کرد ملاقات بدون محاسبه را برگزیدم، آنگاه رسول گرامى (ص) فرمود: خداوند بزرگتر از این است که در دنیا هر دو چشم کسى را بگیرد سپس در قیامت عذابش نماید.


۱۳
امام به فکر شیعیان است

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

در اعلام الورى طبرسى مى نویسد که عبدالله بن سنان گفت: براى هرون الرشید لباسهاى فاخر و گران قیمتى آورده بودند هارون آنها را بعلى بن یقطین وزیر خود بخشید و از جمله آن لباسها دراعه بود از خز و طلا بافت که بلباس پادشاهان شباهت داشت على بن یقطین آن لباسها را باضافه اموال زیاد دیگرى براى موسى بن جعفر علیه السلام فرستاد. حضرت دارعه (۲۳) را توسط شخص دیگرى غیر کسیکه آورده بود براى خودش فرستادند على بن یقطین از پس فرستادن دراعه بشک افتاد و علت آنرا نمیدانست حضرت در نامه اى نوشتند دراعه را نگهدار و از منزل خارج مکن یک وقت مورد احتیاج تو واقع میشود على بن یقطین آنرا نگهداشت.

پس از چند روز بر یکى از غلامان خود خشم گرفت و او را از خدمت عزل کرد همان غلام پیش هرون الرشید سخن چینى نمود که على بن یقطین قائل بامامت موسى بن جعفر علیه السلام است و خمس اموال خود را در هر سال براى او مى فرستد و همان دراعه ایکه امیرالمؤ منین باو بخشیدند براى موسى بن جعفر علیه السلام در فلان روز فرستاده. هرون بسیار خشمگین شد. گفت باید این کار را کشف کنم هماندم فرستاد از پى على بن یقطین، هنگامیکه حاضر شد گفت چه کردى آن دراعه ایکه بتو دادم؟ گفت در خانه است و آنرا در پارچه اى پیچده ام و هر صبح و شام باز مى کنم و نگاه مى نمایم و از لحاظ تبرک آنرا مى بوسم. هرون گفت هم اکنون آنرا بیاور.

على بن یقطین یکى از خدام خود را فرستاد و گفت در فلان اطاق داخل فلان صندوق دراعه اى در پارچه پیچیده است فورا بیاور غلام رفت و آورد. هرون دید دراعه در میان پارچه اى گذاشته شده و عطر آلود است خشم او فرونشست و گفت آنرا بمنزل خود برگردان دیگر سخن کسى را درباره تو قبول نمیکنم و جایزه زیادى باو بخشید. غلامى را که سخن چینى کرده بود دستور داد هزار تازیانه بزنند هنوز بیش از پانصد تازیانه نزده بودند که مرد.(۲۴)

درخواست عقیل

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

در صواعق محرقه مینویسد: روزى عقیل از على علیه السلام درخواست کمک مالى کرد و گفت من تنگدستم مرا چیزى بده. حضرت فرمود صبر داشته باش تا میان مسلمین تقسیم کنم سهمیه ترا خواهم داد، عقیل اصرار ورزید. على علیه السلام بمردى گفت دست عقیل را بگیر و ببر در میان بازار، بگو قفل دکانى را بشکند و آنچه در میان دکانست بردارد. عقیل در جواب گفت میخواهى مرا بعنوان دزدى بگیرند. على علیه السلام فرمود پس تو میخواهى مرا سارق قرار دهى که از بیت المال مسلمین بردارم و بتو بدهم؟! عقیل گفت پیش معاویه میروم فرمود تو دانى و معاویه. پیش ‍ معاویه رفت و از او تقاضاى کمک کرد. معاویه او را صد هزار درهم داد و گفت بالاى منبر برو و بگو على با تو چگونه رفتار کرد و من چه کردم. عقیل بر منبر رفت پس از سپاس حمد خدا گفت مردم من از على دینش را طلب کردم على مرا که برادرش بودم رها کرد و دینش را گرفت ولى از معاویه درخواست نمودم مرا در دینش مقدم داشت صاحب روضات الجنات میگوید در روایت دیگرى است که معاویه گفت بر منبر رو على را لعن کن عقیل بالا رفت و گفت مردم معاویه مرا گفته که على را لعنت کنم پس شما معاویه را لعنت کنید.(۲۵)

قضاوت

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

ابوحمزه ثمالى از حضرت باقر علیه السلام نقل میکند که ایشان فرمودند در بنى اسرائیل عالمى بود میان مردم قضاوت میکرد. همینکه هنگام مرگش ‍ رسید بزن خود گفت وقتى که من مردم مرا غسل ده و کفن کن و در سریر بگذار، رویم را بپوشان بعد از فوت او زنش همانکار را کرد و رویش را پوشانید؛ پس از مختصر زمانى روى او را باز کرد تا یک بار دیگر او را ببیند. چشمش بکرمى افتاد که بینى شوهرش را مى خورد و قطع میکرد خیلى ترسید شبانگاه او را خواب دید. گفت از دیدن کرم ترسیدى؟ زن جواب داد بسیار ترسیدم قاضى گفت اگر ترسیدى بدان آنچه از گرفتارى بمن رسید فقط بواسطه میل و علاقه ام بود نسبت به برادرت. روزى باطراف مورد نزاع خود براى قضاوت پیش من آمد و من در دل میل داشتم حق با او باشد و گفتم خدایا حق را با او قرار بده، اتفاقا پس از محاکمه حق هم با او بود و آشکارا مشاهده کردم که حق با برادر تست ولى آنچه تو دیدى از رنج و عذاب آن کرم بواسطه همان میل بود که داشتم بحقانیت برادرت در منازعه اگر چه واقع هم همانطور بود.(۲۶)


۱۴
عدالت

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

عالم جلیل آقاى حاج ملا محمد کزازى در قم قضاوت میکرد حاج میرزا ابوالفضل زاهدى گفت که برادر ایشان یکنفر را کشته بود اولیاء مقتول پیش ‍ ملا شکایت برده و تقاضاى قضاوت کردند، ولى شهودیکه براى اثبات ادعاى خویش آوردند کافى نبود از اینرو ادعاى آنها بدرجه اثبات شرعى نرسید و در حال رکود ماند. اولیاء مقتول از مرافعه دست برداشتند. ششماه از این جریان گذشت، برادر ملا محمد بگمان اینکه خویشاوندان مقتول دست برداشته اند و دیگر از اقرار و اعتراف او زیانى وارد نمیشود خصوصا در نظر گرفت که قاضى برادر من است و قطعا پرده از روى کار برنمیدارد.

روزى بر سبیل اتفاق داستان قتل را پیش برادر خود اقرار کرد. ملا محمد همان ساعت بورثه مقتول اطلاع داد و حکم قصاص درباره برادر خویش ‍ صادر نمود اولیاء مقتول حکم آن مرحوم را پیش حاکم و والى برده و درخواست اجرا نمودند، والى گفته بود از انصاف دور است که خاطر چنین شخص بى آلایشى را باندوه قتل برادر مبتلا نماید. چنانکه او دیانتش اقتضا کرده و این حکم را داده، شما هم جوانمردى کنید و گذشت نمائید آنها نیز فتوت کرده هم از قصاص و هم از خونبها گذشتند.(۲۷)

تصفیه حساب

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

سید نعمه الله جزائرى در انوار نعمانیه باب احوال بعد از مرگ مى نویسد: که در اخبار است مرد مستمندى از دنیا رفت و از صبح که جنازه او را بلند کردند تا بشام از دفنش فارغ نشدند بواسطه کثرت ازدحام و انبوه جمعیت بعدها او را در خواب دیدند، پرسیدند خداوند با تو چه کرد؟ گفت خداوند مرا آمرزید و نیکى و لطف زیادى درباره من فرمود، ولى حساب دقیقى کرد، حتى روزى بر در دکان رفیقم که گندم فروشى داشت نشسته بودم با حال روزه، هنگام اذان که شد یکدانه از گندمهاى او را برداشته و با دندان خود دو نیمه کردم، در اینموقع بخاطر آمدم که گندم از من نیست آندانه شکسته را بروى گندمهاى او افکندم خداوند چنان حسابى کرد که از حسنات من باندازه نقص قیمت گندمیکه شکسته بودم گرفت.(۲۸)

مستمند حقیقى

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

روزى رسول اکرم (ص) باصحاب خود فرمود فقیر و بینوا کیست؟ اصحاب جواب دادند کسیکه درهم و دینار نداشته و دستش از مال دنیا تهى باشد، فرمود آنکه شما میگوئید فقیر نیست بینوا کسى است که در عرصات قیامت بیاید و حق اشخاصى بگردن او باشد، باینطریق که یکنفر را زده و دیگرى را ناسزا گفته حق شخص ثالثى را ضایع نموده و یا غصب کرده، اگر حسنات و کار خوبى داشته باشد در قبال حقوق مردم از او میگیرند و میدهند بصاحبان حقوق و چنانچه حسناتى نداشته باشد از گناهان کسانیکه بر این شخص حقى دارند برداشته میشود و آن گناهان را بر او بار میکنند و بینوا و فقیر چنین کس است همین موضوع منظور خداوند تبارک و تعالى در این آیه شریفه است ولیحملن اثقالهم واثقالا مع اثالهم بارهاى سنگین خود را برمیدارند و بارهاى سنگین دیگرى را بردوش آنها میگذارند.(۲۹)

قیامت

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

پیغمبر اکرم (ص) روزى بسلمان و اباذر هر کدام درهمى داد سلمان درهم خود را انفاق کرد و به بینوائى بخشید ولى اباذر صرف در مخارج خانواده خود کرد، روز بعد حضرت دستور داد آتشى افروختند و سنگى را بر روى آن گذاردند همینکه سنگ گرم شد و حرارت شعله هاى آتش در دل آن اثر کرد سلمان و اباذر را پیش خواند و فرمود هر کدام باید بالاى این سنگ بروید و حساب درهم دیروز را بدهید. سلمان بدون درنگ و ترس پاى بر سنگ گذاشت و گفت (انفقت فى سبیل الله) در راه خدا دادم.

وقتیکه نوبت به اباذر رسید ترس او را فراگرفت، از اینکه پاى برهنه را روى سنگ بگذارد و تفصیل مصرف یک درهم را بدهد از اینرو در تحیر بود پیغمبر(ص) فرمود از تو گذشتم زیرا تاب گرماى این سنگ را ندارى و حسابت بطول میانجامد ولى بدان صحراى محشر از این سنگ گرمتر است و تابش آفتاب قیامت از شعله هاى فروزان آتش سوزان تر سعى کن با حساب پاک و دامنى نیالوده بمعصیت وارد محشر شوى.(۳۰)


۱۵
امانت و خیانت

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

یکى از تجار نیشابور چون خیال مسافرت داشت کنیز خود را بشیخ ابى عثمان حمیرى برسم امانت سپرده بود. روزى غفلتا نظر شیخ بچهره او افتاد و چون زنى زیبا و با ملاحت بود و اندامى دلربا داشت، شیخ بى اختیار اسیر عشق و پایبند محبت او شد رفته رفته بر عشق و دلباختگى او افزوده گردید و آتش عشق و اشتیاق در دل او هر آن بیشتر شعله ور میگشت، شیخ این پیش آمد را به استاد خود ابوحفص حداد گوشزد کرد و بموجب پاسخ و دستور او ماءموریت پیدا نمود از نیشابور بطرف رى حرکت کند و چندى افتخار مصاحبت با استاد بزرگ شیخ یوسف را درک کند.

ابوعثمان بجانب رى حرکت کرد هنگامیکه بآنجا رسید در کوچه ها از منزل شیخ یوسف جستجو مینمود. همه مردم با شگفتى تمام در او دقیق میشدند که چرا مثل این شخصى از منزل مرد فاسق و بدکارى سؤ ال مینمایند! او را سرزنش و ملامت میکردند، شیخ از این وضع متحیر و سرگردان شد و از روى ناچار بطرف نیشابور بازگشت استاد خود ابوحفص را از جریان اطلاع داد. استاد دوباره او را امر کرد که بهر طریق ممکن است باید شیخ یوسف را ملاقات کنى و از روحانیت و انفاس قدسیه او استفاده نمائى، این مرتبه چون اراده حرکت کرد خود را آماده ملامت و سرزنش مردم نموده و بموجب نشانى که گرفته بود منزل شیخ یوسف را در محله باده فروشان پیدا کرد.

همینکه وارد اطاق شد در یکطرف شیخ، بچه اى زیبا و خوش اندام و در طرف دیگر او شیشه اى که محتوى آن شراب مینمود مشاهده کرد، بر حیرت و تعجب ابوعثمان افزوده شد، سؤ ال کرد علت انتخاب منزل در چنین محلى که همه مشروب فروش و یا باده نوشند چیست؟ با اینکه هیچ مناسبتى با مقام شما ندارد؟ شیخ گفت این خانه ها متعلق بدوستان و بستگان ما بود یکى از ستمکاران از آنها خرید و باین کارها اختصاص داد، ولى خانه مرا نخریدند، از آن پسرک زیبا و شیشه شراب نما سؤ ال کرد شیخ یوسف گفت این پسر فرزند واقعى منست و داخل شیشه جز سرکه چیزى نیست ابى عثمان گفت در اینصورت پس چرا با مردم طورى رفتار میکنید که نسبت بمقام شما سوءظن پیدا کرده و خود را در معرض تهمت قرار میدهید؟

شیخ یوسف گفت براى اینکه مردم درباره من عقیده مند نشوند و مرا بامانت داراى و وثوق و خوبى نشناسند تا کنیزهاى خود را برسم امانت بمن بسپارند و منهم عاشق آنها بشوم و در این دلباختگى بسوزم و داروى خاموش کردن شعله هاى فروزان عشق را بخواهم. از شنیدن این سخن ابوعثمان بشدت گریه اش گرفت و در خدمت او درد خویش را بدرمان رسانید.(۳۱)

راه نجات

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

على بن ابى حمزه میگوید: دوستى داشتم که در دیوان بنى امیه منشى بود. روزى بمن گفت از امام صادق (ع) استجازه کن، تا بمحضر مبارکش شرفیاب شوم. اجازه گرفتم، در موعد مقرر حضور امام آمد سلام کرد و نشست سپس ‍ گفت من در دیوان بنى امیه عضویت داشتم، در حکومت آنان اموال بسیارى گرد آوردم و در این کار از مقررات اسلام دیده فروبستم و بى پروا هر مال غیر مشروعى را طلب میکردم. امام علیه السلام فرمود: اگر بنى امیه در اداره امور خود کسانى را در خدمت خویش نمى یافتند حقوق اهل بیت رسول اکرم را پایمال نمى نمودند.

سپس دوستم سؤ ال کرد: آیا براى من راه نجاتى هست؟ حضرت در پاسخ از او پرسید: اگر بگویم عمل میکنى؟ جواب داد عمل میکنم. امام علیه السلام فرمود: باید از تمام اموالى که در اداره آنها بدست آورده اى دل برگیرى و از خود دور کنى، قسمتى را که میدانى از آن کیست به صاحبش برگردانى و آنرا که نمیدانى به مستمندان صدقه بدهى و با انجام این وظیفه، من بهشت جاودان و سعادت ابدى را براى تو ضمانت میکنم. دوست من پس از شنیدن سخنان امام (ع) مدتى دراز ساکت شد و درباره دستور امام فکر کرد سرانجام تصمیم گرفت و با قاطعیت بعرض رساند که دستورتان انجام شده است.


۱۶

على بن ابى حمزه میگوید: آن مرد در معیت ما بکوفه برگشت و فرموده امام را در مورد تمام اموالى که در اختیار داشت حتى جامه اى که در برش بود اجراء نمود و همه آنها را رد کرد و ما از رفقا و دوستان پولى جمع آورى کردیم، از آن پول لباسى براى او خریدیم و باقیمانده آنرا براى مصارف روزانه اش تسلیم وى نمودیم.

او با اجراء برنامه درمانى امام صادق علیه السلام بیمارى اخلاقى خود را علاج نمود، غریزه حرص و طمع خویش را مهار کرد از بندگى مال آزاد شد، بسلامت فکر و پاکى اخلاق نائل آمد، و از خوى تجاوزکارى بحقوق دگران رهائى یافت.

پس از جریان چند ماهى بیش نگذشت که مریض شد و بسترى گردید و دوستان مکرر از وى عیادت کردند. روزى نزد او رفتم دیدم در حال احتضار است و لحظات آخر زندگى را میگذراند، چشم گشود و بمن نگاهى کرد و گفت: على بن ابى حمزه، امام صادق بوعده خود وفا کرد و سپس دیده بربست و از دنیا رفت.

ابى حمزه میگوید از کوفه بمدینه بازگشتم حضور امام صادق علیه السلام رسیدم تا چشم آنحضرت بمن افتاد فرمود على بن ابى حمزه بخدا قسم وعده اى را که بدوستت داده بودیم وفا کردیم. عرض کردم راست است، والله او خود در موقع مرگ این مطلب را بمن اعلام کرد.

دعاى فرمانده لشکر

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

در یکى از جنگها لشکریان اسلام قلعه اى را محاصره کردند تا با نیروى نظامى آنرا بگشایند و بر دشمن پیروز شوند، قلعه بسیار محکم بود و ایام محاصره بدرازا کشید. با آنکه سربازان مسلمین در طول این مدت، مجاهده بسیار کردند و رنج فراوان دیدند ولى به فتح قلعه موفق نشدند. روحیه سربازان رفته رفته ضعیف و ضعیفتر میشد و تصمیمشان بسستى میگرائید، فرمانده لشکر که در شرائط موجود، پیروزى سربازان خود را بعید میدانست بخدا متوجه شد و به پناه او رفت. چند روزى روزه گرفت، از صمیم قلب درباره سپاهیان اسلام دعا کرد، و از خداوند غلبه آنان را درخواست نمود. دعاى فرمانده، مقبول درگاه الهى واقع شد و خلیى زود به اجابت رسید. روزى در نقطه اى نشسته بود مشاهده کرد، سگ سیاهى در لشکرگاه مى دوید. توجه فرمانده به آن حیوان جلب شد و در خصوصیاتش دقت کرد، چند ساعت بعد دید همان سگ بالاى دیوار قلعه است، دانست که قلعه راهى بخارج دارد و این سگ براى آنکه طعمه اى به دست آورد از آن راه بعسکرگاه میآید و دوباره برمیگردد. محرمانه به افرادى ماءموریت داد جستجو کنند و آن راه را بیابند اما موفق نشدند. دستور داد انبانى را با روغن چرب کنند که براى سگ طعمه مطبوعى باشد، مقدارى ارزن در آن بریزند و جدار انبان را سوراخ سوراخ کنند بطوریکه وقتى سگ آنرا با خود میبرد با حرکت حیوان تدریجا ارزنها بزمین بریزد. طبق دستور، عمل کردند، انبان را در عسکرگاه انداختند فرداى آنروز سگ از قلعه بیرون آمد، در جستجوى غذا به انبان رسید آنرا بدندان گرفت، راهى حصار شد، و دانه هاى ارزن کم کم روى زمین میریخت، ساعتى بعد ماءمورین، با علامت ارزن خط سیر سگ را دنبال کردند، در پایان به نقب بزرگى رسیدند که میشد به آسانى از این راه به داخل قلعه رفت. بدستور فرمانده، سربازان مسلمین در ساعت مقرر از آن راه زیرزمینى عبور نمودند و وارد قلعه شدند، دشمن ناچار تسلیم گردید و جنگ با فتح و پیروزى مسلمانان پایان یافت.(۳۲)

این سگ، همه روزه بعسکرگاه مسلمین رفت و آمد مینمود و افسران و سربازان توجه نداشتند، و اگر بفرض کسى هم متوجه میشد هرگز تصور نمیکرد که این حیوان رمز پیروزى لشکر اسلام و کلید گشودن آن قلعه محکم است. اما خداوند براى آنکه دعاى فرمانده را مستجاب نماید توجه او را به سگ معطوف نمود و بطور سبب سازى مشکل بزرگ سپاه اسلام را حل کرد، راه پیروزى را بروى آنان گشود و از خطر ذلت و شکست محافظتشان فرمود.


۱۷
شیعه واقعى

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

محمد بن ابى عمیر از پرورش یافتگان مکتب اهل بیت علیهم السلام و از روات مورد وثوق و اعتماد است. او مدتى بشغل بزازى اشتغال داشت و داراى تمکن مالى بود ولى بر اثر پیش آمدهائى اموالش از دست رفت و به فقر و بى چیزى مبتلا گردید. از مردى ده هزار درهم طلب داشت. مدیون براى آنکه بدهى خود را بپردازد خانه مسکونى خویش را به ده هزار درهم فروخت و با پول آن روانه خانه ابن ابى عمیر شد. در را کوبید، ابن ابى عمیر از منزل بیرون آمد. مدیون، پولها را تسلیم وى نمود و گفت این مبلغى است که از شما به ذمه من است. پرسید این پول را چگونه بدست آوردى؟ آیا از کسى ارث برده اى؟ گفت نه، آیا شخصى بتو بخشیده است؟ جواب داد نه، آیا متاعى داشتى که فروخته اى؟ باز هم پاسخ نفى داد و گفت خانه مسکونیم را براى اداء دین خود فروخته ام و پولش را براى شما آورده ام. ابن ابى عمیر گفت: ذریح محاربى از امام صادق علیه السلام حدیث کرده که فرموده است:

مرد مدیون بجهت اداء دین، از منزل مسکونیش رانده نمیشود.(۳۳)

سپس گفت بخدا قسم با آنکه هم اکنون آنقدر در مضیقه مالى هستم که حتى به یک درهم احتیاج دارم اما این پول را نمیگیرم.

عیبجو

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

شخصى نزد عمر بن عبدالعزیز آمد و در خلال سخنان از مردى نام برد، او را به بدى یاد کرد و عیبى از وى بزبان آورد. عمر بن عبدالعزیز گفت اگر مایلى پیرامون سخنت بررسى و تحقیق میکنم.

در صورتیکه گفته ات دروغ درآمد فاسق و گناهکارى و خبرى که داده اى مشمول این آیه است.

یا ایها الذین آمنوا ان جائکم فاسق بنباء فتبینوا. (۳۴)

در صورتیکه راست گفته باشى عیبجو و سخن چینى و مشمول این آیه هستى:

هماز مشاء بنمیم.(۳۵)

اگر میل دارى تو را مى بخشم و مورد عفوت قرار میدهم. مرد که از گفته خود سخت پشیمان و منفعل بود با سرافکندگى و ذلت درخواست عفو نمود و متعهد شد که دیگر از کسى عیبجوئى نکند و این عمل ناپسند را تکرار ننماید.(۳۶)

اهانت

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

معاویه بن ابى سفیان از بنى امیه بود و عقیل از بنى هاشم. آل هاشم سادات قریش بودند و همواره مورد تکریم و احترام. آل امیه در مقابل بنى هاشم احساس حقارت میکردند، از بزرگوارى و شرافتشان رنج میبردند، نسبت به آنان کینه داشتند و در هر فرصتى دشمنى خود را اعمال مینمودند.

روزى در مجلس معاویه جمعى از رجال شام نشسته بودند و عقیل نیز در آن مجلس حضور داشت، معاویه براى آنکه نیشى بزند، زهرى بریزد، و عقیل را در حضور دگران تحقیر نماید بدون مقدمه بحضار مجلس رو کرد و گفت: آیا میدانید ابولهبى که خداوند در قرآن او را به بدى یاد کرده و درباه اش ‍ فرموده است:

تبت یدا ابى لهب.(۳۷)

کیست؟ جواب دادند نه، گفت عموى این مرد است و به عقیل اشاره کرد.

عقیل نیز بلافاصله گفت آیا میدانید زن ابولهب که خداوند در قرآن او را به بدى یاد کرده و درباره اش فرموده است:

و امراءته حماله الحطب فى جیدها حبل من مسد.(۳۸)

کیست؟ جواب دادند نه، گفت عمه این مرد است و بمعاویه اشاره کرد.(۳۹)

با این خانواده رابطه پیدا کنید

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

در اعلام الورى از محمد بن اسماعیل و او نیز از محمد بن فضیل نقل کرده که اختلاف نمودند رواه اصحاب ما در مسح دو پا که آیا از سر انگشتان تا ساق پا است یا از ساق پا تا سرانگشتان است على بن یقطین نامه اى بموسى بن جعفر علیه السلام نوشت که یا ابن رسول الله اصحاب ما در مسح پا اختلاف دارند اگر بخط شریف خود چیزى بنویسید تا بر آن عمل کنیم بسیار خوبست.


۱۸

جواب رسید که اى على بن یقطین باید اینطور وضو بگیرى. سه مرتبه مضمضه میکنى و سه مرتبه اشتنشاق و سه مرتبه صورت را شستشو میدهى و آبرا بداخل محاسن خود میرسانى بعد تمام سر و روى گوش و داخل آنرا مسح میکنى و سه مرتبه دو پایت را تا ساق میشوئى مبادا مخالفت با دستوریکه دادم بنمائى همینکه نامه بعلى بن یقطین رسید از فرمایش امام علیه السلام در شگفت شد زیرا مخالف طریقه مشهور در میان شیعه بود؛ ولى گفت امام و پیشواى منست هر چه بفرماید وظیفه من خواهد بود و بهمان طریق عمل میکرد تا اینکه از او پیش هرون الرشید سخن چینى کردند.

هرون بیکى از خواص خود گفت درباره على بن یقطین خیلى حرف میزنند و من چندین مرتبه او را آزمایش کرده ام و خلاف آن ظاهر شده است. آنشخص گفت چون رافضیان در وضو با ما اختلاف دارند و پاها را نمیشویند خوبست امیرالمؤ منین بطوریکه او مطلع نشود از محلى ببینند چگونه وضو میگیرد با این آزمایش کشف واقع خواهد شد. هرون مدتى صبر کرد تا اینکه روزى على بن یقطین را بکارى در منزل واداشت و وقت نماز رسید. على بن یقطین در اطاق مخصوصى وضو مى گرفت و نماز میخواند. همینکه موقع نماز شد هرون در محلیکه على او را نمى دید ایستاده و مشاهده میکرد.

على بن یقطین آب خواست و بطوریکه امام علیه السلام دستور داده بود وضو گرفت هرون دیگر نتوانست صبر کند از محل خود بیرون آمد و گفت بعد از این سخن هیچکس را درباره تو قبول نمى کنم. از اینرو على بن یقطین در نزد هرون بمقام ارجمندى رسید.

پس از جریان نامه موسى بن جعفر علیه السلام باو رسید در آن نامه نوشته بود یا على بعد از این وضو بگیر بطوریکه خداوند واجب کرده.

صورتت را یک مرتبه از روى وجوب بشوى و مرتبه دوم از جهت آنکه شاداب شود و دستهایت را از مرفق همانطور شستشو ده و با بقیه رطوبت دستها سرو پاهایت را از سر انگشتان تا ساق مسح کن آنچه بر تو مى ترسیدم برطرف شد.

پیروان ائمه علیهم السلام در هنگام مرگ

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

صدوق از حضرت عسکرى علیه السلام و ایشان از رسول اکرم (ص) نقل کردند که آنجناب فرمود مؤ منین همیشه از عاقبت خود در ترسند و یقین ندارند که مشمول رضایت خدا واقع میشوند یا نه تا موقع مرگ مؤ من وقتى که ملک الموت را دید در آن شدت درد بسیار متاءثر است که اکنون از خانواده و اموال خود جدا میشود با اینکه بآرزوهایش نرسیده ملک الموت باو میگوید آیا هیچ عاقلى براى مال و ثروتیکه فایده ندارد غصه مى خورد با اینکه خداوند بجاى آن چندین هزار برابر باو داده است میگوید نه ملک الموت اشاره میکند بطرف بالا نگاه کن: مى بیند قصرهاى بهشت و درجات آنرا که از حدود آرزوهم خارج است باو مى گوید اینجا منزل تو است و اینها را خداوند بتو عنایت کرده و افراد صالح از خانواده ات با تو در همینجا ساکن میشوند آیا راضى هستى در عوض ثروت و مال دنیا این مقام را بتو بدهند؟

میگوید آرى بخدا قسم راضیم. سپس میگوید باز نگاه کن وقتى توجه میکند حضرت رسول (ص) و امیرالمؤ منین و فرزندان ارجمند ایشان را در اعلا علیین مى بیند ملک الموت میگوید اینها همنشین و انیس تو هستند آیا بجاى کسانیکه در این جهان از آنها مفارقت میکنى راضى نیستى اینها با تو باشند؟ مى گوید چرا به خدا قسم راضیم.

همین است تفسیر و معناى آیه شریفه ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکه الا تخافوا فما امامکم من الاهوال فقد کفیتموه و لاتحزنوا على ما تخلفونه الذرارى والعیال والاموال فهذا شاهد تموه فى الجنان بدلا منهم وابشروا بالجنه التى کنتم توعدون هذه منازلکم و هؤ لاء اناسکم و جلاسکم نحن اولیائکم فى الحیوه الدنیا و فى الاخره ولکم فیها ما تشتهى انفسکم ولکم فیها ما تدعون نزلا من غفور رحیم.(۴۰)


۱۹
گردنبند قیمتى

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

در زمان حکومت عضدالدوله دیلمى مردى ببغداد آمد و با خود گردنبند جواهرى داشت که قیمتش هزار دینار بود. آنرا براى فروش عرضه کرد اما خریدارى پیدا نشد. چون عازم حج بیت الله بود تصمیم گرفت گردنبند را نزد شخص متدین و مورد اعتمادى امانت بگذارد و در مراجعت از وى بگیرد. نزد عطارى رفت که عموم مردم او را باایمان مى شناختند و به پاکى و نیکیش یاد میکردند. گردنبند را به وى سپرد و خود بعزم مکه حرکت کرد. پس از مراجعت نزد عطار آمد، سلام کرد، و خواست هدیه اى را که در سفر حج برایش خریده بود تقدیم نماید. ولى عطار او را ناآشنا تلقى کرد و گفت شما کیستى؟ از کجا آمده اى؟ چکار دارى؟ پاسخ داد من صاحب گردنبندم. عطار که خود را در مقابل اظهارات او بیگانه نشان میداد چند جمله موهن و تمسخرآمیز به وى گفت و دست بسینه اش زد و از دکان بیرونش انداخت. امانت گذار با ناراحتى فریاد زد، رهگذرها گردش جمع شدند، همه از عطار پشتیبانى کردند و به او گفتند واى بر تو که این شخص پاک و درستکار را تکذیب میکنى. بیچاره با حالت بهت و تحیر دکان عطار را ترک گفت و روزهاى بعد چندین بار مراجعه کرد و هر بار جز ضرب و شتم چیزى عایدش نشد.

کسانى به وى گفتند جریان کار خود را به اطلاع عضدالدوله برسان شاید با فراست و هوشى که دارد براى تو راه چاره اى بیندیشد. قضیه خود را مشروحا نوشت. عضدالدوله او را بحضور طلبید و سخنانش را با دقت شنید. دستور داد از فردا تا سه روز متوالى همه روزه مقابل دکان عطار بنشین، روز چهارم من از آنجا میگذرم، مقابل تو توقف میکنم، سلام میگویم، تو از جاى خود حرکت نکن، فقط جواب سلام مرا بده. پس از آنکه من از آنجا گذشتم مجددا از عطار گردنبند را مطالبه کن و نتیجه کار به اطلاع من برسان.

امانت گذار، طبق دستور، برنامه را اجراء کرد. روز چهارم موکب عضدالدوله با شکوه و عظمت از آنجا عبور کرد موقعیکه مقابل آنمرد رسید عنان کشید، توقف نمود، و به وى سلام گفت. او که همچنان بى تفاوت در جاى خود نشسته بود فقط جواب سلام داد. عضدالدوله گفت: برادر، بعراق وارد میشوى نزد ما نمیائى و حوائج خود را با ما در میان نمیگذارى، او با سردى جواب داد نتوانستم بملاقات شما بیایم و دیگر چیزى نگفت.

چند دقیقه اى که عضدالدوله با وى گفتگو داشت تمام امراء ارتش و افسرانى که در رکابش بودند نیز توقف کردند. عطار از مشاهده این منظره سخت نگران شد و خود را در خطر مرگ دید. پس از آنکه عضدالدوله از آن نقطه گذشت عطار، مرد امانت گذار را صدا زد و گفت برادر چه وقت گردنبندرا نزد من امانت گذاردى و آنرا در چه پارچه اى پیچیده بودى، توضیح بده شاید بیاد بیاورم. توضیح داد، عطار در دکان بجستجو پرداخت، گردنبند را پیدا کرد و تسلیم وى نمود و گفت خدا میداند که فراموش کرده بودم و اگر متذکرم نمیکردى بیاد نمیاوردم. مرد، امانت خود را گرفت و نزد عضدالدوله رفت و جریان را به اطلاعش رساند. عضدالدوله دستور داد گردنبند را به گردن مرد عطار آویختند و او را جلو دکانش بدار زدند و ماءمورین ندا در دادند این است مجازات کسیکه از مردم امانت مى پذیرد و آنرا انکار میکند. سپس امانت گذار، گردنبند را گرفت و رهسپار بلد خود گردید.(۴۱)

مقدس اردبیلى

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

سید نعمه الله جزایرى دانشمند جلیل شاگرد مولى مقدس اردبیلى میگوید در سال قحط مولى آنچه خوراکى از گندم و غیره داشت با فقرا تقسیم میکرد و از براى خانواده خود نیز یک سهم مانند هر یک از فقرا باقى میگذاشت، تا اینکه در یکى از روزها زوجه اش آشفته شد و بر اینکار مولى اعتراض نمود که شما رعایت بچه هاى خود را نمیکنید تا بمردم محتاج نشوند و هرچه دارید با فقرا تقسیم مینمائید.


۲۰

مولى براى این اعتراض از منزل کناره گرفت و در مسجد کوفه اعتکاف (سه شبانه روز در مسجد جامع بعبادت گذران) کرد. روز دوم اعتکاف مردى درب منزل مولى آمد و چند بار گندم و آرد خیلى خوب براى ایشان آورد و گفت مولى فرستاده پس از بازگشت مولى زوجه اش گفت این گندمیکه فرستاده بودید بسیار خوب بود مولى از این پیش آمد سپاسگزارى و شکر کرد، گفت چنین مرد عربى را هیچ ندیده ام و اطلاعى از او ندارم و نه من گندم فرستاده ام.(۴۲)

ریاکار

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

چادرنشینى مسلمان بشهر آمد داخل مسجد شد، دید مردى با خشوع نماز میگذارد. توجهش به وى معطوف گردید. پس از نماز به او گفت چه خوب نماز میخواندى، جواب داد علاوه بر نماز، روزه هم دارم و اجر نمازگزار صائم دو برابر نمازگزار غیر صائم است. مرد اعرابى که مجذوب او شده بود گفت در شهر کارى دارم که باید آنرا انجام دهم، بر من منت بگذار و قبول کن که شترم را نزد شما بگذارم تا بروم و برگردم. او پذیرفت و چادرنشین با اطمینان خاطر شتر را به وى سپرد و از پى کار خود رفت. نمازگزار ریاکار با دور شدن اعرابى بر شتر نشست و با سرعت آن محل را ترک گفت. پس از ساعتى مرد چادرنشین برگشت ولى نه از نمازگزار اثرى دید و نه از شتر. در اطراف و نواحى مسجد جستجو کرد، نتیجه اى نگرفت. بیچاره سخت ناراحت و متاءثر گردید و یک شعر گفت که مفادش این بود: نمازش بشگفتم آورد و روزه اش مجذوبم ساخت، اما نمازگزار روزه دار ناقه جوانم را با سرعت راند و برد.(۴۳)

پیروان ائمه علیهم السلام فقیر نیستند

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

مردى از شیعیان خدمت حضرت صادق علیه السلام آمد و شکایت از فقر و تنگدستى نمود حضرت فرمود (انت من شیعتنا و تدعى الفقر و شیعتنا کلهم اغنیاء) تو از دوستان مائى و اظهار فقر و تنگدستى میکنى با اینکه تمام شیعیان ما بى نیاز و غنى هستند. آنگاه فرمود ترا تجارت پرفایده ایست که بى نیازت کرده عرضکرد آن تجارت چیست؟

فرمود اگر کسى از ثروتمندان بگوید روى زمین را براى تو پر از نقره میکنم و از تو میخواهم دوستى و ولایت اهل بیت پیغمبر را از قلب خود خارج کنى و نسبت بدشمنان آنها دوستى و محبت پیدا نمائى آیا حاضر میشوى این کار را بکنى؟ عرض کرد نه یابن رسول الله (ص) اگر چه دنیا را پر از طلا بنماید!

فرمود پس تو فقیر نیستى: بینوا کسى است که آنچه تو دارى نداشته باشد، حضرت مقدارى مال باو بخشیدند و مرخص شد.(۴۴)

خالد برمکى و منصور

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

منصور دوانیقى خالد برمکى را از کارهاى دیوان برکنار نمود، ابوایوب را بجاى وى گمارد و خالد را بولایت فارس ماءموریت داد و دو سال خدمتش ‍ در آنجا بطول انجامید.ابوایوب که از مراتب فضل و دانش خالد آگاهى داشت همواره نگران بود از اینکه مبادا منصور دوباره امر دیوان را بخالد محول کند و او را از این منصب بزرگ معزول نماید. براى حفظ مقام و قدرت خود بفکر افتاد علیه خالد دسیسه کند، او را از نظر خلیفه بیندازد، و از هر راهى که ممکن است به شخصیت وى آسیب برساند.

تحریکات پنهانى و نقشه هاى غیرانسانى ابوایوب مؤ ثر افتاد، منصور دوانیقى بخالد بدبین شد، او را از ولایت فارس عزل نمود، و با مطالبه سه هزار هزار درهم (سه میلیون) وى را مورد تعقیب قرار داد. خالد به اطلاع خلیفه رساند که تمام موجودیش از هفتصد هزار درهم تجاوز نمیکند اما منصور گفته اش را نپذیرفت و دستور داد همچنان سه میلیون درهم را از او طلب کنند.

((صالح)) صاحب مصلى پنجاه هزار دینار و ((مبارک ترکى)) یک هزار هزار درهم به او کمک کردند، ((خیزران)) به خاطر هم شیرى ((فضل)) پسر خالد با ((هارون)) پسر خود یک قطعه جواهر به ارزش یکهزار هزار و دویست هزار درهم براى خالد فرستاد. چون خبر به منصور رسید و از صحت گفته خالد در مبلغ نقدى که داشت مطمئن شد از مطالبه پول دست کشید.


۲۱

این امر بر ابوایوب گران آمد، یکى از صرافان را که مسیحى بود طلبید، پولى به او داد و از وى خواست اعتراف کند که آن پول به (خالد) تعلق داشته است و سپس بمنصور خبر داد که (خالد) نزد چه کسى پول دارد. خلیفه صراف را احضار نمود و راجع به پول از وى پرسش کرد. جواب داد فلان مبلغ پول از آن (خالد) نزد من است. آنگاه خالد را به حضور خواند و از آن پول سؤ ال کرد. خالد قسم یاد نمود که پولى پس اندازه نکرده و آن صراف را نمیشناسد. منصور، خالد را نزد خود نگاهداشت و دستور داد صراف نصرانى را بمجلسش آوردند. به او گفت: اگر خالد را ببینى میشناسى؟ گفت آرى یا امیرالمؤ منین اگر او را ببینم مى شناسم. منصور بخالد رو کرد و گفت خداوند برائت تو را ساخت، سپس بمرد نصرانى گفت این مرد که در اینجا نشسته خالد است پس چگونه او را نشناختى؟ صراف گفت یا امیرالمؤ منین امان میخواهم تا حقیقت را بگویم. امانش داد، او تمام مطالب را بیان نمود. از آن پس منصور دوانیقى نسبت به ابوایوب بدبین شد و به اظهارات او ترتیب اثرنمیداد.(۴۵)

جاسوس در لباس دین

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

در ایامى که مسلم بن عقیل به نمایندگى حضرت حسین بن على علیهما السلام در کوفه بود و بنام آنحضرت از مردم بیعت میگرفت عبیدالله بن زیاد، بسمت استاندار، از طرف یزید وارد آن شهر شد و فعالیت خود را براى درهم کوبیدن نهضت شیعیان آغاز نمود. مسلم بن عقیل روى مصلحت اندیشى خانه مختار را که مرکز علنى فعالیتش بود ترک گفت و پنهانى در منزل هانى بن عروه مستقر گردید و بخواص شعیان خاطر نشان ساخت که این محل را مکتوم نگاهدارند و آمد و رفتشان در آنجا دور از چشم مردم باشد.

عبیدالله براى آنکه از محل اختفاى مسلم آگاه گردد مرد محیل و مکارم بنام ((معقل)) را احضار نمود، سه هزار درهم به وى پول داد و او را موظف نمود جستجو کند، بعضى از اصحاب مسلم بن عقیل را بشناسد، با آنان تماس بگیرد خود را از شیعیان اهل بیت قلمداد نماید، و این مبلغ را بعنوان خرید اسلحه در اختیارشان بگذارد. پس از آنکه اطمینانشان را جلب نمود خواستار ملاقات مسلم گردد و برنامه کار آنانرا گزارش نماید.

معقل دستور عبیدالله را بموقع اجراء گردد و مسلم بن عوسجه را که یکى از دوستداران اهل بیت علیهم السلام بود شناسائى کرد. اولین بار او را در مسجد در حال نماز ملاقات نمود کنارش نشست پس از آنکه نماز را تمام کرد پیش آمد و گفت من از اهل شام و محب خاندان پیغمبرم و سه هزار درهم با خود دارم. شنیده ام مردى از طرف حضرت حسین علیه السلام به این شهر آمده و براى آنحضرت از مردم بیعت میگیرد، محل او را نمیدانم و کسى را هم نمیشناسم که مرا به وى راهنمائى کند. هم اکنون که در مسجد بودم بعضى به شما اشاره کردند و گفتند این شخص از وضع شیعیان اهل بیت آگاه است نزد شما آمده ام این مبلغ را براى خرید اسلحه بگیرى و مرا نزد فرستاده حضرت حسین علیه السلام ببرى. سپس گفت من از برادران صمیمى شما هستم و براى آنکه مطمئن شوى و بدانى که راست میگویم میتوانى قبل از ملاقات آنحضرت از من بیعت بگیرى.

معقل، آنچنان گرم و نافذ سخن گفت که مسلم بن عوسجه اظهاراتش را باور کرد، از دیدنش ابراز مسرت نمود، و خداى را شکر گفت. آنگاه از وى بیعت گرفت و او را متعهد و ملتزم نمود که این راز پنهان نگاهدارد و توصیه کرد چند روزى در منزلم رفت و آمد کن تا در فرصت مناسب براى تو استجازه کنم. بوعده خود وفا کرد، اجازه ملاقات گرفت، و معقل در موعد مقرر حضور یافت. مسلم از وى براى حضرت حسین علیه السلام بیعت گرفت و به ابوثمامه صائدى که متصدى امور مالى مسلم بود دستور داد سه هزار درهم را دریافت نماید.


۲۲

این عنصر خائن و این جاسوس کثیف هر روز پیش از همه بحضور مسلم میرفت و بعد از همه مجلس را ترک میگفت و با رفت و آمدهاى متوالى و حضور ممتد در مجلس آنحضرت، دوستان حسین علیه السلام را در کوفه شناخت، به اسرارشان پى برد، از برنامه کارشان آگاه گردید، و هر روز اطلاعاتى را که کسب میکرد به عبیدالله گزارش میداد.(۴۶)

قیام علوى

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

ابوجعفر محمد بن قاسم علوى از ذرارى رسول اکرم (ص) بود سلسله نسبش از طرف پدر و مادر باسه واسطه بحضرت سجاد زین العابدین علیه السلام میرسید. او مردى بود عالم، فقیه، با ایمان، آزاده و شجاع. در کوفه میزیست و همواره بر ضد حکومت خودکامه معتصم عباسى فعالیت میکرد. موقعیکه عمال حکومت بدفع او تصمیم گرفتند ناچار کوفه را ترک گفت و به منطقه وسیع خراسان رفت. چندى از یک شهر به شهر دیگر منتقل میشد و سرانجام، در مرو، مستقر گردید و مردم را بقیام علیه حکومت معتصم دعوت نمود. مسلمانان رنج دیده براى آنکه از ظلم و بیداد رهائى یابند گردش جمع شدند و در اندک زمانى چهل هزار نفر با او بیعت کردند.

شبى تمام لشکریان را فرا خواند تا پیرامون قیام صحبت کند و آنانرا براى پیکار با عمال معتصم آماده نماید. پیش از آنکه سخن بگوید و برنامه کار را به اطلاع سپاهیان برساند صداى گریه مردى را شنید، بشگفت آمد، پرسید گریه از کیست و چرا میگرید؟ پس از تحقیق به اطلاعش رساندند که یکى از سربازان، نمد مرد جولائى را بقهر و غلبه گرفته و او بر اثر این ستم بلند بلند گریه میکند. محمد بن قاسم آن سرباز را طلبید و پرسید چرا به این کار زشت دست زدى. در پاسخ گفت ما با تو بیعت کردیم که بتوانیم اموال مردم را ببریم و هر چه میخواهیم بکنیم. محمد امر نمود نمد را از او گرفتند و بصاحبش پس دادند. آنگاه فرمود: از چنین مردمى براى دین خدا نمیتوان یارى جست و فرمان داد لشکریان متفرق شدند.(۴۷)

انتقامجوئى

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

در ایامى که عبدالله بن زبیر، بعنوان خلافت، بر مکه و مدینه حکومت میکرد یکى از منشیهاى عبدالملک مروان که مهردار خلیفه بود از شام بزیارت بیت الله رفت و در آنجا با یک نفر از خواص عبدالله زبیر برخورد نمود و ضمن بحث و گفتگو بین آن دو سخنانى تند و زننده رد و بدل گردید و رنجیده خاطر از یکدیگر جدا شدند. پس از آنکه حجاج بن یوسف با سپاهیان عبدالملک مکه را فتح نمود و عبدالله زبیر را کشت جمعى از خواص او را دستگیر و زندانى کرد و آنانرا با خود بکوفه برد. یکى از دستگیر شدگان همان مردى بود که در گذشته با مهردار خلیفه برخورد تند و خشن داشت.

حجاج از عراق نامه اى بعبدالملک نوشت و درباره زندانیان که همه از خواص عبدالله زبیر بودند کسب تکلیف نمود. عبدالملک به منشى خود دستور داد به حجاج پاسخ دهد که عدد بازداشت شدگان را تعیین کن و نام آنانرا یک بیک بنویس. منشى جواب نامه را تهیه کرد و دستور عبدالملک را با این عبارت نوشت ((احصیهم و اکتب اسامیهم)). نامه پاکنویس شد، به امضاء خلیفه رسید، و براى مهر شدن آنرا بمهردار عبدالملک دادند. او نامه را با دقت مطالعه کرد و از مضمون آن آگاه شد.

مهردار قبلا شنیده بود مردى که در مکه با او به تندى سخن گفته هم اکنون با سایر خواص عبدالله زبیر در زندان حجاج است. خواست از این فرصت استفاده کند و براى تشفى خاطر، بگونه اى از او انتقام بگیرد. فکر شیطانى عجیبى بخاطرش آمد و فورا آنرا بموقع اجراء گذارد. با صداى بلند گفت در نامه نقطه اى فراموش شده آیا اجازه هست آنرا بگذارم؟ اجازه داده شد. او نقطه اى رو ((ح‍)) احصیهم گذار و آنرا اخصیهم نمود سپس نامه را مهر کرد و جزء سایر نامه ها براى توزیع فرستاد.


۲۳

((احصاء)) در لغت عرب بمعنى شمارش نمودن است و ((اختصاء)) بمعنى اخته کردن. با اضافه یک نقطه معنى دستور عبدالملک این شد که تمام خواص و نزدیکان عبدالله زبیر را که در زندانند اخته کن و سپس ‍ اسمهاى آنانرا یک بیک بنویس. با وصول نامه، حجاج بن یوسف این عمل غیرانسانى را تحت عنوان دستور خلیفه بموقع اجراء گذارد، تمام زندانیان را ناقص العضو نمود و همه آنانرا با اخته کردن از زندگى طبیعى محروم ساخت.(۴۸)

سگ گرسنه

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

در سال قحط که مردم سخت در فشار و مضیقه بودند یکى از دانشجویان دینى (طلبه) ماده سگى را دید افتاده و بچه هایش بپستان او آویخته اند هر قدر ماده سگ مى خواست برخیزد از ضعف نمى توانست، نیرو و حرکت خود را از دست داده بود، دانشجو دلش بر وضع آن حیوان بسیار سوخت و غریزه ترحم و حس معاونت در او تحریک شد، چون چیزى نداشت که باو بدهد ناچار کتاب خود را فروخت و نان تهیه کرده پیش او انداخت.

سگ رو بطرف آسمان نموده دو قطره اشک تشکر از دیده فرو ریخت. گویا دعا کرد براى او شب در خواب باو گفتند. دیگر زحمت تحصیل و رنج مطالعه را بخود راه مده (انا اعطیناک من لدنا علما) ما بتو از جانب خود دانش افاضه کردیم.(۴۹)

حجاج و مرد دانشمند

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

قبعثرى، در عصر حجاج بن یوسف زندگى میکرد، او مردى بود تحصلیکرده و ادیب. روزى با چند نفر از دوستان در یکى از باغهاى خارج شهر مجلسى انسى داشتند. در خلال گفتگوها سخن از حجاج بمیان آمد، قبعثرى بطور کنایه جملاتى چند درباره اش گفت و مراتب نارضائى خود را از وى ابراز کرد. این خبر بگوش حجاج رسید تصمیم گرفت قبعثرى را بجرم گفته هایش کیفر دهد احضارش نمود و با تندى به او گفت: (لا حملنک على الادهم) یعنى زندانیت میکنم و قید در پایت میگذارم (کلمه ادهم در لغت عرب بمعانى متعددى آمده است از آنجمله پابند زندانى و اسب سیاه.)

قبعثرى ادیب و باهوش مقصود حجاج را بخوبى درک کرده بود و میدانست او بزندان و قید تهدید میکند ولى براى رهائى از خطر تغافل نمود، آنرا که فهمیده بود برو نیاورد و چنین وانمود کرد که از کلمه (ادهم) اسب سیاه فهمیده است بهمین جهت در جواب با گشاده روئى و تبسم گفت: (مثل الامیر یحمل على الادهم والاشهب) البته شخص مقتدر و صاحب مقامى مانند امیر میتواند اشخاص را مشمول عنایت خود قرار دهد و آنانرا با اسب سیاه و سفید روانه نماید (اشهب) به اسب سفید رنگى اطلاق میشود که مختصر رگه هاى سیاه داشته باشد.

حجاج، براى توضیح مقصود خود گفت: (اردت الحدید) آهن اراده کردم یعنى قبعثرى چه میگوئى؟ مرادم از ادهم، آهن بود نه اسب سیاه. اتفاقا کلمه (حدید) هم در لغت عرب معانى متعددى دارد یکى آهن است و یکى هوش و ذکاوت. قبعثرى دوباره تغافل کرد و بلافاصله گفت: (الحدید خیر من البلید) البته اسب باهوش و فطن بهتر از اسب کودن است.(۵۰)

فرمانده نادان

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

رسول اکرم (ص) لشکرى را براى ماءموریتى تجهیز نمود، مردى را بفرماندهى گمارد و به سپاهیان دستور داد از او اطاعت کنند و اوامرش را اجراء نمایند. فرمانده در آغاز مسافرت به آزمایش عجیبى دست زد. براى آنکه از درجه اطاعت سربازان آگاه شود یا مراتب فهم و درک آنانرا تشخیص ‍ دهد یا براى هدف دیگر، دستور داد آتشى افروختند و به آنها امر کرد که خویشتن را در آتش بیفکنند. بعضى از سربازان، خود را براى اجراء دستور مهیا ساختند، گروهى این دستور را نادرست تلقى نمودند و از اطاعت سرباز زدند.

سرباز جوانى گفت در تصمیم عجله نکنید تا به رسول اکرم (ص) مراجعه نمائید، اگر آنحضرت دستور فرمانده را تاءیید کرد و به آتش رفتن را امر فرمود اطاعت نمائید و داخل آتش شوید. شرفیاب شدند و شرح جریان را بعرض ‍ رساندند. حضرت فرمود: اگر در آتش رفته بودید هرگز از آن خارج نمیشدید یعنى براى همیشه جهنمى مى بودید. سپس فرمود اطاعت، در کارهائى جایز است که بحکم عقل و شرع پسندیده و مستحسن باشند و کسى حق ندارد از مخلوقى در معصیت خالق اطاعت نماید.(۵۱)


۲۴
آزمایش مردم شام

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

ابن شهر آشوب میگوید: پس از آنکه معاویه بن ابى سفیان بمخالفت على علیه السلام تصمیم گرفت بفکر افتاد مردم شام را آزمایش کند تا از مراتب اطاعت و فرمانبردارى آنان آگاه گردد. عمروبن عاص براى آزمایش، راهى را ارائه کرد و به معاویه گفت دستور بده که مردم باید کدو را مانند بره ذبح کنند و پس از تذکیه آنرا بخورند، اگر فرمانت را اجراء نمودند آنها یار و پشتیبان تو هستند و گرنه نه. معاویه دستور داد و مردم هم بدون کوچکترین اعتراض ‍ اجراء نمودند و این امر بنام ((بدعه امویه)) در سراسر شام معمول گردید.(۵۲)

طولى نکشید که خبر آن بدعت بسمع مردم عراق رسید و کسانى آنرا مورد پرسش قرار دادند.

ان امیرالمؤ منین سئل عن القرع یذبح؟ فقال: القرع لیس یذکى فکلوه و تذبحوه و لا یستهو ینکم الشیطان لعنه الله.(۵۳)

از على علیه السلام درباره کدو سؤ ال شد که آیا باید آنرا ذبح کرد؟ در جواب فرمود: خوردن کدو تذکیه و ذبح لازم ندارد. مراقب باشید که شیطان عقلتان را نبرد و افکار شیطانى حیرت زده و سرگردانتان ننماید.

مسلمانانیکه آنروز فرمان غیرمشروع معاویه را بموقع اجراء گذاردند و بدستور او که مخالف امر الهى بود عمل نمودند همانند آن گروه از اهل کتاب بودند که احبار و رهبانشان حلال خدا را حرام، و حرام خدا را حلال میکردند و آنان کورکورانه اطاعت مینمودند و ناآگاه بشرک گرایش ‍ مى یافتند.

و قد بلغ من امرهم فى طاعتهم له انه صلى بهم عند مسیرهم الى صفین الجمعه یوم الاربعاء و اعادوه رئوسهم عند القتال و حملوه بها.(۵۴)

نمازجمعه و معاویه

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

مسعودى میگوید: کار فرمانبردارى و اطاعت کورکورانه مردم از معاویه بجائى رسید که وقتى بطرف صفین میرفت نماز جمعه را روز چهارشنبه اقامه کرد و تمام سپاهیانش به وى اقتدا کردند و با وجود این بدعت آشکار، مورد اعتراض واقع نشد و در میدان جنگ بفرمانش از سرمیگذشتند و او را سرور و مطاع خود میدانستند.

بعد از جنگ صفین سلطه و قدرت معاویه افزایش یافت و مردم، بى چون و چرا، دستورش را بکار مى بستند و بیش از پیش در راه اجراء اوامرش بشرک در اطاعت تن میدادند. اهالى شام آنچنان تسلیم معاویه شدند که فرمانش را بر فرمان خدا و پیغمبر، حتى فرمان عقل و وجدان مقدم میداشتند، گوئى فقط بخواسته ها و دستورهاى او فکر میکردند و براى عدل و انصاف، حق و فضیلت، شرافت و درستکارى، و دیگر سجایاى انسانى ارزش قائل نبودند.

یکى از سربازان کوفى که با شتر خود به جبهه جنگ صفین آمده بود در مراجعت، مصمم شد سفرى بشام نماید و از نزدیک حوزه حکومت معاویه را ببیند. تصمیم خود را عملى نمود و رهسپار شام گردید. روزى که وارد دمشق شد با سربازى از لشکریان معاویه مواجه گردید که او را در صفین دیده بود و میدانست از دوستان على علیه السلام است. نزدیکش آمد، با وى گلاویز شد و گفت این ناقه که تو بر آن سوارى متعلق به من است و تو در صفین از من گرفتى، مردم جمع شدند، اختلاف و گفتگو بین آن دو بالا گرفت و ناچار به معاویه مراجعه کردند. دمشقى دعوى خود را طرح نمود و براى اثبات گفته خود، پنجاه شاهد آورد و همه گواهى دادند که ناقه متعلق بمرد دمشقى است. معاویه بنفع او حکم داد و به کوفى امر نمود که شتر را تسلیم وى نماید.

در لغت عرب ((ناقه)) اسم شتر ماده است و ((جمل)) نام شتر نر. پس ‍ از صدور حکم، مرد کوفى بمعاویه گفت این شتر ((جمل)) است نه ((ناقه)) و مرد دمشقى از آغاز مدعى ناقه بود و پنجاه شاهد نیز بعنوان ناقه، شهادت دادن و در واقع خواست با این تذکر، معاویه را بحقیقت امر متوجه کند و به او بفهماند که این هیاهو یک صحنه سازى بیش نبود و حکمى که داده اى ناصحیح و برخلاف حق است ولى معاویه به اظهارات او اعتنا نکرد و گفت حکمى که صادر شده و باید اجراء شود.


۲۵

مجلس قضا پایان یافت. طرفین دعوى و شهود متفرق شدند، لکن معاویه در پنهان، مرد کوفى را احضار نمود، قیمت شترش را پرسید و در برابر آن به وى پرداخت نمود، بعلاوه مورد عنایت و احسانش قرار داد.

و قال له ابلغ علیا انى اقابله بمائه الف مایهم من یفرق بین الناقه و الجمل.(۵۵)

به او گفت از قول من این مطلب را بعلى علیه السلام برسان که من میتوانم با صد هزار سربازى که بین ناقه و جمل فرق نمیگذارند با شما مقابله نمایم.

مرد دمشقى و پنجاه نفر شهودش مانند دیگر مردم شام، طرفدار معاویه و مطیع بى قید و شرط او بودند. اینان بحق و باطل، حلال و حرام، و خشنودى و خشم خدا فکر نمیکردند، فقط در این اندیشه بودند که با هر صورت ممکن از معاویه و طرفدارانش حمایت نمایند و به على علیه السلام و یارانش آسیب برسانند. بفرموده امام صادق علیه السلام، بنى امیه بمردم آزادى ندادند که شرک را بشناسند و تعالیم اسلام را بدرستى فراگیرند براى آنکه بتوانند در مواقع لازم آنانرا به اعمال مشرکانه وادار کنند و معنویات ناروا و غیرمشروع خویش را بر آنها تحمیل نمایند.

خطیب خود فروخته

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

بعد از حادثه خونین کربلا در ایامى که اهل بیت حضرت حسین علیه السلام در شام بودند روز جمعه اى مردم براى نماز جمعه گرد آمدند در آنروز امام سجاد علیه السلام نیز بمسجد آمده بود. یزید براى اقامه نماز جماعت وارد مسجد شد، سپس بدستور او خطیب بمنبر رفت، پس از حمد و ثناى الهى، کلام خود را با بدگوئى بحضرت على بن ابیطالب و حضرت حسین علیهماالسلام آغاز کرد و درباره آن دو مرد الهى جسورانه سخن گفت، آنگاه زبان بمدح و تمجید معاویه و یزید گشود و آن دو را واجد صفات حمیده و خصال پسندیده معرفى نمود.

فصاح به على بن الحسیى علیى السلام، و یلک ایها الخاطب اشتریت مرضات المخلوق بسخط الخالق.(۵۶)

در این موقع فریاد حضرت سجاد علیه السلام سکوت مجلس را شکست و بصداى بلند فرمود: واى بر تو اى سخنران که رضاى مخلوق را با سخط خالق خریدارى کردى و براى خشنودى یزید خدا را بخشم آوردى.

پیر زندانى

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

ابوالعتاهیه از شعراء نامى و از ادبا زبر دست دوران عباسى بود و قصائد و اشعارش در مجالس خلیفه وقت و رجال کشور با حسن قبول تلقى میشد. او مدتى بر اثر آزردگى و رنجش خاطر از گفتن شعر خوددارى نمود و این امر براى مهدى عباسى گران آمد، دستور داد زندانیش کردند. میگوید: چون به محیط زندان قدم گذاردم و اوضاع زندانیان را از نزدیک مشاهده کردم سخت ناراحت شدم، در گوشه اى نشستم و اطراف و جوانب زندان را مینگریستم، در این فکر بودم که یکى از محبوسین را به همصحبتى برگزینم، با او انس بگیرم، از تنهائى برهم، و تشویش خاطرم کاهش یابد.

در یکى از زوایاى زندان، پیرمردى را دیدم خوش سیما و جذاب، لباس ‍ پاکیزه اى در برداشت و آثار فهم و فراست در قیافه اش خوانده میشد. بنظرم آمد مرد شایسته و صالحى است بسویش رفتم و بى آنکه سلام گویم در کنارش نشستم، خواستم آغاز سخن کنم که او پیش از من بحرف آمد و دو شعر خواند که مفادش این بود:

((رنج و ناملایمات فراوان، مرا بصبر و بردبارى ماءنوس نموده است. ناامیدى از مردم، امید و اتکاء مرا بلطف الهى افزون ساخته است.))

ابوالعتاهیه میگوید: شنیدن این دو شعر حکیمانه و پرمحتوى و مشاهده سکون و اطمینان پیر مرد در من اثر عمیق گذارد، بخود آمدم و حالت اضطراب و نگرانیم زایل گردید، درخواست نمودم دوباره آنرا بخواند.

پیرمرد که ابوالعتاهیه را مى شناخت و میدانست خشم خلیفه نسبت به او براى نگفتن شعر است نگاه تندى به وى کرد و گفت: اى اسمعیل، مثل اینکه در عقل و اخلاقت نقصانى پدید آمده است. چرا وقتى نزد من آمدى سلام نکردى، سنت اسلام را در اول ملاقات، رعایت ننمودى و از علت گرفتارى من نپرسیدى؟ اکنون که دو بیت شعر خواندم مانند کسى که با من سخن میگوئى که سالها رفیقم بوده و روى سوابق ممتد و دوستى دیرینه، درخواست میکند دوباره آنرا بخوانم.


۲۶

ابوالعتاهیه از سخنان آنمرد شرمنده شد، بخطاى خویش اعتراف نمود، از وى معذرت خواست و گفت: حقیقت اینستکه زندان در من ایجاد وحشت و دهشت نموده، گوئى نیروى درکم را از دست داده ام و دچار بهت و حیرت شده ام.

پیرمرد تبسمى کرد و گفت: جرم تو سهل است و گناه تو بیش از این نیست که شعر نگفته اى. احترام تو نزد آنان براى اشعارت بود و براى نگفتن شعر به زندانت افکنده اند و اگر دوباره شعر بگوئى و کارت را ادامه دهى از زندان خلاص میشوى. اما کار من دشوار است، زیرا اینان در جستجوى یکى از فرزندزادگان زید هستند، تصمیم دارند او را که از ذرارى پیغمبر اسلام و از فرزندان حضرت زهرا علیهاالسلام است دستگیر کنند و بقتل برسانند. میدانم عنقریب احضارم میکنند و از من میخواهند که بگویم او در کجا است و در چه نقطه اى پنهان شده است. اگر آنها را بمحل اختفاى وى دلالت نمایم بطور قطع او را میکشند و در پیشگاه الهى مسؤ ل قتل او خواهم بود. من هرگز بچنین گناهى بزرگى دست نمیزنم، خدا را از خود خشمگین نمیکنم و آن طاقت را ندارم که در قیامت، خصم من رسول خدا باشد، و اگر از راهنمائى آنان خوددارى کنم قطعا مرا خواهند کشت. بنابراین من بیش از تو سزاوار نگرانى و اضطرابم، با اینحال صبر و سکون مرا مشاهده میکنى، آنگاه دو بیت شعر را مجددا خواند و آنقدر تکرار کرد که من نیز یاد گرفتم.

در این موقع ابوالعتاهیه از پیرمرد تقاضا کرد که خود را معرفى کند گفت: من از دودمان حضرت على بن الحسین علیه السلام م که ناگاه در زندان باز شد و چند نفر ماءمور وارد شدند و مستقیما نزد آن دو رفتند و گفتند خلیفه، شما دو نفر را احضار نموده است. ابوالعتاهیه میگوید: من و پیرمرد حرکت کردیم، از زندان خارج شدیم، حضور مهدى عباسى آمدیم و در مقابلش ‍ سرپا ایستادیم. از پیرمرد پرسید عیسى کجا است؟ جواب داد من در زندانم و از محل او اطلاع ندارم، سؤ ال کرد از چه وقت او را ندیده اى؟ گفت از موقعیکه متوارى شده نه او را دیده ام و نه از وى خبرى شنیده ام. مهدى عباسى قسم یاد کرد اگر نگوئى عیسى در کجا پنهان شده است و ما را بمحل اختفاى او راهنمائى نکنى تو را خواهم کشت. پیرمرد در کمال رشادت و صراحت جواب داد هر چه میخواهى بکن. میگوئى تو را بفرزند رسول خدا دلالت کنم تا او را بکشى و در عرصه قیامت، پیامبر اسلام خون او را از من طلب نماید؟ بخدا قسم گفته ات را اجرا نمیکنم و اگر عیسى در جامه من پنهان باشد تو را از وى آگاه نخواهم کرد. مهدى از شنیدن سخنان پیر، سخت خشمگین شد، فرمان قتلش را داد و ماءمورین او را براى کشتن، از مجلس خلیفه بیرون بردند. سپس رو بمن کرد و گفت شعر میگوئى یا از پى پیر میروى، گفتم شعر میگویم. دستور داد آزادم کردند.

گردن بند پربرکت

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

عمادالدین طبرى در بشاره المصطفى مینویسد که جابر بن عبدالله انصارى گفت یکروز پس از نماز عصر پیغمبر اکرم (ص) باصحابه نشسته بودند. در این موقع پیرمردى با لباسهاى کهنه در کمال ضعف و سستى که معلوم میشد راه دورى را با گرسنگى پیموده وارد شد. عرض کرد من مردى پریشان حالم، مرا از گرسنگى و برهنگى و گرفتارى نجات ده، رسول اکرم (ص) فرمود اکنون چیزى ندارم ولى ترا بکسى راهنمائى میکنم که این حوائج را برآورد، و راهنماى بر نیکى، همانند کسى است که آنرا انجام داده، برو بدر خانه کسى که محبوب خدا و رسول است و او نیز دوستدار آنها است، ببلال دستور داد پیرمرد را بدرخانه فاطمه راهنمائى کند. وقتى که آن مرد بدرخانه على علیه السلام رسید گفت (السلام علیکم یا اهل بیت النبوه) سلام بر شما اى خاندان نبوت. او را جواب داده و پرسیدند تو کیستى؟ گفت مرد عربى هستم که بخدمت پیغمبر(ص) آمدم و تقاضاى کمک نمودم ایشان مرا بدر خانه شما راهنمائى کردند، آن روز سومین روزى بود که خانواده على (علیه السلام) بگرسنگى گذرانده بودند(۵۷) و پیغمبر از این جریان اطلاع داشت.


۲۷

دختر پیغمبر(ص) چون چیزى نمى یافت همان پوست گوسفندى که فرزندانش حسن و حسین علیهماالسلام را بر روى آن میخوابانید بمرد عرب داد و فرمود امید است خداوند ترا گشایشى عنایت نماید پیرمرد گفت دختر پیغمبر(ص) من از گرسنگى بى تابم شما پوست گوسفندى بمن میدهى؟! این سخن را که فاطمه (ع) شنید گردن بندى که دختر عبدالمطلب به او هدیه داده بود همان را بمرد عرب داد، پیرمرد گردنبند را گرفت و بمسجد آورد.

پیغمبر را در میان اصحاب نشسته دید عرضکرد یا رسول الله این گردنبند را دخترت بمن داده و فرموده است آنرا بفروشم شاید خداوند گشایشى دهد حضرت رسول (ص) گریان شد و فرمود چگونه خدا گشایش نمیدهد با اینکه بهترین زنان پیشینیان و آیندگان گلوبند خود را بتو داده است؟.

عمار یاسر عرض کرد اجازه میفرمائى این گردنبند را بخرم. فرمود خریدار این گردنبند را خداوند عذاب نمیکند. عمار بعرب گفت بچند میفروشى؟ پیرمرد گفت بسیر شدن از غذائى و یک برد یمانى جهت پوشاک و دیناریکه صرف مخارج بازگشت خود نمایم. عمار گفت من به بهاى این گردنبند دویست درهم میدهم و ترا از نان و گوشت سیر کرده و بردى هم براى پوشاک میدهم و با شتر خود ترا بخانواده ات میرسانم، عمار از غنائم خیبر هنوز مقدارى داشت پیرمرد را بخانه برد و بوعده خویش وفا کرد.

عرب دو مرتبه خدمت حضرت بازگشت آنجناب فرمود لباس گرفتى و سیر شدى؟ عرض کرد بلى بى نیاز هم شدم آنگاه حضرت مقدارى از فضائل زهرا را بیان کردند که بجهت اختصار از ذکر آنها خوددارى شد، تا بجائیکه فرمودند دخترم فاطمه را که میان قبر میگذارند از او میپرسند خدایت کیست میگوید (الله ربى) سؤ ال میکنند پیغمبرت کیست جواب میدهد: پدرم، میپرسند امام و ولى تو کیسست؟ میگوید (هذا القائم على شفیر قبرى) همین کسیکه کنار قبرم ایستاده (یعنى على (ع)) عمار گردنبند را خوشبو کرد و با یک برد یمانى بغلامیکه سهم نام داشت داد و گفت خدمت پیغمبر ببر ترا هم بایشان بخشیدم، حضرت او را پیش فاطمه فرستادند. دختر پیغمبر(ص) گردنبند را گرفت و غلام را آزاد کرد، غلام خندید فاطمه (ع) از سبب خنده اش سؤ ال کرد. گفت از برکت این گردنبند میخندم که گرسنه اى را سیر و مستمندى را بى نیاز و برهنه اى را با لباس و بنده ایرا آزاد کرد و بدست صاحب خود بازگشت.

خیانت

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

سرپرست و نگهبان بیت المال على علیه السلام، على بن ابى رافع گفت در میان اموال موجود در بیت المال گردنبند مرواریدى وجود داشت که از بصره بدست آورده بودند. دختر امیرالمؤ منین علیه السلام یک نفر پیش من فرستاد و پیغام داد که شنیده ام در بیت المال گردنبند مرواریدى هست. میخواهم آنرا برسم عاریه چند روزى بمن دهى تا روز عید قربان بآن خود را زیور نمایم. من خبر فرستادم برسم عاریه مضمونه (در صورت تلف شدن بعهده گیرنده باشد) بایشان میدهم. آن بانوى محترمه با این شرط بمدت سه روز گردنبند را از من گرفت.

اتفاقا على علیه السلام آن را در گردن دختر خود مشاهده کرده بود پرسید این گردنبند را از کجا بدست آورده اى؟ عرضکرد از على بن ابى رافع تا سه روز بعنوان عاریه ضمانت شده گرفته ام تا در عید بآن زینت کنم و بعد از سه روز باو رد نمایم.

على بن ابى رافع گفت امیرالمؤ منین (ع) مرا خواست فرمود آیا در بیت المال مسلمانان بدون اجازه آنها خیانت میکنى؟ گفتم به خدا پناه مى برم از خیانت کردن فرمود پس چگونه گردنبند را بدختر من دادى؟ عرضکردم دختر شما آنرا برسم عاریه از من درخواست کرد تا در عید با آن آراسته شود من گردنبند را به این شرط تا سه روز باو دادم و بر خود نیز ضمان آنرا گرفته ام، بر من لازم است که بجاى خود برگردانم، على علیه السلام فرمود امروز باید آن را پس بگیرى و بجاى خود بگذارى، و اگر بعد از این چنین کارى از تو دیده شود کیفر سختى خواهى شد و چنانچه دختر من آن گردنبند را برسم عاریه ضمانت شده نگرفته بود البته نخست زنى از بنى هاشم بود که دست او را بعنوان دزدى مى بریدم. این سرزنش و تهدید بگوش دختر امیرالمؤ منین علیه السلام رسید به پدر خویش عرضکرد مگر من دختر تو نبودم و یا به من نمیرسد که چند روز بخاطر زینت از آن گردنبند استفاده کنم؟ امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود دخترم انسان نباید بواسطه اشتهاى نفسانى و خواهش دل خود پاى از مرحله حق بیرون نهد. مگر زنان مهاجرین که با تو یکسانند بمثل چنین گردنبندى خود را آراسته اند تا تو هم خواسته باشى در ردیف آنها قرار گرفته از ایشان کمتر نباشى؟(۵۸)


۲۸
هارون و بهلول

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

روزى هارون بهلول را ملاقات کرد و گفت مدتیست آرزوى دیدارت را داشتم بهلول پاسخ داد که من بملاقات شما بهیچوجه علاقه ندارم هرون از او تقاضاى پند و موعظه اى کرد بهلول گفت چه موعظه اى ترا بکنم؟! آنگاه اشاره بسوى عمارتهاى بلند و قبرستان کرد و گفت این قصرهاى بلند از کسانى است که فعلا در زیر خاک تیره در این قبرستان خوابیده اند. چه حالى خواهى داشت اى هرون روزیکه براى بازخواست در پیشگاه حقیقت و عدل الهى بایستى و خداوند باعمال و کردار تو رسیدگى کند. با نهایت دقت از تو حساب بگیرد و چه خواهى کرد در آنروزیکه خداوند جهان باندازه اى دقت و عدالت در حساب بنماید که حتى از هسته خرما و از پرده نازکى که آن هسته را فرا گرفته و از آن نخ باریکى که در شکم هسته است و از آن خط سیاهى که در کمر آن هسته میباشد بازخواست کند و در تمام این مدت تو گرسنه و تشنه و برهنه باشى در میان جمعیت محشر، روسیاه و دست خالى. در چنین روزى بیچاره خواهى شد و همه بتو مى خندند، هارون از سخنان بهلول بى اندازه متاءثر شد و اشک از چشمانش فرو ریخت.(۵۹)

غذاى خلیفه

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

روزى هارون الرشید از خوان طعام خود جهت بهلول غذائى فرستاد، خادم غذا را برداشت و پیش بهلول آورد. بهلول گفت من نمى خورم ببر پیش ‍ سگهاى پشت حمام بینداز، غلام عصبانى شد و گفت اى احمق این طعام، مخصوص خلیفه است اگر براى هر یک از امنا و وزراى دولت میبردم بمن جایزه هم میدادند، تو این حرف را میزنى و گستاخى به غذاى خلیفه میکنى! بهلول گفت آهسته سخن بگو که اگر سگها هم بفهمند از خلیفه است نخواهند خورد.(۶۰)

یک نمونه

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

حضرت عیسى (ع) را گذر بر سر قبرى افتاد، از خداوند درخواست کرد که صاحب قبر را زنده فرماید. همینکه زنده شد از او سؤ ال کرد حال و وضع تو چگونه است؟ عرض کرد من حمال و باربر بودم روزى هیمه اى براى کسى میبردم؛ خلالى از آن جدا کردم تا دندان خود را با آن، خلال کنم از آن زمان که مرده ام عذاب همان خلال را میکشم.(۶۱)

اسماعیل سامانى

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

اسماعیل بن احمد سامانى در ماوراءالنهر حکومت میکرد. عمرو بن لیث صفارى تصمیم گرفت با او بجنگد، از ماوراءالنهرش براند و حوزه حکومت وى را در قلمرو فرمانروائى خود درآورد. لشکر نیرومندى در نیشابور مجهز ساخت و عازم بلخ گردید. اسمعیل بن احمد براى او پیامى فرستاد که هم اکنون تو بر منطقه بسیار وسیعى حکومت میکنى و در دست من جز محیط کوچک ماوراءالنهر نیست. از وى خواسته بود که به آنچه در دست دارد قانع باشد و مزاحم او نشود. ولى عمرو بن لیث به پیام اسماعیل اعتنا نکرد، همچنان راه پیمود، از جیحون گذشت، منازل را طى کرد و به بلخ رسید. سرزمینى را براى عسکرگاه برگزید، خندق حفر نمود نقاط مرتفعى را براى دیده بانى مهیا کرد، و ظرف چندین روز تمام مقدمات فنى جنگ را آماده نمود. در خلال این مدت لشکریانش تدریجا از راه میرسیدند و هر گروهى در نقطه پیش بینى شده مستقر میشدند.(۶۲)

جمعى از افسران و خواص اسمعیل بن احمد که آوازه جراءت و شهامت عمروبن لیث را شنیده بودند از مشاهده آنهمه سرباز مسلح و مجهز، تکان خوردند با یکدیگر شور نمودند و گفتند اگر بخواهیم با عمرو سپاه نیرومندش پیکار کنیم یا باید همگى از زندگى چشم پوشیم و کشته شویم یا آنکه در گرما گرم نبرد، به دشمن پشت کنیم، میدان جنگ را ترک گوئیم و به ذلت فرار، تن در دهیم و هیچیک از این دو بر وفق عقل و مصلحت نیست. بهتر آنستکه از فرصت استفاده کنیم و پیش از شکست قطعى به وى تقرب جوئیم و امان بخواهیم چه او مردى است دانا و توانا و هرگز دامن خویشتن را بکشتن و بستن این و آن که عمل عاجزان و ابلهان است لکه دار نمیکند. یکى از حضار گفت این سخنى است عاقلانه و نصیحتى است مشفقانه و باید طبق آن تصمیم گرفت. قرار شد در شب معینى گرد هم آیند و به این نظریه جامه عمل بپوشاند. شب موعود فرا رسید، با هم نشستند و هر یک نامه جداگانه اى به عمرو نوشتند، مراتب وفادارى خود را نسبت به او اعلام نمودند، و از وى امان خواستند، نامه هاى افسران و خواص اسمعیل بعمرو رسید، آنها را خواند، از مضامینشان آگاه شد، و در خرجینى جاى داد. در آنرا بست و مهر نمود و درخواست امانشان را اجابت کرد.


۲۹

جنگ آغاز شد و برخلاف تصور افسران، موجبات غلبه اسمعیل بن احمد فراهم گردید. سپاهیان عمرو، در محاصره واقع شدند و خیلى زود شکست خوردند. عده اى کشته، گروهى دستگیر، و جمعى گریختند. عمروبن لیث نیز فرار کرد ولى دستگیر شد. ساز و برگ نظامیان عمرو بغنیمت رفت، اموال اختصاصى او و همچنین خرجین نامه هاى افسران بدست اسمعیل افتاد. از مشاهده خرجین و مهر عمرو بن لیث و یادداشتى که روى آن بود به مطلب پى برد و دانست محتواى خرجین نامه هاایست که افسرانش به عمرو نوشته اند. خواست آن را بگشاید، نامه را بخواند و بداند نویسندگان آنها کیانند، ولى فکر صائب و عقل دور اندیشش او را از این کار بازداشت. با خود گفت اگر نامه ها را بخوانم و نویسندگانش را بشناسم بهمه آنها بدبین میشوم و آنان را نیز اگر بدانند رازشان فاش شده است از عهدشکنى و خیانتى که بمن کرده اند دچار خوف و هراس میشوند، ممکن است از ترس ‍ جان خود پیشدستى کنند، بر من بشورند و قصد جانم نمایند یا آنکه بمخالفتم تصمیم بگیرند، نظم سپاه را مختل کنند، پیروزى را به شکست مبدل سازند، و مفاسد بزرگ و غیرقابل جبرانى ببار آورند.

خرجین را نگشود و تمام خواص و افسران خود را احضار نمود، خرجین بسته را که مهر عمرو بر آن بود به ایشان ارائه داد و گفت اینها نامه هائى است که جمعى از افسران و خواص من بعمرو نوشته اند، به وى تقرب جسته اند و از او امان خواسته اند. ده بار حج خانه خدا بذمه من باد اگر بدانم در این نامه ها چیست و نویسنده آنها کیست. در صورتیکه امان خواهى نویسندگان راست باشد آنها را عفو نمودم و اگر دروغ باشد از گفته خود استغفار میکنم، و سپس دستور داد آتش افروختند و در حضور تمام افسران و خواص، خرجین سربسته را با همه محتویاتش در آتش افکند و سوزاند و اثرى از نوشته ها باقى نگذارد

نویسندگان نامه از این کرامت نفس و گذشت اخلاقى بحیرت آمدند و از اینکه نوشته ها خاکستر شد و عیبشان براى همیشه مستور ماند آسوده خاطر گشتند، از عمل خود پشیمان شدند، مجذوب فرمانده بزرگوار خویش ‍ گردیدند، و از روى صداقت و راستى تصمیم گرفتند نسبت به او همواره وفادار باشند.(۶۳)

انتقاد نابجا

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

محمد بن منکدر میگوید: روزى در ساعت شدت گرمى هوا بخارج مدینه رفته بودم. دیدم امام باقر علیه السلام در آفتاب سوزان سرگرم کار کشاورزى است و چون مسن بود به دو نفر از خدمتگزاران تکیه داده بود و در حالیکه عرق از پیشانیش میریخت بکارگران دستور میداد. با خود گفتم پیرمردى از بزرگان قریش در این ساعت و با این حال در طلب دنیا است، تصمیم گرفتم او را موعظه کنم. پیش رفتم سلام کرد و گفتم آیا شایسته است یکى از شیوخ قریش در هواى گرم، با اینحال از پى دنیاطلبى باشد؟ چگونه خواهى بود اگر در اینموقع و با چنین حال مرگت فرا رسد و حیاتت پایان پذیرد؟ حضرت دستهاى خود را از دوش خدمتگزاران برداشت و فرمود:

بخدا قسم اگر در این حال بمیرم در حین انجام طاعتى از طاعات خداوند جان سپرده ام. من میخواهم با کار و کوشش، خود را از تو و دگران بى نیاز سازم. زمانى باید بترسم که مرگم در حال گناه فرا رسد و با معصیت الهى از دنیا بروم. محمد بن منکدر عرض کرد مشمول رحمت الهى باش، من میخواستم شما را نصیحت گویم شما مرا موعظه اى کردى.

عمر ابن عبدالعزیز

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

مسلمه بن عبدالملک از امراء ارتش بود و در جبهه جنگ روم سمت فرماندهى داشت. موقعیکه عمر بن عبدالعزیز بخلافت رسید او را بشام احضار نمود و اجازه داد همه روزه بحضورش بیاید.

در خلال آن ایام گزارشى بخلیفه رسید که مسلمه در زندگى خود به زیاده روى و اسراف گرائیده و براى تهیه غذاهاى گوناگون روزى هزار درهم خرج سفره دارد. عمر بن عبدالعزیز از این خبر سخت ناراحت شد، تصمیم گرفت از مسلمه انتقاد کند و او را از این روش نادرست بازدارد.


۳۰

براى آنکه تذکرش مفید افتد و به اصلاح وى موفق گردد شبى را به این کار اختصاص داد و از مسلمه دعوت نمود که آن شب شام را بطور خصوصى با خلیفه صرف نماید. این دعوت براى او مایه سربلندى و افتخار بود و با کمال میل آنرا پذیرفت.

عمر بن عبدالعزیز قبلا به آشپز خود دستور داد که در آن شب انواع طعامها را تهیه کند، بعلاوه آشى از عدس و پیاز و زیتون آماده نماید و موقعیکه دستور سفره داده میشود اول آش را بیاورد و سپس با مقدارى فاصله، سایر غذاها را.

شب موعود فرا رسید مسلمه شرفیاب شد، مجلس بسیار خصوصى بود و جز میزبان و مهمان کسى حضور نداشت. عمر بن عبدالعزیز پیرامون اوضاع روم و جنگهاى آن منطقه از مسلمه پرسشهائى کرد و او پاسخهائى داد. مجلس به درازا کشید و از موقع شام خوردن مسلمه یکى دو ساعت گذشت، آنگاه خلیفه دستور غذا داد. سفره گسترده شد و طبق قرار قبلى اول آش را حاضر کردند. مسلمه که سخت گرسنه شده بود به انتظار دیگر غذاها نماند و خود را با آش سیر کرد. موقعیکه طعامهاى رنگارنگ آوردند اشتها نداشت و چیزى از آنها نخورد. عمر بن عبدالعزیز گفت چرا نمیخورى، جواب داد سیر شده ام. خلیفه گفت سبحان الله تو از این آش که یکدرهم خرج آن شده است سیر میشوى ولى براى رنگین کردن سفره خود روزى هزار درهم خرج میکنى، از خدا بترس، اسراف مکن و این پول گزافى را که براى تجمل صرف مینمائى بمستمندان بده که رضاى خدا در آن است.

موعظه خصوصى و تذکر خیرخواهانه عمر بن عبدالعزیز در مسلمه اثر گذارد، بعیب خود متوجه گردید، از خلیفه سپاسگزارى و تشکر نمود و با فکر تحول یافته بمنزل خویش بازگشت.(۶۴)

پیرمرد و کودکان

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

حضرت حسن و حضرت حسین علیهماالسلام بر پیرمردى گذر کردند که مشغول وضو ساختن بود اما خوب وضو نمى گرفت، بجاى آنکه او را مورد انتقاد قرار دهند خودشان با هم به کشمکش پرداختند و درباره وضوى خویش گفتگو کردند و به پیرمرد گفتند ما دو نفر وضو میگیریم و تو حکم باش و بگو کدامیک از ما وضوى خوب گرفته است. سپس وضو گرفتند و هر کدام از وضوى خود پرسش نمودند. پیرمرد که مطلب را فهمیده بود گفت: شما هر دو خوب وضو گرفتید، این پیر نادان است که وضوى خود را نمیدانست و هم اکنون از شما دو نفر آموخت، بدست شما توبه کرد، و از برکت و شفقتى که بر امت جد خود دارید برخوردار گردید.

روش امام در انتقاد

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

شقرانى در عصر حضرت صادق علیه السلام زندگى میکرد. او با آنکه خود را از دوستان و پیروان آن اهل بیت علیهم السلام میدانست شراب میخورد و به این گناه بزرگ آلوده بود. روزى امام علیه السلام در رهگذر تنها با وى برخورد کرد: براى آنکه از عملش انتقاد کند و از شراب خمرش بازدارد آهسته به او فرمود:

ان الحسن من کل احد حسن و انه منک احسن لمکانک منا و ان القبیح من کل احد قبیح انه منک اقبح (۶۵)

عمل خوب از هر کس که باشد خوب است و از تو خوبتر زیرا وابسته بمائى و عمل بد را هر کس انجام دهد بد است و از تو بدتر و ناپسندتر.

روش ناجوانمردانه

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

معاویه بن ابى سفیان در ایامى که در کشور پهناور اسلام فرمانروائى میکرد سب على بن ابیطالب علیه السلام را در جامعه مسلمین پایه گذارى نمود و با این عمل ظالمانه و ناپاک، به گناهى بسیار بزرگ و نابخشودنى دست زد. هدفش از این کار آن بود که مردم را نسبت به آنحضرت بدبین کند، مهرش را از دلها بزداید، تا بدینوسیله از طرفى لکه هاى ننگ و بدنامى خود و خاندان بنى امیه را بپوشاند و از طرف دیگر در بیدادگرى و ستم، آزادى عمل داشته باشد و کسى حکومت على علیه السلام را به رخش نکشد و از عدل آنحضرت سخنى بمیان نیاورد.


۳۱

براى آنکه سب و بدگوئى آنحضرت هر چه سریعتر در سطح کشور گسترش ‍ یابد تمام افسران ارشد و اعضاء عالیرتبه دولت را در سراسر مملکت، ماءمور این کار نمود و به آنان دستور داد که در مجامع و مجالس نام على علیه السلام را بزشتى یاد کنند، خطبا را وادارند که ضمن خطبه نماز جمعه، آنحضرت را سب نمایند، از شعراء بخواهند که در این باره شعر بگویند و بین مردم نشر دهند، و خلاصه همه ماءمورین دولت را مکلف نمود که این برنامه را جدا بموقع اجراء بگذارند و کارى کنند که مردم به سب على بن ابیطالب علیه السلام گرایش یابند و آنرا یکى از وظائف دینى خود تلقى نمایند.

همزمان با اجراء برنامه سب و ناسزاگوئى، نقشه سرکوبى شیعیان را طرح کرد و آنرا نیز بموقع اجراء گذارد. در آغاز جمعى از دوستان شناخته شده و ثابت قدم آنحضرت را که از ممتازترین مردان تقوى و از بهترین شاگردان مکتب اسلام بودند دستگیر نمود و پس از اهانت و تحقیر، بعضى از آنان را با وضع فجیع و دردناکى کشت، بعضى را با زجر و شکنجه از پا درآورد، و گروهى را زندانى نمود. بر اثر این جنایات بزرگ و خشونت آمیز، محیط رعب و وحشت بوجود آمد، دیگر کسى جراءت نداشت آشکارا بعلى علیه السلام ابراز علاقه کند و از فضائلش سخنى بگوید یا بهتانهاى معاویه و ماءمورینش را رد کند و از آن حضرت دفاع نماید.

تا زمانى که معاویه حیات داشت وضع بهمین منوال بود پس از مرگ او نیز چند نفر از خلفاء که یکى پس از دیگرى روى کار آمدند همان برنامه را دنبال نمودند به سب على علیه السلام ادامه دادند. متجاوز از نیم قرن این گناه بزرگ در سراسر کشور معمول بود و افراد پاکدل و باایمان قادر نبودند با آن مبارزه کنند و از این بدعت شرم آورى که معاویه بنیانگذارى کرده بود انتقاد نمایند.

در سال ۹۹ هجرى عمر بن عبدالعزیز بمقام خلافت رسید و فرمانرواى کشور اسلام شد. او موقعیکه نوجوان بود و در مدینه تحصیل میکرد مانند سایر افراد گمراه، نام على علیه السلام را بزشتى میبرد، ولى بر اثر تذکر مرد عالمى بحقیقت واقف شد و دانست سب آن حضرت غیرمشروع و موجب غضب باریتعالى است، اما نمیتوانست آنرا که فهمیده بود به دگران بگوید و آنانرا از گناهى که مرتکب میشوند باز دارد. با نیل بمقام حکومت و دست یافتن به قدرت تصمیم گرفت از فرصت استفاده کند، سب على علیه السلام را از صفحه صفحه مملکت براندازد و این لکه ننگین را از دامن ملت اسلام بزداید.

براى آنکه در جریان عمل، با مخالفت رجال متعصب بنى امیه و معاریف خودخواه شام مواجه نشود و سدى در راهش ایجاد نکنند لازم دید مطلب را با آنان در میان بگذارد، افکارشان را مهیا کند، توجهشان را به لزوم این مبارزه جلب نماید و آنها را با خود هم آهنگ سازد. به این منظور نقشه اى در ذهن خود طرح کرد و یک طبیب جوان کلیمى را که در شام بود براى پیاده کردن آن نقشه در نظر گرفت، محرمانه احضاریش نمود و برنامه کار را به وى آموخت و دستور داد که در روز و ساعت معین بقصر خلیفه بیابد و آنرا اجراء نماید. قبلا عمر بن عبدالعزیز دستور داده بود که آنروز تمام بزرگان بنى امیه و رجال نافذ و مؤ ثر در محضرش حضور بهمرسانند و پیش از آمدن طبیب کلیمى همه آنها آمده بودند و مجلس براى اجراء نقشه خلیفه، آمادگى کامل داشت. در ساعت مقرر جوان کلیمى آمد و با استجازه وارد شد توجه تمام حضار به وى معطوف گردید. عمربن عبدالعزیز پرسید براى چه کار آمده اى؟ پاسخ داد آمده ام دختر خلیفه مسلمین را خواستگارى کنم. سؤ ال کرد براى کى؟ جواب داد براى خودم. حاضران مجلس بهت زده به او نگاه میکردند. عمربن عبدالعزیز لختى جوان را نگریست سپس گفت: من نمیتوانم با این تقاضا موافقت کنم چه آنکه ما مسلمانیم و تو غیر مسلمان و چنین وصلتى در شرع اسلام جایز نیست. طبیب کلیمى گفت: اگر حکم اسلام اینست چگونه پیغمبر شما دختر خود را به على بن ابیطالب داد؟ خلیفه برآشفت و گفت على بن ابیطالب یکى از بزرگان اسلام بود. طبیب گفت: اگر او را مسلمان میدانید پس چرا در تمام مجالس لعن سبش ‍ میکنید؟ عمربن عبدالعزیز با قیافه تاءثر بحضار محضر رو کرد و گفت به پرسش او پاسخ گوئید. همه سکوت کردند، سر خجلت بزیر انداختند و طبیب کلیمى بدون آنکه جوابى بشنود از مجلس خارج شد.(۶۶)


۳۲
ابن ابى العوجاء و مفضل

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

ابن ابى العوجاء، در عصر امام صادق علیه السلام زندگى میکرد. او پیرو افکار مادى بود و مکرر با آنحضرت به گفتگو نشست و پیرامون مسائل مختلف بحث کرد. مفضل بن عمر میگوید: روزى طرف عصر در مسجد رسول اکرم (ص) بین قبر و منبر نشسته بودم و در عظمت پیشواى گرامى اسلام فکرى مى کردم که ابن ابى العوجاء وارد شد، نزدیک من به فاصله اى نشست که اگر حرف مى زد سخنش را مى شنیدم، طولى نکشید که یکى از دوستان وى نیز وارد مسجد شد و آمد نزد او نشست. ابن ابى العوجاء آغاز سخن نمود و در اطراف عز و بزرگى پیامبر اسلام جملاتى چند گفت، سپس ‍ رفیقش رشته کلام را بدست گرفت و رسول اکرم را فیلسوفى دانا و توانا خواند که عقلا را مبهوت و مجذوب خود ساخت، دعوتش را اجابت کردند و از پى آنان، دیگر مردم نیز به وى گرویدند و آئینش را پذیرفتند. ابن ابى العوجاء گفت: سخن رسول اکرم را واگذار که عقل من در کار او حیران است سپس بحث جهان را بمیان کشید و اظهار کرد عالم ازلى و ابدى است، همیشه بوده و همیشه خواهد بود و صانع مدبرى آنرا نیافریده است.

سخنان ابن ابى العوجاء عنان صبر را از کف مفضل ربود، او را سخت ناراحت و خشمگین ساخت و با تندى گفت: اى دشمن خدا دین الهى را نفى میکنى؟ آفریدگار جهان را انکار مینمائى؟ و آیات حکیمانه او را که حتى در ساختمان خودت وجود دارد نادیده میگیرى؟

ابن ابى العوجاء در پاسخ گفت اگر اهل بحث و کلامى با تو سخن میگوئیم و در صورتیکه دلیل محکمى بر ادعاى خود بیاورى مى پذیرم، اگر اهل بحث و استدلال نیستى با تو سخنى نداریم و اگر از اصحاب حضرت جعفر بن محمدى او با ما این چنین حرف نمیزند و همانند تو بحث نمى کند. امام علیه السلام بیشتر از آنچه تو شنیدى سخنان ما را شنیده است و هرگز با کلام رکیکى مخاطبمان نساخته و در پاسخ ما از مرز اخلاق و ادب تجاوز نکرده است. او مردى است بردبار، سنگین، عاقل و کامل. در بحث و گفتگو، خود را گم نمى کند و دچار دهشت و اضطراب نمى شود. گفته هاى ما را با توجه کامل گوش میدهد و از دلائلى که اقامه مى کنیم بخوبى آگاه مى گردد، وقتى سخنانمان پایان مى پذیرد پیش خود تصور مى کنیم که حجت را تمام کرده ایم و راه پاسخگوئى را برویش بسته ایم، ولى او با کلام کوتاهى، ما را ملزم مى کند و راه عذر را چنان مى بندد که نمى توانیم پاسخش را رد کنیم و درى به روى خود بگشائیم. اگر تو از اصحاب امام صادق علیه السلام هستى همانند او با ما حرف بزن (۶۷)

چشمپوشى بهرام

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

بهرام، روزى بعزم شکار با گروهى از رجال به خارج شهر رفت و از دور شکارى را دید. براى آنکه خود آنرا به تنهائى صید کند مرکب تاخت، مقدار زیادى راه پیمود و از همراهان دور ماند. چوپانى را دید که زیر درختى نشسته است پیاده شد، به او گفت اسب مرا نگاهدار تا ادرار کنم چوپان عنان اسب را بدست گفت و بهرام به کنارى رفت. تسمه هاى دهنه اسب بهرام با قطعاتى از طلا آراسته بود، مشاهده طلاها حس طمع را در نهاد چوپان تهیدست بیدار کرد، بفکر افتاد چیزى از آنها را برباید و به زندگى خود بهبود بخشد کاردى را که با خود داشت بیرون آورد و با عجله قسمتى از طلاهاى اطراف دهنه را جدا کرد. بهرام از دور نگاهى کرد، بعمل چوپان پى برد ولى فورا روى گردانید، سر بزیر افکند و نشستن خود را طول داد تا مرد چوپان هر چه میخواهد بردارد، سپس از جا حرکت کرد در حالى که دست روى چشم گذارده بود به چوپان گفت اسبم را نزدیک بیاور غبار به چشمم رفته و نمیتوانم آنرا باز کنم. چوپان اسب را پیش آورد بهرام سوار شد و بهمراهان پیوست و فورا مسؤ ل اسبها را احضار نمود و به وى گفت قسمتى از طلاهاى اطراف دهنه اسب را در بیابان بخشیده ام، به احدى گمان بد مبر و کسى را در این کار متهم مکن.(۶۸)


۳۳
جنایت و مکافات

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

او در سال فتح مکه در بحبوحه قدرت مسلمین بظاهر قبول اسلام کرد ولى همواره فکر ایذاء پیغمبر گرامى را در سر مى پرورد و بصور مختلف آنحضرت را رنج میداد. بطوریکه در کتب تاریخ آمده است گاهى بمنظور جاسوسى، در موقع تشکیل جلسات محرمانه خود را گوشه اى پنهان میکرد و از تصمیم هائیکه رسول اکرم (ص) و خواص اصحابش درباره مشرکین و منافقین، اتخاذ میکردند آگاه میشد و برخلاف مصلحت اسلام و مسلمانان آنها را بین مردم نشر میداد یا به اطلاع دشمنان میرساند. گاهى پشت اطاقهاى مسکونى پیامبر که درهایش بمسجد باز میشد میایستاد، استراق سمع میکرد، و گفتگوهاى خصوصى آنحضرت و خانواده اش را مینشنید سپس با لحن موهن و سخریه آمیز در مجالس منافقین بازگو میکرد. گاهى با جمعى از منافقین پشت سر پیغمبر اکرم حرکت میکرد و طرز راه رفتن آنحضرت را تقلید مینمود و با تکان دادن سر و دست وضع مسخره اى به خود میگرفت و منافقین را میخنداند.

رسول گرامى از گفتار و رفتار حکم بن ابى العاص آگاه بود، اما از روى بزرگوارى تغافل مینمود بدین منظور که شاید متنبه گردد، مسیر خود را تغییر دهد، و زشتکارى را ترک گوید ولى او از گذشتهاى آنحضرت نتیجه معکوس ‍ گرفت و هر روز بر جسارت خود افزود و با جراءت بیشترى بکار ناروایش ‍ ادامه داد. سرانجام نبى معظم تصمیم گرفت روش خود را نسبت به وى تغییر دهد و عملش را با عکس العملى پاسخ گوید.

روزى پیشواى اسلام از رهگذرى عبور میکرد حکم بن ابى العاص از پى آنحضرت براه افتاد و مانند گذشته با تکان دادن سر و دست، مسخرگى را آغاز کرد و منافقینى که با او بودند میخندیدند ناگهان پیغمبر اکرم (ص) به پشت سر خود پیچید و رو در روى حکم ایستاد و با شدت به او فرمود: کذلک فلتکن یا حکم.

یعنى اى حکم، همینطور که هستى باش.

حکم بن ابى العاص غافلگیر شد و بدون آگاهى و آمادگى با عکس العمل نبى اکرم مواجه گردید. روبرو شدن با پیغمبر و شنیدن سخن آنحضرت آنچنان ضربه اى به روح و اعصابش وارد آورد که به رعشه مبتلا گردید و حرکات موهن و مسخره آمیزى که با اراده و اختیار خود انجام میداد بصورت بیمارى و حرکات غیراختیارى درآمد. او بجرم جاسوسى و کارهاى خلاف قانون و اخلاق به اقامت اجبارى در طائف محکوم گردید و از مدینه به آن شهر تبعید شد.(۶۹)

امام ناظر اعمال ماست

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

داود رقى گفت خدمت حضرت صادق علیه السلام نشسته بودم بمن ابتدا بدون سابقه فرمودند اى داود عملهاى شما را روز پنجشنبه بر من عرضه داشتند و در بین آنها از عمل تو بر من عرضه شد صله رحم ترا دیدم نسبت بپسرعمویت فلانى مسرور شدم از این کار تو و میدانم این پیوند خویشاوندى که تو کردى زودتر اجل او را میرساند و عمرش را تمام میکند داود گفت من پسر عموئى داشتم بدسیرت و دشمن خاندان نبوت شنیدم وضع زندگى او آشفته است و از نظر معیشت در سختى هستند. قبل از آنکه عازم مکه شوم مقدارى از براى مخارج آنها فرستادم.(۷۰)

و نیز از حضرت باقر یا صادق علیه السلام (عن احدهما) نقل کرده که بمن فرمود اى مسیر گمان میکنم تو نسبت بخویشاوندانت صله رحم میکنى گفتم بلى فدایت شوم در بازار کار میکردم وقتیکه کوچک بودم دو درهم مزد میگرفتم یک درهم آن را بخاله ام و درهم دیگر را به عمه ام میدادم فرمود بخدا قسم دو مرتبه تا کنون اجل تو رسیده بود ولى بواسطه همین صله رحم و نیکى بخویشاوندان که میکردى تاءخیر افتاد.(۷۱)

با خویشاوندان دعوا نکنید

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

در کافى از صفوان جمال نقل شده که گفت بین حضرت صادق علیه السلام و عبدالله بن حسن سخنى شد بطوریکه بهیاهو و جنجال رسید و مردم جمع شدند بعد از این پیش آمد از هم جدا گشتند صبحگاه در پى کارى بیرون رفتم حضرت صادق علیه السلام را دیدم بر در خانه عبدالله ایستاده و بکنیزى میفرماید ابى محمد عبدالله بن حسن را بگو بیاید عبدالله خارج شد، عرضکرد شما را چه بر آن داشت که این صبحگاه از منزل خارج شوید حضرت فرمود آیه اى دیشب خواندم که مضطرب شدم پرسید کدام آیه فرمود: الذین یصلون ما امرالله به ان یوصل و یخافون سوءالحساب آنهائیکه پیوند میکنند آنچه را خدا دستور پیوند و بستگى داده و از روز پاداش ‍ میترسند.


۳۴

عبدالله بن حسن گفت راست مى فرمائید گویا این آیه تاکنون بگوشم نخورده بود، در این هنگام یکدیگر را در آغوش گرفتند و گریه کردند.

مجلسى در جلد شانزدهم بحار ص ۳۷ مى نویسد: گویا حضرت صادق علیه السلام منظورش این بوده که عبدالله را تذکر باین آیه دهد وگرنه آنچه حضرت فرموده بود نسبت بعبدالله قطع رحم نبوده بلکه عین شفقت و دلسوزى بود تا عبدالله را از کاریکه در نظر داشت منصرف کند زیرا او میخواست براى فرزند خود بیعت بگیرد و هر کاریکه متضمن مخالفت امام باشد در حد شرک است لذا آنجناب از راه عطوفت عبدالله را متوجه کردند و مثل حضرت صادق علیه السلام هرگز از آیه غافل نمیشود تا بتلاوت متذکر گردد! منظور تذکر عبدالله بوده تا از عقوبت خداوند بترسد و مخالفت امام خویش نکند و قطع رحم ننماید.

عمر کوتاه

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

در کافى نقل میکند که مردى از صحابه و پیروان حضرت صادق علیه السلام بایشان عرض کرد برادران پسر عموهایم خانه را بر من تنگ گرفته اند و مرا بطورى در فشار و سختى قرار داده اند که مجبورم در یک اطاق زندگى کنم و اگر در این باره سخنى بگویم (منظور شکایت پیش حاکم کردن است) آنچه در دست آنها است میگیرم.

حضرت فرمود صبر کن خداوند براى تو فرج میرساند آنمرد گفت من منصرف شدم از اینکه اقدامى براى آنها بکنم تا اینکه در سنه ۱۳۱ و بائى آمد. بخدا سوگند همه آنها مردند و هیچکس باقى نماند. هنگامیکه خدمت حضرت رسیدم فرمود بستگانت چطورند؟ عرض کردم همه آنها مردند.

آنجناب فرمود مرگ آنها بواسطه مزاحمتى بود که نسبت به تو ایجاد کرده بودند و قطع رحم و خویشاوندى نمودند. آیا میل نداشتى که آنها همینطور بر تو سخت بگیرند ولى زنده باشند؟ گفتم چرا بخدا سوگند.

حج مقبول

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

ابن جوزى در تذکره الخواص نیز نقل میکند که عبدالله بن مبارک مدت پنجاه سال مرتب هر دو سال یک بار براى زیارت بمکه میرفت. سالى مهیاى رفتن بحج گردید و از خانه خارج شد. در یکى از منازل بین راه بزنى سیده برخورد که مشغول پاک کردن یک مرغابى مرده است.

پیش او رفت و گفت اى زن چرا این مرغابى مرده را پاک میکنى؟ گفت کارى که براى تو فایده اى ندارد از چه رومى پرسى؟ عبدالله اصرار زیاد کرد. زن گفت حالا که اینقدر اصرار میورزى من زنى علویه هستم و چهار دختر دارم که پدر آنها چندى پیش از دنیا رفت امروز روز چهارم است که ما چیزى نخورده و بحال اضطرار افتاده ایم و مرده بر ما حلال است این مرغابى را پیدا کرده ام و میخواهم براى بچه هایم غذا تهیه کنم.

عبدالله میگوید در دل گفتم واى بر تو چگونه این فرصت را از دست میدهى؟ بزن اشاره کردم دامنت را باز کن چون باز کرد دینارها را در دامن او ریختم زن با قیافه ایکه شرمندگى را حکایت مى کرد سر بزیر انداخته بود او رفت و من نیز از همانجا بمنزل خود برگشتم و خداوند میل رفتن مکه را در آن سال از قلبم برداشت. بشهر خود بازگشتم مدتى گذشت تا مردم از مکه برگشتند. براى دیدار همسایگان سفر رفته بخانه آنها رفتم. هر کدام مار مى دیدند میگفتند ما با هم در فلانجا بودیم در فلان محل همدیگر را دیدیم، من به آنها تهنیت براى قبولى حج میگفتم، آنهانیز مرا تهنیت میگفتند که حج تو هم قبول باشد

آنشب را در اندیشه اى عجیب بخواب رفتم در خواب حضرت رسول (ص) را دیدم که فرمود عبدالله! رسیدگى و کمک بیک نفر از بچه هاى من کردى از خداوند خواستم ملکى را بصورت تو خلق کند تا برایت هر سال تا روز قیامت حج بگذارد اینک میخواهى پس از این بحج برو و میخواهى ترک کن.(۷۲)


۳۵
جسارت به سادات

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

در سال ۱۲۲۹ ه‍ ق یکى از تحصیلداران دولت از سید تنگدستى مطالبه وجه دیوانى (مالیات) مینمود. سید هر چه سوگند یاد کرد و اظهار تنگدستى و پریشانى میکرد اثرى در قلب آنمرد نبخشیده و بر سختگیرى و فشار خود میافزود، چون از اظهار عجز و بیچارگى خود بهره اى نیافت. گفت چند روزى مهلت بده تا خدا چاره ئى بسازد و از جدم رسولخدا شرم کن. تحصیلدار گفت اگر جد تو کارسازى میکند و میتواند، یا شر مرا از سر تو دفع کند و یا حاجت ترا روا سازد آنگاه ضامنى از سید گرفت و گفت اگر براى ساعت اول فردا صبح وجه را حاضر نکردى نجاست بحلق تو خواهم ریخت و بگو بجدت هر چه مى تواند بکند.

تحصیلدار شب بخانه خود مراجعت کرد و براى خوابیدن بپشت بام رفت.

نصف شب بقصد ادرار کردن از جاى برخاست و چون هوا تاریک بود پاى بر ناودان گذاشت و با ناودان بزمین آمد تصادفا در زیر ناودان چاه مستراح بود.

مرد تحصیلدار در همان خلوت شب بچاه سرنگون شد و از این قضیه در آن نیمه شب هیچ کس آگاهى نیافت روز که شد از او جستجو کردند. پس از تفحص فراوان او را در چاه مستراح یافتند که سرش تا نزدیک ناف در نجاست فرو رفته و آنقدر نجاست بحلق او وارد گردیده که شکمش ورم کرده و خفه شده بود.(۷۳)

از امام باقر(ع) بشنوید

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

زراره از عبدالملک نقل کرد که بین حضرت باقر علیه السلام و بعضى از فرزندان امام حسن علیه السلام اختلافى پیدا شد من خدمت حضرت باقر رفتم. خواستم در این میان سخنى بگویم تا شاید اصلاح شود. حضرت فرمود تو چیزى در بین ما مگو زیرا مثل ما با پسر عموهایمان مانند همان مردیست که در بنى اسرائیل زندگى میکرد و او را دو دختر بود یکى از آندو را بمردى کشاورز و دیگرى را بشخصى کوزه گر شوهر داده بود.

روزى براى دیدن آنها حرکت کرد. اول پیش آن دخترى که زن کشاورز بود رفت و از او احوال پرسید دختر گفت پدر جان شوهرم کشت و زراعت فراوانى کرده اگر باران بیاید حال ما از تمام بنى اسرائیل بهتر است.

از منزل آن دختر بخانه دیگرى رفت و از او نیز احوال پرسید گفت پدر، شوهرم کوزه زیادى ساخته اگر خداوند مدتى باران نفرستد تا کوزه هاى او خشک شود حال ما از همه نیکوتر است. آنمرد از خانه دختر خود خارج شد در حالیکه میگفت خدایا تو خودت هر چه صلاح میدانى بکن در این میان مرا نمیرسد که بنفع یکى درخواستى بکنم؛ هر چه صلاح آنها است انجام ده.

حضرت باقر علیه السلام فرمود شما نیز نمیتوانید بین ما سخنى بگوئید مبادا در این میان بى احترامى بیکى از ما شود، وظیفه شما احترام نسبت بهمه ماها است بواسطه پیغمبر(ص).(۷۴)

زندگى فقیران

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

ابوبصیر گفت بحضرت صادق علیه السلام عرضکردم که یکى از شیعیان شما که مردى پرهیزکار است بنام عمر پیش عیسى بن اعین آمد و تقاضاى کمک کرد با اینکه دست تنگ بود عیسى گفت نزد من زکوه هست ولى بتو نمیدهم زیرا دیدم گوشت و خرما خریدى و این مقدار خرج اسرافست. آنمرد گفت در معامله اى یک درهم بهره من گردید یک سوم آنرا گوشت و قسمت دیگر را خرما و بقیه اش را بمصرف سایر احتیاجات منزل رساندم.

حضرت صادق علیه السلام افسرده شد و مدتى از شنیدن این جریان دست خود را بر پیشانى گذاشت پس از آن فرمود: خداوند براى تنگدستان سهمیه اى در مال ثروتمندان قرار داده بمقداریکه بتوانند با آن بخوبى زندگى کنند و اگر آن سهمیه کفایت نمیکرد بیشتر قرار میداد از اینرو باید بآنها بدهند بمقداریکه تاءمین خوراک و پوشاک و ازدواج و تصدق و حج ایشانرا بنماید و نباید سخت گیرى کنند مخصوصا بمثل عمر که از نیکوکارانست.(۷۵)


۳۶
عطش انتقام

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

یزید بن ابى مسلم در حکومت حجاج بن یوسف مقام رفیعى داشت. او منشى مخصوص بود ولى در تمام امور مداخله میکرد. زمان خلافت سلیمان بن عبدالملک مطرود و مبغوض گردید و از کار برکنار شد. روزى او را در حالى که به زنجیر بسته بودند نزد خلیفه آوردند. مورد تحقیرش قرار داد و زبان به اهانت و شماتش گشود و گفت من روزى به این بدى ندیده ام. لعنت خداوند بر آن مرد باد که زمام کارها را بدست تو سپرد و اداره امور خویش را در اختیارت نهاد. یزید گفت یا امیرالمؤ منین چنین مگوى چه آنکه تو در حالى مرا مى بینى که اقبال از من روى گردانده و بتو روى آورده است. اگر در روز قدرت مرا میدیدى آنچه که امروز در من کوچک میشمارى بزرگ میشمردى و هر چه را که حقیر مینگرى خطر مى دیدى. خلیفه گفت راست میگوئى، بنشین اى بى مادر، یزید نشست.

سلیمان دوباره با زبان اهانت گفت: یزید، گمان تو درباه حجاج چیست؟ بنظرت آیا او هم اکنون در جهنم سرنگون است یا آنکه در قعر آتش مستقر شده است؟ گفت یا امیرالمؤ منین در حق حجاج چنین مفرماى چه او بخاندان شما کمال علاقه را ابراز کرد و حتى از خون خود دریغ نداشت. به دوستان شما ایمنى بخشید و دشمنانتان را خائف ساخت. او در قیامت طرف راست پدرت عبدالملک است و در طرف چپ برادرت ولید. هم اکنون شما هر جا که میخواهى او را جاى ده. خلیفه از سخنان موهن و تلافى جویانه یزید سخت ناراحت شد، صیحه زد، فریاد کشید، و گفت از اینجا بیرون شو و راه لعنت خدا را در پیش گیر.(۷۶)

پیرمرد و حجاج

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

حجاج بن یوسف از طرف عبدالملک مروان ماءموریت یافت بعراق برود، عطایاى خلیفه را بین مردم تقسیم کند، و آنانرا بجبهه جنگ بفرستد، وارد کوفه شد. مردم بمسجد آمدند و او بر منبر رفت و گفت: عبدالملک بمن فرمان داده است پس از اعطاء عطایا شماها را به جبهه جنگ بفرستم، قسم بخدا هر کس پس از دریافت عطیه طرف سه روز حرکت نکند و بجبهه نرود گردنش را میزنم. سپس از منبر بزیر آمد و پرداخت عطایا آغاز شد. مردم دسته دسته میآمدند عطایا را میگرفتند و میرفتند که خود را براى سفر مهیا سازند. در این میان پیرمردى با دستهاى لرزان نزد حجاج آمد و گفت اى امیر، ضعف و ناتوانى مرا مى بینى، فرزند توانائى دارم که میتواند به سفر برود و در جبهه جنگ شرکت کند، او را بپذیر و مرا معاف کن، حجاج گفت درخواستت مورد قبول است. پیرمرد با حاجت روا شده برگشت. چند قدمى بیش نرفته بود که عیبجوئى ناپاکدل، به حجاج گفت اى امیر میدانى این پیرمرد کیست؟ جواب داد، نه، گفت این عمیر بن ضائبى است. او در روزى که عثمان را کشته بودند کنار جسد آمد لگدى بشکم عثمان زد و استخوان دنده اش را شکست. حجاج دستور داد پیرمرد را برگردانند، به او گفت آیا روز قتل عثمان کسى را نداشتى که بجاى خود بفرستى، فرمان داد گردنش را زدند.(۷۷)

مرگ سخت

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

حضرت رسول (ص) ببالین جوانى رفتند که در حال احتضار و مشرف بمرگ بود ولى جاندادن بسیار بر او سخت و دشوار مینمود حضرت او را صدا زد جواب داد: فرمودند چه مى بینى؟ عرضکرد دو نفر سیاه را مى بینم که روبروى من ایستاده اند و از آنها مى ترسم آنجناب پرسیدند: آیا جوان مادر دارد؟ مادرش آمد و عرض کرد بلى یا رسول الله من مادر او هستم حضرت پرسیدند آیا از او راضى هستى؟ عرضکردم راضى نبودم ولى اکنون بواسطه شما راضى شدم آنگاه جوان بیهوش شد، وقتى بهوش آمد. باز او را صدا زدند جواب داد: فرمودند چه مى بینى؟ عرضکرد آندو سیاه رفتند و اکنون دو نفر سفیدرو و نورانى آمدند که از دیدن آنها من خشنود میشوم و در آن هنگام از دنیا رفت.(۷۸)


۳۷
حکایتى دیگر

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

مردى در حضور یکى از علماى زنجان از برادرش شکایت کرد که او با من در مخارج مادرمان شرکت نمیکند. ایشان شخصى را که گوینده همین حکایت است ماءمور اصلاح بین آنها کردند آنشخص گفت من برادرش را دیدم و با او مذاکره کردم که چرا در نفقه مادر مساعدت ببرادرت نمیکنى؟ گفت بمن مربوط نیست قسمت کرده ایم پرسیدم چطور قسمت کرده اید؟ گفت یکسال گرانى شد پدر و مادرمان را با هم تقسیم کردیم بنا شد خرج پدر با من باشد و خرج مادر با او. منتهى اینست که اقبال من یارى کرد پدرم زود مرد حالا خرج مادر بمن مربوط نیست من همینکه گفته او را شنیدم (بختم یارى کرد پدرم زود مرد!) یک مرتبه خنده ام گرفت گفتم مگر مال قسمت کرده اید که عقد لازم و خیار ساقط گردد در حال زنده بودن پدر چون خرج پدر چون خرج او معادل خرج مادر میشد حساب پاک بود اما حالا که پدرتان مرده باید درباره مادر حساب را از سر بگیرید.(۷۹)

پدر و مادرم کافرند

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

در کافى از زکریا بن ابراهیم نقل شده که گفت من نصرانى بودم و مسلمان شدم پس از آن بعنوان حج از محل خود بجانب مکه رفتم در آنجا خدمت حضرت صادق علیه السلام رسیدم عرض کردم من نصرانى بودم و اسلام آورده ام. فرمود چه چیز در اسلام دیدى؟ گفتم این آیه موجب هدایت من شد.

ما کنت تدرى ما الکتاب و لا الایمان ولکن جعلناه نورا نهدى به من نشاء(۸۰)

حضرت فرمود براستى خدا هدایتت کرده. بعد سه مرتبه گفت (اللهم اهده) خدایا او را براههاى ایمان هدایت فرما و فرمود پسرک من هر چه میخواهى سؤ ال کن. گفتم پدر و مادر و خانواده ام نصرانى هستند و مادرم کور است آیا من با آنها زندگى میکنم در ظرف آنها میتوانم غذا بخورم؟ پرسید آنها گوشت خوک میخورند؟ گفتم نه حتى دست بآن نمیزنند فرمود با آنها باش ‍ مانعى ندارد آنگاه دستور داد نسبت بمادرت خیلى مهربانى کن و هرگاه بمیرد او را بدیگرى واگذار منما و بهیچ کس مگو که پیش من آمده اى تا در منى مرا ببینى انشاءالله گفت در منى خدمتش رسیدم و مردم مانند بچه هاى مکتب دور او را گرفته بودند و سؤ ال میکردند.

وقتى به کوفه آمدم با مادرم مهربانى فراوان کردم و باو غذا مى دادم، لباس و سرش را از جانور میجستم. مادرم گفت فرزند من تو در موقعیکه بدین ما بودى اینطور با من مهربانى نمیکردى اکنون چه انگیزه اى ترا وادار باین خدمت نموده؟ گفتم مردى از اهل بیت پیغمبرمان مرا باین روش امر کرده است گفت آن شخص پیغمبر است؟ گفتم نه او پسر پیغمبر است گفت نه مادر او پیغمبر است زیرا این چنین گفتارى از سفارشات انبیاء است گفتم مادر بعد از پیغمبر ما پیغمبرى نخواهد آمد و او پسر پیغمبر است. گفت دین تو بهترین ادیانست آن را بر من عرضه بدار من دو شهادت را باو آموختم داخل اسلام شد و نماز خواندن را نیز فراگرفت نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را خواند در همان شب ناگهان حالش تغییر کرد، مرا پیش خواند و گفت نوردیده آنچه بمن گفتى اعاده کن.

من شهادت را برایش گفتم اقرار کرد و در دم از دنیا رفت. صبحگاهان مسلمانان او را غسل دادند و من بر او نماز خواندم و در قبرش ‍ گذاشتم.(۸۱)

وسعت رزق

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

در عیون اخبارالرضا از بزنطى نقل میکند که گفت از حضرت رضا علیه السلام شنیدم فرمود مردى از بنى اسرائیل یکى از بستگان خود را کشت و کشته او رابر سر راه مردى از بهترین بازماندگان یعقوب (اسباط بنى اسرائیل) گذاشت بعد مطالبه خون او را کرد حضرت موسى علیه السلام گفت گاوى بیاورید تا کشف حقیقت کنم حضرت رضا علیه السلام فرمود هر نوع گاوى مى آوردند کافى در اطاعت و پیروى امر بود ولى سخت گفتند چون توضیح خواستند خداوند هم بر آنها سخت گرفت پرسیدند چگونه گاوى باشد؟ گفت: (بقره لافارض ولابکر عوان بین ذلک) نه کوچک و نه بزرگ بلکه ما بین این دو باشد. باز پرسیدند چه رنگ داشته باشد؟


۳۸

حضرت موسى گفت: (صفراء فاقع لونها تسر الناظرین) زرد رنگ نه مایل بسفیدى و نه پر رنگ مایل بسیاهى باز بر خود دشوار گرفتند خداوند هم بر آنها سخت گرفت گفتند اى موسى گاو بر ما مشتبه شده واضح تر از این توصیف کن موسى گفت (لا ذلول تثیر الارض ولاتسقى الحرث مسلمه لاشیه فیها) گاوى که بشخم زدن آرام و نرم شده و براى زراعت آبکشى نکرده باشد بدون عیب و غیر از رنگ اصلیش رنگ دیگرى در آن وجود نداشته باشد بالاخره آن گاو منحصر شد بیکى و آن هم در نزد جوانى از بنى اسرائیل بود وقتى که براى خرید باو مراجعه کردند گفت نمیفروشم مگر اینکه پوست این گاو را پر از طلا نمائید!

بحضرت موسى اطلاع دادند گفت چاره اى نیست باید بخرد. بهمان قیمت خریدند و آن را کشتند.

دم گاو را بر مرد مقتول زدند زنده شد و گفت یا رسول الله پسر عمویم مرا کشته نه آنکسى که بر او دعا میکنند: بدین وسیله بنى اسرائیل قاتل را شناختند.

یکى از پیروان و اصحاب موسى گفت یا نبى الله این گاو را قصه شیرینى است حضرت فرمود آن قصه چیست؟

مرد گفت جوانیکه صاحب این گاو بود خیلى نسبت بپدر خویش مهربانى میکرد. روزى آن جوان جنسى خرید و براى پرداختن پول پیش پدر آمد، او را در خواب یافت و کلیدها را در زیر سرش چون نخواست پدر را از خواب شیرین بیدار کند. لذا از معامله صرفنظر کرد هنگامیکه پدرش بیدار شد جریان را باو عرضکرد پدر گفت نیکوکارى کردى این گاو را بجاى سود آنمعامله بتو بخشیدم حضرت موسى گفت نگاه کنید نیکى بپدر و مادر چه فوائدى دارد.(۸۲)

امام دوستدار کیست

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

عمار بن حیان گفت بحضرت صادق علیه السلام گفتم که اسمعیل پسرم بمن نیکى میکند حضرت فرمود من او را دوست میداشتم اکنون محبتم زیادتر شد. پیغمبر اکرم (ص) خواهرى رضاعى داشت روزى همان خواهر برایشان وارد شد همینکه نظر پیغمبر بر او افتاد مسرور گردید و روانداز خود را براى او پهن کرد و او را بروى آن نشانید با گشاده روئى و احترام بسویش توجه کرد و در صورت او میخندید تا از خدمت حضرت مرخص شد و رفت، اتفاقا همانروز برادرش نیز آمد ولى حضرت رسول (ص) آن نحو رفتاریکه با خواهرش نمودند با او انجام ندادند.

بعضى از صحابه عرض کردند یا رسول الله با خواهرش سلوکى کردید که با برادر آنرا بجا نیاوردید با آنکه او مرد بود؟ (یعنى سزاوارتر بآن محبت بود) فرمود علت زیادى احترام من این بود که آن دختر بپدر و مادر خویش نیکى میکند.(۸۳)

اویس قرن

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

گویند اویس شتربانى میکرد و از اجرت آن مخارج مادر خود را میداد. یک روز از مادر اجازه خواست که براى زیارت پیغمبر(ص) بمدینه رود. مادرش ‍ گفت اجازه مى دهم بشرط آنکه بیش از نصف روز در مدینه توقف نکنى. اویس حرکت کرد وقتى بخانه پیغمبر(ص) رسید اتفاقا ایشان هم تشریف نداشتند: ناچار اویس بعد از یکى دو ساعت توقف پیغمبر(ص) را ندیده به یمن مراجعت کرد چون حضرت بخانه برگشت پرسید این نور کیست که در این خانه تابیده گفتند شتربانیکه اویس نام داشت باینجا رسید و بازگشت، فرمود آرى اویس در خانه ما این نور را بهدیه گذاشت و رفت.

درباره چنین شخصى پیغمبر(ص) میفرماید: (یفوح روائح الجنه من قب القرن و اشوقاه الیک یا اویس القرن): نسیم بهشت از جانب یمن و قرن میوزد چه بسیار مشتاقم بدیدارت اى اویس قرنى.(۸۴)

حقوق مادر

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

حضرت باقر علیه السلام فرمود مردى خدمت حضرت پیغمبر(ص) رسید عرضکرد یا رسول الله پدر و مادرم خیلى کهنسال و افتاده شدند پدرم از دنیا رفت ولى مادرم باندازه اى فرتوت و شکسته شد که مانند بچه هاى کوچک غذا را نرم کرده و در دهانش میگذاشتم و او را در پارچه و قماط مانند بچه هاى شیرخوار مى پیچیدم و در گهواره اى گزارده مى جنبانیدم تا بخواب رود کار او بجائى رسید که گاهى چیزى میخواست و نمى فهمیدم چه میخواهد. از اینرو درخواست کردم از خداوند مرا پستانى شیردار بدهد تا او را شیر دهم همانطور که مرا شیر داده است در اینموقع سینه خود را باز کرد پستانهایش نمایان شد کمى فشرده و شیر از آن خارج گردید.


۳۹

حضرت رسول از دیدن این جریان قطرات اشک از دیده فرو ریخت و فرمود اى پسر موفقیت شایانى پیدا کرده اى زیرا تو از خداوند با قلبى پاک و نیتى خالص درخواستى کردى و خداى دعاى ترا مستجاب نمود عرضکرد یا رسول الله آیا زحمات و حقوق او را جبران کرده ام؟ فرمود هرگز حتى جبران یک ناله از ناله هائیکه در موقع زایمان از فرط رنج و فشار درد مینمود نکرده اى.(۸۵)

آرى چه بسا از مادران که بواسطه زایمان دست از جان شیرین شستند و روى فرزند خود را ندیده چشم از جهان بستند و چه خوش سروده

پسر رو قد مادر دان که دایم
کشد رنج پسر بیچاره مادر
برو بیش از پدر خواهش که خواهد
ترا بیش از پدر بیچاره مادر
نگه دارى کند نه ماه و نه روز
ترا چون جان ببر بیچاره مادر
از این پهلو بآن پهلو نگردد
شب از بیم خطر بیچاره مادر
بوقت زادن تو مرگ خود را
ببیند در نظر بیچاره مادر
بشوید کهنه و آراید او را
چو کمتر کارگر بیچاره مادر
اگر یک سرفه بى جانمائى
خورد خون جگر بیچاره مادر
براى اینکه شب راحت بخوابى
نخوابد تا سحر بیچاره مادر
بمکتب چون روى تا بازگردى
بود چشمش بدر بیچاره مادر
نبیند هیچکس زحمت بدنیا
زمادر بیشتر بیچاره مادر
تمام حاصلش از زحمت اینست
که دارد یک پسر بیچاره مادر
دو پدربزرگ

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

هنگامیکه ابن ملجم شمشیر بر فرق امیرالمؤ منین علیه السلام زد آنحضرت را بخانه آوردند. مردم برگرد خانه على علیه السلام جمع شدند تا تکلیف ابن ملجم تعیین شود و او را بکشتند. امام حسن علیه السلام آمد و فرمود: پدرم دستور داده متفرق شوید و بمنازل خود برگردید فعلا ابن ملجم را بحال خود میگذاریم تا اگر پدرم بهبودى یافت خودش هر چه خواست با او معامله کند.

همه مردم رفتند مگر اصبغ بن نباته. پس از مختصر زمانى (۸۶) حضرت مجتبى آمد دید اصبغ بن نباته هنوز ایستاده فرمود چرا نمیروى مگر پیغام پدر مرا نشنیدى؟ عرضکرد شنیدم ولى نمیروم مگر اینکه ایشان را ببینم و حدیثى از مولایم بشنوم.

امام حسن علیه السلام داخل شد و جریان را عرضکرد و براى اصبغ اجازه گرفت.

اصبغ وارد شد، گفت دیدم على علیه السلام دستمال زرد رنگى بر سر بسته ولى رنگ صورتش از آن پارچه زردتر است بمن فرمود مگر نشنیدى پیغام مرا؟ گفتم شنیدم ولى خواستم حدیثى از شما بشنوم فرمود بشنو که دیگر بعد از این از من نخواهى شنید فرمود اى اصبغ همینطور که تو بر بالین من آمدى روزى من ببالین پیغمبر رفتم بمن دستور داد که بمسجد برو و مردم را عموما دعوت کن آنگاه یک پله پائین تر از فراز منبر بالا برو و بگو هر کس ‍ والدین خود را ترک کند و عاق شود و هر کس از مولا و آقاى خود بگریزد و هر شخصیکه مزدور خود راستم کند و اجرت او را ندهد خداوند او را لعنت کند.

من بدستور آنحضرت عمل کردم همینکه از منبر بزیر آمدم مردى از انتهاى مسجد گفت یا على سخنى گفتى ولى تفسیر ننمودى من خدمت پیغمبر آمدم و گفته آنمرد را بعرض رساندم.

اصبغ گفت در این هنگام على علیه السلام دست مرا گرفت و پیش خود کشانید و یک انگشت مرا در میان دست نهاد، فرمود همینطور پیغمبر(ص) انگشت مرا در میان دست خود گرفت و فرمود:

یا على الاوانى و انت ابوا هذه الامه فمن عقنا فلعنه الله علیه الاوانى و انت مولیا هذه الامه فعلى من ابق عنا لعنه الله الاوانى و انت اجیر اهذه الامه فمن ظلمنا اجرتنا فلعنه الله علیه ثم قال آمین

اى على من و تو دو پدر این امتیم هر کس ما را ترک کند و بیازارد بر او باد لعنت خدا و نیز من و تو دو آقاى این امتیم هر کس از ما بگریزد بر او باد لعنت خدا و هم من و تو دو مزدور و اجیر آنهائیم هر کس پاداش ما را ندهد مورد لعنت خدا واقع شود سپس پیغمبر(ص) گفت آمین.(۸۷)


۴۰
رفتار امام در برابر شخص نادان

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

امام محمد باقر(ع) فرمود: حضرت امیر على علیه السلام نماز صبح را در وقت فضیلت میخواند و تا اول آفتاب به تعقیب نماز اشتغال داشت. موقعیکه خورشید طلوع میکرد عده اى از افراد فقیر و غیر فقیر گردش جمع میشدند به آنان احکام دین و قرآن میآموخت و در ساعت معین بکار تعلیم خاتمه میداد و از جا حرکت میکرد. روزى از مجلس درس خارج شد بین راه با مرد جسورى برخورد نمود و درباره آنحضرت کلمه قبیحى گفت. (راوى میگوید امام باقر نفرمود آن مرد بى ادب که بود و نامش چه بود).

على علیه السلام از شنیدن آن سخن دوباره به مسجد برگشت، بمنبر رفت و دستور داد مردم را خبر کنند تا در مسجد گرد آیند. بقدر کافى جمعیت آمد و آن مرد بى ادب نیز در مجلس حضور یافت. حضرت پس از حمد باریتعالى فرمود: محبوب تر از هر چیز نزد خداوند و نافع تر از هر چیز براى مردم، پیشواى بردبار و عالم بتعالیم الهى است و چیزى مبغوض تر نزد خدا و زیانبارتر براى مردم، از نادانى و بى صبرى رهبر نیست. بعد چند جمله اى درباره انصاف و طاعت الهى سخن گفت.

سپس فرمود: کسیکه ساعت قبل سخنى بزبان آورد کجا است؟ مرد جسور که نمیتوانست گفته خویش را انکار نماید بصداى بلند گفت یا امیرالمؤ منین این منم که در مجلس حاضرم. حضرت فرمود: اما من اگر بخواهم، گفتنى ها را با حضور مردم میگویم. مرد که خود را در معرض هتک و رسوائى میدید پیشدستى کرد و بلافاصله گفت، و اگر بخواهى عفو میکنى و مى بخشى که تو شایسته چشم پوشى و گذشتى. حضرت فرمود: بخشیدم و عفو نمودم. به امام باقر(ع) عرض شد که على علیه السلام چه مطالبى را با حضور مردم میخواست بگوید؟ فرمود سوابق بد و اوصاف ناپسند او را.(۸۸)

سرزمین صفین

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

صفین، نام سرزمینى است در غرب رود فرات ک بین ((رقه)) و ((بالس)) واقع شده است. در این ناحیه جنگ سختى بین لشکریان على علیه السلام و معاویه روى داد و تلفات سنگینى بهر دو طرف وارد شد. بنابر قولى عدد لشکر امیرالمؤ منین ۹۰ هزار و عدد لشگر معاویه ۱۲۰ هزار بود.(۸۹)

زمین صفین، داراى شریعه وسیعى بود که احتیاجات سربازان هر دو طرف را بخوبى برآورده میساخت. ماءمورین هر قسمتى میتوانستند سواره طول شریعه را بپیمایند، خود را به آب برسانند، مرکبها را سیراب کنند، و براى گروه خویش نیز بقدر کافى بردارند.

اراضى صفین بمقدار قابل ملاحظه اى از سطح آب فرات بالاتر بود. در گذشته که وسائل ماشینى و پمپ وجود نداشت سکنه این قبیل اراضى با استفاده از طناب و دلو آب برمیداشتند ولى در نقاط پرجمعیت و همچنین در جاهائى که چارپاداران و صاحبان اغنام و احشام زندگى میکردند و آب دلو، جوابگوى احتیاجاتشان نبود ناچار راهى برودخانه میگشودند و از نقطه اى که زمین ارتفاع کمترى داشت خاک بردارى میکردند و رهگذر سرازیرى میساختند که منتهى الیه شیب آن با آب رودخانه هم سطح بود. از این راه حیوانات را براى آب دادن تا لب رودخانه میبردند و آب مورد نیاز خود را نیز از همانجا تاءمین میکردند، در لغت عرب، این رهگذار را (شریعه) میگویند.

پیش از آن که جنگ صفین آغاز شود معاویه بن ابى سفیان تصمیم گرفت شریعه فرات را محاصره کند، راه را بروى سربازان على (ع) ببندد، آنان را در تنگناى آب قرار دهد، و بدین وسیله موجبات پیروزى خود را هرچه زودتر فراهم آورد. به تصمیم نامشروع و غیر انسانى خویش جامه عمل پوشاند چهل هزار سرباز را به فرماندهى ابوالاعور بر شریعه فرات گمارد و دستور داد از ورود لشکریان على علیه السلام جلوگیرى کنند.

گروهى از سربازان عراق، براى برداشتن آب، بسوى شریعه رفتند، با ممانعت سربازان معاویه روبرو شدند، مختصر زد و خوردى بین آنان روى داد و بدون برداشتن آب به عسگرگاه خویش مراجعه کردند. خبر محاصره فرات شایع گردید سپاهیان على علیه السلام بخشم آمدند، میخواستند هر چه زودتر بمقابله برخیزند و با زور شریعه را از محاصره لشگر شام، خارج سازند ولى امام علیه السلام اجازه نمیداد زیرا نمیخواست جنگ از ناحیه خودش آغاز گردد و سربازانش قبل از اتمام حجت بمعاویه و یاران وى دست به شمشیر بزنند.


۴۱

براى روشن شدن وضع و تعیین تکلیف عبدالله بن بدیل، صعصه بن صوحان و شبث بن ربعى را احضار فرمود و دستور داد با هم نزد معاویه بروید و از طرف من به وى بگوئید ما در اینجا نیامده ایم که بر سر آب با هم بجنگیم، سپاهیانت را بگو مراحمت نکنند و راه را باز بگذارند تا هر دو لشکر آب بردارند.

فرستادگان على علیه السلام نزد معاویه رفتند و پیام آنحضرت را ابلاغ نمودند، بعلاوه خودشان نیز در این باره صحبت کردند و هر یک از آنها بمعاویه تذکراتى دادند و او را از فتنه و خونریزى برحذر داشتند. اطرافیان معاویه نیز در مجلس سخنانى گفتند و بعضى از آنها جدا با محاصره فرات مخالف بودند ولى معاویه همچنان روى نظر خود پافشارى کرد، در تصمیم خود باقى ماند، و به پیام امیرالمؤ منین (ع) پاسخ منفى داد.

ماءمورین پیام، مراجعت کردند و آنچه در مجلس معاویه گذشته بود شرح دادند، خبر ادامه محاصره فرات، لشکر عراق را سخت ناراحت کرد و آنانرا براى دست زدن به یک پیکار خونین مهیا ساخت.

شب فرا رسید و تاریکى همه جا را پوشاند. على علیه السلام از خیمه بیرون آمد و به سرکشى عسکرگاه رفت. از پشت خیمه ها مى شنید که سربازان از ستم معاویه، محاصره شریعه، و مضیقه آب گفتگو میکنند، شعر جنگ میخوانند، از جنگ سخن میگویند، و در انتظار فرمان جنگ هستند، چون به خیمه بازگشت طولى نکشید اشعث بن قیس و سپس مالک اشتر حضور حضرت آمدند، وضع بى آبى را شرح دادند، آمادگى افسران و سربازان را براى جنگ بعرض رساندند، و جدا درخواست نمودند که اجازه فرماید به لشکر معاویه حمله کنند، شریعه فرات را آزاد سازند و به این عمل ناروا و شرم آور خاتمه دهند. على علیه السلام که از فرستادن نماینده و اتمام حجت، نتیجه اى نگرفته بود ناچار باخواست فرماندهان موافقت کرد، جنگ را اجازه داد و فرمود:

این معاویه و لشکریان او هستند که ظلم و تعدى را شروع کرده اند و اینانند که درباره شما ستم را آغاز نموده و با رفتار تجاوزکارانه خویش به استقبالتان آمده اند.

مالک و اشعث بعسکرگاه بازگشتند، اجازه جنگ را براى آزاد ساختن شریعه فرات اعلام نمودند، و بسربازان خود گفتند هر کس از مرگ نمى هراسد براى سپیده دم آماده باشد. دوازده هزار نفر دواطلب شدند و اول آفتاب، زد و خورد آغاز شد. جنگ سختى درگرفت و هر دو طرف کشته دادند اما عدد مقتولین لشکر شام خیلى بیشتر از کشته هاى عراقى بود. سرانجام لشکر امیرالمؤ منین پیروز شد، لشکریان معاویه گریختند، و شریعه فرات در اختیار سربازان على علیه السلام در آمد.

پس از این شکست، معاویه بعمروبن عاص گفت: چه نظر دارى؟ آیا على بن ابیطالب بما آب خواهد داد؟ عمرو پرسید خودت چه فکر میکنى؟ در جواب گفت بعقیده من حضرت على (ع) آب را از هیچ آفریده اى باز نمیگیرد.

دو روز گذشت و درباه آب، پیامى رد و بدل نشد روز سوم معاویه، دوازده نفر را ماءموریت داد که نزد على علیه السلام بروند و استجازه کنند که لشکریان شام، از راه شریعه آب بردارند.

فرستادگان بمحضر آنحضرت شرفیاب شدند یکى از آنان آغاز سخن کرد و گفت:

اکنون که با نیرومندى بر ما غلبه کرده اى و شریعه فرات را در اختیار گرفته اى تفضل فرما، به ما آب بده، و کار گذشته معاویه را ببخشاى.

على علیه السلام در پاسخ فرمود: باز گردید و به معاویه بگوئید هیچکس ‍ مزاحم شما نیست، بروید و بدون هیچ مانعى از فرات آب بردارید، و دستور داد تا منادى این مطلب را بعموم سپاهیان ابلاغ نماید.

سه روز وضع شریعه فرات عادى بود و هر دو لشکر آزادانه آب برمیداشتند ولى معاویه دوباره بفکر محاصره فرات افتاد و براى آنکه لشکریان على علیه السلام را با فریب از شریعه دور کند و خود جاى آنانرا بگیرد بر چوبه تیرى نوشت: ((یکى از بندگان خدا که دوستدار مردم عراق است آگهى میدهد که معاویه قصد دارد بند فرات را بشکند و سربازان اطراف شریعه را غرقه سیلاب سازد بهوش باشید و حذر کنید)).


۴۲

شبانه آن تیر را در کمان گذارد و در محیط لشکرگاه على (ع) پرتاب کرد. صبح که هوا روشن شد یکى از سربازان، آن تیر را از زمین برداشت عبارت روى چوب را خواند و بدیگرى داد و همینطور دست بدست گشت تا آنرا نزد على علیه السلام آوردند، حضرت فرمود: این خدعه معاویه است میخواهد مرعوبتان کند و شما را از طرف شریعه پراکنده سازد.

از طرف دیگر صبحگاهان دویست نفرد مرد قوى و نیرومند با بیل و کلنگ و دیگر وسائل تخریب، کنار بند فرات آمدند، نعره میکشیدند، فریاد میزدند، و مشغول کار شدند، عراقیان از مشاهده آن گروه و آغاز تخریب بند فرات باور کردند که نویسنده چوبه تیر مرد با اطلاعى بوده، و بموقع از روى خیرخواهى عراقیان را آگاه کرده است. از اینرو فرماندهان و رؤ ساء قبائل، صلاح را در آن دیدند که شریعه را ترک گویند و عده خود را از خطر احتمالى که ممکن است دامنگیرشان شود رهائى بخشند. نظر خود را عملى کردند تا غروب آنروز اطراف شریعه تخلیه شد و سربازان، خیمه ها را برچیدند و با تمام وسائل و لوازمى که داشتند به نقطه دورترى منتقل شدند.

نیمه شب سربازان شامى بدستور معاویه شریعه فرات را اشغال کردند و خیمه هاى خود را بجاى خیام سربازان على علیه السلام برافراشتند. صبحگاه عراقیان به اشتباه خود پى بردند از فکر معاویه آگاهى یافتند. و از اینکه تذکر امیرالمومنین (ع) را ناشنیده گرفته و طبق دستورش عمل نکرده بودند سخت شرمنده و پشیمان شدند بعضى از شیوخ و امراء سپاه حضور حضرت رسیدند، مراتب ندامت و خجلت خود را از این پیش آمد اظهار داشتند و تعهد کردند حداکثر مجاهد و کوشش را بکار بندند تا این شکست سنگین، جبران شود و این لکه ننگین زدوده گردد.

مالک و اشعث در مقابل لشکر، خطابه مهیجى ایراد کردند، سربازان که خود از فریبکارى معاویه غضب آلود و ناراحت بودند با شنیدن سخنان آن دو، برافروخته تر شدند و از شدت هیجان، غلافهاى شمشیر را شکستند، با هم پیمان مرگ بستند و مانند شیر خشمگین، روانه میدان کارزار شدند. جنگ خونینى درگرفت، عده اى از سربازان شام و عراق کشته و زخمى شدند روز، بپایان نرسیده بود که لشکریان شام، قدرت مقاومت را از دست دادند، پشت به میدان جنگ کردند و بعضى تا سه فرسخ، فرار نمودند، سربازان على علیه السلام پیروزى درخشانى بدست آوردند و شریعه فرات مجددا به اختیارشان آمد.

آنگاه اشعث حضور على علیه السلام شرفیاب شد و خبر غلبه لشکر را بعرض رساند و ضمنا درخواست کرد اجازه فرمائید آب را از سپاه معاویه بازگیریم و آنانرا تشنه بگذاریم حضرت اجازه نداد و فرمود همه باید آب بردارند و براى آنکه آزادى آب هر چه زودتر به اطلاع معاویه و لشکریانش ‍ برسد این بار به انتظار درخواست معاویه نماند خود پیشدستى کرد و کسى را نزد معاویه فرستاد و پیام داد که ما عمل زشت شما را تلافى نمى کنیم و از برداشتن آب ممانعت نمى نمائیم، راه شریعه بروى لشکر شام باز است و میتوانند آزادانه هرچه آب میخواهند بردارند.(۹۰)

اسرا و روش پیشواى اسلام

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

لشکر اسلام در جنگ با قبیله طى، پیروز شدند و اسراى قبیله را بمدینه آوردند. در میان اسیران، دختران زیبا و فصیحى بود که در حضور رسول اکرم (ص) آغاز سخن کرد و گفت اگر مصلحت بدانید مرا آزاد کنید و خود را در معرض شماتت عرب قرار ندهید، چه من دختر سخاوتمند قبیله خود هستم، پدرم اسیران را آزاد میساخت، به فقیران اعطا مینمود، حامى ضعیفان بود، از میهمان پذیرائى میکرد، به گرسنه غذا میداد، برهنه، را میپوشانید، و عقده غم را از دلهاى مردم اندوهگین میگشود، من دختر حاتم طائى هستم. فقال صلى الله علیه و آله: خلوا عنها فان اباها کان یحب مکارم الاخلاق.(۹۱)


۴۳

رسول اکرم (ص) فرمود: آزادش کنید زیرا پدرش حاتم طائى دوستدار مکارم اخلاق بود.

پیشواى اسلام علاوه بر آنکه شفاها مکارم اخلاق را بمردم یاد میداد و در منبر و محضر، مسلمین را به انجام وظائف انسانى تشویق مینمود، با رفتار اخلاقى خود نیز راه و رسم انسانیت را به پیروان خود میآموخت و عملا آنانرا در راه کرامت نفس و دگردوستى رهبرى میکرد.

عمل وحشیانه

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

در قرن ششم هجرى شخصى بنام (ابن سلار) که از افسران ارتش مصر بود بمقام وزرات رسید و در کمال قدرت بر مردم حکومت میکرد. او از یکطرف مردى شجاع، فعال، و باهوش بود و از طرف دیگر خودخواه خشن و ستمکار. در دوران وزارت خود خدمت بسیار و ظلم فراوان کرد.

موقعیکه ابن سلار یک فرد سپاهى بود به پرداخت غرامتى محکوم شد، براى شکایت نزد (ابى الکرم) مستوفى دیوان رفت و پیرامون محکومیت خود توضیحاتى داد. ابى الکرم، بحق یا ناحق به اظهارات او ترتیب اثر نداد و گفت: سخن تو در گوش من فرو نشود. ابن سلار، از گفته وى خشمگین گردید کینه اش را بدل گرفت موقعیکه وزیر شد و فرصت انتقام بدست آورد او را دستگیر نمود و فرمان داد میخ بلندى را در گوش وى فرو کوفتند تا از گوش دیگرش سر بیرون کرد. در آغاز کوبیدن میخ، هربار که ابى الکرم فریاد میزد ابن سلار مى گفت اکنون سخن من در گوش تو فرو شد. سپس به دستور او پیکر بى جانش را با همان میخى که در سر داشت بدار آویختند.(۹۲)

چاپلوس

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

مرد اعرابى، حضور پیغمبر اسلام آمد و گفت: مگر نه اینست که تو از جهت والدین از همه ما بهتر و از جهت اولاد از همه ما شریفترى؟ در ایام جاهلیت بر ما مقدم بودى و هم اکنون در اسلام رئیس ما هستى. رسول اکرم (ص) از این سخنان تملق آمیز خشمگین شد بمرد اعرابى فرمود: زبانت در پشت چند حجاب قرار دارد؟ جواب داد دو حجاب، یکى لبها و دیگرى دندانها. فرمود هیچیک از این دو مانع، نتوانست حدت زبان ترا از ما بگرداند؟ سپس ‍ فرمود تحقیقا بین تمام آنچه که در دنیا بفردى اعطاء شده است هیچ چیز براى آخرت او زیانبارتر از طاقت زبان و نفوذ کلام نیست. براى آنکه مرد را ساکت کند و به آن صحنه ناراحت کننده خاتمه دهد بعلى علیه السلام فرمود: برخیز زبانش را قطع کن، آنحضرت حرکت کرد چند درهمى بوى داد و خاموشش ساخت.(۹۳)

رقابت جاهلان

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

پس از گذشت دهها سال از عصر جاهلیت، زمانى کوفه دچار قحطى گردید و مردم به مضیقه افتادند. یکى از روزها (غالب) پدر فرزدق شاعر که رئیس ‍ قبیله بنى تمیم بود براى غذاى خانواده خود شترى کشت و طعام زیادى تهیه کرد، چند ظرف غذا براى افراد قبیله خود فرستاد و یک ظرف هم براى سحیم بن وثیل رئیس قبیله بنى ریاح. سحیم از عمل غالب، سخت خشمگین شد و آنرا هتک خود پنداشت بهمین جهت ظرف غذا را بزمین ریخت و آورنده غذا را کتک زد و گفت من نیازى بطعام غالب ندارم و اکنون که او شترى کشته من نیز چنین میکنم و شترى کشت. بر اثر اینکار بین آن دو رقابت آغاز گردید فرداى آنروز غالب دو شتر کشت و سحیم نیز دو شتر. روز سوم غالب سه شتر کشت و سحیم هم سه شتر، روز چهارم غالب صد شتر کشت و سحیم که آن تعداد شتر در اختیار نداشت آنروز حتى یک شتر هم نکشت ولى از این شکست و عقب نشینى ناراحت شد و آنرا بدل گرفت تا فرصت مناسبى فرا رسد و آن شکست را جبران نماید.

دوران قحطى سپرى شد و وضع مردم کوفه بحال عادى برگشت، در یکى از روزها کسانى از قبیله بنى ریاح، به سحیم گفتند تو با عملت ما را دچار ننگ و بدنامى کردى. چرا آنروز همانند غالب صد شتر نکشتى ما حاضر بودیم بجاى هر یک شتر به شما دو شتر بدهیم. ما عذر آورد که آنروز شترهاى من در بیابانها پراکنده بودند و صد شتر در دسترس نداشتم. سپس یک روز سیصد شتر کشت و در اختیار عموم قرار داد و اعلام نمود تمام مردم و همه خانواده ها میتوانند رایگان از گوشت شترها استفاده کنند و هر قدر میخواهند ببرند و براى خود غذا تهیه نمایند.


۴۴

این قضیه در زمان حکومت على علیه السلام اتفاق افتاد و درباره حلیت گوشت شترها استفاء شد. آنحضرت به حرمت آنها حکم داد و فرمود این شترها را براى تاءمین غذا و رفع نیاز مردم نکشته اند بلکه مقصود از اینکار تنها مفاخره و مباهاه بوده است. بر اثر این حکم شرعى، مردم مسلمان از بردن و خوردن آن گوشتها خوددارى کردند، لاشه شترها را در مرکز زباله شهر کوفه انداختند و طعمه سگها، عقابها، کرکسها و دیگر پرندگان وحشى شد.

شتابزده

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

جریر میگوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم که اراده سفر عمره دارم بمن سفارشى بفرمائید فرمود: از خدا بترس و از شتابزدگى پرهیز کن، درخواست سفارش دیگرى کردم اما چیزى بر آنچه فرموده بود نیفزود. از مدینه خارج شدم با مردى که از اهل شام بود و قصد مکه داشت برخورد نمودم و رفیق راه شدیم. در منزلى، من و او سفره هاى خود را گستردیم و با هم غذا میخوردیم، در بین، نامى از اهل بصره بمیان آمد مرد شامى به آنها بد گفت. نامى از مردم کوفه بمیان آمد آنها را نیز شتم کرد، نام امام صادق علیه السلام برده شد، درباره آنحضرت هم برخلاف ادب صحبت کرد. از شنیدن سخنان او سخت خشمگین شدم میخواستم با مشت بصورتش ‍ بکوبم و حتى فکر کشتن او را از خاطر گذراندم ولى بیاد توصیه امام صادق علیه السلام افتادم که بمن فرموده بود: از خدا بترس و از شتاب پرهیز کن لذا با شنیدن بدگوئیهاى او خود را نگاهداشتم، رعایت مصلحت را نمودم و از خویشتن عکس العملى نشان ندادم. (۹۴)

منصور عمار و قاضى بغداد

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

منصور عمار از رهگذرى که سراى قاضى بغداد در آن بود عبور میکرد. در خانه باز بود. منصور جلو در ایستاد و بدرون منزل نظرى افکند. دید سرائى است بس وسیع و مجلل. داخل منزل شد و تمام قسمتهاى آنرا با دقت نگاه کرد. توجه منصور به اطاقهاى مفروش، ظروف عالى، غلامان و خدمتگزاران متعدد جلب شد و حیرت زده آنهمه خودآرائى و تجمل را نگریست سپس آب وضو خواست. یکى از غلامان آفتابه بزرگى را پر کرد و نزد او برد. منصور در نقطه اى که قاضى بغداد میدید نشست و آغاز وضو نمود ولى دستها را از بازو شست و پاها را از زانو. قاضى گفت اى منصور این چه اسراف است که میکنى و چرا اینهمه آب را بهدر میدهى؟ منصور گفت اى قاضى تو که زیاده روى در آب مباح را اسراف میخوانى درباره این سرا و بوستان با این همه تجمل و اسباب که خدا میداند پول آنها از کجا آمده است چه میگوئى، آیا اسراف نیست؟ تو که احتیاجاتت با یک منزل کوچک و دو خدمتگزار برآورده میشود چرا اینقدر زیاده روى میکنى و اینهمه و بال را بردوش میکشى؟ قاضى از سخن منصور بخود آمد، از عیب اخلاقى خویش آگاه شد، زندگى آمیخته به اسراف را بر هم زد، و از آن پس ‍ روش معتدلى در پیش گرفت.(۹۵)

عبدالله ذوالبجادین

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

او از قبیله (مزینه) بود و نامش عبدالعزى اسم یکى از بتها است) در کودکى پدرش از دنیا رفت، عموى بت پرستش کفالت وى را بعهده گرفت، از او حمایت و سرپرستى نمود، بزرگش کرد، به جوانیش رسانید، و قمسمتى از اموال و اغنام خود را به او بخشید.

در آن موقع آئین اسلام شور و تحرکى در مردم بوجود آورده بود و همه جا پیرامون دین جدید بحث و گفتگو میشد. عبدالعزاى جوان نیز به جستجو و تحقیق برخاست و با عشق و علاقه مسائل اسلامى را دنبال میکرد. بر اثر شنیدن سخنان پیغمبر اسلام و آگاهى از تعالیم الهى بفساد عقیده خود و خاندان خود پى برد، از بت پرستى و رسوم جاهلیت، دل برگرفت، و در باطن به دین خدا ایمان آورد اما بر عایت عموى خود اظهار اسلام نمینمود.


۴۵

تا چندى وضع بهمین منوال بود، پس از فتح مکه روزى بعموى خود گفت: مدتى در این انتظار ماندم که بخود آئى و مسلمان شوى و من نیز با تو قبول اسلام نمایم اینک مى بینم که بت پرستى را ترک نمیگوئى و همچنان در کیش باطل خود پافشارى میکنى پس موافقت کن من مسلمان شوم و بگروه اسلام بپیوندم. عمو که قبلا گرایش او را به اسلام احساس کرده بود از شنیدن سخن وى سخت برآشفت و گفت هرگز اجازه نمیدهم و سپس قسم یاد کرد که اگر راه محمدیان را در پیش گیرى تمام اموالى را که بتو داده ام پس ‍ میگیرم.

عمو تصور میکرد برادرزاده جوانش با تهدید پس گرفتن اموال تغییر عقیده میدهد، از تصمیم خود برمیگردد فکر مسلمانى را از سربدر میکند، و در بت پرستى پایدار میماند. ولى او مسلمان واقعى بود و با تندى و خشونت و تهدید مالى، اراده اش متزلزل نشد، از تصمیم خود دست نکشید، و در کمال صراحت و قاطعیت، اسلام باطنى خود را آشکار کرد و کمترین اعتنائى به تهدید مالى ننمود.

سخنان بى پرده عبدالعزى در قبول آئین اسلام، عمو را بعملى ساختن تهدید خود وادار کرد، تمام اموال را از وى پس گرفت حتى جامه اى که در تن داشت از برش بیرون آورد. او با بدن برهنه نزد مادر رفت و گفت: آهنگ مسلمانى دارم و از تو جز تن پوشى نمیخواهم، مادر قطعه کتانى را که در اختیار داشت بفرزند داد، پارچه را گرفت بدو نیم کرد و خود را با آن دو قطعه پارچه پوشاند و براى شرفیابى محضر رسول اکرم راه مدینه در پیش ‍ گرفت.

او دلباخته حق و حقیقت بود، قلبى داشت که از شور و هیجان، پاکى و خلوص، و صمیمیت و صفا لبریز بود و مانند مرغى که از قفس آزاد شده و بال و پر گشوده باشد با سرعت میرفت تا هر چه زودتر برهبر اسلام برسد، آزادانه از تعالیم حیات بخش او استفاده کند، خود را بشایستگى بسازد، و موجبات سعادت واقعى و کمال انسانى خود را فراهم آورد.

بین الطلوعین در موقعیکه مردم براى اداء فریضه گرد آمده بودند وارد مسجد شد و نماز صبح را با پیغمبر بجماعت خواند، پس از نماز، رسول اکرم او را نزد خود طلبید و فرمود کیستى؟ گفت نامم (عبدالعزى) و جریان خود را شرح داد حضرت فرمود: اسم تو (عبدالله) است و چون دید خود را با دو جامه پوشانیده است او را (ذوالبجادین) خواند و از آن پس بین مسلمین بهمان لقبى که پیغمبر به او داده بود مشهور شد.(۹۶)

عبدالله ذوالبجادین براى شرکت در جنگ تبوک با دیگر سربازان مسلمین در معیت رسول اکرم (ص) از مدینه خارج شد و در همین سفر از دنیا رفت. موقع دفنش پیغمبر گرامى به احترام و تکریم او داخل قبر شد و جسد عبدالله را گرفت و با دست خود در قبر خواباند. پس از پایان یافتن کار دفن رو بقبله ایستاد و دستها را بلند کرد و گفت:

پروردگارا من روز را بشب آوردم و از عبدالله ذوالبجادین راضى هستم، بارالها تو نیز از او راضى باش.

نمونه اى از پرورش اسلام

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

در جنگ یرموک، هر روز عده اى از سربازان مسلمین بعرصه کارزار میرفتند و پس از چند ساعت زد و خورد، بعضى سالم یا زخمى به پایگاه هاى خود برمیگشتند و برخى کشته یا مجروح در میدان جنگ بجاى میماندند، حذیفه عدوى میگوید: در یکى از روزها پسر عمویم با دیگر سربازان بمیدان رفت، ولى پس از پایان پیکار مراجعت نکرد. ظرف آبى برداشتم و روانه رزمگاه شدم باین امید که اگر زنده باشد آبش بدهم. پس از جستجو او را یافتم که هنوز رمقى در تن داشت. کنارش نشستم و گفتم آب میخواهى؟ با اشاره گفت آرى. در همین موقع سرباز دیگرى که نزدیک او بزمین افتاده بود و صداى مرا شنید آهى کشید و فهماند که او نیز تشنه است و آب میخواهد. پسر عمو بمن اشاره کرد برو اول باو آب بده. حذیفه میگوید: پسرعمویم را گذاردم و به بالین دومى رفتم و او هشام بن عاص بود. گفتم آب میخواهى؟ به اشاره گفت بلى. در این موقع صداى مجروح دیگرى شنیده شد که آه گفت. هشام هم آب نخورد و بمن اشاره کرد که به او آب بدهم. نزد سومى رفتم ولى در همان لحظه جان سپرد. برگشتم به بالین هشام او نیز در این فاصله مرده بود، و چون نزد پسرعمویم رفتم دیدم او هم از دنیا رفته است.(۹۷)


۴۶
پاداش جوانمردى

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

عبدالله جعفر، در راه مسافرت، نیمه روزى به روستائى رسید و باغ نخلى را سرسبز و خرم در نزدیکى آن دید. تصمیم گرفت پیاده شود و چند ساعت در آن باغ بیاساید. مالک باغ خود در روستا زندگى میکرد ولى غلام سیاهى را در باغ گمارده بود تا از آن نگهبانى و مراقبت کند. عبدالله با اجازه وى وارد باغ شد و براى استراحت جاى مناسبى را انتخاب نمود ظهر فرا رسید،

عبدالله دید که غلام سفره خود را گسترد تا غذا بخورد و در سفره سه قرصه نان بود. هنوز لقمه اى نخورده بود که سگى داخل باغ شد و نزدیک غلام آمد، او یکى از قرصه هاى نان را بسویش انداخت و سگ گرسنه با حرص ‍ آنرا بلعید و دوباره متوجه غلام و سفره نانش شد. او قرص دوم و سپس ‍ قرص سوم را نزد سگ انداخت و سفره خالى را بدون آنکه خود چیزى خورده باشد جمع کرد.

عبدالله که ناظر جریان بود از غلام پرسید جیره غذائى شما در روز چقدر است؟ جواب داد همین سه قرصه نان که دیدى. گفت پس چرا این سگ را برخود مقدم داشتى و تمام غذایت را به او خوراندى؟ غلام در پاسخ گفت:

آبادى ما سگ ندارد، میدانستم این حیوان از راه دور به اینجا آمده و سخت گرسنه است و براى من رد کردن و محروم ساختن چنین حیوانى گران و سنگین بود عبدالله پرسید پس تو خود چه خواهى کرد؟ جواب داد امروز را به گرسنگى میگذرانم.

جوانمردى و بزرگوارى آن غلام سیاه مایه شگفتى و حیرت عبدالله جعفر شد و در وى اثر عمیق گذارد. براى آنکه عملا او را در این کرامت اخلاقى و رفتار انسانى تشویق کرده باشد آنروز جدیت نمود تا باغ و غلام را از صاحبش خریدارى کرد. غلام را در راه خدا آزاد ساخت و باغ را به او بخشید.(۹۸)

۱- سفینه البحار لفظ عبدالرحمن

۲- انوار نعمانیه، ص ۲۷۴

۳- منتهى، ج ۱، ص ۳۲۸

۴- جوامع الحکایات عوفى

۵- جوامع الحکایات، صفحه ۲۷۱

۶- مدارج القرائه

۷- روضات الجنات و شجره طوبى

۸- مجموعه ورام، جلد ۱، صفحه ۲

۹- بحارالانوار، ج ۱۰، و منتهى الامال، ج ۱، ص ۲۳۸

۱۰- حیوه القلوب، ج ۲، ص ۱۱۶

۱۱- محجه البیضاء، جلد ۳، صفحه ۱۴۳

۱۲- نهج البلاغه، نامه ۴۵

۱۳- بحار، جلد ۱۱، صفحه ۱۲۱

۱۴- مجموعه ورام، جلد اول، صفحه ۱۲۶

۱۵- روضات الجنات ص ۵۶۶ و نامه دانشوران ج ۳ ص ۳۷۷ چاپ جدید این حکایت را از نظر استفاده کمى توضیح داده ایم.

۱۶- روضه الصفا

۱۷- روضه الصفا

۱۸- بحار الانوار ج ۱۱، احوال حضرت صادق (ع)

۱۹- الکنى والالقاب،، (ابى طلحه)، صفحه ۱۰۸

۲۰- بحار، جلد ۹، صفحه ۵۱۹

۲۱- انوار نعمانیه، ص ۳۴۳

۲۲- شجره طوبى

۲۳- لباسیکه جلویش باز است و روى لباسها میپوشند.

۲۴- کشکول بحرانى، ج ۲، ص ۱۳۲

۲۵- روضات الجنات، ص ۹۰

۲۶- انوار نعمانیه، ص ۱۵

۲۷- الکلام یجر الکلام ص ۲۲۴

۲۸- انوار نعمانیه، باب احوال بعد از مرگ.

۲۹- انوار نعمانیه، ص ۳۴۹

۳۰- خزینه الجواهر، ص ۳۵۶

۳۱- کشکول شیخ بهاء و زهرالربیع

۳۲- جوامع الحکایات، صفحه ۱۵۷

۳۳- جواهر الکلام، جلد ۲۵، صفحه ۲۳۴

۳۴- سوره ۴۹، آیه ۶

۳۵- سوره ۶۸، آیه ۱۱

۳۶- مجموعه ورام، جلد ۱، صفحه ۱۲۲

۳۷- سوره ۱۱۱، آیه هاى ۱ و ۴ و ۵

۳۸- سوره ۱۱۱، آیه هاى ۱ و ۴ و ۵

۳۹- تتمه المنتهى، صفحه ۲۷۵

۴۰- کشکول بحرانى، ص ۹۸ کسانیکه میگویند خداى خالق ماست و در این راه استقامت میورزند نازل میشود بر آنها ملائکه و میگویند نترسید از شدائدیکه در جلو دارید ما آنها را برطرف کرده ایم و محزون نشوید بر اموال و عیال و فرزندانیکه اینجا میگذارید آنچه مشاهده میکنید در بهشت عوض ‍ آنها است و بشارت باد شما را به آن بهشتى که وعده داده شدید اینجا است منزل شما و اینهایند همنشین و رفیق شما ما دوستان شمائیم در دنیا و آخرت هر چه بخواهید و میل داشته باشید در این بهشت آماده است.


۴۷

۴۱- ثمرات الاوراق، صفحه ۱۴۳

۴۲- روضات الجنات، ص ۷۳

۴۳- لئالى الاخبار، صفحه ۳۳۰

۴۴- انوار نعمانیه، ص ۳۴۹

۴۵- کتاب الوزراء و الکتاب، صفحه ۱۳۷

۴۶- ارشاد مفید، صفحه ۱۸۹

۴۷- تتمه المنتهى، صفحه ۳۲۰

۴۸- جوامع الحکایات، صفحه ۲۷۸

۴۹- مجمع النورین. ص ۲۷

۵۰- لغت نامه دهخدا، (اسلوب الحکیم) صفحه ۲۴۸۶

۵۱- مجموعه ورام، جلد ۱، صفحه ۵۱

۵۲- کافى، جلد ۶، پاورقى صفحه ۳۷۰

۵۳- کافى، جلد ۶، صفحه ۳۷۰

۵۴- مروج الذهب، جلد ۳، صفحه ۳۲

۵۵- مروج الذهب، جلد ۳، صفحه ۳۱

۵۶- نفس المهوم، صفحه ۲۸۴

۵۷- خوانندگان از مطالعه چنین موضوعى البته استبعاد نخواهند کرد زیرا این خانواده فقط کسانى هستند که درباره آنها (و یؤ ثرون على انفسهم و لو کان بهم خصاصه و آیه و یطعمون الطعام على حبه مسکینا و یتیما و اسیرا) نازل شد و این پیشامد دلالت بر فقر و تنگدستى آنها نمیکند چون هر چه بدست میآوردند در چنین راههائى مصرف میکردند و چه بسا از اشخاصیکه در ابتداى اسلام فقیر بودند ولى در اثر پیشرفت اسلام و گرفتن سهمیه هاى عنیمت از ثروتمندان بزرگ شدند ولى على (ع) بقول ابن ابى الحدید براى یهودى مزدورى میکرد (و یتصدق بالاجره و یشد الحجر على بطنه) مزد خود را بفقیر میداد و بر شکم خویش سنگ مى بست. م – خ.

۵۸- بحارالانوار، ج ۹، ص ۵۰۳

۵۹- کتاب بهلول عاقل

۶۰- مجمع النورین، ص ۷۷

۶۱- کبریت احمر، ص ۷۲

۶۲- کامل ابن اثیر، جلد ۷، صفحه ۱۷۸

۶۳- جوامع الحکایات، صفحه ۵۶

۶۴- ناسخ التواریخ، حالات امام باقر(ع)، جلد ۱، صفحه ۴۱۰

۶۵- بحار، جلد ۱۱، صفحه ۲۰۹

۶۶- ناسخ التواریخ، حالات امام باقر(ع)، جلد ۱، صفحه ۳۹۲

۶۷- بحار، جلد ۲، صفحه ۱۸

۶۸- المستطرف، جلد ۱، صفحه ۱۱۶

۶۹- ناسخ التواریخ، حالات حضرت سجاد(ع)، جلد ۱، صفحه ۷۳۰

۷۰- بحار، ج ۱۶، ص ۲۹

۷۱- بحار، ج ۱۶، ص ۳۹

۷۲- شجره طوبى، ص ۱۱ در ریاحین الشریعه مدت حج را پنج سال نوشته و نیز در کشکول بحرانى نقل از منهاج الیقین علامه.

۷۳- خزائن نراقى

۷۴- روضه کافى چاپ آخوندى، ص ۸۵

۷۵- شرح من لایحضر کتاب زکوه، ص ۳۶

۷۶- مروج الذهب، جلد ۳، صفحه ۱۷۷

۷۷- حیات الحیوان، جلد ۱، صفحه ۱۲۲

۷۸- انوار نعمانیه

۷۹- الکلام تجر الکلام، ص ۷۹

۸۰- تو اى پیغمبر کتاب و ایمان را نمیدانستى لکن ما ایمان را (یا کتاب) نورى قرار دادیم که هدایت میکنیم بوسیله آن هر کس را بخواهیم منظور اینستکه خداوند مرا هدایت کرد و بهمین جهت حضرت فرمود لقد هداک الله براستى خدا ترا هدایت کرد.

۸۱- بحارالانوار، ج ۱۶، ص ۱۸

۸۲- بحار، ج ۱۶، ص ۲۱

۸۳- منتهى الامال، ج ۲، ص ۳۲۴ و ج ۱۶ بحار.

۸۴- منتهى الامال، ج ۱، ص ۱۴۲

۸۵- مستدرک الوسائل، ج ۲، ص ۶۳۱

۸۶- در روایت دیگریستکه چون صداى گریه از میان خانه على بلند میشد بر در خانه هر که بود گریه میکرد از اینرو آنها را مرخص کردند و مرتبه دوم از صداى گریه اصبغ امام حسن (ع) آمد.

۸۷- بحارالانوار، ج ۹، ص ۴۳۷

۸۸- بحار، جلد ۹، صفحه ۵۳۹

۸۹- معجم البلدان (صفین)

۹۰- ناسخ التواریخ، حالات امیرالمؤ منین (ع) صفحه ۲۱۷

۹۱- مستدرک، جلد ۲، صفحه ۲۸۴

۹۲- لغت نامه دهخدا، آ – ابوسعد، صفحه ۳۲۰

۹۳- معانى الاخبار، صفحه ۱۷۱

۹۴- مجموعه ورام، جلد ۱، صفحه ۱۲۲

۹۵- جوامع الحکایات، صفحه ۲۰۱

۹۶- ناسخ التواریخ، حالات رسول (ص) صفحه ۴۳۵

۹۷- المستطرف، جلد ۱، صفحه ۱۵۶

۹۸- المستطرف، جلد ۱، صفحه

 

 

 

فهرست آیات
والکاظمین الغیظ والعافین عن الناس والله یحب المحسنین ۵
ولیحملن اثقالهم واثقالا مع اثالهم ۱۴
یا ایها الذین آمنوا ان جائکم فاسق بنباء فتبینوا. ۱۷
 
فهرست روایات
(قال علیک بصدق الحدیث و اداء الامانه تشرک الناس فى اموالهم هکذا و جمع بین اصابعه) ۱
اصدق و لا تکذب و اذنب من المعاصى ما شئت ۲
(بماذا عرفت ربک) ۲
(علیکم بدین العجائز) ۲
(من لایرحم لایرحم) ۳
فقال اعمل و احمل على راءسک واستغن عن الناس. ۶
فلو ان امرء مسلما مات من بعد هذا اسفا ما کان به ملوما بل کان به عندى جدیرا. ۷
وم ظننت انک تجیب االى طعام قوم عائلهم مجفو و غنیهم مدعو. ۷
 
فهرست اشعار
 
برچسب ها