مطالعات متفرقه (خارج از سیر مطالعاتی)

ادله نقلی «نصب امام» توسط خداوند (امامت عامه)

ادله نقلی «نصب امام» توسط خداوند (امامت عامه)
 

بسم الله الرحمن الرحیم

فهرست مطالب

ادله نقلی «نصب امام» توسط خداوند (امامت عامه)

مقدمه

معنای لغوی امامه و امام

معنای اصطلاحی امامت:

انتصاب امام در اختیار خدا، نه در اختیار مردم

نظریه شیعه:

نظریه اهل سنت:

دلایل الهی بودن نصب امام

بخش اول: آیات قرآن

آیه اول: « إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً»

آیه دوم: «یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلِیفَهً فِی الْأَرْضِ

آیه سوم:« وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا»

آیه چهارم: «وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا»

آیه پنجم: «وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ»

آیه ششم: «وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَامًا»

آیه هفتم: « وَاجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی»

آیه هشتم: « وَرَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَیَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ»

آیه نهم: « إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إبراهیم وَآلَ عِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ»

نتیجه این بخش:

بخش دوم: روایات:

الف: روایات اهل سنت

ب: روایات شیعه

پاسخ به دو سؤال

سؤال اول: آیا امام هدایتگرِ به سوی آتش را نیز خدا جعل کرده است؟

سؤال دوم: جریان یوم الدار، با نصب الهی امامت سازگار نیست

نتیجه گیری کلی

ادله نقلی «نصب امام» توسط خداوند (امامت عامه)

مقدمه

بحث امامت در باور شیعه و سنی از بحث های مهم عقیدتی است که تاکنون علمای بزرگ در باره آن کتابهای فراوان نوشته و زوایای مختلف آن را بررسی و روشن ساخته اند.

ریشه ای ترین بحث در مسأله امامت، «انتصابی و الهی» یا «انتخابی و عادی» بودن آن است. شیعیان معتقد به انتصابی بودن و دیگر مذاهب اسلامی پیرو انتخابی بودن آن هستند.

شیعیان برای اثبات دیدگاه خود به ادله عقلی و نقلی استناد کرده اند. ما در این مقاله به ادله نقلی پرداخته شده است.

در بحث ادله نقلی نیز می توان موضوع «الهی بودن نصب امام» را از دو زاویه «امامت عامه» بدون در نظر گرفتن مصادیق آن و «امامت خاصه» اثبات کرد.

نوشتار پیش رو، ادله نقلی «الهی بودن نصب امامت عامه» را مورد تجزیه تحلیل قرار داده ؛ اما بدون تردید و به صورت قطعی می توان ادعا کرد وقتی الهی بودن امامت به طور عام ثابت شد، با وجود این که دلائل ویژه بر «الهی بودن امامت خاصه» داریم، این جهت نیز خود به خود ثابت و روشن خواهد شد. به قول معروف، چون که صد آمد، نود هم در نزد ما است.

قبل از ورود به اصل بحث، ناگزیر مفهوم واژه «امامت» را از نظر لغت و اصطلاح به صورت فشرده و اختصار باید روشن ساخت.

معنای لغوی امامه و امام

هر دو واژه ی «امام» و «امامه»، مصدر فعل «اَمَّ، یؤم» می باشد که معنای اصلی آن «قصد» است. ابن منظور یکی از لغت نگاران معروف، واژه «اَمَّ» را به قصد یا پرچم و نشانه ای که لشکریان در جنگ از آن پیروی می کند معنا کرده است و می گوید:

والأَمُّ: القَصْد…. والأَمُّ: العَلَم الذی یَتْبَعُه الجَیْش.

الأفریقی المصری، جمال الدین محمد بن مکرم بن منظور (متوفای۷۱۱هـ)، لسان العرب، ج۱۲، ص۲۴، ناشر: دار صادر – بیروت، الطبعه: الأولی.

طبق این عبارت، امام و امامت هردو، مقصود مأمومین و امت هستند؛ منتها از هر کدام آن دو، چیز خاصی منظور شده است.

به این بیان که منظور از «امامت» مقام و جایگاه پیشوایی و رهبری و منظور از «امام»، شخصی است که در آن جایگاه قرار گرفته است؛ از این رو است که ابن منظور در ادامه، امام و امامت را این گونه تعریف کرده است:

وأَمَّ القومَ وأَمَّ بهم: تقدَّمهم، وهی الإِمامهُ. والإِمامُ: کل من ائتَمَّ به قومٌ کانوا علی الصراط المستقیم أَو کانوا ضالِّین.

امامت کرد قوم را و قوم به او اقتداء کرد. یعنی؛ قوم او را جلو انداخت و این همان امامت است. و امام هر آن کسی است که گروهی به او اقتدا کرده است، چه این که آن قوم به راه راست استوار باشند یا گمراه.

الأفریقی المصری، جمال الدین محمد بن مکرم بن منظور (متوفای۷۱۱هـ)، لسان العرب، ج۱۲، ص۲۴، ناشر: دار صادر – بیروت، الطبعه: الأولی.

بنابراین، «امامت» در لغت به معنای جایگاه و مقام پیشوایی و رهبری است که شخصی در آن جایگاه قرار گرفته و مردم را رهبری و هدایت می کند و مقصود اصلی مردم نیز تبعیت و پیروی از برنامه ها و فرمان های اوست و در حقیقت، تبعیت و پیروی در معنای این واژه نهفته است.

کلمه «امام» از نظر لغت نیز، یک واژه عام است به هر کس و هر چیزی که به او اقتدا شود و مورد تبعیت قرار گیرد؛ اطلاق می شود.

جوهری در صحاح راجع به معنای لغوی «امام» گفته است:

«الإمام: الذی یقتدی به، وجمعه أئمه».

امام: کسی است که به او اقتدا می شود و جمع امام، ائمه است.

الجوهری، اسماعیل بن حماد (متوفای۳۹۳هـ)، الصحاح تاج اللغه وصحاح العربیه، ج۵، ص۱۸۶۵، تحقیق: أحمد عبد الغفور العطار، ناشر: دار العلم للملایین – بیروت – لبنان، چاپ: الرابعه سال چاپ: ۱۴۰۷ – ۱۹۸۷ م

ابن منظور نیز می گوید:

والإمام: کل من ائتم به قوم کانوا علی الصراط المستقیم أو کانوا ضالین.

امام هر آن کسی است که گروهی به او اقتداء کرده، اعم از این که آن گروه به راه راست استوار باشد، یا گمراه باشند.

الأفریقی المصری، جمال الدین محمد بن مکرم بن منظور (متوفای۷۱۱هـ)، لسان العرب، ج۱۲، ص۲۴، ناشر: دار صادر – بیروت، الطبعه: الأولی.

زبیدی در تاج العروس نیز تقریبا همین مطلب را تکرار کرده است:

والإمام بالکسر: کل ما ائتم به قوم من رئیس أو غیره، کانوا علی الصراط المستقیم أو کانوا ضالین.

الحسینی الزبیدی الحنفی، محب الدین أبو فیض السید محمد مرتضی الحسینی الواسطی (متوفای۱۲۰۵هـ)، تاج العروس من جواهر القاموس، ج۱۶، ص۳۳، تحقیق: مجموعه من المحققین، ناشر: دار الهدایه.

راغب اصفهانی یکی از واژه شناسان قرآنی در کتاب «المفردات»، «امام» را با توجه به قلمرو «امامت» این گونه تعریف می کند:

«الإمام: المؤتم به إنساناً؛ کأن یقتدی بقوله أو فعله، أو کتاباً أو غیر ذلک، محقاً کان أو مبطلاً، وجمعه أئمه».

امام آن چیزی است که مورد اقتدا واقع می شود چه این که آن شیء مورد اقتداء، انسان باشد که به گفتار، یا رفتار او اقتداء شود، یا کتاب و یا غیر آن باشد. اعم از این که آن امام بر حق باشد و یا بر باطل و جمع امام ائمه می آید.

الراغب الإصفهانی، أبو القاسم الحسین بن محمد (متوفای۵۰۲هـ)، المفردات فی غریب القرآن، ص۲۴، تحقیق: محمد سید کیلانی، ناشر: دار المعرفه – لبنان.

طبق این معنا، قلمرو «امامت» در یک حوزه مشخص محدود نمی شود؛ همان گونه که مصداق «امام» تنها شامل انسان نیست؛ بلکه بر هر چیزی که به او اقتداء می شود ( چه انسان و چه غیر انسان مانند کتاب و…) «امام» گفته می شود.

و نیز این تعریف می رساند که امام مورد اقتداء، ممکن است امام بر حق باشد تا پیروانش را به راه حق رهنمون سازد یا امام باطل باشد.

این تقسیم در مورد امام، به صراحت در آیات قرآن کریم آمده است.

یک: امام هدایتگر به امر خدا:

وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَأَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَإِقامَ الصَّلاهِ وَإیتاءَ الزَّکاهِ وَکانُوا لَنا عابِدینَ. (انبیاء/ ۷۳)

دو: امام هدایتگر به سوی آتش:

وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ وَیَوْمَ الْقِیامَهِ لا یُنْصَرُونَ. (قصص/۴۱)

از مجموع کلمات لغت نویسان به این نتیجه می رسیم که واژهای «امام» و «امامه» هر چند از یک ریشه و معنا هستند؛ اما از هر کدام آنها چیزی خاصی منظور شده است.

مقصود از «امامه» مقام و جایگاه خاصی است که از آنجا پیروان یک امام، هدایت و رهبری می شوند. و مقصود از «امام» شخص یا چیزی است که به آن جایگاه دست یافته و امر هدایت پیروانشان را به عهده گرفته اند. حال ممکن است این امام، یک انسان باشد، یا اشیاء دیگر همانند کتاب، طریق، یا شریعت باشد.

مطلب مهم در صدق واژه «امام» بر موارد فوق و یا غیر آن، اقتدا کردن دیگران به او است. طبق این قاعده هر کس و یا هر چیزی که مورد اقتدا قرار گیرد، بر او، »امام» اطلاق می شود.

معنای اصطلاحی امامت

این واژه، از نظر اصطلاحی، معنای خاصی دارد که متلکمان شیعه و سنی آن را بیان کرده اند. با این تفاوت که در معنای کلی آن اتفاق نظر دارند؛ اما اختلافشان در برخی جزئیات، مصداق، نوع برگزیده شدن (آیا امام خدا بر گزیده یا مردم انتخاب می کنند) و شؤون امامت و اختیارات امام است.

شریف مرتضی در الشافی فی الامامه «امامت» را این گونه تعریف کرده است:

الإمامه رئاسه عامه فی أمور الدنیا والدین.

امامت ریاست عام و فراگیر در امور دینی و دنیایی است.

الشریف المرتضی، علی بن الحسین الموسوی (متوفای۴۳۶هـ)، الشافی فی الامامه، ج۱، ص۵، تحقیق: لسید عبد الزهراء الحسینی الخطیب، ناشر: مؤسسه إسماعیلیان – قم، چاپ: الثانیه۱۴۱۰

ابن میثم بحرانی نیز می نویسد:

الإمامه: رئاسه عامه لشخص من الناس فی أمور الدین والدنیا.

امامت: عبارت است از ریاست عامه برای شخصی از مردم در امور دین و دنیای آنها.

البحرانی، مثیم بن علی بن میثم (متوفای۶۸۹هـ)، النجاه فی القیامه فی تحقیق أمر الإمامه، ص۴۱، ناشر: مجمع الفکر الإسلامی، چاپخانه: مؤسسه الهادی – قم، چاپ: الأولی۱۴۱۷

تعریف دیگری از این واژه را محقق حلی (متوفای۶۷۶هـ)، از بزرگان قدمای شیعه، این گونه آورده است:

الإمامه رئاسه عامه لشخص من الأشخاص بحق الأصل لا نیابه عن غیر هو فی دار التکلیف.

امامت ریاست عام و فراگیر دینی است که اصالتاً و ابتداءً برای شخص ثابت است، نه اینکه از سوی دیگری و به نمایندگی از شخصی که در این دنیا زندگی می کنند ثابت شود.

المحقق الحلی، نجم الدین أبی القاسم جعفر بن الحسن بن سعید (متوفای۶۷۶هـ)، المسلک فی أصول الدین، ص۳۰۶، تحقیق: رضا الأستادی، ناشر: مجمع البحوث الإسلامیه، چاپخانه: مؤسسه الطبع التابعه للآستانه الرضویه المقدسه،- مشهد، چاپ: الثانیه۱۴۲۱ – ۱۳۷۹ ش.

علامه حلی (متوفای۷۲۶هـ) نیز می فرماید:

الإمامه رئاسه عامه فی أمور الدین والدنیا لشخص من الأشخاص نیابه عن النبی (صلی الله علیه وآله).

«امامت» ریاست عام و فراگیر دینی و دنیایی است که برای شخصی از اشخاص به نیابت از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ثابت است.

الحلی، أبی منصور جمال الدین الحسن بن یوسف (متوفای۷۲۶هـ)، النافع یوم الحشر فی شرح الباب الحادی عشر، ص۹۳، تحقیق: شرح: المقداد السیوری (وفاه ۸۲۶هـ، ناشر: دار الأضواء للطباعه والنشر والتوزیع – بیروت – لبنان، الطبعه الثانیه ۱۴۱۷ – ۱۹۹۶م.

آن چه گفته شد، توضیح معنای اصطلاحی امامت از دیدگاه علمای شیعه بود.

تفتازانی از علمای اهل سنت (متوفای۷۹۱هـ) نیز «امامت» را این گونه تعریف کرده است:

«الإمامه رئاسه عامه من أمر الدین والدنیا خلافه عن النبی صلی الله علیه وسلم.

امامت: عبارت است از ریاست فراگیر در امور دین و دنیا، و جانشینی از رسول خدا صلّی الله علیه وآله.

التفتازانی، سعد الدین مسعود بن عمر بن عبد الله (متوفای۷۹۱هـ)، شرح المقاصد فی علم الکلام، ج۲، ص۲۷۲، ناشر: دار المعارف النعمانیه – باکستان، الطبعه: الأولی، ۱۴۰۱هـ – ۱۹۸۱م.

و باز در ادامه دیدگاه فخررازی را نقل کرده است:

وقال الإمام الرازی: هی ریاسه عامه فی الدین والدنیا لشخص واحد من الأشخاص.

رازی گفته است: امامت ریاست عام در امور دینی و دنیایی است که برای یک شخص از افراد بشر، ثابت است.

التفتازانی، سعد الدین مسعود بن عمر بن عبد الله (متوفای۷۹۱هـ)، شرح المقاصد فی علم الکلام، ج۲، ص۲۷۲، ناشر: دار المعارف النعمانیه – باکستان، الطبعه: الأولی، ۱۴۰۱هـ – ۱۹۸۱م.

ماوردی بغدادی در کتاب «الأحکام السلطانیه والولایات الدینیه»، وظیفه امام را نگهبانی برنامه های دین و تدبیر امر دنیای مردم می داند:

الإمامه موضوعه لخلافه النبوه فی حراسه الدین وسیاسه الدنیا.

امامت، به عنوان جانشینی از رسول خدا و به منظور حراست از دین و سیاست دنیا وضع شده است.

الماوردی، أبو الحسن علی بن محمد بن حبیب البصری البغدادی (متوفای۴۵۰هـ)، الأحکام السلطانیه والولایات الدینیه، ج۱، ص۵، دار النشر: دار الکتب العلمیه – بیروت – ۱۴۰۵هـ- ۱۹۸۵م

منظور از «حراسه الدین» این است که امام برای حفظ دین در مقابل هر گونه تهدید سیاسی و لشکر کشی که ریشه های دین را هدف قرار می دهد و در صدد نابودی نظام حاکم باشد، دفاع کند. این گونه دفاع در حقیقت دفاع از اجتماع مسلمانان و حکومت اسلامی در مقابل خطرهای داخلی و خارجی است.

با در نظر گرفتن این سخن، امامت از دیدگاه آنها صرفاً یک مقام سیاسی است که دین را در مقابل هر گونه خطرات حفظ کند؛ اما حق تشریع احکام دینی را ندارد؛ به همین جهت آنها عقیده دارند احکامی را که خلیفه صادر می کند اجتهادی است نه الهی. و روی همین جهت است که آنها خلفاء را معصوم نمی دانند؛ اما طبق دیدگاه شیعه، امام معصوم و دارای حق تشریع و مسدد به الهام از جانب خداوند است و مهمترین وظیفه امام تفسیر قرآن و تبیین احکام الهی است.

نتیجه:

با دقت در معنای اصطلاحی امامت، چند نکته به دست می آید:

۱٫ امامت، مرجعیت و ریاست فراگیر در امر دین و دنیا است؛ یعنی همانگونه که امام در امور دینی پیشوا و مرجع است، در امور دنیایی نیز مرجع و پیشوا می باشد؛

۲٫ مقام امامت، در هر عصری، تنها برای یک شخص ثابت است. (لشخص واحد من الأشخاص) و طبق دیدگاه امامیه، این شخص را خداوند معین کرده است؛

۳٫ مقام امامت برای امام، اصاله و ابتداءً از جانب خداوند است. (لشخص انسانی بحق الأصاله)؛

۴٫ امام همان شؤون و وظائفی را بر عهده دارد که پیامبر بر عهده داشت. (نیابه عن النبی صلی الله علیه وآله).

نکته قابل توجه در این قسمت این است که هدف ما در این مقاله، اثبات (الهی بودن نصب امام) در ریاست دینی و دنیوی است؛ طبق عقیده شیعه، ریاست دنیوی بر مردم نیز در راستای رسیدن به دین و حفظ دین است.

انتصاب امام در اختیار خدا، نه در اختیار مردم

مهمترین مطلب در بحث امامت، این است که آیا مقام امامت، منصب الهی است، یا همانند یک مقام عادی می باشد که انتخاب امام در اختیار خود مردم است.

به عبارت روشن تر: آیا نصب امام در جایگاه امامت، تنها به دست خدا و به اراده اوست، یا مقام عادی و اجتماعی است؟ (مثل انتخاب رئیس جمهور و…) که انتخاب و انتصاب امام در اختیار خود مردم و به مصلحت اندیشی آنها است تا هر فردی را که بخواهند و مصلحت بدانند به این مقام بر می گزینند.

نظریه شیعه

در باور شیعه، مقام «امامت» همانند مقام «نبوت» عهد إلهی و از جمله مقاماتی است که خداوند آن را جعل کرده و به افرادی که لایق آن باشد واگذار می نماید نه همه انسانها؛ زیرا در «امامت» ویژگی هایی همانند عصمت، علم غیب، قدرت الهی، اعلمیت و… شرط است که تنها خداوند می تواند این شرائط را در یک فرد جمع نماید و از دارنده آن آگاه است؛ از این رو هر کسی که این ویژگی ها را نداشته باشد به این مقام دست نخواهد یافت؛ هرچند برادر و یا پسر امام باشد.

شیخ صدوق (متوفای۳۸۱هـ) می گوید:

یجب أن یعتقد أن الإمامه حق کما اعتقدنا أن النبوه حق ویعتقد أن الله عز وجل الذی جعل النبی صلی الله علیه وآله وسلم نبیا هو الذی جعل إماما، وأن نصب الإمام وإقامته واختیاره إلی الله عز وجل، وأن فضله منه.

واجب است اعتقاد داشته باشیم که امامت، حق است؛ همان طوری که باور داریم نبوت حق است. و نیز باید اعتقاد داشت، همان خداوندی که پیامبر را به عنوان نبی جعل کرده، امام را نیز (در مقام امامت) جعل کرده است. نصب امام در اختیار خداوند است و برتری هایی که امام دارد از نعمت های خداوند است.

الصدوق، ابی جعفر محمد بن علی بن الحسین بابویه القمی (متوفای۳۸۱هـ)، الهدایه ( فی الأصول والفروع)، ص۲۷، تحقیق: مؤسسه الإمام الهادی (ع)، ناشر: مؤسسه الإمام الهادی (ع)، چاپخانه: اعتماد – قم، چاپ: الأولی۱۴۱۸

شیخ جعفر کاشف الغطاء (متوفای۱۳۷۳هـ) می گوید:

أن الإمامه منصب إلهی کالنبوه، فکما أن الله سبحانه یختار من یشاء من عباده للنبوه والرساله، ویؤیده بالمعجزه التی هی کنص من الله علیه [وربک یخلق ما یشاء ویختار ما کان لهم الخیره] فکذلک یختار للإمامه من یشاء، ویأمر نبیه بالنص علیه، وأن ینصبه إماما للناس من بعده للقیام بالوظائف التی کان علی النبی أن یقوم بها، سوی أن الإمام لا یوحی إلیه کالنبی وإنما یتلقی الأحکام منه مع تسدید إلهی. فالنبی مبلغ عن الله والإمام مبلغ عن النبی.

همانا مقام امامت، همانند مقام نبوت، منصب است الهی؛ همانگونه که خداوند سبحان از میان بندگانش کسی را به مقام نبوت و رسالت بر می گزیند و با معجزه که همانند نص خدا است، تأیید می کند، همان خداوند کسی را برای امامت بر می گزیند و پیامبرش را فرمان می دهد که آن را به مردم برساند و او را به عنوان پیشوای بعد از خود در میان مردم نصب کند، تا وظائفی که بر پیامبر بود، بعد او برپا دارد.

تنها فرق امام و پیامبر این است که از جانب خدا بر امام وحی نمی شود؛ بلکه احکام را با تسدید الهی می گیرد. پس نبی پیام رسان مستقیم خداوند است؛ اما امام پیام رسان از جانب پیامبر است.

کاشف الغطاء، الشیخ محمد الحسین (متوفای۱۳۷۳هـ)، أصل الشیعه وأصولها، ص۲۱۲، تحقیق: علاء آل جعفر، ناشر: مؤسسه الإمام علی (ع)، الطبعه الأولی۱۴۱۵

ابن جریر طبری نیز در کتاب «دلائل الامامه» می گوید:

إن الإمامه منصب إلهی مقدس لا یتحقق لأحد إلا بنص من الله (تعالی)، أو من نبیه المصطفی الذی لا ینطق عن الهوی (إن هو إلا وحی یوحی).

امامت منصب الهی و مقدسی است که برای هیچ کسی محقق نمی شود، جز با نص خداوند متعال یا نص پیامبر برگزیده اش که از روی هوی (جز وحی خداوند) نمی گوید.

الطبری، ابی جعفر محمد بن جریر بن رستم (متوفای قرن پنجم)، دلائل الامامه، ص۱۸، تحقیق: قسم الدراسات الإسلامیه – مؤسسه البعثه، ناشر: مرکز الطباعه والنشر فی مؤسسه البعثه، قم، چاپ: الأولی۱۴۱۳

بنابراین، از دیدگاه شیعه، امامت مقام الهی است؛ از این جهت آن را جزء اصول دین می دانند.

نظریه اهل سنت

در مقابل نظریه شیعه، اهل سنت عقیده دارند که امامت، مقام الهی نیست؛ از این رو می گویند: نصب امام بر خود مردم واجب است؛ یعنی واجب است که امام را خود مردم بر گزینند؛ همانگونه که امروزه انتخاب ریاست جمهور یا وزیر و… در اختیار مردم می باشد.

طبق دیدگاه آنها، میان مقام «امامت و خلافت» مقامی است عادی و با ریاست های دنیوی فرقی ندارد.

محمد رشید رضا، دیدگاه اهل سنت را در این باره این گونه بیان می کند:

أجمع سلف الأمه، وأهل السنه، وجمهور الطوائف الأخری علی أن نصب الإمام – أی تولیته علی الأمه – واجب علی المسلمین شرعاً لا عقلا فقط.

امت های گذشته و اهل سنت و جمهور از طوائف دیگر اجماع دارند بر این که نصب امام (یعنی؛ ولایت دادن او را بر امت)، بر مسلمین از نظر شرع و عقل واجب است.

محمد رشید بن علی رضا بن محمد (متوفای ۱۳۵۴هـ)، الخلافه، ج۱، ص۱۸، دار النشر: الزهراء للاعلام العربی – مصر/ القاهره طبق برنامه الجامع الکبیر.

از آنجایی که نصب امامت از دیدگاه آنها مربوط به خداوند نمی شود، امامت را از فروع دین می دانند نه از اصول دین.

سعد الدین تفتازانی یکی از متکلمان سنی مذهب صریحاً می نویسد که امامت از احکام عملی است نه اعتقادی؛ از این جهت الحاق آن به فروع دین مناسب تر است:

لا نزاع فی أن مباحث الإمامه بعلم الفروع ألیق لرجوعها إلی أن القیام بالإمامه ونصب الإمام الموصوف بالصفات المخصوصه من فروض الکفایات وهی أمور کلیه تتعلق بها مصالح دینیه أو دنیویه لا ینتظم الأمر إلا بحصولها فیقصد الشارع تحصیلها فی الجمله من غیر أن یقصد حصولها من کل أحد ولا خفاء فی أن ذلک من الأحکام العملیه دون الاعتقادیه.

هیچ نزاعی در این نیست که الحاق مباحث امامت را به فروع، سزاوارتر است؛ زیرا برگشت بحث امامت به این است که قیام به امر پیشوایی و نصب امام با آن صفات ویژه ای که دارد، از واجبات کفایی است. واجبات کفایی یک سری امور کلی است که مصالح دینی یا دنیوی وابسته به آنها است و نظم امور جز با حصول آنها به دست نمی آید. پس مقصود شارع تحصیل آنها فی الجمله است بدون این که مقصودش حصول آنها از هر فرد امت باشد. و بر کسی پوشیده نیست که امامت از احکام عملی است؛ نه اعتقادی.

التفتازانی، سعد الدین مسعود بن عمر بن عبد الله (متوفای۷۹۱هـ)، شرح المقاصد فی علم الکلام، ج۲، ص۲۷۱، ناشر: دار المعارف النعمانیه – باکستان، الطبعه: الأولی، ۱۴۰۱هـ – ۱۹۸۱م.

برابر این عقیده، ایمان و کفر یک شخص مکلف، منوط به امر امامت نیست؛ بلکه جایگاه امامت در نظر آنها، همانند سایر احکام شرعیه فرعیه است که انکار آنها مستلزم کفر و خروج از دین نخواهد بود.

البته در میان علمای اهل سنت، برخی نیز امامت را از اصول دین قلمداد کرده و تصریح کرده اند که امامت از ارکان دین است. برای تکمیل بحث در اینجا به سخن آنان اشاره می کنیم.

ابن عبد البر در کتاب «الاستیعاب» هنگامی که سخن از خلافت ابو بکر و دلیل خلافت او سخن به میان آورده، خلافت را از ارکان دین می داند:

واستخلفه رسول الله صلی الله علیه وسلم علی امته من بعده بما أظهر من الدلائل البینه علی محبته فی ذلک وبالتعریض الذی یقوم مقام التصریح ولم یصرح بذلک لأنه لم یؤمر فیه بشیء وکان لا یصنع شیئا فی دین الله إلا بوحی والخلافه رکن من أرکان الدین.

رسول خدا (ص) ابو بکر را بعد از خودش بر امت جانشین ساخت. در باره خلافت او رسول خدا دلائل روشنی بر محبت ابو بکر و تعریض هایی که همانند تصریح است، ظاهر ساخت. اگرچه به خلافت او تصریح نکرد؛ زیرا مأمور به این کا نبود و رسول خدا چیزی را در دین بدون وحی خدا انجام نمی داد. وخلافت رکنی از ارکان دین است.

ابن عبد البر النمری القرطبی المالکی، ابوعمر یوسف بن عبد الله بن عبد البر (متوفای۴۶۳هـ)، الاستیعاب فی معرفه الأصحاب، ج۳، ص۹۶۹، تحقیق: علی محمد البجاوی، ناشر: دار الجیل – بیروت، الطبعه: الأولی، ۱۴۱۲هـ.

سخن ابن عبد البر را احمد بن عبد الوهاب در «نهایه الارب» و ابن محمود خزاعی نقل کرده اند:

النویری، شهاب الدین أحمد بن عبد الوهاب (متوفای۷۳۳هـ)، نهایه الأرب فی فنون الأدب، ج۱۹، ص۱۴، تحقیق مفید قمحیه وجماعه، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت، الطبعه: الأولی، ۱۴۲۴هـ – ۲۰۰۴م.

الخزاعی، علی بن محمود بن سعود أبو الحسن (متوفای۷۸۹هـ)، تخریج الدلالات السمعیه علی ما کان فی عهد رسول الله من الحرف، ج۱، ص۴۴، تحقیق: د. إحسان عباس، دار النشر: دار الغرب الإسلامی – بیروت، الطبعه: الأولی۱۴۰۵

قرطبی از مفسران اهل سنت نیز بعد از اقامه دلیل بر وجوب نصب امام و سخن از واگذاری خلافت توسط ابو بکر به عمر، امامت را از ارکان دین دانسته است:

وأنها رکن من أرکان الدین الذی به قوام المسلمین.

پس دلالت می کند بر وجوب امامت؛ این که آن؛ رکنی (پایه ای) از ارکان دین است که به آن پایداری و بقاء مسلمانان وابسته است.

الأنصاری القرطبی، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفای۶۷۱هـ)، الجامع لأحکام القرآن (تفسیر القرطبی)، ج ۱، ص ۲۶۵، ناشر: دار الشعب – القاهره.

برخی از علمای اهل سنت نیز این عبارت قرطبی را نقل کرده و از این که در رد آن چیزی نگفته اند معلوم است که آن را پذیرفته اند:

الحنبلی، حمد بن ناصر بن عثمان آل معمر التمیمی (متوفای۱۲۲۵هـ) الفواکه العذاب فی الرد علی من لم یحکم السنه والکتاب، ج۱، ص۲۳، دار النشر: طبق برنامه الجامع الکبیر.

الجکنی الشنقیطی، محمد الأمین بن محمد بن المختار (متوفای۱۳۹۳هـ.)، أضواء البیان فی إیضاح القرآن بالقرآن، ج۱، ص۲۲، تحقیق: مکتب البحوث والدراسات، ناشر: دار الفکر للطباعه والنشر. – بیروت. – ۱۴۱۵هـ – ۱۹۹۵م.

پس از روشن شدن این مطلب که اهل سنت، نصب امام را در اختیار خود مردم می دانند، چند راه را برای انتخاب و انتصاب امام و خلیفه معین کرده اند.

احمد صاوی در کتاب «بلغه السالک لأقرب المسالک»، سه راه را برای تعیین امام و خلیفه را بیان کرده است:

واعلم أن الإمامه تثبت بأحد أمور ثلاثه: إما بیعه أهل الحل والعقد، وإما بعهد الإمام الذی قبله له، وإما بتغلبه علی الناس.

بدان امامت به یکی از این امور سه گانه ثابت می شود: یا با بیعت اهل حل و عقد با امام و خلیفه، یا تصریح امام وخلیفه قبل یا با غالب و چیره شدن یک شخص بر مردم.

أحمد الصاوی (متوفای۱۲۴۱هـ)، بلغه السالک لأقرب المسالک، ج۴، ص۲۲۰، تحقیق: ضبطه وصححه: محمد عبد السلام شاهین، دار النشر: دار الکتب العلمیه – لبنان/ بیروت، الطبعه: الأولی۱۴۱۵هـ – ۱۹۹۵م.

در این قسمت سخن فراوان است ما به همین مقدار اکتفا می نماییم.

دلایل الهی بودن نصب امام

همان طور که در مقدمه گفتیم، ما در این مقاله تنها به ادله نقلی خواهیم پرداخت و ادله عقلی را در مقاله جداگانه ای تقدیم خواهیم کرد.

با توجه به ادله نقلی، شیعه بر این باور است که «امامت» عهد إلهی است و جعل و نصب آن به دست خداوند است و هیچ بشری در این امر اختیاری ندارند.

به عبارت روشن تر؛ چون طرف عهد در مسأله «امامت»، خود خداوند است، هر کسی را که لایق و شایسته این مقام بداند، عهدش را به او واگذار می نماید. و از آنجایی که خداوند بر همه چیز و همه کس احاطه علمی دارد، می داند چه کسی شایسته این عهد الهی است.

برای اثبات این عقیده امامیه (الهی بودن نصب امام)، دلائل متعدد از قرآن و روایات وجود دارد که به بر خی از آنها اشاره می شود:

بخش اول: آیات قرآن

در میان آیاتی که دلیل بر نصب الهی امامت قرار گرفته، خداوند متعال در تعداد بسیاری آنها، از کلمات «جاعل»، «جعلناک»، »جعلنا منهم»، «نجعلهم»، برای تبیین این مطلب استفاده کرده و یا از جانب پیامبران و اولیاء خدا جهت در خواست مقام امامت از کلمات «واجعل لی»، «واجعلنا» به کار برده شده است. در ابتدای این بخش، این آیات را متذکر شده و بعد به بررسی آیات دیگر می پردازیم:

آیه اول: « إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً»

نخستین آیه، بر الهی بودن نصب امامت، آیه ذیل است که در رابطه با مقام امامت حضرت ابراهیم علیه السلام صحبت می کند:

وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِن ذُرِّیَّتِی قَالَ لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ. (بقره/۱۲۴)

(به خاطر آورید) هنگامی که خداوند، ابراهیم را با وسایل گوناگونی آزمود. و او به خوبی از عهده این آزمایشها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پیشوای مردم قرار دادم!» ابراهیم عرض کرد: «از دودمان من (نیز امامانی قرار بده!)» خداوند فرمود: «پیمان من، به ستمکاران نمی رسد! (و تنها آن دسته از فرزندان تو که پاک و معصوم باشند، شایسته این مقامند).

برای اثبات دیدگاه شیعه، به دو بخش از این آیه می توان استدلال کرد:

بخش اول: خداوند خود ابراهیم را به مقام امامت نصب کرده است

جمله: «إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً» به صراحت روشن می سازد که نصب مقام « امامت» تنها به دست خداوند است نه به دست انسان؛ زیرا در این جمله خداوند جعل را به خودش نسبت داده و آن را یک هدیه الهی برای انسان می داند.

بخش دوم: امامت عهد الهی است، که به غیر معصوم نمی رسد ! و معصوم را جز خدا نمی شناسد

این بیان، متوقف بر سه مقدمه است:

الف: باید ثابت شود که مقصود از عهد ، در این آیه همان امامت است.

ب: امامت مقامی غیر از نبوت است.

ج: طرف عهد، خداوند است که با هرکس بخواهد، عهد می بندد.

اکنون به بررسی این سه مقدمه می پردازیم:

الف: به اقرار مفسران اهل سنت، مراد از «عهد» امامت است:

 

بنا بر آنچه مفسران گفته اند، مراد از «عهد» در این آیه، «امامت» است؛ نه «نبوت»؛ به همین جهت آیه فوق، در مورد نصب امامت صحبت می کند، نه نصب نبوت؛ زیرا حضرت ابراهیم ساله ها قبل از آن، نبی و رسول بود.

برای اثبات این مطلب، به برخی از گفته های مفسران اهل سنت اشاره می کنیم و در ضمن باید متذکر شد، برخی از این مفسران بر تصریح به این که مقام «امامت عهد الهی» است، شخصی را که عهده دار مقام امامت می شود، نیز «معصوم» می دانند:

۱٫ ابن جریر طبری

طبری از مفسران به نام اهل سنت عبارتی از مجاهد نقل می کند که در آن، همان دو مطلب مهم بیان شده است:

«لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ» قال: لا یکون إماماً ظالماً.

«پیمان من به ظالمان نمی رسد»، یعنی امام ظالم نیست.

الطبری، أبی جعفر محمد بن جریر (متوفای۳۱۰هـ)، جامع البیان عن تأویل آی القرآن،ج۱، ص۷۳۸، ناشر: دار الفکر، بیروت – ۱۴۰۵هـ

۲٫ ناصر الدین بیضاوی:

او در تفسیر «لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ» می گوید:

إجابه إلی ملتمسه وتنبیه علی أنه قد یکون فی ذریته ظلمه أو أنهم لا ینالون الإمامه، لأنها أمانه من الله تعالی وعهد والظالم لا یصلح لها. وإنما ینالها البرره الأتقیاء منهم وفیه دلیل علی عصمه الأنبیاء من الکبائر قبل البعثه، وأن الفاسق لا یصلح للإمامه.

این جمله، در پاسخ درخواست حضرت ابراهیم و اشاره به این است که در ذریه او افراد ظالمی قرار دارد؛ یا این را می فهماند که ذریه ظالم او، به امامت نمی رسند؛ زیرا «امامت» امانت و عهدی از جانب خداست و ظالم صلاحیت این امانت را ندارد و به این عهد الهی نیکان از پرهیزکاران می رسد.

این آیه دلیل بر این است که پیامبران قبل از بعثت، منزه از گناهان کبیره هستند و این که شخص فاسق صلاحیت مقام امامت و پیشوایی را ندارند.

البیضاوی، ناصر الدین ابوالخیر عبدالله بن عمر بن محمد (متوفای۶۸۵هـ)، أنوار التنزیل وأسرار التأویل (تفسیر البیضاوی)، ج۱، ص۳۹۷ـ ۳۹۸، الناشر: دار الفکر ـ بیروت

۳٫ ابو حیان اندلسی:

ابو حیان اندلسی از مفسران اهل سنت با استدلال ثابت می کند که مراد از «عهد» در این آیه، عهد «امامت» است:

والعهد: الإمامه،… والظاهر من هذه الأقوال: أن العهد هی الإمامه، لأنها هی المصدر بها، فأعلم إبراهیم أن الإمامه لا تنال الظالمین…… ویدلک علی أن العهد هو الإمامه أن ظاهر قوله: (لا ینال عهدی الظالمین) أنه جواب لقول إبراهیم: (ومن ذریتی) علی سبیل الجعل، إذ لو کان علی سبیل المنع لقال لا، أو لا ینال عهدی ذریتک، ولم ینط المنع بالظالمین.

مراد از «عهد» امامت است.

بعد از نقل وجوه دیگر در این مورد می نویسد:

ظاهر از این اقوال این است که مراد «عهد امامت» است؛ زیرا در ابتدای آیه بحث امامت شده است؛ پس به ابراهیم فهماند که امامت به ظالمان نمی رسد… دلیل این که مراد از عهد، امامت است ظاهر جمله «لاینال عهدی الظالمین» است که با استدلال به قاعده کلی (یعنی هر کسی که چنین خصوصیتی داشته باشد، شایسته چنین مقامی است) در جواب گفتار حضرت ابراهیم آمده است؛ زیرا اگر بر سبیل منع می بود (یعنی اگر برای هیچ یکی از ذریه او امامت جعل نشده بود) باید «لا» می گفت و یا این که می گفت «لاینال عهدی ذریتک» و منع از رسیدن به این مقام را مشروط به ظلم نمی کرد.

الاندلسی، أبو عبد الله محمد بن یوسف بن علی بن یوسف بن حیان الأندلسی الجیانی (متوفای ۷۴۵هـ)، تفسیر البحر المحیط، ج۱، ص۵۴۸، تحقیق: الشیخ عادل أحمد عبد الموجود- الشیخ علی محمد معوض، ناشر: دار الکتب العلمیه، لبنان ـ بیروت، الطبعه الأولی۱۴۲۲ – ۲۰۰۱م

۴٫ ابن کثیر دمشقی:

ابن کثیر از دیگر مفسران اهل سنت در تفسیر آیه می گوید:

یقول تعالی منبّهاً علی شرف إبراهیم خلیله، وأن الله جعله إماماً للناس.

خداوند بلند مرتبه در این آیه، بر شرافت ابراهیم خلیل و بر اینکه خداوند او را امام و پیشوای مردم قرار داده آگاهی می دهد.

ابن کثیر الدمشقی، إسماعیل بن عمر ابوالفداء القرشی (متوفای۷۷۴هـ)، تفسیر القرآن العظیم، ج۱، ص۱۶۹، ناشر: دار الفکر- بیروت – ۱۴۰۱هـ

۵٫ ثعالبی مالکی:

ثعالبی بدون اینکه اقوال دیگر را ذکر کند تنها از مجاهد نقل کرده که مراد از «عهد» عهد امامت است:

وقوله تعالی: (قال لا ینال عهدی الظالمین)، أی: قال الله، والعهد فیما قال مجاهد: الإمامه.

در آیه: لا ینال عهدی الظالمین، مراد از عهد، بنا برقول مجاهد، عهد امامت است.

الثعالبی المالکی، الإمام عبد الرحمن بن محمد بن مخلوف أبی زید (متوفای۸۷۵هـ)، تفسیر الثعالبی المسمی بالجواهر الحسان فی تفسیر القرآن، ج۱، ص۳۱۴، تحقیق: الدکتور عبد الفتاح أبو سنه – الشیخ علی محمد معوض – والشیخ عادل أحمد عبد الموجود، ناشر: دار إحیاء التراث العربی، مؤسسه التاریخ العربی، بیروت ـ لبنان، الطبعه الأولی ۱۴۱۸

۶٫ ابن جوزی:

ابن جوزی حنبلی نیز از میان اقوالی که در باره «عهدی» گفته شده، قولی را که آن را به «امامت» تفسیر کرده، انتخاب نموده است:

وفی العهد هاهنا سبعه أقوال: أحدها: أنه الإمامه، رواه أبو صالح عن ابن عباس، وبه قال مجاهد، وسعید بن جبیر. والثانی: أنه الطّاعه، رواه الضّحّاک عن ابن عبّاس. والثالث: الرّحمه، قاله عطاء وعکرمه. والرابع: الدّین، قاله أبو العالیه. والخامس: النّبوّه، قاله السّدّیّ عن أشیاخه.

والسادس: الأمان، قاله أبو عبیده. والسابع: المیثاق، قاله ابن قتیبه، والأوّل أصحّ.

در باره «عهد» در این جا هفت قول است: نظر نخست این است که مراد از «عهد» امامت است. این قول را ابو صالح از ابن عباس نقل کرده و مجاهد و سعید بن جبیر این قول را اختیار کرده اند. قول دوم: مراد اطاعت است. این قول را ضحاک از ابن عباس نقل کرده. قول سوم اینکه مراد رحمت باشد. آن را عطاء و عکرمه گفته. قول چهارم این که مراد دین است. آن را ابو العالیه گفته. پنجم این که مراد نبوت است آن را سدی از استادانش نقل کرده است. قول ششم این که مراد امانت است. قول هفتم مراد از میثاق است. این قول را ابن قتیبه گفته است.

اما قول نخست صحیح تر است.

ابن الجوزی الحنبلی، جمال الدین ابوالفرج عبد الرحمن بن علی بن محمد (متوفای ۵۹۷ هـ)، زاد المسیر فی علم التفسیر، ج ۱، ص۱۰۸، ناشر: المکتب الإسلامی – بیروت، الطبعه: الثالثه، ۱۴۰۴هـ.

۷٫ محمد جمال الدین قاسمی:

یکی دیگر از بزرگان اهل سنت نیز «عهد» را به «امامت» تفسیر کرده است:

«قالَ» أی إبراهیم: «وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی» أی واجعل من ذریتی أئمه «قالَ لا یَنالُ» أی قد أجبتک وعاهدتک بأن أحسن إلی ذریتک. لکن «لا ینال عَهْدِی» أی الذی عهدته إلیک بالإمامه «الظَّالِمِینَ» أی منهم .

قال: یعنی ابراهیم فرمود: و من ذریتی یعنی؛ از ذریه من پیشوایانی قرار بده. (قال لاینال) یعنی خداوند فرمود: در خواست تو را پذیرفتم و با تو پیمان بستم به این که به ذریه تو احسان کنم. لکن آنچه را در رابطه با امامت با تو عهد بستم به ظالمان از ذریه ات نمی رسد.

قاسمی، محمد جمال الدین (متوفای قرن چهاردهم)، محاسن التاویل ، ج ۱، ص۳۹۰، تحقیق: محمد باسل عیون السود، ناشر: دار الکتب العلمیه ، بیروت ، چاپ اول۱۴۱۸ ق

۸٫ شوکانی:

شوکانی از دیگر مفسران آنها بعد از نقل اقوال در مراد از عهد، قول نخست را که عهد را به امامت تفسیر کرده برگزیده است:

و اختلف فی المراد بالعهد فقیل: الإمامه و قیل: النبوّه… والأوّل أظهر کما یفیده السیاق .

در این که مراد از «عهد» چیست اختلاف است. گفته اند مراد از آن، امامت است و… قول اول ظاهر تر است؛ چنانچه سیاق کلام مفید همین قول است.

الشوکانی، محمد بن علی بن محمد (متوفای۱۲۵۵هـ)، فتح القدیر الجامع بین فنی الروایه والدرایه من علم التفسیر، ج ۱، ص۱۶۰، ناشر: دار الفکر – بیروت.

ب. مقام امامت در این آیه، غیر نبوت است:

از دیدگاه شیعه، مقام امامت غیر از نبوت است یکی از دلیلی که اقامه شده همین آیه مبارکه است.

شیخ طوسی در تفسیرش دیدگاه شیعه و چگونگی استدلال آنان را بر این که مقام امامت در این آیه غیر از نبوت می باشد این گونه بیان کرده است:

واستدلوا بها أیضا علی أن منزله الإمامه منفصله من النبوه، لان الله خاطب إبراهیم (ع) وهو نبی، فقال له: انه سیجعله إماما جزاء له علی اتمامه ما ابتلاه الله به من الکلمات، ولو کان إماما فی الحال، لما کان للکلام معنی، فدل ذلک علی أن منزله الإمامه منفصله من النبوه. وإنما أراد الله أن یجعلها لإبراهیم (ع).

شیعیان به این آیه استدلال کرده اند که مقام «امامت» جدای از مقام «نبوت» است؛ زیرا خداوند حضرت ابراهیم را (در این آیه) هنگامی مورد خطاب قرار داد که او نبی بود و به او فرمود: او را به زودی امام قرار می دهد تا پاداشی باشد بر اتمام امتحان هایی که از او گرفته شده است. و اگر او در همان وقتی که نبی بود، امام هم بود؛ این کلام خدا معنی نداشت. پس این آیه دلالت دارد که منزلت امامت جدای از نبوت است و همانا خداوند اراده کرده که این مقام را برای ابراهیم قرار بدهد.

الطوسی، الشیخ ابوجعفر، محمد بن الحسن بن علی بن الحسن (متوفای۴۶۰هـ)، التبیان فی تفسیر القرآن، ج۱، ص۴۴۹، تحقیق: تحقیق وتصحیح: أحمد حبیب قصیر العاملی، ناشر: مکتب الإعلام الإسلامی، الطبعه: الأولی، ۱۴۰۹هـ.

روایات نیز در این زمینه، بیانگر همین حقیقت می باشند. در اینجا به ذکر یک روایت صحیح، که مرحوم کلینی آن را در کتاب شریف کافی نقل کرده اکتفا می کنیم:

عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَبْدِ الْعَزِیزِ أَبِی السَّفَاتِجِ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ: إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَ إِبْرَاهِیمَ عَبْداً قَبْلَ أَنْ یَتَّخِذَهُ نَبِیّاً وَاتَّخَذَهُ نَبِیّاً قَبْلَ أَنْ یَتَّخِذَهُ رَسُولًا وَاتَّخَذَهُ رَسُولًا قَبْلَ أَنْ یَتَّخِذَهُ خَلِیلًا وَاتَّخَذَهُ خَلِیلًا قَبْلَ أَنْ یَتَّخِذَهُ إِمَاماً فَلَمَّا جَمَعَ لَهُ هَذِهِ الْأَشْیَاءَ وَقَبَضَ یَدَهُ قَالَ لَهُ: یَا إِبْرَاهِیمُ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً فَمِنْ عِظَمِهَا فِی عَیْنِ إِبْرَاهِیمَ علیه السلام قَالَ یَا رَبِّ وَمِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ.

امام صادق علیه السّلام فرمود خداوند ابتدا ابراهیم را بعنوان بنده خود گرفت قبل از اینکه پیامبرش کند و او را به مقام نبوت رساند قبل از اینکه مرتبه رسالت به او بخشد و او را رسول خود قرار داد قبل از این که به عنوان خلیل و دوست او را برگزیند و او را دوست انتخاب کرد قبل از این که امام قرارش دهد.

وقتی این مقامها برایش آماده گردید به او خطاب نمود که می خواهم ترا امام قرار دهم. ابراهیم که متوجه عظمت مقام امامت بود گفت از نژاد و خاندان من نیز به این مقام می رسند؟ فرمود: این عهد من به ظالمان نمی رسد.

الکلینی الرازی، أبو جعفر محمد بن یعقوب بن إسحاق (متوفای۳۲۸ هـ)، الأصول من الکافی، ج۱، ص۱۷۵، ناشر: اسلامیه ، تهران ، الطبعه الثانیه،۱۳۶۲ هـ.ش.

بعضی از مفسران اهل سنت از جمله فخر رازی، امامت در این آیه را به معنای نبوت گرفته و به نظر ایشان مقام امامت به معنای نبوت مراد است؛ از این جهت امامت را در آیه را به نبوت تفسیر کرده است:

المسأله الثالثه: القائلون بأن الإمام لا یصیر إماما إلا بالنص تمسکوا بهذه الآیه فقالوا: إنه تعالی بین أنه إنما صار إماما بسبب التنصیص علی إمامته ونظیره قوله تعالی: (إنی جاعل فی الأرض خلیفه) (البقره/۳۰) فبین أنه لا یحصل له منصب الخلافه الا بالتنصیص علیه وهذا ضعیف لأنا بینا أن المراد بالإمامه ههنا النبوه، ثم إن سلمنا أن المراد منها مطلق الإمامه لکن الآیه تدل علی أن النص طریق الإمامه وذلک لا نزاع فیه، إنما النزاع فی أنه هل تثبت الإمامه بغیر النص، ولیس فی هذه الآیه تعرض لهذه المسأله لا بالنفی ولا بالإثبات.

مسأله سوم این است کسانی که قائلند مقام امامت یک مقام تنصیصی است به این آیه تمسک کرده اند و گفته اند: خداوند در این آیه بر امامت حضرت ابراهیم علیه السلام تصریح کرده است. نظیر این مورد، آیه «انی جاعل فی الارض خلیفه» است که در مورد حضرت آدم است. در این آیه بیان شده است که منصب خلافت برای آدم علیه السلام حاصل نمی شود مگر این که بر آن تصریح شده باشد.

این بیان ضعیف است؛ زیرا ما گفتیم که مراد از «امامت» در این آیه، «نبوت» است. برفرض که قبول کنیم مراد از امامت، مطلق امامت است که شامل نبوت هم بشود، ولی آیه مدلول آیه این است که راه شناخت امامت، نص است و ما در این بحثی نداریم؛ بلکه بحث در این است که آیا امامت بدون نص هم ثابت می شود یانه؟ در این آیه هیچ سخنی بر نفی و اثبات این مسأله نیامده است.

الرازی الشافعی، فخر الدین محمد بن عمر التمیمی (متوفای۶۰۴هـ)، التفسیر الکبیر أو مفاتیح الغیب، ج۴، ص۴۴، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت، الطبعه: الأولی، ۱۴۲۱هـ – ۲۰۰۰م.

پاسخ فخر رازی:

نادرستی سخن فخر رازی که سر آمد مفسران اهل سنت می باشد، با اندک تأمل روشن می شود. بهتر است پاسخ فخر رازی را از زبان علامه طباطبائی رضوان الله تعالی علیه بیان کنیم. علامه در تفسیر المیزان می نویسد:

قوله تعالی: إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً، أی مقتدی یقتدی بک الناس، ویتبعونک فی أقوالک وأفعالک، فالإمام هو الذی یقتدی ویأتم به الناس، ولذلک ذکر عده من المفسرین أن المراد به النبوه، لأن النبی یقتدی به أمته فی دینهم، قال تعالی: «وَما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ، إِلَّا لِیُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ»: النساء- ۶۳، لکنه فی غایه السقوط.

أما أولا: فلأن قوله: إِماماً، مفعول ثان لعامله الذی هو قوله:

جاعِلُکَ واسم الفاعل لا یعمل إذا کان بمعنی الماضی، وإنما یعمل إذا کان بمعنی الحال أو الاستقبال فقوله، إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً، وعد له علیه السلام بالإمامه فی ما سیأتی، مع أنه وحی لا یکون إلا مع نبوه، فقد کان (ع) نبیا قبل تقلده الإمامه، فلیست الإمامه فی الآیه بمعنی النبوه (ذکره بعض المفسرین.)

وأما ثانیا: فلأنا بینا فی صدر الکلام: أن قصه الإمامه، إنما کانت فی أواخر عهد إبراهیم علیه السلام بعد مجی ء البشاره له بإسحق و إسماعیل، وإنما جاءت الملائکه بالبشاره فی مسیرهم إلی قوم لوط وإهلاکهم، وقد کان إبراهیم حینئذ نبیا مرسلا، فقد کان نبیا قبل أن یکون إماما فإمامته غیر نبوته.

(إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً) امام یعنی مقتدا و پیشوایی که مردم به او اقتداء کرده و در گفتار و کردارش از او پیروی می کنند، و به همین جهت عده ای از مفسران گفته اند: مراد از امامت همان نبوت است؛ زیرا نبی نیز کسی است که امتش در دین خود به وی اقتداء می کنند، هم چنان که خدای تعالی فرموده: ما هیچ پیامبری نفرستادیم مگر برای این که باذن او پیروی شود)؛ لذا تفسیری که از جعل در «انی جاعلک للناس اماماً» به نبوت شده، به چند دلیل معقول نیست:

۱٫ کلمه «اماماً» مفعول دوم عامل خودش است و عاملش کلمه (جاعلک) است و اسم فاعل هرگاه به معنای گذشته باشد، عمل نمی کند و مفعول نمی گیرد، وقتی عمل می کند که یا به معنای حال باشد و یا آینده. (و یا بر مبتدا یا نفی و استفهام اعتماد کند پس از آنجایی که «جاعلک» عمل کرده، روشن می شود که به معنای اسقبال است).

بنابراین قاعده، جمله «إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً» وعده ای است به ابراهیم علیه السلام که در آینده او را به مقام امامت می رساند و خود این جمله و وعده از طریق وحی به ابراهیم علیه السلام ابلاغ شده است؛ پس معلوم می شود قبل از آن که این وعده به او برسد، پیغمبر بوده؛ از این رو، به طور قطع امامتی که بعدها به او می دهند، غیر نبوتی است که در آن حال داشته، (این جواب را بعضی دیگر از مفسرین نیز گفته اند).

۲٫ جریان امامت ابراهیم در اواخر عمر او و بعد از بشارت به اسحاق و اسماعیل بوده، ملائکه وقتی این بشارت را آوردند که آمده بودند قوم لوط را هلاک کنند، در سر راه خود سری به ابراهیم علیه السلام زده اند و ابراهیم در آن موقع پیغمبری بود مرسل؛ پس معلوم می شود قبل از امامت دارای نبوت بوده و امامت او غیر از نبوت اوست.

طباطبایی، سید محمد حسین (متوفای۱۴۱۲هـ)، المیزان فی تفسیر القرآن ، ج ۱، ص۲۷۱، ناشر: منشورات جماعه المدرسین فی الحوزه العلمیه فی قم المقدسه ، الطبعه: الخامسه، ۱۴۱۷هـ.

از سخن فخر رازی جوابهای دیگری نیز می توان گفت:

اولاً: اصل در کلام تأسیس است نه تأکید. یعنی خداوند در اینجا می خواهد یک مقام جدیدی را به حضرت بدهد که همان مقام امامت است نه این که نبوت و یا اطاعت او را که قبلاً داشت، تأکید نماید.

ثالثاً: اگر مراد از امامت، باز همان جعل نبوت باشد، فلسفه این جعل دوم چیست؟ جواب این سؤال را باید خود کسانی که معتقد به این نظریه هستند بدهد.

رابعاً: همانطوری که ذکر شد، بیشتر علمای اهل سنت اعتراف کرده اند امامت در این آیه، غیر از مقام نبوت است. تصریحات کلام برخی آنان را ذکر کردیم. پس سخن فخر رازی و امثال ایشان را خود علمای اهل سنت نیز قبول ندارد و از اینجا بی پایگی نظریه ایشان روشن می شود.

بنابراین، امامت آخرین مقامی است که خداوند به حضرت ابراهیم علیه السلام عنایت فرمود.

در این زمینه بر روی سایت، در آدرس ذیل به صورت مفصل پاسخ داده شده است:

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=3164

ج. عهد الهی (امامت) به دست خود او اعطا می شود:

چنانچه قبلاً متذکر شدیم، طرف پیمان مقام «امامت»، خود خداوند است. روی این جهت خداوند هر کسی را شایسته آن بداند، این عهدش را به او واگذار می کند.

در تفسیر نمونه اینگونه استدلال شده است:

من الآیه مورد البحث نفهم ضمنیا أن الإمام (القائد المعصوم لکل جوانب المجتمع) یجب أن یکون معینا من قبل الله سبحانه، لما یلی: أولا: الإمامه میثاق إلهی، وطبیعی أن یکون التعیین من قبل الله، لأنه طرف هذا المیثاق. ثانیا: الأفراد الذین تلبسوا بعنوان الظلم، ومارسوا فی حیاتهم لحظه ظلم بحق أنفسهم أو بحق الآخرین، کأن تکون لحظه شرک مثلا، لا یلیقون للإمامه، فالإمام یجب أن یکون طیله عمره معصوما. وهل یعلم ذلک فی نفوس الأفراد إلا الله؟!

از آیه مورد بحث، ضمنا استفاده می شود که امام (رهبر معصوم همه جانبه مردم) باید از طرف خدا تعیین گردد؛ زیرا: اولاً: امامت یک نوع عهد و پیمان الهی است و بدیهی است چنین کسی را باید خداوند تعیین کند؛ زیرا اوست که چنین پیمانی را به هر کس بخواهد می دهد.

ثانیاً: افرادی که رنگ ستم به خود گرفته اند و در زندگی آنها نقطه تاریکی از ظلم- اعم از ظلم به خویشتن یا ظلم به دیگران- و حتی یک لحظه بت پرستی وجود داشته باشد، قابلیت امامت را ندارند و به اصطلاح امام باید در تمام عمر خود معصوم باشد. و آیا کسی جز خدا می تواند از وجود این صفت آگاه گردد؟

مکارم الشیرازی، الشیخ ناصر، (معاصر) الأمثل فی تفسیر کتاب الله المنزل، ج۱، ص۳۷۳

نتیجه:

از آیه فوق سه مطلب استفاده می شود:

۱٫ امامت «عهد الهی» است، و هرکسی که شایسته آن باشد، به این عهد مفتخر می شود؛

۲٫ طرف عهد، خود خداوند است که فقط به افراد معصوم اعطاء می شود، و فرد معصوم را هم خدا می داند؛ زیرا او تنها کسی است که از ضمیر و اسرار انسانها با خبر است.

۳٫ با توجه به نکات فوق، نصب این مقام تنها به دست خداوند است نه برای کسی دیگر.

آیه دوم: «یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلِیفَهً فِی الْأَرْضِ

یکی از آیاتی که ثابت می کند گزینش «امام» و «خلیفه» تنها در اختیار خداوند می باشد، آیه ذیل است:

یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلِیفَهً فِی الْأَرْضِ. ص/۲۶٫

ای داوود، همانا تو را در زمین خلیفه- نماینده خود- ساختیم .

در این آیه مبارکه، واژه «خلافت» به کار رفته و خداوند جعل خلافت را برای حضرت داود علیه السلام به خودش نسبت داده است.

مرحوم طبرسی از مفسران به نام و لغت شناس شیعه، بعد از توضیح معنای «خلافت»، این آیه را دلیل بر نصب الهی خلافت گرفته است:

الخلیفه: هو المدبر للأمور من قبل غیره بدلا من تدبیره. وفلان خلیفه الله فی أرضه، معناه أنه جعل إلیه تدبیر عباده بأمره. المعنی: ثم ذکر سبحانه إتمام نعمته علی داود علیه السلام بقوله: (یا داود إنا جعلناک خلیفه فی الأرض) أی: صیرناک خلیفه تدبر أمور العباد من قبلنا بأمرنا.

خلیفه کسی است که تدبیر امور را از طرف شخص دیگر و به جای او بر عهده می گیرد و قتی گفته می شود فلان کس خلیفه خدا در زمین است به این معنا است که خداوند تدبیر امور بندگانش را به امر خود، به او سپرده باشد. سپس خداوند به تمام کردن نعمت خود بر حضرت داود پرداخته و می گوید: «ای داود! همانا تو را خلیفه در زمین قرار دادیم» یعنی تو را خلیفه گردانیدیم تا به امر من امور بندگان را جانب ما تدبیر و مدیریت کنی.

الطبرسی، أبی علی الفضل بن الحسن (متوفای۵۴۸هـ)، تفسیر مجمع البیان، ج ۸، ص۳۵۵، تحقیق: لجنه من العلماء والمحققین الأخصائیین، ناشر: مؤسسه الأعلمی للمطبوعات ـ بیروت، الطبعه الأولی، ۱۴۱۵هـ ـ ۱۹۹۵م.

قرطبی: این آیه نص در نصب امام است

قرطبی از مفسران مشهور اهل سنت، در تفسیر آیه ۳۰ از سوره مبارکه بقره (إنی جاعل فی الأرض خلیفه)، راجع به وجوب نصب امام و خلیفه در میان امت تصریح نموده و می گوید:

الرابعه: هذه الآیه أصل فی نصب إمام وخلیفه یسمع له ویطاع لتجتمع به الکلمه وتنفذ به أحکام الخلیفه ولا خلاف فی وجوب ذلک بین الأمه ولا بین الأئمه…

مسأله چهارم: این آیه اصلی است که دلالت می کند بر نصب امام و خلیفه ای که کلام او شنیده می شود و مورد اطاعت قرار می گیرد، تا به واسطه این امام وحدت کلمه ایجاد شود و دستورات خلیفه تنفیذ (استوار و ثابت شود) و هیچ اختلافی در واجب بودن نصب امام در بین امت اسلام و پیشوایان اسلام نیست.

الأنصاری القرطبی، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفای۶۷۱هـ)، الجامع لأحکام القرآن (تفسیر القرطبی)، ج۱، ص۲۶۴، ناشر: دار الشعب – القاهره.

بعد از تذکر این نکته، چند آیه را دلیل بر وجوب نصب امام و خلیفه ذکر کرده که از جمله آنها آیه مورد بحث است:

ودلیلنا قول الله تعالی: «إنی جاعل فی الأرض خلیفه» وقوله تعالی: «یا داود إنا جعلناک خلیفه فی الأرض» وقال: «وعد الله الذین آمنوا منکم وعملوا الصالحات لیستخلفنهم فی الأرض». أی یجعل منهم خلفاء إلی غیر ذلک من الآی.

دلیل ما بر این مطلب (نصب امام) این گفته خداوند است که «من در روی زمین، جانشینی [نماینده ای ] قرار خواهم داد» و این گفته خداوند: «ای داوود! ما تو را خلیفه و (نماینده خود) در زمین قرار دادیم.» و همچنین این سخن خداوند: «خداوند به کسانی از شما که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند وعده می دهد که قطعاً آنان را حکمران روی زمین خواهد کرد» یعنی از بین آنها (ازمیان کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند) افرادی را به عنوان خلفاء منصوب می کند. و آیات دیگر…

الأنصاری القرطبی، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفای۶۷۱هـ)، الجامع لأحکام القرآن (تفسیر القرطبی)، ج ۱، ص ۲۶۴، ناشر: دار الشعب – القاهره.

قرطبی علاوه بر آیات فوق، واگذاری خلافت توسط ابو بکر به عمر را نیز دلیل بر وجوب نصب امام و خلیفه عنوان کرده و در پایان بر خلاف عقیده مسلم اهل سنت، تصریح نموده که امامت رکن از ارکان دین است:

ولقال قائل: إنها لیست بواجبه لا فی قریش ولا فی غیرهم فما لتنازعکم وجه ولا فائده فی أمر لیس بواجب ثم إن الصدیق رضی الله عنه لما حضرته الوفاه عهد إلی عمر فی الإمامه ولم یقل له أحد هذا أمر غیر واجب علینا ولا علیک فدل علی وجوبها وأنها رکن من أرکان الدین الذی به قوام المسلمین.

پس دلالت می کند بر وجوب امامت؛ این که آن؛ رکنی (پایه ای) از ارکان دین است که به آن پایداری و بقاء مسلمانان وابسته است.

الأنصاری القرطبی، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفای۶۷۱هـ)، الجامع لأحکام القرآن (تفسیر القرطبی)، ج۱، ص۲۶۵، ناشر: دار الشعب – القاهره.

اعتراف صاحب تفسیر روح البیان به اعطائی بودن خلافت

اسماعیل بروسوی از مفسران پر آوازه اهل سنت، خلافت را یک مقام اعطائی از جانب خداوند می داند:

وفی الآیه اشاره الی معان مختلفه منها: ان الخلافه الحقیقیه لیست بمکتسبه للانسان وانما هی عطاء وفضل من اللّه یؤتیه من یشاء کما قال تعالی (إِنَّا جَعَلْناکَ خَلِیفَهً) ای أعطیناک الخلافه.

این آیه به معناهای مختلفی اشاره دارد؛ از جمله این که خلافت حقیقی، برای انسان اکتسابی نیست؛ بلکه یک مقام اعطائی از جانب خدا و از فضل اوست که به هر کسی بخواهد عنایت می کند.؛ چنانچه خداوند فرموده است: من تو را خلیفه قرار دادم؛ یعنی به تو خلافت دادم.

حقی بروسوی، اسماعیل (متوفای قرن۱۲هـ)، تفسیر روح البیان ، ج۸، ص۲۱، ناشر: دارالفکرـ بیروت ، بی تا.

نتیجه:

اولاً: طبق دیدگاه مفسران اهل سنت همانند قرطبی که سخنش در ذیل آیه بیان شد، وجوب نصب امام و خلیفه از این آیه استفاده می شود؛

ثانیاً: تعبیر «انا جعلناک» صریح در این است که مقام امامت الهی است و امام با جعل مستقیم الهی به این مقام نایل می شود.

سخن اسماعیل بروسوی، صاحب تفسیر روح البیان، «ان الخلافه الحقیقیه لیست بمکتسبه للانسان وانما هی عطاء وفضل من اللّه یؤتیه من یشاء» که مقام خلافت را الهی دانسته اعترافی دیگر بر این حقیقت و نظریه شیعیان است؛ همچنانکه آلوسی در آیه بعد، به الهی بودن مقام امامت اعتراف کرده است.

آیه سوم:« وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا»

سومین آیه که جعل و نصب الهی امامت را می رساند، آیه ذیل است.

وَوَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَیَعْقُوبَ نافِلَهً وَکُلاًّ جَعَلْنا صالِحینَ وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَأَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَإِقامَ الصَّلاهِ وَإیتاءَ الزَّکاهِ وَکانُوا لَنا عابِدینَ. (انبیاء/۷۳- ۷۲)

و اسحاق و یعقوب را [به عنوان نعمتی ] افزون به او بخشودیم و همه را از شایستگان قرار دادیم. و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما هدایت می کردند، و به ایشان انجام دادن کارهای نیک و برپاداشتن نماز و دادن زکات را وحی کردیم و آنان پرستنده ما بودند.

این آیه در باره حضرت ابراهیم و فرزندش اسحاق و نوه اش یعقوب است.

حضرت ابراهیم طبق آیه ۱۰۰سوره صافات از خداوند خواست: «رَبِّ هَبْ لِی مِنَ الصَّالِحِینَ»؛ «پروردگارا فرزندی صالح به من مرحمت کن». سر انجام وعده خداوند مستجاب شد، نخست اسماعیل و سپس «اسحاق» را به او مرحمت نمود که هرکدام پیامبر بزرگ خدا در جهت هدایت بندگان شدند.

در این آیه خداوند همین لطف و موهبت خویش را یاد آوری می کند و در ضمن مقام «امامت» آنان را با جمله «وجعلناهم ائمه» اعلام می کند و می فرماید: ما آنها را پیشوایانی قرار دادیم که به امر ما هدایت می کردند.

اعتراف خلوتی به «الهی بودن مقام امامت»

خلوتی یکی از مفسران بزرگ حنفی در ذیل این آیه می گوید: مقام امامت از مواهب الهی است که برای امام جعل کرده و از ویژگی های امام این است که به امر خدا هدایت می کند:

وقوله وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا یشیر الی ان الامامه ایضا من المواهب وانه ینبغی ان الامام یکون هادیا بامر اللّه لا بالطبع والهوی… وقوله وَأَوْحَیْنا… یشیر الی ان هذه المعاملات لا تصدر من الإنسان الا بالوحی للانبیاء وبالإلهام للاولیاء وان طبیعه النفس الانسانیه ان تکون اماره بالسوء.

جمله «وجعلناهم ائمه یهدون بأمرنا» اشاره دارد به این که «مقام امامت» از بخشش های الهی است و سزاوار این است که امام به امر خدا نه از روی هوای نفس خود هدایت گر باشد… و جمله «و اوحینا الیهم…» اشاره می کند که این کارها (انجام کارهای خیر، برپا داشتن نماز و پرداخت زکات) از انبیاء به توسط وحی و از اولیاء به واسطه الهام خدا صادر می شود و الا طبع نفس انسانی به بدی امر می کند.

الخلوتی الحنفی ، اسماعیل حقی بن مصطفی ، تفسیر روح  البیان ، دار النشر ،دار إحیاء ،  التراث العربی – بیروت.

آیه چهارم: «وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا»

همانند آیه فوق، آیه دیگری نیز دلیل بر جعل الهی امامت در قرآن کریم بیان شده است:

وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَکانُوا بِآیاتِنا یُوقِنُونَ. (سجده/ ۲۴)

و چون شکیبایی کردند و به آیات ما یقین داشتند، برخی از آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما [مردم را] هدایت می کردند

این آیه در باره بنی اسرائیل است که خداوند از میان آنها کسانی را که شرایط امامت و رهبری الهی را داشتند، به این مقام معنوی برگزید. در این آیه، صبر و یقین به آیات خدا دو شاخصه امامت برای این گروه بیان شده است؛ به همین جهت در آیه دیگر می فرماید:

وَمِنْ قَوْمِ مُوسی أُمَّهٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ یَعْدِلُون . (اعراف/۱۵۹)

از قوم موسی علیه السلام گروهی هستند که دعوت به سوی حق می کنند و حاکم به حق و عدالتند.

نکات مهم در هر دو آیه

در آیات سوم و چهارم نکات مهم و مربوط به امامت است که باید مورد توجه قرار داد:

نکته نخست: هدایت به امر خدا، معیار شناخت امام حق از امام باطل

جمله «یهدون بأمرنا» در هر دو آیه، یک معیار کلی و مهم را در جهت تشخیص و شناخت امامان و پیشوایان حق، در برابر رهبران و پیشوایان باطل برای ما ارائه می نماید که با تطبیق این میزان، هردو امام را می توان از همدیگر تفکیک کرد.

مرحوم کلینی روایتی از امام صادق علیه السلام نقل کرده که معنای «یهدون بأمرنا» را در آیه روشن می کند:

محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، ومحمّد بن الحسین، عن محمّد بن یحیی، عن طلحه بن زید، عن أبی عبد اللّه- علیه السّلام- قال: قال: الْأَئِمَّهُ فِی کِتَابِ اللَّهِ إِمَامَانِ قَالَ اللَّهُ: «وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا» لَا بِأَمْرِ النَّاسِ یُقَدِّمُونَ أَمْرَ اللَّهِ قَبْلَ أَمْرِهِمْ وَحُکْمَ اللَّهِ قَبْلَ حُکْمِهِمْ قَالَ: «وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ» یُقَدِّمُونَ أَمْرَهُمْ قَبْلَ أَمْرِ اللَّهِ وَحُکْمَهُمْ قَبْلَ حُکْمِ اللَّهِ وَیَأْخُذُونَ بِأَهْوَائِهِمْ خِلَافاً لِمَا فِی کِتَابِ اللَّه.

امام صادق علیه السلام فرمود:” امام در قرآن مجید دو گونه است در یک جا خداوند می فرماید:” وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا” یعنی آنها پیشوایانی قرار دادیم که به امر خدا هدایت می کنند نه به امر مردم، و امر خدا را بر امر خودشان مقدم می شمارند. و حکم او را برتر از حکم خود قرار می دهند، ولی در جای دیگر می فرماید:” وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ:” ما آنها را پیشوایانی قرار دادیم که دعوت به دوزخ می کنند” فرمان خود را بر فرمان پروردگار مقدم می شمرند و حکم خویش را قبل از حکم او قرار می دهند و مطابق هوس های خود و بر ضد کتاب اللَّه عمل می نمایند

الکلینی الرازی، أبو جعفر محمد بن یعقوب بن إسحاق (متوفای۳۲۸ هـ)، الأصول من الکافی، ج۱، ص۲۱۶، ناشر: اسلامیه ، تهران ، الطبعه الثانیه،۱۳۶۲ هـ.ش.

نکته دوم: اعطاء مقام امامت بعد از احراز صلاحیت:

در هر دو آیه مواردی همانند: انجام کارهای خیر، توجه به اعمال های عبادی، یقین و ایمان به آیات خدا و دیگر صبر و استقامت و استواری در پیاده کردن فرمانهای الهی از جمله ویژگیهای یک امام و رهبر الهی است. در حقیقت موارد فوق، یک امتحان از جانب خداوند است؛ همانگونه که در باره حضرت ابراهیم خواندیم که آن حضرت بعد از امتحان و آزمایشهای سخت به مقام امامت نائل شد.

از اینجا نتیجه گرفته می شود که خداوند از درون انسان آگاه می باشد و کسی که این ویژگی ها را داشته باشد و نیز معصوم از هر گونه خطاء و اشتباه باشد به این مقام بر می گزیند.

آیه پنجم: «وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ»

وَنُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ . (قصص/۵)

ما می خواهیم بر مستضعفان زمین منّت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان روی زمین قرار دهیم!

جعل امامت مستضعفان، به دست خدا است

گرچه این آیه و آیات قبل آن، از ستمگری فرعون و استضعاف بنی اسرائیل سخن می گوید؛ اما هرگز منحصر به بنی اسرائیل نخواهد بود؛ بلکه آیه بیانگر یک قانون کلی برای همه اقوام و جمعیتها در همه قرون و اعصار است؛ زیرا در آیه، کلمه «نرید» به صورت فعل مضارع آمده که معنای استمرار را می رساند.

یکی از بزرگان در این باره می نویسد:

(نرید أن نمن) معنی ذلک أن هذه سیره الله، لا تختص بموسی وفرعون لأن الله سبحانه وتعالی یأتی ب (نرید أن نمن) لا: أردنا أن نمن،… یعنی: أن الله سبحانه وتعالی جرت سنته أن الذین واجهوا طواغیت البشریه، لا طواغیت الأمه فحسب، والطواغیت غلبوهم علی أمرهم، فالله سبحانه وتعالی جرت إرادته التی لا خلف فیها والتی لا یمنع منها مانع أن یأتی دور یغلب هؤلاء علی طواغیت زمانهم (ونجعلهم أئمه ونجعلهم الوارثین).

معنای این جمله این است که این سیره خدا اختصاص به موسی و فرعون ندارد؛ زیرا خداوند « نرید ان نمن» فرموده نه « اردنا ان نمن»، معنایش این است که خداوند طبق سنتش که خلف بردار نیست و چیزی هم مانع آن نمی شود زمانی را فراهم میاورد که ستمکشان و مستضعفانی را که مدتی در زیر ظلم طاغیان زمانشان به استضعاف کشیده، بر آنها غالب گرداند و آنها را پیشوایان و وارثان زمین قرار دهد.

الجعفری، الشیخ محمد رضا (معاصر)، الغیبه، ص۲۹، ناشر: مرکز الأبحاث العقائدیه، قم – ایران الطبعه الأولی ۱۴۲۰-

بنابر این، آیه می گوید: ما (به صورت همیشگی) اراده داریم که بر مستضعفان منت بگذاریم و آنها را پیشوایان و وارثان حکومت روی زمین قرار دهیم.

این بشارت برای همه انسانهای آزاده و خواهان حکومت عدل و داد است که یک زمانی حق بر باطل و ایمان بر کفر پیروز شده و بساط ظلم و جور برچیده خواهد شد.

یک نمونه از تحقق این مشیت الهی، حکومت بنی اسرائیل و زوال حکومت فرعونیان بود. و نمونه کاملترش حکومت الهی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و یارانش بعد از ظهور اسلام بود، که پیوسته از سوی فرعون های زمان خود مورد تحقیر و استهزاء بودند، و تحت فشار و ظلم و ستم قرار داشتند و سرانجام خدا به دست همین گروه دروازه قصرهای کسراها و قیصرها را گشود و آنها را از تخت قدرت بزیر آورد و بینی مستکبران را به خاک مالید.

اما نمونه فراگیر آن، ظهور حکومت حق و عدالت در تمام کره زمین بوسیله حضرت مهدی (ارواحنا له الفداء) است.

بنابراین، آیه قانون کلی را بیان می کند اما بعضی از مصادیق آن در طول زمان تحقق پیدا کرده و برخی دیگر آن تا هنوز به وقو ع نپیوسته است که با توجه به روایات اهل بیت علیهم السلام مصداق کامل و آخر آن در عصر ظهور امام زمان محقق خواهد شد.

اما نکته مهم این است که خداوند می فرماید: ما مستضعفان را در این عالم پیشوایان مردم و وارث زمین قرار می دهیم. آیه مبارکه از جعل امامت مستضعفان صحبت می کند و این جعل و نصب را هم مستقیماً خداوند به خودش نسبت می دهد.

از این جا معلوم می شود که افراد بشر در این جعل و نصب پیشوا و امام برای مردم هیچ گونه نقش و اختیاری از خود ندارند و الا اگر اختیار به دست خود بشر بود از همان ابتدا قدرتمندان عالم این کار را می کردند. ولی خداوند در آیات متعدد که تاهنوز بیان شد این کار را از افراد بشر حتی از برگزیدگانش همانند پیامبران نفی کرده است.

حاکم حسکانی از محدثان دیگر اهل سنت از امام صادق علیه السلام روایت می کند که رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) به امام علی و دو فرزندش فرمودند: شما مصداق این آیه هستید:

حَدَّثَنِی أَبُو الْحَسَنِ الْفَارِسِیُّ قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ الْفَقِیهُ قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ الْهَیْثَمِ الْعِجْلِیُّ قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ یَحْیَی بْنِ زَکَرِیَّا الْقَطَّانُ، قَالَ: حَدَّثَنَا بَکْرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَبِیبٍ قَالَ: حَدَّثَنَا تَمِیمُ بْنُ بُهْلُولٍ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ، قَالَ: سَمِعْتُ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ الصَّادِقَ یَقُولُ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ نَظَرَ إِلَی عَلِیٍّ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ فَبَکَی- وَقَالَ: أَنْتُمْ الْمُسْتَضْعَفُونَ بَعْدِی.

قَالَ الْمُفَضَّلُ: فَقُلْتُ لَهُ: مَا مَعْنَی ذَلِکَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ قَالَ مَعْنَاهُ: أَنَّکُمْ الْأَئِمَّهُ بَعْدِی- إِنَّ اللَّهَ تَعَالَی یَقُولُ: وَنُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ- وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ فَهَذِهِ الْآیَهُ فِینَا جَارِیَهٌ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَهِ.

مفضل بن عمر گفت: از جعفر بن محمد الصادق شنیدیم که گفت: پیامبر خدا به علی و حسن و حسین نگاه کرد و گریست و گفت: شما مستضعفان پس از من هستید.

مفضل می گوید: به او گفتم ای پسر پیامبر معنای این سخن چیست؟ گفت: معنایش این است که شما امامان پس از من هستید، چون خداوند می فرماید: «وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ» این آیه تا روز قیامت در باره ما جریان دارد

الحاکم الحسکانی، عبید الله بن محمد الحنفی النیسابوری (ق ۵هـ)، شواهد التنزیل، ج ۱، ص۵۵۵، تحقیق: الشیخ محمد باقر المحمودی، ناشر: مؤسسه الطبع والنشر التابعه لوزاره الثقافه والإرشاد الإسلامی- مجمع إحیاء الثقافه، الطبعه: الأولی، ۱۴۱۱ – ۱۹۹۰م.

استدلال بر جعل الهی امامت در هر سه آیه

در این آیه و آیه قبل که در باره گروهی از حق طلبان بنی اسرائیل است، تعبیر «وجعلنا منهم» و «نجعلهم» آمده و نیز تعبیر «وجعلناهم» که در مورد فرزندان حضرت ابراهیم علیه السلام به کار رفته به صراحت، الهی بودن مقام امامت را بیان می کنند؛ زیرا خداوند جعل امامت را به خودش نسبت داده و می فرماید: من آنها را امام قرار دادم. و این صریح ترین دلیل بر این است که اولاً: مقام امامت یک مقام الهی است و ثانیا: جعل و نصب امام در این مقام به دست خداوند است نه به دست خود انسان.

آیه ششم: «وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَامًا»

یکی از آیاتی که دلیل بر جعل الهی امامت می باشد، آیه ذیل است:

وَالَّذِینَ یقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّیاتِنَا قُرَّهَ أَعْینٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَامًا. (الفرقان/۷۴)

این آیه به دنبال آیاتی واقع شده که مهم ترین اوصاف بندگان خالص خدا ( عباد الرحمن) را بیان می کنند و آخرین صفات آنها با توجه همت بلند شان این است که مقام امامت را از خداوند در خواست می کنند؛ لذا در مقام دعا می گویند:

«پروردگارا! از همسران و فرزندانمان مایه روشنی چشم ما قرارده، و ما را برای پرهیزگاران پیشوا گردان!»

دو تفسیر در جمله «واجعلنا…»

جمله «واجعلنا للمتقین اماما»، مفسران به دو وجه را ذکر کرده اند:

تفسیر نخست: در خواست امامت برای خود:

بنا به تفسیر ابن عباس، معنای این جمله این است که آنها برای خود از خداوند امامت و پیشوایی بر پرهیزگاران را در خواست کردند.

با توجه به روایت ابن عباس مرحوم طبرسی از مفسران بزرگ شیعه، این جمله را این گونه معنا کرده است:

(واجعلنا للمتقین إماما) أی: اجعلنا ممن یقتدی بنا المتقون طلبوا العز بالتقوی لا بالدنیا.

پروردگارا، ما را از کسانی قرار ده، که اهل تقوی به آنها تأسی می جویند. آنها با این دعا، عزت را با تقوا نه با دنیا از خداوند در خواست کردند.

الطبرسی، أبی علی الفضل بن الحسن (متوفای۵۴۸هـ)، تفسیر مجمع البیان، ج۷، ص۳۱۶، تحقیق: لجنه من العلماء والمحققین الأخصائیین، ناشر: مؤسسه الأعلمی للمطبوعات ـ بیروت، الطبعه الأولی، ۱۴۱۵هـ ـ ۱۹۹۵م.

طبری در جامع البیان بعد از مطرح کردن تفسیر نخست، روایت ابن عباس را نقل کرده است:

ذکر من قال ذلک حدثنی بن عبد الأعلی بن واصل قال ثنی عون بن سلام قال أخبرنا بشر بن عماره عن أبی روق عن الضحاک عن بن عباس فی قوله «واجعلنا للمتقین إماما» یقول أئمه یقتدی بنا.

کسانی که قول نخست را گفته اند ذیل آیه آورده اند که ابن عباس گفته است: (واجعلنا للمتقین اماما) ما را پیشوایی پرهیزگاران قرار ده یعنی؛ پیشوایانی که به ما اقتدا کنند.

الطبری، أبو جعفر محمد بن جریر بن یزید بن کثیر بن غالب (متوفای۳۱۰)، جامع البیان عن تأویل آی القرآن، ج۱۹، ص۵۳، ناشر: دار الفکر، بیروت – ۱۴۰۵هـ

تفسیر دوم: در خواست امامت متقیان برای خود

تفسیر دوم این است آنها از خداوند درخواست نمودند که متقیان را پیشوای آنان قرار دهد تا با اقتداء به متقیان، پیشوایان برای مردم بعد از خود قرار گیرند.

طبری این تفسیر مجاهد را این گونه نقل کرده است:

ذکر من قال ذلک حدثنا بن بشار قال ثنا مؤمل قال ثنا بن عیینه عن بن أبی نجیح عن مجاهد فی قوله واجعلنا للمتقین إماما قال أئمه نقتدی بمن قبلنا ونکون أئمه لمن بعدنا.

طرفداران این نظریه از مجاهد در ذیل جمله «وجعلنا للمتقین اماما» آورده اند: پرهیزگاران را پیشوایان ما قرار ده تا به پیشنیان ما اقتدا کنیم و ما پیشوایان بعد از خود باشیم.

الطبری، أبو جعفر محمد بن جریر بن یزید بن کثیر بن غالب (متوفای۳۱۰)، جامع البیان عن تأویل آی القرآن، ج۱۹، ص۵۳، ناشر: دار الفکر، بیروت – ۱۴۰۵هـ

طبرسی در باره قول دوم می گوید:

وقیل: معناه اجعلنا نأتم بمن قبلنا حتی یأتم أی: یقتدی بنا من بعدنا. والتقدیر: واجعل المتقین لنا إماما.

و گفته شده معنای جمله این است: اهل تقوا را پیشوای ما قرار ده که به آنها اقتدا کنیم تا دیگران بعد از ما به ما اقتدا کنند. تقدیر آیه این گونه بوده است: «واجعل المتقین لنا إماما».

الطبرسی، أبی علی الفضل بن الحسن (متوفای۵۴۸هـ)، تفسیر مجمع البیان، ج۷، ص۳۱۶، تحقیق: لجنه من العلماء والمحققین الأخصائیین، ناشر: مؤسسه الأعلمی للمطبوعات ـ بیروت، الطبعه الأولی، ۱۴۱۵هـ ـ ۱۹۹۵م.

از این که طبرسی قول دوم را به «قیل» نسبت داده روشن می شود که تفسیر مورد پسندش همان تفسیر نخست است. بیشتر مفسران اهل سنت نیز تفسیر نخست را پذیرفته اند.

طبری نیز قول اول را نزدیک تر به حقیقت می داند و می گوید:

قال أبو جعفر وأولی القولین فی ذلک بالصواب قول من قال معناه واجعلنا للمتقین الذین یتقون معاصیک ویخافون عقابک إماما یأتمون بنا فی الخیرات لأنهم إنما سألوا ربهم أن یجعلهم للمتقین أئمه ولم یسألوه أن یجعل المتقین لهم إماما.

سزاوار ترین هردو قول در تفسیر آیه، به حقیقت، قول کسی است که گفته معنای جمله این است: خدایا ما را از برای پرهیزگارانی که از معاصی تو پروا می کنند و از عقاب تو می ترسند، پیشوا قرار ده تا در امر خیر به ما اقتدا کنند؛ دلیل نزدیک بودن این قول به حق این است که آنها از پروردگار شان خواستند که آنها را برای پرهیزگاران پیشوا قرار دهند نه این که متقیان را امامشان قرار دهد.

الطبری، أبو جعفر محمد بن جریر بن یزید بن کثیر بن غالب (متوفای۳۱۰)، جامع البیان عن تأویل آی القرآن، ج۱۹، ص۵۳، ناشر: دار الفکر، بیروت – ۱۴۰۵هـ

قرطبی نیز هردو قول را در جامع الاحکام نقل کرده و سپس قول اول را اختیار کرده است:

والقول الأول أظهر وإلیه یرجع قول بن عباس ومکحول ویکون فیه دلیل علی أن طلب الریاسه فی الدین ندب.

قول نخست ظاهر تر است که گفتار ابن عباس و مکحول نیز به آن بر می گردد. این جمله دلیل است بر این که طلب ریاست دینی کار پسندیده است.

الأنصاری القرطبی، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفای۶۷۱هـ)، الجامع لأحکام القرآن، ج۱۳، ص۸۳، ناشر: دار الشعب – القاهره.

نحوه استدلال به آیه:

در این آیه، کلمه «واجعلنا» به کار رفته وتوسط آن امامت بر متقیان از خداوند در خواست شده است. از اینجا روشن می شود که مقام امامت یک مقام الهی است و جعل و نصب شخص نیز به این مقام به دست خدا است؛ زیرا اگر به دست انسان بود، این درخواست از خدا معنی نداشت.

ابو القاسم قشیری نیشابوری از مفسران اهل سنت بعد از این که جمله فوق را معنا کرده صراحتاً اذعان نموده آن گروهی که مقام امامت بر متقیان را از خداوند خواسته اند، اختیار خودشان را در جعل و نصب به این مقام نفی کرده اند:

(وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً) الإمام مَنْ یُقْتَدی به ولا یَبْتَدِع. ویقال إن الله مدح أقواماً ذکروا رتبه الإمامه فسألوها بنوع تضرع، ولم یدَّعوا فیها اختیارهم؛ فالإمامهُ بالدعاء لا بالدعوی.

امام کسی است که به او اقتداء می شود و مقام امامت از نزد خود ساخته نمی شود. و گفته می شود که خداوند گروهی را که در خواست رتبه امامت بودند مدح کرده آنها امامت را با نوعی تضرع از خدا خواستند و اختیار داشتن در جعل امامت را برای خود ادعا نکردند. پس امامت با در خواست است نه با ادعا.

القشیری النیسابوری الشافعی، ابوالقاسم عبد الکریم بن هوازن بن عبد الملک، (متوفای۴۶۵هـ)، تفسیر القشیری المسمی لطائف الإشارات، ج۲، ص۱۵۲، تحقیق: عبد اللطیف حسن عبد الرحمن، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت /لبنان، الطبعه: الأولی، ۱۴۲۰هـ ـ ۲۰۰۰م.

آیه هفتم: « وَاجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی»

یکی از دلائل نصب و جعل الهی بودن مقام «امامت»، آیه ذیل است که حضرت موسی علیه السلام وزارت و معاونت در برنامه هایش را برای برادرش هارون از خداوند در خواست می نماید و می فرماید:

وَاجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی هارُونَ أَخِی اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی کَیْ نُسَبِّحَکَ کَثِیراً. (طه/۲۹-۳۲)

وزیری از خاندانم برای من قرار بده؛ برادرم هارون را، به وسیله او پشتم را محکم کن و او را در کار من شریک گردان .

این آیه، مهمترین امری را که برای حضرت هارون ثابت می کند، همان وزارت، وصایت و جانشنی اوست.

معنای وزارت در آیه:

مفسران فریقین، واژه «وزارت» را به معاونت، پشتبانی و جانشنی در برپایی و پیشبرد امور یک مجموعه، معنا کرده اند.

ثعلبی «وزیر» را به معنای کمک کار و پشتیبان گرفته است:

معینا وظهیرا.

الثعلبی النیسابوری، ابوإسحاق أحمد بن محمد بن إبراهیم (متوفای۴۲۷هـ)، الکشف والبیان، ج۶، ص۲۴۳، تحقیق: الإمام أبی محمد بن عاشور، مراجعه وتدقیق الأستاذ نظیر الساعدی، ناشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت، الطبعه: الأولی، ۱۴۲۲هـ-۲۰۰۲م.

قرطبی از دیگر مفسران اهل سنت می نویسد:

طلب الإعانه لتبلیغ الرساله.

حضرت موسی با این کلامش برای تبلیغ رسالتش از خداوند یاری خواست.

الأنصاری القرطبی، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفای۶۷۱هـ)، الجامع لأحکام القرآن، ج۱۱، ص۱۹۲، ناشر: دار الشعب – القاهره.

آلوسی نیز آیه را این گونه معنی می کند:

«واجعل لی وزیرا من اهلی هارون اخی» أی معاونا فی تحمل أعباء ما کلفته. علی أن اشتقاقه من الوزر بکسر فسکون بمعنی الحمل الثقیل… وسمی القائم بأمر الملک بذلک لأنه یحمل عنه وزر الأمور وثقلها أو ملجأ اعتصم برأیه.

… یعنی هارون را کمک کار من قرار بده در تحمل بارهای سنگینی که به عهده دارم.

و بنابر این که این واژه، از «وزر» بکسر واو و سکون زاء، گرفته شده باشد، به معنای بار سنگین است. و کسی که اموری از جانب پادشاهی به عهده می گیرد، وزیر می گویند؛ زیرا او سنگینی امور را از از دوش پادشاه بر می دارد و خود به انجام آن می پردازد یا وزیر پناهگاهی است که به رأی او تمسک جسته است.

الآلوسی البغدادی الحنفی، أبو الفضل شهاب الدین السید محمود بن عبد الله (متوفای۱۲۷۰هـ)، روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم والسبع المثانی، ج۱۶، ص۱۸۴، ناشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت.

مفسران شیعه نیز «وزیر» را به «معاونت و جانشینی» معنا کرده اند.

مرحوم طبرسی در مجمع البیان می نویسد:

وإنما سمی الوزیر وزیرا لأنه یعین الأمیر علی ما هو بصدده من الأمور، أخذ من المؤازره التی هی المعاونه.

وزیر را که وزیر می گویند به این جهت است که او امیر و رئیس را در انجام امورش کمک می کند. این واژه، از ماده «مؤازره» که به معنای «معاونه» می باشد، گرفته شده است.

الطبرسی، أبی علی الفضل بن الحسن (متوفای۵۴۸هـ)، تفسیر مجمع البیان، ج۷، ص۱۹، تحقیق: لجنه من العلماء والمحققین الأخصائیین، ناشر: مؤسسه الأعلمی للمطبوعات ـ بیروت، الطبعه الأولی، ۱۴۱۵هـ ـ ۱۹۹۵م.

کیفیت دلالت آیه بر جعل خلافت

همانطوری که گفته شد، حضرت موسی علیه السلام، مقام وزارت و معاونت را برای برادرش حضرت هارون علیه السلام از خداوند درخواست نمود و خداوند هم این درخواست او را اجابت فرمود و در آیه دیگر چنین پاسخ می دهد:

قالَ قَدْ أُوتِیتَ سُؤْلَکَ یا مُوسی . (طه/۳۶)

ای موسی! آنچه را خواستی به تو داده شد!

و در آیه دیگر فرمود:

وَلَقَدْ آتَیْنا مُوسَی الْکِتابَ وَجَعَلْنا مَعَهُ أَخاهُ هارُونَ وَزِیراً. (فرقان/۳۵)

ما به موسی کتاب آسمانی دادیم، و برادرش هارون را برای کمک همراهش ساختیم .

و روشن است که منظور از مقام وزرات، همان مقام جانشینی و خلافت است؛ لذا هنگامی که حضرت موسی علیه السلام می خواست به کوه طور برود، حضرت هارون را رسماً به عنوان جانشین خود در میان قومش معرفی کرد و فرمود:

وَقالَ مُوسی لِأَخِیهِ هارُونَ اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَأَصْلِحْ وَلا تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ. (اعراف/۱۴۲)

و موسی به برادرش هارون گفت جانشین من در میان قوم من باش و (آنها را) اصلاح کن و از روش مفسدان پیروی منما.

همانطوریکه پیدا است هم در جمله ای که حضرت موسی درخواست کرده، کلمه «اجعل» به کار رفته و هم خداوند در پاسخ فرموده است: «وجعلنا معه اخاه وزیرا»؛ و جعل وزرات و خلافت برای هارون را به خودش نسبت داده است.

پس این آیه نیز دلیل روشن است که جعل خلافت به دست خدا و در ختیار او و تنها مصدر جعل خود او است نه افراد بشر. اگر جعل این مقام به دست بشر بود، در خواست حضرت موسی علیه السلام معنا نداشت.

آیه هشتم: « وَرَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَیَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ»

از جمله آیاتی که صراحت دارد، مقام امامت، یک مقام انتصابی است و نصب آن فقط به دست خدا است، آیه مبارکه ذیل است:

وَرَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَیَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ سُبْحانَ اللَّهِ وَتَعالی عَمَّا یُشْرِکُونَ.القصص/ ۶۸٫

و پروردگار تو هر چه را بخواهد می آفریند و برمی گزیند، و آنان اختیاری ندارند. منزّه است خدا، و از آنچه [با او] شریک می گردانند برتر است.

مفسران شأن نزول این آیه را در مورد ولید بن مغیره (مرد ثروتمند مکه) و عروه بن مسعود ثقفی (رئیس طائف) ذکر کرده اند که مشرکان گفتند: چرا قرآن بر این دو نفر نازل نشد؟

وَقالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیم. أَ هُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ نَحْنُ قَسَمْنا بَیْنَهُمْ مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا ورَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِیًّا وَرَحْمَتُ رَبِّکَ خَیْرٌ مِمَّا یَجْمَعُونَ. زخرف/ ۳۱- ۳۲٫

و گفتند: «چرا این قرآن بر مرد بزرگ (و ثروتمندی) از این دو شهر(مکه و طائف) نازل نشده است؟!» آیا آنان رحمت پروردگارت را تقسیم می کنند؟! ما معیشت آنها را در حیات دنیا در میانشان تقسیم کردیم و بعضی را بر بعضی برتری دادیم تا یکدیگر را مسخر کرده (و با هم تعاون نمایند)؛ و رحمت پروردگارت از تمام آنچه جمع آوری می کنند بهتر است!

آنگاه خداوند در آیه مورد بحث ( ۶۸/ قصص)، جواب این گفتار مشرکان را این گونه بیان فرموده که اختیار جعل نبوت و نزول قرآن به دست خداست بر هر که بخواهد آن را نازل می کند.

مفسران در مورد کلمه «ما» در « ما کان» دو وجه را ذکر کرده اند:

وجه اول: «ما» نافیه باشد در این صورت باید بر کلمه «ویختار» وقف کرد و جمله بعد، از ماقبلش جدا معنا می شود ؛ یعنی پرودگار تو هرچه را بخواهد می آفریند و برمی گزیند. وبرای آنها اختیاری نیست؛ بلکه اختیار به دست خداست.

وجه دوم: «ما» موصوله باشد؛ در این صورت هردو جمله به هم وصل است و معنا این می شود: پرودگار تو هرچه را بخواهد می آفریند و آنچه را برای آنان خیر و مصلحت دارد بر می گزیند.

الطوسی، الشیخ ابوجعفر، محمد بن الحسن بن علی بن الحسن (متوفای۴۶۰هـ)، التبیان فی تفسیر القرآن، ج ۸، ص۱۷۰، تحقیق وتصحیح: أحمد حبیب قصیر العاملی، ناشر: مکتب الإعلام الإسلامی، الطبعه الأولی، ۱۴۰۹هـ

اگر دقت شود نتیجه ی هر دو وجه یکی است و آن اینکه گزینش نبی و از جمله گزینش امام و مصلحت اندیشی برای انسان، در اختیار خداست نه مردم؛ زیرا اختیار به دست کسی است که علم به احوال شخص داشته باشد و چنین علمی مربوط به خداوند است.

انتخاب امور خیر و مصلحت مردم توسط خدا و امر نبوت و امامت بالاترین امر خیر و مصلت:

با توجه به شأن نزول آیه، مسأله انحصار انتخاب الهی نبوت توسط خداوند روشن است. سؤال این است که نصب الهی امام از کجای آیه استفاده می شود؟

جواب این است که مسأله امامت نیز از خود آیه استفاده می شود.

در آیه مذکور چه کلمه «ما» را در «ماکان» نافیه گرفته شود یا موصوله، با بیان ذیل، این مطلب قابل اثبات خواهد بود.

در صورتی که «ما» نافیه باشد و بر کلمه «یختار» وقف شود معنایش این است که مطلق اختیار به دست خدا است و بندگان هیچ گونه اختیاری در هیچ امری را ندارند. از جمله اموری که بندگان در آنها از خود اختیار ندارد، انتخاب پیامبر و امام است.

اما در صورتی که کلمه «ما» موصوله باشد، معنای «ما» اثبات است و کلمه «یختار» بر سر او می آید در این صورت معنایش این می شود: خداوند آن چیزی را که خیر و مصلحت مردم در آن است برمی گزیند. بدون شک امر نبوت و امامت هردو به مصلحت مردم و امت اسلامی است.

طبری «ما» را در این وجه، به معنای «الذی» گرفته و می گوید:

فقال الله لنبیه محمد صلی الله علیه وسلم وربک یا محمد یخلق ما یشاء أن یخلقه ویختار للهدایه والإیمان والعمل الصالح من خلقه ما هو فی سابق علمه أنه خیرتهم نظیر ما کان من هؤلاء المشرکین لآلهتهم خیار أموالهم.

پس خداوند برای پیامبرش محمد صلی الله علیه وسلم فرمود: پروردگار تو ای محمد هرچه را بخواهد می آفریند و برای هدایت و ایمان و عمل صالح از میان بندگانش آن کسی را که طبق علم سابقش خیر و مصلحت بندگان است، بر می گزیند. نظیر مشرکان که بهترین اموالشان را برای خدایانشان بر می گزینند.

الطبری، أبو جعفر محمد بن جریر بن یزید بن کثیر بن غالب (متوفای۳۱۰)، جامع البیان عن تأویل آی القرآن، ج۲۰، ص۱۰۰، ناشر: دار الفکر، بیروت – ۱۴۰۵هـ

بغوی از مفسران اهل سنت می گوید:

(ما کان لهم الخیره) قیل (ما) للإثبات معناه ویختار الله ما کان لهم الخیره أی یختار ما هو الأصلح والخیر.

گفته شده که «ما» در جمله «ماکان لهم الخیره»، معنای اثبات دارد؛ معنایش این است که خداوند آن چه را که به خیر و نفع امتت است برمی گزیند. یعنی؛ آن چه را که اصلح وخیر است بر می گزیند.

البغوی، الحسین بن مسعود (متوفای۵۱۶هـ)، تفسیر البغوی، ج۳، ص۴۵۲، تحقیق: خالد عبد الرحمن العک، ناشر: دار المعرفه – بیروت.

با توجه به سخن این مفسران، آیه شریفه بیان می کند که خداوند هر امر خیر و هر چیزی که به مصلحت مؤمنان است بر می گزیند و بدون تردید چون خداوند عالم به همه امور است و احاطه علمی بر تمام امور دارد می داند چه چیزی خیر و به نفع و مصلحت مؤمنان است و همان را بر می گزیند.

بدون شک بالاترین امر خیر، مسأله نبوت و رهبری جامعه پس از پیامبر است. همان گونه که تنها حق انتخاب و گزینش در همه امور خیر به دست خدا است، امر نبوت و امامت که بالاترین آنها است، نیز تنها خداوند حق انتخاب آن را دارد.

گذشته از این بیان در خصوص آیه فوق، که انتخاب نبوت و امامت را افاده می کند در منابع روائی، رسول خدا صلی الله علیه وآله جمله: «وَیَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ» را به امر نبوت و امامت تفسیر نموده و تصریح کرده است که انتخاب این دو مقام به دست انسان نیست.

این روایت علمای شیعه با استفاده از منابع اهل سنت در کتابهایشان آورده است.

سید بن طاووس، در کتاب «الطرائف فی معرفه مذاهب الطوائف» به آیاتی که در شأن امیرمؤمنان علیه السلام نازل شده اشاره کرده و از جمله روایت ذیل را در رابطه به آیه مورد بحث از کتاب محمد بن مؤمن شیرازی که از یکی از علمای اهل سنت است می آورد.

متأسفانه اصل این کتاب فعلاً در دسترس ما نیست؛ به این لحاظ روایت را از منابع شیعه ذکر می کنیم:

سید بن طاووس می گوید:

ومن ذلک ما رواه محمد بن مؤمن فی کتابه المذکور [المستخرج من تفاسیر الاثنی عشر] فی تفسیر قوله تعالی «وربک یخلق ما یشاء ویختار ما کان لهم الخیره» بإسناده إلی أنس بن مالک قال سألت رسول الله صلی الله علیه وسلم عن معنی قوله «وربک یخلق ما یشاء»؟

قَالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه وآله إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ مِنْ طِینٍ کَیْفَ یَشَاءُ ثُمَّ قَالَ «وَیَخْتارُ» إِنَّ اللَّهَ اخْتَارَنِی وَأَهْلَ بَیْتِی عَلَی جَمِیعِ الْخَلْقِ فَانْتَجَبَنَا فَجَعَلَنِیَ الرَّسُولَ وَجَعَلَ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام الْوَصِیَّ ثُمَّ قَالَ «ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ» یَعْنِی مَا جَعَلْتُ لِلْعِبَادِ أَنْ یَخْتَارُوا وَلَکِنِّی أَخْتَارُ مَنْ أَشَاءُ فَأَنَا وَأَهْلُ بَیْتِی صَفْوَهُ اللَّهِ وَخِیَرَتُهُ مِنْ خَلْقِهِ ثُمَّ قَالَ «سُبْحانَ اللَّهِ» یَعْنِی تَنْزِیهاً لِلَّهِ عَمَّا یُشْرِکُونَ بِهِ کُفَّارُ مَکَّهَ ثُمَّ قَالَ «وَرَبُّکَ» یَا مُحَمَّدُ یَعْلَمُ ما تُکِنُّ صُدُورُهُمْ مِنْ بُغْضِ الْمُنَافِقِینَ لَکَ وَلِأَهْلِ بَیْتِکَ وَما یُعْلِنُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ مِنَ الْحُبِّ لَکَ وَلِأَهْلِ بَیْتِکَ.

انس می گوید: از رسول خدا صلی الله علیه وسلم از معنای «وربک یخلق ما یشاء» پرسیدم آن حضرت فرمود: خداوند آدم را از گل آنگونه که خواست آفرید. سپس فرمود: «و یختار»، یعنی؛ خداوند من و اهل بیتم را بر جمیع مردم انتخاب کرد. ما را برگزید به من مرتبت نبوت داد و علی بن ابی طالب را وصی نمود آنگاه فرمود: ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ یعنی اختیار انتخاب را به مردم نداده اند. ولی من [خدا] بر می گزینم کسی را که می خواهم پس من و اهل بیتم برگزیده و امتیاز دار از میان مردمیم بعد فرمود: منزه است خدا از آنچه مشرکین مکه بر او شریک می گیرند. بعد فرمود: ای محمّد! پروردگارت می داند چه در دلهای خود پنهان کرده اند از کینه برای تو و خانواده ات و چه در زبان آشکار می کنند از علاقه به شما.

ابن طاووس الحلی، ابی القاسم علی بن موسی (متوفای۶۶۴هـ)، الطرائف فی معرفه مذاهب الطوائف، ص ۹۷، چاپخانه: الخیام ـ قم، چاپ: الأولی۱۳۹۹

تعدادی از بزرگان شیعه همانند علامه مجلسی و شیخ صدوق و دیگران نیز این روایت را با استناد به کتاب شیرازی آورده اند:

المجلسی، محمد باقر (متوفای۱۱۱۱هـ)، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ۲۳، ص۷۴، تحقیق: محمد الباقر البهبودی، ناشر: مؤسسه الوفاء، بیروت – لبنان، الطبعه الثانیه المصححه، ۱۴۰۳ – ۱۹۸۳ م.

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین (متوفای۳۸۱هـ)، الأمالی، ص۶۷۸، تحقیق ونشر: قسم الدراسات الاسلامیه- مؤسسه البعثه- قم، الطبعه الأولی، ۱۴۱۷هـ

در روایاتی که از ائمه طاهرین علیهم السلام رسیده به طور کلی امر امامت را یک امر الهی دانسته و بر انتخاب و انتصاب آن توسط خداوند تصریح کرده اند.

یکی از روایات این است:

امام هشتم علیه السلام در روایت طولانی، بعد از بیان صفات و ویژگیهای امام، به عدم امکان گزینش امام توسط انسان اشاره نموده و فرموده است:

فَمَنْ ذَا الَّذِی یَبْلُغُ بِمَعْرِفَهِ الْإِمَامِ أَوْ یُمْکِنُهُ اخْتِیَارُهُ هَیْهَاتَ هَیْهَاتَ….

أَ ظَنُّوا أَنَّ ذَلِکَ یُوجَدُ فِی غَیْرِ آلِ الرَّسُولِ کَذَبَتْهُمْ وَاللَّهِ أَنْفُسُهُمْ وَمَنَّتْهُمُ الْأَبَاطِیلَ وَارْتَقَوْا مُرْتَقًی صَعْباً دَحْضاً تَزِلُّ عَنْهُ إِلَی الْحَضِیضِ أَقْدَامُهُمْ رَامُوا إِقَامَهَ الْإِمَامِ بِعُقُولٍ حَائِرَهٍ بَائِرَهٍ نَاقِصَهٍ وَآرَاءٍ مُضِلَّهٍ فَلَمْ یَزْدَادُوا مِنْهُ إِلَّا بُعْداً- قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّی یُؤْفَکُونَ لَقَدْ رَامُوا صَعْباً وَقَالُوا إِفْکاً وَ ضَلُّوا ضَلالًا بَعِیداً وَوَقَعُوا فِی الْحَیْرَهِ إِذْ تَرَکُوا الْإِمَامَ عَنْ بَصِیرَهٍ- «وَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ وَکانُوا مُسْتَبْصِرِینَ» رَغِبُوا عَنِ اخْتِیَارِ اللَّهِ وَاخْتِیَارِ رَسُولِهِ إِلَی اخْتِیَارِهِمْ وَالْقُرْآنُ یُنَادِیهِمْ- «وَرَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَیَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ سُبْحانَ اللَّهِ وَتَعالی عَمَّا یُشْرِکُونَ»

کیست که به شناخت امام برسد و بتواند او را انتخاب کند؟ از اختیار انسان دور است …

آیا گمان بردند که «امام» در غیر خاندان رسول خدا (ص) یافت شود؟ به خدا سوگند خودشان خویش را تکذیب کردند و بیهوده آرزو بردند و بگردنه بلند لغزاننده ای گام نهادند که آن ها را بنشیب پرتاب کند، خواهند به عقل نارسای خود امامی سازند و برأی گمراه کننده پیشوائی پردازند، جز دوری و دوری از مقصد حق بهره نبرند، خدا آنان را بکشد تا کی دروغ گویند! به راستی به پرتگاه برآمدند و دروغ بافتند و سخت به گمراهی افتادند و به سرگردانی گرفتار شدند، آنگاه که دانسته و فهمیده امام خود را گذاشتند و پرچم باطل افراشتند «شیطان کارشان را برابرشان آرایش داد و آنها را از راه بگردانید با آنکه حق جلو چشم آنها بود» (عنکبوت- ۲۸)

از انتخاب خدای جل جلاله و رسول خدا روی برتافتند و به انتخاب باطل خویش گرائیدند در حالی که قرآن آنها فرا می خواند به این که: و پروردگار تو هر چه را بخواهد می آفریند و برمی گزیند، و آنان اختیاری ندارند. منزّه است خدا، و از آنچه [با او] شریک می گردانند برتر است.

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین (متوفای۳۸۱هـ)، الأمالی، ص۷۷۷، تحقیق و نشر: قسم الدراسات الاسلامیه – مؤسسه البعثه – قم، الطبعه: الأولی، ۱۴۱۷هـ.

استدلال علامه مجلسی بر عدم اختیار انسان در امر امامت

ایشان بعد از این که دو آیه ۳۱- ۳۲ سوره زخرف را بعد از آیه مورد بحث ذکر می کند، بر عدم صلاحیت انسان در اختیار وگزنیش امام، این گونه استدلال می نماید:

أقول: الآیتان صریحتان فی أن الرزق والمراتب الدنیویه لما کانت بقسمته وتقدیره سبحانه فالمراتب الأخرویه والدرجات المعنویه کالنبوه وما هو تالیها فی أنه رفعه معنویه وخلافه دینیه وهی الإمامه أولی وأحری بأن تکون بتعیینه تعالی ولا یکلها إلی العباد وأیضا إذا قصرت عقول العباد عن قسمه الدرجات الدنیویه فهی أحری بأن تکون قاصره عن تعیین منزله هی تشتمل علی الرئاسه الدینیه والدنیویه معا وهذا بین بحمد الله فی الآیتین علی وجه لیس فیه ارتیاب ولا شک والله الموفق للصواب.

این دو آیه، صریح در این است که قسمت و تقدیر روزی و مراتب دنیوی به دست خداست؛ پس مراتب اخروی و درجات معنوی، همانند نبوت و امامت است که آن دو، یک مقام بلند معنوی و خلافت دینی است سزاوار است که به تعیین خدا باشد و خداوند تعیین آن را به بندگان موکول ننماید.

و نیز طبق این آیات، عقل بندگان از قسمت درجات دنیوی قاصر است؛ پس به طریق اولی عقل بشر از تعیین امامت که یک ریاست دنیوی و دینی است قاصر است. روی این لحاظ بشر نمی تواند امام را تعیین کند. و سپاس خدا را که این دو امر در این دو آیه به صورت روشن بیان شده که هیچ گونه شکی در آن نیست.

المجلسی، محمد باقر (متوفای۱۱۱۱هـ)، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ۲۳، ص۶۷، تحقیق: محمد الباقر البهبودی، ناشر: مؤسسه الوفاء- بیروت – لبنان، الطبعه الثانیه المصححه، ۱۴۰۳- ۱۹۸۳ م.

استدلال علامه بحرانی بر انتصاب الهی امام

علامه بحرانی بر انتصاب الهی امام این گونه استدلال کرده است:

دلت الآیه علی نفی الخیره للخلق مطلقا فی الخلق والحکم فلیس لهم أن یثبتوا حکما ولا ینفوا حکما من قبل أنفسهم ولا أن یختاروا أحدا فیقدموه فی منزله ویأخروا غیره عنها بل الحکم فی ذلک کله لله تعالی، فکانت الآیه ناصه علی أنه لا یجوز لأحد أن یختار إماما فینصبه فی الإمامه بعد نص الله وقبله کما هو مفادها إذ لو صح ذلک لکان مناقضا لمدلول الآیه وحیث بطل الاختیار فی کل شئ بطل الاختیار للناس فی الإمامه فوجب أن یکون الإمام منصوصا علیه.

این آیه بر نفی اختیار بندگان مطلقا در امور خلق و حکم دلالت می کند. بنابراین، بندگان حق اثبات و نفی حکم را از نزد خودشان ندارند و نیز حق ندارند که کسی را برگزینند و آن را در یک جایگاهی مقدم کنند و دیگری را از آن مقام برکنار نمایند؛ بلکه حکم در این موارد همه برای خدا است. پس این آیه نص در این است که برای هیچ کسی جایز نیست که امامی را برگزیند و او در منصب امامت (بعد از نص خدا در این مورد یا قبل از آن) منصوب کند؛ زیرا اگر نصب امام برای هر کسی درست باشد، مناقض با مدلول آیه است. از آنجایی که طبق آیه اختیار بندگان در هرچیزی مورد اعتبار نباشد و باطل باشد، اختیار مردم در امامت نیز باطل است. پس واجب است که امام باید از جانب خداوند تعیین شده باشد.

البحرانی، علی (متوفای۱۳۴۰هـ)، منار الهدی فی النص علی إمامه الإثنی عشر (ع)، ص۱۵۵، تحقیق: تنقیح وتحقیق وتعلیق: السید عبد الزهراء الخطیب، ناشر: دار المنتظر للطباعه والنشر والتوزیع – بیروت – لبنان، چاپ الأولی۱۴۰۵ – ۱۹۸۵ م

نکته تکملیی آیه:

نکته مهم این است که در آیه: «وَرَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَیَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ»، کلمه «یختار» بر کلمه «یخلق» عطف شده و کلمه «ربک» بر سر یختار هم می آید. معنای آیه این می شود که پروردگار تو هر چه را بخواهد می آفریند و پروردگار تو هرچه را که به صلاح شما باشد بر می گزیند.

و در بحث روائی این آیه بیان شد که رسول خدا مصداق کلمه «ما» را امر نبوت و امامت دانسته است. در نتیجه آیه می گوید: گزینش «پیامبر» و «امام» در امر نبوت و امامت که به صلاح و خیر امت است، در اختیار خدا است.

آنوقت از آیه دیگر استفاده می شود، وقتی خداوند یک امری را برای مردم مقدر نماید و در نظر بگیرد، هیچ کس حق انتخاب و اختیار از پیش خود ندارند:

وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَهٍ إِذَا قَضَی اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ یَعْص اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِینًا. احزاب/ ۳۶

هیچ مرد و زن با ایمانی حق ندارد هنگامی که خدا و پیامبرش در مورد امری حکم نمایند، اختیاری داشته باشد و هر کس نافرمانی خدا و رسولش را نماید، به گمراهی آشکاری گرفتار شده است!

از ضمیمه کردن آیات فوق، با این آیه روشن می شود که بشر هیچگونه حق انتخاب امام و پیامبر را ندارند.

سخن فخر رازی از مفسران معروف اهل سنت در توضیح این آیه جالب و حجت قاطع است:

فقال فی هذه الآیه لا ینبغی أن یظن ظان أن هوی نفسه متبعه وأن زمام الاختیار بید الإنسان کما فی الزوجات، بل لیس لمؤمن ولا مؤمنه أن یکون له اختیار عند حکم الله ورسوله فما أمر الله هو المتبع وما أراد النبی هو الحق ومن خالفهما فی شیء فقد ضل ضلالاً مبیناً، لأن الله هو المقصد والنبی هو الهادی الموصل، فمن ترک المقصد ولم یسمع قول الهادی فهو ضال قطعاً.

خداوند در این آیه می فرماید: سزاوار نیست که کسی گمان کند که می تواند از هوای نفس خود پیروی نماید و زمام اختیار به دست خود انسان باشد، همان گونه که زوجات چنین اختیاری دارند؛ بلکه هیچ مرد و زن مؤمنی در برابر حکم خدا و رسولش اختیاری نداشته و باید از آن چه خداوند به آن امر نموده است، پیروی نمایند و آن چه را پیامبر خواسته حق می باشد و هر که با خدا و رسولش در حکمی مخالفت نماید، به گمراهی آشکاری گرفتار گشته، زیرا خداوند مقصود مؤمن و پیامبر راهنما و رساننده به آن مقصود است، لذا اگر کسی مقصود اصلی را رها نماید و به سخن راهنما گوش نسپارد قطعا گمراه است.

الرازی الشافعی، فخر الدین محمد بن عمر التمیمی (متوفای۶۰۴هـ)، التفسیر الکبیر أو مفاتیح الغیب، ج۲۵، ص۱۸۳، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت، الطبعه: الأولی، ۱۴۲۱هـ – ۲۰۰۰م.

جالب اینجا است که آیه فوق، با تعبیر «ما کان لمؤمن ولا مؤمنه» می فهماند، آنهایی که در امر «امامت» در مقابل این انتخاب و گزینش خداوند نا فرمانی می کنند و برخلاف انتخاب خدا کسی دیگری را به این مقام بر می گزینند از زمره مؤمنان خارج و به تعبیر فخر رازی از هدایت الهی به دور و در گمراهی آشکاراند.

آیه نهم: « إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إبراهیم وَآلَ عِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ»

إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إبراهیم وَآلَ عِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ ذُرِّیَّهً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ. آل عمران/ ۳۳ـ ۳۴٫

خداوند، آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برتری داد. اینان نسلی هستند که اول و آخرشان یکی و از یک سنخ است و خدا شنوا و دانا است .

آیه فوق، یکی دیگر از دلائل جعل الهی مقام نبوت و امامت است. این آیه می فرماید: پیامبران الهی همانند آدم و نوح و ابراهیم، انتخاب جانشینی خود را به مردم واگذار نکردند؛ بلکه خداوند همان گونه که خود شان را انتخاب و انتصاب کرده بود، جانشینان آنان را نیز برگزید.

یکی از پیامبران الهی حضرت ابراهیم است که طبق این آیه، همان گونه که خداوند خودش را برگزیده، آل آن حضرت را نیز برای مقام نبوت و امامت برگزیده است.

گزینش «آل ابراهیم» به مقام نبوت و امامت، در آیات ذیل نیز بیان شده است:

«وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ وَجَعَلْنَا فِی ذُرِّیَّتِهِ النُّبُوَّهَ وَالْکِتَابَ وَآتَیْنَاهُ أَجْرَهُ فِی الدُّنْیَا وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَهِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ» (عنکبوت/ ۲۷)

و اسحاق و یعقوب را به او بخشیدیم و نبوت و کتاب آسمانی را در دودمانش قرار دادیم و پاداش او را در دنیا دادیم و او در آخرت از صالحان است.

وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً وَإِبْرَاهِیمَ وَجَعَلْنَا فِی ذُرِّیَّتِهِمَا النُّبُوَّهَ وَالْکِتَابَ فَمِنْهُم مُهْتَدٍ وَکَثِیرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُونَ. (حدید/ ۲۶)

ما نوح و ابراهیم را فرستادیم، و در دودمان آن دو نبوت و کتاب قرار دادیم؛ بعضی از آنها هدایت یافته اند و بسیاری از آنها گنهکارند.

خداوند متعال درباره کیفیت انتخاب حضرت یوسف (علیه السلام) به عنوان جانشین حضرت یعقوب و پیامبری برای بنی اسرائیل می فرماید:

وَکَذلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَیُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ الاَْحادِیثِ وَیُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَعَلی آلِ یَعْقُوبَ کَما أَتَمَّها عَلی أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهِیمَ وَإِسْحاقَ إِنَّ رَبَّکَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ. (یوسف/۶)

و این گونه پروردگارت تو را بر می گزیند، و از تعبیر خواب ها به تو می آموزد، و نعمتش را بر تو و خاندان یعقوب تمام و کامل می کند، همان گونه که پیش ازاین، برپدرانت ابراهیم و اسحاق تمام کرد، به یقین، پروردگار تو دانا و حکیم است.

روایاتی که در منابع شیعه و سنی نقل شده، در تعیین مصداق «آل ابراهیم» چند احتمال بیان شده ولی قدر متقین این است که مراد از آن، اسماعیل، اسحاق و یعقوب واسباط و از جمله رسول خدا صلی الله علیه وآله هستند.

سیوطی نقل کرده است:

وأخرج إسحاق بن بشر وابن عساکر عن ابن عباس فی قوله (إن الله اصطفی) یعنی اختار من الناس لرسالته (آدم ونوحا وآل إبراهیم) یعنی إبراهیم وإسمعیل وإسحق ویعقوب والأسباط (وآل عمران علی العالمین) یعنی اختارهم للنبوه والرساله علی عالمی ذلک الزمان فهم ذریه بعضها من بعض فکل هؤلاء من ذریه آدم ثم ذریه نوح ثم من ذریه إبراهیم.

ابن عباس گفته: «ان الله اصطفی» یعنی؛ از میان مردم برای رسالتش برگزید «ادم و نوحا و آل ابراهیم» یعنی ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط. «وآل عمران علی العالمین» یعنی؛ آنان را برای نبوت و رسالت بر عالمیان آن زمان برگزید پس آنان ذریه ای هستند که برخی آنان از برخی دیگر اند پس تمام آنها از ذریه آدم پس از آن از ذریه نوح پس از آن از ذریه ابراهیم هستند.

السیوطی، جلال الدین أبو الفضل عبد الرحمن بن أبی بکر (متوفای۹۱۱هـ)، الدر المنثور، ج۲، ص۱۸۰، ناشر: دار الفکر – بیروت – ۱۹۹۳٫

قتاده از مفسران اهل سنت می گوید: رسول خدا صلی الله علیه وآله از آل ابراهیم است:

عبد الرزاق قال نا معمر عن قتاده فی قوله تعالی )إن الله اصطفی آدم ونوحا وآل إبراهیم وآل عمران علی العالمین( قال: ذکر الله تعالی أهل بیتین صالحین ورجلین صالحین ففضلهما الله علی العالمین فکان محمد صلی الله علیه وسلم من آل إبراهیم.

قتاده در ذیل این آیه می گوید: خداوند دو اهل خانه صالح و دو مرد صالح را یاد آوری کرده سپس آنان را بر عالمیان برتری داده است. پس حضرت محمد صلی الله علیه وآله از آل ابراهیم است.

الصنعانی، عبد الرزاق بن همام الصنعانی (متوفای ۲۱۱ هـ)، تفسیر القرآن، ج۱، ص۱۱۸، تحقیق: د. مصطفی مسلم محمد، دار النشر: مکتبه الرشد ـ الریاض، الطبعه الأولی ۱۴۱۰

بخاری بزرگترین محدث اهل سنت، و همچنین برخی دیگر از مفسران اهل سنت نقل کرده اند: ابن عباس در ذیل آیه: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إِبْرَاهِیمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ، گفت: آل عمران، آل محمد است:

قال: وَآلُ عِمْرَانَ الْمُؤْمِنُونَ مِنْ آلِ إِبْرَاهِیمَ، وَآلِ عِمْرَانَ، وَآلِ یَاسِینَ، وَآلِ مُحَمَّد صلی الله علیه وسلم یقول الله عز وجل: (إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِإِبْرَاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ) وَهُمُ الْمُؤْمِنُونَ.

آل عمران، مؤمنانی از آل ابراهیم، آل عمران، آل یاسین و آل محمد صلی الله علیه وآله است و مقصود از مؤمنان در آیه : إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِإِبْرَاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ، همان مؤمنان اند.

البخاری الجعفی، ابوعبدالله محمد بن إسماعیل (متوفای۲۵۶هـ)، صحیح البخاری، ج۴، ص۱۳۸، ح۳۴۳۱ تحقیق د. مصطفی دیب البغا، ناشر: دار ابن کثیر، الیمامه – بیروت، الطبعه الثالثه، ۱۴۰۷ – ۱۹۸۷٫

الطبری، أبو جعفر محمد بن جریر بن یزید بن کثیر بن غالب (متوفای۳۱۰)، جامع البیان عن تأویل آی القرآن، ج۳، ص۲۳۴، ناشر: دار الفکر، بیروت – ۱۴۰۵هـ

إبن أبی حاتم الرازی التمیمی، ابو محمد عبد الرحمن بن محمد بن إدریس (متوفای۳۲۷هـ)، تفسیر ابن أبی حاتم، ج۲، ص۶۳۵، تحقیق: أسعد محمد الطیب، ناشر: المکتبه العصریه – صیدا.

هدف از نقل این روایات، صرف روشن کردن معنای آیه بود، تا در مقام استدلال به آن، برای خوانند تفهیم شود که مراد از «آل ابراهیم و آل عمران» چه کسانی هستند.

جالب توجه این است که اگر به دقت سخن مفسران اهل سنت را در ذیل آیه بررسی کنیم به مواردی بر می خوریم که حتی ریز ترین نکته آیه نیز روشن می شود.

محمد بن ادریس شافعی از بزرگترین فقهای اهل سنت و رهبر فرقه شافعی در کتاب «احکام القرآن»، »آل پیامبر» را همانند او برگزیده خدا معرفی می کند و می نویسد:

آل محمد الذین أمر رسول الله صلی الله علیه وسلم بالصلاه علیهم معه والذین اصطفاهم من خلقه بعد نبیه صلی الله علیه وسلم فإنه یقول )إن الله اصطفی آدم ونوحا وآل إبراهیم وآل عمران علی العالمین( فاعلم أنه اصطفی الأنبیاء صلوات الله علیهم وآلهم.

آل محمد کسانی هستند که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم دستور داده تا همراه خود حضرت بر آنها درود فرستاده شود. و کسانی هستند که خداوند آنان را از میان خلق خود بعد از پیامبرش برگزید؛ زیرا خداوند می فرماید: خداوند، آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برگزید. پس بدان که خداوند انبیاء و آل آنان را برگزیده است.

الشافعی، ابو عبد الله محمد بن إدریس ( متوفای۲۰۴هـ)،أحکام القرآن، ج۱، ص۷۷، تحقیق: عبد الغنی عبد الخالق، ناشر: دار الکتب العلمیه ـ بیروت، ۱۴۰۰

عبارت «والذین اصطفاهم من خلقه بعد نبیه»، اشاره به امر امامت و جانشینی رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم می باشد و ابن ادریس شافعی تصریح می کند که خداوند اهل بیت رسول خدا از میان بندگانش برای پیشوای امت برگزیده است.

از این سخن ابن ادریس نتیجه به دست می آید که در نسل حضرت ابراهیم کسانی بودند که از جانب خداوند تنها مقام امامت (منهای نبوت) را داشتند و در نهایت خداوند مقام امامت را برای آنها جعل کرده است.

استدلال به آیه

علامه شیخ علی بحرانی از علمای سر شناش شیعه برای اثبات الهی بودن انتصاب امامت بر اساس آیه فوق این گونه استدلال کرده است:

ومن البین أن فی آل إبراهیم أنبیاء وأئمه بإمامه مجرده من النبوه کالملوک المنصوبین من قبل الله فی بنی إسرائیل والاصطفاء واقع علی الجمیع فتکون الإمامه باصطفاء الله کالنبوه، إذ لا تخصیص فی الآیه بالنبوه وإذا کانت الإمامه باصطفاء الله بطل أن تکون ثابته باختیار الناس.

روشن است که در میان آل ابراهیم هم پیامبر بودند و هم کسانی که تنها مقام امامت را داشتند؛ مانند پادشاهانی که از جانب خدا در میان بنی اسرائیل منصوب بودند و انتخاب خدا بر تمام آنان واقع شد. پس امامت همانند نبوت به اختیار و انتخاب خداوند می باشد و آیه اختصاص به نبوت ندارد. و هنگامی که ثابت شد امر امامت به انتخاب و اختیار خداوند است، انتخاب امام با اختیار مردم، یک امر باطلی است.

البحرانی، علی (متوفای۱۳۴۰هـ)، منار الهدی فی النص علی إمامه الإثنی عشر (ع)، ص۱۵۶، تحقیق: تنقیح وتحقیق وتعلیق: السید عبد الزهراء الخطیب، ناشر: دار المنتظر للطباعه والنشر والتوزیع – بیروت – لبنان، چاپ الأولی۱۴۰۵ – ۱۹۸۵ م

نتیجه این بخش

از مجموع تعبیرات مانند: «اِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً، یا داود انا جعلناک خلیفه فی الارض، وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا، وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَامًا، نجعلهم ائمه ونجعلهم الوارثین، واجعل لی وزیرا من اهلی، وَرَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَیَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ، إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إبراهیم وَآلَ عِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ، که در آیات فوق بررسی شد؛ به دست می آید، همانگونه که خداوند رسول خدا صلی الله علیه وآله را برگزیده، امامان بعد ایشان را نیز برای امامت و پیشوائی مردم برگزیده است و این گزینش فقط در اختیار خدا است نه در اختیار انسان؛ زیرا در این آیات، نسبت جعل و برگزیدن و انتخاب به خدا نسبت داده شده است و هنگامی که حضرت موسی مقام خلافت را برای هارون درخواست می کند، از خدا درخواست می کند؛ از اینجا روشن می شود که تنها مرجع اعطاء این مقام خدا و تنها کسی هم که حق انتخاب امام را دارد، خداوند است.

بخش دوم: روایات

در بخش نخست تعدادی از آیاتی که بر نصب الهی مقام امامت دلالت می کرد، مورد بحث قرار گرفت. صرف نظر از آیات قرآن، در منابع شیعه و اهل سنت، روایات فراوانی نیز داریم که ثابت می نمایند، جعل مقام «امامت» به دست خداوند است.

الف: روایات اهل سنت

در منابع معتبر اهل سنت روایاتی از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم نقل شده که آن حضرت امر امامت را مقام الهی دانسته و تصریح نموده است که جعل و نصب آن به دست خدا است.

قبل از ذکر روایات یاد آور می شویم که روایات این موضوع فراوان است؛ به گونه ای که تواتر معنوی دارند. از این رو، احتیاج به بررسی سندی ندارند و دلالت شان نیز بر اثبات مدعای فوق صریح می باشند.

روایت اول: « وَلَنْ تَعْدُوَ أَمْرَ اللَّهِ فِیکَ»

بخاری و مسلم نامدار ترین محدثان اهل سنت و صاحب صحیح ترین کتاب آنان پس از قرآن، در جریانی که مسیلمه، اسلام آوردنش را بر کسب جانشینی رسول خدا صلی الله علیه وآله، مشروط می نماید، حدیثی را روایت نموده اند که رسول خدا صلی الله علیه وآله به او گوشزد می نماید: خلافت بعد از من، امر خدا و در اختیار خدا است.

بخاری این جریان را در سه روایت با یک سند نقل کرده است:

حدثنا أبو الْیَمَانِ أخبرنا شُعَیْبٌ عن عبد اللَّهِ بن أبی حُسَیْنٍ حدثنا نَافِعُ بن جُبَیْرٍ عن بن عَبَّاسٍ رضی الله عنهما قال قَدِمَ مُسَیْلِمَهُ الْکَذَّابُ علی عَهْدِ رسول اللَّهِ صلی الله علیه وسلم فَجَعَلَ یقول: إن جَعَلَ لی مُحَمَّدٌ الْأَمْرَ من بَعْدِهِ تَبِعْتُهُ وَقَدِمَهَا فی بَشَرٍ کَثِیرٍ من قَوْمِهِ. فَأَقْبَلَ إلیه رسول اللَّهِ صلی الله علیه وسلم وَمَعَهُ ثَابِتُ بن قَیْسِ بن شَمَّاسٍ وفی یَدِ رسول اللَّهِ صلی الله علیه وسلم قِطْعَهُ جَرِیدٍ حتی وَقَفَ علی مُسَیْلِمَهَ فی أَصْحَابِهِ فقال: «لو سَأَلْتَنِی هذه الْقِطْعَهَ ما أَعْطَیْتُکَهَا وَلَنْ تَعْدُوَ أَمْرَ اللَّهِ فِیکَ وَلَئِنْ أَدْبَرْتَ لیَعْقِرَنَّکَ الله وَإِنِّی لَأَرَاکَ الذی أُرِیتُ فِیکَ ما رأیت».

ابن عَبَّاسٍ رضی الله عنهما گفت: مُسَیْلِمَه ْکَذَّاب در زمان رسول اللَّهِ صلی الله علیه وسلم می گفت: اگر محمد امارت بعد از خودش را برای من قرار دهد از او پیروی می کنم، او با افراد فراوان از قبیله اش به سمت آن حضرت آمد و رسول خدا صلی الله علیه وسلم به همراه ثابت بن قیس به او رو کرد و در حالی که در دستشان تکه چوبی بود به نزد او رفت و در مقابلش ایستاد و فرمود: «اگر این تکه چوب را از من بخواهی، به تو نخواهم داد وَ هرگز امر الله را در خود نخواهی دید و اگر پشت کنی (و اسلام نیاوری) قطعا خداوند تو را خوار خواهد کرد و من عاقبت تو را شوم می بینم».

البخاری الجعفی، ابوعبدالله محمد بن إسماعیل (متوفای۲۵۶هـ)، صحیح البخاری، ج۳،ص۱۳۲۵، ح۳۴۲۴، ۴۱۱۵، ۷۰۲۳، تحقیق د. مصطفی دیب البغا، ناشر: دار ابن کثیر، الیمامه – بیروت، الطبعه: الثالثه، ۱۴۰۷ – ۱۹۸۷٫

النیسابوری القشیری، ابوالحسین مسلم بن الحجاج(متوفای۲۶۱هـ)، صحیح مسلم، ج۴، ص۱۷۸۰، تحقیق: محمد فؤاد عبد الباقی، ناشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت.

در این روایت صراحتا رسول خدا صلی الله علیه وآله از جانشینی خود به «امر الله» یاد می کند و همین بهترین دلیل بر این است که امامت و جانشینی بعد از رسول خدا امر الهی است نه امر بشری.

روایت دوم: «الامر لله یضعه حیث یشاء»

رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم در آغاز بعثت و قبل از هجرت با فرستادن نامه سران قبائیل را به اسلام دعوت می کرد و یا خود شخصاً در میان آنها می رفت، حتی گفته شده که خود آن حضرت در میان بازار می آمد و مردم به سوی توحید ویگانه پرستی فرا می خواند و می گفت: قولوا لا اله الا الله تفلحوا».

از جمله کسانی را که رسول خدا به اسلام دعوت کرد، قبیله بنی عامر است که آن حضرت قبل از هجرت خودش به دعوت از آنها رفته بود.

زرقانی در «مناهل العرفان فی علوم القرآن» می گوید:

ومما یذکر بالإعجاب والفخر لنبی الإسلام صلی الله علیه وسلم أنه عرض الإسلام علی بنی عامر بن صعصعه وذلک قبل الهجره وقبل أن تقوم للدین شوکه.

و از چیزهای اعجاب انگیز و مایه افتخار پیامبر اسلام صلی الله علیه وسلم این است که آن حضرت قبل از هجرت و پیش از آنکه دین به شوکت قدرت دست یابد، اسلام را بر قبیله بنی عامر بن صعصعه عرضه کرد.

الزرقانی، محمد عبد العظیم (متوفای۱۳۶۷هـ)، مناهل العرفان فی علوم القرآن، ج۱، ص۲۲۷، دار النشر: دار الفکر – لبنان، الطبعه: الأولی ۱۴۱۶هـ- ۱۹۹۶م،

پس از این که رسول خدا این قبیله را دعوت نمود، مردی از آنان به نام «بحیره» گفت: اگر ما اسلام بیاوریم آیا خلافت بعد از خودت را به ما می دهی؟ رسول خدا صلی الله علیه وآله در همانجا تصریح نمود که واگذاری امر خلافت و امامت بعد از خودش به انتخاب خداوند است نه به انتخاب پیامبر و دیگران.

ابن کثیر و ابن حجر و گروهی از سیره نویسان این جریان را این گونه نقل کرده اند:

حدثنی الزهری أنه أتی بنی عامر بن صعصعه، فدعاهم إلی الله وعرض علیهم نفسه. فقال له رجل منهم یقال له بیحره (بحیره) بن فراس: والله لو أنی أخذت هذا الفتی من قریش لأکلت به العرب، ثم قال له: أرأیت إن نحن تابعناک علی أمرک، ثم أظهرک الله علی من یخالفک أیکون لنا الامر من بعدک؟ قال:«الامر لله یضعه حیث یشاء». قال: فقال له: أفنهدف نحورنا للعرب دونک، فإذا أظهرک الله کان الامر لغیرنا! لا حاجه لنا بأمرک. فأبوا علیه.

زهری می گوید: رسول خدا صلی الله علیه وآله بر قبیله بنی عامر بن صعصعه وارد شد و آنها را به سوی خداوند دعوت کرد و خودش را به عنوان فرستاده خدا معرفی نمود مردی به نام بیحره (یا بحیره در برخی از منابع فراس بن عبدالله بن سلمه العامری آمده،) که از بزرگان آن قبیله بود به قوم خود گفت: به خدا سوگند اگر من این جوان از قریش را برگزینم توسط او تمام عرب را می گیرم سپس به رسول خدا عرض کرد: اگر ما امر تورا متابعت کنیم و خداوند تو را بر مخالفانت پیروز گرداند؛ آیا امر جانشنی بعد از تو برای ما خواهد بود؟ رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: این امر به دست خداست به هر کسی بخواهد می دهد. آن مرد گفت : آیا می خواهی سینه های ما را مورد هدف [تیر های] جنگجویان عرب قرار دهی و هنگامی که خداوند تو را پیروز گرداند جانیشنی تو برای غیر ما باشد! در این صورت ما به امر تو محتاج نیستیم و آنها از دعوت رسول خدا سرباز زدند.

ابن کثیر الدمشقی، إسماعیل بن عمر ابوالفداء القرشی (متوفای۷۷۴هـ)، السیره النبویه، ج۲، ص۱۵۸، طبق برنامه الجامع الکبیر.

ابن کثیر الدمشقی، إسماعیل بن عمر ابوالفداء القرشی (متوفای۷۷۴هـ)، البدایه والنهایه،ج۳، ص۱۷۱، ناشر: مکتبه المعارف- بیروت.

العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی بن حجر ابوالفضل (متوفای۸۵۲هـ)، الإصابه فی تمییز الصحابه، ج۱، ص۵۲، تحقیق: علی محمد البجاوی، ناشر: دار الجیل – بیروت، الطبعه الأولی، ۱۴۱۲هـ – ۱۹۹۲م.

الحلبی، علی بن برهان الدین (متوفای۱۰۴۴هـ)، السیره الحلبیه فی سیره الأمین المأمون، ج۲، ص۱۵۴، ناشر: دار المعرفه – بیروت – ۱۴۰۰٫

ابن الجزری، شمس الدین محمد بن محمد (متوفای۸۳۳هـ)، مناقب الأسد الغالب، ج۱، ص۱۶۱، دار النشر: طبق برنامه الجامع الکبیر.

تاریخ الإسلام ووفیات المشاهیر والأعلام، اسم المؤلف: شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان الذهبی الوفاه: ۷۴۸هـ، دار النشر: دار الکتاب العربی – لبنان/ بیروت – ۱۴۰۷هـ – ۱۹۸۷م، الطبعه: الأولی، تحقیق: د. عمر عبد السلام تدمری

الذهبی الشافعی، شمس الدین ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفای ۷۴۸ هـ)، تاریخ الإسلام ووفیات المشاهیر والأعلام، ج۱، ص۲۸۶، تحقیق د. عمر عبد السلام تدمری، ناشر: دار الکتاب العربی – لبنان/ بیروت، الطبعه: الأولی، ۱۴۰۷هـ – ۱۹۸۷م.

الکلاعی الأندلسی، ابوالربیع سلیمان بن موسی (متوفای۶۳۴هـ)، الإکتفاء بما تضمنه من مغازی رسول الله والثلاثه الخلفاء، ج۱، ص۳۰۴، تحقیق د. محمد کمال الدین عز الدین علی، ناشر: عالم الکتب – بیروت، الطبعه: الأولی، ۱۴۱۷هـ.

النویری، شهاب الدین أحمد بن عبد الوهاب (متوفای۷۳۳هـ)، نهایه الأرب فی فنون الأدب، ج۱۶، ص۲۱۵، تحقیق مفید قمحیه وجماعه، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت، الطبعه: الأولی، ۱۴۲۴هـ – ۲۰۰۴م.

روایت سوم: «لیس ذلک إلی إنما ذلک إلی الله عز وجل یجعله حیث یشاء»

در روایت قبل بیان شد که خود رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم از قبیله بنی عامر دعوت به اسلام کرد و بحیره اسلام آوردنشان را مشروط به واگذاری امر خلافت نمود؛ اما روایت دوم، جریان آمدن سران همین قبیله (به نام عامر بن الطفیل و اربد بن ربیعه) را به عنوان یک هیئت نزد پیامبر بازگو می نماید؛ همچنانکه نمایندگی هایی دیگری از قبائل دیگر، نیز به خدمت حضرت می رسیدند و اسلام می آوردند؛ اما اشخاص نامبرده منظورشان اسلام آوردن نبود؛ بلکه طبق نقشه ای که داشتند می خواستند حضرت را به قتل برسانند.

آنان قبل از این که بخواهند نقشه خود را عملی کنند ( با قدرت خداوند به این هدف شوم شان دست نیافتند)، با حضرت گفتگویی داشتند که پاسخ حضرت صراحت بر این دارد که مقام امامت الهی است و جعل و نصب امام در اختیار خداوند است.

داستان وفود و حضور این دو شخص را قرطبی و بغوی و برخی از مفسران اهل سنت، در ذیل آیات: «لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّه… یُرْسِلُ الصَّواعِقَ فَیُصِیبُ بِها مَنْ یَشاء (رعد/۱۱- ۱۳»، این گونه نقل کرده اند:

وقال عبد الرحمن بن زید: نزلت هذه الآیات فی عامر بن الطفیل وأربد بن ربیعه وکانت قصتهما علی ما روی الکلبی عن أبی صالح عن ابن عباس رضی الله عنهما قال: أقبل عامر بن الطفیل وأربد بن ربیعه وهما عامریان یریدان رسول الله صلی الله علیه وسلم وهو جالس فی المسجد فی نفر من أصحابه فدخلا المسجد فاستشرف الناس لجمال عامر وکان أعور وکان من أجل الناس فقال رجل: یا رسول الله هذا عامر بن الطفیل قد أقبل نحوک فقال: دعه فإن یرد الله به خیرا یهده فأقبل حتی قام علیه فقال: یا محمد مالی إن أسلمت؟ قال: لک ما للمسلمین وعلیک ما علی المسلمین. قال: أتجعل لی الأمر بعدک؟ قال: لیس ذلک إلی إنما ذلک إلی الله عز وجل یجعله حیث یشاء…

عبد الرحمن بن زید گفته: این آیات در باره عامر بن طفیل و اربد بن ربیعه نازل شده است. طبق روایت ابن عباس، قصه آنها این است که این دو نفر نزد رسول خدا آمدند در حالی که نزد آن حضرت در میان اصحابش نشسته بودند. این دو نفر وارد شدند. مردم به خاطر زیبائی که عامر داشت و از بزرگان قومش بود و از طرفی نیز اعور بود، بر خواستند. مردی گفت: ای رسول خدا این عامر بن طفیل است که به سوی شما آمده است. رسول خدا فرمود: او را به حال خودش بگذارید اگر خدا در مورد او خیر را بخواهد او را هدایت می کند. عامر به حضرت رو آورد تا نزد رسول خدا ایستاد و گفت: ای محمد! اگر من اسلام بیاورم چی چیزی برایم می رسد؟ حضرت فرمود: هرچه برای مسلمانان است برای تو نیز هست و آنچه بر ضرر مسلمانان است بر ضرر تو هم می باشد. عامر گفت: آیا امر بعد از خودت را برای من قرار می دهی؟ حضرت فرمود: اختیار این کار به دست من نیست؛ بلکه در اختیار خداوند است برای هرکسی که بخواهد قرار می دهد.و…

البغوی، الحسین بن مسعود (متوفای۵۱۶هـ)، تفسیر البغوی، ج۳، ص۹، تحقیق: خالد عبد الرحمن العک، ناشر: دار المعرفه – بیروت.

الأنصاری القرطبی، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفای۶۷۱هـ)، الجامع لأحکام القرآن، ج۹، ص۲۹۷، ناشر: دار الشعب – القاهره.

الواحدی النیسابوری، أبی الحسن علی بن أحمد، أسباب نزول الآیات، ص۱۸۴، ناشر: مؤسسه الحلبی وشرکاه للنشر والتوزیع – القاهره، ۱۳۸۸ – ۱۹۶۸ م.

النیسابوری، نظام الدین الحسن بن محمد بن حسین المعروف بالنظام الأعرج (متوفای ۷۲۸ هـ)، تفسیر غرائب القرآن ورغائب الفرقان، ج۴، ص ۱۴۸، تحقیق: الشیخ زکریا عمیران، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت / لبنان، الطبعه: الأولی، ۱۴۱۶هـ – ۱۹۹۶م.

الثعالبی، عبد الرحمن بن محمد بن مخلوف (متوفای۸۷۵هـ)، الجواهر الحسان فی تفسیر القرآن، ج۵، ص۲۷۶، ناشر: مؤسسه الأعلمی للمطبوعات – بیروت.

اللباب فی علوم الکتاب، اسم المؤلف: أبو حفص عمر بن علی ابن عادل الدمشقی الحنبلی الوفاه: بعد ۸۸۰ هـ، دار النشر: دار الکتب العلمیه – بیروت / لبنان – ۱۴۱۹ هـ -۱۹۹۸م، الطبعه: الأولی، تحقیق: الشیخ عادل أحمد عبد الموجود والشیخ علی محمد معوض

منابع دیگر اهل سنت نیز این داستان را آورده اند:

ابن أثیر الجزری، عز الدین بن الأثیر أبی الحسن علی بن محمد (متوفای۶۳۰هـ) الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۶۷، تحقیق عبد الله القاضی، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت، الطبعه الثانیه، ۱۴۱۵هـ.

السیوطی، جلال الدین أبو الفضل عبد الرحمن بن أبی بکر (متوفای۹۱۱هـ)، الخصائص الکبری، ج۲، ص۲۹، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت – ۱۴۰۵هـ – ۱۹۸۵م.

النیسابوری، أبو الفضل أحمد بن محمد المیدانی (متوفای۵۱۸هـ)، مجمع الأمثال، ج۲، ص۵۷، تحقیق: محمد محیی الدین عبد الحمید، دار النشر: دار المعرفه – بیروت

النویری، شهاب الدین أحمد بن عبد الوهاب (متوفای۷۳۳هـ)، نهایه الأرب فی فنون الأدب، ج۳، ص۳۷، تحقیق مفید قمحیه وجماعه، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت، الطبعه: الأولی، ۱۴۲۴هـ – ۲۰۰۴م.

الزیلعی، عبدالله بن یوسف ابومحمد الحنفی (متوفای۷۶۲هـ)، تخریج الأحادیث والآثار الواقعه فی تفسیر الکشاف للزمخشری، ج۲، ص۱۸۹، تحقیق: عبد الله بن عبد الرحمن السعد، ناشر: دار ابن خزیمه – الریاض، الطبعه: الأولی، ۱۴۱۴هـ.

روایت چهارم: «إن الملک لله یجعله حیث یشاء»

ابن کثیر از ابو نعیم اصفهانی داستان رفتن رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم را در میان قبیله کنده از ابن عباس نقل کرده است. ابن عباس می گوید: با پیامبر خدابه سوی قبائل رفتم و قبیله ها را نشانش دادم. آن حضرت ابتدا قبیله کنده را برای دعوت انتخاب کرد:

وقد روی الحافظ أبو نعیم من طریق عبد الله بن الاجلح ویحیی بن سعید الاموی کلاهما عن محمد بن السائب الکلبی عن أبی صالح عن ابن عباس عن العباس قال: قال لی رسول الله: لا أری لی عندک ولا عند أخیک منعه فهل أنت مخرجی إلی السوق غدا حتی نقر فی منازل قبائل الناس وکانت مجمع العرب قال فقلت: هذه کنده ولفها وهی أفضل من یحج البیت من الیمن وهذه منازل بکر بن وائل وهذه منازل بنی عامر بن صعصعه فاختر لنفسک قال: فبدأ بکنده فأتاهم فقال: ممن القوم؟ قالوا: من أهل الیمن قال: من أی الیمن؟ قالوا: من کنده. قال: من أی کنده؟ قالوا: من بنی عمرو بن معاویه قال: فهل لکم إلی خیر؟ قالوا: وما هو؟ قال: تشهدون أن لا إله إلا الله وتقیمون الصلاه وتؤمنون بما جاء من عند الله. قال عبد الله بن الاجلح وحدثنی أبی عن اشیاخ قومه أن کنده قالت له: إن ظفرت تجعل لنا الملک من بعدک فقال رسول الله: إن الملک لله یجعله حیث یشاء. فقالوا: لا حاجه لنا فیما جئتنا به.

ابن عباس می گوید: رسول خدا صلی الله علیه وسلم به من فرمود: من برای خود مانعی نمی بینم که با تو و برادرت باشم، آیا همراه من فردا به سوی بازار می روی تا درب خانه های قبائل عرب را بکوبیم؟ ابن عباس می گوید: با حضرت رفتم و به آن حضرت قبائل را نشان دادم، این قبیله کنده آنهم خانه های قبیله بکر بن وائل و این هم خانه های بین عامر است، اختیار هر کدام به دست تو است که از کجا شروع می کنی.

آن حضرت به نزد قبیله کنده آمده و فرمود: شما از کدام محل هستید؟ گفتند: از یمن! فرمود: از کدام قبیله؟از بنی کنده. فرمود: از کدام تیره؟ گفتند: از بنی عمرو بن معاویه! حضرت فرمود: پیشنهاد خیری برای شما دارم! گفتند: چیست؟ فرمود: گواهی دهید که معبودی جز خدای یکتا نیست و نماز بر پا دارید،وبدانچه از نزد خدای تعالی آمده ایمان آورید!

قبیله کنده در پاسخ گفتند: اگر پیروز شدی سلطنت پس از خود را برای ما قرار می دهی؟ رسول خدا صلی الله علیه وسلم در پاسخشان فرمود: سلطنت از آن خدای تعالی است که در هر جا که بخواهد آنرا قرار می دهد!

قبیله مزبور که این سخن را شنیدند پاسخ دادند: ما را در آنچه برایمان آورده ای نیازی نیست!

ابن کثیر الدمشقی، ابوالفداء إسماعیل بن عمر القرشی (متوفای۷۷۴هـ)، البدایه والنهایه، ج۳، ص۱۴۰، ناشر: مکتبه المعارف – بیروت.

ابن کثیر الدمشقی، ابوالفداء إسماعیل بن عمر القرشی (متوفای۷۷۴هـ)، السیره النبویه، ج۲، ص۱۵۹، طبق برنامه الجامع الکبیر.

روایت چهارم:« لو سألنی سیابه من الأرض ما فعلت»

یمامه سرزمینی در میان نجد و بحرین است. در زمان بعثت رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم شخصی به نام «هوذه بن علی الحنفی» که نصرانی بود، حاکم آن سرزمین بود. رسول خدا صلی الله علیه وآله او را نیز به دین اسلام دعوت کرد. او اسلام آوردنش را به واگذاری مقام جانشینی مشروط کرد. رسول خدا فرمود: حتی اگر قطعه از زمین را بخواهی نمی دهم.

نامه رسول خدا را علمای اهل سنت با کم و زیاد کردن جزئیات آورده اند. کاملترین متن آن را محمد بن ابی بکر زرعی، مشهور به ابن قیم جوزی، متوفای (۷۵۰هـ)، نقل کرده است:

وکتب النبی صلی الله علیه وسلم إلی صاحب الیمامه هوذه بن علی وأرسل به مع سلیط بن عمرو العامری. بسم الله الرحمن الرحیم من محمد رسول الله إلی هوذه بن علی سلام علی من اتبع الهدی واعلم أن دینی سیظهر إلی منتهی الخف والحافر فأسلم تسلم وأجعل لک ما تحت یدیک فلما قدم علیه سلیط بکتاب رسول الله صلی الله علیه وسلم مختوما أنزله وحیاه واقترأ علیه الکتاب فرد ردا دون رد وکتب إلی النبی صلی الله علیه وسلم ما أحسن ما تدعو إلیه وأجمله والعرب تهاب مکانی فاجعل إلی بعض الأمر أتبعک وأجاز سلیطا بجائزه وکساه أثوابا من نسج هجر فقدم بذلک کله علی النبی صلی الله علیه وسلم فأخبره وقرأ النبی صلی الله علیه وسلم کتابه فقال: لو سألنی سیابه من الأرض ما فعلت باد وباد ما فی یدیه.

پیامبر صلی الله علیه و آله به حاکم یمامه، هوذه بن علی نامه ای نوشت و آن را توسط «سلیط بن عمرو عامری»،به نزد او فرستاد. متن نوشته رسول خدا این است:

«به نام خداوند بخشنده مهربان، از محمّد رسول خدا به هوذه بن علی حنفی.

درود بر آن که پیرو هدایت شد. بدان که دین من به زودی سراسر جهان را خواهد گرفت. پس اسلام آور تا سلامت بمانی تا آن چه را که در دست داری برای تو قرار دهم.

سلیط، نامه پیغمبر صلی الله علیه و آله را مهر زده شده به هوذه تسلیم کرد. هوذه، نامه را خواند و سلیط را مورد احترام قرار داد و به وی صله بخشید و او را خلعت داد و به پیغمبر صلی الله علیه و آله نوشت:

«چه نیکو و زیباست طریقتی که بدان دعوت می کنی. من شاعر و خطیب قوم خویشم و عرب از موقعیّت من هراس به دل دارند. پس بخشی از این امر (نبوّت) را به من واگذار تا تو را پیروی کنم.»

پیامبر صلی الله علیه و آله پاسخ داد «اگر حتی قطعه ای زمین از من بخواهی، هرگز به تو نخواهم داد.»

الزرعی الدمشقی الحنبلی، شمس الدین ابوعبد الله محمد بن أبی بکر أیوب (مشهور به ابن القیم الجوزیه ) (متوفای۷۵۱هـ)، زاد المعاد فی هدی خیر العباد، ج۳، ص۶۹۶، تحقیق: شعیب الأرناؤوط – عبد القادر الأرناؤوط، ناشر: مؤسسه الرساله – مکتبه المنار الإسلامیه – بیروت – الکویت، الطبعه: الرابعه عشر، ۱۴۰۷هـ – ۱۹۸۶م

ابن الجوزی، أبو الفرج عبد الرحمن بن علی بن الجوزی (متوفای۵۹۷هـ)، الوفا بأحوال المصطفی، ج۱، ص۷۵۴، تحقیق: مصطفی عبد القادر عطا، دار النشر: دار الکتب العلمیه – بیروت / لبنان، الطبعه: الأولی ۱۴۰۸هـ-۱۹۸۸م

ابن الجوزی الحنبلی، جمال الدین ابوالفرج عبد الرحمن بن علی بن محمد (متوفای ۵۹۷ هـ)، المنتظم فی تاریخ الملوک والأمم، ج۳، ص۲۹۰، ناشر: دار صادر – بیروت، الطبعه: الأولی، ۱۳۵۸٫

الزهری، محمد بن سعد بن منیع ابوعبدالله البصری (متوفای۲۳۰هـ)، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۶۲، ناشر: دار صادر – بیروت.

النویری، شهاب الدین أحمد بن عبد الوهاب (متوفای۷۳۳هـ)، نهایه الأرب فی فنون الأدب، ج۱۸، ص۱۰۹، تحقیق مفید قمحیه وجماعه، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت، الطبعه: الأولی، ۱۴۲۴هـ – ۲۰۰۴م.

محمد بن ابو بکر زرعی حنبلی (ابن جوزی) بعد از نقل این ماجرا می نویسد:

وذکر الواقدی أن أرکون دمشق عظیم من عظماء النصاری کان عند هوذه فسأله عن النبی صلی الله علیه وسلم فقال: جاءنی کتابه یدعونی إلی الإسلام فلم أجبه قال الأرکون: لم لا تجیبه؟ قال: صننت بدینی وأنا ملک قومی وإن تبعته لم أملک قال بلی والله لئن تبعته لیملکنک فإن الخیره لک فی اتباعه وإنه للنبی العربی الذی بشر به عیسی بن مریم وإنه لمکتوب عندنا فی الإنجیل محمد رسول الله.

واقدی گفته: پیشوای (اسقف) دمشق بزرگی از برزگان نصاری نزد هوذه بود. ارکون از رسول خدا از او پرسید. هوذه گفت: نامه او به من رسید و مرا به اسلام دعوت کرد اما من دعوت او را اجابت نکردم. ارکون گفت: چرا! گفت: من دینم را نگه داشتم و من زمامدار قوم خودم هستم اگر از او پیروی کنم مالک دیگر زمامدار نیستم. ارکون گفت: بلی قسم به خدا اگر از او پیروی می کردی تو را زمامدار می کرد پس اختیار با خودت می باشد که از او پیروی کنی یانه. و همانا او پیامبر عربی است که عیسی بن مریم به آمدنش بشارت داده و در انجیل ما اسم او محمد فرستاده خدا نوشته شده است.

الزرعی الدمشقی الحنبلی، شمس الدین ابوعبد الله محمد بن أبی بکر أیوب (مشهور به ابن القیم الجوزیه ) (متوفای۷۵۱هـ)، زاد المعاد فی هدی خیر العباد، ج۳، ص۶۹۷، تحقیق: شعیب الأرناؤوط – عبد القادر الأرناؤوط، ناشر: مؤسسه الرساله – مکتبه المنار الإسلامیه – بیروت – الکویت، الطبعه: الرابعه عشر، ۱۴۰۷هـ – ۱۹۸۶م

طبق گزارش منابع فوق، هوذه عبارت »بعض الامر» را گفته بود؛ اما در منابع فراوان دیگر سخن او این گونه نقل شده است:

وکان هوزه بن علی الحنفی قد کتب إلی النبی صلی الله علیه وسلم یسأله أن یجعل الأمر له من بعده علی أن یسلم ویصیر إلیه فینصره. فقال رسول الله صلی الله علیه وسلم: لا ولا کرامه اللهم اکفنیه فمات بعد قلیل.

هوذه بن علی الحنفی به رسول خدا صلی الله علیه وسلم نوشت و از آن حضرت خواست اگر امر بعد از خودش را برای او قرار دهد، اسلام می آورد و به او می گرود و یاری می کند. رسول خدا صلی الله علیه وسلم فرمود: در اسلام آوردن او کرامتی نیست، خدایا شرش مرا حفظ کن. پس بعد از مدت کمی مرد.

البلاذری، أحمد بن یحیی بن جابر (متوفای۲۷۹هـ)، فتوح البلدان، ج۱، ص۹۷، تحقیق: رضوان محمد رضوان، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت – ۱۴۰۳هـ.

قدامه بن جعفر (متوفای۳۳۷هـ)، الخراج وصناعه الکتابه، ج۱، ص۲۸۲، تحقیق: محمد حسین الزبیدی، ناشر: دار الرشید – العراق، الطبعه: الأولی.

در منابع دیگر این گونه آمده است:

فقال هوذه: إِن جعل الأمر لی من بعده سرت إِلیه، وأسلمت، ونصرته، وإلا قصدت حربه. فقال النبی صلی الله علیه وسلم: لا ولا کرامه، اللهم اکفنیه.

أبو الفداء عماد الدین إسماعیل بن علی (متوفای۷۳۲هـ)، المختصر فی أخبار البشر، ج۱، ص۲۸۲، طبق برنامه الجامع الکبیر.

ابن الوردی، زین الدین عمر بن مظفر (متوفای۷۴۹هـ)، تاریخ ابن الوردی، ج۱، ص۱۲۱، ناشر: دار الکتب العلمیه – لبنان / بیروت، الطبعه: الأولی ۱۴۱۷هـ – ۱۹۹۶م

العلیمی الحنبلی، مجیر الدین عبد الرحمن بن محمد بن عبد الرحمن بن محمد (متوفای۹۲۷هـ) الأنس الجلیل بتاریخ القدس والخلیل، ج۱، ص۲۰۳، تحقیق: عدنان یونس عبد المجید نباته، ناشر: مکتبه دندیس – عمان ۱۴۲۰هـ- ۱۹۹۹م.

این روایاتی که از منابع خود اهل سنت نقل شد، به صورت روشن بیان می کنند که رسول خدا در پاسخ همه کسانی که اسلام آوردنشان را مشروط به واگذاری خلافت آن حضرت کرده بودند، فرمودند: نصب و جعل این امر به دست خدا است.

ب: روایات شیعه

گذشته از روایات فوق که در منابع شیعه نیز نقل شده، روایات فراوان دیگری نیز از امامان معصوم علیهم السلام وجود دارد که الهی بودن انتخاب امام را ثابت می کنند و صراحت در این مورد دارند.

مرحوم کلینی در کتاب کافی یک باب را با عنوان «بَابُ أَنَّ الْإِمَامَهَ عَهْدٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ…» گشوده و در آن روایات متعددی نقل کرده است:

روایت اول: « مَا ذَاکَ إِلَیْنَا وَمَا هُوَ إِلَّا إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ»

نخستین روایت در این باب، این روایت صحیح از امام صادق علیه السلام است:

الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّی بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ الْوَشَّاءِ قَالَ: حَدَّثَنِی عُمَرُ بْنُ أَبَانٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ: کُنْتُ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فَذَکَرُوا الْأَوْصِیَاءَ وَذَکَرْتُ إِسْمَاعِیلَ فَقَالَ: لَا وَاللَّهِ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ مَا ذَاکَ إِلَیْنَا وَمَا هُوَ إِلَّا إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ یُنْزِلُ وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ.

ابو بصیر می گوید: خدمت امام صادق علیه السلام بودم که نام اوصیاء را بردند و من هم اسماعیل را نام بردم. حضرت فرمود: نه به خدا، ای ابا محمد، تعیین امام در اختیار ما نیست، این کار تنها به دست خداست که در باره هر یک پس از دیگری فرو می فرستد.

الکلینی الرازی، أبو جعفر محمد بن یعقوب بن إسحاق (متوفای۳۲۸ هـ)، الأصول من الکافی، ج۱، ص۲۷۹، بَابُ أَنَّ الْإِمَامَهَ عَهْدٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَعْهُودٌ مِنْ وَاحِدٍ إِلَی وَاحِدٍ، ح۱، ناشر: اسلامیه ، تهران ، الطبعه الثانیه،۱۳۶۲ هـ.ش.

سند روایت:

در سند روایت، افراد ذیل:

۱٫ حسین بن محمَّد. ۲٫ مُعَلَّی بْن محمَّد. ۳٫ حَسَنِ بْن علی الْوَشَّاءِ.۴٫ عُمَرُ بْنُ أَبَان. ۵٫ أَبِی بَصِیر وجود دارد که از نظر رجالی آن ها را بررسی می نماییم:

حسین بن محمد بن عامر:

آقای خویی می گوید: حسین بن محمد بن عامر، همان حسین بن محمد بن عمران بن ابی بکر اشعری قمی است که از مشایخ مرحوم ثقه الاسلام کلینی می باشد و ایشان از او روایت فراوان نقل کرده و این شخص موثق است:

الحسین بن محمد بن عامر: = الحسین بن محمد بن عمران بن أبی بکر. من مشایخ الکلینی – قدس سره – یروی عنه کثیرا، وهو الحسین بن محمد ابن عمران بن أبی بکر الأشعری القمی، الثقه الآتی.

الموسوی الخوئی، السید أبو القاسم (متوفای۱۴۱۱هـ)، معجم رجال الحدیث وتفصیل طبقات الرواه، ج۷، ص۸۳، الطبعه الخامسه، ۱۴۱۳هـ ـ ۱۹۹۲م

نجاشی از رجال شناسان معروف، در باره این راوی می گوید:

الحسین بن محمد بن عمران بن أبی بکر الأشعری القمی، أبو عبد الله ثقه. له کتاب النوادر، أخبرناه محمد بن محمد، عن أبی غالب الزراری، عن محمد بن یعقوب عنه.

حسین بن محمد بن عمران بن ابی بکر اشعری قمی کنیه اش ابو عبد الله ثقه است. او کتاب نوادر دارد که محمد بن محمد از ابو غالب زراری از محمد بن یعقوب از آن کتاب خبر داده است.

النجاشی الأسدی الکوفی، ابوالعباس أحمد بن علی بن أحمد بن العباس (متوفای۴۵۰هـ)، فهرست أسماء مصنفی الشیعه المشتهر ب رجال النجاشی، ص۶۶، تحقیق: السید موسی الشبیری الزنجانی، ناشر: مؤسسه النشر الاسلامی ـ قم، الطبعه: الخامسه، ۱۴۱۶هـ.

معلی بن محمد بصری:

دومین راوی، معلی بن محمد بصری است. گرچه ابن غضائری و برخی دیگر به پیروی از ابن غضائری، ایشان را مضطرب الحدیث والمذهب دانسته و می گویند: او از ضعفاء روایت می کرده است؛ اما آقای خویی این سخنان را رد کرده و معلی بن محمد را موثق می داند و می گوید:

أقول: الظاهر أن الرجل ثقه یعتمد علی روایاته. وأما قول النجاشی من اضطرابه فی الحدیث والمذهب فلا یکون مانعا عن وثاقته، أما اضطرابه فی المذهب فلم یثبت کما ذکره بعضهم، وعلی تقدیر الثبوت فهو لا ینافی الوثاقه، وأما اضطرابه فی الحدیث فمعناه أنه قد یروی ما یعرف، وقد یروی ما ینکر، وهذا أیضا لا ینافی الوثاقه. ویؤکد ذلک قول النجاشی: وکتبه قریبه. وأما روایته عن الضعفاء علی ما ذکره ابن الغضائری، فهی علی تقدیر ثبوتها لا تضر بالعمل بما یرویه عن الثقات، فالظاهر أن الرجل معتمد علیه.

می گویم: ظاهراً این راوی ثقه است و می توان بر روایاتش اعتماد کرد. اما سخن نجاشی که او را مضطرب الحدیث و مذهب قلمداد کرده، مانع از وثاقتش نیست؛ زیرا همان گونه که برخی از رجالیون گفته اند، اضطراب مذهب او ثابت نیست. بر فرض ثبوت، این هم منافات با وثاقت او ندارد. اما اضطراب در روایت معنایش این است که او گاهی چیزی شناخته شده و گاهی چیزی منکر را روایت می کرده و این نیز منافات با وثاقت ندارد.؟؟؟؟ اما این که گفته او از ضعفاء روایت می کند برفرضی این که درست باشد، این مطلب هیچ گونه ضرری در عمل کردن به روایات او که از ثقات نقل کرده نمی زند. در نتیجه این مرد مورد اعتماد است.

الموسوی الخوئی، السید أبو القاسم (متوفای۱۴۱۱هـ)، معجم رجال الحدیث وتفصیل طبقات الرواه، ج۱۹، ص۲۸۰، الطبعه الخامسه، ۱۴۱۳هـ ـ ۱۹۹۲م

مرحوم سید بحر العلوم کلامی را در باره معلی بن محمد از علامه مجلسی نقل کرده است که سخن ابن غضائری و دیگران را نقد می کند:

معلی بن محمد البصری. أبو الحسن، وقیل: أبو محمد، أکثر عنه الکلینی، له کتب روی عنه أبو علی الأشعری والحسین بن حمدان والحسین بن سعید والحسن ابن محمد، وهو ابن عامر الأشعری الثقه، وعلی بن إسماعیل ومحمد بن الحسن ابن الولید. وقال المجلسی: (لم نطلع علی خبر یدل علی اضطرابه فی الحدیث والمذهب…) وفی (الوجیزه): (ولا یضر ضعفه لأنه من مشایخ الإجازه) وفی (المعراج) – نقلا عن بعض معاصریه – القول بصحه حدیثه لکونه من المشائخ…

معلی بن محمد بصری، کنیه اش ابو الحسن و گفته شده ابو محمد است. کلینی از او بسیار روایت کرده است. او دارای کتابهایی است. ابو علی اشعری، حسین بن حمدان، حسین بن سعید حسن بن محمد (منظور ابن عامر اشعری قمی موثق است)، علی بن اسماعیل، محمد بن الحسن بن ولید از او روایت کرده اند.

علامه مجلسی گفته است: من روایتی که اضطراب در حدیث و مذهب او را بیان کند نیافتم. و علامه در وجیزه گفته است: این موارد ضعف او را نمی رساند؛ زیرا او از مشایخ اجازه است. و در کتاب المعراج از برخی معاصرینش نقل کرده که روایات او صحیح است زیرا از مشایخ است.

الطباطبایی، السید مهدی بحر العلوم (متوفای۱۲۱۲هـ)، الفوائد الرجالیه، ج۳، ص۳۴۰، تحقیق وتعلیق: محمد صادق بحر العلوم، حسین بحر العلوم، ناشر: مکتبه الصادق – طهران، الطبعه الأولی: ۱۳۶۳ش

محدث نوری نیز در خاتمه المستدرک او را موثق می داند و می نویسد:

واما المعلی فذکره الشیخ فی الفهرست، وفی من لم یرو عنهم (علیهم السلام)، وذکر کتبه والطریق إلیها ولم یطعن علیه، ولکن فی النجاشی: مضطرب الحدیث والمذهب…

ولا یخفی أن روایه المفید کتبه، عن شیخه ابن قولویه، عن الجلیل الحسن الأشعری تنافی الاضطراب فی المقامین، وکذا روایه شیخ القمیین محمد ابن الحسن بن الولید عنه کما فی الفهرست فی ترجمه أبان بن عثمان، وکذا الحسین بن سعید کما فی التهذیب فی باب الزیادات فی القضایا والاحکام، والثقه الجلیل أبو علی الأشعری أحمد بن أحمد بن إدریس کما فی الکافی فی باب الصبر، وباب الجلوس فی کتاب العشره، وعلی بن إسماعیل المیثمی.

وبعد روایه هؤلاء الأجله عنه – وفیهم أبو علی الذی قالوا فیه: صحیح الروایه، وابن الولید المعلوم حاله فی التحرز عن الضعفاء بل المتهمین، واکثار الکلینی من الروایه عنه بتوسط أبی بکر الأشعری- یمکن استظهار وثاقته بل جلالته کما نص علیه الشارح. حیث قال: یظهر من کتاب کمال الدین، والغیبه، والتوحید جلاله هذا الرجل، واعتمد علیه المشایخ العظام، ولم نطلع علی خبر یدل علی اضطرابه فی الحدیث والمذهب کما ذکره بعض الأصحاب، وعلی ای حال فأمره سهل لکونه من مشایخ الإجازه لکتاب الوشاء غالبا ولغیره قلیلا، انتهی.

شیخ طوسی در فهرست معلی را در شمار کسانی که از معصوم روایت نکرده ذکر کرده و از کتابها و طرقش نام برده؛ اما هیچ طعنی در باره او نگفته است. ولی نجاشی او را مضطرب الحدیث و مذهب قلمداد کرده است.

پوشیده نیست که روایت کردن شیخ مفید کتابهای او را از طریق استادش ابن قولویه از حسن اشعری، منافات با اضطراب او در حدیث و مذهب دارد. و نیز روایت بزرگانی همانند: شیخ قمیان محمد بن حسن بن ولید، حسین بن سعید و ثقه جلیل ابو علی اشعری احمد بن احمد بن ادریس و علی بن اسماعیل میثمی، منافات با سخن ابن غضائری دارد.

بعد از روایت این بزرگان از او، (که در میان آنها ابو علی است که در باره او گفته اند: او صحیح الروایت است و نیز ابن ولید که در دوری از ضعفاء و متهمان مشهور است و نیز فراوان روایت نقل کردن کلینی از او توسط ابی بکر اشعری) ممکن است وثاقت بلکه جلالت او ظاهر و کشف شود. چنانچه شارح بر این مطلب تصریح کرده و گفته است: از کتاب کمال الدین، الغیبه و توحید شیخ صدوق جلالت این شخص ظاهر می شود و بر روایات این شخص بزرگان از مشایخ اعتماد کرده اند. و من بر خبری که نشانگر اضطراب او در روایت و مذهب باشد، دست نیافتم. به هر تقدیر، امر او آسان است؛ زیرا او از مشایخ اجازه کتاب وشاء غالباً برای کتاب غیر وشاء در برخی موارد می باشد.

الطبرسی، میرزا الشیخ حسین النوری (متوفای۱۳۲۰هـ) خاتمه المستدرک، ج۵، ص۳۲۴، تحقیق: مؤسسه آل البیت علیهم السلام لإحیاء التراث، ناشر: مؤسسه آل البیت علیهم السلام لإحیاء التراث – قم – ایران، الطبعه الاولی ۱۴۱۵

حسن بن علی وشاء:

سومین راوی، حسن بن علی وشاء است. آقای خویی می گوید: ایشان همان حسن بن علی بن زیاد وشاء است که نجاشی در باره او می نویسد:

الحسن بن علی بن زیاد الوشاء بجلی کوفی، قال أبو عمرو: ویکنی بأبی محمد الوشاء وهو ابن بنت الیاس الصیرفی خزاز من أصحاب الرضا علیه السلام وکان من وجوه هذه الطائفه.

حسن بن علی بن زیاد وشاء بجلی، اهل کوفه است. ابو عمرو کشی گفته است: کنیه او ابو محمد وشاء و پسر دختر الیاس صیرفی خزاز از اصحاب امام رضا علیه السلام می باشد. او از چهره های سرشناس وبزرگان شیعه بود.

النجاشی الأسدی الکوفی، ابوالعباس أحمد بن علی بن أحمد بن العباس (متوفای۴۵۰هـ)، فهرست أسماء مصنفی الشیعه المشتهر ب رجال النجاشی، ص۳۹، تحقیق: السید موسی الشبیری الزنجانی، ناشر: مؤسسه النشر الاسلامی ـ قم، الطبعه: الخامسه، ۱۴۱۶هـ.

علامه حلی نیز در خلاصه الاقوال این عبارات را آورده است:

الحسن بن علی بن زیاد الوشاء، بجلی، کوفی. قال الکشی: یکنی بابی محمد الوشاء، وهو ابن بنت الیاس الصیرفی، خیر من أصحاب الرضا (علیه السلام)، وکان من وجوه هذه الطائفه.

الحلی الأسدی، جمال الدین أبو منصور الحسن بن یوسف بن المطهر (متوفای۷۲۶هـ) خلاصه الأقوال فی معرفه الرجال، ص۱۰۴، تحقیق: فضیله الشیخ جواد القیومی، ناشر: مؤسسه نشر الفقاهه، الطبعه: الأولی، ۱۴۱۷هـ.

عمر بن ابان الکلبی:

عمر بن ابان نیز از جمله موثقان است. نجاشی در باره او می نویسد:

عمر بن أبان الکلبی: أبو حفص مولی کوفی، ثقه، روی عن أبی عبد الله علیه السلام، له کتاب، یرویه جماعه، منهم: عباس بن عامر القصبانی.

عمر بن ابان کلبی، کنیه اش ابو حفص، غلام کوفی و ثقه است. او از امام صادق علیه السلام روایت کرده و دارای کتابی است که گروهی آن را روایت کرده و از جمله آنها عباس بن عامر قصبانی است.

النجاشی الأسدی الکوفی، ابوالعباس أحمد بن علی بن أحمد بن العباس (متوفای۴۵۰هـ)، فهرست أسماء مصنفی الشیعه المشتهر ب رجال النجاشی، ص۲۸۵، تحقیق: السید موسی الشبیری الزنجانی، ناشر: مؤسسه النشر الاسلامی ـ قم، الطبعه: الخامسه، ۱۴۱۶هـ.

علامه حلی نیز در خلاصه الاقوال می نویسد:

عمر بن ابان الکلبی، أبو حفص، مولی کوفی، ثقه، روی عن أبی عبد الله (علیه السلام).

الحلی الأسدی، جمال الدین أبو منصور الحسن بن یوسف بن المطهر (متوفای۷۲۶هـ) خلاصه الأقوال فی معرفه الرجال، ص۲۱۱، تحقیق: فضیله الشیخ جواد القیومی، ناشر: مؤسسه نشر الفقاهه، الطبعه: الأولی، ۱۴۱۷هـ.

نمازی شاهرودی در مستدرکات علم رجال الحدیث اتفاق علماء را بر ثقه بودن او نقل کرده است:

عمر بن أبان الکلبی أبو حفص الکوفی: من أصحاب الصادق علیه السلام. ثقه بالاتفاق. وله کتاب.

الشاهرودی، الشیخ علی النمازی (متوفای۱۴۰۵هـ)، مستدرکات علم رجال الحدیث، ج۶، ص۶۹، ناشر: ابن المؤلف، چاپخانه: شفق – طهران، الأولی۱۴۱۲هـ

یحیی ابو بصیر اسدی:

پنجمین راوی که از امام روایت را نقل کرده، ابو بصیر می باشد که مراد همان ابو بصیر اسدی است. علمای رجال شیعه ایشان را موثق دانسته اند. جهت پرهیز از اطاله کلام در این باره تنها به کلام نجاشی اشاره می کنیم:

نجاشی در باره او می گوید:

یحیی بن القاسم أبو بصیر الأسدی، وقیل: أبو محمد، ثقه، وجیه، روی عن أبی جعفر وأبی عبد الله علیهما السلام.

یحیی بن قاسم ابو بصیر اسدی و گفته شده کنیه اش ابو محمد بوده، موثق و دارای منزلت و شأن است که از امام باقر و امام صادق علیه السلام روایت کرده است.

النجاشی الأسدی الکوفی، ابوالعباس أحمد بن علی بن أحمد بن العباس (متوفای۴۵۰هـ)، فهرست أسماء مصنفی الشیعه المشتهر ب رجال النجاشی، ص۴۴۱، تحقیق: السید موسی الشبیری الزنجانی، ناشر: مؤسسه النشر الاسلامی ـ قم، الطبعه: الخامسه۱۴۱۶هـ.

در نتیجه این روایت از نظر سند هیچ مشکلی ندارد و از نظر دلالت هم عبارت «مَا ذَاکَ إِلَیْنَا وَمَا هُوَ إِلَّا إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ» صریح در این است که انتخاب امام تنها و تنها به دست خداوند است.

روایت دوم:« یُؤَدِّی الْإِمَامُ الْأَمَانَهَ إِلَی مَنْ بَعْدَهُ وَلَا یَخُصَّ بِهَا غَیْرَهُ وَلَا یَزْوِیَهَا عَنْهُ»

مرحوم کلینی در باب (أَنَّ الْإِمَامَ علیه السلام یَعْرِفُ الْإِمَامَ الَّذِی یَکُونُ مِنْ بَعْدِهِ) چند روایت صحیح را نقل کرده که ثابت می کند، اختیار انتصاب امام به دست امام قبل نیست؛ بلکه امام قبل موظف می باشد امر امامت را که یک امانت الهی است، به امام تعیین شده از جانب خداوند و امین خدا و اهل آن واگذار نماید نه به شخص غیر منتخب خداوند.

در اینجا دو روایت صحیح آن را نقل می کنیم:

الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّی بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ الْوَشَّاءِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عُمَرَ قَالَ سَأَلْتُ الرِّضَا علیه السلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها (النساء/۵۸) قَالَ هُمُ الْأَئِمَّهُ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه وآله أَنْ یُؤَدِّیَ الْإِمَامُ الْأَمَانَهَ إِلَی مَنْ بَعْدَهُ وَلَا یَخُصَّ بِهَا غَیْرَهُ وَلَا یَزْوِیَهَا عَنْهُ.

الکلینی الرازی، أبو جعفر محمد بن یعقوب بن إسحاق (متوفای۳۲۸ هـ)، الأصول من الکافی، ج۱، ص۲۷۶، ح۲، ناشر: اسلامیه ، تهران ، الطبعه الثانیه،۱۳۶۲ هـ.ش.

سند روایت:

شرح حال سه تن از راویان این روایت (حسین بن محمد، معلی بن محمد، حسن بن علی وشاء) را در ذیل روایت نخست بررسی کردیم و تنها به بررسی احمد بن عمر می پردازیم:

شیخ طوسی در رجالش ایشان را یک فرد موثق معرفی می کند:

أحمد بن عمر الحلال، کان یبیع الحل، کوفی أنماطی، ثقه، ردئ الأصل.

احمد بن عمر حلال، روغن کنجد می فروخت. او از اهل کوفه، و از قبیله انماط و موثق است.

الطوسی، الشیخ ابوجعفر، محمد بن الحسن بن علی بن الحسن (متوفای۴۶۰هـ)، رجال الطوسی، ص۳۵۲، تحقیق: جواد القیومی الأصفهانی، ناشر: مؤسسه النشر الاسلامی ـ قم، الطبعه: الأولی، ۱۴۱۵هـ.

ابن داود حلی نیز بعد از این که ایشان را معرفی کرده و سخن شیخ طوسی را در موثق بودن او نقل کرده، می نویسد:

أقول: لا یضر رداءه أصله مع ثبوت ثقته.

این که شیخ کتاب او را مورد قبول ندانسته، اما خودش را موثق می داند، ردائت کتابش ضرر به ثقه بودنش ندارد.

الحلی، تقی الدین الحسن بن علی بن داود (متوفای۷۴۰هـ)، رجال ابن داود، ص۴۱، تحقیق: تحقیق وتقدیم: السید محمد صادق آل بحر العلوم، ناشر: منشورات مطبعه الحیدریه – النجف الأشرف، ۱۳۹۲ – ۱۹۷۲ م

شاهرودی در مستدرکات علم رجال الحدیث، اتفاق علماء را بر ثقه بودن این راوی ادعا می کند:

۱۲۷۸ – أحمد بن عمر الحلال: بالحاء المهمله وتشدید اللام، یعنی بائع للحل وهو الشیرج وهو دهن السمسم، وعن بعض النسخ بالخاء المعجمه یعنی بائع الخل، وکیف کان هو من أصحاب الرضا ( صلوات الله علیه )، ثقه بالاتفاق وله کتاب.

احمد بن عمر حلال، با حاء بدون نقطه و تشدید لام (که به معنای فروشنده شیرج یعنی؛ روغن کنجد است) و در برخی نسخه ها با خاء نقطه دار (فروشنده سرکه) آمده است. به هر صورت، او از اصحاب امام هشتم علیه السلام و وبه اتفاق همه ثقه می باشد. و برای او کتابی است.

الشاهرودی، الشیخ علی النمازی (متوفای۱۴۰۵هـ)، مستدرکات علم رجال الحدیث، ج۱، ص۳۸۵، ناشر: ابن المؤلف، چاپخانه: شفق – طهران، الأولی۱۴۱۲هـ

به این ترتیب، این روایت هم از نظر سند مشکلی ندارد و مورد اعتماد است و از نظر دلالت نیز ثابت می کند که امام قبل اختیار ندارد امام بعد خودش را انتخاب کند و به مقام امامت منصوب نماید، بلکه وظیفه اش این است که این مقام را به همان کسی که از جانب خدا تعیین شده واگذار نماید.

روایت دیگر این باب نیز همین مضمون را بیان می کند:

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَیْلِ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا علیه السلام فِی قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها (النساء/ ۵۸) قَالَ: هُمُ الْأَئِمَّهُ یُؤَدِّی الْإِمَامُ إِلَی الْإِمَامِ مِنْ بَعْدِهِ وَلَا یَخُصُّ بِهَا غَیْرَهُ وَلَا یَزْوِیهَا عَنْهُ.

الکلینی الرازی، أبو جعفر محمد بن یعقوب بن إسحاق (متوفای۳۲۸ هـ)، الأصول من الکافی، ج۱، ص۲۷۷، ح۳، ناشر: اسلامیه ، تهران ، الطبعه الثانیه،۱۳۶۲ هـ.ش.

روایت سوم: «وَلَکِنْ عَهْدٌ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ… لِرَجُلٍ فَرَجُلٍ»

در سومین روایت نیز امام صادق علیه السلام به صراحت بیان می کند که امر امامت به اختیار امام قبل نیست تا امام بعد خودش را منصوب کند؛ بلکه امامت عهد خدا و پیامبر است که برای افراد مشخصی واگذار می شود:

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عَمْرِو بْنِ الْأَشْعَثِ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَقُولُ: أَتَرَوْنَ الْمُوصِیَ مِنَّا یُوصِی إِلَی مَنْ یُرِیدُ لَا وَاللَّهِ وَلَکِنْ عَهْدٌ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ صلی الله علیه وآله لِرَجُلٍ فَرَجُلٍ حَتَّی یَنْتَهِیَ الْأَمْرُ إِلَی صَاحِبِهِ.

عمرو بن اشعث می گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که می فرمود: شما گمان می کنید وصیت کنندگان از ما امامان به هر کسی که بخواهد وصیت می کند؟! نه به خدا، چنین نیست، بلکه امر امامت عهد و فرمانی است از جانب خدا و رسولش (صلّی اللَّه علیه و آله) برای مردی پس از مردی (از ما خانواده) تا به صاحبش برسد.

الکلینی الرازی، أبو جعفر محمد بن یعقوب بن إسحاق (متوفای۳۲۸ هـ)، الأصول من الکافی، ج۱، ص۲۷۸، ح۲، ناشر: اسلامیه ، تهران ، الطبعه الثانیه،۱۳۶۲ هـ.ش.

این روایت نیز مورد استناد علماء در این باب است. میرزا محمد تقی اصفهانی در کتاب مکیال المکارم این روایت را صحیحه می داند و می گوید:

ومنها ما رواه ثقه الإسلام فی الکافی فی الصحیح عن أبی عبد الله (علیه السلام): أترون الموصی منا یوصی إلی من یرید؟ لا والله ولکن عهد من الله ورسوله (صلی الله علیه وآله) لرجل فرجل حتی ینتهی الأمر إلی صاحبه.

از جمله روایات، روایت صحیحه کافی است که آن را ثقه الاسلام کلینی از امام صادق علیه السلام روایت کرده است:…

الموسوی الأصفهانی، میرزا محمد تقی (متوفای۱۳۴۸هـ)، مکیال المکارم فی فوائد الدعاء للقائم (علیه السلام)، ج۱، ص۳۱، تحقیق العلامه السید علی عاشور، ناشر: مؤسسه الأعلمی للمطبوعات بیروت – لبنان، الطبعه الأولی۱۴۲۱ ه – ۲۰۰۱ م

طبق نقل دیگر این روایت با اندک تغییر این گونه نقل شده است:

ابن عقده، قال: حدثنا أبو محمد عبد الله بن أحمد بن مستور الأشجعی من کتابه فی صفر سنه ست وستین ومائتین، قال: حدثنا أبو جعفر محمد بن عبید الله الحلبی، قال: حدثنا عبد الله بن بکیر عن عمرو بن الأشعث قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَقُولُ: وَنَحْنُ عِنْدَهُ فِی الْبَیْتِ نَحْوٌ مِنْ عِشْرِینَ رَجُلًا فَأَقْبَلَ عَلَیْنَا وَقَالَ: لَعَلَّکُمْ تَرَوْنَ أَنَّ هَذَا الْأَمْرَ فِی الْإِمَامَهِ إِلَی الرَّجُلِ مِنَّا یَضَعُهُ حَیْثُ یَشَاءُ وَاللَّهِ إِنَّهُ لَعَهْدٌ مِنَ اللَّهِ نَزَلَ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه وآله إِلَی رِجَالٍ مُسَمَّیْنَ رَجُلٍ فَرَجُلٍ حَتَّی یَنْتَهِیَ إِلَی صَاحِبِهَا.

عمرو بن اشعث می گوید: ما در حدود بیست نفر خدمت حضرت امام صادق علیه السّلام بودیم. حضرت رو به جمعیت نموده فرمود: شما خیال می کنید امر امامت را، امام می تواند به هر کسی که بخواهد و اگذار کند و او را به جانشینی خود تعیین کند. به خدا سوگند این قراردادی است از جانب خدا که به پیامبر ابلاغ کرده و مردان معینی را با نام و نشان یکی پس از دیگری مشخص نموده تا منتهی به صاحب آن شود.

ابن عقده الکوفی، بو العباس أحمد ابن محمد بن سعید بن عبد الرحمن بن إبراهیم المعروف بابن عقده الکوفی (متوفای۳۳۳هـ)، فضائل أمیر المؤمنین (ع)، ص۱۵۶ّ، تحقیق: تجمیع عبد الرزاق محمد حسین فیض الدین، طبق برنامه مکتبه اهل بیت.

النعمانی، أبی عبد الله محمد بن ابن إبراهیم بن جعفر الکاتب المعروف ب ابن أبی زینب النعمانی (متوفای۳۶۰ه ـ)، الغیبه، ص۵۹، تحقیق: فارس حسون کریم، ناشر: أنوار الهدی، چاپخانه: مهر – قم، چاپ: الأولی۱۴۲۲

روایت چهارم:« إِنَّ الْإِمَامَهَ عَهْدٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ مَعْهُودٌ لِرِجَالٍ مُسَمَّیْنَ لَیْسَ لِلْإِمَامِ أَنْ یَزْوِیَهَا عَنِ الَّذِی یَکُونُ مِنْ بَعْدِهِ»

این روایت که از طریق معاویه بن عمار نقل شده، همان مضمون روایت قبل را بیان می کند:

الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّی بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ بَکْرِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَیْمَانَ عَنْ عُثَیْمِ بْنِ أَسْلَمَ عَنْ مُعَاوِیَهَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: إِنَّ الْإِمَامَهَ عَهْدٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ مَعْهُودٌ لِرِجَالٍ مُسَمَّیْنَ لَیْسَ لِلْإِمَامِ أَنْ یَزْوِیَهَا عَنِ الَّذِی یَکُونُ مِنْ بَعْدِهِ…

معاویه بن عمار می گوید: امام صادق علیه السلام فرمود: امامت عهد و پیمانی از جانب خدای عز و جل است که برای مردانی نامبرده واگذار شده است، امام حق ندارد آن را از امام بعد از خود دور دارد وبگرداند،

الکلینی الرازی، أبو جعفر محمد بن یعقوب بن إسحاق (متوفای۳۲۸ هـ)، الأصول من الکافی، ج۱، ص۲۷۹، ح۳، ناشر: اسلامیه ، تهران ، الطبعه الثانیه،۱۳۶۲ هـ.ش.

روایت پنجم: « وَلَکِنَّهُ عَهْدٌ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه وآله إِلَی رَجُلٍ فَرَجُلٍ»

مضمون روایات فوق، از طریق عمرو بن مصعب نیز گزارش شده است:

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنِ ابْنِ بُکَیْرٍ وَجَمِیلٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ مُصْعَبٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَقُولُ: أَ تَرَوْنَ أَنَّ الْمُوصِیَ مِنَّا یُوصِی إِلَی مَنْ یُرِیدُ لَا وَاللَّهِ وَلَکِنَّهُ عَهْدٌ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه وآله إِلَی رَجُلٍ فَرَجُلٍ حَتَّی انْتَهَی إِلَی نَفْسِهِ.

الکلینی الرازی، أبو جعفر محمد بن یعقوب بن إسحاق (متوفای۳۲۸ هـ)، الأصول من الکافی، ج۱، ص۲۷۹، ح۳، ناشر: اسلامیه ، تهران ، الطبعه الثانیه،۱۳۶۲ هـ.ش.

روایت ششم:

« إِنَّ الْإِمَامَهَ أَجَلُّ قَدْراً وَأَعْظَمُ شَأْناً وَأَعْلَی مَکَاناً وَأَمْنَعُ جَانِباً وَأَبْعَدُ غَوْراً مِنْ أَنْ… یُقِیمُوا إِمَاماً بِاخْتِیَارِهِمْ»

شیخ صدوق رحمه الله علیه در کتاب عیون اخبار الرضا علیه السلام روایتی از امام هشتم علیه السلام نقل کرده که آن حضرت فرمود: امر امامت بالاتر از آن است که عقول و رأی مردم به آن برسد و امام را خودشان اختیار کنند:

حَدَّثَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ الطَّالَقَانِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو أَحْمَدَ الْقَاسِمُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الْهَارُونِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی أَبُو حَامِدٍ عِمْرَانُ بْنُ مُوسَی بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْقَاسِمِ الرَّقَّامِ قَالَ حَدَّثَنِی الْقَاسِمُ بْنُ مُسْلِمٍ عَنْ أَخِیهِ عَبْدِ الْعَزِیزِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: کُنَّا فِی أَیَّامِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی الرِّضَا علیه السلام بِمَرْوَ فَاجْتَمَعْنَا فِی مَسْجِدِ جَامِعِهَا فِی یَوْمِ الْجُمُعَهِ فِی بَدْءِ مَقْدَمِنَا فَإِذَا رَأَی النَّاسُ أَمْرَ الْإِمَامَهِ وَذَکَرُوا کَثْرَهَ اخْتِلَافِ النَّاسِ فِیهَا فَدَخَلْتُ عَلَی سَیِّدِی وَمَوْلَائِیَ الرِّضَا علیه السلام فَأَعْلَمْتُهُ مَا خَاضَ النَّاسُ فِیهِ فَتَبَسَّمَ علیه السلام ثُمَّ قَالَ:

یَا عَبْدَ الْعَزِیزِ جَهِلَ الْقَوْمُ وَخُدِعُوا عَنْ أَدْیَانِهِمْ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَتَعَالَی لَمْ یَقْبِضْ نَبِیَّهُ صلی الله علیه وآله وسلم حَتَّی أَکْمَلَ لَهُ الدِّینَ وَأَنْزَلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنَ فِیهِ تَفْصِیلُ کُلِّ شَیْ ءٍ بَیَّنَ فِیهِ الْحَلَالَ وَالْحَرَامَ وَالْحُدُودَ وَالْأَحْکَامَ وَجَمِیعَ مَا یَحْتَاجُ إِلَیْهِ کَمَلًا فَقَالَ عَزَّ وَجَلَّ «ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْ ءٍ» وَأَنْزَلَ فِی حَجَّهِ الْوَدَاعِ وَهِیَ آخِرُ عُمُرِهِ صلی الله علیه وآله وسلم «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً» وَأَمْرُ الْإِمَامَهِ مِنْ تَمَامِ الدِّینِ وَلَمْ یَمْضِ صلی الله علیه وآله حَتَّی بَیَّنَ لِأُمَّتِهِ مَعَالِمَ دِینِهِمْ وَأَوْضَحَ لَهُمْ سَبِیلَهُمْ وَ تَرَکَهُمْ عَلَی قَصْدِ الْحَقِّ وَأَقَامَ لَهُمْ عَلِیّاً علیه السلام عَلَماً وَإِمَاماً وَمَا تَرَکَ شَیْئاً یَحْتَاجُ إِلَیْهِ الْأُمَّهُ إِلَّا بَیَّنَهُ فَمَنْ زَعَمَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ لَمْ یُکْمِلْ دِینَهُ فَقَدْ رَدَّ کِتَابَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ وَمَنْ رَدَّ کِتَابَ اللَّهِ تَعَالَی فَهُوَ کَافِرٌ.

هَلْ یَعْرِفُونَ قَدْرَ الْإِمَامَهِ وَمَحَلَّهَا مِنَ الْأُمَّهِ فَیَجُوزَ فِیهَا اخْتِیَارُهُمْ إِنَّ الْإِمَامَهَ أَجَلُّ قَدْراً وَأَعْظَمُ شَأْناً وَأَعْلَی مَکَاناً وَأَمْنَعُ جَانِباً وَأَبْعَدُ غَوْراً مِنْ أَنْ یَبْلُغَهَا النَّاسُ بِعُقُولِهِمْ أَوْ یَنَالُوهَا بِآرَائِهِمْ أَوْ یُقِیمُوا إِمَاماً بِاخْتِیَارِهِمْ إِنَّ الْإِمَامَهَ خَصَّ اللَّهُ بِهَا إِبْرَاهِیمَ الْخَلِیلَ علیه السلام بَعْدَ النُّبُوَّهِ وَالْخُلَّهِ مَرْتَبَهً ثَالِثَهً وَفَضِیلَهً شَرَّفَهُ بِهَا وَأَشَادَ بِهَا ذِکْرَهُ فَقَالَ عَزَّ وَجَلَّ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً فَقَالَ الْخَلِیلُ علیه السلام سُرُوراً بِهَا وَمِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ…

عبد العزیز بن مسلم می گوید: در زمان حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام در مرو بودیم و آن زمان ابتدای کار ما بود (یعنی جوان بودیم) روز جمعه در مسجد جامع گرد هم آمدیم، دیدیم مردم در باره امامت گفتگو دارند و در این باره اختلاف نظر دارند. من بر مولایم حضرت رضا علیه السلام وارد شدم و او را از این جریان آگاه ساختم. حضرت تبسمی کرد و فرمود: ای عبد العزیز! قوم جاهل و نادان شدند و از دین های خود فریب خوردند. (یعنی هر چه خودشان آن را دین دانسته بودند گرفتند و حق را از دست دادند) خداوند پیامبرش را قبض روح نکرد مگر آنکه دین را برای او تمام کرد و قرآن را بر او نازل ساخت. همان قرآنی که در آن تفصیل هر چیز است. در قرآن همه اشیاء از حلال و حرام و حدود و احکام و جمیع آنچه تمام مردم به آن احتیاج دارند، بیان شده است؛ زیرا خداوند فرموده: در قرآن چیزی را از حلال و حرام و قصص و امثال و مواعظ و اخبار فروگذار نکردیم. و در حجه الوداع که آخر عمر آن بزرگوار بود حقتعالی این آیه را به او نازل کرد:

«امروز دین شما را کامل و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را دین شما پسندیدم.» و به امر امامت دین تمام و کامل می شود و رسول خدا از این دنیا رحلت نکرد مگر آنکه نشانه های دین را بیان کرد و راه های دین را روشن ساخت و امت را واگذاشت به قصد این که راستی و حق را بیابند و علی بن ابی طالب علیه السلام به عنوان نشانه و امام نصب فرمود. چیزی را که امت به آن محتاج باشند بیان فرمود. پس اگر کسی گمان کند حق تعالی دین خود را ناقص گذاشته و کامل ننموده، قرآن خدا را رد نموده است و کسی که قرآن را رد کند، کافر است.

آیا شأن امامت و محل امامت را نسبت به امت می شناسند، تا انتخاب امام برایشان جایز باشد؟ همانا امامت، یک مقام بلند و عظیم الشأن است که مردم با این فکر و عقل ناقص خود نمی توانند به آن برسند و به آراء ناتمام خود و به اختیار خود امامی را نصب کنند در حالی که خداوند امامت را به ابراهیم خلیل بعد از این که او را به نبوت و خلت مفتخر ساخت، اختصاص داد، پس امامت مرتبه سوم او شد و امامت فضیلتی بود که خداوند ابراهیم را به سبب او شرافت داد و علو رتبه او در ارکان عالم پیچید و خداوند در باره اش فرمود: ای ابراهیم من ترا از برای مردم پیشوا و امام قرار دادم که همه صلحا بعد از تو بتو اقتداء…

القمی، محمد بن علی بن الحسین بن بابویه (متوفای۳۸۱هـ)، عیون أخبار الرضا (ع)، ج۲، ص۱۹۶، تحقیق: تصحیح وتعلیق وتقدیم: الشیخ حسین الأعلمی، ناشر: مؤسسه الأعلمی للمطبوعات – بیروت – لبنان، سال چاپ: ۱۴۰۴ – ۱۹۸۴

روایت هفتم:«وَإِنَّ الْإِمَامَهَ خِلَافَهُ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ فِی أَرْضِهِ وَلَیْسَ لِأَحَدٍ أَنْ یَقُولَ لِمَ جَعَلَهُ اللَّهُ فِی صُلْبِ الْحُسَیْنِ دُونَ صُلْبِ الْحَسَنِ»

شیخ صدوق در سه کتابش از امام صادق علیه السلام روایت کرده که آن حضرت در پاسخ به این سؤال که چرا امامت در فرزندان امام حسین علیه السلام قرار داده شد، نه در فرزند امام حسن، فرمود: امامت جانشنی خداوند است و خداوند خود جانشنش را معین می کند از آنجایی که کارهای خداوند بر اساس حکمت و دانایی است، هیچ کسی حق اعتراض به خدا را ندارد که بگوید چرا امامت را در صلب امام حسین قرارداد:

حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِمْرَانَ الدَّقَّاقُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا حَمْزَهُ بْنُ الْقَاسِمِ الْعَلَوِیُّ الْعَبَّاسِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَالِکٍ الْکُوفِیُّ الْفَزَارِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ زَیْدٍ الزَّیَّاتُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ زِیَادٍ الْأَزْدِیُّ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ علیه السلام قَالَ:…

قَالَ الْمُفَضَّلُ فَقُلْتُ: یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَأَخْبِرْنِی عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ وَجَعَلَها کَلِمَهً باقِیَهً فِی عَقِبِهِ قَالَ: یَعْنِی بِذَلِکَ الْإِمَامَهَ جَعَلَهَا اللَّهُ تَعَالَی فِی عَقِبِ الْحُسَیْنِ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَهِ قَالَ: فَقُلْتُ لَهُ: یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَکَیْفَ صَارَتِ الْإِمَامَهُ فِی وُلْدِ الْحُسَیْنِ دُونَ وُلْدِ الْحَسَنِ علیه السلام وَهُمَا جَمِیعاً وَلَدَا رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه وآله وَسِبْطَاهُ وَسَیِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّهِ فَقَالَ علیه السلام: إِنَّ مُوسَی وَهَارُونَ کَانَا نَبِیَّیْنِ مُرْسَلَیْنِ وَأَخَوَیْنِ فَجَعَلَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ النُّبُوَّهَ فِی صُلْبِ هَارُونَ دُونَ صُلْبِ مُوسَی علیه السلام وَلَمْ یَکُنْ لِأَحَدٍ أَنْ یَقُولَ لِمَ فَعَلَ ذَلِکَ وَإِنَّ الْإِمَامَهَ خِلَافَهُ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ فِی أَرْضِهِ وَلَیْسَ لِأَحَدٍ أَنْ یَقُولَ لِمَ جَعَلَهُ اللَّهُ فِی صُلْبِ الْحُسَیْنِ دُونَ صُلْبِ الْحَسَنِ علیه السلام لِأَنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَتَعَالَی هُوَ الْحَکِیمُ فِی أَفْعَالِهِ لا یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَهُمْ یُسْئَلُون .

مفضل بن عمر می گوید از امام صادق پرسیدم که…

مفضل می گوید عرض کردم یا ابن رسول اللَّه! چگونه امامت اختصاص به فرزندان حسین یافت نه حسن با آن که هر دو فرزندان رسول خدا و دو سبط او و دو سید جوانان اهل بهشت بودند؟ فرمود: به راستی موسی و هرون هر دو پیغمبر مرسل و برادر بودند و خدا نبوت را در صلب هارون اختصاص داد نه صلب موسی علیه السلام و کسی را شایسته نیست که بگوید چرا خدا چنین کرد؟ امامت هم خلافت خدا در روی زمین است کسی حق ندارد که بگوید چرا خدا آن را در صلب حسین نهاد نه در صلب حسن؛ زیرا خداوند در کارهای خود حکمت اندیش است و از آنچه می کند باز پرسی نشود و این بندگان هستند که مورد سؤال قرار می گیرند.

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین (متوفای۳۸۱هـ)، کمال الدین و تمام النعمه، ص۳۵۹، ح۷۵، ناشر: اسلامیه ـ تهران ، الطبعه الثانیه ، ۱۳۹۵ هـ.

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین،(متوفای۳۸۱هـ)، معانی الأخبار، ص۱۲۷، ناشر: جامعه مدرسین، قم ، اول ۱۴۰۳ ق .

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین (متوفای۳۸۱هـ)، الخصال، ص۳۰۵، تحقیق، تصحیح وتعلیق: علی أکبر الغفاری، ناشر: منشورات جماعه المدرسین فی الحوزه العلمیه فی قم المقدسه، سال چاپ ۱۴۰۳ – ۱۳۶۲

روایت هشتم: «لَا اخْتِیَارَ لِمَنْ لَا یَعْلَمُ مَا تُخْفِی الصُّدُورُ»

در این روایت امام عصر علیه السلام در پاسخ سؤال از این که چرا مردم نمی توانند امامشان را برگزینند فرمود: چون بشر از واقع و باطن شخص آگاهی ندارد، ممکن است غیر اصلح به این مقام را انتخاب کنند:

سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْقُمِّیُّ قَالَ: سَأَلْتُ الْقَائِمَ علیه السلام فِی حِجْرِ أَبِیهِ فَقُلْتُ: أَخْبِرْنِی یَا مَوْلَایَ- عَنِ الْعِلَّهِ الَّتِی تَمْنَعُ الْقَوْمَ مِنِ اخْتِیَارِ إِمَامٍ لِأَنْفُسِهِمْ قَالَ: مُصْلِحٍ أَوْ مُفْسِدٍ؟ قُلْتُ: مُصْلِحٍ. قَالَ: هَلْ یَجُوزُ أَنْ تَقَعَ خِیْرَتُهُمْ عَلَی الْمُفْسِدِ بَعْدَ أَنْ لَا یَعْلَمُ أَحَدٌ مَا یَخْطُرُ بِبَالِ غَیْرِهِ مِنْ صَلَاحٍ أَوْ فَسَادٍ؟ قُلْتُ: بَلَی قَالَ: فَهِیَ الْعِلَّهُ أَیَّدْتُهَا لَکَ بِبُرْهَانٍ یَقْبَلُ ذَلِکَ عَقْلُکَ. قُلْتُ: نَعَمْ. قَالَ: أَخْبِرْنِی عَنِ الرُّسُلِ الَّذِینَ اصْطَفَاهُمُ اللَّهُ وَأَنْزَلَ عَلَیْهِمُ الْکُتُبَ وَأَیَّدَهُمْ بِالْوَحْیِ وَالْعِصْمَهِ إِذْ هُمْ أَعْلَامُ الْأُمَمِ وَأَهْدَی أَنْ لَوْ ثَبَتَ الِاخْتِیَارُ وَمِنْهُمْ مُوسَی وَعِیسَی علیه السلام هَلْ یَجُوزُ مَعَ وُفُورِ عَقْلِهِمَا وَکَمَالِ عِلْمِهِمَا إِذَا هُمَا بِالاخْتِیَارِ أَنْ تَقَعَ خِیْرَتُهُمَا عَلَی الْمُنَافِقِ وَهُمَا یَظُنَّانِ أَنَّهُ مُؤْمِنٌ قُلْتُ لَا قَالَ فَهَذَا مُوسَی کَلِیمُ اللَّهِ مَعَ وُفُورِ عَقْلِهِ وَکَمَالِ عِلْمِهِ وَنُزُولِ الْوَحْیِ عَلَیْهِ اخْتَارَ مِنْ أَعْیَانِ قَوْمِهِ وَوُجُوهِ عَسْکَرِهِ لِمِیقَاتِ رَبِّهِ سَبْعِینَ رَجُلًا مِمَّنْ لَمْ یَشُکَّ فِی إِیمَانِهِمْ وَإِخْلَاصِهِمْ فَوَقَعَتْ خِیْرَتُهُ عَلَی الْمُنَافِقِینَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ «وَاخْتارَ مُوسی قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلًا لِمِیقاتِنا» الْآیَهَ فَلَمَّا وَجَدْنَا اخْتِیَارَ مَنْ قَدِ اصْطَفاهُ اللَّهُ لِلنُّبُوَّهِ وَاقِعاً عَلَی الْأَفْسَدِ دُونَ الْأَصْلَحِ وَهُوَ یَظُنُّ أَنَّهُ الْأَصْلَحُ دُونَ الْأَفْسَدِ عَلِمْنَا أَنْ لَا اخْتِیَارَ لِمَنْ لَا یَعْلَمُ مَا تُخْفِی الصُّدُورُ وَمَا تَکِنُّ الضَّمَائِرُ وَتَنْصَرِفُ عَنْهُ السَّرَائِرُ وَأَنْ لَا خَطَرَ لِاخْتِیَارِ الْمُهَاجِرِینَ وَالْأَنْصَارِ بَعْدَ وُقُوعِ خِیْرَهِ الْأَنْبِیَاءِ عَلَی ذَوِی الْفَسَادِ. لَمَّا أَرَادُوا أَهْلَ الصَّلَاح.

سعد بن عبد اللَّه قمی گفت: از حضرت صاحب الزمان که آن وقت در دامن پدر نشسته بود پرسیدم به من خبر دهید که چرا مردم نمی توانند برای خود امام انتخاب کنند؟ فرمودند: امام خوب یا بد؟ گفتم: امام خوب و شایسته.

فرمود: آیا امکان دارد انتخابی که می کنند به جای خوب، بد از کار در آید با اینکه هیچ کس از دل دیگری اطلاع ندارد که چه چیز بخاطرش می گذرد فکر خوب یا فکر بد؟

گفتم: آری، ممکن است. فرمود: همین موجب نداشتن چنین اختیاریست که با دلیلی برای تو توجیه کردم که عقلت بپذیرد. گفتم: بلی.

فرمود: بگو پیامبرانی که خداوند آنها را برگزیده و کتاب آسمانی بر آنها نازل کرده و ایشان را به وحی ممتاز نموده و عصمت بخشیده چون برجسته- ترین افراد مردمند و از همه بهتر می توانند انتخاب نمایند اگر به ایشان اختیار بدهند از جمله این پیامبران موسی و عیسی نیز هستند. با کمال عقل و دانشی که این دو داشتند آیا ممکن است انتخاب آنها در مورد کسی که خیال می کردند مؤمن است منافق از کار درآید؟

گفتم: نه. فرمود همین موسی با کمال عقل و دانشی که داشت و به او وحی می شد از میان قوم خود برای میقات خدا هفتاد نفر را انتخاب کرد با اینکه یقین داشت مؤمن و مخلص هستند این انتخاب بر خلاف تصور او بر منافقین قرار گرفت.

خداوند در این آیه به این مطلب اشاره می کند: وَاخْتارَ مُوسی قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلًا لِمِیقاتِنا. وقتی انتخاب پیامبری که خدا او را برگزیده بر شخص فاسدی قرار گیرد با اینکه او خیال می کرد صالح است؛ می فهمیم اجازه انتخاب به کسی که از راز دلها و افکار پنهان و آینده اشخاص خبر ندارد، داده نشده است بعد از اینکه پیامبران انتخابشان صحیح از کار در نیاید.

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین (متوفای۳۸۱هـ)، کمال الدین و تمام النعمه، ج ۲، ص۴۶۲، ناشر: اسلامیه ـ تهران ، الطبعه الثانیه ، ۱۳۹۵ هـ.

المجلسی، محمد باقر (متوفای۱۱۱۱هـ)، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ۲۳، ص۶، تحقیق: محمد الباقر البهبودی، ناشر: مؤسسه الوفاء، بیروت – لبنان، الطبعه الثانیه المصححه، ۱۴۰۳ – ۱۹۸۳ م.

نتیجه این بخش:

طبق روایاتی که در این بخش ذکر شد، روشن می شود که مقام امامت، عهد الهی است که تنها خداوند می تواند آن را به افراد شایسته آن واگذار نماید و از اختیار انسان بیرون است و حتی خود پیامبر و امام هم در واگذاری این امر به افراد، اختیاری ندارند.

پاسخ به دو سؤال:

با توجه به آیات و روایاتی که در زمینه جعل و نصب الهی امامت بیان شد، این دو سؤال ذیل ممکن است به ذهن برسد:

سؤال اول:

سؤال اول: آیا امام هدایتگرِ به سوی آتش را نیز خدا جعل کرده است؟

توضیح سؤال این است آیاتی از سوره انبیاء و سجده که قبلاً بحث شد، این تعبیر را داشتند:

وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَأَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَإِقامَ الصَّلاهِ وَإیتاءَ الزَّکاهِ وَکانُوا لَنا عابِدینَ. انبیاء/۷۳٫

وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَکانُوا بِآیاتِنا یُوقِنُونَ. سجده/ ۲۴٫

طبق هردو آیه، از این که خداوند جعل امام را به خودش نسبت داده، روشن است که امام هدایتگر به سوی حق را خداوند جعل کرده است.

در مقابل این آیات، این آیه ذیل است که جعل امام ضلالت را بیان می کند:

«وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ وَیَوْمَ الْقِیامَهِ لا یُنْصَرُون. قصص/۴۱٫

و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که (مردم) را به آتش دعوت می کنند و در روز قیامت یاوری ندارند.

با توجه به این آیه، خداوند امام هدایتگر به سوی آتش را نیز جعل کرده است. حال سؤال این است که آیا جعل چنین امامی خلاف حکمت هدایت خلق نیست؟ و اگر جعل در این آیه، جعل تکوینی باشد معنایش این است که خداوند در حق انسان جبر کرده است که یک عده راخواه ناخواه به آتش می فرستد و معنایش این است که پیروی کردن از آنها هم واجب است.

پاسخ:

مفسران می گویند: در آیه، صحبت از جعل تکوینی نیست تا مشکل جبر پیش بیاید و خلاف حکمت خدا باشد و در نهایت پیروی کردن از آنها هم واجب باشد؛ بلکه خداوند در این آیه حال کسانی را که در این دنیا مردم را فریب می دهند و به بیراهه می کشانند ترسیم کرده است و از جهت این که آنان مردم را به بیراهه رهبری می کنند، و در آخرت نیز پیشاپیش پیروانانشان نخستین کسانی هستند که گرفتار عذاب الهی می شوند؛ واژه «ائمه» بر آنها اطلاق شده است.

به عبارت دیگر: بعد از آن که آنان با اراده و اختیار خودشان در این دنیا مردم را به اسباب کفر و گناه فرا خواندند، پیشوای آن دسته قرار می گیرند و روزقیامت هم از همه جلوتر، گرفتار عذاب الهی می شوند و بعد پیروانانشان عقاب خواهند شد.

طبق این تفسیر، «امام شدن» آنها، نتیجه اعمال و کردار خودشان است و هیچ ربطی به جعل الهی ندارد؛ چون خود آنها با اراده خود این راه را انتخاب کرده اند در صورتی که همانند امامان هدایت می توانستند مردم را به سوی خدا دعوت کنند.

برای روشن شدن مطلب کلام چند تن از مفسران را می آوریم:

پاسخ علامه سید فضل الله:

از مفسران معاصر علامه سید فضل الله در تفسیرش آیه را این گونه توضیح می دهد:

ولیس المراد من الجعل المعنی التکوینی منه، وذلک، بأن یهیّئهم اللّه لذلک من داخل العناصر الذاتیه التی یکوّنها فی عمق شخصیتهم، علی سبیل الجبر، بل المراد به حدوث ذلک بفعل الأسباب الاختیاریه التی تتحرک بها أفکارهم وإراداتهم فی ما ینطلقون به من أفکار وخطط ومواقف، لیکونوا فی المستوی الواقعی للإمامه المستعلیه القائده التی تعمل علی إضلال الناس الذی یؤدی إلی النار. ولکن قوتهم هذه قد لا تسمح لهم بأیّ امتیاز فی یوم القیامه، فهم هناک فی موقع الخائف المنبوذ الذی لا یدفع عن نفسه ضرا ولا یجلب لها نفعا، ولا ناصر لهم من دون اللّه وَیَوْمَ الْقِیامَهِ لا یُنْصَرُونَ.

مراد از «جعل» در این آیه، معنای تکوینی آن نیست. جعل تکوینی آن است که آنها را خداوند به خاطر عناصر ذاتی که در عمق شخصیت شان وجود دارد، برای این کار جبراً برگزیند. بلکه مراد از جعل در آیه این است که آنان به اختیار خودشان یکسری اسباب ضلالت و گمراهی را در میان مردم ایجاد می کردند و با این کارها، افکار دیگران را از خط امامت واقعی منحرف می کردند و به سوی آتش می کشاندند، به این جهت آنان ائمه قرار داده شدند. این قوت و قدرتی که در پیشوایی دنیایی مردم داشتند، هیچگونه امتیازی را در روز قیامت برایشان به ارمغان نمی آورد. آنان در آنجا در جایگاه یک انسان ترسو و رها شده ای است که از خودش هیچ ضرری را نمی تواند دفع کند و هیچ خیر و نفعی را نمی تواند به دست بیاورد و جز خداوند یاوری هم ندارند ولی روز قیامت یاری نخواهند شد.

فضل الله، سید محمد حسین (معاصر)، تفسیر من وحی القرآن، ج۱۷، ص۲۹۹، ناشر: دار الملاک للطباعه و النشر، بیروت ، سال چاپ: ۱۴۱۹ق

پاسخ آیت الله مکارم شیرازی:

آیت الله مکاری شیرازی نیز پیشوائی امامان ضلالت را وابسته به افعال آنها می داند نه به جعل الهی:

هذا التعبیر أوجد إشکالا لدی بعض المفسرین، إذ کیف یمکن أن یجعل الله أناسا أئمه للباطل؟! ولکن هذا الأمر لیس معقدا. لأنه أولا: إن هؤلاء هم فی مقدمه جماعه من أهل النار، وحین تتحرک الجماعات من أهل النار، فإن هؤلاء یتقدمونهم إلی النار! فکما أنهم کانوا فی هذه الدنیا أئمه الضلال، فهم فی الآخره- أیضا- أئمه النار، لأن ذلک العالم تجسم کبیر لهذا العالم! ثانیا: کونهم أئمه الضلال- فی الحقیقه- نتیجه أعمالهم أنفسهم، ونعرف أن تأثیر کل سبب هو بأمر الله، فهم اتخذوا طریقا یؤدی بهم إلی الضلال وینتهی بهم إلی أن یکونوا أئمه الضالین، فهذه حالهم فی یوم القیامه !

این تعبیر برای بعضی از مفسران مشکلی ایجاد کرده که چگونه ممکن است خداوند کسانی را پیشوایان باطل قرار دهد؟ کار او دعوت به خیر و مبعوث ساختن امامان و پیشوایان حق است نه باطل. ولی این مطلب پیچیده ای نیست، زیرا

اولا: آنها سردسته دوزخیانند و هنگامی که گروه هایی از دوزخیان به سوی آتش حرکت می کنند آنها پیشاپیش آنان در حرکتند، همانگونه که در این جهان ائمه ضلال بودند در آنجا نیز پیشوایان دوزخند که آن جهان تجسم بزرگی است از این جهان!.

ثانیا: ائمه ضلال بودن در حقیقت نتیجه اعمال خود آنها است، و می دانیم تاثیر هر سبب به فرمان خدا است آنها خطی را پیش گرفتند که به امامت گمراهان منتهی می شد، این وضع آنها در رستاخیز است.

مکارم الشیرازی، الشیخ ناصر (معاصر)، الأمثل فی تفسیر کتاب الله المنزل، ج ۱۲، ص ۲۳۹

پاسخ فخر رازی:

فخر رازی از علمای بزرگ اهل سنت نیز می گوید: جعل در این آیه، نتیجه اعمال و تأثیر اعمال خود آنها است:

واعلم أن الکلام فیه قد تقدم فی سوره مریم: [۸۳] فی قوله: أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّیاطِینَ عَلَی الْکافِرِینَ ومعنی دعوتهم إلی النار دعوتهم إلی موجباتها من الکفر والمعاصی فإن أحدا لا یدعو إلی النار ألبته، وإنما جعلهم اللَّه تعالی أئمه فی هذا الباب، لأنهم بلغوا فی هذا الباب أقص النهایات، ومن کان کذلک استحق أن یکون إماما یقتدی به فی ذلک الباب.

سخن در باره جعل، در سوره مریم ذیل آیه «انا ارسلنا… » گذشت، و معنای فراخواندن آنان به سوی آتش، دعوت به اسباب کفر و معاصی است؛ زیرا هیچ کسی به طور یقینی به خود آتش فرا نمی خواند. و این که خداوند آنان را در این کار پیشوا قرار داده به خاطر این است که آنها در دعوت به راه کفر و عصیان در نهایت مرتبه رسیده اند و کسی که این چنین باشند، مستحق این است که به عنوان پیشوا در این باب قرار گیرد.

الرازی الشافعی، فخر الدین محمد بن عمر التمیمی (متوفای۶۰۴هـ)، التفسیر الکبیر أو مفاتیح الغیب، ج۲۴، ص۲۱۸، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت، الطبعه: الأولی، ۱۴۲۱هـ – ۲۰۰۰م.

در سوره مریم ذیل آیه ۸۳، که سخن از جعل است در پاسخ یکی از مفسران که جعل در آیه را به معنای حکم گرفته می گوید:

فکذلک ههنا وجب حمل الجعل علی التأثیر والتحصیل، لا علی مجرد الحکم.

واجب است در اینجا «جعل» را بر تأثیر و تحصیل حمل کنیم؛ نه به مجرد حکم. در حقیقت فخر رازی جعل را نتیجه تحصیل و تأثیر اعمال خود آنها می داند نه این خداوند آنها را پیشوای باطل جعل کرده باشد.

الرازی الشافعی، فخر الدین محمد بن عمر التمیمی (متوفای۶۰۴هـ)، التفسیر الکبیر أو مفاتیح الغیب، ج۱۴، ص۴۶، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت، الطبعه: الأولی، ۱۴۲۱هـ – ۲۰۰۰م.

مرحوم کلینی در کافی در رابطه با آیات مورد بحث، روایتی را از امام صادق علیه السلام نقل کرده که مرام و اهداف امام هدایت و امام باطل را در رهبری شان مشخص می سازد و در نتیجه پاسخ این سؤال را روشن می کند:

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَمُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ طَلْحَهَ بْنِ زَیْدٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ قَالَ: إِنَّ الْأَئِمَّهَ فِی کِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ إِمَامَانِ قَالَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَتَعَالَی «وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا» لَا بِأَمْرِ النَّاسِ یُقَدِّمُونَ أَمْرَ اللَّهِ قَبْلَ أَمْرِهِمْ وَحُکْمَ اللَّهِ قَبْلَ حُکْمِهِمْ قَالَ: «وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ» یُقَدِّمُونَ أَمْرَهُمْ قَبْلَ أَمْرِ اللَّهِ وَحُکْمَهُمْ قَبْلَ حُکْمِ اللَّهِ وَیَأْخُذُونَ بِأَهْوَائِهِمْ خِلَافَ مَا فِی کِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَجَل .

امام صادق علیه السلام فرمود: «ائمه» در کتاب خدای عز و جل دو دسته اند:

۱- [امامان هدایت] خدای تبارک و تعالی فرماید: «و آنها را امامانی قرار دادیم که به امر ما هدایت کنند» نه بامر مردم، امر خدا را بر امر مردم مقدم دارند و حکم خدا را پیش از حکم مردم دانند.

۲- [امامان باطل:] و باز فرموده است «آنها را امامانی قرار دادیم که بسوی دوزخ بخوانند» ایشان امر مردم را بر امر خدا مقدم دارند و حکم مردم را پیش از حکم خدا دانند و بر خلاف آنچه در کتاب خدای عز و جل است، طبق هوس خویش رفتار کنند.

الکلینی الرازی، أبو جعفر محمد بن یعقوب بن إسحاق (متوفای۳۲۸ هـ)، الأصول من الکافی، ج ۱، ص۲۱۶، ناشر: اسلامیه ، تهران ، الطبعه الثانیه،۱۳۶۲ هـ.ش.

طبق این روایت، پیشوایان باطل کسانی هستند که امر هوای نفس شان را بر فرمان خدا مقدم می دارند و مردم را طبق دلخواست خودشان به بی راهه دعوت می کنند.

در نهایت، اگر آنها پیشوایان باطل قرار می گیرند، نتیجه اعمال خود آنان و به انتخاب و اختیار خودشان است، و جبری در کار نیست.

از اینجا دو نکته روشن می شود:

۱٫ متابعت کردن از این گونه پیشوایان واجب نیست؛ چون خداوند تبعیت از چنین امامانی را که به سوی باطل دعوت می کنند واجب نکرده است؛ بلکه پیشوایانی متابعت شان واجب است که به امر خدا مردم را هدایت می کنند.

۲٫ وقتی ثابت شد که این گونه پیشوایی را خداوند جعل نکرده، خلاف حکمت خدا هم ثابت نمی شود؛ زیرا اینها با اختیار خودش این راه را برگزیده و با کارهایی که کرده اند پیشوایان گمراهان قرار گرفته اند.

سؤال دوم: جریان یوم الدار، با نصب الهی امامت سازگار نیست

توضیح سؤال: طبق آیات و روایاتی که بیان شد، جعل مقام امامت به دست خدا است. سؤال این است اگر جعل امامت به دست خدا است و هیچ بشری حق انتخاب امام و جانشین رسول خدا را ندارند پس چرا رسول خدا صلی الله علیه وآله در آغاز دعوتش، در جریان یوم الدار، انتخابات را برگزار کرد. این جریان دلیل بر این است که جعل امامت به دست خدا نیست.

پاسخ:

با توجه به آیات ذیل:

وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِن ذُرِّیَّتِی قَالَ لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ. (بقره/۱۲۴)

وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَکانُوا بِآیاتِنا یُوقِنُونَ. (سجده/۲۴)

و…

رسیدن به مقام امامت، لیاقت و شایستگی می خواهد به همین جهت کسانی را که خداوند به این مقام برگزید، در ابتدا آنها را مورد امتحان سخت و آزمایشهای گوناگون قرارداد که نمونه آنان حضرت ابراهیم می باشد. آن حضرت پس از موفقیت در آزمون الهی، به مقام امامت نایل شد.

در مورد جریان یوم الدار نیز قضیه همین است. رسول خدا طبق دستور خداوند، همه بزرگان بنی هاشم و فرزندان عبد المطلب را به سوی خداوند دعوت نمود و خداوند می خواست آنها را امتحان کند و قرار بر این بود که هرکه دعوت رسول خدا را اجابت کند از امتحان الهی سرافراز بیرون آمده و لیاقت و شایستگی مقام امامت و رهبری پس از پیامبر را دارد.

طبق تصریح منابع خود اهل سنت در نوبت دوم مهمانی که از رسول خدا انجام گرفت، حضرت آنها را به پذیرش اسلام فراخواند، تنها کسی که در آن مجلس به دعوت آن حضرت پاسخ گفت امیرمؤمنان حضرت علی علیه السلام بود.

طبری از علمای سرشناس و تاریخ نگار اهل سنت، قضیه را این گونه نقل کرده است:

حدثنا ابن حمید قال حدثنا سلمه قال حدثنی محمد بن إسحاق عن عبد الغفار بن القاسم عن المنهال بن عمرو عن عبدالله بن الحارث بن نوفل بن الحارث بن عبدالمطلب عن عبدالله بن عباس عن علی بن أبی طالب قال: لما نزلت هذه الآیه علی رسول الله «وأنذر عشیرتک الأقربین» دعانی رسول الله فقال لی: یا علی إن الله أمرنی أن أنذر عشیرتی الأقربین فَضِقْتُ بذَلک ذَرْعاً وَعَرَفْتُ أَنِّی مَتَی أُنادیْهِم بِهَذا أَرَی مِنْهُم مَا أَکْرَهُ. فَصَمَتُّ حَتَّی جَاءَنِی جِبْریِلَ فَقَال: یَا مُحَمَّدُ، إنَّکَ إنْ لاَ تَفْعَلْ مَا تُؤْمَرُ بِه یُعَذِّبُکَ رَبُّکَ. فاصنع لنا صاعا من طعام…

ثم تکلم رسول الله فقال: یَا بَنِی عَبْدِ المُطَّلِبِ، إنی واللَّهُ مَا أعْلَمُ شَابًّا منَ العَرَبِ جَاءَ قَوْمَه بأفْضَلَ مِمَّا قَدْ جِئْتُکُم بِه، إنِّی قَدْ جِئْتُکُمْ بِخَیْرِ الدُّنْیَا والآخِرَهِ، وقَدْ أَمَرَنِی رَبِّی أنْ أُدْعُوکُم إلیْهِ، فأیُّکُم یُؤَازِرُنِی عَلَی هَذا الأَمْرِ عَلَی أن یَکُونَ أَخِی ووصیی وخلیفتی فیکم؟ قال: فأحجم القوم عنها جمیعا. فَقُلْتُ وَأَنَا أَحْدَثُهُمْ سِنًّا، وَأَرْمَصُهُمْ عَیْنَاً، وَأَعْظَمُهُمْ بَطْنَاً، وَأَحْمَشُهُمْ سَاقَاً: أَنَا یَا نَبِیَّ اللَّهِ أَکُونُ وَزِیرَکَ عَلَیْهِ فَأَخَذَ بِرَقَبَتِی فَقَالَ: إِنَّ هاذَا أَخِی وَوَصِیی وَخَلِیفَتِی فِیکُمْ فَاسْمَعُوا لَهُ وَأَطِیعُوا، فَقَامَ الْقَوْمُ یَضْحَکُونَ وَیَقُولُونَ لأبِی طَالِبٍ: قَدْ أَمَرَکَ أَنْ تَسْمَعَ وَتُطِیعَ لِعَلِیَ.

به نقل ابن عباس، امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: چون آیه «وانذر عشیرتک الاقربین » (یعنی فامیلهای نزدیک خود را بیم ده)بر رسول خدا صلی لله علیه وسلم نازل گردید آن حضرت مرا طلبید و فرمود:

ای علی، خدای بزرگ به من دستور داده که فامیلهای نزدیکت را بیم ده، و این مأموریت مرا سخت تحت فشار قرار داده و می دانم که هر گاه این ماموریت را با آنها در میان بگذارم پاسخ ناراحت کننده ای از ایشان دریافت خواهم کرد و به همین خاطر دم فرو بستم (تا فرصتی پیش آید و آنرا انجام دهم) تا این که جبرئیل آمد و گفت: ای محمد اگر مأموریت خود را انجام ندهی پروردگارت تو را عذاب خواهد کرد.

رسول خدا مرا طلبید و بمن فرمود برای ما یک «صاع» غذا تهیه کن….

سپس رسول خدا(ص) آغاز سخن کرده فرمود: ای فرزندان عبد المطلب! من به خدا سوگند در میان عرب جوانی را سراغ ندارم که برای قوم خود چیزی بهتر از آنچه من برای شما آورده ام آورده باشد، من برای شما خوبی دنیا و آخرت آورده ام و خدا به من دستور داده تا شما را بدان دعوت کنم، اینک کدامیک از شما است که مرا در این مأموریت کمک کند تا به پاداش آن، برادر من و وصی و جانشین من در میان شما باشد؟

علی علیه السلام می فرماید: همه از پاسخ به دعوت رسول خدا خودداری کردند و من که از همه آنها کم سن و سال تر و کم دیدتر و (در اثر کودکی) شکم بزرگتر، و ساق پایم نازکتر از همه بود گفتم: ای پیامبر خدا! من کمک کار تو در این مأموریت خواهم بود! رسول خدا صلی الله علیه وآله، گردنم را گرفت و فرمود: به راستی که این است برادر و وصی و جانشین من در میان شما و شما از او شنوائی داشته و پیرویش کنید! و آن گروه برخاسته در حالی که میخندیدند به ابو طالب گفتند: تو را مأمور کرد تا از پسرت شنوائی داشته و از او اطاعت کنی!

الطبری، أبو جعفر محمد بن جریر بن یزید بن کثیر بن غالب (متوفای۳۱۰)، تاریخ الطبری، ج۱، ص۵۴۲، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت.

طبق نقل دیگر، رسول خدا آنها را در همان جلسه دوم، سه بار به سوی خدا دعوت فرمود، در هر سه نوبت، هیچ کسی به سخنان حضرت پاسخ نداد و تنها حضرت علی علیه السلام بود که ایستاد و تبیعت خودش را از برنامه های وحیانی رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم اعلام کرد. امیرمؤمنان خودش در این باره می فرماید:

فلم یقم إلیه أحد فقمت إلیه وکنت أصغر القوم قال فقال اجلس قال ثم قال ثلاث مرات کل ذلک أقوم إلیه فیقول لی اجلس حتی کان فی الثالثه فضرب بیده علی یدی قال فبذلک ورثت ابن عمی دون عمی.

پس هیچ کسی به سوی رسول خدا نرفت (پاسخ مثبت نداد). من رو به سوی پیامبر ایستادم در حالی که کوچکترین آن جمعیت بودم. رسول خدا فرمود: بنشین. امیرمؤمنان می گوید: من سه بار ایستادم و اعلام آمادگی کردم اما رسول خدا به من فرمود: بنشین. تا نوبت سوم رسول خدا دستش را به دست من داد و فرمود: با این پاسخ، پسر عمویم وارث من شد نه عمویم.

الطبری، أبو جعفر محمد بن جریر بن یزید بن کثیر بن غالب (متوفای۳۱۰)، تاریخ الطبری، ج۱، ص۵۴۳، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت.

برخی منابع دیگری که حدیث یوم الدار را نقل کرده اند از قرار ذیل است:

البغوی، الحسین بن مسعود (متوفای۵۱۶هـ)، تفسیر البغوی، ج۳، ص۴۰۰، تحقیق: خالد عبد الرحمن العک، ناشر: دار المعرفه – بیروت.

ابن الجوزی، أبو الفرج عبد الرحمن بن علی بن الجوزی (متوفای۵۹۷هـ)، الوفا بأحوال المصطفی، ج۱، ص۱۸۳، تحقیق: مصطفی عبد القادر عطا، دار النشر: دار الکتب العلمیه – بیروت / لبنان، الطبعه: الأولی ۱۴۰۸هـ-۱۹۸۸م

ابن الجوزی الحنبلی، جمال الدین ابوالفرج عبد الرحمن بن علی بن محمد (متوفای ۵۹۷ هـ)، المنتظم فی تاریخ الملوک والأمم، ج۲، ص۳۶۶، ناشر: دار صادر – بیروت، الطبعه: الأولی، ۱۳۵۸٫

الهندی، علاء الدین علی المتقی بن حسام الدین (متوفای۹۷۵هـ)، کنز العمال فی سنن الأقوال والأفعال، ج۱۳، ص۵۸، تحقیق: محمود عمر الدمیاطی، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت، الطبعه: الأولی، ۱۴۱۹هـ – ۱۹۹۸م.

ابن أثیر الجزری، عز الدین بن الأثیر أبی الحسن علی بن محمد (متوفای۶۳۰هـ) الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۵۸۶، تحقیق: عبد الله القاضی، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت، الطبعه الثانیه، ۱۴۱۵هـ.

با توجه به متن روایت، دو نکته مهم به دست می آید:

۱٫ این دعوت از بزرگان بنی هاشم و فرزندان عبد المطلب، به دستور خداوند انجام شده است. (إن الله أمرنی أن أنذر عشیرتی الأقربین، وقَدْ أَمَرَنِی رَبِّی أنْ أُدْعُوکُم إلیْهِ).

۲٫ هدف از این تجمع، تنها دعوت به دین اسلام نیست؛ بلکه اعلام جانشینی رسول خدا نیز منظور خداوند است: (یَا مُحَمَّدُ، إنَّکَ إنْ لاَ تَفْعَلْ مَا تُؤْمَرُ بِه یُعَذِّبُکَ رَبُّکَ).

اگر مقصود تنها دعوت به دین الهی باشد، تهدید از جانب خدا معنی ندارد، این عبارت فوق که از جانب خداوند به رسول خدا توسط جبرئیل گفته شده، شبیه آیه تبلیغ است که در حجه الوداع بر رسول خدا صلی الله علیه وآله نازل شد: یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرینَ. (مائده/ ۶۷)

از طرفی دیگر، رسول خدا هیچ وقت از نزد خود سخنی نگفته و برنامه ای را برای مردم اعلام نکرده است. آن حضرت هر سخن و برنامه اش، طبق دستور الهی بود همان گونه که قرآن در باره او می فرماید: وَما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْی یُوحی . (نجم/۳-۴)؛ همچنان که در بخش روایات بیان کردیم، عامر بن الطفیل یکی از سران قبیله بنی عامر، شرط اسلام اختیار کردنش را واگذاری مقام خلافت و جانشینی رسول خدا بود، که حضرت صریحاً در پاسخ او بیان فرمود: لیس ذلک إلی إنما ذلک إلی الله عز وجل یجعله حیث یشاء؛ واگذاری امر خلافت در اختیار من نیست؛ بلکه به دست خداوند است، به هر که بخواهد قرار می دهد.

از اینجا روشن می شود که فرد جانشین رسول خدا از جانب خدا معین بوده و آن حضرت علاوه بر دعوت آنها، مأمور بوده تا جانشینش را برای مردم معرفی کند.

اما این که حضرت به آنها فرمود: «فأیُّکُم یُؤَازِرُنِی عَلَی هَذا الأَمْرِ عَلَی أن یَکُونَ أَخِی ووصیی وخلیفتی فیکم». صرفاً به خاطر دفع شبهه و توطئه آنها بود که می گفتند: رسول خدا با وجود بزرگان دیگر چرا علی علیه السلام را که از همه کوچکتر بود به جانیشنی اش انتخاب کرد. رسول خدا این سخن را بیان کرد تا همه را بیازماید و چهره حقیقی همه را روشن سازد و گرنه خودش می دانست آنان دعوت او را پاسخ نخواهند گفت: (وَعَرَفْتُ أَنِّی مَتَی أُنادیْهِم بِهَذا أَرَی مِنْهُم مَا أَکْرَهُ).

با توجه به این نکته ها و دقت در کلمات این روایت به دست می آید که رسول خدا دراین جمع انتخابات برگزار نکرد؛ علاوه بر دعوت آنها، مأمور به معرفی جانشین الهی خودش نیز بوده است. بنابراین، این جریان برخلاف آیات قرآن و روایاتی که نصب امامت را الهی می دانستند نیست.

نتیجه گیری کلی:

امامت عهد الهی است و تنها اوست که می داند چه کسی باید امام شود !

با در نظر داشت آیات قرآن و روایات فوق، و سخنان مفسران و بزرگان فریقین که در ذیل آیات بیان شد، به نتایج ذیل دست می یابیم:

۱٫ مقام «امامت» همانند مقام «نبوت» عهد الهی است که خداوند آن را با «پیامبر» و «امام» می بندد؛

۲٫ «امام» همانند «پیامبر» باید معصوم باشد و عصمت هم امر باطنی است که تنها خداوند بر آن آگاه است و می داند که چه کسی معصوم است؛

۳٫ از آنجایی که طرف قرار داد در مسأله امامت، خداوند است و او نیز تنها کسی است که با احاطه علمی اش بر باطن انسان آگاهی دارد؛ جعل و نصب امام به مقام امامت تنها در اختیار او است و کسی از افراد بشر چنین اختیاری را ندارند. به همین جهت در آیاتی که ذکر شد تعبیر «جاعل»، «جعلنا»، »جعلناهم»، «جعلنا منهم» و «نجعلهم» به کار رفته و جعل امامت را به خود نسبت داده است.

بنا براین، مقام امامت یک مقام الهی و امام را نیز خداوند بر اساس لیاقت و ویژگی هایی که دارد، به این منصب بر می گزیند و تمام افراد بشر و حتی خود رسول خدا و امام قبل نیز اختیار انتخاب و انتصاب کسی را به عنوان امام در مقام امامت ندارند.

موفق باشید

 

 

برچسب ها