سیر تفکر نوین

بررسی آموزه های نیل دونالد والش در جنبش تفکر نوین

بررسی آموزه های نیل دونالد والش در جنبش تفکر نوین

 
چندی است با روند رو به گسترش جنبش های نومعنویت گرا در گستره جهانی مواجه هستیم. با این که خواستگاه بسیاری از این جنبش های معنوی در غرب است ولی با کمرنگ شدن مرزهای فرهنگی ، دشمنان برای ایجاد تغییر باور مسلمانان کشورهای اسلامی به خصوص در کشور ما از آموزه های به اصطلاح معنوی این جنبش ها مدد بگیرند. نیل دونالد والش به عنوان یکی از رهبران جنبش تفکر نوین با مطرح کردن خدایی ماوراء بینش سنتی مسیحی برگرفته از آموزه های کابالیستی و همچنین ادعای تجربه عرفانی در سری کتابهای گفت و گو با خدا ، آسیب های جدّی اعتقادی ، اخلاقی ، اجتماعی و سیاسی را می توان در آموزه های وی مشاهده کرد از این رو لزوم مطالعه و نقد وبررسی آثار وی امری ضروری است.

نویسنده: رسول حسن زاده 

برای مطالعه تکمیلی این مقاله کتاب «نگاهی متفاوت به افکار نیل دونالد والش» از همین نویسنده را تهیه و مطالعه کنید. متن کامل این کتاب در اینترنت وجود ندارد، اما تنها کتابی است که در نقد مفصل اندیشه های والش نوشته شده است و مورد تایید ماست. لینک معرفی کتاب | لینک خرید اینترنتی کتاب

نگاهی متفاوت به افکار نیل دونالد والش

مقدمه
جامعه جهانی ، امروزه به علت دوری از آموزه های وحیانی و الهی دچار بحران های روحی و اجتماعی بسیاری گردیده است. ناتوانی تمدن سکولار و مکاتب فلسفی غرب در این میان موجب شده برای برون رفت از این مشکلات و یا تحمل آسان این دردها هر یک از سنت های معنوی در گوشه و کنار دنیا به ارائه عقاید و آموزه های خویش برآمده اند.البته با اندک تأمل در آموزه ها و مبانی این جریان های معنوی ، این همانی آشکاری می توان با مکاتب فلسفی غرب یافت .

با نیم نگاهی به پدیدارشناسی جریان های نومعنویت گرا  و گسترش روز افزون آنها ، با جنبش هایی مواجه می شویم که ژست منجی گرایی به خود گرفته اند و سعی در برگرداندن معنویت به تاراج رفته از بشریت توسط مدرنیسم هستند معنویتی که با فطرتشان آمیخته شده و آنان را سرگشته وحیران همچون تشنه ای در پی آب ساخته ولی آن چه که از این جنبش ها بدست می آورند سرابی بیش نیست .
جنبش تفکر نوین[۱] یکی از جنبش های نوپدید معنوی است که با رویکردی اومانیستی ، تعریف جدیدی از خدا را ارائه می کند و با جایگزین کردن خدای شخصی و خدای درون به جای خدای متشخص و خدای توحیدی ، ناکارآمدی آموزه های ادیان را مطرح می کند . این جنبش معنوی  با اضافه کردن پسوند « نوین » تمامی آموزه های خود را یافته های جدید تفکر بشریت میداند که هیچ کدام از پیامبران و فلاسفه تاکنون از آن مطلع نبوده اند .از این رو با ارائه قرائت جدید از آموزه های ادیان زیرکانه به مصاف با دین وشریعت رفته اند . تا حدی که رهبران این جنش اسم خود را در کنار پیامبران بزرگ همچون حضرت مسیح ذکر می کنند و خود را به عنوان پیامبران عصر جدید معرفی می کنند . جنبش تفکر نوین که ریشه آن را در اوائل قرن ۱۹ می توان یافت ، امروزه شامل سازمان های بزرگی هست که برخی از فرقه های مذهبی مثل کلیسای وحدت و بسیاری از فلاسفه ، روانشناسان و رهبران معنوی به بهانه های مختلف همچون حل بحران های اجتماعی محیط زیست ، صلح جهانی دورهم جمع می شوند و با ارائه عقائدی چون قانون جذب، تفکر مثبت، علوم متافیزیکی، شفا دهندگی، تجسم خلاق و قدرت شخصی نه تنها انسان سرگشته را به ساحل امن عرفان نمی رسانند بلکه این تفکرات که رویکردی اومانیستی به معنویت است انسان را به حیرت و رنجی مضاعف کشانده است . تحمل آسان این رنج ها ممکن نیست مگر با خاموش کردن نور فطرت و به خواب بردن وجدان سرزنشگر .
تفکر نوین با نادیده گرفتن بعد الهی انسان ، وجود انسان را به موجودی احساسی تفسیرکرده و با القای احساس مثبت ، از انسان موجودی بی خاصیت به تصویر می کشد که گمشده خود را در این زندگی مادی جستجو می کند. این گونه تفسیر از انسان ، حاصلش موجودی است سر به زیر در مقابل این تفکرات که تلخی رنج ظلم را با تلقین احساس آرامش ، با شادی جشن می گیرد. و زنجیر استکبار در تن وی به اسم معنویت همچون حریری زیبا به رخ کشیده می شود.
بسیاری از رهبران جنبش تفکر نوین به صورت سازمان یافته در اقصی نقاط دنیا با ارائه سمینارها ،نشر کتابها  سایت ها ، رسانه ها و عضوگیری در مراکز معنوی ، به ارائه این اندیشه برآمده اند که آشنایی با این اساتید معنوی می تواند ما را در هرچه بهتر شناختن این جنبش یاری دهد .
نیل دونالد والش[۲]  به عنوان یکی از رهبران جنبش تفکر نوین ، با ارائه تجربه عرفانی خود و تصویر و خلق خدای جدید ،  راه نجات بشر را دراین  تعالیم نوین معرفی می کند وی راه نجات را ،نه آموزه های ادیان ، مثل ده فرمان ، بلکه هفت مرحله آگاهی را می داند. تعالیم نوین والش  ، خدا را از مسند خدایی فروکاهش کرده و در حد خدای درون یا خدای انرژی قرار می دهد و اریکه قدرت را به اندیشه آدمی می سپارد . خدایی که زائیده همین اندیشه و پندار هست .در این میان خدا مثل غول چراغ جادو ، غلام حلقه به گوش در خدمت خواسته های آدمی است. خدایی بی خاصیت که حق بیان باید و نبایدها را ندارد. حق مکافت ندارد قیامت و بازتاب اعمال در این  آموزه ها جایگاهی نداشته و این قدرت فکر و خلاقیت انسان است که با تخیل خود جهان پس از مرگ را خلق می کند تا جایی که قدرت خلاقیت می تواند زندگی های دیگری خلق کند که منجر به اعتقاد به تناسخ می شود .
دونالد والش  در دهم سپتامبر سال ۱۹۴۳ در شهر میلواکی از ایالت ویسکانسین آمریکا به دنیا آمد و پدرش یک کاتولیک متعصب مذهبی و مادرش یک فالگیر بود و به عنوان نخستین آموزگار معنوی به او باوری از یک خدای جدید ایجاد کرد ، خدایی که بعدها والش پیامبر این خدای جدید خواهد بود، خدایی ورای بینش‌های سنتی مسیحی.
یکی از نکات قابل تأمل در زندگی والش ،تأثیر زندگی سراسر آشفته وی در شکل گیری این تعالیم هست ، تجربه های تلخ تصادف ، آوارگی ، بی کاری ، زمین گیری و ازدواج های ناموفق تا حدی که انگیزه خودکشی را در وی به وجود می آورد .که وی از این تصمیم به عنوان اولین بارقه الهی یاد می کند . و تجربه عرفانی وی آغاز می شود که به صورت نوشته هایی در سلسله کتابهای گفتگو با خدا پیاده می کند.
والش با اینکه حتی تحصیلات دانشگاه را تمام نکرده است ولی خود را به عنوان استاد معنوی و فرستاده ای از جانب خدا  معرفی می کند و پیام هایی را که تا به حال انبیا نتوانسته اند از جانب خدا بیان کنند «دو هزار سال از تولد مسیح ، دوهزارو پانصد سال از عصر بودا و بیش از آن از سخنان کنفسیوس یا خرد تائو گذشته است هنوز راه حلی برای مسایل اصلی خود پیدا نکرده ایم . آیا زمانی فرا خواهد رسید بتوانیم پاسخ هایی را که به ما داده شده است ، درک کنیم و آنها را بگونه ای به کار بگیریم که در زندگی ما مؤثر باشند؟ فکر می کنم پاسخ مثبت است . در واقع ، کاملا مطمئن هستم که پاسخ ، مثبت است چرا که بسیاری از این پرسش ها را در گفت و گو با خدا مطرح کرده ام[۳]». والش در آثار خود سعی کرده تمامی مسائل فردی ، اجتماعی حتی مسائل سیاسی را در آثار خود مطرح کند وبرای هر یک از مشکلات از زبان خدا راه حلی ارائه دهد .
والش با خود ستایی عجیبی خود را به عنوان تجلی کلام خدا معرفی می کند  «پیام همان است که تو هستی. تو خود پیامی ! این معنویت توست در حالت عملی ، پیام تو شیوه زندگی توست . تو پیام را از طریق وجود خود اشاعه می دهی . من به تو می گویم ، کلام من در درون تو جای دارد . تو به معنای واقعی کلمه ، کلام خدا هستی که تجسد پذیرفته ای[۴] والش در این خودستایی تا حدی پا را فراتر می گذارد که خود را از زبان خدا به عنوان منجی معرفی می کند  : «هنگامی که تجلی فرد تو چنان شکوهمند می شود سایرین شاید تو را خدا ، پسر خدا ، بودا ، روشن بین ، استاد ، قدیس و یا حتی منجی بنامند .تو یک منجی خواهی بود که دیگران را از فراموشی نجات خواهی داد[۵] خودخواندگی یکی از ویژگی های بارز عرفان های کاذب می باشد از این رو سرکرده های این فرقه ها سعی دارند مردم را سرسپرده خویش بکنند .
والش با تأسیس دو مؤسسه « گفتگو با خدا » و« مؤسسه بازآفرینی » و با برگزاری سمینارهای مختلف و چاپ  بیست عنوان کتاب که مهم ترین آنها سری کتاب های «گفت و گو با خدا» است توانست شهرت خود را جهانی بسازد.

تجربه عرفانی والش

آموزه های عرفانی والش نه از طریق وحی و ادیان گذشته بلکه به گفته خودش الهامات غیبی هست که برای وی اتفاق افتاده است. از همین رو والش سعی دارد هر چه بیان می کند از زبان خدا بگوید و تمامی گفته هایش را مستند به دریافت های باطنی اش  بکند .
خدای والش گفته های تمامی ادیان را رد می کند و آنها را نا مطمئن ترین وسیله ارتباط می شمارد وتجربه را به جای وحی ارائه می کند« به احساساتت گوش بده ، به متعالی ترین افکارت گوش بده ، به تجربه ات گوش بده . هر گاه هر کدام از این برداشتها متفاوت بود از چیزی که معلمانت به تو گفته اند یا در کتابها خوانده ای ، کلمات  را فراموش کن ، کلمات نامطمئن ترین منبع دریافت حقیقت هستند[۶]». در این بیان کلام الهی که در قالب کلمات به پیامبران بزرگ وحی گردیده و به مردم ابلاغ شده نامطمئن ترین وسیله ارتباط شمرده می شود  از این رووالش در اینجا سه نوع ارتباط را با خدا مطرح میکند افکار ، احساسات و تجربه.
افکار تخیلات و تصویرسازی هایی است که انسان برای تجسم خدا انجام میدهد[۷]. در نوع دیگر ارتباط با خدا، احساس است، برای بیان این نوع ارتباط حقیقت وجود آدمی منحصر در احساسات می شود«احساسات حقیقت وجود تو هستند» [۸]  . احساسات نه منفی است و نه مخرب آنها صرفا حقیقت هستند این که تو چگونه حقیقت را بیان می کنی ، این ، اهمیت دارد[۹] ابراز احساسات وسیله ای برای ارتباط با خدا می شود «هنگاهی که از ته دل لبخند می زنی ، عشق می ورزی ، می خوانی ، پایکوبی می کنی ، نسبت به حضور من هوشیارتر می شوی ومر ابراز می کنی . این والاترین تعبیر از من است »[۱۰] سومین و مهمترین طریق ارتباط ، تجربه است . وی در مقابل پیامبران، قوی ترین رسول پروردگار را تجربه معرفی می کند[۱۱] این نوع ارتباط را که یک نوع ارتباط فراحسی است. «علاوه بر افکار و احساسات ، خداوند از ابزار تجربه به عنوان وسیله ارتباطی مهم و عظیم استفاده می کند»[۱۲] تجربه عرفانی در غرب توانست ایده شخصی سازی خدا را پرورش دهد . تصویر چنین خدایی به تعداد تجربه ها خواهد بود  «خداوند مظهر و مخلوق تجربه کننده است. مخلوق ، تجسم ، مظهر ، اجرا کننده همه آگاهیهایی است که خالق در مورد خودش می داند. خداوند در مظهر روح القدس ، وجود است وجود همان هستی ساده و بدیعی است که یگانه راه شناخت آن از طریق خاطره دانایی و تجربه است»[۱۳] در این نوع تجربه ، نیازی به تهذیب نفس و ریاضت نیست بلکه همه می توانند به این دریافت ها برسند .
با اینکه والش ویژگی های خاصی برای تجربه عرفانی خود بیان می کند مثل مشاهده نور ، همکلام شدن با صدای قدسی ولی تعریفی که از تجربه می کنئ تعریفی عام است که کلام خدا در ترانه یک آهنگساز و هنرپیشه جار می شود. یعنی بهتر است بگوییم معنوی کردن سحنان هنرپیشگان ترفندی است برای ارائه تفکر نوین با نام تجربه دینی.
« گفت و گو می تواند در ذهن شما ، بر کاغذ و یا به شیوه های دیگر تجربه شود هنگامی که پاسخ من اندکی طولانی است ، می توانید آن را در ترانه ای که می شنوید ، فیلمی که می بینید ، سخنرانی که در آن شرکت می کنید ، مقاله ای که در یک مجله می خوانید و یا سخنان اتفاقی دوستی که ناگهان در خیابان به او برخورد می کنید دریافت نمایید . هنگامی که برای شما روشن شود که ما همواره در گفت و گو هستیم ، آنگاه می توانیم با هم دوست شویم و پس از آن وصل را تجربه خواهیم کرد[۱۴] والش برای تجربه خدایی بودن خویش داستانی را از یک روح بیان می کند که می دانست نور است ولی با همه شناختی که از خود داشت و مرتب هم آن را بیان می کرد ، ولی هیچ کدام جای تجربه را نمی گرفت والش در بیان این تجربه می گوید:«روح کوچک به خدا گفت به من بگو چه کار باید بکنم . من هر کاری بگویی انجام می دهم خداوند پاسخ داد: تو باید خودت را از ما جدا کنی و بعد باید تاریکی را به سوی خود بخوانی[۱۵] والش در این تجربه می کوشد اعمال تاریک و نفسانی را نوعی تجربه عرفانی القا کند
برای ادراک چنین تجربه ای سیر و سلوک عرفانی نیاز نیست بلکه برعکس برای رسیدن به این تجربه باید غرایز نفسانی خویش را تجربه کند تا به اوج برسد« برای رسیدن به خود واقعی باید انرژی حیات در بدن بیدار شود . «انرژی حیات در امتداد ستون درونی هستی اوج می گیرد تا به ناحیه ای برسد که تو آن را چشم سوم می نامی . این منطقه ای است درست پشت پیشانی بین دو چشم و بالای ابروها . تو در واقع جاده درونی را برای چاکراها آماده می سازی وقتی انرژی درونی به طور مکرر به جریان افتاد احساسی متعالی بر تو حاکم می شود با وجود همه اینها تو شوق و تمایلت را نسبت به غرایز نفسانی از دست نمی دهی و کوشش هم در این راستا نمی کنی . چون انسان تا مراتب پایین را طی و تجربه نکند نمی تواند مراتب بالاتر را درک و تجربه کند وقتی به مراتب متعالی وجود می رسی باید مجددا نزول و سقوطی داشته باشی تا لذت اوج گیری به مراتب متعالی را تجربه کنی[۱۶]»
در این معنویت حتی هیپنوتیزم نیز نوعی دریافت عرفانی هست خدای والش با توصیه به تمرکز بر نور شمع حاصل این تمرکز چنین بیان می کند « که شاید در نخستین ، دهمین ، صدمین یا هزارمین باری که چنین کنی ، شعله آبی رنگ لرزان یا نور رقصانی در برابر تو پدیدار شود اگر حس می کنی با آن یکی می شوی ، بگذار چنین شود این مرکز روح توست . همانی است که تو را احاطه کرده است این شعله ازدرون تو می گذرد و تو می باشد . به روح خود سلام کن ، سرانجام آن را پیدا کرده ای ، سرانجام آن را تجربه کرده ای…هنگامی که به آن بپیوندی ، شادمانی کامل و والایی را خواهی شناخت . تو کشف خواهی کرد که جوهر روح تو و من یکی است . تو با من یکی شده ای شاید برای لحظه ا ی یا حتی هزارم لحظه ای»[۱۷] والش برای رسیدن به تجربه بهتر «هوشیاری گروهی » را مطرح می کند به همین خاطر وی نقش پیامبری به خود گرفته و این تجربه را به جهانیان تعلیم می دهد . و سعی در تغییر باور پیشین مردم بر آمده تا بتواند تعالیم تفکر نوین را برای جهانیان عرضه کند.

خدا در اندیشه والش

بعد از عصر روشنگری در غرب ، دین و خدا از صحنه زندگی حذف شد و دین شخصی مطرح شد. خدا هم خدایی شخصی شد که فقط با تجربه می توان چنین خدایی را درک کرد وشناخت. و دیگر خبری از آموزه های وحیانی از شناساندن پروردگار به بشر نبود . در همین تجربه های مختلف شخصی بود که تلقی از خداوند زیاد شد و هرکس خدای را به قدر تخیل و وهم خویش توصیف می کرد .والش نیز بر مبنای تجربه عرفانی خویش خدایی را به تصویر کشید، که نه تنها مطابق با آموزه های ادیان الهی نمی باشد ، بلکه خدایی است عاجز که حکمت وجودی این خدا ، نظاره گری خداییِ انسان می باشد. والش به خاطر این که بتواند خدای خیالی خویش را بر کرسی هستی بنشاند، باورهای قبلی که ادیان و از طریق وحی به وجود وجود آمده را کنار می زند
«خدا: شما نمی توانید خدا را بشناسید مگر آن که این باور را که از پیش خدا را شناختید ، متوقف سازید خداوند حقیقت را به تو نمی فهماندمگر آن که تو دیگر به حقیقتی که به آن معتقد هستی فکر نکنی» والش: ولی حقیقتی که من درباره خدا می دانم از جانب خداوند آمده است. خدا: چه کسی این را گفته ؟ والش : روحانیون ، رهبران  ، خاخام ها ، کشیش ها . خدا : آنها منابع موثقی نیستند
والش می کوشد خدایی را به تصویر بکشد که کاری جز مشاهده ندارد ، خدایی که در برابر انسان و اتفاقات هستی نظاره گری می کند «آنچه من انجام می دهم مشاهده است نه قضاوت این خیالی بس باطل است اگر تصور کنی که خداوند به این شکل یا آن شکل به کار تو دقت و توجه دارد »[۱۸] خدای والش خدایی است که از تناقضات صحبت می کند و خلق او چیزی جز تناقضات نیست « دنیا پر از تناقضات است. عدم تناقض الزاماً مؤلفه حقیقت نیست گاهی حقایق بزرگتری درون تناقضات مستطردند.
بینش اومانیستی تفکر نوین تا حدی در آموزه های والش آشکار است که شباهت ذاتی انسان با خدا را مطرح می کند «خدا:از نظر ذات ما شبیه یکدیگر هستیم با تواناییها و خصوصیاتی ویژه از جمله برخورداری از قدرت خلقت»[۱۹] تو همچون من ، خالق و مخلوق هستی[۲۰] هر تجربه ای که تو داری خداوند هم داراست [۲۱]. خداوند ، در تو و در هر واحد انرژی عالم هستی خود را به عنوان بخشهایی از کل می شناسد و بنابراین به خود این امکان را می دهد که خود را به صورت کل در تجربه ای که از خود دارد بشناسد[۲۲] والش حتی دوست ندارد این خدا را بالاتر از انسان ببرد« این را بگویم خداوند از همه چیز بالاتر است ولی این برتری را چون پتک بر سر انسان نکوبیده[۲۳]»
خدای خیالی والش با تأثیر از آموزه ثنویت گنوسیستی ، مرکب از هستی و نیستی ، نور وتاریکی می باشد که والش اسم آن را دوگانگی ربانی می گذارد البته عرفان کابالیستی با قرائت وحدت از این اندیشه الحادی به کمک والش می رسد  «من فقط با تجربه کردن آنچه نیستم ، می توانم آنچه هستم را تجربه کنم با وجود این ، من آنچه نیستم هستم. پس تو یک پدیده دوحالتی Dichotomy ربانی را درمی یابی و من همانی هستم ، که هستم»[۲۴] من نور وتاریکی هستم .که آفریننده نور است . من برکت و خوبی بی پایاننم . من بدی ای هستم که خوبی می آفریند من همه اینها هستم . و مجموعه ای از همه چیز و من نمی توانم جزئی از خودم را بدون تجربه کل وجودم تجربه کنم تو از من واحد می سازی نه تکثر بلندی می سازی نه پستی خوبی می سازی نه بدی تو با نفی نیمی از من در واقع نیمی از خود را نفی می کنی و با این کار به گوهر ذات خود پی نمی بری[۲۵] دوحالت بودن خدا یعنی من آنچه نبستم هستم[۲۶] والش در کودکی در اثر تجربه یک خانواده کاتولیک متعصب موجب شده تا از خدا تصویری وحشتناک و انتقام جو داشته باشد که به جریانات آن در کتاب دوستی با خدا[۲۷] اشاره می کند. او به خاطر عقده گشایی از آن دوران به کلی صفت عدالت و حکمت خدا را زیر سؤال می برد[۲۸] مهمترین عقیده نسبت به خدا در تفکر نوین و اندیشه والش خدایی است که برگرفته از اندیشه های کابالیستی و تائوئیستی می باشد خدایی که در حد انرژی فروکاهش می گردد
«خداوند انرژی است انرژی خالص و خام که تو حیات می نامی با این آگاهی ما به حقیقتی تازه می رسیم خداوند یک فرایند است من فرایندی هستم که توسط آن آفرینش خلق شده»[۲۹] نتیجه این پندار نسبت به خدا این است که این خدا مخلوق اندیشه آدمی می باشد ، چون این اندیشه هست که انرژی می آفریند و والش از این سخن به عنوان راز خدا نام می برد ؛ «می دانی هر فکری درباره من داشته باشی مرا همان گونه خواهی دید هزاران سال است بشر بر اساس افکاری که از من داشته است مرا دیده است این بزرگترین راز در مورد خداوند است من آن گونه که تو مرا می پنداری بر تو ظاهر خواهم شد خداوند همانی است که تو می پنداری» [۳۰] این خدا همان خدایی است که با احساس تجلی می کند
«وقتی از ته دل لبخند می زنی ، عشق می ورزی ، می خوانی ، رقص و پایکوبی می کنی نسبت به حضور من هوشیارتر می شوی این والاترین تعبیر از من است هنگامی که این ویژگی ها را ابراز می کنی ، مرا ابراز می کنی این را به معنی واقعی کلمه می گویم تو مرا ابراز می کنی یعنی مرا پدیدار می کنی.»[۳۱] در تفکر نوین ، خدا از وجود تشخصّی به یک فرایند تبدیل می شود . خدای زندگی آفرین تبدیل به فرایند زندگی می شود «واژه های خدا و زندگی مترادف هستند چنانچه روندی را مشاهده می کنی ، روند شکل گیری زندگی ست ، پس همانگونه که پیش تر گفتم تمامی شما ، خدای در حال شکل گیری هستید . به عبارت دیگر ذات الهی در وجود تمامی تمامی شما هست»[۳۲]. در این دیدگاه انسان فرایند تکامل را  طی می کند که از موجود تک سلولی آغاز شده و حالا به شکل انسان درآمده و در نهایت به خدا تبدیل خواهد شد . به همین جهت تعدادی از رهبران تفکر نوین از جمله دونالد والش در سال ۲۰۰۸ به دعوت دیپاک چوپرا به بنیاد چوپرا ، یکجا جمع می شوند و بنیاد رهبران تکاملی جهان را بنیان گذاری می کنند و تئوری تکامل به عنوان یکی از آموزه های اصلی چنبش تفکر نوین مورد توجه قرار می گیرد.
خدا واژه ای است که قربانی معنویت  سکولار گردیده است . در این دیدگاه خدامحوری مفهومی ندارد اگر چه از خدا باوری زیاد  گفته می شود . باور به خدایی که ساخته شده در فرایند زندگی است «تمامی مردم با معنویت موافق هستند ، حتی اگر ندانند و آن را به این نام نخوانند ، زیرا معنویت چیزی جز خود زندگی به همان گونه که هست نیست . معنویت می گوید هر آنچه که هست ، جزیی از زندگی ست. کسی نمی تواند با این گفته مخالفت ورزد . وجود خدا و هر آنچه هست جزیی از خداست[۳۳] 

معنویت در ستیز با دین و شریعت

شریعت به عنوان یکی از موهبت های الهی از طریق پیامبران برای تربیت بشر در قالب دین در اختیار انسان ها قرار گرفته است. شرایع الهی با داشتن تکالیف حیات بخش انسان را از یوغ ذلت هوس ها رهایی می بخشد و گوهر حقیقت آدمی ، عبودیت را تجلی می سازد . یکی از بارزترین شاخصه های جنبش های معنوی نوپدید شریعت گریزی و حتی شریعت ستیزی در نقاب معنویت هست .
تفکر نوین با ادعای عرضه معنویت جدید ، حق قانون گذاری را از خدا می گیرد .و به انسان اومانیستی سپرده می شود. و در نتیجه  ادیان در مقابل معنویت قرار می گیرند.والش در کتاب و فیلم راز به صراحت به نفی شریعت و دین اشاره می کند .«هیچ تخته سیاهی در آسمان نیست … همه کاری که من باید انجام بدهم این نیست که بفهمم اینجا چه کار می کنم و چرا اینجا هستم، که آن تخته سیاه را پیدا کنم و ببینم خدا واقعاً برای من چه سرنوشتی رقم زده است. این تخته سیاه واقعاً وجود ندارد.. مأموریت تو همان مأموریتی است که خودت به خودت می دهی. زندگی تو دقیقاً همان چیزی خواهد شد که خودت آن رامی آفرینی.[۳۴] در این دیدگاه  اختیار مطلق را به انسان می دهد « در عالم احدیت «باید» یا «نبایدی» وجود ندارد تو مختاری هر کاری که می خواهی انجام دهی[۳۵]»آنهایی که به تو چیزهایی در مورد باید ونباید آموختند در اشتباه بودند . خداوند هرگز «درست» یا «غلط»، «بکن» یا «نکنی» وضع نکرده است. چون با انجام این کار تو را به طور کامل از بالاترین موهبت محروم می کند فرصتی برای انجام آنچه تو را خوشنود می کند ، و تجربه کردن نتایج آن کار [۳۶] گفتن اینکه کاری را نباید انجام دهی به منزله منع کردن تو از آن کار است . منع کردن تو به منزله محدود کردن تو است . محدود کردن تو به منزله نفی واقعیت جوهر الهی تو است[۳۷] در این دیدگاه در مقابل شریعت و آموزه وحیانی ، ندای درون ارائه می گردد که باید به صدای آن گوش داد « برخی از مربیان دین تورا از گوش دادن به صدای درون منع می کنند بدترین آن ها سعی می کنند تو را از این کار بازدارند ترساندن از اینکه تو به طور شهودی حس می کنی» این ندا ، نه آن نور فطرت الهی است بلکه هوسها و خواهشهای نفسانی است که تفکر نوین در پی شعله ور کردن این هوس هاست
اندیشه انسان محورانه و لذت گرایانه والش را می توان در این سخنان وی که از زبان خدا بیان می کند را یافت« اگر چیزی در بخشی از آفرینش هست که تو از آن لذت نمی بری ، به آن احترام بگذار و آن را تغییر بده ، چیز دیگری انتخاب کن . به چیز جدیدی بیاندیش . کلمه جدیدی بر زبان آور . کار جدیدی انجام بده . بقیه عالم از تو پیروی خواهد کرد . همه را دعوت کن و بگو «من زندگی هستم . من راه هستم ، از من پیروی کنید.»[۳۸] والش تمامی آموزه های ادیان را درباره دعوت به اطاعت وعبادت خداوند جعلی دانسته و این نیاز فطری یعنی پرستش را ساخته حاکمان جبار می داند «بنابراین اکثر شما بسیاری از دوران بزرگسالی را در جستجوی راه صحیح برای پرستش اطاعت .و خدمت به پروردگار طی می کنند طنز قضیه در این است که خداوند پرستش شما را نمی خواهد او نیازی به اطاعت شما نداد و لزومی ندارد که شما در خدمت او باشید اینها رفتارهایی است که حاکمان جبار در قدیم از زیردستان خود انتظار داشتند اینها به هیچ وجه درخواست های خدایی نیستند و جالب است که دنیا تا کنون به این نتیجه نرسیده که این درخواستها جعلی هستندو ارتباطی با نیازها یا خواستهای خداوند ندارند خداوند نه چیزی میخواهد ونه چیزی کم دارد»[۳۹] وی اعمال و عبادت و اطاعت را پدید آمده از جسم آدمی می داند که هیچ نقشی در رستگاری آدمی ندارد «تو به این سیاره نیامدی که به کمک جسم خود چیزی را پدید آوری تو به این سیاره آمدی تا به کمک روح خود چیزی خلق کنی [۴۰] جسم و ذهن باهم نباید اقدامی برای کنترل روح انجام دهند ، چون روح کوچکترین نیازی به آنها ندارد . بنابراین روح ، جسم و ذهن را آزاد می گذارد تا خود مختارانه عمل کنند در واقع روح راه دیگری ندارد ، چون اگر جوهر و ذات الهی تو را که در واقع خود توست باید خلق کند این کار را باید آگاهانه و خودمختارانه نه از روی اطاعت ناآگاهانه انجام دهد. اطاعت ، خلق کردن به شمار نمی آید و هرگز نمی تواند موجب رستگاری شود اطاعت یک نوع واکنش است در حالی که خلق چیزی ، انتخابی است خالص ، دیکته نشده و خواست نشده . وظیفه روح نشان دادن خواست های خود می باشد نه تحمیل آنها بر جسم وظیفه ذهن این است که از میان گزینش هایش یکی را انتخاب نماید وظیف جسم این است که بر مبنای انتخاب عمل نماید وقتی جسم ، ذهن و روح با وحدت و هماهنگی خلق می کنند جنبه الهی انسان تجلی پیدا می کند و خداوند تجلی پیدا می کند[۴۱] والش راه درست را نه در ادیان الهی بلکه به اعتقاد وی «به تعداد مربیان راه درست وجود دارد»[۴۲] به همین سبب او بیشتر از اندیشه های ادیان شرقی مثل بودیسم و تائوئیسم بدون خدا نیز یاد می کند چون بنابر این اعتقاد راه آنها نیز راه درست می باشد. البته وی خود را به عنوان پیامبر در چند جای آثارش معرفی کرده
«بسیاری از بزرگان دین به زمین فرستاده شدند تا حقیقت جاودانه را نشان دهند …تو شایستگی آن را داری که یک پیامبر باشی[۴۳]» تو به عنوان فرستاده انتخاب شدی [۴۴] می توان گفت که  سعادت در نگاه والش نیاز به عمل و شریعت ندارد « باید ونبایدی وجود ندارد مسأله صرفا مسأله انتخاب و چگونگی آن است. اگر تو آرامش ، نشاط و عشق انتخاب کردی نمی توانی همه را از طریق کاری که انجام می دهی به دست آوری .اگر به دنبال دانش معنوی فهم عمیق شفقت بی پایان آگاهی کامل شکوفایی کامل هستی، نمی توانی آن را از طریق کارهایی که انجام می دهی به دست آوری به عبارت دیگر اگر تکامل را انتخاب کرده ای تکامل روح نمی توانی از طریق انجام کارهای دنیوی به آن تعالی برسی» [۴۵] والش معجزات پیامبران را نه تنها مخصوص ایشان نمی داند بلکه توسل به نام ایشان را نیز رد می کند تو تصور می کنی کاری که موسی و عیسی انجام دادند تو نمی توانی انجام دهی ؟ بسیاری از افراد بر این باورند . آنها تصور می کنند قدرتی از خود ندارند ولی چون قدرت انبیاء را مشاهده کرده اند ، به نام آنها از خداوند در خواست می کنند .همه شما تصور می کنید آدمهای بی ارزشی هستید بنابراین به نام عیسی یا مریم مقدس یا سایر قدیسین یا هر نامی که به نظرتان مقدس می آید ، به جز نام خودتان استمداد می طلبید [۴۶]مسیح اگر قدرتی دارد نه اینکه از جانب خداست بلکه او می دانست چگونه با ماده و انرژی برخورد کند. تو هم می توانی به این دانش برسی همین حالا این همان دانش خیر و شری است که آدم و حوا به آن پی بردندتا قبل از اینکه از این واقعیت آگاه شوند زندگی به مفهومی که تو می دانی وجود نداشت[۴۷] والش با قرار دادن معنویت در مقابل مذهب علل بیزاری از مذهب را بیان میکند . «والش : چرا به مذهب اشاره نکرده ای ؟ خدا: چون تو به معنویت نیاز داری یادت باشد برای آن که مذهب سازمان یافته ای موفق شود باید مردم را قانع کند که به آن نیاز دارند. برای این که مردم را متقاعد کنی به چیز دیگری اعتقاد پیدا کنند باید ابتدا اعتقاد به خود را از دست بدهند . مذاهب برای سؤالات بی پاسخ تو جواب می دهند و می گویند بدون چون و چرا بپذیر و این اجازه را نمی دهند به منبع درونی خود رجوع کنی و چون امکان این کار برایت وجود داشته باشد به پاسخی متفاوت از آنچه آن مذاهب جواب داده اند خواهی رسید پس مذاهب سبب می شوند به خودت شک کنی چون اگر تو نتوانی بدون شک کردن افکار خود را بپذیری چگونه ممکن است بدون شک کردن عقاید جدیدی در مورد خدا را که این مکاتی به تو القاء کرده اند بپذیری[۴۸]این مذاهب به انسانها دستور می دهند در مقابل خدا از وحشت خم شوند.مذاهب شرمگینی از جسم را مطرح مطرح می کنندمذاهب به انسان القا می کنند که جز از طریق واسطه رسیدن به خداوند غیرممکن است.در حال که زمانی بود که انسان با برخوردار بودن از زندگی پاک و خالص و اشاعه نیکی می تواند به خداوند دست یابد این مذاهب پرستش خداوند را جزء بایدها قرار می دهند در حالی که زمانی بود که انسان خداوند را با تمام وجود می پرستید هر کجا این متعصبان نفوذ کده اند عدم وحدت را به وجود آورده اند[۴۹] البته این شریعت ستیزی در غرب در واکنش به آموزه های خشک کاتولیک به وجود آمده از این رو بهانه ای برای مقابله با تمامی ادیان توحیدی گردیده است. 

ارزش های اخلاقی در نگاه والش
در آموزه های انسان محورانه والش اصل و اساس ، خواسته ها و تمایلات نفسانی انسان می باشد «چون اراده من بر این قرار گرفته که تو خود واقعی ات را بشناسی و آن را تجربه کنی ، پس اجازه می دهم هر جریان یا تجربه ای را برای تحقق این مهم خلق کنی[۵۰] هر چه را تو به سوی خود بخوانی من خلق می کنم هر چه را در تصور داری ، احساس می کنی ، می گویی کافی است به سوی خود بخوانی ، و دقیقا همان خواهد شد.[۵۱] در این اندیشه است که دیگر خوبی و بدی معنای خود را از دست می دهد و به بهانه خلاقیت انسان گوهر درونی وی زیر سؤال می رود «من چیزی را «بد» یا «خوب» نمی نامم ( تو هم بهتر است این کار را نکنی ) چون تو موجود خلاقی هستی»[۵۲] والش بنابر آموزه های مسیحیت در مورد گناه نخستین ، گناه را مساوی با فکر و خلاقیت می داند« همه فکرها خلاق هستند و هیچ فکری به اندازه فکر نخستین قوی نیست . و به همین دلیل است که گاهی این فکر ، گناه نخستین نامیده می شود.[۵۳] در معنویت والش ، شیطان محبوب خداوند است و بزرگترین خدمت را به خدا انجام می دهد «شیطان چیزی است که تو شر می نامی حتی او را هم خداوند دوست دارد چون فقط در مقایسه با او است که تو می توانی خوبی را بشناسی فقط از طریق کاری که شیطانی می نامی به عملی خدایی پی می بری و آن را انجام می دهی خداوند گرما را بیشتر از سرما بلندی را بیشتر از پستی چپ را بیشتر از راست خوبی را بیشتر از بدی دوست ندارد همه چیز نسبی است[۵۴]»
همه چیز از نقطه نظر خدای والش قابل قبول است « چگونه پروردگار می تواند چیزی را که وجود دارد نپذیرد؟ چیزی را رد کردن به منزله نفی آن است اگر خداوند بگوید چیزی مطلوب نیست به منزله آن است که آْن چیز مظهر او نیست و این نیز غیر ممکن است»[۵۵] والش با مطرح کردن قانون مقاومت ، ایستادگی در مقابل با هوس ها را رد می کند «تو نمی توانی از چیزی دوری کنی چون تا قیامت تو را دنبال می کند. بنابراین در مقابل وسوسه مقاومت نکن و این را بدان چیزی به نام راه نادرست وجود ندارد»[۵۶] وی در زیر سؤال بردن ارزشهای اخلاقی تا حدی پیش می رود تقدس خاصی به ویژگی های حیوانی و غرایز نفسانی می دهد «چیزهایی را که غرایز پست ، ابتدایی ، یا حیوانی انسان می نامی محکوم نکن بلکه محترم شمار و به عنوان جاده ای که از طریق آن و به کمک آن تو می توانی به منزل اولیه ات برگردی احترام بگذار هیچ دلیلی ندارد که تو خودت را از لذایذ زندگی محکوم می کنی آنچه را مقدس است با آنچه مقدس نیست درهم بیامیز چون از طریق درک مراتب نازله است به عظمت مراتب بالاتر پی ببری» [۵۷] جنبش های تفکر نوین مانند بسیاری از جنبش های اجتماعی ، رویکردی آرمان گرایانه به خود می گیرد و نجات آینده بشریت  را در حذف آموزه های اخلاقی جستجو می کند و با خرافه گرایی محض و تأثر از جنبش های یوفوئی ، زندگی انسان های فضایی را به عنوان الگوی اخلاقی و زندگی آرمانی  معرفی می کند« در چنین جوامعی ، موجودات بصورت انسانها لباس می پوشند و به شکل آنها در جعبه زندگی نمی کنند که شما ساختمان یا خانه می نامید انسانهای تکامل یافته در فضاهای طبیعی زندگی می کنند در اینجا مسئله اخلاقیات مطرح نیست . در چنین جوامعی « بایدهای اخلاقی » نظیر جوامع انسانی وجود ندارد. سیستم مدرسه در این جوامع وجود ندارد صرفا یک روند آموزشی وجود دارد که طبق آن به بچه آموخته می شود چه کاری انجام دهد و این کار چه فوایدی را در بردارد .بچه توسط پدر و مادر اصلی تربیت نمی شود[۵۸]

فرجام شناسی در آموزه های والش

یکی از مؤلفه های تربیت عرفانی در ادیان توحیدی توجه دادن به معاد و بازتاب اعمال هست .باور به زندگی پس از مرگ جزو اصول اعتقادی تمامی ادیان آسمانی است . اعتقاد به معاد، عامل بازدارنده ای در مقابل سرکشی های نفسانی انسان هست . از این رو دشمنان دین برای ایجاد تزلزل بر این باور متوسل به معنویت های بدلی می شوند
والش با تأثیر از اندیشه های شرقی وجود تناسخ را با بیانات مختلف اثبات می کند «افرادی هستند که تصور می کنند به هنگام مرگ جسم و ذهن فرو می ریزند ، در حالی که این چنین نیست جسم تغییر شکل می دهد و بخش غیر شفاف خود را پشت سر می گذارد ولی غشاء بیرونی خود را همواره حفظ می کند ذهن هم همواره با تو همراه است . ذهن ،به روح و جسم به صورت یک توده انرژی سه یعدی یا سه وجهی می پیوندد چنانچه تو انتخاب کنی ، به این فرصت تجربه اندوزی که زندگی بر روی کره زمین می نامی ، برگردی ، خود الهی ات یک بار دیگر ابعاد واقعی را به صورت جسم ، ذهن و روح متجلی می سازد واالش با نفی جهنم ، آتش را نه مکافات بلکه جنس آن را آگاهی می داند و درمورد بهشت ، با تأثر از اندیشه لیبرالیتی بهشت موعود را در همین دنیا تعریف می کند «چیزی به نام «بهشت» به مفهومی که در ذهن تو است وجود ندارد . فقط دانستن این نکته لازم است که تو عن قریب در بهشت هستی . مسئله بر سر قبول و درک است ،نه کار و تلاش برای رسیدن به چیزی .[۵۹]

ناعقل گروی در تفکر نوین

با نگاه اجمالی به آموزه های تفکر نوین مانند قانون جذب ، تجسم خلاق ، جاذبه حیوانی ، شعور کیهانی ، تعطیلی اندیشه را می توان یافت و درصدد پروش بعد احساس و خیال آدمی برآمده اند. «چنانچه در مورد چیزی در زندگی گیج و مبهوت هستی نباید درباره آن فکر کنی . هنگامی که با مسأله ای روبرو هستی نباید به آن فکر کنی … به مشکلات فکر نکن و به آنها اهمیت نده از فکر ببر به یاد داشته باش که تو یک موجود بشری هستی نه یک فکر بشری . بنابراین به موجودیت گام بنه آنچه حس می کنی ، همانی ست که هستی . احساس زبان روح است[۶۰] والش تصویر سازی و تخیل خدا را ترجیح می دهد به اندیشه و معرفت نسبت به خدا«برای درک خدا باید فکر را کنار بگزاری[۶۱]»
قوه عاقله در آدمی نعمتی الهی است که موجب تمایز بین حق و باطل ، بدی وخوبی می شود .  والش با طرح مسئله نسبیت اخلاق اندیشه را باعث به وجود آمدن خوب وبد می داند از این رو به مبارزه با خرد برآمده و بیان می کند«هیچ چیز بد نیست ، مگر آنکه فکر آن را بد بپندارد. هر از گاهی خوب است که فکر کردن را به کلی کنار بگذاری[۶۲]» از این رو وی برای متوقف کردن اندیشه ، از زبان خدا پیشنهاد مدیتیشن و تمرکز بر خلأ را می دهد و برای تمرین تمرکز بر خلا مراقبه تمرکز بر نور شمع را ارائه می دهد[۶۳] 

نتیجه گیری
با مطالعه بر شکل گیری جنبش تفکر نوین به وضوح نقش بنیادهای استکباری در پیدایش این جنبش و حمایت شان در روند گسترش این پدیده مشاهده می شود . مؤید این دیدگاه را می توان در سلطه پذیر بودن آموزه های رهبران این تفکر یافت. والش با صراحت وجود ظالم و مظلوم را انکار می کند و بیان می کند اگر کسی هم ظلم کند هدیه است که سوی تو می آورد . «ظالم یا مظلومی وجود ندارد ، شخص خوب و شخص بدی وجود ندارد و خداوند جز کمال نیافریده است.. هیچ کس به سویت نمی آید مگر آن که هدیه ای را برای تو به ارمغان بیاورد» [۶۴]والش با طرح ، معنوی کردن سیاست نظام لیبرالیستی را به عنوان ، حکومت آرمانی ترسیم می کند . جنبش های معنوی نوپدید با به ابتذال کشیدن معنویت و  با حذف درون مایه تهذیب نفس ، فقط بعد هیجانی عرفان را عرضه می کنند و از این ترفند به راحتی اندیشه های استکباری خود را این بار در قالب معنویت عرضه می کنند

 

_منابع_______________________________________
[۱] New Thought Movement
[۲] Neale Donald Walsch
[۳] دوستی با خدا ص ۲۸
[۴] دوستی با خدا ص ۳۳۳
[۵] دوستی با خدا ص ۳۴۶
[۶] گفتگو با خدا ج ۱ ص ۳۹و۴۰
[۷] گفتگو با خدا ج ۱ ص ۳۱
[۸] گفتگو با خدا ج ۲ ص ۳۴
[۹] گفتگو با خدا ج ۲ ص ۳۶
[۱۰] دوستی با خدا ص ۳۷
[۱۱] گفتگو با خدا ج۱ ص ۳۴
[۱۲] گفتگو با خدا ج۱ ص ۳۱
[۱۳] گفتگو با خدا ج۱ ص ۷۰
[۱۴] دوستی با خدا ص ۳۶
[۱۵] گفتگو با خدا ج ۱ ص ۷۵
[۱۶] گفتگو با خدا ج ۳ ص ۸۷
[۱۷] ص۱۷۶ دوستی با خدا
[۱۸] گفتگو با خدا ج ۳ ص ۱۶۲
[۱۹] گفتگو با خدا ج ۱ ص ۶۴
[۲۰] دوستی با خدا ص ۱۷۸
[۲۱] گفتگو با خدا ج۱ ص ۱۷۳
[۲۲] گفتگو با خدا ج۲ ص ۱۳۸
[۲۳] گفتگو با خدا ج۲ ص ۳۴۴
[۲۴] گفتگو با خدا ج۲ ص ۱۳۸
[۲۵] گفتگو با خدا۳ ص ۳۵
[۲۶] گفتگو با خدا ج۳ ص ۳۵
[۲۷] دوستی با خدا ص ۲۱
[۲۸] گفتگو با خدا ج۲ ص ۳۴۷
[۲۹] گفتگو با خدا ج۳ ص ۳۷۶
[۳۰] دوستی با خدا ص ۱۱۰
[۳۱] دوستی با خدا ص ۳۷
[۳۲] دوستی با خدا ص ۳۲۱
[۳۳] دوستی با خدا ص ۳۲۰
[۳۴] کتاب راز
[۳۵] گفتگو باخدا ج۱ ص ۸۲
[۳۶] گفتگو با خدا ج۱ ص ۸۴
[۳۷] گفتگو با خدا ج۱ ص ۸۴
[۳۸] گفتگو با خدا ج۱ ص ۱۶۲
[۳۹] گفتگو با خدا ج۱ ص ۱۲۲
[۴۰] گفتگو با خدا ج۱ ص ۲۹۰
[۴۱] گفتگو با خدا ج۱ ص ۲۹۰
[۴۲] گفتگو با خدا ج ۱ ص ۱۲۲
[۴۳] گفتگو با خدا ج۱ ص ۲۴۲
[۴۴] گفتگو با خدا ج ۱ ص ۲۴۳
[۴۵] گفتگو با خدا ج۱ ص ۲۸۴
[۴۶] گفتگو با خدا۲ ص ۴۴
[۴۷] گفتگو با خداج۱ ص ۱۰۸
[۴۸] گفتگو با خدا ۲ ص ۳۴۲
[۴۹] گفتگو با خدا ۲ ص ۳۴۴
[۵۰] گفتگو با خدا ج ۲ ص ۸۳
[۵۱] گفتگو با خداج۲ ص ۳۱
[۵۲] گفتگو با خدا۲ ص ۳۰
[۵۳] گفتگو با خدا ج ۱ ص ۸۲
[۵۴] گفتگو با خدا ج۱ ص ۱۱۸
[۵۵] گفتگو با خدا ج۱ ص ۱۱۸
[۵۶] گفتگو با خدا ج۱ ص ۱۸۱
[۵۷] گفتگو با خدا ج۳ ص ۸۹
[۵۸] گفتگو با خدا ج۳ ص ۳۶۶
[۵۹] گفتگو با خدا ج۱ ص ۱۷۲
[۶۰] دوستی با خدا ص ۱۶۹
[۶۱] دوستی با خدا ص ۳۲۶
[۶۲] دوستی با خدا ص ۱۷۱
[۶۳] دوستی با خدا ص ۱۷۳
[۶۴] دوستی با خدا ص ۵۷

نویسنده: رسول حسن زاده

 
برچسب ها
نمایش بیشتر

مدیریت سایت

اینفورس (شبکه بین المللی مطالعات ادیان)،‌ بخشی از یک مجموعه فعالیت های فرهنگی است که توسط یک گروه جهادی مجازی انجام می شود. این گروه  بدون مرز، متشکل از اساتید، طلاب، دانشجویان و کلیه داوطلبان باایمان و دغدغه مندی است که علاقمند به فعالیت علمی جهادی در عرصه جنگ نرم هستند. شما هم می توانید یکی از اعضای این گروه باشید(اینجا کلیک کنید). فعالیت های سایت زیر نظر سید محمد رضا طباطبایی، مدرس ادیان و کارشناس صدا و سیماست. موضوعات سایت نیز در زمینه سیر مطالعاتی با رویکرد تقویت بنیه های اعتقادی و پاسخ به شبهات است. 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن