۰۵ اسفند ۱۳۹۵ ..."/> ۰۵ اسفند ۱۳۹۵

معرفی کتا ب :اخلاق جنسى در اسلام و جهان غرب

 
اخلاق جنسى در اسلام و جهان غرب


۱

بسم الله الرحمن الرحیم


۲


۳

اخلاق جنسى در اسلام و جهان غرب

متفکر شهید

استاد مرتضى مطهرى


۴

اخلاق جنسى در اسلام و جهان غرب

اثر متفکر شهید استاد مرتضى مطهرى

چاپ هفتم : ۱۲ اردیبهشت ۱۳۷۲

تعداد : ۱۰۰۰۰ نسخه

لیتوگرافى , چاپ و صحافى , مؤسسه چاپ فجر تلفن : ۳۱۱۹۷۹۶

ناشر : انتشارات صدرا ( با کسب اجازه از شوراى نظارت بر نشر آثار استاد شهید )

کلیه حقوق چاپ و نشر محفوظ و مخصوص ناشر است

تهران – ناصر خسرو روبروى دارالفنون کوچه دکتر مسعود تلفن ۳۰۵۱۳۰


۵

بسم الله الرحمن الرحیم

ومن آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها وجعل بینکم موده و رحمه


۶

بنام خداوند بخشاینده مهربان

یکى از نشانه هاى او این است که از خود شما براى شما همسر آفرید تا با او آرام گیرید و میان شما مهر و محبت قرار داد .

قرآن مجید سوره روم آیه ۲۱


۷
فهرست مندرجات


۹

بسم الله الرحمن الرحیم

مقدمه

کتاب حاضر , مشتمل بر سلسله مقالاتى است از متفکر شهید استاد مرتضى مطهرى که در حدود سال ۱۳۵۳ به طور مسلسل در مجله (( مکتب اسلام )) درج مى گردید و در زمان حیات استاد توسط یکى از ناشران غیر متعهد , بدون اطلاع ایشان به صورت رساله اى کوچک – به همین صورت که مشاهده مى گردد – منتشر گردید , و البته موجب آزردگى خاطر استاد شد چرا که مقالاتى که در یک مجله و با فواصل زمانى چاپ مى شوند , براى آنکه به صورت کتاب منتشر شوند نیاز به یک بازبینى دارند , و به علاوه ظاهرا استاد شهید این بحث را به عنوان


۱۰

بحثى مرتبط با مسئله (( نظام حقوق زن در اسلام )) در نظر گرفته بودند و خود براى انتشار آن طرحى داشتند . ولى در عین حال ایشان از انتشار این رساله جلوگیرى به عمل نیاوردند , و علت اینکه کتاب حاضر فاقد مقدمه اى از استاد شهید مى باشد همین امر است .

امید است این اثر همچون دیگر آثار گرانقدر آن عالم جاودان در تبیین حقایق اسلامى مفید و مؤثر افتد .

شوراى نظارت بر نشر آثار استاد شهید مرتضى مطهرى


۱۱
علاقه جنسى یا گناه ذاتى

براى ما مسلمانان که علاقه دو همسر را بیکدیگر یکى از نشانه هاى بارز وجود خداوند مى دانیم ( ۱ ) و نکاح را (( سنت )) و تجرد را یکنوع (( شر )) حساب مى کنیم هنگامیکه مى خوانیم یا مى شنویم بعضى از آئین ها علاقه جنسى را ذاتا پلید , و آمیزش جنسى را ( ولو با همسر شرعى و قانونى ) موجب تباهى و سقوط مى دانند دچار تعجب

۱ – و من آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها وجعل بینکم موده و رحمه – سوره روم آیه ۲۱ – یعنى یکى از نشانه هاى او این است که خود شما براى شما همسر آفرید تا با او آرام گیرید و میان شما مهر و محبت قرار داد .


۱۲

مى شویم .

عجب تر آنکه مى گویند : دنیاى قدیم عموما گرفتار این وهم بوده است .

برتراند راسل فیلسوف اجتماعى مشهور معاصر مى گوید : (( عوامل و عقاید مخالف جنسیت در اعصار خیلى قدیم وجود داشته و بخصوص در هر جا که مسیحیت و دین بودا پیروز شد عقیده مزبور نیز تفوق یافت و سر تارک مثالهائى از این فکر عجیب مبنى بر اینکه چیز ناپاک و تباهى در روابط جنسى وجود دارد ذکر مى نماید .

در آن نقاط دنیا نیز که دور از تأثیر مذهب بودا و مسیح بوده است ادیان و راهبانى بوده اند که طرفدارى از تجرد مى کرده اند , مانند (( اسنیت ها )) در میان یهودیان و بدین طریق یک نهضت عمومى ریاضت در دنیاى قدیم ایجاد شد . در یونان و روم متمدن نیز طریقه کلبیون جاى طریقه اپیکور را گرفت . افلاطونیان نو نیز باندازه کلبیون ریاضت طلب بوده اند .

از ایران , این عقیده ( دکترین ) بسمت باختر پخش شد که ماده عین تباهى است و به همراه آن این اعتقاد به وجود آمد که هر گونه رابطه جنسى ناپاک است و این عقیده با جزئى اصلاح , اعتقاد


۱۳

کلیساى مسیحیت محسوب گردید )) ( ۱ ) .

این عقیده قرنها وجدان انبوه عظیمى از افراد بشر را تحت نفوذ ترس آور و نفرت انگیز خود قرار داده و به عقیده روانکاوان نفوذ این عقیده , اختلالات روانى و بیماریهاى روحى فراوانى را موجب شده است که از این جهت مانند ندارد .

منشأ پیدایش اینگونه افکار و عقاید چیست ؟ چه چیز سبب مى شود که بشر به علاقه و میل طبیعى خود به چشم بدبینى بنگرد و در حقیقت جزئى از وجود خود را محکوم کند ؟ مطلبى است که مورد تفسیر متفکرین قرار گرفته است و ما اکنون در صدد کاوش در آن نیستیم , مثلا علل گوناگونى مى توانند در گرایش بشر به این گونه افکار و آراء دخیل باشند .

ظاهرا علت اینکه فکر پلیدى (( علاقه و آمیزش جنسى )) در میان مسیحیان تا این حد اوج گرفت , تفسیرى بود که از بدو تشکیل کلیسا , از طرف کلیسا براى مجرد زیستن حضرت عیسى مسیح , صورت گرفت . گفته شد علت اینکه مسیح تا آخر مجرد زیست پلیدى ذاتى این عمل است و به همین جهت روحانیین و

( ۱ ) کتاب زناشوئى و اخلاق صفحه ۲۵ و ۲۶


۱۴

مقدسین مسیحى شرط وصول به مقامات روحانى را آلوده نشدن به زن در تمام مدت عمر دانستند و (( پاپ )) از میان اینچنین افرادى انتخاب مى شود . به عقیده ارباب کلیسا تقوا ایجاب مى کند که انسان از ازدواج خوددارى کند , راسل مى گوید : (( در رسالات قدیسین به دو یا سه توصیف زیبا از ازدواج برمى خوریم , ولى در سایر موارد , پدران کلیسا از ازدواج به زشت ترین صورت یاد کرده اند .

هدف ریاضت این بوده که مردان را متقى سازد بنابراین , ازدواج که عمل پستى شمرده مى شد بایستى منعدم شود . (( با تبر بکارت درخت زناشوئى را فرو اندازید )) این عقیده راسخ سن ژروم درباره هدف تقدس است )) ( ۱ ) .

کلیسا ازدواج را به نیت تولید نسل جایز مى شمارد . اما این ضرورت , پلیدى ذاتى این کار را از نظر کلیسا از میان نمى برد , علت دیگر جواز ازدواج , دفع افسد به فساد است یعنى به این وسیله از آمیزشهاى بى قید و بند مردان و زنان جلوگیرى مى شود .

راسل مى گوید : (( طبق نظریه سن پول , مسئله تولید نسل هدف فرعى بوده و هدف اصلى ازدواج همان جلوگیرى از فسق بوده است ,

( ۱ ) زناشوئى و اخلاق صفحه ۳۰


۱۵

این نقش اساسى ازدواج است که در حقیقت دفع افسد به فاسد شمرده است )) ( ۱ ) کلیسا ازدواج را غیر قابل فسخ , و طلاق را ممنوع مى شمارد , گفته مى شود کلیسا خواسته است بدین وسیله ازدواج را تقدیس و از تحقیر آن بکاهد . ممکن است علت ممنوعیت طلاق و غیر قابل فسخ بودن ازدواج از نظر کلیسا این باشد که خواسته است براى کسانى که از بهشت تجرد رانده شده اند جریمه و مجازاتى قائل باشد .

چنانکه مى دانیم عقاید تحقیر آمیز راجع به خود زن در میان ملل و اقوام قدیم مبنى بر این که زن انسان کامل نیست , برزخى است میان انسان و حیوان , زن داراى نفس ناطقه نیست , زن به بهشت هرگز راه نخواهد یافت ! و امثال اینها زیاد وجود داشته است , این عقاید و آراء تا آنجا که از حدود ارزیابى زن تجاوز نمى کند اثر روانى , غیر از احساس غرور در مرد و احساس حقارت در زن ندارد . اما عقیده پلیدى علاقه و آمیزش جنسى مطلقا روح زن و مرد را متساویا آشفته مى سازد و کشمکش جانکاهى میان غریزه طبیعى از یک طرف و عقیده مذهبى از طرف دیگر به وجود مى آورد . ناراحتى هاى روحى که عواقب وخیمى بار مى آورد همواره از کشمکش میان تمایلات طبیعى و

( ۱ ) زناشوئى و اخلاق صفحه ۳۱


۱۶

تلقینات مخالف اجتماعى پیدا مى شود . از این جهت است که این مسئله فوق العاده مورد توجه محافل روانشناسى و روانکاوى قرار گرفته است .

با توجه به نکات فوق منطق عالى اسلام فوق العاده جلب توجه مى کند , در اسلام کوچکترین اشاره اى به پلیدى علاقه جنسى و آثار ناشى از آن نشده است , اسلام مساعى خود را براى تنظیم این علاقه بکار برده است .

از نظر اسلام روابط جنسى را فقط مصالح اجتماعى حاضر یا نسل آینده محدود مى کند و در این زمینه تدابیرى اتخاذ کرده است که منجر به احساس محرومیت و ناکامى و سرکوب شدن این غریزه نگردد .

متأسفانه دانشمندانى امثال برتراند راسل که از عقاید مسیحیت و بودائى و غیره در این زمینه انتقاد مى کنند , درباره اسلام سکوت مى نمایند . راسل در کتاب زناشوئى و اخلاق همین قدر مى گوید : (( کلیه بانیان مذاهب باستثناء محمد ( ص ) و کنفوسیوس , اگر بتوان مسلک او ( کنفوسیوس ) را مذهب نامید , توجهى به اصول سیاسى و


۱۷

اجتماعى نداشته و کوشیده اند تکامل روح را از راه اشراق , تفکر و فنا فراهم کنند )) ( ۱ ) به هر حال از نظر اسلام , علاقه جنسى نه تنها با معنویت و روحانیت منافات ندارد , بلکه جزء خوى و خلق انبیاء است .

در حدیثى مى خوانیم : من اخلاق الانبیاء حب النساء ( ۲ ) رسول اکرم ( ص ) و ائمه اطهار ( ع ) طبق آثار و روایات فراوان که رسیده است , محبت و علاقه خود را به زن در کمال صراحت اظهار مى کرده اند و بر عکس روش کسانى را که میل به رهبانیت پیدا مى کردند سخت تقبیح مى نمودند .

یکى از اصحاب رسول اکرم ( ص ) به نام عثمان بن مظعون کار عبادت را به جائى رسانید که همه روزها روزه مى گرفت , و همه شب تا صبح به نماز مى پرداخت , همسر وى جریان را باطلاع رسول اکرم ( ص ) رسانید , رسول اکرم ( ص ) در حالى که آثار خشم از چهره اش هویدا بود از جا حرکت کرد و پیش عثمان بن مظعون رفت , و به او فرمود : اى (( عثمان )) بدان که خدا مرا براى رهبانیت نفرستاده است , شریعت من

( ۱ ) زناشوئى و اخلاق صفحه ۸۶

( ۲ ) وسائل جلد ۳ صفحه ۳


۱۸

شریعت فطرى آسانى است , من شخصا نماز مى خوانم و روزه مى گیرم و با همسر خودم نیز آمیزش مى کنم , هر کس مى خواهد از دین من پیروى کند باید سنت مرا بپذیرد . ازدواج و آمیزش زن و مرد با یکدیگر جزء سنتهاى من است .

مطالبى که درباره پلیدى علاقه جنسى و آثار ناشى از آن گفتیم مربوط به گذشته دنیاى غرب بود , دنیاى غرب در زمان حاضر در زمینه اخلاق جنسى نسبت به گذشته , باصطلاح یک دور ۱۸۰ درجه اى زده است امروز همه سخن از تقدیس و احترام علائق و روابط جنسى و لزوم آزادى و برداشتن هر قید و بندى در این زمینه است , در گذشته آنچه گفته شده است بنام دین بوده و امروز نقطه مقابل آنها بنام علم و فلسفه پیشنهاد مى شود .

بدبختانه ما از ضرر افکار قدیم غربیها با همه ضعیف بودن وسایل ارتباطى میان اقوام و ملل , مصون نماندیم و کم و بیش در میان ما رخنه کرد , اما افکار جدیدشان در اوضاع و احوال حاضر سیل آسا بسوى ما روان است ( در قسمت دوم این بحث درباره افکار جدیدى که در زمینه اخلاق جنسى در جهان پیدا شده بحث مى شود ) .


۱۹

در صفحات گذشته بحث مختصرى در اطراف عقیده رائج جهان قدیم به پلیدى ذاتى روابط جنسى مطلقا , و تأثیر سوء عمیق این عقیده در آشفته ساختن ضمیر بشر ایراد و به منطق عالى خدائى اسلام در این زمینه اشاره شد در این صفحات آراء و عقاید متفکرین جدید در این زمینه که درست در نقطه مقابل اسلاف خودشان است مورد بحث و تحقیق قرار مى گیرد .

اخلاق جنسى ( ۱ )

اخلاق جنسى قسمتى از اخلاق به معنى عام است . شامل آن عده از عادات و ملکات و روشهاى بشرى است که با غریزه جنسى بستگى دارد .

حیاء زن از مرد , غیرت ناموسى مرد , عفاف و وفادارى زن


۲۰

نسبت به شوهر , ستر عورت , ستر بدن زن از غیر محارم , منع زنا , منع تمتع نظرى و لمسى از غیر همسر قانونى , منع ازدواج با محارم , منع نزدیکى با زن در ایام عادت , منع نشر صور قبیحه , تقدس یا پلیدى تجرد جزء اخلاق و عادات جنسى بشمار مى روند .

اخلاق جنسى به حکم قوت و قدرت فوق العاده غریزه که این قسمت از اخلاق بشرى وابسته به آن است , همواره مهمترین بخشهاى اخلاق به شمار مى رفته است . ویل دورانت مى گوید : (( سر و سامان بخشیدن به روابط جنسى همیشه مهمترین وظیفه اخلاقى به شمار مى رفته است , زیرا غریزه تولید مثل , نه تنها در حین ازدواج بلکه قبل و بعد آن نیز مشکلاتى فراهم مى آورد . و در نتیجه شدت وحدت همین غریزه و نافرمان بودن آن نسبت به قانون و انحرافاتى که از جاده طبیعى پیدا مى کند , بى نظمى و اغتشاش در سازمانهاى اجتماعى تولید مى شد )) ( ۱ ) .

نخستین بحث علمى و فلسفى که در اینجا به میان مى آید این است که سرچشمه این اخلاق چیست ؟ چطور شد که مثلا خصیصه حیا

( ۱ ) تاریخ تمدن , جلد اول , صفحه ۶۹


۲۱

و عفت در زن پیدا شد ؟ چرا مرد در مورد زن خود غیرت مى ورزد ؟ آیا این غیرت همان حسادت معمولى است که بشر آنرا در همه جا محکوم کرد و استثناء در این یک مورد آنرا پسندیده مى داند ؟ یا چیز دیگر است ؟ اگر همان حسادت است علت استثناء چیست ؟ و اگر چیز دیگر است چگونه مى توان آنرا توضیح داد ؟ همچنین منشأ زشت شمردن کشف عورت , فحشاء , ازدواج با محارم و غیره چیست ؟ آیا سرچشمه اینها خود فطرت و طبیعت است ؟ آیا فطرت و طبیعت براى اینکه به هدفهاى خود نائل آید و به زندگى بشر که طبعا اجتماعى است نظام بدهد این احساسات و عواطف را در بشر نهاده است ؟ یا علل دیگرى در کار بوده و در طول تاریخ در روحیه بشر اثر کرده تا تدریجا جزء ضمیر اخلاقى بشر قرار گرفته است .

اگر سرچشمه این اخلاق , طبیعت و فطرت است چرا اقوام ابتدائى و اقوام وحشى زمان حاضر که هنوز مانند اقوام ابتدائى زندگى مى کنند , این خصائص را , لااقل به شکلى که انسان متمدن دارد , ندارند ؟ و به هر حال اصل و منشأ هر چه باشد و گذشته بشریت به هر نحو بوده است , امروز چه باید کرد ؟ بشر در زمینه اخلاق جنسى چه راهى را بایست پیش بگیرد که به سرمنزل سعادت نائل آید ؟


۲۲

آیا اخلاق جنسى قدیم را باید حفظ کرد ویا باید آنرا در هم ریخت و اخلاق نوین جایگزین آن ساخت .

ویل دورانت , با اینکه ریشه اخلاق را نه طبیعت , بلکه پیش آمدهائى که احیانا تلخ و ناگوار و ظالمانه بوده است مى داند ! مدعى است که این اخلاق هر چند معایبى دارد اما چون مظهر انتخاب اصلح در مسیر تکامل است بهتر این است حفظ شود .

وى درباره احترام بکارت و مسئله حیا و احساس شرم مى گوید : (( عادات و سنن قدیمى اجتماع , نماینده انتخاب طبیعى است که انسان در طى قرون متوالى پس از گذشتن از اشتباهات بیشمار کرده , و به همین جهت باید گفت با وجود آنکه احترام بکارت و احساس شرم , از امور نسبى هستند و با وضع ازدواج از راه خریدارى زن ارتباط دارند و سبب بیماریهاى عصبى مى شوند , پاره اى فوائد اجتماعى دارند و براى مساعدت در بقاى جنسى یکى از عوامل بشمار مى روند ( ۱ ) .

فروید و اتباع وى عقیده دیگرى دارند , مدعى هستند که اخلاق کهن را در امور جنسى باید واژگون کرد و اخلاق جدیدى

( ۱ ) تاریخ تمدن جلد اول صفحه ۷۴ .


۲۳

را جایگزین آن نمود . به عقیده فروید و اتباع وى , اخلاق جنسى کهن بر اساس محدودیت و ممنوعیت است و آنچه ناراحتى بر سر بشر آمده است از ممنوعیتها و محرومیتها و ترسها و وحشتهاى ناشى از این ممنوعیتها که در ضمیر باطن بشر جایگزین گشته آمده است .

برتراند راسل نیز در اخلاق نوینى که پیشنهاد مى کند همین مطلب را اساس قرار مى دهد .

او به عقیده خود در زمینه اخلاق جنسى از منطقى دفاع مى کند که در آن احساساتى از قبیل احساس شرم , احساس عفاف و تقوا , غیرت ( حسادت از نظر او ) و هیچ گونه احساس دیگرى از این گونه که وى و امثال او آنها را (( تابو )) مى خوانند وجود نداشته باشد .

معانى و مفاهیمى از قبیل : زشتى , بدى , رسوائى در آن راه نیابد , فقط متکى به عقل و تفکر بوده باشد , محدودیت جنسى را فقط آنقدر مى پذیرد که در مورد ممنوعیتهاى غذائى قابل پذیرش است . وى در کتاب (( جهانى که من مى شناسم )) در فصل مربوط به اخلاق تابو در پاسخ پرسشى که از وى مى شود به اینکه : (( آیا هیچ گونه پند و اندرزى براى کسانى که بخواهند درباره امور جنسى خط مشى درست و عاقلانه اى در پیش گیرند دارید ؟ )) مى گوید : (( … بالاخره لازم


۲۴

است که مسئله اخلاق جنسى را هم مانند سایر مسائل مورد بررسى قرار دهیم . اگر از انجام عملى زیانى متوجه دیگران نشود دلیلى نداریم که ارتکاب آنرا محکوم کنیم … ))

اشکال در پاسخ پرسش دیگر به اینکه : (( بنا به عقیده شما باید هتک عصمت را محکوم ساخت ولى شما اعمال منافى عفت معمولى را چنانچه خسارتى بار نیاورد محکوم نمى کنید ؟ )) مى گوید : (( بله همین طور است , ازاله عصمت ( بکارت ) یک تجاوز جسمى در میان افراد است , اما اگر با مسائل اعمال منافى عفت مواجه شدیم آنوقت باید موقعیت را در نظر گرفت و ملاحظه کرد در چنین موقعیت حساس دلائلى براى ابراز مخالفت وجود دارد یا نه ؟ )) ( ۱ )

ما فعلا وارد این بحث نمى شویم که آیا احساساتى از قبیل حیا و غیره که امروز اخلاق جنسى نامیده مى شوند ریشه فطرى و طبیعى دارد یا ندارد , زیرا این بحث دامنه درازى دارد همین قدر مى گوئیم این توهم پیش نیاید که واقعا علوم به آنجا رسیده که ریشه این مسائل را به دست آورده است آنچه در این زمینه ها گفته شده جز یک عده فرضها , و تخمین ها نیست , و خود فرض کننده ها به هیچ وجه

( ۱ ) جهانى که من مى شناسم صفحه ۶۸ – ۶۷


۲۵

وحدت نظر ندارند . مثلا فروید منشأ پیدایش احساس حیا را چیزى مى داند , راسل چیز دیگر , ویل دورانت چیز دیگر , که ما براى پرهیز از اطاله از ذکر آنها خوددارى مى کنیم علت اصلى تمایل این افراد به غیر طبیعى بودن این احساسات عدم موفقیت براى توجیه صحیح این احساسات است .

ما فرض مى کنیم این احساسات هیچ گونه وسیله طبیعى ندارد , و مى خواهیم مانند هر امر قراردادى دیگر بر مبناى مصالح فرد و اجتماع و سعادت بشریت براى اینها تصمیم بگیریم , ببینیم منطق و تعقل به ما چه مى گوید ؟ آیا منطق و تعقل ایجاب مى کند براى باز یافتن کامل سلامت روان و براى رسیدن اجتماع به حد اکثر مسرت و سعادت تمام قیود و حدود و ممنوعیت هاى اجتماعى را بشکنیم یا خیر ؟ مقتضاى منطق و تعقل این است که با سنن و خرافاتى مبتنى بر پلیدى علاقه جنسى مبارزه کنیم و در عین حال موجبات طغیان و عصیان و ناراحتى غریزه را به نام آزادى و پرورش آزادانه فراهم نکنیم . طرفداران اخلاق جنسى نوین نظرات خود را بر سه اصل مبتنى کرده اند :

۱ – آزادى هر کسى تا آنجا که مخل به آزادى دیگران نباشد باید محفوظ بماند .


۲۶

۲ – سعادت بشر در گرو پرورش تمام استعدادهائى است که در وجود وى نهاده شده است , خودپرستى و بیماریهاى ناشى از آن مربوط به آشفتگى غرائز است .

آشفتگى غرائز از آنجا ناشى مى شود که میان غرائز تبعیض شود , بعضى ارضاء و اشباع و بعضى دیگر همچنان ارضاء نشده باقى بمانند .

علیهذا براى اینکه انسان به سعادت زندگى نائل آید باید تمام استعدادهاى او را متساویا پرورش و توسعه داد .

۳ – رغبت بشر به یک چیز در اثر اقناع و اشباع کاهش مى یابد و در اثر امساک و منع , فزونى مى گیرد براى اینکه بشر را از توجه دائم به امور جنسى و عوارض ناشى از آن منصرف کنیم یگانه راه صحیح آن است که هر گونه قید و ممنوعیتى را از جلو پایش برداریم و به او آزادى بدهیم . شرارتها و کینه ها و انتقامها همه ناشى از اخلاق خشن جنسى است .

اینها است اصولى که اخلاق نوین جنسى را بر آنها نهاده اند و ما باید انشاءالله م واد پیشنهادى این مکتب نوین را با بحث و تحقیق کافى در اصول سه گانه فوق مورد بررسى قرار دهیم .


۲۷
اخلاق جنسى ( ۲ )

وعده دادیم که اصولى را که (( اخلاق نوین جنسى )) بر روى آنها پایه گذارى شده است تحلیل و انتقاد کنیم .

ولى به نظر مى رسد , قبل از بیان انتقادات طرفداران این سیستم اخلاقى , نسبت به اخلاق کهن جنسى و بیان مواد جدیدى که در زمینه اصلاح اخلاق جنسى پیشنهاد مى کنند , انتقاد از اصول نامبرده چندان مفید نخواهد بود .

ممکن است افرادى که اطلاع کافى ندارند طرح مباحث بالا را چندان لازم و مفید ندانند اما به نظر ما بحث در این گونه مسائل در اجتماع حاضر بسیار ضرورت دارد , نه تنها از آن جهت که افکار فلاسفه و مفکرین معروف و مشهورى را به خود جلب کرده است , بلکه از آن نظر که این افکار در میان طبقه جوان در حال پیشرفت و


۲۸

توسعه است , و چه بسا جوانانى هستند که سرمایه فکریشان وافى نیست که به بررسى منطقى این مسائل بپردازند , ممکن است شخصیت و شهرت صاحبان این افکار آنها را تحت نفوذ و تأثیر خود قرار دهد و عقیده پیدا کنند که این سخنان صد در صد مطابق با منطق است .

به نظر ما ضرورت دارد خوانندگان محترم را در جریان بگذاریم و آگاه کنیم که افکارى که در این زمینه از غرب برخاسته و جوانان ما تازه با الف باى آن آشنا شده اند و احیانا تحت عنوانهاى مقدسى نظیر (( آزادى )) و (( مساوات )) با جان و دل , آنها را مى پذیرند به کجا منتهى مى شود ؟ آخر این خط سیر کجا است ؟ آیا اجتماع بشر , قادر خواهد بود در این مسیر گام بردارد و راه خود را ادامه دهد ؟ یا اینکه این کلاهى است که براى سر بشر خیلى بزرگ است . این راهى است که ادامه دادن آن جز فناء بشریت چیزى در بر ندارد ؟

از این رو ما لازم مى دانیم که در اینجا ولو به نحو اختصار این مسائل را طرح کنیم و البته تفصیل کامل آنها را در جاى دیگر ذکر خواهیم کرد ( ۱ ) .

( ۱ ) کتاب مبانى فلسفى حقوق زن که در دست تألیف است .


۲۹

مدعیان اصلاح اخلاق جنسى ادعا مى کنند که اخلاق کهن جنسى علل و اسباب و سرچشمه هائى داشته است که اکنون از میان رفته یا در حال از میان رفتن است , اکنون که آن علل در کار نیست , دلیل ندارد که ما باز هم این سیستم اخلاقى را که احیانا توأم با خشونت هم بوده است ادامه دهیم .

بعلاوه امورى که منشأ پیدایش این اخلاق شده جریاناتى جاهلانه و یا ظالمانه بوده است که با آزادى و عدالت و حیثیت ذاتى انسانى منافات دارد , علیهذا به خاطر انسانیت و عدالت هم که باشد باید با این اخلاق مبارزه کرد .

مى گویند اخلاق کهن جنسى را امور ذیل به وجود آورده است : مالکیت مرد نسبت به زن , حسادت مردان , کوشش مرد براى اطمینان به پدرى خود , اعتقادات مرتاضانه و راهبانه به پلیدى ذاتى رابطه جنسى , احساس پلیدى زن نسبت به خود به واسطه عادت ماهانه زنانه , و پرهیز مرد از او در این مدت , مجازاتهاى شدیدى که زن در طول تاریخ از ناحیه مرد دیده است , و بالاخره عوامل اقتصادى که زن را همواره نیازمند به مرد مى کرده است .

این علل و اسباب چنانکه واضح است یا ریشه تعدى و


۳۰

ستمگرى دارد و یا از خرافات ناشى شده است و شرائط محدود زندگى آن وقت چنین ایجاب مى کرده است . اکنون که مالکیت مرد نسبت به زن از میان رفته است , اطمینان پدرى را از راه استفاده از داروهاى ضد آبستنى که در اثر پیشرفت طب پیدا شده , بدون بکار بردن روشهاى خشونت آمیز قدیم مى توان بدست آورد , عقاید مرتاضانه و راهبانه بسوى زوال و نیستى مى رود , احساس پلیدى عادت زنانه را با بالا بردن سطح معلومات , و تفهیم اینکه یک عمل ساده وظایف الاعضائى بیش نیست مى توان از بین برد , دوران آن مجازاتهاى سخت و شدید هم دیگر سپرى شده است , عوامل اقتصادى که زن را اسیر مى کرد دیگر وجود ندارد و زن امروز استقلال اقتصادى خود را باز یافته است , بعلاوه دولت تدریجا دستگاههاى خود را بسط مى دهد و زن را در ایام باردارى و زایمان و شیردادن تحت حمایت خود قرار مى دهد و او را از مرد بى نیاز مى کند و در حقیقت دولت جانشین پدر مى شود . حسادتها را با تمرینهاى اخلاقى باید از میان برد و با وجود اینها دیگر لزومى ندارد ما همچنان به این اخلاق کهن بچسبیم .

این است انتقادات و خرده گیریهائى که بر اخلاق کهن جنسى


۳۱

گرفته مى شود و این است دلائلى که ایجاب مى کند حتما رفورمى در این بخش از اخلاق بشرى صورت گیرد .

اکنون ببینیم چه موادى در این سیستم اخلاقى پیشنهاد مى شود , البته از اول باید توجه داشته باشید که همه این مواد اصلاحى بر محور شکستن قیود کهن و رفع منعها و محدودیتهاى قانونى گذشته مى چرخد .

اولین موضوعى که مورد توجه قرار گرفته است کامیابى آزادانه زنان و مردان از معاشرت هاى لذت بخش جنسى است و به عبارت دیگر آزادى عشق است , مى گویند زن و مرد نه تنها قبل از ازدواج باید از معاشرتهاى لذت بخش آزادانه جنسى بهره مند باشند , بلکه ازدواج نیز نباید مانعى در این راه بشمار آید , زیرا فلسفه ازدواج و انتخاب همسر قانونى اطمینان پدر است به پدرى خود نسبت به فرزندى که از زن معینى بدنیا مى آید , این اطمینان را با بکار بستن داروهاى ضد آبستنى که مخصوصا پیشرفت طب امروز آنها را به بشر ارزانى داشته است مى توان بدست آورد . بنابراین هر یک از زن و مرد مى توانند علاوه بر همسر قانونى , عشاق و معشوقه هاى فراوانى داشته


۳۲

باشند , زن مکلف است که در حین آمیزش با عشاق خود از داروى ضد آبستنى استفاده کند و مانع پیدایش فرزند او گردد , ولى هر گاه تصمیم گرفت که صاحب فرزند گردد الزاما باید از همسر قانونى خود استفاده کند .

(( کمونیسم جنسى )) تنها از آن نظر قابل عمل نیست که رابطه نسلى را میان پدران و فرزندان قطع مى کند , بشر از اعتماد نسلى نمى تواند صرف نظر کند , هر پدرى مى خواهد فرزند خود را بشناسد و هر فرزندى مى خواهد بداند از کدام پدر پیدا شده است .

فلسفه ازدواج و انتخاب همسر قانونى همین است و بس , اختصاص جنسى را به همین اندازه باید محدود کرد , و با تأمین رابطه نسلى به وسیله فوق موجبى براى تحدید بیشتر وجود ندارد .

برتراند راسل مى گوید : (( جلوگیرى وسائل ( وسائل ضد آبستنى ) تولید نسل را ارادى کرده و آنرا از صورت یک نتیجه اجتناب ناپذیر روابط بیولوژیک ( تولید قهرى فرزند در اثر آمیزش ) بیرون آورده است . به دلائل متعدد اقتصادى که در فصول پیش شرح دادیم , محتملا پدر براى تربیت و اعاشه اطفال کمتر اهمیت خواهد داشت , بنابراین دلیلى نیست که مادرى براى پدرى اطفال خود همان


۳۳

مردى را انتخاب کند که خاطرش را براى عاشقى و رفاقت مى خواهد .

(( مادر )) آینده ممکن است شانه از زیر این تعهد خالى کند بدون آنکه لطمه اى بسعادت او وارد شود . براى مردان , انتخاب مادر اطفال خود از این هم آسان تر و ساده تر خو اهد بود . کسانى که مانند من معتقدند که روابط جنسى فقط هنگامى مسئله اجتماعى و ( قابل تجدید ) محسوب مى شود که طفلى به وجود آید باید مثل من این دو نتیجه را بگیرند : اولا عشق بدون بچه آزاد است ( و ثانیا ) ایجاد اطفال باید تحت مقرراتى شدیدتر از آنچه امروز هست قرار گیرد )) ( ۱ ) .

(( راسل )) بعدا به حل یک مشکل اجتماعى دیگر نیز مى پردازد و آن مشکل بهبود نژاد بشر است . مى گوید وقتى روابط جنسى بر این اساس قرار گرفت , اجتماع مى تواند فقط به زنان و مردان معینى که از لحاظ شخصى و ارثى واجد شرایطى باشند اجازه تولید نسل بدهد , آن زنى که پروانه تولید نسل دارد از مردانى که از لحاظ ارثى ارجح شناخته شوند براى تخم گیرى و تولید نسل استفاده مى کند , در حالى که مردان دیگرى که عشاق خوبى خواهند بود از حق

( ۱ ) زناشوئى و اخلاق صفحه ۱۲۲


۳۴

پدرى محروم خواهند بود ( ۱ ) .

راسل کم کم به گفته ها و پیشنهادهاى خود جنبه اخلاقى نیز مى دهد و به اندرز و موعظه مى پردازد , چون معتقد است یکى از ریشه هاى اخلاق جنسى کهن حسادت است , مردان و زنان را به ترک حسادت توصیه مى کند , مى گوید : (( در طریقى که من پیشنهاد مى کنم راست است که زوجین را از وفادارى نسبت به یکدیگر مبرى مى دارم , اما در عوض تکلیف دشوار منکوب کردن حسادت را به عهده شان مى گذارم , یک زندگى هشیارانه بدون تسلط بر نفس غیر ممکن است , در این صورت بهتر است یک احساس شدید و مزاحم را چون حسادت تحت انتظام درآوریم و نگذاریم مانع نمو عمومى احساسات عاشقانه بشود , اشتباه اخلاق قدیمى در آن نیست که کف نفس را توجیه مى کند بلکه در آن است که در مورد استعمال آن اشتباه مى نماید )) ( مقصود راسل این است که قدما از لحاظ اخلاقى به کف نفس توصیه مى کردند , من نیز به کف نفس توصیه مى کنم , اما نظر قدما در کف نفس بر این بود که غریزه جنسى محدود گردد و نظر من به این است که جلو حسادت در امر جنسى که نامش را

( ۱ ) زناشوئى و اخلاق صفحه ۱۲۳


۳۵

غیرت گذاشته اند گرفته شود مردان آنگاه که با عشقبازیهاى همسران خود مواجه مى شوند و احساس ناراحتى مى کنند باید کف نفس و اغماض کنند , مزاحم آنها نشوند بلکه از آن مرد بیگانه که همسر محبوب آنها را خوشحال و مسرور کرده اند شکرگذار باشند ) .

هم او مى گوید : (( ایجاد فرزندان باید فقط در ازدواج صورت گیرد و روابط بیرون از ازدواج به وسائل مختلف خنثى گردد , و شوهران هم نسبت به عشاق همانقدر غمض عین داشته باشند که شرقیان نسبت به غلامان خنثى ( مقصود غلامان اخته و خواجه سرایان است ) داشتند , اشکال اساسى این طریق , اطمینان اندکى است که به وسائل ضد آبستنى از یک طرف و صمیمیت زنان از طرف دیگر ( که از عشاق خود باردار نشوند و به ریش شوهر نبندند ) مى توان داشت اما این اشکال با مرور زمان کاهش خواهد یافت )) .

رفورم و اصلاح ! به همین جا خاتمه پیدا نمى کند , موضوعات دیگرى نظیر ستر عورت , ممنوعیت ازدواج با محارم , نشر صور قبیحه , استمناء , تمایل به هم جنس , سقط جنین , آمیزش در ایام عادت و امثال اینها نیز مورد بحث قرار مى گیرد . بعضى از این موضوعات از قبیل لزوم ستر عورت و منع نشر صور باصطلاح قبیحه صریحا مورد انتقاد


۳۶

قرار گرفته و بعضى دیگر از قبیل استمناء از حوزه اخلاق خارج دانسته شده است و در قلمرو طب بشمار آمده است , احیانا از نظر طبى اگر غیر مجاز شناخته مى شود کسى که بسلامت خود علاقمند است آنرا ترک مى کند , به هر حال نمى تواند ممنوعیت اخلاقى داشته باشد !

اکنون نوبت آن است که ما اصول اساسى و ارکان اصلى این سیستم اخلاقى را که قبلا بیان کردیم دقیقا بررسى کنیم , سپس فلسفه اخلاق جنسى اسلامى را که با اخلاق جنسى قدیم و جدید غرب مغایر است توضیح دهیم , تا یک بار دیگر روشن شود یگانه مکتبى که صلاحیت رهبرى بشر را دارد اسلام است , و هم روشن شود که کار غرب در فلسفه اجتماعى به هذیان و پریشانگوئى رسیده است , وقت آن است که غرب مانند همه زمانهاى دیگر , با همه تقدمى که در علوم و صنایع دارد , فلسفه زندگى را از شرق بیاموزد .


۳۷
اخلاق جنسى ( ۳ )

در قسمت گذشته از این بحث اصول اخلاق باصطلاح نوین جنسى تشریح شد , اکنون نوبت آن است که اصول و پایه هائى که این مکتب بر روى آنها بنا شده است ارزیابى نمائیم .

آن اصول عبارت است از :

۱ – آزادى هر فردى مطلقا محترم است و باید محفوظ بماند , مگر آنجا که مزاحم آزادى دیگران باشد , بعبارت دیگر : آزادى را جز آزادى نمى تواند محدود کند .

۲ – سعادت بشر در گرو پرورش استعدادهائى است که در نهاد دارد , خودپرستیها و ناراحتیهاى روحى , ناشى از آشفتگى غرائز , و بالاخص غریزه جنسى است , و آشفتگى غرائز از عدم ارضاء


۳۸

و اشباع آنها ناشى مى گردد .

۳ – آتش میل و رغبت بشر , در اثر منع و محدودیت , فزونى مى گیرد , و مشتعل تر مى گردد و در اثر ارضاء و اشباع کاهش مى یابد و آرام مى گیرد , براى انصراف بشر از توجه دائم به امور جنسى و جلوگیرى از عوارض ناشى از آن , راه صحیح این است که هر گونه قید و ممنوعیتى را در این راه از جلو پایش برداریم چنانکه ملاحظه مى شود , اصل اول از اصول بالا , فلسفى و اصل دوم تربیتى و اصل سوم روانى است .

این سه اصل را ما از مجموع گفته ها و نظرات طرفداران این سیستم اخلاقى استنباط مى کنیم و الا هیچکدام از آنان به این ترتیب و تفصیل اصول سیستم اخلاقى خود را بیان نکرده اند .

اصل آزادى

طرفداران این سیستم اخلاقى از آن جهت به این اصل که تکیه گاه و اساس اصلى حقوق فردى بشمار رفته , تکیه کرده اند که به گمان آنها این سلسله مسائل فاقد جنبه اجتماعى مى باشد زیرا به عقیده آنها آزادى جنسى یک فرد به حقوق دیگران ضربه نمى زند , فقط آنجا که پاى فرزند و اطمینان پدرى و فرزندى به میان مى آید , حق


۳۹

شوهر پیدا مى شود و لازم مى گردد که زن از باردار شدن از غیر شوهر قانونى خود , خوددارى کند , و تا زمانى که وسائل ضد آبستنى در کار نبود لازم بود براى صیانت این حق مرد , زن عفاف و تقوا را رعایت کند تا نسبت به شوهر خود وفادار بماند فعلا با وسائل موجود چنین ضرورتى در کار نیست .

علیهذا در اینجا درباره دو قسمت باید تحقیق شود : یکى اینکه آزادى را جز آزادى دیگران و لزوم رعایت آنها نمى تواند محدود کند , دیگر اینکه روابط جنسى از ناحیه اطمینان پدر و فرزندى , با اجتماع و زندگى عمومى و حقوق اجتماعى ارتباط ندارد . اما قسمت اول باید ببینیم آن چیزى که آزادى را باصطلاح حق مسلم بشر قرار مى دهد چیست ؟ بر خلاف تصور بسیارى از فلاسفه غرب آن چیزى که مبنا و اساس حق و آزادى و لزوم رعایت و احترام آن مى گردد میل و هوى و اراده فرد نیست , بلکه استعدادى است که آفرینش براى سیر مدارج ترقى و تکامل به وى داده است , اراده بشر تا آنجا محترم است که با استعدادهاى عالى و مقدسى که در نهاد بشر است هماهنگ باشد و او را در میبلا ترقى و تعالى بکشاند , اما آنجا که بشر را به سوى فنا و نیستى سوق مى دهد و استعدادهاى نهانى


۴۰

را به هدر مى دهد احترامى نمى تواند داشته باشد , ما در آینده انشاءالله مستقلا و به طور تفصیل تحت عنوان انسان و آزادى مسئله آزادى را طرح خواهیم کرد , اینجا همین قدر یادآورى مى کنیم که بسیار اشتباه است اگر خیال کنیم معنى اینکه انسان آزاد آفریده شده این است که : به او میل و خواست و اراده داده شده است , و این میل باید محترم شناخته شود مگر آنجا که با میل ها و خواستهاى دیگران مواجه و معارض شود و آزادى میل هاى دیگران را به خطر اندازد , ما ثابت مى کنیم که علاوه بر آزادیها و حقوق دیگران , مصالح عالیه خود فرد نیز مى تواند آزادى او را محدود کند .

بزرگترین تیشه اى که به ریشه اخلاق زده شده به نام آزادى و از راه همین تفسیر غلطى است که از آزادى شده است !

وقتى که از آقاى (( راسل )) سؤال مى شود آیا خود را به هیچ یک از سیستمهاى اخلاقى مقید مى دانید ؟ جواب مى دهد : آرى , ولى جدا ساختن اخلاق از سیاست کار دشوارى است , به عقیده من علم اخلاق بایستى بدین طریق عرضه شود : فرض کنید زیدى بخواهد فلان عمل را که براى خودش مفید بوده و در عین حال به همسایگانش زیان مى رساند انجام دهد , اگر زید بدین طریق براى همسایگان خود ایجاد


۴۱

مزاحمت کند آنان گرد هم جمع شده و خواهند گفت : (( ما به هیچ وجه موافق نیستیم باید کارى کرد که او سوء استفاده نکند )) بنابراین ملاحظه مى شود که کار ما به یک امر جنائى مختوم مى گردد و این قضیه کاملا منطقى و عقلانى است , روش اخلاقى من عبارت از ایجاد هماهنگى بین منافع عمومى و خصوصى افراد اجتماع مى باشد ( ۱ ) .

این روش اخلاقى از لحاظ عملى بودن کمتر از مدینه فاضله افلاطون نیست , آقاى راسل در اخلاق , مقدساتى را به رسمیت نمى شناسد , معانى و مفاهیمى که انسان آنها را برتر از منافع مادى شخص خود بداند و به خاطر آنها میل و خواست و اراده خود را محدود کند سراغ ندارد , اخلاقى را که مبتنى بر چنین معانى و مفاهیم باشد اخلاق (( تابو )) مى خواند , یگانه چیزى را که مقدس مى شمارد آزادى خواست و اراده و میل است , آزادى اراده و میل را فقط با مواجه شدن با میل و اراده دیگران در جهت مقابل , قابل تحدید مى داند , آنگاه گرفتار این بست مى شود که در این صورت چه قدرتى مى تواند آزادى شخص را محدود کند و او را در مقابل

( ۱ ) جهانى که من مى شناسم صفحه ۶۵ – ۶۴


۴۲

آزادیهاى دیگران وادار به تسلیم و احترام نماید . مى گوید : قدرت منع و جلوگیرى دیگران , مى گوید : من که به خاطر منافع خودم مى خواهم منافع دیگران را به خطر اندازم آنها به خاطر منافع خودشان با یکدیگر اتفاق خواهند کرد و جلو مرا خواهند گرفت و من ناچار تسلیم خواهم شد و اجبارا منافع خصوصى خود را با منافع عمومى هماهنگ خواهم کرد .

آقاى راسل مى خواهد با این بیان منافع خصوصى را حافظ و نگهدار حقوق عمومى معرفى کند , همین جا است که عقیم بودن فلسفه اخلاقى او روشن مى گردد .

بدیهى است اگر فرض کنیم همیشه افراد اجتماع یا گروههاى اجتماعى داراى قدرت و همیشه افراد و گروهها , آماده اتفاق و اتحاد علیه متجاوز مى باشند و همیشه یک فرد که داراى قدرت کمترى است تصمیم مى گیرد علیه منافع اکثریت گام بردارد , البته در این صورت فرضیه آقاى راسل درست از آب در خواهد آمد . اما آیا همیشه افراد و گروهها داراى قدرت مساوى هستند ؟ آیا همیشه کسانى که مورد تجاوز قرار مى گیرند آماده اتفاق و اتحادند ؟ آیا همیشه فرد علیه منافع اکثریت تصمیم مى گیرد ؟ متجاوز تا به زور و


۴۳

قدرت خود اعتماد نداشته باشد دست به تجاوز نمى زند .

اخلاقى که آقاى راسل پیشنهاد مى کند قادر است تنها به ضعیفان توصیه کند که از زور نیرومندان بترسند و به حقوق آنها تجاوز نکنند اما قادر نیست زورمندانى را که علیه ناتوانان اتفاق مى کنند و اطمینان دارند که مى توانند اعتراض آنان را با قوه قهریه پاسخ دهند به ترک تجاوز توصیه کند چونکه طبق این فلسفه عمل آنها ضد اخلاقى نیست . زیرا آنها ضرورتى نمى بینند که منافع خصوصى خود را با منافع عمومى هماهنگ کنند . این فلسفه اخلاقى بهترین توجیه کننده حق زورگوئى و دیکتاتورى است , عجب این است که آقاى راسل شعار خود را در همه عمر آزادیخواهى و حمایت از حقوق ناتوانان قرار داده است اما فلسفه اى که براى اخلاق ساخته است پایه هاى دیکتاتورى را استحکام مى بخشد . در فلاسفه غرب از این نمونه ها باز هم هست که فیلسوفى فلسفه اش یک جور حکم میکند و شعار زندگیش طور دیگر .

اما قسمت دوم : این قسمت مربوط به این است که ازدواج و تشکیل اجتماع خانوادگى تا چه حد جنبه فردى و خصوصى دارد و تا چه حد جنبه عمومى و اجتماعى ؟ بدون شک در ازدواج , تمتع


۴۴

شخصى و مسرت فردى وجود دارد , انگیزه افراد در انتخاب همسر بهره مند شدن از مسرت و لذت بیشتر زندگى است , اکنون باید ببینیم آیا از آن نظر که دو فرد بنام زن و شوهر مى خواهند زندگى مشترک و مقرون به خوشى و مسرتى تشکیل دهند و از شیرینى هاى زندگى بهره مند گردند , بهتر و عاقلانه تر این است که کانون خانوادگى را کانون خوشیها و کامیابیهاى جنسى قرار دهند و حداکثر مساعى خود را براى لذت بخش نمودن این کانون صرف کنند و اما اجتماع بیرون , اجتماع بزرگ محیط کار و فعالیت و برخوردهاى دیگر باشد , یا بهتر این است که لذائذ و کامیابیهاى جنسى از محیط خانوادگى به اجتماع بزرگ کشیده شود , کوچه و خیابان و مغازه ها و محیط هاى ادارى و باشگاهها و تفریحگاههاى عمومى همه جا آماده انواع کامیابیهاى جنسى نظرى و لمسى و غیره بوده باشد ؟

اسلام طریق اول را توصیه کرده است , اسلام اصرار فراوانى دارد که محیط خانوادگى آمادگى کامل براى کامیابى زن و شوهر از یکدیگر داشته باشد , زن یا مردى که از این نظر کوتاهى کند مورد نکوهش صریح اسلام قرار گرفته است , اسلام اصرار فراوانى به خرج داده که محیط اجتماع بزرگ , محیط کار و عمل و فعالیت


۴۵

بوده و از هر نوع کامیابى جنسى در آن محیط خوددارى شود , فلسفه تحریم نظر بازى و تمتعات جنسى از غیر همسر قانونى , و هم فلسفه حرمت خودآرائى و تبرج زن براى بیگانه همین است .

کشورهاى غربى که اما اکنون کورکورانه از آنها پیروى مى کنیم راه دوم را انتخاب کرده اند . کشورهاى غربى در انتقال دادن کامیابیهاى جنسى از کانون خانوادگى به محیط اجتماعى بیداد کرده اند و جریمه اش را هم مى دهند , فریاد متفکرینشان بلند است , آنها وقتى که مى بینند برخى کشورهاى کمونیستى جلو این کارها را گرفته و مانع هدر دادن نیروهاى جوانان در اجتماع شده اند , به چشم غبطه به آنها مى نگرند .

اگر زندگى و خوشى و مسرت در زندگى را مساوى با اعمال شهوت بدانیم و چنین فرض کنیم که هر کس بیشتر مى خورد و مى خوابد و عمل آمیزش انجام مى دهد او از مسرت و خوشى بیشترى بهره مند است و به عبارت دیگر اگر استعدادهاى بهجت زاى انسانى و موجبات ناراحتیهاى او را محدود بدانیم به آنچه حیوانات دارند , البته انتقال کامیابیهاى جنسى از کانون خانوادگى به اجتماع بزرگ لذت و مسرت بیشترى خواهد داشت .


۴۶

اما اگر بتوانیم تصور کنیم که اتحاد روح زن و شوهر و عواطف صمیمانه اى که احیانا تا آخرین روزهاى پیرى که غریزه جنسى فعالیتى ندارد باقى است , براى زندگى ارزش بیشتر و بالاترى دارد , اگر بتوانیم تصور کنیم که لذتى که از یک مرد از مصاحبت همسر مشروع و وفادارش با لذتى که یک مرد از مصاحبت یک زن هر جائى مى برد تفاوت دارد کوچکترین تردیدى در این جهت نخواهیم کرد که به خاطر بهره مند شدن از مسرت بیشتر و آرامش بیشتر , لازم است عواطف جنسى افراد را محدود به همسر قانونى کرده است و محیط و کانون خانوادگى به این کار و اجتماع بزرگ را به کار و فعالیت اختصاص دهیم .

مطلب مهمتر جنبه هاى اجتماعى مسئله ازدواج است , تنها براى این نیست که زن و مرد از مصاحبت یکدیگر لذت بیشترى ببرند , ازدواج و تشکیل کانون خانوادگى ایجاد کانون پذیرائى نسل آینده است , سعادت نسلهاى آینده بستگى کامل دارد به وضع اجتماع خانوادگى . دست تواناى خلقت براى ایجاد و بقاء و تربیت نسلهاى آینده علائق نیرومند زن و شوهرى را از یک طرف و علائق پدر و فرزندى را از طرف دیگر به وجود آورده است .


۴۷

عواطف اجتماعى و انسانى , در محیط زندگى رشد مى کنند , روح کودک را حرارت محیط فطرى و طبیعى چند صد درجه پدر و مادر نرم و ملایم مى کند .

ما وقتى که مى خواهیم عواطف دو نفر را نسبت به یکدیگر تحریک کنیم , مى گوئیم افراد یک ملت برادر یکدیگرند , یا مى گوئیم افراد بشر همه برادر یکدیگر و عضو یک خانواده هستند , قرآن کریم عواطف پاک ایمانى مؤمنین را به عواطف برادرى تشبیه مى کند : انما المؤمنون اخوه , عواطف برادرى تنها از خویشاوندى و هم خونى پیدا نمى شود , عمده این است که دو برادر در یک کانون محبت بزرگ مى شوند , راستى اگر عواطف برادرى که ناشى از کانون با صفا و پر مهر خانوادگى است از میان برود , آیا افراد اجتماع مى توانند کوچکترین عواطفى نسبت به یکدیگر داشته باشند ؟

مى گویند در اروپا تا حدود زیادى عدالت هست اما عواطف بسیار کم است , حتى در میان برادران و پدران و فرزندان عواطف کمى مشاهده مى شود . بر خلاف مردم مشرق زمین .

چرا ؟ براى اینکه این گونه عواطف در کانونهاى با صفا و صمیمى و پر مهر خانوادگى رشد مى کند , اما در اروپا چنین صفا و


۴۸

صمیمیت و وحدت و یگانگى میان زنان و شوهران وجود ندارد . چرا این یگانگى که معمولا در مشرق زمین میان زنان و شوهران وجود دارد , در آنجا وجود ندارد ؟ براى اینکه در آنجا عواطف جنسى زن و مرد به یکدیگر اختصاص ندارد , هر کدام به طور نامحدود مى توانند لااقل از تمتعات نظرى و لمسى در اجتماع بزرگ بهره مند شوند .


۴۹
اخلاق جنسى ( ۴ )

اصل (( آزادى )) که پایه فلسفى اخلاق باصطلاح نوین جنسى است به طور اجمال در صفحات قبل مورد بحث قرار گرفت , در اینجا مى خواهیم اصل لزوم پرورش استعدادهاى طبیعى انسان را که پایه تربیتى این سیستم اخلاقى است بررسى کنیم , پس از آن البته به بررسى پایه روانى آن خواهیم پرداخت ) .

به استناد اصل لزوم پرورش استعدادها گفته مى شود که تربیت سعادتمندانه براى فرد و مفید به حال اجتماع آن است که سبب گردد استعدادهاى فطرى و طبیعى بشر بروز و ظهور کند و شکوفان و بارور گردند .

شکوفان شدن استعدادها علاوه بر اینکه موجب مسرت خاطر


۵۰

و نشاط کامل فرد مى گردد , تعادل روحى او را حفظ مى کند و او را آرام نگه مى دارد و در نتیجه اجتماع نیز از او آسایش مى بیند . بر خلاف جلوگیرى و تحت فشار قرار دادن آنها که موجب هزاران ناراحتى و اضطراب و جنایت و انحراف مى گردد .

گفته مى شود اخلاق جنسى کهن به دلیل اینکه مانع رشد و شکوفان شدن یک استعداد کامل طبیعى و فطرى یعنى غریزه جنسى یا غریزه باصطلاح (( عشق )) است و عشق را خبیث مى داند محکوم است , اخلاق نو به دلیل آنکه عشق را آزاد و محترم مى شمارد و با موجبات رشد و تقویت آن به مبارزه بر نمى خیزد مزیت و رجحان دارد .

ما براى اینکه بررسى کامل از این اصل کرده باشیم , لازم است مطالب ذیل را رسیدگى کنیم :

۱ – آیا اخلاق اسلامى با رشد طبیعى استعدادها مباین است ؟

۲ – کشتن نفس یعنى چه ؟

۳ – اخلاق نوین جنسى بزرگترین عامل آشفتگى غرائز و مانع رشد طبیعى و استعدادها است .

۴ – دموکراسى در اخلاق .

۵ – مقایسه اخلاق جنسى با اخلاق اقتصادى و اخلاق


۵۱

سیاسى .

۶ – مهجورى و مشتاقى .

۷ – رشد شخصیت از نظر غریزه عشق .

آیا اخلاق اسلامى با رشد طبیعى استعدادها مباین است ؟

اینکه مى گویند استعدادهاى طبیعى را باید پروراند و نباید از آن جلوگیرى کرد , مورد قبول ما است , اگر دیگران فقط از راه آثار نیکى در پرورش استعدادها و آثار سوئى که در منع و جلوگیرى از پرورش آنها دیده اند به لزوم این کار توصیه مى کنند ما علاوه بر این راه از راه دیگر که باصطلاح برهان (( لمى )) است بر این مدعا استدلال مى کنیم .

ما مى گوئیم خداوند نه عضوى از اعضاء جسمانى را بیهوده آفریده است و نه استعدادى از استعدادهاى روحى را و همانطورى که همه اعضاى بدن را باید حفظ کرد و به آنها غذاى لازم باید رساند , استعدادهاى روحى را نیز باید ضبط کرد و به آنها غذاى کافى داد تا سبب رشد آنها شود .

ما فرضا از راه آثار به لزوم پرورش استعدادها و عدم جلوگیرى


۵۲

از آنها پى نبرده بودیم (( خداشناسى )) ما را به این اصل هدایت مى کرد .

همچنان که مى بینیم در صد سال پیش که هنوز درست به آثار نیک پروراندن استعدادها و آثار سوء ترک پرورش آن پى نبرده بودند , دانشمندانى به همین دلیل به حفظ اعضاء بدن و مهمل نگذاشتن قواى نفسانى توصیه مى کردند .

پس در اثر لزوم پروراندن استعدادها به طور کلى جاى تردید نیست , بلکه مفهوم لغت تربیت که از قدیم براى این مقصود انتخاب شده است همین معنى را مى رساند , لغت تربیت مفهومى جز پروراندن ندارد علیهذا بحث در این نیست که آیا باید استعدادها را پرورش داد یا نه ؟

بحث در این است که راه صحیح پرورش طبیعى استعدادهاى بشر که به هیچ وجه نوع آشفتگى و بى نظمى و اختلال منجر نشود چیست ؟

ما ثابت مى کنیم که رشد طبیعى استعدادها و از آن جمله استعداد جنسى تنها با رعایت مقررات اسلامى میسر است و انحراف از آن سبب آشفتگى و بى نظمى و حتى سرکوبى و زخم خوردگى این استعداد مى گردد , اکنون لازم است نظرى به منطق اسلام در زمینه


۵۳

اخلاق و تربیت به طور کلى و اجمال بیفکنیم :

برخى کوته نظران مى پندارند که اخلاق و تربیت اسلامى با رشد طبیعى استعدادها مباین است و بر اساس جلوگیرى و منع آنها بنا شده است , اینان تعبیرات اسلامى را در زمینه تهذیب و اصلاح نفس بهانه و مستمسک قرار داده اند , در قرآن کریم پس از چندین سوگند , به صورت مؤکدى مى فرماید : قد افلح من زکیها یعنى به حقیقت رستگار شد آن کس که نفس خویش را پاکیزه کرد .

از این جمله فهمیده مى شود که اولا قرآن کریم آلوده شدن ضمیر انسان را ممکن مى شمارد , و ثانیا پاکیزه کردن ضمیر را از آن آلودگیها در اختیار خود شخص مى داند و ثالثا آنرا لازم و واجب مى شمارد و سعادت و رستگارى را در گرو آن مى داند .

این سه مطلب هیچ کدام قابل انکار نیست , هیچ مکتب و روشى نیست که نوعى آلودگى را در روان و ضمیر انسان ممکن نشمارد و به پاکیزه کردن روان از آن آلودگى توصیه نکند , ضمیر انسان مانند ترکیبات بدنى او اختلال پذیر است انسان آن اندازه که از ناحیه شخص خود در اثر آلودگیها و اختلالات روحى آزار مى بیند از ناحیه طبیعت یا انسانهاى دیگر آزار نمى بیند لهذا


۵۴

رستگارى انسان بدون پاکى و تعادل روانى میسر نیست , در آنچه مربوط به این تعبیر قرآنى است جاى شبهه نمى باشد .

در قرآن کریم تعبیر دیگرى هست که نفس انسان را با صفت اماره بالسوء ( فرمان دهنده به شر ) توصیف مى کند این تعبیر این پرسش را پیش مى آورد که آیا از نظر قرآن کریم طبیعت نفسانى انسان شریر است ؟

اگر قرآن از جنبه فلسفه نظرى , طبیعت نفسانى انسان را ذاتا شریر مى داند ناچار در فلسفه علمى راهى که انتخاب مى کند این است که پروراندن و رشد دادن این موجود شریر بالذات خطا است , باید آنرا همواره ضعیف و ناتوان و تحت فشار و زجر قرار داد و مانع ظهور و بروز و فعالیت وى شد و احیانا آنرا باید از میان برد , یا از نظر قرآن کریم طبیعت نفسانى شریر بالذات نیست , بلکه در حالات خاصى و به سبب عوارضى سر به طغیان و شرارت بر مى دارد , یعنى قرآن از جنبه فلسفه نظرى , به طبیعت نفسانى بد بین نیست و آنرا منشأ شرور نمى داند و قهرا در فلسفه علمى راهى که انتخاب مى کند نابود کردن و یا ضعیف نگهداشتن و موجبات طغیان فراهم نکردن است .

در این صورت پرسش دومى پیش مى آید و آن اینکه چه


۵۵

چیزهائى سبب طغیان و اضطراب و سرکشى قواى نفسانى مى گردد ؟ و از چه راهى مى توان آنرا آرام کرد و به اعتدال برگرداند .

ما به هر دو پرسش پاسخ مى دهیم :

کوته نظران , همین قدر که دیده اند اسلام نفس را به عنوان (( فرمانده شرارت )) یاد کرده است کافى دانسته اند که اخلاق و تربیت اسلامى را متهم کنند به اینکه به چشم بدبینى به استعدادهاى فطرى و منابع طبیعى وجود آدمى مى نگرد و طبیعت نفسانى را شریر بالذات , و پروراندن آن را خطا مى شمارد .

ولى این تصور خطا است , اسلام اگر در یکجا نفس را با صفت اماره بالسوء یاد کرده است در جاى دیگر با صفت النفس اللوامه یعنى ملامت کننده خود نسبت به ارتکاب شرارت و در جاى دیگر با صفت النفس المطمئنه یعنى آرام گیرنده و به حد کمال رسیده , یاد مى کند .

از مجموع اینها فهمیده مى شود که از نظر قرآن کریم طبیعت نفسانى انسان مراحل مختلفى مى تواند داشته باشد , در یک مرحله به شرارت فرمان مى دهد , در مرحله دیگر از شرى که مرتکب شده است ناراحت مى شود و خود را ملامت مى کند , در مقام و مرحله دیگر


۵۶

آرام مى گیرد و گرد شر و بدى نمى گردد .

پس اسلام در فلسفه نظرى خود طبیعت نفسانى انسان را شریر بالذات نمى داند و قهرا در فلسفه عملى خود نیز مانند سیستمهاى فلسفى و تربیت هندى , یا کلبى یا مانوى یا مسیحى , از روش نابود کردن قواى نفسانى و یا لااقل حبس با اعمال شاقه آنها پیروى نمى کند , همچنانکه دستورهاى عملى اسلام نیز شاهد این مدعا است .

این مطلب که نفس انسان در مقامات و مراحل و شرائط خاصى بشر را واقعا به شرارت فرمان مى دهد و حالت خطرناکى پیدا مى کند مطلبى است که اگر در قدیم اندکى ابهام داشت , امروز در اثر پیشرفتهاى علمى در زمینه هاى روانى کاملا مسلم شده است , از همه شگفت تر این است که قرآن کریم در توصیف نفس نمى گوید : داعیه بالسوء ( دعوت کننده بسوى بدى و شر ) مى گوید : اماره بالسوء ( فرمان دهنده به بدى و شر ) قرآن کریم در این تعبیر خود این مطلب را مى خواهد بفهماند که احساسات نفسانى بشر آنگاه که سر به طغیان بر مى آورد بشر را تنها بسوى جنایت و اعمال انحرافى دعوت نمى کند بلکه مانند یک قدرت جابر مسلط دیکتاتور فرمان مى دهد , قرآن با


۵۷

این تعبیر تسلط و استیلاء جابرانه قواى نفسانى را در حال طغیان بر همه استعدادهاى عالى انسانى مى فهماند . و این رازى است که در دورانهاى اخیر روانشناسى کشف نشده بود .

امروز ثابت شده که احساسات منحرف احیانا به طرز مرموزى بر دستگاه ادراکى بشر فرمان مى راند و مستبدانه حکومت مى کند , و دستگاه ادراکى ناآگاهانه فرمانهاى آنرا اجرا مى کند !

اما پاسخ پرسش دوم که چه چیزهائى موجب طغیان و آشفتگى و چه چیزى سبب آرامش و تعادل روحى مى گردد ؟ ما پاسخ این پرسش را آنگاه که در اطراف پایه سوم اخلاق نوجنسى که پایه روانى است بحث مى کنیم ذکر خواهیم کرد .

کشتن نفس یعنى چه ؟

یک پرسش دیگر باقى است و آن اینکه اگر از نظر اخلاقى اسلامى استعدادهاى طبیعى نباید نابود شود , پس تعبیر به نفس کشتن , یا میراندن نفس که احیانا در تعبیرات دینى و بیشتر در تعبیرات معلمین اخلاق اسلامى و بالاخص در تعبیرات عارف مشربان اسلامى آمده است , چه معنى و چه مفهومى دارد ؟ پاسخ


۵۸

این پرسش از آنچه قبلا گفتیم روشن شد , اسلام نمى گوید طبیعت نفسانى و استعداد فطرى طبیعى را باید نابود ساخت , اسلام مى گوید : (( نفس اماره )) را باید نابود کرد , همچنانکه گفتیم , نفس اماره نماینده اختلال و به هم خوردگى و نوعى طغیان و سرکشى است که در ضمیر انسان به علل خاصى رخ مى دهد , کشتن نفس اماره معنى خاموش کردن و فرو نشاندن فتنه و طغیان را در زمینه قوا و استعدادهاى نفسانى مى دهد , فرق است میان خاموش کردن فتنه و میان نابود کردن قوائى که سبب فتنه مى گردند , خاموش کردن فتنه چه در فتنه هاى اجتماعى و چه در فتنه هاى روانى مستلزم نابود کردن افراد و قوائى که سبب آشوب و فتنه شده اند نیست , بلکه مستلزم این است که عواملى که آن افراد و قوا را وادار به فتنه کرده است از بین برده شود . بعدا خواهیم گفت که این نوع میراندن گاهى به اشباع و ارضاء نفس حاصل مى شود و گاهى به مخالفت با آن .

این نکته باید اضافه شود که در تعبیرات دینى , ما هرگز کلمه اى که به معنى (( نفس کشتن )) باشد , پیدا نمى کنیم , تعبیراتى که هست که البته از دو سه مورد تجاوز نمى کند بصورت میراندن نفس است .


۵۹
اخلاق جنسى ( ۵ ) آشفتگى غرائز و میلها

مسائل را یک جانبه دیدن و از جوانب دیگر غفلت کردن , گاهى زیانهاى جبران ناپذیرى به دنبال خود مى آورد .

کاوشها و کشفیات روانى در یک قرن اخیر ثابت کرد که سرکوبى غرائز و تمایلات و بالاخص غریزه جنسى , مضرات و ناراحتیهاى فراوانى ببار مى آورد , معلوم شد اصلى که مورد قبول شاید اکثریت مفکرین قدیم بود که هر اندازه غرائز و تمایلات طبیعى ضعیف تر نگهداشته شوند میدان براى غرائز و نیروهاى عالیتر مخصوصا قوه عاقله بازتر و بى مانع تر مى شود اساسى ندارد , غرائز سرکوب شده و ارضاء نشده , پنهان از شعور ظاهر , جریاناتى را طى مى کنند که چه از نظر فردى و چه از نظر اجتماعى فوق العاده


۶۰

براى بشر گران تمام مى شود و براى اینکه تمایلات و غرائز طبیعى بهتر تحت حکومت عقل واقع شوند و آثار تخریبى به بار نیاورند باید تا حد امکان از سرکوب شدن و زخم خوردگى و ارضاء نشدن آنها جلوگیرى کرد .

روانشناسان ریشه بسیارى از عوارض ناراحت کننده عصبى و بیماریهاى روانى و اجتماعى را احساس محرومیت , خصوصا در زمینه امور جنسى تشخیص دادند , ثابت کردند که محرومیتها مبدأ تشکیل عقده ها , و عقده ها احیانا بصورت صفات خطرناک مانند میل به ظلم و جنایت , کبر , حسادت , انزوا و گوشه گیرى , بدبینى و غیره تجلى مى کند .

اصل بالا در موضوع زیانهاى سرکوب کردن غرائز از نوع کشفیات فوق العاده با ارزش روانى است و در ردیف ارزنده ترین موفقیتهاى بشر است .

مردم غالبا بواسطه انس به محسوسات و آشنائى بیشتر با آنها براى کشفیاتى ارزش زیاد قائل مى شوند که در زمینه امور فنى و صنعتى و استخدام قواى طبیعت بى جان صورت گرفته باشد .

اما کشفیاتى که در زمینه مسائل روانى و روحى صورت


۶۱

مى گیرد کمتر مورد توجه عامه مردم مى تواند قرار بگیرد , ولى از نظر مردم دانشمند و آگاه اهمیت مطلب محفوظ است .

هر چند کم و بیش در حکمتهائى که از گذشتگان به یادگار مانده و بالاخص در آثار اسلامى نشانه هاى زیادى از توجه به این حقیقت دیده مى شود , و عملا بسیارى از معلمان و مربیان اخلاق از آن استفاده مى کرده اند اما به طور مسلم اثبات علمى این حقیقت و کشف قوانین مربوط به آن از موفقیتهاى علمى قرن اخیر است .

اکنون ببینیم این اصل چگونه مورد استفاده قرار گرفت ؟

آیا مانند کشفیات پزشکى , مثلا پنى سیلین , مورد استفاده قرار گرفت , متأسفانه پیچیدگى و چند جانبه بودن مسائل روانى از یک طرف , ارتباط موضوع و تمایلات بشر که خواه ناخواه در کور کردن بصیرت تأثیر دارد از طرف دیگر , نگذاشت آن استفاده اى که باید بشود صورت گیرد , بلکه خود این اصل , بهانه و وسیله اى شد در جهت مخالفت , یعنى براى اینکه موجبات سرکوب شدن غرائز و پیدایش آثار خطرناک روانى و اجتماعى ناشى از آن خصوصا در زمینه امور جنسى بیشتر فراهم گردد , بر عقده ها و تیرگیهاى روانى افزوده گردد .


۶۲

آمار بیماریهاى روانى , جنونها , خودکشیها , جنایتها , دلهره ها و اضطرابها , یأسها و بدبینى ها , حسادتها و کینه ها به صورت وحشتناکى بالا رود , چرا ؟ براى اینکه سرکوب نکردن غرائز به معنى آزاد گذاشتن میلها , و آزاد گذاشتن میلها به معنى رفع تمام قیود و حدود و مقررات تفسیر شد .

پس از آنکه قرنها علیه شهوت پرستى به عنوان امرى منافى اخلاق و عامل بر هم زدن آرامش روحى و مخل به نظم اجتماعى و به عنوان نوعى انحراف و بیمارى , توصیه و تبلیغ شده بود , یک باره ورق برگشت و صفحه عوض شد . جلوگیرى از شهوات و پابند بودن به عفت و تقوا و تحمل قیود و حدود اخلاقى و اجتماعى , عامل بر هم زدن آرامش روحى و مخل به نظم اجتماعى و از همه بالاتر امرى ضد اخلاق و تهذیب نفس معرفى شد .

فریادها بلند شد , محدودیتها را بردارید تا ریشه مردم آزارى و کینه ها و عداوتها کنده شود , عفت را از میان بردارید , تا دلها آرام بگیرد و نظم اجتماعى برقرار گردد , آزادى مطلق اعلام کنید تا بیماریهاى روانى رخت بربندد .


۶۳

بدیهى است این چنین فرضیه به ظاهر شیرین و دلپذیرى , به عنوان اصلاح مفاسد اخلاقى و اجتماعى , طرفداران زیادى خصوصا در میان جوانان مجرد پیدا مى کند .

ما در کشور خودمان مى بینیم چه کسانى از آن طرفدارى مى کنند , چه از این بهتر که خود را در اختیار دل , و دل را در اختیار هوس قرار دهیم و در عین حال عمل ما اخلاقى و انسانى شمرده شود و نام ما در لیست محصلین اخلاقى اجتماعى قرار گیرد , هم فال است و هم تماشا , هم کامجوئى است و هم خدمت به نوع , هم تن پرورى است , و هم اصلاح نفس , هم شهوت است و هم اخلاق , بى شباهت به عشق مجازى که در میان برخى از متصوف مابان خودمان معمول بوده نیست , چه از این بهتر که آدمى از مصاحبت شاهدى زیبا روى بهره مند گردد و این کار او سلوک الى الله شمرده شود !

نتیجه چه شد ؟ از اول معلوم بود . آیا بیماریهاى روانى معدوم شد ؟ آرامش روحى جاى اضطراب و دلهره را گرفت ؟ خیر متأسفانه نتیجه معکوس بخشید , بدبختى بر بدبختیهاى پیشین افزود , تا آنجا که بعضى از پیش قدمان آزادى جنسى که تیز هوشتر


۶۴

بودند سخن خود را به صورت تفسیر و تأویل پس گرفتند , گفتند از حدود مقررات اجتماعى چاره اى نیست غریزه را از تمتعات جنسى نمى توان بطور کامل ارضاء و اشباع کرد , باید ذهن را متوجه مسائل عالى هنرى و فکرى کرد و غریزه را بطور مستقیم بسوى این امور هدایت نمود , فروید یکى از این افراد است .

اخلاقى که امثال راسل از آن تبلیغ مى کنند و نام آنرا اخلاق نوین گذاشته اند همان است که ثمره اش آشفتگى بیش از پیش غرائز و تمایلات است و بر خلاف مدعاى آنها که اخلاق کهن را متهم به آشفته ساختن روح مى کنند , سیستم اخلاقى خود آنها سزاوار این اتهام است .

امروز پدیده هاى اجتماعى خاصى و به عبارت دیگر مشکلات اجتماعى مخصوصى پیدا شده که افکار علماء اجتماع را به خود مشغول داشته است .

در جامعه امروز جوانان بطور محسوسى از ازدواج شانه خالى مى کنند , حاملگى و زائیدن و بچه بزرگ کردن بصورت امر منفورى براى زنان در آمده است .

زنان به اداره امر خانه کمتر علاقه نشان مى دهند , ازدواجهائى


۶۵

که نمونه وحدت روح است جز در میان طبقاتى که به مقررات اخلاق کهن پایبندند کمتر دیده مى شود , جنگ اعصاب بیش از پیش رو به افزایش است بالاخره آشفتگى روحى عجیبى محسوس و مشهود است .

گروهى مى خواهند این عوارض را لازمه قهرى انقلاب صنعتى جدید بدانند و راه برگشت را بدین وسیله ببندند , در صورتیکه اینها ربط زیادى به زندگى صنعتى و از میان رفتن زندگى کشاورزى ندارد .

این عوارض ناشى از یک نوع به اصطلاح انقلاب فکرى است و افراد خاصى هستند که مسئولیت عمده این بدبختى بشریت را دارند .

راسل در گفتار خود دچار تناقض گوئیها مى گردد , گاهى سخت از آزادى جنسى حمایت مى کند که در شماره هاى پیش برخى عبارات او را نقل کردیم , و گاهى اجبارا لزوم یک سلسله حدود و قیود اجتماعى را در این زمینه مى پذیرد .

ما براى اینکه سخن طولانى نشود از نقل و انتقاد آنها خوددارى مى کنیم .

حقیقت این است که اشباع غریزه و سرکوب نکردن آن یک


۶۶

مطلب است , و آزادى جنسى و رفع مقررات و موازین اخلاقى مطلب دیگر , اشباع غریزه با رعایت اصل عفت و تقوى منافى نیست بلکه تنها در سایه عفت و تقوى است که مى توان غریزه را به حد کافى اشباع کرد و جلو هیجان هاى بیجا و ناراحتیها و احساس محرومیتها و سرکوب شدن هاى ناشى از آن هیجانها را گرفت .

به عبارت دیگر (( پرورش )) دادن استعدادها غیر از (( پر دادن )) به هوسها و آرزوهاى پایان ناپذیر است .

یکى از مختصات و امتیازات انسان از حیوانات این است که دو نوع میل و تمنا در بشر ممکن است پیدا شود , تمناهاى صادق , تمناهاى کاذب .

تمناهاى صادق همانها است که مقتضاى طبیعت اصلى است , در وجود هر انسانى طبیعت میل به صیانت ذات , به قدرت و تسلط , به امور جنسى , به غذا خوردن و امثال اینها هست , هر یک از این میلها هدف و حکمتى دارد , بعلاوه همه اینها محدودند ولى همه اینها ممکن است زمینه یک تمناى کاذب واقع شوند , اشتهاى کاذبى که افراد در مورد خوردنیها پیدا مى کنند مشهور و معروف همه است .


۶۷

در بعضى از میلها و غرائز که غریزه جنسى از آنها است این تمنا غالبا بصورت یک عطش روحى در مى آید , یعنى قناعت و پایان پذیرى را در آن راه نیست .

غریزه طبیعى را مى توان اشباع کرد , اما تمناى کاذب خصوصا اگر شکل عطش روحى به خود بگیرد , اشباع پذیر نیست .

اشتباه کسانیکه براى جلوگیرى از سرکوبى غرائز و به منظور رشد استعدادها , رژیم اخلاق آزاد را باصطلاح پیشنهاد کردند ناشى از این است که این تفاوت شگرف انسان و حیوان را نادیده گرفتند و به این جهت توجه نکردند که میل به بى نهایت در سرشت انسان نهفته است , انسان چه در زمینه پول و اقتصادیات , چه در زمینه سیاست و حکومت و تسلط بر دیگران و چه در زمینه امور جنسى اگر زمینه مساعدى براى پیشروى ببیند در هیچ حدى توقف نمى کند , خیال کردند که حاجت جنسى در وجود بشر فى المثل نظیر حاجت طبیعى هر کسى به ادرار و خالى کردن مثانه است , منع و حبس ادرار از نظر پزشکى مضرات فراوانى دارد , اما خالى کردن آن حدود و شرائطى ندارد . اگر فرضا کسى قدم به قدم در کوچه ها و خیابانها محل مناسب و پاکیزه و مجانى براى ادرار بیابد بیش از


۶۸

مقدار حاجت به آنها توجهى نخواهد کرد .

نهایت جهالت است که غریزه جنسى , یا غریزه قدرت طلبى یا پول پرستى بشر را از این قبیل بدانیم و توجه خود را تنها به جنبه هاى محرومیت و اشباع نشدن غریزه معطوف کنیم و عوارض حیرت آور و پایان ناپذیر جهت مخالف را نادیده بگیریم .

اگر انسان در این زمینه ها مانند حیوانات ظرفیت محدود و پایان پذیرى مى داشت احتیاجى نبود نه بمقررات سیاسى و نه بمقررات اقتصادى و نه بمقررات جنسى , از نظر اخلاقى نیز نه نیازى به اخلاق سیاسى و اجتماعى بود , نه به اخلاق اقتصادى و نه به اخلاق جنسى , همان ظرفیت محدود طبیعى همه مشکلات را حل مى کرد .

اما همچنانکه از مقررات و اخلاق محدود کننده , در روابط اجتماعى و امور اقتصادى و از (( عفت و تقوى سیاسى و اجتماعى )) گریزى نیست , از مقررات و اخلاق محدود کننده جنسى و از (( عفت و تقوى جنسى )) نیز گریزى نمى باشد .


۶۹
اخلاق جنسى ( ۶ ) انضباط جنسى , غریزه عشق

دموکراسى در اخلاق

رشد شخصیت از نظر غریزه عشق

در دموکراسى اخلاق نیز مانند سیاست , باید اصول آزادى و دموکراسى حکمفرما باشد مطلب صحیح و درستى است , یعنى انسان باید با غرائز و تمایلات خود مانند یک حکومت عادل و دموکرات با توده مردم رفتار کند .

ولى عده اى آنجا که پاى مسائل اخلاقى در میان مى آید ,


۷۰

یا آنجا که انسان در مقابل خودش قرار گرفته و باید درباره رفتار خودش با خودش قضاوت کند , عمدا یا سهوا دموکراسى را با خودسرى و هرج و مرج و بى بند و بارى اشتباه مى کنند , اسلام درباره اخلاق جنسى همان را مى گوید که جهان امروز درباره اخلاق سیاسى و اخلاق اقتصادى پذیرفته است .

اخلاق سیاسى به غریزه قدرت و برترى طلبى مربوط است و اخلاق اقتصادى به حس افزون طلبى , همچنانکه اخلاق جنسى مربوط است به غریزه جنسى , از نظر لزوم آزادى از یک طرف و لزوم انضباط شدید از طرف دیگر هیچ تفاوتى میان این سه بخش اخلاق نیست , معلوم نیست چرا طرفداران اخلاق نوین جنسى این گشاده دستى ها را تنها درباره اخلاق جنسى جایز مى شمارند ؟

رشد شخصیت از نظر غریزه جنسى

یکى از مسائل مهم اخلاق جنسى مسئله عشق است . چنانکه مى دانیم فلاسفه از قدیم الایام براى عشق فصل مخصوصى باز کرده و به بررسى ماهیت آن پرداخته اند , ابن سینا رساله خصوصى در عشق فراهم آورده است , عرفا عشق را در همه اشیاء سارى , و عشق انسان به انسان را مظهر آن حقیقت کلى دانسته اند .


۷۱

شعراء اهل ادب با آنکه شهوت را امرى حیوانى و پست شمرده اند , عشق را ستایش کرده و به آن افتخار کرده اند تا آنجا که مقایسه عقل و عشق و ترجیح عشق بر عقل بخشى از ادبیات ما را تشکیل مى دهد .

عشقى که مورد ستایش واقع شده و از غیر مقوله شهوت دانسته شده است تنها عشق الهى نیست , حتى عشق انسان به انسان نیز در بعضى از اقسامش امرى شریف و خارج از مقوله شهوت معرفى شده است .

نقطه مقابل این عده , افرادى بوده و هستند که عشق را چه از لحاظ مبدأ و چه از لحاظ کیفیت و چه از لحاظ هدف , جز حدت و شدت غریزه جنسى نمى دانند و به عشق مقدس , ایمان و اعتراف ندارند , از نظر این عده استعمال عشق در مورد خداوند نیز خارج از نزاکت و ادب و عبودیت است .

از نظر دسته اول , عشق تقسیماتى دارد , یکى از اقسام آن عشق انسان به انسان است , این عشق نیز به نوبه خود بر دو قسم است جسمانى و نفسانى ( و به تعبیر دیگر : حیوانى و انسانى ) ولى از نظر دسته دوم عشق تقسیمات و اقسامى ندارد , هر چه هست


۷۲

همان شهوت است و بس .

امروز در میان بعضى از فلاسفه جدید عقیده سومى پیدا شده است , از نظر این عده ریشه همه عشقها امر جنسى است , ولى همین امر جنسى در شرائط خاصى تدریجا تغییر شکل مى دهد و خاصیت جنسى و شهوانى خود را از دست مى دهد و جنبه روحى و معنوى به خود مى گیرد .

این عده به دو گونگى عشق قائل هستند . اما به معنى دو گونگى از لحاظ حالت و کیفیت و هدف و آثار , نه دو گونگى از لحاظ ریشه و مبدأ . از نظر این عده جاى تعجب نیست که یک امر مادى شکل معنوى بخود بگیرد , زیرا میان مادیات و معنویات آنچنان دیوار غیر قابل عبورى وجود ندارد و به قول یکى از اهل نظر (( هر امر معنوى , اصل و پایه طبیعى دارد و هر امر مادى یک گسترش و بسط معنوى )) ( ۱ ) .

ما فعلا نمى خواهیم وارد این بحث عمیق روانى و فلسفى بشویم و به نقل و نقد عقاید و آراء زیادى که در این باره قدیما و جدیدا گفته شده بپردازیم , در اینجا همین قدر مى گوئیم خواه عشق

( ۱ ) لذات فلسفه صفحه ۱۳۵


۷۳

ریشه غیر جنسى داشته باشد و خواه نداشته باشد , و به فرض اول خواه بتواند تغییر شکل و ماهیت بدهد و جنبه معنوى و روحانى پیدا کند , خواه نکند , در این جهت نمى توانیم تردید داشته باشیم که عشق از لحاظ آثار روانى و اجتماعى , یعنى از لحاظ تحولاتى که در روح فرد ایجاد مى کند و از لحاظ تأثیراتى که در خلق آثار هنرى و ذوقى و اجتماعى دارد , با یک شهوت ساده حیوانى که هدفش صرفا ارضاء و اشباع است تفاوت بسیار دارد .

حالت خاص شهوانى تا وقتیکه صورت شهوانى دارد مقرون به خودخواهى است و در این حالت انسان به موضوع شهوت به چشم یک ابزار و وسیله نگاه مى کند , اما همینکه شکل عشق به خود گرفت , موضوع دلخواه آنچنان اصالت پیدا مى کند که حتى از جان خواستار عزیزتر و گرانبهاتر مى گردد و خواستار فدائى موضوع دلخواه خود مى شود , یعنى شخص خواستار از (( خودى )) بیرون مى رود و لااقل خودى او خودى طرف را نیز در بر مى گیرد , از این رو است که عشق به عنوان مربى , کیمیا , معلم و الهام بخش خوانده شده است .


۷۴

سعدى مى گوید :

هر که عشق اندر او کمند انداخت
بمراد ویش به باید ساخت
هر که عاشق نگشت , مرد نشد
نقره فائق نگشت تا نگداخت

یا مثلا حافظ مى گوید :

بلبل از فیض گل آموخت سخن , ورنه نبود
این همه قول و غزل , تعبیه در منقارش

ادبیات جهان پر است از این تعبیرات .

عشق را , هم غربى ستایش کرده , هم شرقى , اما با این تفاوت که ستایش غربى , از آن نظر است که وصال شیرین در بر دارد , و حداکثر از آن نظر که به از میان رفتن خودى فردى که همواره زندگى را مکدر مى کند و به یگانگى در روح منجر مى شود , و دو شخصیت بسط یافته و یکى شده توأم با یکدیگر زیست مى کنند و از حداکثر لطف زندگى بهره مند مى گردند .

اما ستایش شرقى از این نظر است که عشق فى حد ذاته


۷۵

مطلوب و مقدس است : به روح , شخصیت و شکوه مى دهد , الهام بخش است , کیمیا اثر است , مکمل است , تصفیه کننده است , نه بدان جهت که وصالى شیرین در پى دارد و یا مقدمه همزیستى پر از لطف در روح انسانى است , از نظر شرقى اگر عشق انسان به انسان مقدمه است , مقدمه معشوقى عالیتر از انسان است و اگر مقدمه یگانگى و اتحاد است , مقدمه یگانگى و وصول به حقیقتى عالى تر از افق انسانى است ( ۱ ) .

خلاصه اینکه در مسئله عشق نیز مانند بسیارى از مسائل دیگر طرز تفکر شرقى و غربى متفاوت است , غربى در عین اینکه در آخرین مرحله , عشق را از یک شهوت ساده جدا مى داند و به آن صفا و رقتى روحانى مى دهد , آنرا از چهارچوب مسائل زندگى خارج نمى سازد , و به چشم یکى از مواهب زندگى اجتماعى به آن مى نگرد , اما شرقى عشق را در مافوق مسائل عادى زندگى جستجو مى کند .

اگر آن فرضیه را بپذیریم که مى گوید عشق از لحاظ ریشه و هم از لحاظ کیفیت , هدف و آثار , جز غریزه جنسى نیست , عشق

( ۱ ) رجوع شود به الهیات اسفار .


۷۶

در اخلاق جنسى فصل جداگانه اى نخواهد داشت , آنچه درباره لزوم و عدم لزوم پرورش غریزه جنسى , گفته شد در این باره کافى است . و اما اگر عشق را از لحاظ ریشه و لااقل از لحاظ کیفیت و آثار روانى اجتماعى , با غریزه جنسى مغایر دانستیم ناچاریم فصل جداگانه اى براى لزوم و عدم لزوم پرورش این استعداد باز کنیم . لزوم اشباع غریزه جنسى کافى نیست که عشق را مجاز بشماریم , همچنانکه اشباع غریزه جنسى براى پرورش این حالت نیمه معنوى کافى نیست و محرومیت از این موهبت ممکن است عوارضى داشته باشد که با اشباع حیوانى غریزه جنسى چاره پذیر نیست .

راسل در زناشوئى و اخلاق مى گوید : (( کسانیکه هرگز از وحدت صمیمانه و عمیق رفاقت پرشور یک عشق طرفینى بوئى نبرده اند , در حقیقت شیرینى جنبه هاى زندگى را نچشیده اند و بى آنکه خود بدانند محرومیت از آن , عواطف آنان را بسوى قساوت , حسادت و زورگوئى سوق مى دهد )) .

معمولا گفته مى شود که مذهب دشمن عشق است , باز طبق معمول این دشمن اینطور تفسیر مى شود که چون مذهب , عشق را


۷۷

با شهوت جنسى یکى مى داند و شهوت را ذاتا پلید مى شمارد , عشق را نیز خبیث مى شمارد .

ولى چنانکه مى دانیم این اتهام درباره اسلام صادق نیست , درباره مسیحیت صادق است , اسلام شهوت جنسى را پلید و خبیث نمى شمارد تا چه رسد به عشق که یگانگى و دوگانگى آن با شهوت جنسى مورد بحث و گفتگو است .

اسلام محبت عمیق و صمیمى زوجین را به یکدیگر محترم شمرده و به آن توصیه کرده است و تدابیرى به کار برده که این یگانگى و وحدت هر چه بیشتر و محکمتر باشد .

نکته اى که در اینجا هست و از آن غفلت شده این است : علت اینکه گروهى از معلمان اخلاق با عشق از نظر اخلاقى به مخالفت برخاسته اند و لا اقل آنرا اخلاقى نشمرده اند ضدیت عقل و عشق است . عشق آنچنان سرکش و نیرومند است که هر جا راه پیدا مى کند به حکومت سلطه عقل خاتمه مى دهد , عقل نیروئى است که به قانون فرمان مى دهد و عشق باصطلاح تمایل به آنارشى دارد و پابند هیچ رسم و قانونى نیست , عشق یک نیروى انقلابى انضباط ناپذیر آزادى طلبى است , علیهذا سیستم هائى که اساس خود را بر


۷۸

پایه عقل گذاشته اند نمى توانند عشق را تجویز کنند . عشق از جمله امورى است که قابل توصیه و تجویز نیست , آنچه در مورد عشق قابل توصیه است این است که اگر به حسب تصادف و به علل غیر اختیارى پیش آید , شخص باید چگونه عمل کند تا حداکثر استفاده را ببرد و از آثار مخرب آن مصون بماند .

مطلب عمده اى که در اینجا هست رابطه عشق و عفت است . آیا عشق به مفهوم عالى و مفید خود در محیط هاى به اصطلاح آزاد , بهتر رشد مى یابد و یا عشق عالى توأم با عفت اجتماعى است , محیط هائى که در آنجا زن به حال ابتذال در آمده است , کشنده عشق عالى است ؟

این مطلبى است که در قسمت آینده که آخرین قسمت این بحث است مطرح خواهد شد .


۷۹
اخلاق جنسى ( ۷ ) عشق و عفت

ویل دورانت مى گوید : در سر تا سر زندگى انسان , به اتفاق همه (( عشق )) از هر چیز جالب تر است , و تعجب اینجا است که فقط عده کمى درباره ریشه و گسترش آن بحث کرده اند در هر زبانى دریائى از کتب و مقالات , تقریبا از قلم هر نویسنده اى درباره عشق پیدا شده است و چه حماسه ها و رامها و چه اشعار شورانگیزى که درباره آن به وجود آمده است , با این همه چه ناچیز است تحقیقات علمى محض درباره این امر عجیب , و اصل طبیعى آن , و علل تکامل و گسترش شگفت انگیز آن , از آمیزش ساده (( پروتوزوئا )) تا


۸۰

فداکارى (( دانته )) و خلسات (( پترارک )) و وفادارى (( هلوئیز , به ابلارد )) ( ۱ ) .

ما در صفحات قبل گفتیم آنچه مجموعا از گفته هاى علماى قدیم و جدید درباره ریشه و هدف عشق و یگانگى یا دو گانگى آن با میل جنسى استنباط مى شود سه نظریه است , و گفتیم عشق هم در غرب و هم در شرق از شهوت تفکیک شده و امر قابل ستایش و تقدیسى شناخته شده است , ولى این ستایش و تقدیس آنطور که ما استنباط کرده ایم از دو جنبه مختلف بوده است که قبلا توضیح داده شد .

مطلب عمده در اینجا رابطه عشق و عفت است , باید ببینیم این استعداد عالى و طبیعى در چه زمینه و شرائطى بهتر شکوفان مى گردد ؟ آیا آنجا که یک سلسله مقررات اخلاقى به نام عفت و تقوى بر روح مرد و زن حکومت مى کند و زن به عنوان چیزى گرانبها دور از دسترس مرد است این استعداد بهتر به فعلیت مى رسد یا آنجا که احساس منعى به نام عفت و تقوى در روح آنها حکومت نمى کند و اساسا چنین مقرراتى وجود ندارد و زن در نهایت ابتذال در اختیار

( ۱ ) لذات فلسفه , صفحه ۱۱۷ .


۸۱

مرد است ؟ اتفاقا مسئله اى که غیر قابل انکار است این است که محیط هاى باصطلاح آزاد مانع پیدایش عشقهاى سوزان و عمیق است , در این گونه محیط ها که زن به حال ابتذال درآمده است , فقط زمینه براى پیدایش هوسهاى آنى و موقتى و هر جائى و هرزه شدن قلبها فراهم است .

این چنین محیطها , محیط شهوت و هوس است نه محیط عشق به مفهومى که فیلسوفان و جامعه شناسان آنرا محترم مى شناسند , یعنى آن چیزى که با فداکارى و از خود گذشتگى و سوز و گداز توأم است , هشیار کننده است , قواى نفسانى را در یک نقطه متمرکز مى کند , قوه خیال را پر و بال مى دهد و معشوق را آنچنانکه مى خواهد در ذهن خود رسم مى کند نه آنچنانکه هست , خلاق و آفریننده نبوغها و هنرها و ابتکارها و افکار عالى است !

بهتر است اینجا مطلب را از زبان خود دانشمندانى که طرفدار اصول نوینى در اخلاق جنسى مى باشند بشنویم . ویل دورانت مى گوید : (( یونانیان شعر عاشقانه را گر چه در مورد غیر طبیعى آن ( عشق مرد بمرد ) مى شناختند , داستانهاى هزار و یک شب نشان


۸۲

مى دهد که سرودهاى عاشقانه از قرون وسطى جلوتر بوده , ولى ترغیب عفت و پاکدامنى از طرف کلیسا که او را به علت دور از دسترس بودن جذابیت بخشید مایه نضج غزل عاشقانه گردید , حتى لارشکوفو نویسنده نیش زن مى گوید : (( چنین عشقى براى روح مانند جان براى بدن است )) … این استحاله میل جسمانى را به عشق معنوى چگونه توجیه کنیم ؟ چه موجب مى شود که این گرسنگى حیوانى چنان صفا و لطف بپذیرد که اضطراب جسمانى به رقت روحى تبدیل شود … آیا رشد تمدن است که به علت تأخیر انداختن ازدواج موجب مى شود تا امیال جسمانى برآورده نشود و بدرون نگرى و تخیل سوق داده شود و محبوب را در لباس رنگارنگى از تخیلات امیال نابرآورده جلوه گر سازد ؟ آنچه بجوئیم و نیابیم عزیز و گرانبها مى گردد , زیبائى به قدرت میل بستگى دارد و میل با اقناع و ارضاء ضعیف و با منع و جلوگیرى قوى مى گردد )) ( ۱ ) هم او مى گوید : (( به عقیده ویلیام جیمس , حیا امر غریزى نیست , اکتسابى است , زنان دریافتند که دست و دل بازى مایه طعن و تحقیر است و این امر را به دختران خود یاد دادند … زنان بى شرم جز در موارد زودگذر ما

( ۱ ) لذات فلسفه صفحه ۱۳۳


۸۳

براى مردان جذاب نیستند . خوددارى از انبساط , و امساک در بذل و بخشش بهترین سلاح براى شکار مردان است , اگر اعضاى نهانى انسان را در معرض عام تشریح مى کردند توجه ما به آن جلب مى شد ولى رغبت و قصد به ندرت تحریک مى گردید .

مرد جوان به دنبال چشمان پر از حیا است و بدون آنکه بداند حس مى کند که این خوددارى ظریفانه از یک لطف و رقت عالى خبر مى دهد , حیا و در نتیجه عزیز بودن زن و معشوق واقع شدن او براى مرد پاداشهاى خود را پس انداز مى کند و در نتیجه نیرو و شجاعت مرد را بالا مى برد و او را به اقدامات مهم وا میدارد و قوائى را که در زیر سطح آرام حیات ما ذخیره شده است بیرون مى ریزد )) ( ۱ ) .

هم او مى گوید : (( امروز لباسهاى سنگین فشارآور که مانند موانعى بودند از میان رفته اند , و دختر امروز خود را با جسارت تمام از دست لباسهاى محترمانه اى که مانع حمل بود رهانیده است , دامنهاى کوتاه بر همه جهانیان به جز خیاطان نعمتى است و تنها عیبشان این است که قدرت تخیل مردان را ضعیف تر مى کند و شاید

( ۱ ) لذات فلسفه , صفحه ۱۳۰


۸۴

اگر مردان قوه تخیل نداشته باشند زنان نیز زیبا نباشند ! )) ( ۱ ) .

برتراند راسل در کتاب زناشوئى و اخلاق در فصلى که به عنوان (( عشق رمانتیک )) باز کرده است مى گوید : (( اصل عشق رمانتیک این است که معشوق خود را بسیار گرانبها و به دست آوردنش را بسیار دشوار بدانیم . … بهاى زیادى که براى زن قائل مى شدند نتیجه روانشناسى اشکال تصرف وى بود )) ( ۲ ) . و نیز مى گوید : (( از لحاظ هنر مایه تأسف است که به آسانى بتوان به زنان دست یافت و خیلى بهتر است که وصال زنان دشوار باشد بدون آنکه غیر ممکن گردد ! … در جائى که اخلاقیات کاملا آزاد باشد انسانى که بالقوه ممکن است عشق شاعرانه داشته باشد عملا بر اثر موفقیتهاى متوالى به واسطه جاذبه شخصى خود , ندرتا نیازى به توسل به عالى ترین تخیلات خود خواهد داشت )) ( ۳ ) .

و نیز مى گوید : (( کسانى هم که افکار کهنه را پشت سر گذاشته اند در معرض خطر دیگرى در مورد عشق به مفهوم عمیقى

( ۱ ) لذات فلسفه صفحه ۱۶۵

( ۲ ) زناشوئى و اخلاق صفحه ۳۵

( ۳ ) زناشوئى و اخلاق صفحه ۳۹ – ۴۰


۸۵

که ما براى آن قائلیم قرار گرفته اند , اگر مردى هیچ گونه رادع اخلاقى در برابر خود نبیند , یکباره تسلیم تمایلات جنسى شده و عشق را از کلیه احساسات جدى و عواطف عمیق جدا ساخته و حتى آنرا با کینه همراه مى سازد )) ( ۱ ) .

عجبا ! آقاى راسل در اینجا دم از اخلاقیات مى زند , مقصود او از اخلاقیات چیست ؟ او که عفت و تقوى را محکوم مى کند , حتى ازدواج را مانع عشق بلکه مانع هیچ گونه تمتع از غیر همسر شرعى و قانونى نمى داند و معتقد است که زن فقط باید کارى بکند که از غیر همسر قانونى باردار نشود , او که زنا را جز در صورت عنف و یا در صورتى که صدمه جسمى برطرف وارد شود مجاز مى شمارد ! او که اخلاق را جز تطبیق کردن و هماهنگ ساختن منافع خود با اجتماع نمى داند , او که چنین فکر مى کند چه تصور صحیحى از اخلاقى که مانع ورادع تمایلات جنسى و پرورش دهنده احساسات لطیف عشقى باشد دارد ؟ !

به هر حال آنچه مسلم است این است که محیطهاى اشتراکى جنسى یا شبه اشتراکى که آقاى راسل و امثال او پیشنهاد و آرزو

( ۱ ) زناشوئى و اخلاق صفحه ۶۴


۸۶

مى کنند کشنده (( عشق )) به مفهومى است که فیلسوفان از آن دم مى زنند و آنرا اوج حیات و حد اعلاى شور زندگى مى خوانند , از او به عنوان معلم و مربى , الهام بخش و کیمیا یاد مى کنند , و کسى را که همه عمر از آن بى نصیب مانده است , لایق انسانیت نمى شمارد .

یادآورى دو نکته لازم است یکى اینکه تفکیک عشق از شهوت و اینکه عشق , هم از لحاظ کیفیت , هم از لحاظ هدف با شهوت حیوانى و جنسى مغایر است از آن جمله مسائل روحى است که با اصول ماتریالیستى سازگار نیست , ولى به هر حال مورد قبول کسانى است که در مسائل روحى مادى فکر مى کنند , راسل یک جا اعتراف مى کند که : مى گوید : (( عشق چیزى بالاتر از میل به روابط جنسى است )) ( ۱ ) . در جاى دیگر مى گوید : (( عشق براى خود غایت و اصول و اخلاق خاصى دارد که بدبختانه تعالیم مسیحیت از یک طرف و عناد علیه اصول اخلاق جنسى که قسمتى از نسل جوان امروز طالب آنند ( و خود راسل آتش افروز این عناد است ! ) از طرف دیگر , آنها را تحریف و واژگون مى سازد )) ( ۲ ) .

( ۱ ) زناشوئى و اخلاق ص ۶۲

( ۲ ) زناشوئى و اخلاق ص ۶۵


۸۷

نکته دیگر اینکه به نظر مى رسد این حالت روحى که مغایر با شهوت جنسى لا اقل از لحاظ کیفیت و هدف شناخته شده است دو نوع است و به دو صورت مختلف ظهور مى کند , یکى به صورت حالت پر شور و پر سوز و گدازى که در نتیجه دور از دسترس بودن محبوب و هیجان فوق العاده روح و تمرکز قواى فکرى در نقطه واحد از یک طرف , و حکومت عفاف و تقوى به روح عاشق از طرف دیگر , تحولات شگرفى در روح ایجاد مى کند , احیانا نبوغ میافریند . و البته هجران و فراق شرط اصلى پیدایش چنین حالتى است و وصال مدفن آن است و لااقل مانع است که به اوج شدت خود برسد و آن تحولات شگرفى که مورد نظر فیلسوفان است به وجود آورد .

این گونه عشقها بیشتر جنبه درونى دارد , یعنى موضوع خارجى بهانه اى است براى اینکه روح از باطن خود بجوشد و براى خود معشوقى آنچنانکه دوست دارد بسازد , و از دیدگاه خود آنطور که ساخته نه آنطور که هست ببیند , کم کم کار به جائى مى رسد که به خود آن ساخته ذهنى خو مى گیرد و آن خیال را بر وجود واقعى و خارجى محبوب ترجیح مى دهد .

نوع دیگر آن مهر و رقت و صفا و صمیمیتى است که میان


۸۸

زوجین در طول زمان , در اثر معاشرت دائم و اشتراک در سختیها و سستیها و خوشیها و ناخوشیهاى زندگى و انطباق یافتن روحیه آنها با یکدیگر پدید مى آید , اگر اجتماع پاک و ناآلوده باشد , و تمتعات زوجین همانطورى که اصول عفاف و تقوى ایجاب مى کند به یکدیگر اختصاص یابد , حتى در دوران پیرى که شهوت خاموش است و قادر نیست زوجین را به یکدیگر پیوند دهد , آن عاطفه صمیمانه سخت آنها را به یکدیگر مى پیوندد .

نفقه دادن مرد به زن و شرکت عملى زن در مال مرد , از همه بالاتر اختصاص کانون خانوادگى به استمتاعات جنسى , و اختصاص محیط بزرگ به کار و فعالیت , از علل عمده این صفا و صمیمیت است . تدابیرى که اسلام در روابط زوجین و غیره به کار برده است , سبب شده که در محیطهاى اسلامى بر خلاف محیط اروپاى امروز این گونه صمیمیتها و مهر و صفاها و عشقها زیاد پیدا شود .

نوع اول مشروط به هجران و فراق است , تازیانه فراق روح را حساستر و آتشین تر مى کند بر خلاف این نوع از عشق که ما آنرا صفا و صمیمیت مى نامیم و اختصاص به زوجین دارد در اثر وصال و نزدیکى کمال مى یابد .


۸۹

نوع اول در حقیقت پرواز و کنش و جذب و انجذاب دو روح متباعد است و نوع دوم وحدت و یگانگى دو روح معاشر , فرضا کسى در نوع اول تردید کند , در نوع دوم نمى تواند تردید داشته باشد .

در آیه قرآن آنجا که پیوند زوجیت را یکى از نشانه هاى وجود خداوند حکیم علیم ذکر مى کند , با کلمه مودت و رحمت یاد مى کند چنانکه مى دانیم , مودت و رحمت با شهوت و میل طبیعى فرق دارد , مى فرماید : (( ومن آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا وجعل بینکم موده ورحمه )) .

یعنى یکى از نشانه هاى خداوند این است که از جنس خود شما براى شما جفت آفریده است , و میان شما و آنها مهر و رأفت قرار داده است .

مولوى چه خوب این نکته را دریافته است آنجا که مى گوید :

زین للناس حق آراسته است
زآنچه حق آراست کى تانندرست
چون پى یسکن الیهاش آفرید
کى تواند آدم از حوا برید


۹۰
این چنین خاصیتى در آدمى است
مهر , حیوانرا کم است , آن از کمى است
مهر و رقت وصف انسانى بود
خشم و شهوت وصف حیوانى بود

ویل دورانت این صفا و صمیمیت را که پس از خاتمه شهوت نیز دوام پیدا مى کند این طور توصیف مى کند :

(( عشق به کمال خود نمى رسد مگر آنگاه که با حضور گرم و دلنشین خود تنهائى پیرى و نزدیکى مرگ را ملایم سازد , کسانیکه عشق را فقط میل و رغبت مى دانند فقط به ریشه و ظاهر آن مى نگرند , روح عشق حتى هنگامى که اثرى از جسم بجا نمانده باشد باقى خواهد بود .

در این ایام آخر عمر که دلهاى پیر از نو با هم مى آمیزند , با شگفتگى معنوى , جسم گرسنه به کمال خود مى رسد )) ( ۱ ) .

با همه اختلافى که میان این دو نوع عشق وجود دارد و یکى مشروط به هجران است و دیگرى به وصال , یکى از نوع ناآرامى

( ۱ ) لذات فلسفه صفحه ۲۲۴


۹۱

و کشش و شور است و دیگرى از نوع آرامش و سکون , در یک جهت مشترکند .

هر دو گلهاى با طراوتى مى باشند که فقط در اجتماعاتى که بر آنها عفاف و تقوى حکومت مى کنند مى رویند و مى شکفند محیطهاى جنسى یا شبه اشتراکى جنسى نه قادرند عشق باصطلاح شاعرانه و رمانتیک به وجود آورند , و نه مى توانند در میان زوجین آنچنان صفا و رقت و صمیمیت و وحدتى که بدان اشاره شد به وجود آورند .

آموزشگاه مجازی اندیشه، یکی از زیر مجموعه های اینفورس، دوره های آموزشی متعددی را به صورت مجازی و در تلگرام برگزار می کند. شما با شرکت در این دوره ها می توانید به توانایی های بسیار خوبی دست پیدا کنید. برای مشاهده جزئیات بیشتر روی عنوان دوره دلخواهتان کلیک کنید:

دوره شبهه شناسی | دوره مهارت ورزی تلگرام و اینستاگرام | دوره راهنمای مقایسه ای ایمان  |  حدیث خوانی کاربردی |  دوره اسلام و مسیحیت مقایسه ای دوره آموزش کاربردی تعبیر خواب  | دوره چرا حجاب | دوره تحول ۹۶

 


مقالات زیر را هم بخوانید

Top